خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان هوس یک شب پارت ۲

رمان هوس یک شب پارت ۲

رمان هوس یک شب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

از روم بلند شد چشماشو بست سریع حوله رو ب دور خودم پیچیدم اوففف امیرعلی:تموم شد؟
_آره
چشماشو باز کرد منو نشوند رو صندلی سشوار روشن کرد شروع کرد به خشک کردن کم کم داشت خوابم میبرد سشوار خاموش کرد و موهامو شونه زد دیگه نفهمیدم چی شد

فصل۴
بلند که شدم دیدم امیر جفتم خوابه اه مگه تخت یه نفر جا دونفر میگیره _امیر پاشو
امیرعلی:جون من بیخیال بزار بخوابم
بیخیالش شدم صب کن ببینم من ک لباس تنم نبود با جیغ صداش کردم امیرعلی:چی شد؟
_کی لباس تن من کرد؟ امیرعلی:خب من _خیلی بیشعوری
امیرعلی:بار اخرت باشه اینجوری با من رفتار میکنی دلم خواست مشکلیه؟
_آره مشکلیه تو هیچکس من نیستی فهمیدی؟این حق…
هنوز حرفم تموم نشده بود که پرت شدم رو تخت
_چکار میکنی امیرعلی:میفهمی عزیزم یهو لبام داغ شد انگار بهم شک وارد کردن بعد چند ثانیه تازه متوجه شدم داره چیکار میکنم هر کاری کردم ازم جدا نشد بعد چن دقه ولم کرد یه نیشخند زد از روم بلند شد
امیرعلی:اینکارو کردم که بفهمی من شوهرتم هوایی نشی این اولی و اخرین بار بود بت دست میزنم خانومی
یه چشمک زد رفت بیرون کثافط بیشعوررر رفتم درو قفل کردم نشستم و شروع کردم به گریه کردن بعد نیم ساعت بلند شدم ک آماده بشم برم دانشگاه یه مانتو مشکی کوتاه پوشیدم به یه شلوار سفید دمپا مقنعه هم سرم کردم یه رژلب قرمز به لبهای قلوه ایم زدم یه رژگونه کم رنگ یه ریمل کیف و گوشیمو برداشتم زنگ زدم تاکسی رفتم پایین دیدم نشسته رو مبل امیرعلی:کجا بسلامتی؟
_به تو هیچ ربطی نداره

ادامه فصل ۴
اینو گفتم از خونه زدم بیرون اه چند روز دیگه این صیغه تموم میشه من راحت میشم از دست این بیشعور با اینکاراش هنوزم دوستش دارم با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم :رسیدیم خانوم
کرایه رو حساب کردم رفتم نشستم سر جای همیشگیم صدف هنوز نیومده بود صدف بهترین دوستم بود از بچگی باهم بودیم کلی هم دعوا و قهر داشتیم صدف و دیدم ک اومد سمتم.جان چه خوشگل شده بود
_اولالا چه خبره؟
صدف:قرار امشب خواستگار بیاد واسم
_ای جونم کی هست حالا؟ صدف:شایان
نههههه این شایان بی بخار؟؟؟ _چه عجب دهنشو باز کرد صدف:مگه تو میدونستی؟
_آره مگه میشه ندونم ما از بچگی باهم بودیم
صدف:اما محمد قول داده بیاد خواستگاریم من بهش قول دادم _تو خیلی خنگی دختر حالا که اینجوری شد بعد کلاس یه چیزی نشونت میدم ک دیگه فکر این محمد از ذهنت بیرون بکنی با اومدن استاد دیگه هیچ حرفی نزدم نیم ساعت از
کلاس گذشت احساس کردم گوشیم داره میلرزه یه نگاه به صفحه گوشیم کردم امیرعلی بود پووووف اصلا حوصلشو ندارم لابد باز میخواد بدونه من کجام هیییی اقا علی اگه من سارام تورو به زانو در میارم ولی اینکارو باید قبل اینکه مامان اینا بیان انجام بدم
کلاس بعدی رو پیچوندم فیلم محمد و دوست دختراشو به صدف نشون دادم خداروشکر علاقه ای به محمد نداشت وگرنه داغون میشد میخواستم ماشین بگیرم که ماشین شایانو دیدم از داخل ماشین واسم دست تکون داد منم به تقلید از اون واسش دست تکون دادم از همونجا داد زد برم سوارشم دیوونه ابرومو برد رفتم سوار شدم با خوشحالی شروع کرد به تعریف کردن

