خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۵

رمان همسر دوم خان زاده پارت۲۵

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

بدون توجه به بقیه به سمت آرتان رفتم و با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_حالت خوبه چیزیت که نشده!؟
با حالت خاصی بهم خیره شد و گفت:
_نگران نباش من حالم خوبه!
نفس راحتی کشیدم که صدای عصبی نیلوفر بلند شد:
_بهتر نیست بری کنار!
با شنیدن صدای نیلوفر بهش خیره شدم که داشت با خشم به من نگاه میکرد از سر راه آرتان کنار رفتم بقیه هم اومدند و ابراز نگرانی کردند داخل عمارت شدیم ، همه نشسته بودیم که صدای نگران خانوم بزرگ بلند شد:
_حالت خوبه پسرم!؟
آرتان به خانوم بزرگ خیره شد و گفت:
_نگران نباش خانوم بزرگ من حالم خوبه!
_چرا تصادف کردید یهو
_من هواسم برای یه لحظه پرت شد
صدای نیلوفر هم پشت بندش بلند شد:
_باید دقت میکردی اگه بهم آسیب میرسید چی!؟
آرتان بهش خیره شد و سری با تاسف تکون داد که صدای خاله هما بلند شد:
_فعلا که صحیح و سالمی چیزیت نشده پس نمیخواد حرف های بیخود بزنی
نیلوفر با لحن بدی گفت:
_کسی از شما سئوالی پرسید یا نظری خواست!؟
قبل از اینکه خاله هما بخواد جواب بده صدای آرتان بلند شد:
_بهتر نیست خفه شی!؟

نیلوفر با غیض بهش نگاهی انداخت و به حالت قهر به سمت بالا رفت که البته آرتان اصلا ادم حسابش نکرد بره دنبالش یه جورایی دلم خنک شد دختره ی پرو حقش بود!
_واقعا عاشق این بودی آرتان ؟!
با شنیدن این حرف سیانا خانوم به آرتان خیره شدم ببینم جوابش چیه که فقط ساکت نگاهی به سیانا خانوم انداخت ، صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_برو استراحت کن پسرم!
_ممنون خانوم بزرگ بااجازه
با رفتن آرتان صدای خاله هما بلند شد
_این دختره دیگه زیادی دم در آورده و پرو شده نمیتونم این رفتارش رو هضم کنم یعنی چی به ما توهین میکنه!
_آروم باش عروس به موقعش حسابش میرسم
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم این حرفش یعنی اینکه نقشه ای داشت! و آرتان بابت طلاق ندادنش یه دلیلی داشت و اون دلیل چی میتونست باشه!
_حال آرتان چطوره!؟
با شنیدن صدای سیاوش خان خانوم بزرگ جوابش رو داد
_حالش خوبه نگران نباش نیاز به استراحت داشت!
_چرا تصادف کردن!؟
_آرتان هواسش پرت شده
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_خداروشکر آسیب جدی ندیده

با حس خیسی روی گردنم چشمهام رو باز کردم با دیدن آرتان متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی!؟
چشمهاش رو بهم دوخت که وحشت کردم چشمهاش شده بود کاسه خون! صدای خمار و کشیده اش بلند شد
_دارم همسرم رو میبوسم میخوام امشب به اوج برسونمش!
با شنیدن این حرفش با ترس و لرز بهش خیره شدم و گفتم:
_آرتان برو کنار تو مستی!
صدای خش دار و خمارش بلند شد:
_من مست نیستم خوشگلم قراره یه شب رویایی برات بسازم
با شنیدن این حرفش گریه ام گرفت لعنتی چرا داشت اینجوری میکرد مست کرد بود اگه نمیتونستم بفرستمش حتما یه بلایی سر من درمیاورد
_آرتان عزیزم
کشیده گفت:
_جووووون!
به سختی لبخندی به چشمهای خمار شده اش زدم و گفتم:
_برو کنار من برم برات لباس خواب خوشگل و س*ک*سیم رو برات بپوشم باشه!؟
چشمهاش برق زد و گفت:
_باشه
از روم کنار رفت که بلند شدم و سریع از اتاق خارج شدم در اتاق رو هم از بیرون قفل کردم نفس راحتی کشیدم شاید اگه گولش نمیزدم امشب بی عفت میکرد منو!
_تینا
با شنیدن صدای خاله هما بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت خوبه!؟
_سرم رو تکون دادم و گفتم:
_خوبم نگران نباشید!
_پس چرا رنگ از صورتت پریده!؟
با شنیدن این حرفش لبخند زورکی زدم و گفتم:
_چیزی نیست
مشکوک بهم خیره شد معلوم بود حرفم رو باور نکرده ولی فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و رفت نفسم رو آسوده بیرون دادم خداروشکر آبروم نرفت!

_چرا من اینجام!؟
با شنیدن صدای آرتان و این حرفش با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_دیشب تا خر خره مست بودی هیچی حالیت نبود
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_کاری که انجام ندادم!
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_نه نزاشتم
اخماش با شنیدن این حرف من توهم رفت بلند شد و از اتاق خارج شد پسره ی روان پریش دوست داشت بلایی سر من آورده باشه که تا این حد نگران شد

_تینا!
با شنیدن صدای آشنای سیانا خانوم ایستادم به سمتش چرخیدم و گفتم:
_جان
_کجا داری میری!؟
_برم این اطراف یکم قدم بزنم خیلی وقته از داخل عمارت بیرون نرفتیم
_صبر کن فردا با هم میریم خطرناک محیط اینجا برای تنهایی رفتن اون هم تو این اوضاع!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چرا خطرناک!؟
_اوضاع اینجا اصلا خوب نیست!
_یعنی چی!؟
_مردم روستا عصبی هستند ممکن هر لحظه از سر خشم و عصبانیت کار کنند

_چرا مردم روستا عصبی هستند مگه اتفاق بدی افتاده!؟
سیانا خانوم با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_این مدت ما بیخبر بودیم اتفاق های زیادی افتاده که باعث شده مردم روستا با آرتان لج بشند برای همین داریم دنبال راه حل مناسب میگردیم تا ببینم مشکل چیه و چجوری حل میشه!
_من نمیدونستم!
_اشکال نداره تینا ما هم هیچکدومون نمیدونستیم تازه فهمیدم
_پس من برم لباس هام رو عوض کنم
سیانا خانوم سری تکون داد و گفت:
_لباس هات رو عوض کردی بیا پایین همه کنار هم نشستیم
_چشم
دوباره داخل اتاق شدم لباس هام رو عوض کردم دوباره ، انگار مشکل جدی پیش اومده بود که حتی بیرون هم نمیشد رفت از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم همه نشسته بودند حتی آرتان و پدرش
_سلام!
با شنیدن صدام همه به گرمی جوابم رو دادند جز نیلوفر و مادرش که اصلا پشیزی هم برای من مهم نبود این دوتا اصلا معلوم نبود از زندگی چی میخواستند
کنار سیانا خانوم نشستم که صدای نگران خاله هما بلند شد
_حالا قراره چی بشه اون هم با این وضعیت
آرتان بهش خیره شد و گفت:
_نگران نباش مامان برای همه چی یه وضعیت مشخصی وجود داره همینطور یه راه حل.
_اگه مردم همچنان به این شورش های مسخره ادامه بدند چی!؟
_ادامه نمیدون چرا چون فردا این مشکل حل میشه میدونم چیکار کنم
صدای نیلوفر بلند شد
_بنظر من که برگردیم شهر به این رعیت ها هم کاری نداشته باشیم
صدای آرتان بلند شد:
_کسی از شما نظر خواست!؟

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.