خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان هوس یک شب پارت ۵

رمان هوس یک شب پارت ۵

رمان هوس یک شب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

با دیدن شایان اونم با صدف کلی ذوق کردم خواستم از بغل امیر بپرم پایین که سفت گرفتم..برگشتم سمتش

_ولم کن دیگه امیر:رو مبل فرود میای

_لجباز خودخواه

گذاشتم رو مبل خودشم رفت تو آشپزخونه با میوه و شربت اومد نشست کنار من  شایان:چت شده سارا؟ _هیچی پام رفت رو شیشه

شایان:اقا امیر این دختر زندگی ماست  امیر یه نیشخند زد _فدات شم من

امیر:سارا بیا یه لحظه کارت دارم

_همینجا بگو

اومد بلندم کرد بردم رو به بقیه گفت:ببخشید ما الان میایم بردم تو اتاق _چته؟

امیر:شایان کیه؟ _شایانو نمیشناسی؟ امیر:نه از کجا بشناسم؟ _ خب لابد نمیشناسی دیگه بعد خودم زدم زیر خنده امیر:مسخره بازی در نیار میگم شایان کیه

_از خودش بپرس

چرا انقدر حساس شده بشین تا جوابتو بدم امیر:اینا که میرن

بعد بردم بیرون گذاشتم رو همون مبل شایان:سارایی اگه پات درد میکنه ببرمت دکتر امیر:لازم نکرده اقا شایان خودم بخیش زدم

_راس میگه شایانی پام خوب شده صدف:سارا جان واست مکان پیدا کردیم  _آره شایان بهم گفت مرسی از دوتاتون

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

…امیرعلی…

شایان:کی پات خوب میشه حالا؟ سارا:معلوم نیست دیگه از ایشون بپرس

_تا یه هفته دیگه

شایان:پس خوبه بعد یه هفته عقد میکنیم که پاتوهم خوب شده باشه

یعنی چی عقد کی با کی… _عقد کی با کی؟

رو کردم سمت سارا:به من دروغ گفتی که با این ازدواج کنی میدونستم بخاطر همین رفتم پیامو دیدم رفتم خورد شدم لعنت بهت شایان اومد سمت  _نزدیک من نشو

شایان:چته داداش دستت دردنکنه یعنی کسی به خواهر خودشم چشم داره؟؟من قراره با صدف عقد کنم این حرفا چین که تو میزنی؟؟؟

فصل۱۷

_یعنی چی؟؟خودم اون شب پیامو دیدم

رفتم سمت سارا:سارا تو یه چی بگو خودم پیامو دیدم  سارا:کاشکی ازم توضیح میخواستی

واییی خدا من چکار کردم خواستم از سارا معذرت خواهی کنم که نذاشت دستشو گذاشت رو لبم:امیر اگه میگفتی دوست نداشتم ناخواسته بود میبخشیدمت نه اینکه فکر میکردی هرزه ام

رو به شایان گفت:داداش بیا منو ببر خونه خودم _نه سارا نرو به فرصت فقط یه فرصت دیگه سارا:دیره امیر

نمیدونم کی رفت کی صبح شد کی یک هفته گذشت کی بیهوش شدم فقط میدونم وقتی چشمامو باز کردم بیمارستان بودم میگفتن یه هفته اب و غذا نخوردم بیهوش شدم همش فکر میکردم سارا منو آورده دعا میکردم که اون منو اورده باشه اما نه..ارتا بود که اومده بود بهم سر بزنه دیده بیهوش شدم اگه ارتا نمیاوردم دکترا گفته بودن ۱۰۰% مرده بودم کاشکی میذاشت بمیرم چطور تونستم به عشقم تهمت

بزنم چرا ازش نپرسیدم چرا همون موقعه بیدارش نکردم خدایا چرااا

دکتر گفته بود یه چندماه بهتره تو بیمارستان باشم تحت نظر دکتر من امیر علی راد الان باید تو بیمارستان روانی ها باشم..کاشکی بدونی سارا بخاطر توهه همش

♡♡♡♡♡♡♡

…سارا…

پام خوب شده بود بخیه هامو باز کردم محل تمرینمم جور شد دیگه راحت شده بودم شایان و صدفم یه عقد کوچولو گرفتن تا سه سال دیگه که درس صدف تموم بشه…لباسامو تو ساک ریختم رفتم تو یخچال بشکه آبو در آوردم انداختم تو ساک سوار ماشین شدم حرکت کردم سمت محل تمرین……

