خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان هوس یک شب پارت ۱

رمان هوس یک شب پارت ۱

رمان هوس یک شب

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

فصل۱
_یعنی چی میشه کلی استرس داشتم زندگی با مردی که جز غرور چیزی نداره سخته زندگی با تک فرزند خالم،زندگی با کسی که واقعا عاشقش بودم شاید منم عاشق این یخ بودنش شدم عاشق بی محلیاش با شنیدن اسمم از طرف مادرم چایی هارو برداشتم و به بیرون رفتم یه نفس عمیق کشیدم چایی رو به همه تعارف کردم رسیدم روبه رو امیرعلی اخماش تو هم بود
_باز کن اخماتو پسر خاله
یه نگاه بهم کرد یه نیشخند زد گفت:چیه خوشحالی ک اخرش یکی اومد خواستگاریت؟
خیلی بهم برخورد ناخواسته سینی برگشت چای ریخت رو شلوار امیرعلی صدا خنده همه بلند شد اما من از ترس میلرزیدم میدونستم تلافی میکنه انقدر هول شده بودم که پارچ اب از سر میز بلند کردم ریختم رو شلوارش با این کارم داد امیرعلی در اومد صدا خنده همه بازم بلند شد
_ب ببخشید
بعد سریع اونجارو ترک کردم اه چقد خنگ شده بودم من اعصابم از دست خودم خورد بود داشتم با خودم کلنجار میرفتم ک در با صدای بدی باز شد سریع بلند شدم امیرعلی بود اومد داخل درو بست امیرعلی:سریع یه شلوار بهم بده زود باش
قیافش خیلی ترسناک شده بود این همینجوریشم ترسناک بود دیگه چ برسه وقتی عصبانی بشه _آخه شلوارای من اندازت نیستن ک امیرعلی:این مسخره بازی رو تمومش کن
_اصلا به من چ برو خونتون شلوارتو عوض کن امیرعلی:برو از شلوارا بابات یکی واسم بیار
سریع رفتم یه شلوار از بابام واسش اوردم دادم بش داشتم نگاش میکردم
امیرعلی:به چی نگاه میکنی روتو کن اون طرف میخوام شلوار عوض کنم
سریع برگشتم چند ثانیه بعد گفت رومو برگردوندم تو اون شلوار واقعا مسخره شده بود شلوار واسش تا بالای مچ پاش بود بلند زدم زیرخنده دوید اومد جلو دهنمو گرفت
امیرعلی:چته دختر ابرومو بردی حالا میگن چکار کرد این دخترو
بعد دستشو ورداشت _خیلی باحال شدی
امیرعلی: من وقت ندارم منو فرستادن اینجا ک حرفامونو بزنیم الان تو میری پایین میگی که راضی به ازدواج با من نیستی
حالا باورم شد که امیر علی واقعا منو دوست نداره
ولی به من میگن سارا هرجوری شده امیر علی رو عاشق خودم میکنم

_باشه بریم منم علاقه ای ندارم با یه کوه یخ زندگی کنم باهم دیگه به پایین رفتیم
خاله:خب عزیزم چی شد؟
تا امیر خواست حرف بزنه من پریدم وسط حرفش
_ما به تفاهم رسیدیم
صدا کل کشیدن مامان و خاله و تبریکای عمو و بابام به گوش میرسید یه نگاه به امیرعلی کردم دیدم بیخیاله یه نگاه بهم کرد از اون نگاه ها که میگه بعدا واست دارم یه لبخند خیلی شیک زدم از دستش فرار کردم……

فصل دوم
روزها همینجور گذشتن همه خریدا بدون حضور امیر علی انجام دادیم فردا روز عروسیمه قرار شد عقد عروسی رو باهم بگیریم تو این مدتم صیغه محرمیت بین ماخونده شد که مثلا راحت باشیم که ما یه بارم همدیگه رو ندیدیم اقای خودخواه اینجور خواستن امشب باید

زود میخوابیدم تو خانواده ما رسم بود یه شب مونده به عروسی داماد خونه مادر زن باشه الان که دیگه امیر علی بیاد اه من خوابم میاد این کجاست بلندشه بیاد اخه بلند شدم رفتم تو اتاق خوابیدم به من چ بیاد اگه واسش مهم بودم تو این یک ماه میومد یا یه زنگ میزد یعنی زنشم هه چشمام داشت گرم میشد که در اتاق باز شد سرمو بلند کردم دیدم مامانه داره با اخم نگام میکنه
_چی شده؟
مامان:بلند شو امیرعلی اومده پایینه
_مامان جان خستم
مامان:بلندشو زشته خالتم هست
_باشه شما برو بیرون من لباس عوض کنم میام
مامان رفت بیرون یه تاپ یه شلوارک پوشیدم موهامم همه رو بالا تو هم چپوندم یه رژلب و یه ریمل زدم رفتم پایین خاله داشت میوه میخورد عمو داشت با بابا حرف میزد پس امیر کوش؟

