خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان هوس یک شب پارت ۴

رمان ### یک شب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

فصل۱۱
_چی میخوای از جونم؟ولم کن دیگه
امیر:هیچی فقط باید انقدر اینجا بمونی تا ارثیه رو بدن
_من اون ارثیه رو نمیخوام
امیر:تو نمیخوای دلیل نمیشه که من نخوامش
_خیله خب من ازدواج میکنم تا….
حرفم تموم نشده بود که یه سمت صورتم سوخت به جای اینکه صورتم درد بگیره روحم درد گرفت به جای اینکه صدای جیغ من بلند بشه روحم جیغ زد خودم گریه نکردم روحم گریه کرد ول کردم رفتم داخل اتاق درم از داخل قفل کردم تا صبح گریه کردم اما از اینکه باهاش بودم پشیمون نبودم گوشیمو از تو کیفم در اوردم ادرس خونه رو واسه شایان فرستادم بیاد دنبالم دوست نداشتم یه لحظه هم پیشش بمونم هرکاری کردم پیام نرفت واسش زنگ زدم
گوشیش خاموش بود هندسفری هامو درآورم پلی کردم اهنگی که تو این چند وقت بهم آرامش میداد:

خوشکلی اما دلت پر از فریبه برو که دیگه برام شدی غریبه چه روزایی به پات سوختمو ساختم برو که دیگه تورو شناختم
من دیگه دل نمیبندم به تو باور ندارم حرفتو دیگه نمیخوام تورو نمیخوامت برو من دیگه دل نمیبندم به تو باور ندارم حرفتو دیگه نمیخوام تورو نمیخوامت برو دلی که دو رنگه یک رنگ نمیشه برو که دلم برات تنگ نمیشه نمیخوامت تورو نمیخوامت برو دلی که دو رنگه یک رنگ نمیشه
برو که دلم برات تنگ نمیشه نمیخوامت تورو نمیخوامت برو نمیخوامت برو…
بعد رفتنم دیگه میتونی با هر کی هر جا بمونی نمیخوامت نامهربونی…
از تو جز بدی چیزی ندیدم همه دروغایی از تو شنیدم برو که از تو , دل بریدم…
نه دیگه تو چشام نمیبینی غمی برو که دیگه برای من خیلی کمی نمیخوامت تورو نمیخوامت برو نه دیگه تو چشام نمیبینی غمی برو که دیگه برای من خیلی کمی نمیخوامت تورو نمیخوامت برو
Firoozeh.safaei …نمیخوامت برو
دلی که دو رنگه یک رنگ نمیشه
برو که دلم برات تنگ نمیشه نمیخوامت تورو نمیخوامت برو دلی که دو رنگه یک رنگ نمیشه برو که دلم برات تنگ نمیشه نمیخوامت تورو نمیخوامت برو نمیخوامت برو….

دوباره از اول گذاشتم این اهنگو که گوش میدادم احساس میکردم دارم ازش انتقام میگیرم نمیدونم چندبار تکرار شد تا اینکه خوابم برد ….

فصل ۱۲
…امیر علی…
وقتی حرف از ازدواج زد نتونستم خودمو کنترل کنم یکی زدم تو گوشش چندلحظه نگام کرد بعد رفت تو اتاق..
واقعا دلم واسش تنگ شده بود ولی وقتی یاد پیامی که اومد واسش میوفتم بازم بیخیالش میشم رفتم بیرون درم از پشت سر قفل کردم واسه شام غذا گرفتم یکم خرتو پرت و سی دی که حوصلش سر نره تو این مدت…هه من به فکر کیم واقعا کسی که دورم زد بهم دروغ گفت… ماشینو پارک کردم رفتم بالا صداش زدم جواب نداد یه کلید زاپاس داشتم در اتاقشو باز کردم خوابیده بود صداش کردم بلند نشد رفتم جلو دیدم هندسفری تو گوششه درش اوردم کنجکاو شدم ببینم چی گوش میده صدای خواننده تو گوشم پیچید:
_نمیخوامت برو نمیخوامت تورو
با این اهنگ به مرز جنون رسیدم عطر رو میز و برداشتم پرت کردم سمت دیوار داد زدم:
_آره نمیخوامت برو لعنتی چرا نمیری بیرون از ذهنم چرا هنوز دوستت دارم..
سارا با حالت ترس از خواب بیدار شد از ترس جمع شد تو خودش رفتم سمتش جیغ زد خواست فرار کنه که بازوهاشو گرفتم
_لعنتی بگو چرا با من اون کارو کردی ها؟؟مگه چه بدی بهت کردم…لعنت بهت چرا دروغ گفتی؟؟چرا گذاشتی ببینمت؟؟چرا هنوز دوستت دارم؟؟ داد میزدمو تکونش میدادم
سارا:ولم کن دیوونه من رفتم یا تو که بلند شدم دیدم نیستی هااا؟؟تویی که منو با هزارتا دردو فکرو خیال ولکردی رفتی؟من دروغ گفتم یا تو؟؟ولم کن
_نه دیگه سارا خانوم دیگه نمیذارم بری هر غلطی خواستی بکنی بعد به ریش من بخندی کورخوندی سارا خانوم
پرتش کردم سمت تخت رفتم سمت حموم اب یخ باز کردم رفتم زیرش یه ساعت زیر آب یخ بودم انقدر داغ بودم که چیزی از سردی آب نفهمم…..

