خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان هوس یک شب پارت 7

رمان هوس یک شب پارت 7

Rate this post

رمان هوس یک شب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

فصل28
شایان بود _چته
شایان:نگو میخوای سوار این بشی
_دقیقا
شایان:من نمیذارم
_من سوار میشم حالا ببین
شایان:لجباز لجباز _همینی که هست
شایان:امیر برو باهاش اومد پایین سرش گیج نره بیوفتی امیر:باشه
امیر رفت دوتا بلیط گرفت سوار این بازیه که حتی اسمشم نمیدونستم شدیم اومد صندلی جفتسم نشست مرده اومد کمربندامونو بست
امیر:دختر این بازی خطرناکه فکر میکنی ترس نداره
_ااا ضد حال نزن دیگه نگو که میترسی امیر:اندازه موها سرت این بازیو اومدم _پ ساکت بشین بزار منم امتحانش کنم
امیر:جیغ زدی به من ربطی نداره هاااااا ترسی نگی وایسه
_باشه
شروع کرد به تاب خوردن اول اروم اروم ولی یهو دیدم سرم پاینه پاهام بالا سعی کردم نترسم اما یهو با سرعت اوردم بالا اروم شد فک کردم میخواد وایسه اما دوباره با سرعت برعکسم کرد اینسری نتونستم دادنزنم:علییییییییییییییییی امیر با صدا بلند خندید
_کثافط نخند امیر:گفتم سوار نشو _امیر نمیترسم امیر:لجباز
باز برعکسم کرد بازم صدا جیغم بلند شد با سوالی که امیر ازم پرسید جیغم تو گلوم خفه شد امیر:با آرتا خوشبختی؟اذیتت که نمیکنه
باز برعکس با جیغ بهش گفتم:دیوونه اینجا جا سوال پرسیدنه منو آرتا ک ازدواج نکردیم باز جیغ امیر:یعنی چی
_یعنی اینکه الان من میترسممممم
امیردستو از کمربندشد رها کرد دست منو گرفت:سارا یعنی ازدواج نکردین
_نه دیوونه کمربندتو بگیر باز نشه امیر:بدرک جوابمو بده
_نهههههههه ما حتی محرمیتم بینمون خونده نشد
باز جیغ آروم آروم دستگاه ایستاد اومدن کمربندارو باز کرد با خوشحالی پریدم بالا:خیلی باحال بود خیلیییییی امیر:آره از جیغات معلوم بود رفتیم پیش بقیه….

فصل 29
ماشینو پارک کردم رفتم بلا زودتر از شایان اینا رسیده بودیم رفتم لباسامو عوض کردم صورتمم شستم موهامو بستم رفتم پیش صدف
_خب صدف خانوم زنگ بزن ببین شایان کجاس
صدف:حرف نزن شایان زنگ زد گفت به سارا بگو نبینمت تا الان داشتن دعوا میکردن یه ماشین پشت سرمون بود
_خب باشه شایانم غلط کرد
صدا زنگ اومد رفتم درو باز کردم خخخ قیافه هاشون خیلی باحال شده بود پیراهنا پاره
شایان:به چی نگاه میکنی ورپریده برو اون سمت
شایان ک اومد داخل صدف یه جیغی زد رفت سمتش زیر لب گفتم:شوهرزلیل بدبخت
امیر:پ مثل تو خوبه
برگشتم سمتش گوشه ی لبش پاره شده بود
_لبت
امیر یه نیشخند زد:مهم نی _بیا واست تمیزش کنم امیر:نمیخواد
دستشو گرفتم بردمش سمت اتاق خودمم رفتم وسایلشو اوردم نشستم جفتش یکم دستمالو ضدعفونی کردم زدم گوشه لبش دستمو گرفت از لبش جدا کرد امیر:دخترچته کشتیم _خب ب من چ
امیر:اگه یکم رعایت میکردی صدا ضبطو کم میکردی جلف بازی در نمیاوردی اینجور نمیشد
_به تو چ
باز دستمالو گذاشتم رو لبش معلوم بود دردش میگیره ولی حرفی نمیزد لبش ک نمیشه گفت گوشی لبش بود ندیده بودم تاحالا وینجاهم پاره بشه امیر:منو بخشیدی؟
سرمو اوردم بالا:من کیم که ببخشم از دستت ناراحتم امیر:هنوز دوستم داری؟
_نه
امیر:دروغ میگی
_کشتمت همونجور که تو منو اون روز کشتی بخشیدمت ولی دلم باهات نی

