خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۸

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_همینجوری.
_بریم!؟
_آره
و خودش جلو تر از من حرکت کرد پشت سرش شروع کردم به حرکت کردن امروز سر حال بودم چون دیشب خودم رو خالی کرده دیشب به بابام زنگ زدم از حال مامان فرشته پرسیدم گفت داره بهتر میشه بعدش ک از حال و روزشون مطمئن شدم با خیال راحت گرفتم خوابیدم میدونستم دیگه قرار نیست بهشون آسیبی برسه و حالا بخاطر همین سر حال بودم.
_تینا!؟
با شنیدن اسمم به عقب برگشتم با دیدن خانوم نظری گفتم؛
_بله؟!
_مریض اتاق ۲۰۴ رو برو چک کن.
_باشه‌.
به سمت اتاق دویست و چهار حرکت کردم یه پسر جوون بیست ک چهار ساله بود ک قلبش به تازه گی عمل شده بود و حالا تحت درمان بود برعکس قیافش ک خیلی خوشگل و جذاب بود اخلاقش گند و بد بود گاهی وقتا انقدر رو مخم راه میرفت ک میخواستم بگیرم تا جون داره کتکش بزنم آخه پسر هم انقدر لجباز انقدر رو مخ برو!
داخل اتاقش ک شدم ، با دیدنم با صدای سردی گفت:
_اومدی چیکار؟!
لبخند حرص دراری بهش زدم و گفتم:
_اومدم وضع روانت رو چک کنم یه دور بفرستمت تیمارستان حالت کامل خوب بشه‌.
پوزخندی زد و گفت:
_اول باید شما بفرستن نه من و.
_فعلا ک تو بیشتر از ما حالت خرابه.
تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد به عقب برگشتم با دیدن آرتان ک با اخم های درهم رفته اومده تو اتاق ناخوداگاه از تخت بیمار فاصله گرفتم، آرتان به سمتم اومد پرونده مریض رو گرفت و مشغول برسی کردنش شد چند تا سئوال از محمد پرسید ک سرد مثل خود آرتان جوابش رو داد خنده ام گرفته بود این دوتا جوری با هم رفتار میکردند انگار دشمن خونی همدیگه اند.
_من کی مرخص میشم؟!
صدای بم و خشک آرتان بلند شد:
_هر وقت وضعیتت کامل مشخص شد.
_وضعیتم کی مشخص میشه؟!
_اون به خودت بستگی داره ک قرص هایی ک پرستارا بهت میدن رو سر وقت بخوری ن اینکه بندازی سطل آشغال وگرنه حالا حالاها مهمون مایی شایدم مهمون قبرستون باشی.
با شنیدن این حرف آرتان چشمهام گرد شد چرا داشت این شکلی با مریض حرف میزد ، نگاهم به محمد افتاد بیشتر شکه شدم برعکس تصورم اصلا عصبی نشد ک داد و بیداد راه بندازه فقط لبخندی زد و گفت:
_خدا از دهنتون بشنوه آقای دکتر!
آرتان عصبی نگاهی بهش انداخت و از اتاق خارج شد متعجب از این تغیر رفتارش گفتم:
_این چش شد دیگه!
_زیاد فکر نکن خانوم دکتر مخت ارور میده.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_لازم نکرده تو بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم.
بعد هم از اتاق اومدم بیرون ک باز صدای خانوم نظری بلند شد:
_تینا؟!
_بله؟!
پشت چشمی نازک کرد برام و گفت:
_بیمار رو چک کردی؟!
_آره
_وضعیتش چطور بود؟!
_وضعیتش نرمال بود اما انگار داروهایی ک پرستار ها براش میبرن رو نمیخوره.
_چی؟!
_واضح گفتم دیگه قرص هاش رو نمیخوره.
بعد از تموم شدن حرف هام با گفتن کاری ندارید از کنارش رد شدم این زن هم معلوم نبود چش شده کلن انگار از این رو به اون رو شده بود تا وقت گیر میاورد شروع میکرد گیر دادن به من زنیکه نچسپ.
به سمت پذیرش حرکت کردم ک صدایی از پشت سرم بلند شد:
_تینا؟!
با شنیدن صدای فاطمه عصبی و کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
با شنیدن صدای عصبیم لب برچید و گفت:
_چت شده چرا عصبی هستی؟!
_عصبی نیستم بگو ببینم چی میخوای؟!
