خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۵

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_وای تینا نمیدونی امروز چیشد؟!
نگاهم رو به فاطمه دوختم ک باز انگار یه چیز جدید کشف کرده بود ، لبخندی زدم و گفتم:
_چیشده؟!
_همسر دکتر کیانی اومد کلی داد و بیداد راه انداخت و رفت اون پرستار کریمی بود یادته؟!
کمی به مخم فشار آوردم و گفتم:
_همون دختره ک موهاش زرد بود؟!
_آره
_خوب؟!
_با دکتر کیانی رابطه داشته.
چشمهام از شنیدن این حرفش گرد شد ، بهت زده گفتم:
_چی؟!
_واقعا.
این دکتر کیانی چقدر ### باز بود انگار سابقه اش هم خراب بود بعد دایی میخواست من خونه ی اون بمونم مدتی ک نیست اما آخه مگه شدنی بود این موضوع.باید با دایی حرف میزدم ، بعد از اینکه به مریض ها سر زدم به سمت رخکن رفتم ک با دیدن در باز شده اش و صدایی ک داشت میومد سرجام خشکم زد.
_من و باید عقد کنی!
این صدای پرستار کریمی بود ک گوش تیز کردم ک صدای خشک و خشدار دکتر کیانی بلند شد:
_چرا باید عقدت کنم اون وقت؟!
_چون من زنتم.
_ببند دهنت و من هیچوقت ### ها رو عقد نمیکنم.

بهت زده داشتم به حرف هاشون گوش میکردم باورم نمیشد یعنی کریمی واقعا حرف هایی ک درموردشون میزدند راست بود ، با شنیدن صدای پایی سریع از رختکن فاصله گرفتم و راهم رو به سمت اتاق یکی از بیمارا کج کردم حرف هایی ک شنیده بودم اصلا نمیدونستم درک کنم.
* * * * *
با چشمهای اشکی به رفتن دایی اینا خیره شده بودم هر چی بهم میگفتند نگران نباش کارات بزودی درست میشه تو هم میای هیچ امیدی نداشتم ته دلم یه دلشوره ی عجیبی داشتم، صدای خشک و خشدار دکتر کیانی بلند شد:
_بریم.
سری تکون دادم و همراهش کردم داخل ماشین نشستم اون هم بدون اینکه حرفی بزنه حرکت کرد ، بعد از تقریبا یکساعت ماشین ایستاد نگاهی به اطرافتم ک صداش بلند شد:
_پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم نگاهم به عمارت بزرگ روبروم افتاد باورم نمیشد این قدر پولدار باشه خونه اش تقریبا مثل قصر بود.
دنبالش حرکت کردم به سمت در ورودی در رو ک باز کرد ایستاد تا اول من برم داخل ، داخل ک شدم با دیدن زیباییش دهنم از حیرت باز موند عجب خونه ایی داشتند.
صدای ناز و پر از عشوه ی زنی اومد:
_عزیزم بلاخره اومدی؟!
نگاهم به دختر جوون و زیبایی افتاد ک با دیدن من ساکت شده بود و با اخم بهم خیره شده بود ، بعد از چند ثانیه عصبی گفت:
_نکنه معشوقه ی جدیدت رو آوردی خونه؟!
صدای سرد دکتر کیانی بلند شد:
_تینا مهمون ماست یه مدت نبینم بهش بی احترامی کنی فهمیدی؟!
پشت چشمی نازک کرد و رفت ، خدایا این دیگه کی بود.

روی تخت نشسته بودم ک صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید.
در باز شد و یکی از خدمتکار ها اومد داخل و گفت:
_خانوم شام آماده است همه پایین منتظرن.
_الان میام.
سری تکون داد و رفت من هم بلند شدم نگاهی به سر و وضعم انداختم ک مناسب بود از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم آرتان و همسرش نیلوفر فقط سر میز شام نشسته بودند سلام کوتاهی دادم ک جفتشون سرد جوابم رو دادند روی میز نشستم و بدون تعارف مشغول خوردن شدم ک بعد از چند دقیقه صدای نیلوفر بلند شد:
_تینا جون؟!
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_راسته ک خانواده ات ترکت کردند؟!
با شنیدن این حرفش بهت زده بهش خیره شدم کی این حرف رو بهش زده ، صدای عصبی آرتان بلند شد:
_نیلوفر!
_سئوال پرسیدم فقط.
دلم میخواست بگم هدفت این بود ک حال من و خراب کنی ک موفق هم شدی اما اصلا قدرت حرف زدن هم نداشتم بدون اینکه جوابش رو بدم از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،

روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم ک چرا بابام من رو یادش رفت هر لحظه ک سعی میکردم بهش فکر نکنم یادم بره یکی بهم یاد آوری میکرد قطره اشکی ک روی گونم چکید رو پس زدم صدای در اتاق اومد ک با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید؟!
در اتاق باز شد و آرتان اومد داخل اتاق صاف روی تخت نشستم به سمتم اومد و گفت:
_از حرف نیلوفر ناراحت شدی؟!
_نه
_میدونم ک ناراحت شدی اما سعی کن زیاد به حرفاش توجه نکنی ، پدرت شاید یه زمانی تو رو یادش رفته باشه ک این غیر ممکن و من مطمئنم یه دلیلی برای اینکارش داره اما الان ک دارم میبینی چجوری داره برای دیدنت لحظه شماری میکنه، پس بهتره به جای غصه خوردن ریلکس باشی و به افتادن اتفاق های خوب فکر کنی‌.
متعجب بهش خیره شده بودم الان سعی داشت من رو دلداری بده عجیب بود واقعا!ولی حرف هاش آرومم کرد انگار حق با آرتان بود باید گذشته رو میریختم دور نه اینکه با هر حرفی ک شد ناراحت بشم مهم حال منه نه گذشته.
_تینا؟!
با شنیدن اسمم از زبون آرتان یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد بهش خیره شدم و گفتم:
_بله؟!
_بخواب دیروقته سعی کن دیگه ناراحت نشی نیلوفر زبونش تلخه!
لبخند محوی زدم و گفتم:
_باشه.
_شب بخیر.
با صدای آرومی زمزمه کردم:
_شب بخیر.
با رفتن آرتان روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم آروم شده بودم با حرف زدن های آرتان سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم شاید فردا روزی بهتری میشد برام.
* * * *
_تو نمیتونی به من دستور بدی، فهمیدی؟!
صدای عصبی نیلوفر بلند شد:
_تو ….
صدای مادر آرتان بلند شد:
_تو نه و شما.
داشتم از خنده غش میکردم دعوای مادرشوهر و عروس خیلی جالب شده بود ، مادر آرتان برعکس زنش یه زن خیلی با محبت و مهربون بود ک انگاری اصلا از نیلوفر خوشش نمیومد و همیشه سر جنگ داشتند امروز هم از شانس من باز داشتند دعوا میکردند ، منتظر بودم ک موهای همدیگر رو بکشند ولی خبری نشده بود هموز ، فعلا تو گفتاری داشتند فحش بار هم میبستند.

_چخبره اینجا؟!
با شنیدن صدای عصبی آرتان جفتشون ساکت شدند و با ترس بهش خیره شدند ، خنده ام گرفت جفتشون از آرتان انگار میترسیدند ، آرتان نگاهش به من افتاد ک سعی میکردم جلوی خنده ام رو بگیره. با صدای خشک و خشدارش من رو مخاطب قرار داد و گفت:
_اینجا چخبره؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_من نمیدونم ک از مامانت و همسرت بپرس.
صدای مادرش بلند شد:
_این زنت داشت بی احترامی میکرد.
نیلوفر چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و گفت:
_چرا داری دروغ میگی تو باز؟!
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_من اصلا تا حالا به پسرم دروغ نگفتم اون هم خوب این رو میدونه پس بهتره بیشتر از این کشش ندیم.
آرتان با صدای سردی گفت:
_بین خودتون حلش کنید دیگه صدای داد و بیداد نشنوم.
_باشه پسرم.
آرتان بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت با رفتنش صدای عصبی نیلوفر بلند شد:
_همیشه دروغ میگی.
_خوب کاری میکنم.
نیلوفر نگاه پر از حرصی بهش انداخت و رفت ک با لبخند به مادرجون گفتم:
_داری عروس کشی میکنی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.