فصل۱۸

ماشینو یه گوشه پارک کردم سریع پیاده شدم از صندلی عقب ساکو ورداشتم  حرکت کردم سمت در باشگاه خواستم وارد بشم که یه نفر صدام کرد برگشتم دیدم یه پسر بور قیافش خیلی اشنا بود _بفرمایید

پسره:من ارتام یادتون هست؟

_نه متاسفانه

ارتا:اون تو مهمونی دوست امیرعیلم آها همون دیواره

_سلام ببخشید تازه بجا آوردم خوب هستین؟

ارتا:راستش اومدم راجب یه موضوعی باشما صحبت کنم

_میشه بزارید بعد تمرین؟عجله دارم

ارتا یه کارت از توی جیبش در آورد گرفت سمتم:تمرینتون ک تموم شد بهم خبر بدین

کارتو سریع گرفتم خداحافظی کردم رفتو تو سالن عجب سالنی همونی که همیشه دوست داشتم واییییی ایول محشره سالن خالی لباسهامو عوض کردم تا مربی برسه چندتا اهنگ گوش دادم تا بلااخره مربی اومد اونم لباسهاشو عوض کرد فکر میکردم یه زن سن بالایی بیاد اما این بهش میخوره ۲۵ یا ۲۶ باشه _شروع کنیم؟ مربی:حتما

کلی تمرین کردم اخراش دیگه مربی نفسش برید نشست سر صندلی

_چی شد خسته شدین؟

مربی:یعنی میخوای بگی تو خسته نشدی ؟

_نه ما که تازه شروع کردیم

مربی:دختر زمان تمام تازه شروع کردیم؟

_چ زود حالا چطور بودم قبولم؟ مربی:بهترین بازیکنم تو میشی  با خوشحالی  پریدم بالا جیغ و داد میزدم مربی هم فقد میخندید

مربی:چقدر انرژی داری تو دختر

_از کی سر تمرین بیام؟

مربی:تا دو هفته دیگه بازیا لیگ شروع میشن از سه شنبه تمرینا آغاز میشن فقد فردا باید بیای واسیه بستن قرارداد

_حتما

رفتم یه دوش گرفتم لباسامو پوشیدم رفتم بیرون با ارتا تویه کافی شاپ قرار گذاشتیم راجب امیر پرسید وقتی مطمعا شد دیگه نمیخوامش رفت بازی ها عالی بودن منم بازیم خیلی خوب شده بود همیشه فیکس بودم توی این یک ماهی که بازی میکردم تو روزنامه مینوشتن سرویس زنی که سرویس هاش جواب نداره خیلی خوشحال بودم ارتا هم دوست خوبی برام شده بود بعد بازی مربی اومد باهام راجب یکی از تیم های المان صحبت کرد تمام وقت که اون حرف میزد من با دهن باز نگاهش میکردم اصلا باورم نمیشه هیچکس باورش نشد تو روزنامه ها پر شده بود دختر سرویس زن به آلمان میرود تصمیم خودمو گرفته بودم میرفتم حتی شده برای فراموش کردن امیرهم باید میرفتم درست یک هفته قبل از رفتم بود که گوشیم زنگ خورد……….ادامه دارد…. فصل۱۹

امیرعلی

خوب شده بودم شده بودم مثل همون امیرعلی اول توی دفتر نشسته بودم داشتم روزنامه میخوند یه مطلب جالب توجهمو به خودش جلب کرد دخترسرویس زن به آلمان میرود یاد سارا افتادم عشق سرویس بود همیشه دوست داشت تو المان بازی کنه رفتم صفحه ی ۴ با دیدن عکسی که زده بودن دهنم باز موند امکان نداشت سارا تو اون لباس به آرزوش رسید اما نه یعنی داره میره آلمان امکان نداره لیوان قهوه ای که سر میز بودو ورداشتم پرت کردم سمت دیوار منشی با عجله اومد داخل داد زدم سرش:برو بیرون کسی حق وارد شدن نداره

گوشی ورداشتم زنگ زدم شمارشو اونروز ذخیره کرده بودم یه شایان با اولین بوق جواب داد _داداش کمکم کن فقد تو میتونی شایان:راضی نمیشه امیر راضی نمیشه

