خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۱

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۱

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

عصبی به آرتان خیره شدم و فریاد زدم:
_تلفن من رو میخوای چیکار هان چیشده باز قاطی کردی زده به سرت !؟
با شنیدن این حرف من انگار دیوونه شد به سمتم حمله ور شد یقه ی لباسم داخل دستش گرفت به چشمهام خیره شد و عصبی فریاد کشید:
_خفه شه
ساکت شدم و با ترس به چشمهای قرمز شده اش که شده بود شبیه کاسه خون خیره شدم شاید باورش خیلی سخت باشه اما آرتان خیلی وحشتناک ترسناک شده بود جوری که هر لحظه ممکن بود از شدت ترس حتی خودم رو خیس کنم
_میخوای به من خیانت کنی آره !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی !؟
با شنیدن این حرفم از کوره در رفت عصبی فریاد کشید:
_میخوای بری پیش خانواده ات آره !؟
_نه!
با شنیدن این حرف من انگار عصبانیتش به یکباره فروکش کرد با چشمهای متعجب بهم خیره شد و گفت:
_چی !؟
_گفتم یکبار فکر نمیکنم کر شده باشی!
با شنیدن این حرف من دوباره اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_واقعا قصد نداری بری پیش خانواده ات !؟
_نه
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست باورش نمیشد با دیدن من که بهش خیره شده بودم لبخندش رو جمع کرد و با صدای سرد و خشکی گفت:
_آفرین!
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_فقط بخاطر همین داشتی داد و بیداد میکردی !؟
خیره به چشمهام شد و گفت:
_آره
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_تو واقعا دیووونه ای!
خواست چیزی بگه که صدای در اتاق اومد
_بله !؟
صدای خدمتکار شخصی آرتان اومد؛
_آقا اتفاق بدی افتاده!
با شنیدن این حرفش آرتان سریع از من جدا شد ….

_چیشده !؟
خدمتکار شخصی ارباب هوتن با ترس بهش خیره شد و گفت:
_نیلوفر خانوم و مادرش فرار کردند!
چشمهام گرد شد با شنیدن این حرف یعنی چی فرار کرده بودند نیلوفر و مادرش که قرار بود برگردند به تهران پس دلیل فرارشون چی بود هنوز مات و مبهوت بهشون خیره شده بودم که صدای فریاد آرتان بلند شد:
_پس اون بی عرضه ها چ غلطی میکردند هان !؟
_اقا انگار چند نفر اومدند بهشون کمک کردند
آرتان کلافه بهش خیره شد و گفت:
_بی سر و صدا برو ببین کی تو این قضیه دست داره و چجوری فرار کردند الان کجا هستند باشه !؟
_چشم آقا
با رفتن خدمتکار شخصی آرتان به سمتش برگشتم و اسمش رو صدا زدم:
_آرتان !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و با صدای گرفته ای گفت:
_جان
_مگه قرار نبود نیلوفر و مادرش برگردند تهران پس این قضیه فرار چیه !؟
آرتان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_نمیدونم چی بگم دیگه بهشون واقعا قرار بود برن تهران و بعدش طلاق بگیریم هم من هم پدرم بدون سر و صدا اما مثل اینکه این دوتا نقشه های جدیدی کشیدند.
با شنیدن این حرف آرتان به صورت گرفته و خسته اش خیره شدم و گفتم:
_حالا میخوای چیکار کنی !؟
نفسش رو پر حرص بیرون داد خش دار گفت:
_فعلا من قرار نیست کاری انجام بدم اون دوتا خودشون کاری که نباید رو انجام میدند.
با شنیدن این حرفشون حس کردم نفس راحتی کشیدم
_آرتان
_جان
_قبول داری نیلوفر و مادرش جفتشون سادیسم دارند !؟
جدی بهم خیره شد و گفت:
_آره قبول دارم!
با شنیدن این حرفش با خنده بهش خیره شدم که گفت:
_من باید برم جایی تا شب میام مواظب خودت باش
تا خواست بره دستش رو گرفتم که ایستاد بهم خیره شد
_کجا !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یه سری از کارا مونده باید انجام بدم نگران نباش تا شب برمیگردم.
_اگه برات اتفاقی بیفته چی !؟
با شنیدن این حرف من دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
_نترس قرار نیست هیچ اتفاق خاصی برای من بیفته باید برم دنبال نیلوفر و مادرش تا شب برمیگردم مواظب خودت باش
بعدش بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و از اتاق خارج شد نفسم رو پر حرص بیرون دادم این نیلوفر و مادرش همیشه باعث دردسر بودند نمیدونم چرا اما از جفتشون متنفر بودم
_تینا!؟
با شنیدن صدای سیانا خانوم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_آرتان کجا رفت خیلی عصبی بود چیزی شده !؟
_نیلوفر و مادرش فرار کردند
سیانا خانوم با بهت بهم خیره شده بود اما بعد از چند دقیقه به خودش اومد و داد زد:
_چی !!!!!