فصل۵
شایان:باید بودی میدیدی ابجی یه خواستگاری کردم ازش دهنش باز موند کل رستورانو گفتم خالی کنن فرش قرمزو پراز گلبرگ های رز قرمز کردم وایییی کف کرد _این چه طرز حرف زدنه؟؟درست صحبت کن کف کرد،دهنش باز موند چیه پ؟؟
شایان:اجی بیخیال بیا بریم گل سفارش بدم واسه امشب
باهم دیگه به گل فروشی رفتیم دسته گل با ۱۵۰ شاخه گل رز قرمز و سفید سفارش داد خوش به حالش بعد منو رسوند خونه خودش رفت خیلی خسته بودم سریع در اتاق باز کردم لباسامو در اوردم پریدم حموم ده دیقه بعد اومدم بیروم سریع یه تاپ یه شلوارک پوشیدم پریدم زیر پتو با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم مامان بود
_سلام مامان جان
مامان:سلام دخترم خوبی مامان؟
_چه عجب یادت افتاد دختری داری رفتی حاجی حاجی مکه آره؟؟؟
مامان:نگو اینجوری دختر _بابا کجاس؟کی میاید پ؟
مامان:باباتم اینجاس صبرکن گوشی بدم بهش
_سلام بابایی بابا:سلام خوشگلم
_خوبی بابا؟
بابا: به خوبیت همه چی خوبه.به چیزی احتیاج نداری؟
صدا خاله میومد که گفت: دستت درد نکنه حاجی یعنی پسر من کم میزاره واسش
بابا با خنده گفت:شاید از کجا معلوم خاله:سلام عروس گلم خوبی
_سلام خاله مرسی خوبین شما؟شوهر خاله خوبه؟
خاله:شکر فقط دعا کن زودتر حال مامان خوب شه بتونیم عروسی شمارو بگیریم
_ایشاالله خاله
خاله:چه ذوقیم کرد تا اسم عروسی اومد _اا خاله منظور من حال مامان بزرگ بود خاله:برو دختر من تورو میشناسم
با صدا بلند خندیدم یکم دیگه با خاله حرف زدم بلند شدم دست و صورتمو شستم رفتم بیرون امیر رو صندلی نشسته بود

_صبح بخیررر آقایی
خیلی جدی یه صبح بخیر گفت با تمام پررویم رفتم رو پاش نشستم
_بداخلاقی از اول صبح؟
امیر:سارا پاشو پام درد گرفت
_یعنی چاق شدم؟؟؟
امیر با تمام بدجنسی ابروهاشو بالا انداخت:آره مخصوصا پهلوهات
فهمیدم داره اذیت میکنه از رو پاش بلند شدم رفتم رو صندلی نشستم
امیر:حالا چرا پاشدی؟
_چون چاقم
امیر:بیا اینجا ببینم
_نوچ
امیر:بیا اینجا جوجه
با اخم و داد گفتم:جوجه ام خودتی امیر:باشه منم،حالا پاشو بیا اینجا ببینم
بلند شدم وایسادم جفتش دستمو کشید نشوندم رو پاش.امیر و اینکارا؟؟لابد کارش لنگ منه
_چی میخوای
لپمو بوسید گفت:هیچی خانومی دیگه بیشتراز این نمیشد مهربون باشه _بگو حوصله ندارم
امیر:امروز مهمونی دعوتیم توهم باید بیای از روپاش بلندشدم
_خخخ پس بگو چرا مهربون شدی ولی چ کنم دیگه دلم واست میسوزه میام

