خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسردوم خان زاده پارت۲۰

رمان همسردوم خان زاده پارت۲۰

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_چرا نباید برم بیرون اون وقت!؟
به چشمهام خیره شد و با صدای پر از تحکم و سردی گفت:
_چون من میگم!
پوزخندی بهش زدم و با خشم گفتم:
_ببخشید اون وقت شما
به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود با چشمهایی که قرمز شده بود زل زد تو چشمهام و شمرده شمرده گفت:
_من شوهرت هستم
_این یه ازدواج صوری تو شوهر من نیستی
_واقعا فکر کردی من شوهرت نیستم!
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام گرد شد وحشت زده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، دستم رو روی سینه اش گذاشتم و هلش دادم اما حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد.
وقتی لبهاش رو از روی لبهام برداشت صدای خمارش بلند شد:
_حالا فهمیدی من شوهرت هستم
_تو تو …
چشمکی حواله ام کرد و گفت:
_زیاد به خودت فشار نیار
و بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون دستم رو محکم روی لبهام کشیدم و با حرص غریدم:
_بلاخره حسابت رو میرسم پسره ی آشغال
با شنیدن صدای در اتاق نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم
_بیا داخل
در اتاق باز شد و خاله هما اومد داخل نگاهی بهم انداخت و گفت:
_آماده نشدی!؟

_من آماده ام خاله هما بریم
لبخندی زد و گفت:
_بریم دخترم
همراه خاله هما از عمارت خارج شدیم ، میدونستم آرتان بیاد ببینه من نیستم باز قاطی میکنه اما اصلا ذره ای برام مهم نبود پسره ی پرو حقش بود جوری باهام حرف میزنه انگار این ازدواج یه ازدواج واقعیه!
_داری به چی فکر میکنی!؟
با شنیدن صدای خاله هما از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_داشتم به آرتان فکر میکردم ، امروز بهم گفت حق نداری بری بیرون!
خاله هما ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب چرا به حرفش گوش ندادی!؟
_چون این ازدواج یه ازدواج صوری نه واقعی منم برده ی اون نیستم هر حرفی گفت رو گوش بدم
_یعنی داری باهاش لج میکنی!؟
_نه کاری بهش ندارم
_تو واقعا عجیبی تینا
_نه نیستم
_مادر واقعیت رو دوست داری!؟
با شنیدن این حرفش ایستادم خاله هما هم ایستاد بهم خیره شد و گفت؛
_نمیخواستم ناراحتت کنم
_ناراحت نشدم فقط وقتی حرفی از اون میشه به طرز عجیبی قلبم درد میگیره
_یعنی انقدر بد بود!؟
پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_داشت من رو به عقد یه پیرمرد هشتاد ساله درمیاورد صرفا فقط بخاطر انتقام از مامان فرشته ام.

خاله هما چشمهاش گرد شد و بهت زده گفت:
_باورم نمیشه یعنی اون زن تا این حد بد بود!؟
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_بد فقط برای یه لحظه بود اون زن همیشه همین بود و نمیشه اصلا پیش بینیش کرد که میخواد باز چه بدی در حق آدم بکنه.
_فکر کنم اون زن مریض بوده وگرنه هیچکس نمیتونه همچین بدی در حق دخترش بکنه.
_حق با شماست
آه تلخی کشیدم و به چشمهای خاله هما خیره شدم که ادامه داد:
_نمیخواستم ناراحتت کنم دخترم
_ناراحت نشدم بیخیال
_اونجارو تینا
با شنیدن این حرف خاله هما به روبروم خیره شدم با دیدن چیزی که میدیدم لبخندی روی لبهام نشست و با ذوق گفتم:
_چقدر قشنگه
خاله هما هم مثل من لبخندی زد و گفت:
_آره خیلی قشنگ
به سمت آبشار رفتیم و کنارش نشستیم ، به سمت خاله هما برگشتم و گفتم:
_شما میخواید چیکار کنید!؟
_چیو
_ازدواج با سیاوش خان رو!؟
_هنوز هیچ فکری درموردش نکردم اما فکر نمیکنم بتونم قبول کنم.
_سیاوش خان آدم خوبیه و معلومه که عاشق شماست بنظر من مجبور شده با اون زن ازدواج کنه شما هم بیشتر فکر کنید یه فرصت دوباره میتونه خیلی چیزهارو عوض کنه.

تقریبا شب شده بود که برگشتیم عمارت صدای داد و بیداد داشت میومد خاله هما نگران گفت:
_باز معلوم نیست چی شده
سریع داخل عمارت شدیم ، آرتان داشت طبق معمول با نیلوفر دعوا میکرد همین که چشمش به من افتاد ساکت شد لحظه ای دقیق بهم خیره شد یهو به سمتم حمله ور شد و قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی تو صورتم زد که پرت شدم روی زمین صدای جیغ مامان بلند شد
_کدوم گوری بودی تا این موقع شب هان!؟
با شنیدن این حرفش بغض کردم ، با صدای گرفته ای گفتم:
_همراه خاله هما رفته بودیم بیرون.
با عصبانیت فریاد کشید
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری بیرون بری هان!؟
قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم صدای عصبی خاله هما بلند شد:
_چخبرته آرتان
_مامان لطفا شما دخالت نکنید
_چیه باز افسار پاره کردی دست روش بلند میکنی
_مامان زن خودمه هر کاری دوست داشته باشم میکنم شما دخالت نکنید.
مامان به سمتم اومد دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم کمکم کرد بلند بشم ، به سمت آرتان برگشت و با صدای عصبی گفت:
_تینا دختر منه حق نداری دست روش بلند کنی.
_مامان
بدون توجه به آرتان دستم رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش به سمت طبقه بالا رفتم آرتان انقدر عصبی بود که میدونستم اگه بمونم یه بلایی سرم درمیاره.

به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و روی تخت نشستم که در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن آرتان رنگ از صورتم پرید با صدای گرفته ای گفتم:
_چیشده
پوزخندی زد و گفت:
_چیشده آره!؟
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن:
_ببین آرتان تو حق نداری با من اینجوری رفتار کنی میفهمی نمیتونی من رو زندونی کنی
به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود
_تو زن منی و هر چی که من میگم باید گوش کنی
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_این یه ازدواج صوری نه یه ازدواج واقعی پس من هر کاری دلم بخواد انجام میدم
آرتان عصبی گفت
_پس چطوره این ازدواج واقعی بشه!
چشمهام گرد شد با شنیدن این حرفش و بهت زده گفتم
_منظورت چیه!؟
عصبی بهم نزدیک شد و گفت:
_منظورم اینه
و پشت بند تموم شدن حرفش لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن که بهت زده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، بلاخره به خودم اومدم دستم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم فشارش دادم که یه قدم رفت عقب
_هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی!؟
_دارم ازدواجمون رو واقعی میکنم خوشگلم
نفسم رو پر حرص بیرون دادم

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.