خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۲

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۲

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

بلاخره صبح راضی شد از من جدا بشه با حرص بهش خیره شدم و غریدم:
_وحشی!
با شنیدن این حرف من لبخند حرص دراری زد و گفت:
_خودت باعث شدی من وحشی بشم .
بعدش هم خیلی آروم چشمهاش رو بست و گفت:
_زود باش بگیر بخواب خیلی خسته شدم
من رو تو بغلش کشید و چشمهاش رو بست نگاهی به چشمهای بسته اش انداختم که خیلی زود خوابش برد حتما خیلی خسته شده بود و تموم طول روز رو دنبال اون دوتا عفریته میگشت ، منم چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی خیلی آروم بگیرم بخوابم که همینطور هم شد!
_تینا
با شنیدن صدای آرتان چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_چقدر میخوای بخوابی صبح شده زود باش بیدار شو زشته
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_اما من هنوز هم خیلی خوابم میاد چرا این وقت صبح من رو بیدار کردی
با شنیدن این حرفم خم شد تو صورتم بوسه ای روی گونه ام کاشت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_پاشو زود باش خودت و لوس نکن
بعدش خودش از اتاق رفت بیرون با حرص روی تخت نشستم تا صبح نزاشته بود من راحت بگیرم بخوابم صبح زود حالا من رو بیدار کرده بود پسره ی بیشعور!
بلند شدم به سمت سرویس رفتم بعد از شستن دست و صورتم لباسم رو عوض کردم به سمت پایین رفتم همه سر میز صبحانه نشسته بودند مشغول خوردن صبحانه بودند نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای گفتم:
_ سلام
با شنیدن صدام همه با گرمی جوابم رو دادند که صدای آرتان بلند شد:
_بیا اینجا کنار من بشین!
به سمتش رفتم و روی میز خالی کنارش نشستم با اشتها مشغول خوردن شدم که صدای سیاناخانوم بلند شد:
_چقدر خونه باصفا شده نه !؟
منظورش رو خیلی خوب میفهمیدم به این اشاره میکرد که با رفتن اون دوتا عجوزه اینجا خیلی باصفا شده بود صدای سیاوش خان بلند شد:
_آره
_اون دوتا شادی رو از شما گرفته بودند یعنی !؟
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ آرتان اینبار جوابش رو داد:
_آره
خانوم بزرگ‌ نگاه پر از حرف و عمیقی بهش انداخت ….

_آرتان داری چیکار میکنی برو کنار ببینم یکی میبینه زشته!
لجباز بهم خیره شد و گفت:
_زن خودمی دوست دارم ببوسمت فکر نمیکنم کار اشتباهی باشه درسته !؟
با شنیدن این حرفش کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_ببین آرتان بوسیدن فقط داخل اتاق نه اینجا تو هال میخوای من رو بی آبرو کنی تو !؟
با شنیدن این حرف من لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_از کجا فهمیدی !؟
با حرص نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_آرتانننننننن
_جووون چقدر خوشگل میشی وقتی حرص میخوری
نه این اصلا آدم بشو نبود خواستم چیزی بگم که صدای نیلوفر از پشت سرم اومد:
_مثل اینکه بدون من خیلی داره بهت خوش میگذره
آرتان با شنیدن صداش به سمتش برگشت بهش خیره شد و گفت:
_چ عجب بلاخره خانوم فراری اومد!
نیلوفر پوزخندی زد و گفت:
_چیه میخواستی من رو گم و گور کنی به خواسته ات نرسیدی !؟
آرتان یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_فکر میکنی سر به نیست کردن تو خیلی سخته !؟
نیلوفر ابرویی بالا انداخت و گفت:
_حتی اگه سخت هم نباشه تو انقدر عرضه نداری فهمیدی !؟
آرتان به سمتش رفت و گفت:
_میخوای امتحان کنیم
با شنیدن این حرفش به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم:
_آرتان
آرتان به سمتم برگشت بهم خیره شد که چشمهام رو به معنی آروم باش روی هم فشردم و بعدش به سمت نیلوفر برگشتم و گفتم:
_برای چی برگشتی !؟
با تنفر بهم خیره شد و گفت:
_برگشتم پیش شوهرم چیه مشکلی داری !؟
پوزخندی روی لبهام نشست!
_شوهرت
_آره شوهرم
_فکر نمیکنی دیره برای گفتن این حرف !؟
_نه
صدای آرتان بلند شد
_دادخواست طلاق آماده اس یا میای امضا میکنی یا هم برام مهم نیست چ غلطی میکنی چون اصلا تو رو زن خودم نمیدونم
بعد تموم شدن حرفش دستش رو دورم حلقه کرد که لبخندی زدم ، نیلوفر چشمهاش برق بدی زد و گفت:
_پشیمون میشی!
با شنیدن این حرفش آرتان بیخیال بهش خیره شد و گفت:
_تموم شد حرفات بزن به چاک!

