خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

چند روز گذشته بود میخواستم با آرتان خوب رفتار کنم اما مگه اصلا میشد تا اون رو میدیدم یاد کار که انجام داده بود میفتادم و باهاش خیلی سرد برخورد میکردم حتی نیلوفر هم داشت میدید و خوشحال میشد اما پشیزی برام ارزش نداشت من آرتان برام مهم بود که اون هم تموم باور های من رو شکسته بود با کاری که انجام داده بود!
_تینا
با شنیدن صدای سیاوش خان به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه دخترم !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و خیلی آروم جوابش رو دادم:
_ممنون
اومد کنارم نشست میدونستم میخواد درمورد آرتان صحبت کنه تو این چند روز همه درمورد آرتان صحبت میکردند
_خیلی داره اذیت میشه تو هم انگار اصلا دوستش نداری آره !؟
با شنیدن این حرف سیاوش خان پوزخندی روی لبهام نشست من عاشقش بودم اینو حتی آرتان هم میدونست من بخاطر اون حتی حاضر شدم با خانواده ام هم صحبت کنم تا برای همیشه کنار آرتان بمونم اما اون چیکار کرد با من ، اون فقط قصد داشت من رو اذیت کنه
_میخوام برم پیش خانواده ام
_پس آرتان چی !؟
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و بعد از چندثانیه گفتم:
_نیلوفر هست اون نیازی به من نداره
_میدونی که دوستت داره
_اگه دوستم داشت نیازی نداشت نیلوفر رو ببوسه
سیاوش خان با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_حق با تو اما شاید اون از اینکارش هدفی داشته
_جز عشق یا ### چه هدفی میتونسته داشته باشه ، هر کدوم هم از اینا بوده باشه یه خیانت غیر از اینه !؟
_نه
_پس قصد دارید از چی دفاع کنید !؟
_قصد دفاع کردن ازش رو ندارم میدونم اینکارش اشتباه بوده اما آرتان رو هم خیلی خوب میشناسم و میدونم چقدر تو رو دوست داره پس اینکارش بی دلیل نبوده حتما یه قصد و نیتی داشته
_هر قصد و نیتی داشت باعث شد قلبم بشکنه و برای همیشه اعتمادی که نسبت بهش داشتم رو از دست بدم
_حق داری اما ….
_میشه تمومش کنید نمیخوام دیگه درموردش صحبت کنم
_باشه دخترم
با شنیدن این حرفش با لبخند بهش خیره شدم واقعا خسته شده بودم از اینکه هر ثانیه درموردش صحبت کنم!

تنها داخل حیاط نشسته بودم و به رفت امد آدم هایی که داشتند داخل عمارت میومدند نگاه میکردم ، حالا هیچ احساس خوبی نداشتم نه به عمارت و نه به آدم هاش دوست داشتم برم‌ پیش خانواده ام همش احساس میکردم بازیچه دست آرتان شدم ، قطره اشکی روی گونم افتاد که پسش زدم من همیشه تو زندگیم زجر میدیدم و هیچوقت خوشبخت نبودم
_ناراحتی !؟
با شنیدن صدای آرتان با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی زیاد
پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چرا چون فکر میکنی من بهت خیانت کردم !؟
_نه
ابرویی بالا انداخت و خیره به چشمهام شد و گفت:
_پس چی !؟
_چون احساس میکنم بازیچه شدم برای همین ، میخوام برگردم پیش خانواده ام خسته شدم خیلی زیاد از اینکه همیشه من تنها باشم من زجر بکشم
آرتان کنارم نشست و گفت:
_هنوز هم نمیخوای دلیل اون بوسه رو بفهمی !؟
پوزخندی بهش زدم
_چرا باید بشنوم مگه چه دلیلی داشته جز یه ### هان !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عمیقی بهم انداخت
_فکر میکنی بخاطر غریضه ام همچین کاری کردم در نظر تو من همچین آدم منفوری هستم !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه
_پس چرا میگی بخاطر ### خودم !؟
_چون دلیل دیگه ای وجود نداره
_پشیمون میشی تینا
با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا
_تو اگه ذره ای من رو دوست داشتی حتی به نیلوفر نگاه هم نمیکردی آرتان اما اینو خوب میدونم من برای تو مهم نیستم وگرنه هیچوقت همچین کاری نمیکردی
بعد تموم شدن حرفم بلند شدم
_تینا
بهش خیره شدم که اون هم بلند شد روبروم ایستاد و گفت؛
_من هیچوقت بخاطر ### به نیلوفر نزدیک نشدم حتما یه قصدی داشتم از اینکارم اون بوسه حتی بخاطر عشق هم نبود
_اگه چیز خاصی نبوده باید قبلش بهم میگفتی!

