خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۹

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

همراه مامان آرتان و نیلوفر داخل ماشین نشسته بودیم و آرتان داشت رانندگی میکرد نیلوفر انقدر پرو بود ک رفت جلو نشست و مامان هم عقب نشست پیش من صدای آرتان بلند شد:
_مامان؟!
_جانم
_یه مدت بعد اینکه برگشتیم تو با تینا رو میبرم خونه ویلایی.
_چیزی شده پسرم
_ن ما…
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود ک نیلوفر وسط حرفش پرید و گفت:
_مامانم با باباجون قراره بیان.
نگاهم به هما خانوم افتاد ک رنگ از صورتش پریده بود و دستاش داشت میلرزید نگاهم به نیلوفر افتاد ک داشت لبخند میزد نتونستم خودم رو کنترل کنم با صدای عصبی گفتم؛
_چقدر ذاتت خرابه چجوری میتونی خاله هما رو عمدا ناراحت کنی بعد بشینی کیف کنی بخندی انقدر عقده داری یعنی؟!
با شنیدن حرف هام انگار عصبی شد ک گفت:
_به تو چه تو…
صدای آرتان بلند شد:
_ببند دهنت و نیلوفر حساب تو رو من بد میرسم زیاد از حد بهت رو دادم فک کردی خبریه.
نیلوفر ساکت شد و حرفی نزد دست خاله هما رو محکم فشار دادم ک به سمتم برگشت چشمهاش داشت از اشک برق میزد با صدای آرومی گفتم:
_خوبی؟!
با صدای گرفته ای گفت:
_خوبم
دیگه حرفی نزدم باید خودش آروم میشد میدونستم براش سخته هنوز هم چون عاشق نبودم نمیتونستم درکش کنم ولی اون عاشق بود هنوز فراموشش نکرده بود خیانت چقدر سخته.
با ایستادن ماشین همه پیاده شدیم تقریبا بعد چند ساعت رسیده بودیم وقتی خاله هما بدون اینکه حرفی بزنه به سمت داخل رفت صدای عصبی آرتان بلند شد:
_نیلوفر
نیلوفر با صدای پر از عشوه و نازی گفت:
_جانم؟!
_وقتی رسیدیم تهران کارای طلاق رو آماده میکنم حق و حقوقی هم ک باید رو میدم دیگه نمیخوام چشمم بهت بیوفته‌.
با چشمهای گرد شده بهشون خیره شده بودم ک صدای لرزون نیلوفر بلند شد:
_چی داری میگی؟!
_مامانت زندگی مادرم رو خراب کرد و اما تو رفتارت با مادرم همشون عمدیه میدونم تو و اون مادر هرزه ات نقشه کشیدید اما کور خوندید برگشتیم طلاقت میدم میری همون سگ دونی ک بودی‌.
_تو عاشقم بودی نمیتونی اینکارو با من بکنی.
آرتان پوزخندی زد و گفت:
_کی گفته من عاشقتم!؟
شکه گفت:
_آرتان
_بهتره زیاد اد درنیاری زودتر امضا کن کارا تموم بشه.

آرتان به سمت خونه رفت اما نیلوفر فقط خشک شده به جای خالی آرتان خیره شده بود انگار فکر میکرد اینا واقعی نیست و حرف های آرتان واقعیت نداره سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و داخل خونه رفتم واقعا متاسف شده بودم براش همه ی اینا تقصیر خودش بود شاید چون فکر میکرد وقتی آرتان عاشقش هر جوری دلش خواست میتونه با مادرش حرف بزنه و آرتان بخاطر عشقش ساکت بمونه اما خیلی سخت در اشتباه بود.
_تینا؟!
با شنیدن صدای آرتان از افکارم خارج شدم و به سمتش برگشتم ک گفت:
_برو پیش مامانم ببین حالش خوبه؟!
_نمیشه الان باید تنها باشه تا با خودش کنار بیاد مامانت گرچه به زبون میگه بابات و فراموش کرده دوستش نداره اما واقعیت اینه هنوز عاشقشه.
آرتان عصبی دستش رو محکم لای موهاش فرو برد و گفت:
_لعنتی همش تقصیر منه.
با آرامش بهش خیره شدم و گفتم:
_تو تقصیری نداری خودت رو مقصر ندون.
_نمیدونم.
بعدش با گفتن اینکه اتاقم کجاست خودش هم سمت اتاقی رفت داخل اتاق روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم تا کمی بخوابم طولی نکشید ک از شدت خستگی زیاد خوابم برد.
نگاهم بین مامان و نیلوفر رد و بدل میشد جفتشون ساکت نشسته بودند نیلوفر اولش سعی کرد با خاله هما حرف بزنه اما خاله هما خیلی سرد باهاش برخورد کرد.