همینو فقد شنیدم گوشی قطع کردم پرتش کردم سر میز تنها کاری که میتونم بکنم فقد دادزدن بود ن میتونستم بهش زنگ بزنم بگم نره نه میتونستم بزارم بره

_خدااا چرا من؟؟ها فقد باید عشق منو بگیری خدا نابودم کردی هستیمو گرفتی چرا بهش شک کردم چرا تهمت زدم لعنت بهم لعنت

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

سارا _بله

پشت خطی:میخوام ببینمت

_باشه الان اماده میشم پشت خطی :میام دنبالت

_باشه خدافظ

سریع اماده شدم بعد ۱۰ دقیقه صدا بوق اومد رفتم پایین سوار ماشینش شدم _سلام ارتای

ارتا:سلام وروجک بریم؟

_کافی شاپ

ارتا اوکی

رسیدیم کافی شاپ ارتا شروع کرد به صحبت کردن…

فصل ۲۰

از حرفایی که زد هیچی سر در نیاوردم چطور می تونست به نامزد قبلی دوستش پیشنهاد ازدواج بده؟؟ با عصبانیت از روی صندلی بلند شدم

_شما میفهمی چی میگی؟؟؟! ارتا:کار خلافیه؟خواستگاریه

_بله اونم از نامزد قبلیه دوستتون ارتا:من عاشقتم

_ولی من ازت متنفرم ارتا:از بین میره _نمیشه…نمیتونم اروم نشستم رو صندلی ارتا:چرا نشه؟؟چرا نتونی؟؟

_یه چیزهای هست که تو نمیدونی ارتا:اشتباه نکن من همه چیز رو میدونم  _من دارم میرم المان

ارتا:من مشکلی ندارم منم میام اونجا

_من..من…

ارتا:نمیخواد بهم بگی میدونم من مشکلی ندارم با این موضوع

_اما…

ارتا:خواهش میکنم فکر کن بعد جواب بده خب؟؟

_باشه  ارتا:حالا بخند

_ااا ارتا مگه من بچم؟؟؟ ارتا:بخند دیگه

_خب یه جک بگو که بخندم

شروع کرد به جک گفتن منم با صدای بلند میخندیدم همه چپ چپ نگامون میکردم  ارتا:عاشق خنده هاتم ساکت شدم

ارتا:اوه ببخشید

_بریم؟

ارتا:بفرمایید بانو

اون شب یکم تو خیابونا دور زدیم منو رسوند خونه خودش رفت  از اولم تصمیمم مشخص بود من دیگه پیش امیر بر نمیگردم پس چه کسی بهتر از ارتا که همه چیزو

میدونست…اره جواب من مثبته با اینکه هنوز نفسم مال امیره ولی جوابم مثبته….

فصل۲۱

فرداش ارتا با پدرش به خواستگاریم اومد تازه فهمیدم مادرش چندسال پیش فوت کرده همه شرطا رو ارتا قبول کرد اینکه حق طلاق با من باشه رو هم قبول کرد امروز پرواز داشتیم تو فرودگاه بودیم اخرین لحظه ای که اینجا بودمو خوب بخاطر میسپارم همینجور که سرمو میچرخوندم یه چهره ی آشنا دیدم نفسم بند اومد اما خودمو زدم به ندیدن رفتم دستمو دور بازو ارتا حلقه کردم ارتا با تعجب نگام کرد

_بریم دیگه دارن پروازمونو اعلام میکنن  ارتا:بریم عزیزم

به خواست من هیچ صیغه محرمیتی خونده نشد تا وقتی که من بازیم تموم بشه به ایران برگردیم عقد کنیم ارتا هم مجبور شد قبول کنه تو این چند وقتم من توی خوابگاه تیم میموندم ارتا تو آپارتمانی که گرفته بود.روزا همینجور میگذشت منم به آرزوهام نزدیک تر میشدم امروز بازی حساسی داشتیم اگه این بازی رو میبردیم میتونستیم تو جام جهانی شرکت کنیم همه آماده تو زمین درحال گرم کردن خودشون بودن جز من فکرم یهو رفت سمت ایران یعنی چکار میکنن صدف و شایان حالشون چطوره امیر ازدواج کرده یانه با صدای صوت به خودم اومدم رفتیم سرجاهامون کاپیتان تیم ما با تیم اونا به سمت داور رفتن سکه رو انداخت بالا به نفع اونا در اومد سمت راست انتخاب کردن بازی رو شروع کردن بچه ها هول شده بودن ۷_۰ به نفع  اونا بود که یه توپ با شتاب سمت من اومد منم مثل همیشه پریدم هوا یه جای خالی تو زمین پیدا کردم توپو اونجا فرودآوردم صدا شاد بچه ها بلند شد توپو گرفتم رفتم منطقه سرویس توپو تا ۵ ثانیه زدم زمین به ۷ رسید سرویسو زدم یه امتیاز دیگه توپ این ستو تونستیم ۲۵به ۱۲ ببریم روحیه بچه ها برگشت بازی سختی بود خیلی سخت