با شنیدن این حرفم کمی به کله ی پوکش فشار آورد و یهو با هیجان گفت:
_وای تینا نمیدونی چیشده!
_نمیدونم چیشده تو بگو بفهمم
پشت چشمی نازک کرد برام و گفت:
_هیچکس نمیدونه من اولین نفرم ک این خبر رو کشف کردم.
کلافه گفتم:
_چه خبری فاطمه زود باش بگو کار دارم
_اون محمد پسره بود ک بیمار قلبی داشت ؟!
_خوب؟!
صداش رو پایین آورد و گفت:
_برادر دکتر کیانی.
بهت زده داد زدم:
_چی!؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_داد نزن چخبرته میخوای همه خبر دار بشن!
شکه گفتم:
_فاطمه میفهمی چی داری میگی تو مگه دکتر کیانی تک فرزند نبود؟!
تک خنده ای کرد و گفت:
_نه بابا این داداش یه خواهر هم داره.
گیج سری تکون دادم پس چرا مامان آرتان یا خود آرتان هیچوقت حرفی درمورد اونا نزدن یا به اون عمارت پیش مادرشون نیومدن.
_تینا؟!
با شنیدن صدای فاطمه از افکارم خارج شدم‌نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله؟!
_حالت خوبه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_آره خوبم بد نیستم چیشده؟!
با شنیدن این حرفم چشمهاش گرد شد و گفت:
_تینا.
کلافه سری تکون دادم و گفتم:
_ببخشید فاطمه واقعا امروز خیلی کار دارم ذهنم هم مشغول شده اصلا نمیفهمم چی به چیه.
_میخوای برو یکم استراحت کن من به جات مریض ها رو چک میکنم.
لبخند بهش زدم و گفتم:
_نه عزیزم ممنون خودم همرو چک میکنم وگرنه خانوم نظری ولم نمیکنه.
_این زن چقدر نفرت انگیزه نه؟!
_آره.
_برو به کارت برس کمک خواستی هم من و صدا بزن امروز زیاد مشغول نیستم.
لبخندی رو بهش زدم و گفتم:
_باشه عزیزم ممنون.
با رفتن فاطمه به سمت پذیرش رفتم و مشغول کار کردن شدم انقدر درگیر کارم شده بودم ک اصلا نمیدونستم وقت چجوری داره میگذره.

_تینا؟!
با شنیدن صدای خانوم نظری کلافه به سمتش برگشتم و سرد گفتم:
_بله؟
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_آقای کیانی کارت داره داخل اتاقش.
_اوکی.
راهم رو به سمت اتاق آرتان کج کردم ،وقتی رسیدم تقه ای زدم ک مثل همیشه صدای سرد و خکشش بلند شد:
_بیا تو.
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، پشت میزش نشسته بود و سرش پایین بود داشت یه پرونده رو انگار برسی میکردم ، با صدای گرفته ای گفتم:
_با من کاری داشتید؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_آره بیا بشین.
متعجب به سمت مبل دو نفره رفتم و روش نشستم ، منتظر بهش خیره شدم ک صداش بلند شد:
_قراره این هفته بریم سفر شمال!
_خوب؟!
_تو هم امروز وسایلت رو آماده کن همراه ما میای نمیتونم تو رو اینجا بزارم دست من امانتی.
_اما…
حرفم رو قطع کرد:
_اما و اگر نداره زود آماده باش برای فردا.
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه.
_و یه چیز دیگه.
سئوالی بهش خیره شدم و گفتم:
_چی؟!

_تنهایی دیگه حق نداری از خونه بیرون بری هر موقع خواستی بری به راننده بگو میبرتت دورا دور هم یه چندتا بادیگارد گذاشتم تا مواظبت باشند.
با شنیدن حرف هاش ابروم بالا پرید این چرا برای من بادیگارد گذاشته بود چرا باید وقتی خواستم برم جایی اطلاع بدم ، با صدای متعجبی گفتم:
_چرا اون وقت؟!
با صدای سرد و بمی گفت:
_چون مادرت داره کشیک میده بدزدتت ببرتت سر سفره ی عقد یه پیرمرد هفتاد ساله حالا فهمیدی؟!
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید باز هم اون دیگه چی از جون من میخواست چرا دست از سر من برنمیداشت ، صدای نگران آرتان بلند شد:
_خوبی؟!
با صدایی ک داشت میلرزید گفتم:
_میشه کمکم کنی برم داخل اتاقم؟!