فصل30
همه وسایل هامو جمع کردم از خونه زدم بیرون سوار تاکسی شدم برگشتم خونه ای که یک سال و خورده ای پا توش نذاشتم درو باز کردم میدونستم که امیر چندماه خونشو فروخته اینجا زندگی میکنه اما مهم نبود واسم وسایلهامو تو یه اتاق جدید گذاشتم نمیخواستم برگردم تو اون اتاق به ساعت نگاه کردم هنوز سه ساعتی وقت داشتم بخوام خودمو برسونم به تمرین همه وسایلمو چیدم تو کمد لباس ورزشی هامو گذاشتم تو ساک رفتم حموم یه نیم ساعتی تو حموم بودم هی اهنگ میخوندم اومد بیرون ساعت 8 صبح بود ساعت 10
باید میرفتم باشگاه از تو کمد لباسام یه مانتو کوتاه فیروزه ای دراوردم بایه شلوار

کتون سفید یه شال سفید خخخخ انگاری میخوام برم عقد کنم کفش اسپرت فیروزه ای هامم در اوردم گداشتم رو تخت موچینو ورداشتم زیر ابروهامو ورداشتم یکمم آرایش کردم لباسامو پوشیدم رفتم پایین یه چایی درست کردم نشستم داشتم صبحانه میخوردم که امیر مثل همیشه داغون اومد تو اشپز خونه حوله رو شونه لختش بود این هنوز یادنگرفته هیکلشو نشون همه نده امیر:کی اومدی _7 صبح
امیر:چه زود جایی میری؟
_تمرین
امیر:با این تیپ؟
_چشه؟
امیر:هیچی خوردی بگو برسونمت
_تو نمیخوری؟ امیر:من بیرون خوردم
_اوکی
رفتم بالا ساکم رو اوردم :بریم

فصل 31
وارد ورزشگاه آزادی شدم میتونستم بگم بهترین روزم امروز بود واسی اولین بار به معنای واقعی ذوق کردم
_سلام
مربی تیم ملی:سلام دختر چرا دیر کردی
_ببخشید دنبال لباسهام گشتم
مربی:اون لباسها فقد به درد همون آلمان میخوره دختر اینجا باید با حجاب کامل باشی
_اما الان که تمرینه
مربی:بحث نکن برو لباسهات تو رختکنه بپوش بیا پیش بقیه لباسای رو که دیدم شاخ در آوردم این همه پوشیده چخبره بابا آدم خفه میشه
♢♢♢♢♢♢♢♢
امیرعلی
سرکار همش به فکر این بودم باز چطور عاشقش کنم الان که ایرانه باید دست به کار میشدم با همون رفتار قبلیم بی محلیام سارا عاشق امیرعلی مغرور بود نه منی که هرشب التماسش میکردم باز عاشقم بشه باید یه کاری میکردم آره باید
میشدم همون امیر بلندشدم امروز نمیشد سرکار باشم رفتم بیرون:همه قرار دادامو کنسل کنید منشی:اما
_اما نداره همین که گفتم
گوشیمو در اوردم زنگ زدم به شایان شایان:جونم دادا
_نیم ساعت دیگه اماده باش بریم استخر شایان:اوکی فعلا
گوشیو قطع کردم سوار ماشین شدم …….

فصل32
…سارا…
ساعت نزدیک 9 شب بود که رسیدم خونه تصمیم گرفته بودم یکم تو بازار چرخ بزنم حرص امیرو در بیارم اما انگار تیرم به سنگ خورد چون خونه نبود به گوشیش زنگ زدم جواب داد گفت شب نمیاد به درک رفتم تو اتاق خیلی وقت بود که به خودم نرسیده بودم چون امشب استقلال بازی داشت تصمیم گرفتم یه تاپ آبی با یه شلوارک خیلی کوتاه گذاشتم کنار رفتم حمام
اومدم لباس هامو پوشیدم امشب که امیر نیست منم راحت بودم یکمم آرایش کردم ساعت نزدیک 10 شب بود )بازی آسیا بود شب برگذارشد به علت گردو خاک(
از توی کابینت تخمه در اوردم نشستم رو به رو tv زدم شبکه سه فردوسی پور همینجور داشت واسه خودش حرف میزد که یه گل همانا باز موندن دهن من همانا ساکت شدن فردوسی پور چرا اخه به این زودی په چتونه شروع کردم به جیغ زدن که در باز شد امیر:چی شده
این که قرار نبود بیاد _مگه قرار نبود نیای؟ امیر:کارم تموم شد
برگشتم سمت tv بازی جا حساس بود بلند شدم
فردوسی پور:سجاد توپو پاس میده به ابراهیمی حالا خود ابراهیمی نه پاس داد به آرش حالا آرش تک به تک با دروازه بان میره جلو گلللللللللللللللللللللللل گللللللللللل پریدجم بالا جیغ زدم امیر با دو اومد از اتاق بیرون پریدم بغلش
:گللللل امیر گللللللللللل
امیر:گفتم چشه دختره ی دیوونه مریض اومدم از بغلش بیرون:خودتی
نشستم سرجام بازی تموم شد 3_1به نفع استقلال آرش و سجاد و مومنی گلهارو زده بودن با خوشحالی پاشدم برم تو اتاق که امیر دستمو کشید و…….