_نه هنوز تموم نشده مونده !
آرتان بهش خیره شد و گفت:
_اما من وقت برای شنیدن حرف های مفت و بی سرته تو ندارم فهمیدی !؟
آرتان بعد تموم شدن حرفش راهش رو کج کرد تا بره که صداش بلند شد:
_تکلیف بچه ی داخل شکم من چی میشه !؟
آرتان با شنیدن این حرفش قهقه ی بلندی زد و گفت:
_مگه فیلم هندیه آخه تو حامله باشی بدبخت مثل اینکه نمیدونی دکتر گفت تو اصلا رحم نداری که بخوای حامله بشی قبل از اینکه بیای اینجا دروغ سر هم کنی باید به اینجاش فکر میکردی.
نیلوفر ناباور بهش خیره شد و گفت:
_داری دروغ میگی
آرتان عصبی بهش خیره شد و گفت:
_دلیلی نداره دروغ بگم دارم حرف های دکتر رو برات ترجمه میکنم الانم بهتره خیلی شیک راهت و بکشی بری یه جای دیگه این دروغ هات رو تحویل بدی نه پیش من
نیلوفر مات و مبهوت بهش خیره شده بود انگار اون هم خبر نداشت قراره هیچوقت طعم مادر شدن رو حس نکنه!
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم واقعا آدم دلش برای این زن میسوخت چون ترحم انگیز بود بخاطر پول تموم عمرش رو خراب کرد
_بیرون
با شنیدن صدای فریاد آرتان به سمت بیرون حرکت کرد
_نمیدونست هیچوقت نمیتونه مادر بشه !؟
_نمیدونست
با صدای گرفته ای پرسیدم:
_چرا تا حالا بهش نگفته بودی که نازاست!؟
بهم خیره شد
_چون نمیخواستم با شنیدن این حرف تموم امیدش رو از دست بده اون فقط با همین امید داشت زندگی میکرد میتونی بفهمی یعنی چی !؟
_آره
لبخندی زد و گفت:
_کاش همیشه آدم امید داشته باشه ، نیلوفر قبلا خوب بود یهو عوض شد شاید هم از اول همین بود فقط وقت نداشت برای نشون دادن چهره واقعیش!
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_شاید
صدای خاله هما اومد:
_نیلوفر اینجا بود؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
_چیشد !؟
_هیچی نابود شد رفت!
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_یعنی چی !؟
قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم صدای آرتان بلند شد:
_بهم گفت حامله اس منم واقعیت رو بهش گفتم