باز صدای داد و بیداد آرتان و نیلوفر بلند شده بود ، صدای خاله هما بلند شد:
_باز چرا دارند دعوا میکنند.
تموم اتفاق هایی ک افتاده بود رو براش تعریف کردم ک با صدای ناراحتی گفت:
_من نمیخواستم زندگی پسرم خراب بشه باهاش حرف میزنم یه خونه میگیرم میرم از پیشش اون و همسرش باید تنها زندگی کنند اینجوری شاید مشکلی نداشته باشند.
نمیدونستم چی باید بهش بگم بلاخره اون مادر بود و نگران زندگی پسرش دلش نمیخواست زندگی پسرش خراب بشه و حق داشت، بلند شد رفت سمت اتاق آرتان.
با شنیدن صدای جیغ نیلوفر سریع بلند شدم و به سمت اتاقشون رفتم خاله هما یه گوشه ایستاده بود و نیلوفر داشت بهش فحش میداد ، چقدر بد دهن بود این دختر حتی به بزرگترش هم احترام نمیذاشت با سیلی محکمی ک آرتان بهش زد ساکت شد ، آرتان با خشم رو بهش غرید:
_ببند دهنت و تا لهت نکردم کثافط.
صدای بلند خاله هما بلند شد:
_آرتان!
آرتان به سمتش برگشت ک خاله هما اشاره کرد همراهش بره آرتان هم بدون حرف دنبالش رفت با رفتنشون من هم خواستم به سمت اتاقم برم ک صدای عصبی نیلوفر بلند شد:
_هی تو وایستا ببینم
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!
بلند شد اومد روبروم ایستاد و با عصبانیت گفت:
_نمیزارم تو و اون زنیکه ی پیر به خواسته اتون برسید.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_تو چی داری میگی حالت خوبه؟!
با خشم بهم خیره شد و گفت:
_همش تقصیر تو و اون زنیکه اس.
کلافه گفتم؛
_خیلی داری چرت و پرت میگی هواست هست؟!

_تو هیچوقت نمیتونی جای من رو بگیری این و مطمئن باش.
چشمهام رو گرد کردم این بشر چقدر روانی بود معلوم نبود فازش چیه بدون اینکه دیگه بمونم چرت و پرت هاش رو بشنوم به سمت اتاقم حرکت کردم داخل اتاق ک شدم خودم رو پرت کردم روی تخت و چشمهام رو بستم مثلا اومده بودیم مسافرت اما بیست و چهار ساعت تو خونه بودیم و مشغول مشاهده کردن دعوا های آرتان و همسر عفریته اش
* * * *
_تینا
با شنیدن صدای خاله هما ایستادم و بهش خیره شدم و گفتم؛
_جانم
_نیلوفر با نقشه وارد زندگی آرتان شده.
بهت زده داد زدم:
_چی؟
_تا اول خودش با پسرم ازدواج کنم بعدش مادرش با پدرم اینجوری هم صاحب شوهر میشدن هم صاحب پول.
_اینارو از کجا فهمیدید؟
_آرتان بهم گفت
_پس برای همین میخواد طلاقش بده ؟!
_آره
خشکم زده بود و توانایی حرف زدن نداشتم واقعا خیلی عجیب بود ادم بعضی وقتا عجیب تو شک میرفت اونم با شنیدن بعضی حرف ها.

کنارش نشستم و به دریا خیره شدم ک صدای گرفته اش بلند شد:
_خیلی عجیب نه؟!
_چی عجیب
_زندگی
_نمیدونم
ساکت شد دیگه حرفی نزد میدونستم چقدر براش سخته هر چی نباشه نیلوفر همسرش بود کسی ک عاشقانه دوستش داشت و حالا واقعیت هایی ک خیلی وقت پیش براش فاش شده بود و تا امروز بخاطر عشقش ساکت مونده.
_دوستش داری؟!
به سمتم برگشت و گفت:
_نه
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_بخاطر مادرت داری طلاق میگیری؟!
_نه
_پس چی؟!
_هیچوقت دوستش نداشتم فقط مجبور شدم عقدش کنم اونم مثل یکی از دوست دختر های احمق دیگه ام بود فقط زرنگتر از اونا بود چون تونست من رو به دام بندازه
ساکت شد نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه داد:
_بهم گفت حامله اس واقعا حامله بود بخاطر بچه عقدش کردم چون وقتی باهاش رابطه داشتم دختر بود یه جورایی اگه عقدش نمیکردم و میگفتم سقط کن عذاب وجدان میگرفتم چون فک میکردم مثل هرزه های یه شب نیست.
وقتی ساکت شد گفتم:
_پس بچه چیشد
_وقتی خرش از پل گذشت بچه رو سقط کرد
چشمهام گرد شد دستم رو روی دهنم گذاشتم خدای من بچه ی خودش رو از بین برده بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.