فصل 34
…سارا…
همینجور تو چشمام نگاه میکرد
_چیزی شده???!
بغلم کرد
امیر: چرانمی بخشی منو؟چرا نمیذاری هر دوتامون راحت بشیم
_اون موقع ای که فکر میکردی هرزم باید فکر اینجور جاهاشو میکردی
امیر:هیچوقت همچین فکری نکردم هیچ وقت، تو میدونی وقتی رفتی من کجا بودم؟هیچ اون آرتا بی شرف بهت گفت؟
_به ارتا بی احترامی نکن امیر:از کی دفاع میکنی؟!
_از هیچکس میخوام از زندگیم دفاع کنم امیر: من اشتباه کردم من…
دستمو گذاشتم جلو دهنش دوست نداشتم به خودش بی احترامی کنه
_هیس هیچی نگو من چندروز دیگه بر میگردم بازم فراموش میشم
امیر:تو چشمام نگاه کن بگو دوستم نداری سخت بود اما تونستم:دوستت ندارم

فصل 35
خورد شدنو تو چشماش دیدم
مگه همینو نمیخواستی؟پس چرا ناراحتی؟ نه من خورد شدنشو نمیخوام
یه بار جدا شدیم واسه همیشه بسته دیگه نمیتونم _علی…
انگشتشو گذاشت رو لبم
امیرعلی:هیس هیچی نگو هیچی.دیدی؟؟ موفق شدی شکستم حالا بخند الان شدم مثل خودت شاید واقعا آرتا رو دو…
نذاشتم حرفش تموم بشه به سکوت واردش کردم بعد چند دقیقه به خودش اومد ازم جداشد
امیر:اگه اینم یه بازی این بازی رو دوست دارم با گرمی لباش تازه فهمیدم چقدر میخوامش چقدر دلتنگشم
_علی من…
امیر:نمیخواد بگی چشمات همیشه لوت میده
_دوست دارم امیر:نه بیشتر از من فصل36
مربی:تعویض سارا برو داخل لیلا بیا بیرون
_یا علی
اماده شدم رفتم داخل زمین
با سوت داور سرویس زده شد اومد جلو پام با ابشاری که زدم خورد تو شکم همونی که سرویس زد صدای اعتراض در اومد اما امتیاز به نفع ما شد مربی:سارا آروم تر
_اوکی
این بازی هم مثل بقیه بازیا به نفع ما شد تو رختکن بودیم گوشیم زنگ خورد شایان بود
_به به چه عجب
شایان:تو که میدونی سرم چقدر شلوغه
_شوخی کردم حالا کارت چیه؟!
شایان: شب با صدف میایم اونجا
باشه بابا شام درست نمیکنما خودتون یه چی بیارین شایان:بدبخت امیر باشه بابا کاری نداری؟!
_نه بابای گوشی رو قطع کردم
لادن:دستت درد نکنه واقعا خیلی وقت بود تیم ملی نمیبرد از وقتی اومدی بیشتر بازی هاروبردیم
_دست من نیست اعتماد به نفس میخوادکه متاسفانه ندارید شماها
لیلا:آره راست میگی لباسامو عوض کردم _بچه ها همگی خدافظ مربی:خداحافظ
بقیه هم جوابمو دادن رفتم بیرون دیدم ماشین امیر اون طرف خیابون پارک کرده رفتم سوارش شدم
_چی شده اقایی یاد من افتاد؟!
امیر:سلام خانومی بریم که کار خیلی مهم باهات دارم

فصل 37
_امیر بگو دیگه
امیر:نچچچچچ امشب بهت میگم
_امیر ج…
نذاشت ادامه حرفمو بزنم تو خیابون بوسیدم _امیرررررررررررررررررررررررررر امیر: بیخی بابا دودیه
_امیر خیلی…
امیر: میدونم خیلی دوستم داری حقت بود
_قهرم بات
امیر:قهر کنی باز باید منت بکشما ابروت میره تو خیابون خودش زد زیر خنده _عاشق خندهاتم امیر:منم عاشق توام ماشین جلو یه پاساژ نگهداشت امیر: پیاده شو بریم
بدون حرف پیاده شدم با اجبار و صلیقه خودش یه لباس شب خرید برام گفت فردا جشن تولد دوستشه
رفتیم خونه تا خونه امیر دلقک بازی در میاورد امیر :تو برو بالا تا من بیام
_باشه
همین که درو با کلید باز کردم….

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من5 (100%) 1 vote[s] رمان استاد خاص من  پارت1 پارت2 پارت3 پارت4 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.