خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۰

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_عاشق شدی !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم یعنی حال و روز من انقدر ضایع بود که حتی خاله هما هم فهمیده بود
_آره
_سعی کن بدستش بیاری نه اینکه جا بزنی مثل من جا بزنی باختی
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اون عاشق نیلوفر من چجوری باید بدست بیارمش.
_میدونی هیچ حسی نسبت به نیلوفر نداره
پوزخندی کنج لبهام نشست
_اگه هیچ حسی نسبت بهش نداشت خیلی وقت پیش طلاقش میداد.
_آرتان منتظر یه فرصت مناسب اون هیچوقت آدم شیادی مثل نیلوفر رو به عنوان همسرش قبول نمیکنه اگه تا الان صبر کرده هم حتما دلیلی داره
با شنیدن این حرفش به فکر فرو رفتم چ دلیلی میتونست داشته باشه آخه
_اینجا چ غلطی میکنی !؟
با شنیدن صدای عصبی آرتان از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_اومدم هوا خوری جرمه!؟
به سمتم اومد بدون توجه به حضور خاله هما بازوم رو عصبی تو دستش گرفت و با خشم غرید:
_با این سر و وضع اومدی هوا خوری تو حیاط بین این همه مرد زود باش راه بیفت آدمت میکنم
و هولم داد سمت خونه خودش هم پشت سرم اومد من رو داخل اتاق برد و عصبی فریاد کشید:
_قصدت اینه من و روانی کنی آره ؟!
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس چ گوهی میخوردی تو حیاط!؟
_بهت گفتم

به چشمهام خیره شد داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه تا داخل عصبانیت چیزی بهم نگه که بعدا پشیمون بشه وقتی آروم شد بهم خیره شد و با خونسردی گفت:
_حق نداری دیگه پات رو بزاری تو حیاط فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_چرا !؟
به چشمهام خیره شد و شمرده شمرده گفت؛
_چون من میگم
پوزخندی روی لبهام نشست
_تو گفتی بمیر منم باید بمیرم !؟ د نشد دیگه این اصلا درست نیست درضمن از وقتی اومدیم ما رو حبس کردی تو این عمارت کوفتی حتی حق نداریم بریم تو حیاط باید صبح تا شب همینجا بشینیم و به حرف های مفت و بی سر ته نیلوفر و مادرش گوش بدیم
_هیچکس مجبورت نکرده بشینی به حرف هاشون گوش بدی درسته !؟
با شنیدن این حرفش عصبی نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_من نمیتونم اینجا بمونم
_تو جایی میمونی که شوهرت باشه!
_خیلی عوض شدی آرتان اصلا دیگه نمیشناسمت
به سمتم اومد و گفت:
_بهتره ساکت داخل خونه باشی وگرنه مجبور میشم برات نگهبان بزارم که اصلا این رو دوست ندارم پس دختر خوبی باش و به حرفم گوش بده فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم!
خوبه ای گفت و گذاشت رفت به مسیر رفتنش خیره شده بودم آرتان واقعا عوض شده بود سنگدل شده بود یجورایی اصلا نمیشد حتی باهاش حرف زد واقعا چرا من عاشق همچین آدمی شده بودم خودم هم نمیدونستم.

از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم با دیدن نیلوفر اینا راهم رو کج کردم و دور ترین نقطه رو انتخاب کردم نشستم که پدر آرتان سیاوش خان به سمتم اومد و روبروم نشست و گفت:
_چرا تنها اینجا نشستی !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_تنهایی بهتره حوصله شنیدن حرف های بی اساس نیلوفر رو ندارم
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_اون دختره هم مثل مادرش یه وراج!
_دقیقا!
_یه چیزی اما خیلی عجیبه
بهش خیره شدم و گفتم:
_چی !؟
_اینکه مادر و دختر جفتشون حامله باشند
_بهشون شک دارید!؟
_شک نه اما مطمئنم جفتشون باردار نیستند و گندش درمیاد
بهش خیره شدم و گفتم:
_خاله هما رو دوست دارید !؟
با لبخند بهم خیره شد و گفت:
_خیلی زیاد!
_پس چرا از دستش دادید !؟
_میدونی من وقتی با مادر نیلوفر اشنا شدم فکر نمیکردم همچین زن حیله گری باشه من عاشق هما بودم هستم و خواهم بود من اگه با اون زن مکار ازدواج کردم مجبور بودم اون نقشه ریخته بود برای ازدواج باهاش
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و عمیق به چشمهاش خیره شدم میدونستم داره واقعیت رو میگه اما من اصلا نمیتونستم درک کنم
_پس چرا الان ازش جدا نمیشید!؟
_منتظر هستم به زودی هم من هم پسرمون راحت میشیم
با شنیدن این حرفش احساس خوبی بهم دست داد پس آرتان هم میخواست نیلوفر رو طلاق بده اما چ فایده من رو که حتی ذره ای دوست نداشت!