ادامه فصل دوم
_سلام
همه جواب سلاممو دادن _مامان پس امیرعلی کو؟ مامان:رفته تو حیاط برو صداش کن
میخواستم اعتراض کنم مامانم همچین چشم غره رفت مجبوری رفتم تو حیاط هرچی گشتم نبودش رفتم پشت ساختمان دراز کشیده بود رو چمنا رفتم کنارش یه نگاه بهم کرد باز به روبه روش نگاه کرد
_سلام امیر:سلام
_مامان میگه پاشو بریم داخل امیرعلی:تو برو منم الان میام
_نوچ اگه بدون تو برم باور نمیکنه اومدم دنبالت بزور فرستادم برگشت سمتم امیرعلی:چرا بزور
_نمیخواستم بیام خوابم میومد امیرعلی:الانم خسته ای؟
_اوهوم
یکی از دستاشو از زیر سرش بیرون اورد امیرعلی:بیا اینجا دراز بکش
_اینجا؟؟؟؟؟
امیرعلی:آره مگه چشه بیا نیم ساعت استراحت کن از خدا خواسته رفتم دراز کشیدم رو بازوش امیرعلی:یه سوال
_بپرس
امیرعلی:چرا به من جواب مثبت دادی؟
_چرا ندم؟
امیرعلی:سوال منو با سوال جواب نده
_چون خاله خیلی اسرار کرد مامانم خیلی دلش میخواست تو دامادش بشی امیرعلی:فقط همین؟
_آره امیرعلی:باشه
_تو چرا راضی شدی بیای خواستگاری من؟ امیرعلی:مامان اجبارم کرد _صیغمون تا فرداس؟
امیرعلی:نه تا یه ماه دیگه فردا باید بریم فسخش کنیم
_باشه
هرکاری کردم خوابم نبرد هی وول میخوردم امیرعلی:چقد وول میخوری تو
_خوابم نمیبره
امیرعلی:لابد خوابت نمیاد
_چرا خیلی خستم
کم کم خوابم برد با خوردن نور به چشمام از خواب بیدار شدم نه دستم تکون میخورد به پاهام یا خدا بختک افتاد روم انگار،با صدا خنده یه نفر پریدم ااا این که خالس من ک هنوز رو چمنام وااا نگاه کردم دیدم امیر علی هم رو چمنا خوابه
_وایی خاله ترسوندیم
خاله:بلندشید بریم داخل کارتون داریم
خاله رفت وا امیر چه خوابش سنگین شده تا اونجایی ک من خبر داشتم خیلی سبک بود
_امیر پاشو
با کمال تعجب بلند شد کثافط بیدار بود
_پاشو بریم ببینم چکارمون دارن باهم رفتیم داخل دیدم مامان ساک به دسته اماده شدن همه
_کجا بسلامتی
مامان:الان خالت زنگ زد گفت مادربزرگت تو ای سی یو باید هرچی سریع تر بریم شمال _یعنی چی فردا عروسی منه ها
مامان:سپردم به همه زنگ بزنن کنسلش کنن
_به همین آسونی بابا تو یه چیزی بگو من ابرو دارم بابا:ما باید بریم دخترم
_امیر
امیرعلی:بعد راجبش حرف میزنیم
_دلتون خوشه ها اه رفتم بالا درم قفل کردم

فصل سوم
دو روزی بود که مامان اینا رفته بودن به امیر سپرده بودن منو تنها نذاره هه اقا کی خونه بود صدا باز و بسته شدن در اومد _سلام امیرعلی:سلام _خبری نشد؟
امیرعلی:مامان گفت تا یه ماه دیگه میان
_ی مااااه
امیرعلی:اره حالش خوب نیست
_باشه
رفتم حموم یکم واسه خودم آهنگ خوندم رقصیدم مسخره بازی در آوردم اومدم بیرون درو که باز کردم صدا اخ یکی بلند شد
_چی شدی تو؟
امیرعلی:این چ طرز در باز کردنه
_روتم ک زیاده پشت در حموم چی میخواستی تو؟
امیرعلی:نمیزاری که بخوابم هی واسه خودت آهنگ میخونی اخییی راست میگفت مامانم همیشه میگفت تو حموم ک اهنگ میخونم صداش میپیچه
_خب حالا برو بیرون لباس عوض کنم امیرعلی:خب عوض کن چ اشکالی داره؟
چپ چپ نگاش کردم ک دیدم پروتر از این حرفاس
رفتم سمتش هرچی کشیدمش تکون نخورد با یه دست حولمو گرفتم با یه دست بلوز امیر رو ولی مگه تکون میخورد یه لحظه حواسم پرت شد دستم ک به حوله بودو ول کردم امیر گرفتم بکشم امیر که شکه شده بود افتاد رو من بدبخت تو همین حال حوله دور منم باز شد وای مردم از خجالت اگه امیر از روم بلند میشد منو لخت میدید ابروم میرفت حوله دورم بود هنوز فقط از جلو باز شده بود حالا چکار کنم تو همین فکرا بودم که گرمی نفسی رو روی گردنم احساس کردم با کمال تعجب امیر بود
امیرعلی:گردنت چ بوی خوبی میده سارا
_میدونم
یه گاز از گردنم گرفتم کثافط منم تلافیشو دراوردم و موهاشو کشیدم سرشو اورد بالا تو چشمام نگاه کرد:میدونی چرا اومدم خواستگاریت؟؟؟
_آره چون مامانت مجبورت کرد
امیرعلی:نه چون تنها دختری بودی که از تو کسایی ک مامانم واسم در نظر گرفته بود پاک بودی با همه ی این شیطنتا و زبون درازیات فقط تو بینشون خوب بودی میتونستی با من کنار بیای مگه نه؟
_نه
امیرعلی:هی دختره ی لجباز
_ امیر نمیخوای بلندشی؟
امیرعلی:اگه بلند شم که ابرو خودت میره
_خب چشماتو ببند بعد پاشو امیرعلی:نمیشه که،شرط داره
_چ شرطی؟
امیرعلی:موهاتو من خشک کنم
وااا این دیوونه شده بود من ک از خدامه خودم هیچوقت حوصله نداشتم _باشه قبول

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.