فصل۱۳
…سارا…
هیچی از حرفاش نفهمیدم گوشی برداشتم زنگ زدم به شایان این دفعه روشن بود…
شایان:جونم آجی
_شایان بیا این دیوونه منو بزور آورده خونش
شایان:درست حرف بزن ببینم چی میگی؟کی تورو اورده خونش؟؟
همه چیو واسش تعریف کردم
شایان:آجی ادرسو اس کن واسم من تا یه ساعت دیگه میام اونجا _باشه
ادرس فرستادم واسش بلند شدم مانتومو در اوردم داشتم میرفتم سمت در که سوزش بدی تو پاهام حس کردم
_آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
نگاهی ب پام کردم داشت خون میومد در باز شد امیر اومد داخل چیزی تنش نبود فقط یه حوله دورش بود
_:برو یه چی بپوش بعد شروع کردم به اه و ناله
_اخ اخ پامممم وایییییی خون داره میاد امیر:دختر یه دیقه ساکت ببینم چکار باید کنم یه نگاه بهش کردم این که باز اینجاست _تو که اینجایی برو یه چیزی بپوش امیر:چرا اونوقت؟؟
_نامحرمی گمشو یه چی بپوش
با صدای بلند زد زیر خنده خودمم خندم گرفت اخه من کی رعایت کردم..
امیر:واسه همه خوبه واسه ما بده دختر خاله؟؟
_منظور؟
امیر:هیچی صبرکن الان میام
رفت بیرون دوباره اومد این سری یه شلوار و یه دمپایی پوشیده بود اومد سمتم رفتم عقب که یه شیشه دیگه رفت تو پاهام
_اخخخخخخخخ
امیر:بچه این چه کاریه؟؟ بعد زیرلب گفت:هنوز ادم نشده..
_هی پسرخاله شنیدم چی گفتیا..
امیر:مهم نیست..
یه دستشو گذاشت زیر زانوم یکی زیر کمرم بلندم کرد آروم گفتم:آره مثل من..
یه فشار کوچیک به پهلوم آورد وکشیدم بالا پیشونیم محکم خورد به گردنش _اییی وحشی سرم..
امیر:حقته تا تو باشی حرف الکی نزنی دختر خاله بغض گلومو گرفت:به من نگو دختر خاله
ولی صدام انقدر آروم بود فک نکنم شنیده باشه در اتاقشو باز کرد بعد با پاش بستش…..