_میدونی خیلی دلم برات میسوزه خانواده ات رو پشت سرت جا گذاشتی اون هم بخاطر آرتان ، اما آرتان ذره ای دوستت نداره و دوباره میخواد با زنش باشه!
دستام مشت شد به سختی داشتم عصبانیتم رو کنترل میکردم اون قصد داشت من عصبی بشم بهش حمله کنم یا فحاشی کنم اما نمیخواستم با اینکار ها ضعف نشون بدم پس خیلی خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب ادامه بده!
با دیدن خونسردی من عصبی شد
_از زندگی من و آرتان برو بیرون اون تو رو نمیخواد
_اینو باید خود آرتان مشخص کنه نه تو بعدش برای چی انقدر جلز و ولز میکنی مگه نمیگی آرتان من و دوست نداره و تو رو میخواد پس از چی داری میترسی !؟
با شنیدن این حرف من به من من افتاد
_تو تو ….
وسط حرفش پریدم:
_وقتی حتی از احساس آرتان نسبت به خودت مطمئن نیستی بهتره اینجوری نیای مقابل من حرف بزنی.
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم از کنارش رد شدم به سمت پایین حرکت کردم
_تینا
با شنیدن صدای سیانا خانوم به سمتش برگشتم و گفتم:
_جان
_یه لحظه بیا اینجا
به سمتش رفتم که نگاهی به اطراف انداخت و خیلی آروم گفت:
_یه چیز خیلی مشکوک دیدم میخوام درموردش بپرسم
متعجب بهش خیره شدم
_چی !؟
_آرتان رفت بیرون یهو دیدم یکی اومد یه چیزی داد به نیلوفر یه پاکت بود اما یواشکی میخوام بفهمم چی بوده بهم کمک میکنی !؟
متفکر بهش خیره شدم که چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_داری به چی فکر میکنی جواب بده خوب
_نمیدونم چی بگم آخه!
_کمک میکنی یا نه زود باش جواب بده !؟
_باشه
با شنیدن این حرف من نیشش باز شد که صدای سیاوش خان اومد
_چه نقشه ای کشیدی نیشت تا بناگوش بازه
سیانا خانوم پشت چشمی براش نازک کرد و گفت:
_نقشه قتل تو
_اوه اوه ترسیدم
بعدش به من خیره شد و گفت:
_عروس خانوم حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره

_زود باش یکی داره میاد
سیانا خیلی زود از اتاق اومد بیرون بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب چیزی پیدا کردی !؟
_آره بریم اتاق تو ببینیم چیه
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم به سمت اتاق من رفتیم در رو بستم و روی زمین نشستیم که پاکت رو باز با دیدن اسلحه یه سری عکس و یه نامه جفتمون وحشت زده به هم خیره شده بودیم که یهو در اتاق باز شد نگاهمون به آرتان افتاد آرتان با دیدن ما دوتا اخمی کرد و قبل از اینکه فرصت بشه قایم کنیم وسایل رو اونارو دید در اتاق رو قفل کرد به سمت ما اومد و گفت:
_اینا چیه هان !؟
با شنیدن این حرفش ترسیده بهش خیره شده بودم که صدای سیانا بلند شد
_از اتاق نیلوفر پیدا کردم
آرتان با حرص به سیانا خیره شد و گفت:
_تو چیکار کردی هان !؟
سیانا همه چیز رو برای آرتان تعریف کرد که آرتان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_نباید وارد اتاقش میشدید الان من میرم بیرون سرگرمش میکنم شماها هم وسایلش رو میزارید سرجاش باشه !؟
_اما ….
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت:
_بدون اما و اگر کاری که گفتم رو انجام بدید
با شنیدن این حرفش بی اختیار سری به نشونه ی تائید تکون دادم همه ی وسایل رو دوباره ریختیم داخل پاکت آرتان رفت به سمت پایین ما هم رفتیم وسایلش رو سر جاش گذاشتم از اتاقش خارج شدیم.
_سیانا
_هان
بهش خیره شدم و گفتم:
_بنظرت اون اسلحه اونجا چیکار میکرد !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نمیدونم اما هر چی بود خیلی ترسناک بود معلومه این نیلوفر خیلی خطرناک و ….
_و شما دوتا نباید فضولی کنید
با شنیدن صدای یهویی آرتان دستم رو روی قلبم گذاشتم با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا اینجوری میای داخل ترسیدم
پوزخندی زد
_اگه میترسیدی بدون اجازه وارد اتاق نیلوفر نمیشدید
صدای سیانا بلند شد
_تقصیر من بود بهش گفتم دیدم یواشکی یه پاک تحویل گرفت کنجکاو شده بودم ببینم چیه که ….
ساکت شد ادامه نداد آرتان کلافه بهش خیره شد و گفت:
_نباید دیگه اصلا تو این کار ها دخالت کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف آرتان سری به نشونه تائید تکون داد که آرتان به من هم خیره شد و ادامه داد:
_با توام هستم تینا فهمیدی!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.