بدون حرف به سمتم اومد بازوم رو گرفت و کمکم کرد به سمتم اتاقم برم پاهام اصلا یاری نمیکرد باهام تموم وزنم رو انداخته بودم روی آرتان با شنیدن حرفش درمورد نسترن تموم بدنم کرخت شده بود معلوم نبود این زن از من چی میخواست کی دست از سر من برمیداشت خدا میدونست.
وقتی روی تخت دراز کشیدم صدای آرتان ک اسمم رو صدا زد بلند شد:
_تینا؟!
چقدر قشنگ اسمم رو صدا میزد این اولین بار بود ک به لحنش دقت میکردم اصلا من چم شده بود این چی بود داشتم میگفتم ، سری تکون دادم تا افکارم رو پس بزنم بهش زل زدم و گفتم:
_جانم؟!
_از چیزی نترس من همیشه مراقبتم اون زن هم هیچ کاری نمیتونه بکنه این رو مطمئن باش.
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون‌.
مثل همیشه فقط سرش رو تکون داد و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه از اتاق رفت بیرون نمیدونستم چرا همیشه با شنیدن اسم اون زن احساس ضعف و ناتوانی میکنم ، کاش بشه برای همیشه دست از سرم برداره.چشمهام رو بستم ک طولی نکشید خوابم برد و تو دنیای بیخبری فرو رفتم.
_اه مامان نکن
صدای عصبی مامان بلند شد:
_صدبار گفتم به من نگو مامان من مامان تو نیستم فهمیدی؟!
همسر آرتان پوزخندی زد و گفت؛
_پس چی بهت بگم پیرزن؟!
مامان پوزخندی زد و گفت:
_از زن ### ای مثل مادرت همچین دختر بی ادبی رو هم باید دید دیگه.
همسر آرتان عصبی گفت:
_حق نداری به مادر من توهین کنی!
مامان آرتان خم شد روی صورتش و گفت:
_اوخی ناراحت شدی خانوم کوچولو ، اما واقعیت سعی کن همیشه واقعیت هارو بپذیری.
سپس بهش چشکمی زد و شاد به سمت آشپزخونه رفت خنده ام گرفت از اینکارش این زن گاهی خیلی بامزه میشد و چه خوب حال عروس بدجنسش رو میگرفت.

_تینا؟!
با شنیدن صدای مامان آرتان به سمتش برگشتم و گفتم:
_جونم
پشت چشمی برای عروسش نازک کرد و رو به من کرد و گفت:
_بیا بشین اینجا پیش من کلی حرف داریم ک بزنیم دختر قشنگم.
لبخند ملیحی زدم و به سمتش رفتم کنارش نشستم ک همسر آرتان نیلوفر با حرص نگاهی به جفتمون انداخت و رفت با رفتن مامان آرتان قهقه ای زد و گفت:
_دیدی چه خوب حالش رو گرفتم.
_چرا آرتان بهش چیزی نمیگه گاهی رفتارش خیلی با شما زشت و زننده میشه ک این اصلا در شان همسر پسر شما نیست.
آهی کشید و گفت:
_تربیت شده ی اون مار حیله گر دیگه.
_خاله هما؟!
بهم خیره شد و گفت:
_جان
_یه چیزی پرسیدم ناراحت نمیشید؟!
_نه دخترم سئوالت رو بپرس چرا باید ناراحت بشم.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_شوهر شما و مادر نیلوفر ازدواج کردند؟!
_آره
_پس الان کجا هستند؟!
پوزخندی زد و گفت:
_چون خانوم نتونست صبر کنه ذات واقعیش رو نشون بده یه بهونه جور کرد واسه همیشه رفتن خارج از کشور.
_پس شما چی؟!
لبخند تلخی زد و گفت:
_تاریخ انقضای من هم تموم شد.
_هیچوقت نمیخواین پیش شوهرتون برگردید؟!
با صدای گرفته ای گفت:
_اون من رو ترک کرد رفت با اون زن دیگه هیچوقت نمیخوامش.
_اما شما هنوز هم عاشقش هستید.
_مگه عشق تموم میشه نه درسته من عاشقش هستم میمونم اما عاشق کسی ک دوستم داشت برام ارزش و احترام قائل بود ن کسی ک من رو ترک کرد و برای همیشه با یه زن خونه خراب کن رفت.
_نمیخواستم ناراحتتون کنم معذرت میخوام.
_نه عزیزم چیزی نشده ک معذرت بخوای.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.