با سیاوش خان حسابی گرم صحبت شده بودیم که مثل همیشه نیلوفر خروس بی محل صداش اومد:
_پدرجون!!!
با شنیدن صداش عقم گرفت عوضی جوری با عشوه حرف میزد انگار سیاوش خان شوهرش هست نه آرتان یعنی آرتان چجوری این همه مدت این زن رو تحمل کرده بود! صدای سرد سیاوش خان بلند شد:
_بله
_نمیخواید بیاید پیش مامان حالش اصلا خوب نیست
_من اینجا نشستم دارم با عروسم صحبت میکنم حالت های مادرت هم طبیعیه!
نیلوفر با شنیدن این حرف سیاوش خان رسما وا رفت لبخندی روی لبهاش نشست و با ذوق سرم رو پایین انداختم چ خوب حالش رو گرفت صدای پای نیلوفر اومد که نشون از رفتنش میداد
صدای حرصی سیاوش خان اومد
_چ دختریه من موندم آرتان عاشق چیش شد دقیقا آخه این موجود اصلا دوست داشتنی نیست
با شنیدن این حرف سیاوش خان که داشت با حرص میگفت زدم زیر خنده چقدر باحال داشت حرص و جوش میخورد انگار دوست داشت گردن این و خورد کنه!
صدای خانوم بزرگ اومد:
_خوش میگذره
صدای سیاوش خان بلند شد:
_مگه میشه با عروس خوشگلم خوش نگذره
با خجالت بهش خیره شدم که صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_منم بشینم کنار شما اونجا اعصابم خورد شد
سیاوش خان بهش خیره شد و گفت:
_چرا !؟
خانوم بزرگ نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:
_اون مادر و دختر عجوزه که تو و پسرت آوردید اینجا از صبح نشستند آه و ناله میکنند
سیاوش خان لبخندی زد و گفت:
_شما که دوستشون داشتید
خانوم بزرگ با حرص به سیاوش خان خیره شد و گفت:
_من غلط بکنم
همه شروع کردیم به خندیدن حتی خود خانوم بزرگ هم داشت میخندید صدای سیانا اومد:
_تنها تنها نشستید دارید به چی میخندید !؟
_تو!
با حرص اسم داداشش رو صدا زد:
_سیاوش
سیاوش خان با هیجان گفت:
_اونجارو الان دارند مخ هما رو میخورند قیافه ی هما رو ناموسان!
همه به اون سمت برگشتیم قیافه زار خاله هما نشون میداد میخواد سرش رو بکوبه تو دیوار!

_بسه زود باش وسایلت رو جمع با مادرت گورتون رو گم کنید وگرنه میدم وسط روستا جفتتون رو زنده زنده دفن کنند!
نیلوفر عین تمساح داشت اشک مصنوعی میریخت خواست چیزی بگه که آرتان عصبی فریاد زد:
_فقط ده دقیقه فرصت دارید بعدش دیگه هیچ تضمینی وجود نداره بزارم زنده برید از اینجا!
نیلوفر و مادرش به سمت اتاقشون رفتند هنوز ده دقیقه نشده بود که چمدون به دست از عمارت رفتند آرتان به یکی از نگهبان ها گفت این دوتا رو ببره تهران.
_چرا انداختیشون بیرون !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت:
_ناراحت شدی الان !؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم که عصبی گفت:
_دوست ندارم دیگه درمورد اون دوتا اینجا هیچ صحبتی بشه فهمیدید !؟
با شنیدن این حرفش رو ازش برگردوندم و به سمت اتاقم رفتم از دست اون دوتا عصبی بود داشت سر من خالی میکرد پرووو! صدای خاله هما اومد:
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم آرتان نیلوفر و مادرش رو فرستاد تهران خیلی هم عصبیه مثل سگ داره پاچه میگیره ، پاچه ی منم گرفت
خاله هما به سمت پایین رفت منم به سمت اتاقم داخل اتاق نشستم و نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم! از دست آرتان عصبی و دلگیر بودم چجوری میتونست اونجوری با من حرف بزنه اگه دیگه باهاش همکلام شدم.
با باز شدن یهویی در اتاق سر بلند کردم آرتان عصبی وسط اتاق ایستاده بود متعجب بهش خیره شدم
_تو از امروز حق نداری دیگه با تلفن صحبت کنی زود باش تلفنت رو بده من
با شنیدن این حرفش گیج بهش خیره شدم چی داشت میگفت برای خودش با صدای عصبی گفتم:
_چی داری میگی !؟
_تلفنت زود باش!
به چشمهاش خیره شدم و محکم گفتم:
_مثل اینکه دیوونه شدی درسته !!!؟
آرتان به چشمهام خیره شد و نفس عمیقی کشید
_ببین به اندازه کافی عصبی هستم سعی نکن بیشتر از این عصبیم کنی پس با زبون خوش برو تلفنت رو بیار
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اگه نیارم
_اون وقت مجبور میشم کاری که نباید رو انجام بدم.

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

یک دیدگاه

  1. واقعا بنفشه چیشد
    من واقعا نگرانشم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.