خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسردوم خان زاده پارت۱۹

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۹

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

هما خانوم سرش رو تکون داد و گفت:
_غذا برات میاره بخور ، بعدش همراه نگهبان ها میری خونتون برای خواهرت هم غذا میبری
چشمهاش از خوشحالی برق زد و گفت:
_راست میگید خانوم
_آره
_ممنون
با رفتن احمد همراه خدمتکار برای خوردن غذا به سمت خاله هما برگشتم و گفتم:
_ممنونم خاله هما
_کاری نکردم
_رفتار نیلوفر خیلی زشت و بد بود با این بچه اصلا توقع چنین کاری رو ازش نداشتم
_درسته اما چه میشه کرد
_شما دوتا!
با شنیدن صدای فریاد نیلوفر به سمتش برگشتیم که به سمتمون اومد و با صدای بلندتر از قبل داد زد:
_چجوری میتونید بین من و همسر قرار بگیرید هان!؟
_صدات و نبر بالا
_ببرم بالا میخوای چه غلطی بکنی زنیکه!؟
_دهنت و ببند
با شنیدن صدای عصبی سیاوش خان رنگ از صورت نیلوفر پرید به سمتش برگشت و با من من گفت:
_اونا …
_بهتره حدت رو بدونی تو فکر کردی کی هستی!؟

_اما من …
_ببین دخترجون یکبار بهت رو دادن فکر نکن خبریه هیچکس اینجا چشم دیدن تو و مادرت رو نداره همه از کارای کثیف شما دوتا خبر دارند پس تا کاسه ی صبر من به سر نیومده رفتارت رو درست کن.
نیلوفر عصبی نگاهی به همه انداخت و رفت که صدای آرتان بلند شد:
_ایول بابا خوب حالش رو گرفتی زیادی رو مخم بود
_نمیخوای تکلیفش رو مشخص کنی تا کی میخوای این دیوونه رو اینجا نگهش داری!؟
_تکلیفش مشخص بابا طلاقش میدم
_پس هر چه زودتر انجامش بده
به سمتم برگشت و گفت:
_دخترم تو خوبی!؟
_بله ممنون
_همین که تا الان با دیوونه ها راه اومدی خودش کلیه.
تک خنده ای کردم که صدای شاد و شیطون سیانا خانوم اومد:
_دیوونه ها!
سیاوش خان با خنده گفت:
_اینم اولیش
سیانا خانوم مصنوعی اخم کرد و گفت:
_داشتیم داداش

بلاخره روزی که باید رسید روز عقد من و آرتان که همه ی اهالی روستا اومده بودند و این وسط تنها کسی که عصبی بود نیلوفر بود ، وقتی عاقد خطبه ی عقد رو خوند چشمهام پر از اشک شد دلم برای خانواده ام تنگ شده بود اما افسوس که هیچکدوم حضور نداشتند، بعد تموم شدن مراسم که اصلا نمیدنم چجوری گذاشت خونه خلوت شد و حالا فقط خودمون بودیم صدای پر از خشم نیلوفر بلند شد:
_چه مسخره باید تو مراسم عقد شوهرم شرکت میکردم هه
صدای آرتان بلند شد:
_هیچکس نه دعوتت کرده بود نه مجبورت میتونستی نیای کی بهت گفت بیای که الان مجبور بشی داد و بیداد راه بندازی.
نیلوفر چشمهاش رو به آرتان دوخت و گفت:
_خیلی بی رحم شدی آرتان
آرتان شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من بی رحم نشدم این تویی که عوض شدی درضمن دیگه دوست ندارم با همسرم بد رفتاری بشه.
چشمهای نیلوفر گرد شد:
_همسرت!؟
آرتان لبخند جذابی زد و گفت:
_آره همسرم نکنه ناراحت شدی!؟
نیلوفر نگاه پر از تنفری بهم انداخت و سالن رو ترک کرد که صدای مادرش بلند شد:
_رفتارت با دخترم درست نیست!
آرتان پوزخندی زد و گفت:
_نقشه ی شما هم برای نابودی خانواده ی ما اصلا کار درستی نبود.

_کی گفته ما نقشه کشیدیم این چرندیات چیه سر هم میکنی!؟
آرتان به سمتش رفت با پوزخند به چشمهاش خیره شد و گفت:
_همه میدونن چه نقشه هایی کشیدی پس درست فکر کن تا یادت بیاد اگه هم دوست نداری من برات یاد آوریش کنم پس دهنت رو ببند و ساکت شو!
_پشیمون میشی از رفتارت
_داری تهدید میکنی!؟
مادر نیلوفر پوزخندی زد و گفت:
_نه فقط یه هشدار بود
صدای خانوم بزرگ اومد:
_از کی تا حالا انقدر جرئت پیدا کردی هشدار میدی تو!؟
با شنیدن صدای خانوم بزرگ رنگ از صورتش پرید و بهت زده بهش خیره شد که خانوم بزرگ گفت:
_دفعه ی آخرت باشه برای نوه ی من خط و نشون میکشی فهمیدی!؟
سرش رو تکون داد و رفت با رفتنش صدای آرتان بلند شد:
_کی میشه از شرشون راحت بشیم
_به زودی.

روز ها داشتند به سرعت سپری میشدند و ما هنوز تو عمارت موندگار بودیم کل روز رو با نیلوفر و مادرش کل کل داشتیم انگار خسته نمیشدند از حرف های تکراری خودشون که همیشه شروع میکردند بحث تکراری رو ، نمیدونم چه حسی تو وجودم داشت ایجاد میشد اما داشتم به آرتان علاقمند میشدم و این اصلا موضوع خوبی نبود ، چون حس من یکطرفه بود و آرتان هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت!
_تینا
با شنیدن صدای خاله هما به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
لبخندی بهم زد و گفت:
_داشتی به چی فکر میکردی!؟
شونه ای بالا انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_زندگی که چقدر زود داره سپری میشه
_آره خیلی زود داره میگذره
نفسم رو کلافه بیرون دادم تو خونه حوصله ام داشت سر میرفت ، به سمت خاله هما چرخیدم و صداش زدم که به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_بریم بیرون من اینجا حوصله ام داره سر میره خیلی وقته که بیرون نرفتیم
خاله هما سرش رو تکون داد و گفت:
_فکر خوبیه منم خیلی وقته بیرون نرفتم بریم آماده بشیم
با خوشحالی به سمت اتاقم رفتم و مشغول آماده کردن خودم شدم که در اتاق باز شد و صدای آرتان بلند شد
_کجا به سلامتی
_با خاله هما میخوایم بریم بیرون
_لازم نکرده جایی بری زود باش لباست رو عوض کن.
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.