خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / رمان / رمان شوهر غیرتی من (صفحه 3)

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من پارت ۷

۴٫۳ ۱۰ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. _پس چیشد این دکتر داره تو تب میسوزه خانوم بزرگ ایستاد با دیدن من با صدای نگرانی گفت _زود باش ببین این دکتر چیشد _چشم خانوم بزرگ از اتاق خارج شدم و به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۶

۳٫۴ ۱۳ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۵

۴٫۰ ۳۱ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. با صدای آرومی گفتم: _ناراحت نباشید درست میشه ارباب سالار به سمتم برگشت و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت: _عصبانیم چرا گذاشتم مریم زن اون اردلان احمق بشه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۴

۴٫۶ ۰۵ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. امروز ارباب اردلان با اون دختری که‌ ارباب گفته بود ازدواج کرد من فکر میکردم این حرف و ارباب فقط برای سوزندن نیلوفر زد اما نه انگار جدی بود و بیشتر از همه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۳

۳٫۸ ۰۶ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. _ناز آفرین؟! با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که رو به همسر های ارباب داد زد _یکبار دیگه فقط یکبار دیگه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۲

۴٫۷ ۰۴ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. _آره تنبیه. _چه تنبیهی ارباب ببخشید غلط کردم من.. بی طاقت لبام و روی لباش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن این دختر داشت من و دیووونه میکرد مگه میشد ازش گذشت از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من پارت ۱

۴٫۶ ۲۴ رمان شوهر غیرتی من جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید. _چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم: _چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه می‌کردند گفت: _باکره اس ؟! …

توضیحات بیشتر »