خاله هما با شنیدن این حرف آرتان با تاسف سری تکون داد و گفت:
_پس واقعا حامله نیست؟!
_نه
_اما من خیلی دلم براش سوخت وقتی اینو بهش گفتی اصلا باورش نمیشد خیلی زیاد داغون شد
_آره کاش میشد بهش چیزی نمیگفتی
آرتان حالا با تاسف به ما دوتا خیره شد و گفت:
_شما دوتا چقدر خنگ هستید آخه واقعا فکر کردید اون ناراحت میشه اون اگه ناراحت میشد بچه اش رو سقط نمیکرد که به این حال و روز بیفته نمیخواد دلتون برای همچین آدمایی بسوزه
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم واقعا حق با آرتان بود اون فرصت خیلی خوبی داشت ، هم بچه اش رو نابود کرد هم فرصت مادر شدن رو از دست داد اون هم برای همیشه
صدای خاله هما بلند شد:
_الان کجا رفت اتفاقی براش نیفته
_نترسید اون تا موقعی که یه بلایی سر ما درنیاورده هیچ چیزیش نمیشه
با شنیدن این حرف آرتان بهش خیره شدم و گفتم:
_حالا تو چرا انقدر حرصی شدی
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد و گفت:
_چون باعث میشید من اعصابم بریزه بهم
_هوم ما که چیزی نگفتیم
خواست به سمتم بیاد که به سمت خاله هما رفتم پشتش قایم شدم که صدای سیاوش خان اومد؛
_چخبره آرتان !؟
آرتان همه چیز رو براش تعریف کرد که صداش بلند شد
_نمیخواد پیگیر اونا باشید به موقعش من خودم حساب جفتشون رو میرسم.
صدای آرتان بلند شد:
_بابا باهاشون کاری نداشته باش
_چرا !؟
آرتان بهش خیره شد و گفت:
_به موقعش میفهمی
سیاوش خان سری تکون داد بعدش هم به سمت خاله هما برگشت و گفت:
_میشه صحبت کنیم !؟
خاله هما حرکت کرد و سیاوش خان هم دنبالش رفت که به سیاوش خیره شدم و گفتم:
_فکر کنم مامانت با بابات آشتی کنند
_اون دوتا عاشق هستند نمیتونند دووم بیارند شک ندارم آشتی میکنند.
_وقتی بابات انقدر عاشق مامانت بود چرا بهش خیانت کرد!؟؟

آرتان با شنیدن این حرف من دقیق بهم خیره شد و گفت:
_چون گاهی وقتا هست که ما مردا گول میخوریم برای همین هیچوقت مردی که عاشق باشه خیانت نمیکنه بی شک یه دلیلی برای جدایی داره.
با شنیدن این حرفش متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_یعنی خیانتی در کار نیست ؟!
به سمتم اومد روبروم ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت:
_نه همیشه خیانت وجود نداره
_نمیدونم شاید حق با تو باشه
_شاید نه صد درصد حق با منه
با شنیدن این حرفش پر حرص بهش خیره شدم و گفتم؛
_تو هم عاشق نیلوفری !؟
_نه
با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهاش نشست که دوباره صداش بلند شد:
_خیلی حسودی میدونستی !؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:
_آره چیزی که مال منه همیشه مال من میمونه
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_یعنی من جزو اموال تو هستم
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_آره
با شنیدن این حرف من لبخند قشنگی تحویلم داد و گفت؛
_خیلی شیرینی دختر
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
_میدونم
_آرتان
با شنیدن صدای خانوم بزرگ به سمتش برگشت و گفت:
_جان
_این دختره نیلوفر اینجا بوده !؟
_آره
_برای چی اومده بود !؟
_هیچی داشت زر میزد حامله اس منم ریدم بهش گذاشت رفت
خانوم بزرگ عصبی شد
_اگه حامله بوده چرا فرار کرده هان !؟
آرتان نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و برای خانوم بزرگ هم تعریف کرد وقتی حرف هاش تموم شد صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_این دختره ذاتا مشکل داشت همون بهتر که رفت
آرتان بهش خیره شد و گفت:
_چه خوب برای اولین بار من و درک کردید
خانوم بزرگ بااخم بهش خیره شد و گفت:
_من همیشه درکت میکنم

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

3 دیدگاه

  1. چرا پارت بعدی رو نمیذاری ادمین جان😏💖

  2. چند روز یه بار پارت جدید رو منتشر می کنید؟

  3. پارت بعدی لطفاااا زود به زود بزارین ادمین جان😡😡✌🏾🙄😭😭😭😭😭

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.