فصل۱۴
منو گذاشت رو تخت و رفت بیرون با یه جعبه کمکهای اولیه برگشت نشست پایین تخت پامو گرفت تودستش امیر:شلوارت تنگه درش بیار
_چییییییی
امیر:کر شدم چه خبرته….درش بیار میرم یه شلوار واست میارم _باشه
همین جور که میرفت سمت در آروم می گفت:انگار اولین بار میبینمش دخترهی وحشی گوشم کرشد
رفت بیرون خندم گرفت تقصیر خودشه جوری میگه شلوارتو در بیار ادم شک میکنه امیر با یه شلوارک اومد داخل پرتش کرد سمتم:بیا بپوش _روتو کن اون سمت..
امیر: میتونی شلوارتو در بیاری که انقدر راحت میگی روتو کن او سمت؟؟.. _پام زخم شده فل…
حرفم کامل نشده بود با دادی که زد خفه شدم:ساکت شووو
_روانی چته؟
اومد سمتم بازومو گرفت:آره روانی شدم روانیم کردی لعنتی ولم کرد روشو کرد اون سمت اخر اشکام ریختن هرکاری کردم شلوارم در نمیومد اه لعنتی خوبه مچ پامو کفش بود انقدر درد میکرد
_امیر
با کمی مکث برگشت سمتم
♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢
…امیر…
دست خودم نبود یهو عصبی میشدم نمیتونستم پیشش باشم و نگاش نکنم از طرفی هم میترسیدم نگاش کنم نتونم نگامو ازش بگیرم با شنیدن اسمم اونم با اون همه بغض قلبم وایساد دختر نکن…یه نفس عمیق کشیدم برگشتم سمتش شلوارش هنوز پاش بود
_بله
سارا:شلوار در نمیاد پام درد گرفت بعد زد زیر گریه..
_دختر چرا گریه میکنی؟ بعد یاده اون شب افتادم
_راستی تو دیگه دختر نیستی!!
بعد خودم زدم زیر خنده خواسم حالشو عوض کنم بدتر شد بیشتر گریه کرد
رفتم سمتش نشستم رو تخت _هی سارا گریه نکن دختر چته سارا:راس میگی من دیگه دختر نیستم
خواست بلندشه که پاش بیشتر خون ریزی کرد اه اصلا پاش یادم رفته بود سریع نشستم رو زمین شلوارشو در اوردم شلوارکو کردم پاش….

فصل۱۵
پاش خیلی بریده بود شروع کردم به بخیه زدنش اولین بخیه رو ک زدم شونمو محکم گاز گرفت فک کنم با گازی که این گرفت به شونه خودمم باید بخیه بزنم…۴تا بخیه زدم
_تموم شد جواب نداد _سارا؟
سرشو از رو شونم برداشتم بیهوش شده بود…خوابوندمش رو تخت رفتم یه لیوان شربت غلیظ آوردم با قاشق ریختم تو دهنش یکمم آب پاشیدم تو صورتش یکم حالش جا اومد
_چت شد دختر انقد درد داشت؟؟!
سارا:میخوای زجرم بدی؟کدوم دکتری دیدی بدون بی حسی بخیه بزنه
اشکاش سرازیر شد دستمو بردم جلو اشکاشو پاک کردم
_گریه نکن دختر خب من بی حس کننده از کجا بیارم آخه

با همون چشما اشکیش نگام کرد چرا انقدر گرفتن نگاه از چشماش سخته؟؟ چرا من کم کم دارم کشش پیدا میکنم سمتش؟؟ چرا سرم داره کم کم میره پایین؟؟چرا نمی تونم جلو خودمو بگیرم یه صدایی بهم میگفت چون هنوز عاشقشی لبامو آروم گذاشتم رو گونش گریش بند اومد خواست منو از خودش جدا کنه ولی دیر شده بود خودمم میخواستم بکشم کنار اما نمیتونستم تو یه لحظه بازم برگشتم به چند ماه پیش با صدای زنگ ازش جدا شدم کی بود آخه داشتم بلند میشدم میخواستم برم که دستمو گرفت
_چیزی شده؟
سارا:با من کار دارن
اخمام رفت توهم:کی با تو کار داره؟ سارا:دوستمه
_لعنت بهت سارا میرم درو باز کنم بعد میام دنبال تو
رفتم بیرون درو باز کردم یه پسر قد بلند هیکلی جلوم سبز شد
_بفرمایید
پسره:اومدم دنبال سارا
_شما؟؟
خواست جوابمو بده که آسانسور وایساد یه دختری با عجله اومد بیرون
دختره:شایان خدا نکشتت نشونت میدم وقتی…
نگاش به من افتاد اینکه صدفه دوست صمیمی سارا صدف:سلام اقا امیر
_سلام صدف خانوم بفرمایید داخل تا سارا رو بیارم اما این پسره گفت شایان یعنی خودشه؟آره مگه چندتا شایان هست تا خود اتاق به شایان فکر کردم درو باز کردم رفتم سارا رو بغل کردم بردم اون یکی اتاق با تعجب نگام کرد سارا:چرا اینجا؟
_نکنه میخوای با شلوارکو تاپ بری پیش شایان جونت سارا:خب چ اشکالی داره؟؟
همچین با اخم نگاش کردم که خودش خفه شد
یکی از بلوزامو که از همه تنگ تر بود تنش کردم با یه شلوار بردمش بیرون ….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.