۲_۲ بودیم امتیاز آخر  سرویس دست اونا بود توپ خورد تو دست یکی از بچه ها رفت بالا به یکی از بچه ها خورد نتونست ردش کنه توپ خیلی بالا بود شانسو امتحان کردم دویدم سمتش پریدم بالا دستم به توپ خورد انداختمش تو زمین اونا صدای جیغ همه ۳_۲برده بودیم خیلی خوشحال بودن منم به آرزوم رسیدم بازی توی جام جهانی  به رختکن رفتیم همه در حال فکر کردن به جشن بودن رفتم توی حموم دوش گرفتم یه دست لباس ورزشی پوشیدم اومدم بیرون دوست داشتم اولین نفر آرتا باشه که میفهمه  هرچی سریع تر خواستم برسم به خونه اما همینکه پامو بیرون گذاشتم همه خبرنگارا ریختن سرم

خبرنگار:خانوم مجد شما بهترین بازیکن این مسابقه بودید این بازی رو چطور دیدید؟

_بازی خوبی بود و البته خیلی سخت

یکم دیگه سوال پرسیدن کارو بهونه کردم سریع پریدم سوار ماشین شدم به سمت آپارتمان آرتا حرکت کردم…

فصل۲۲

ماشینو پارک کردم کلیدو از توی کیف در اوردم رفتم بالا به طبقه ۳ رسیدم با کلید آروم درو باز کردم یه جفت کفش قرمز زنونه داخل جلویی در بود صدای خنده ارتا و یه دختری رو شنیدم رفتم در اتاقو باز کردم هر دوشون پریدن با تن های برهنه با تعجب بهشون نگاه کردم ارتا سریع به خودش اومد خواست بیاد سمتم دستمو اوردم بالا بهش گفتم:نیاجلو هرچی بودو دیدم هیچی نمیخوام بشنوم خوشحالم ک زود شناختمت خوش بگذره خداحافظ

از در زدم بیرون یه قطره اشکم نریختم اصلا واسم مهم نبود اون جسمی به من خیانت کرد من فکری خوشحال شده بودم که از شرش راحت شدم

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

الان یه ساله خورده ایه که آلمانم تو بازیهای جام جهانی نفر چهارم شدیم پیشنهاد زیاد داشتم اما من میخواستم برگردم ایران عروسی صدف و شایان نزدیک بود قبل از رفتن به ایران باید برای بقیه سوغاتی میخریدم واسه شایان و صدف واسه شایان یه دست کت و شلوار صورمه ای گرفتم خیلی شیک بود واسه صدفم یه لباس شب مشکی گرفتم انقدر شیک و خوشگل بود واسه خودمم گرفتم رفتم خوابگاه وسایل هامو جمع کردم تا چند روز دیگه باید میرفتم همه چی آماده بود خواستم بخوابم که گوشیم  زنگ خورد ارتا بود  جواب ندادم باز زنگ زد رد دادم باز زنگ زد

_بله؟

آرتا:سارا باید حرف بزنیم اشتباه میکنی اون چیزی که دیدی نبود

با خنده بهش گفتم:آره داشتید نماز میخوندید

آتا:نخند سارا منم پسرم نیاز دارم تو که اصلا پیشم نبودی

دادزدم:مگه من مجبورت کردم باهام ازدواج کنی مگه من گفتم بیای آلمان اما اقا آرتا خیلی خوشحالم شناختمت پست  آرتا: داری میری ایران؟خوشحالی میری پیش امیر _اسم امیرو با دهن کثیفت نیار به خودم ربط داره  گوشیو قطع کردم

بعد از اون شب باز زنگ زد دوبار هم دم خوابگاه اومد فردا پروازم بود به ایران اما در هیچ شرایط نمیخواستم با امیر روبه رو بشم….

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.