نمیدونم خدمتکار شخصی آرتان اومد خبر داد!
سیانا نفس عمیقی کشید وقتی از بهت خارج شد بهم خیره شد و گفت:
_این مادر و دختر چه عجوبه ای هستند که نقشه کشیدند فرار کردند
بهش خیره شدم وسری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_شک ندارم برای فرار از طلاق جفتشون فرار کردند تا دنبال یه نقشه جدید باشند اما میدونی چیه فکر نکنم آرتان بزاره اینبار اونا به این راحتی قصر دربرند
_جفتشون هرزه های پولی بودند حالا معلوم نیست باز چه نقشه ای کشیدند و به چ امیدی فرار کردند.
صدای خاله هما اومده:
_چیشده !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_نیلوفر و مادرش فرار کردند
خاله هما خیلی خونسرد نگاهی به من و سیانا خانوم انداخت و گفت:
_یعنی شما نمیدونستید !؟
متعجب بهش خیره شده بودم که صدای سیانا خانوم بلند شد:
_تو میدونستی قراره اونا فرار کنند !؟
_آره
سیانا خانوم با شنیدن این حرف خاله هما عصبی شد و گفت:
_میدونستی اما هیچ خبری ندادی !؟
_چه خبری باید میدادم دقیقا من فقط میدونستم اون دوتا اصلا قصد طلاق ندارند برای همینه که منتظر یه نقشه از جانب اون دوتا بودم این وسط شماها انگار خیلی شکه شدید
صدای خانوم بزرگ اومد:
_تا این دوتا رو طلاق بدند خیلی زمان میبره خودتون رو خسته نکنید بچسپید به شوهر هاتون
با شنیدن این حرف خانوم عصبی اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_خانوم بزرگ شما هم میدونستید!؟
_آره
با شتیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست!

بلاخره نصف شب شده بود اما خبری از آرتان نبود خواب به چشم هیچکدوممون نیومد منتظر اومدنش بودیم صدای سیانا خانوم بلند شد:
_بریم دنبالش بگردیم نگران شدم من نه گوشیش رو جواب میده نه هیچکس ازش خبر داره چیزی نشده باشه !؟
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_یکساعت دیگه صبر میکنیم بازم اگه خبری نشد میریم دنبالش میگردیم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و به در سالن خیره شدم هنوز ده دقیقه نگذشته بود که در سالن باز شد و آرتان اومد داخل نفسم رو آسوده بیرون فرستادم واقعا نگرانش شده بودم تا الان دیر کرده بود میترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم:
_آرتان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_چرا بیداری تااین موقع شب !؟
با شنیدن این حرفش با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_همه نگرانت بودیم نتونستیم بخوابیم ، گوشیت رو چرا جواب نمیدادی !؟
با شنیدن این حرف من نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:
_سایلنت بود ندیدم
صدای سیانا خانوم بلند شد:
_تو عادت داری همه رو نگران خودت کنی!
با شنیدن این حرفش آرتان نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_دنبال نیلوفر و مادرش بودم
_خوب چیشد پیداشون کردی !؟
آرتان دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_آره
_چیشد برای طلاق میان !؟
_نه
_نه !؟؟؟
_نمیان
خاله هما بهش خیره شد و گفت؛
_حالا میخوای چیکار کنی پس !؟
_کاری که همیشه انجام میدادم بیخیالی ، من که نمیتونم بخاطر اونا از همه چیزم بگذرم حالا که برای طلاق نمیان هیچ اشکالی نداره منم با تینا زندگیم رو شروع میکنم هیچ وظیفه ای هم در قبال نیلوفر ندارم ببینم چقدر میخواد تلاش کنه!
صدای سیاوش خان اومد:
_بهترین کار ممکن رو انجام میدی پسرم اصلا باید از قبل همینکارو انجام میدادی.
_اما پسرم اون زن تو و ….
آرتان وسط حرفش پرید و گفت:
_اون زن من نیست اون عاشق پول و شهرت بود فقط همین یه آدم که پر از عقده بود
_دقیقا مثل مادرش!
خاله هما چشم غره ای به جفتشون رفت که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_شماها نمیخواد خودتون رو درگیر کنید من خودم به همه ی اینا میرسم.

سیاوش خان به مادرش خیره شد و گفت:
_مامان شما از پس اون دوتا برنمیاید بهتره این کار رو بسپارید به خود من ، من به بهترین نحو ممکن درست انجامش میدم.
با شنیدن این حرفش خانوم بزرگ نگاه طولانی بهش انداخت و گفت:
_بهتره بری دنبال کارهای عقد باید دوباره هما همسرت بشه فهمیدی !؟
سیاوش خان با شنیدن این حرف مادرش چشمهاش برق زد با خوشحالی بهش خیره شد و گفت:
_آره فهمیدم!
صدای بهت زده خاله هما بلند شد:
_اما من نمیخوام ازدواج کنم !!!!
با شنیدن این حرفش سیاوش خان به سمتش برگشت عصبی بهش خیره شد و گفت:
_مکه دست خودته !؟
خاله هما ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ببخشید پس اجازه خودم دست کیه !؟
سیاوش خان پر غرور بهش خیره شد و گفت:
_دست من تو هم باید زن من بشی حتی شده به زور اینکارو انجام میدم
خاله هما چشمهاش گرد شد چند بار دهنش باز و بسته شد خواست چیزی بگه اما هیچ چیزی به زبونش نیومد ریز ریز شروع کردم به خندیدن که صدای آرتان بلند شد:
_تینا بیا باهات کار دارم
_باشه
دنبال آرتان حرکت کردم داخل اتاق شدیم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_یه مدت مواظب خودت باش اصلا از عمارت خارج نشو تا من ببینم نقشه ی اون دوتا خوک کثیف چیه نمیخوام هیچ آسیبی به تو برسه.
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_باشه!
به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید که چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
_زنم رو بغل کردم مشکلی داری !؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم:
_آره الانم دستت رو بردار میخوام برم بیرون
بدون توجه به حرف من سرش رو بین موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید خمار در گوشم زمزمه کرد:
_بهت نیاز دارم
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و نالیدم:
_آرتان!

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.