فصل شیش
امیر با هزار زور راضی کردم ببرم خرید اخه واسه امشب لباس نداشتم البته اینا همه بهونه بود دوست داشتم با سلیقه امیرعلی لباس بپوشم…باهم رفتیم مغازه یکی از دوستای امیر تا وقتی که پا تو مغازه نذاشته بودم فکر میکردم دوستش پسره اما همین که یه دختره چشم مو مشکی دیدم تمام تصورم بهم خورد دختره خیلی صمیمی با امیر سلام کرد امیر برگشت سمت من و نمیدونم تو صورتم چی دید که اومد دست انداخت دور کمرم روبه دختره گفت:اینم خوشگل من سارا خانوم
دختره خیلی بد نگام کرد بزور یه چیزی مثل سلام از زیر زبونش در اومد
امیر:یه لباس شب شیک واسه خانومم میخوام نسرین جان ای نسرین جانو کوفت
فک کنم یکم بلندگفتم چون امیر با دستش پهلومو فشار داد نسرین:امیرجان خودت چیزی مد نظرت نیست؟
دیگه واقعا اعصابم خورد شد رو کردم سمت دختره:خانوم محترم من اومدم لباس بگیرم نه امیرجانتون
بعد دست امیر گرفتم بردمش بیرون تا خود پارکینگ پاساژ کشوندمش
برگشتم سمتش انگشتمو به عنوان تهدید بالا اوردم:ببین امیرعلی بار اخرت باشه ببینم یکی امیرجان صدات میکنه اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه…
خودم کم اوردم به صورت مشتاق امیر نگاه کردم انگشتمو گرفت تو دستش امیر:خب بقیش؟!
اها یادم اومد دستمو از دستش کشیدم بیرون:یه بار دیگه ببینم یکی بهت گفت امیرجان زبون دوتاتونو از حلقتون میکشم بیرون
امیر با صدای بلند خندید و گفت:بیا بریم برات لباس بگیریم دیر میشه
_نمیخوام لباس دارم
امیر:لباسا تو بدرد نمیخورن همه بازن
با تعجب نگاهش کردم:تو الان واسه من غیرتی شدی
امیر یه پوزخند زد و گفت:نمیخوام پیش دوستام با لباس باز بری روت غیرتی نشدم نمیخوام دوستام به چشم بی غیرت نگام کنن
با حرص نگاش کردم و گفتم:نمیام من لباس دارم امیر:باشه ولی وای به حالت اگه باز باشه تا خونه دیگه نه من حرف زدم نه امیر
تا رسیدیم سریع یه دوش گرفتم و یه لباسی انتخاب کردم که جلوش کاملا بسته بود اما پشتش یه بیضی بزرگ
خالی داشت که قوس کمرمو کامل نشون میداد بلندیش تا روی رونام بود یه استینشم حریر بود رنگ لباسم مشکی بود یه جواب شلواریم پوشیدم زیرش…حالا نوبت موهای مشکی بود همه رو صاف کردم هرچند خودشون صاف بودن اما الان شلاقی شده بودن فرق وسط زدم دو سمتشو فر کردم با گیره به پشت گوشم فرستادم یه نگاه به خودم کردم مدل موهام به لباسم خیلی میومد حالا نوبت ارایش بود یه پنک
Firoozeh.safaei
برنز به صورتو گردنم زدم یه رژگونه طلایی یه رژلب صورتی شب رنگ زدم یه خط چشمو ریمل همین قدر کافی بود که به چشم بیام
همین که پامو از در اتاق گذاشتم بیرون امیر هم از اتاق اومد بیرون عجب تیکه ای شده بود با اون کت و شلوار صورمه ای رفتم نزدیک تر و کراواتش تو دستش بود و ازش گرفتم که واسش ببندمش اصلا انگار تو این حالو هوا نبود واسش بستمش خواستم برم کنار که دستشو انداخت دور کمرم امیر:خیلی خوشگل شدی
بعد یهو اخم کرد:نبینم از کنارم جم بخری سارا
دستشو از دورکمرم باز کردم بدون توجه بهش رفتم که سوار ماشین بشم…..

فصل۷
صدای موزیک تا بیرون خونه هم میومد یه جورایی ترسناک بود و همین باعث شد بچسبم به امیر چقدر این نزدیکی رو دوست داشتم باهم به داخل رفتیم امیر با چند نفر سلام کرد منم معرفی کرد باهم رفتیم سمت یه مبل دونفره
اه کور شدم چرا انقدر تاریکه یکم چراغ بیشتر روشن کنن ک نمیمیرن زدم به بازوی امیر
_امیر خفه شدم اینجا همه لامپا خاموشن…بو سیگار اذیتم میکنه
امیر:خودمم نمیدونستم همچین مهمونی باشه قرار بود یه تولد ساده باشه…یکم دیگه میریم
_باشه
امیر:پاشو برو لباساتو عوض کن با ترس به این طرف اون طرفم نگاه کردم
_تنها برم؟
امیر که انگار تازه متوجه شد ک کجاییم بلند شد دستمو گرفت باهم رفتیم تو یکی از اتاقا سریع مانتومو در اوردم شالمو از رو سرم کندم رفتم رو به رو اینه موهامو مرتب کردم برگشتم سمت امیر ک دیدم خشکش زده
_امیر خوبه؟
هیچ تکونی نخورد رفتم نزدیکتر
_امیرباتوامااااا
امیر:ها؟ بریم اگه اماده شدی
_کجایی سه ساعت دارم صدات میکنم امیر:تو فکر بودم _تو فکر کی؟
امیر لبخند زد:تو فکر یه خانوم خوشگل که منتظر منه
_و اون خانوم کیه؟؟!
حرفی نزد فقط نگام کرد بعد بلندزد زیر خنده فهمیدم داره اذیتم میکنه با حالت قهر از اتاق زدم بیرون امیر:بابا چته خب وایسا باهم بریم
بهش محل ندادم همینجور ک داشتم تند تند میرفتم خوردم ب دیوار اخ اخ دماغم داغون شد این دیوار کی اینجا گذاشته شد؟؟؟!
سرمون اوردم بالا دیدم یه پسر بوری داره نگام میکنی خخخ یعنی این همونیه ک من با دیوار مقایسش کردم با کشیدن دستم حواسم برگشت امیر:حواست کجاس؟!
_تقصیرتو همش

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.