خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان هوس یک شب

رمان هوس یک شب

رمان هوس یک شب

نویسنده:فیروزه صفایی

 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت آخر

قسمتی از رمان:

فصل۱
_یعنی چی میشه کلی استرس داشتم زندگی با مردی که جز غرور چیزی نداره سخته زندگی با تک فرزند خالم،زندگی با کسی که واقعا عاشقش بودم شاید منم عاشق این یخ بودنش شدم عاشق بی محلیاش با شنیدن اسمم از طرف مادرم چایی هارو برداشتم و به بیرون رفتم یه نفس عمیق کشیدم چایی رو به همه تعارف کردم رسیدم روبه رو امیرعلی اخماش تو هم بود
_باز کن اخماتو پسر خاله
یه نگاه بهم کرد یه نیشخند زد گفت:چیه خوشحالی ک اخرش یکی اومد خواستگاریت؟
خیلی بهم برخورد ناخواسته سینی برگشت چای ریخت رو شلوار امیرعلی صدا خنده همه بلند شد اما من از ترس میلرزیدم میدونستم تلافی میکنه انقدر هول شده بودم که پارچ اب از سر میز بلند کردم ریختم رو شلوارش با این کارم داد امیرعلی در اومد صدا خنده همه بازم بلند شد
_ب ببخشید
بعد سریع اونجارو ترک کردم اه چقد خنگ شده بودم من اعصابم از دست خودم خورد بود داشتم با خودم کلنجار میرفتم ک در با صدای بدی باز شد سریع بلند شدم امیرعلی بود اومد داخل درو بست امیرعلی:سریع یه شلوار بهم بده زود باش
قیافش خیلی ترسناک شده بود این همینجوریشم ترسناک بود دیگه چ برسه وقتی عصبانی بشه _آخه شلوارای من اندازت نیستن ک امیرعلی:این مسخره بازی رو تمومش کن
_اصلا به من چ برو خونتون شلوارتو عوض کن امیرعلی:برو از شلوارا بابات یکی واسم بیار
سریع رفتم یه شلوار از بابام واسش اوردم دادم بش داشتم نگاش میکردم
امیرعلی:به چی نگاه میکنی روتو کن اون طرف میخوام شلوار عوض کنم
سریع برگشتم چند ثانیه بعد گفت رومو برگردوندم تو اون شلوار واقعا مسخره شده بود شلوار واسش تا بالای مچ پاش بود بلند زدم زیرخنده دوید اومد جلو دهنمو گرفت
امیرعلی:چته دختر ابرومو بردی حالا میگن چکار کرد این دخترو
بعد دستشو ورداشت _خیلی باحال شدی
امیرعلی: من وقت ندارم منو فرستادن اینجا ک حرفامونو بزنیم الان تو میری پایین میگی که راضی به ازدواج با من نیستی
حالا باورم شد که امیر علی واقعا منو دوست نداره
ولی به من میگن سارا هرجوری شده امیر علی رو عاشق خودم میکنم

_باشه بریم منم علاقه ای ندارم با یه کوه یخ زندگی کنم باهم دیگه به پایین رفتیم
خاله:خب عزیزم چی شد؟
تا امیر خواست حرف بزنه من پریدم وسط حرفش
_ما به تفاهم رسیدیم
صدا کل کشیدن مامان و خاله و تبریکای عمو و بابام به گوش میرسید یه نگاه به امیرعلی کردم دیدم بیخیاله یه نگاه بهم کرد از اون نگاه ها که میگه بعدا واست دارم یه لبخند خیلی شیک زدم از دستش فرار کردم……

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.