خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۶

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

من آرتان رو خیلی دوست داشتم احساس خوبی داشتم کنارش امنیت داشتم باهاش برای اولین بار شده بود عاشقش شده بودم برای همین دوست داشتم بخاطرش بجنگم به چشمهاش که دنیای من بود خیره شده بودم
_آرتان من تو رو از دست نمیدم تا موقعی که دوستم داشته باشی بخاطرت میجنگم ازت دست نمیکشم اما وقتی حس کنم دوستم نداری خودم بدون سر و صدا ترکت میکنم
با شنیدن این حرف من دستش رو روی لبهام گذاشت و خیره به چشمهام شد و گفت:
_تو حق نداری من رو ترک کنی و جایی بری تینا فهمیدی من دوستت دارم هیچوقت هم دست از دوست داشتن تو نمیکشم
بعد تموم شدن حرفش لبهاش رو روی لبهام قرار گرفت و نرم شروع کرد به بوسیدن چشمهام بسته شد و من هم همراهیش کردم که در اتاق بی هوا باز شد و صدای نیلوفر پیچید:
_آرتان من ….
از هم جدا شدیم نگاهم به نیلوفر افتاد که با بهت داشت به من و آرتان نگاه میکرد انگارش باورش نمیشد داشت پی در پی نفس عمیق میکشید که صدای خونسرد آرتان بلند شد:
_چرا بدون در زدن وارد اتاق میشی !؟
نیلوفر به آرتان خیره شد و گفت:
_فکر کردم خودت تنها هستی اما ….
ساکت شد آرتان بهش خیره شد و خیلی سرد گفت:
_چه کاری داشتی اینجوری اومدی داخل اتاق !؟
نیلوفر بهم خیره شد و گفت:
_باید تنها باهات صحبت کنم
با شنیدن این حرفش به آرتان خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_من میرم فعلا
اومدم برم که آرتان دستم رو گرفت و خیلی جدی رو به نیلوفر گفت:
_هر کاری داری بهم بگو من لزومی نمیبینم زنم بره بیرون و با تو صحبت خصوصی داشته باشم
نیلوفر با شنیدن این حرف آرتان دندون قروچه ای کرد ته دلم قنچ رفت از شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست که نیلوفر با حرص گفت:
_منم کاری ندارم پس باهات
آرتان بیتفاوت بهش خیره شد و گفت:
_پس میتونی بری پشت سرت درم ببند دفعه ی بعد وارد اتاق هیچ زن وشوهری اینجوری نشو

با رفتن نیلوفر با لبخند به آرتان خیره شدم که نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و نگاهش رو به من دوخت گفت:
_آخرش من اینو میکشم شک نکن ، انگار قصد داره کاری کنه من یه دست کتکش بزنم بعدش اقدام به قتلش بکنم
_ببین آرتان اون هم همین و میخواد پس سعی کن هر وقت باهات صحبت کرد خیلی آروم و خونسرد جوابش رو بدی شک نکن همین باعث میشه اون بسوزه!
آرتان پوزخندی روی لبهاش نشست
_کاری میخوام باهاش بکنم تا عمر داره فراموش نکنه
متعجب ابرویی بالا انداختم و خیره به چشمهاش شدم
_میخوای چیکار کنی !؟
_فعلا چیزی از من نپرس به وقتش خودت میفهمی.
دیگه من سئوالی ازش نپرسیدم چون بهش اعتماد داشتم میدونستم کاری انجام نمیده که باعث بشه تو خطر بیفته درضمن نیلوفر هم باید یه درسی بهش میدادند تا عبرت بگیره!
به سمت پایین رفتم روی صندلی نشسته بودم داخل آشپزخونه داشتم کیک و قهوه میخوردم که سیانا خانوم هم اومد کنارم نشست و با صدای گرفته ای گفت:
_خوب میشنوم
متعجب ازش پرسیدم:
_ چی رو !؟
_این قضیه ی نیلوفر چیه چرا باز برگشته چیشده !؟
تموم چیزایی که شده بود رو براش تعریف کردم لحظه به لحظه بیشتر از قبل داشت شوکه میشد وقتی حرفام تموم شد بهم خیره شد و با بهت گفت:
_چقدر عفریته اس
_دقیقا
_تینا حالا آرتان میخواد باهاش چیکار کنه !؟
_باید بره آزمایش ببینه واقعا حامله اس چجوری شده خیلی سئوال ها هست که تو ذهنش مونده
_برای منم جای تعجب داره اون چجوری حامله شده

با ندیدن آرتان به سمت پایین حرکت کردم معلوم نبود کجاست امروز داشتم از کنار اتاق نیلوفر رد میشدم که صدای آرتان اومد:
_برای چی برگشتی هم من میدونم هم تو میدونی که حامله نیستی پس این نقشه های کثیفی که کشیدی چیه !؟
نیلوفر به سمتش رفت روبروش قرار گرفت و گفت:
_شاید بخاطر تو برگشتم نمیشه !؟
آرتان لبخندی زد و گفت:
_چرا میشه
آرتان در مقابل چشمهای من خم شد لبهاش رو روی لبهاش گذاشت که بهت زده اسمش رو صدا زدم
_آرتان
آرتان با شنیدن صدای من از نیلوفر جدا شد بهم خیره شد و گفت:
_تینا
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و سریع به سمت طبقه پایین رفتم بغض کرده بودم اما دوست نداشتم گریه کنم کسی نباید شکستن من رو میدید مخصوصا آرتان که بهم خیانت کرده بود و جلوی چشمهای من داشت نیلوفر رو میبوسید نفس عمیقی کشیدم
_تینا
با شنیدن صدای خانوم بزرگ بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_هواست کجاست دارم صدات میزنم
با شنیدن این حرفش بهش خیره
_ببخشید جان
به سمتش رفتم و روبروش نشستم که صداش بلند شد:
_آرتان کجاست !؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_پیش نیلوفر طبقه بالا
_چیزی شده !؟
_نه
_تینا
با شنیدن صدای آرتان خونسرد به سمتش چرخیدم و گفتم:
_بله
_بیا اتاق باهات کار دارم همین الان
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اما من باهات هیچ حرفی ندارم
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_تینا
_میخوای توضیح بدی چرا نیلوفر رو بوسیدی !؟
وقتی سکوتش رو دیدم پوزخندی زدم و ادامه دادم:
_اصلا توضیح نمیخواد چون خودم میدونم چرا بوسیدیش و اینکه اون هنوز زنته حامله اس!
محکم اسمم رو صدا زد
_تینا
لبخندی بهش زدم اون نیلوفر رو بوسیده و حالا قصد داشت خودش رو توجیه کنه اما اون بوسه هیچ توجیهی نداشت جز اینکه اون یه ###باز فقط همین و تمام.

2 دیدگاه

  1. پارت بعدی کِی میاد؟؟؟؟ ?????

  2. سلام پارت بعدی چه روزی میزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.