خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۸

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_میخوام بعد از عقد هم همینجا بمونیم برای مدت طولانی تو که مشکلی بااین موضوع نداری!؟
_نه اما کارمون چی میشه پس!؟
سرش رو تکون داد و گفت:
_نگران کارمون هم نباش من همه چیز رو هماهنگ کردم
یادم رفته بود اون رئیس بیمارستان ، سرم رو تکون دادم که دوباره صداش بلند شد:
_با وجود نیلوفر که مشکلی نداری تا یه مدت که کارای طلاق رو آماده کنم
_اگه وحشی بازی درنیاره و سرش تو کار خودش باشه من هیچ مشکلی باهاش ندارم
آرتان تک خنده ای کرد و گفت:
_همیشه دیگه انقدر وحشی نیست
_آره در جریانم خیلی متین و آروم!
آرتان داشت میخندید خودمم خنده ام گرفته بود که بی هوا در اتاق باز شد اصلا تعجب نکردم دیگه عادت کرده بودم
_اینجا چخبره!؟
و باز هم یه سئوال تکراری که نیلوفر داشت میپرسید کلافه رو به آرتان گفتم:
_اگه با من کاری ندارید میخوام برم
_برو
اومدم از اتاق خارج بشم که صدای داد نیلوفر بلند شد
_###
بی هوا از دهنم پرید
_### عمته!
چشمهاش گرد شد توقع نداشت من همچین حرفی بزنم

خواست به سمتم هجوم بیاره که با صدای فریاد آرتان بلند شد:
_دستت بهش بخوره جفت دستات رو خورد میکنم نیلوفر
نیلوفر با شنیدن این حرف آرتان ایستاد و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد انگار توقع شنیدن چنین حرف هایی رو ازش نداشت بدون توجه به جفتشون از اتاق خارج شدم باز حوصله ی یه دعوای جدید رو نداشتم اصلا
* * * *
داخل اتاق نشسته بودم که صدای زنگ تلفتم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
_بله بفرمائید
صدای خشک و خشدار آشنایی از پشت گوشی بلند شد:
_سلام دختر عزیزم
با شنیدن صدای نسترن لرز بدی به تنم افتاد
_چی میخوای!؟
_نمیخوای حال مادرت رو بپرسی دختر بی وفای من!
با صدای عصبی حرفش رو قطع کردم:
_دهنت و ببند تو مادر من نیستی!
_اوه اوه چه عصبی آرومتر
نفسم رو پر حرص بیرون دادم انگار نمیخواست دست از سر من برداره و هر روز باید حالم رو خراب میکرد طاقت شنیدن صدای نحسش رو نداشتم

باز هم زنگ زده بود تا من رو عصبی کنه هیچوقت از این زن به اصطلاح مادر خوشم نیومده همیشه دنبال راهی بود تا من رو عذاب بده پوزخندی روی لبهام نشست یه زن چقدر میتونست نفرت انگیز باشه که حتی به بچه ی خودش هم رحم نکنه با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم
_بفرمائید داخل
در اتاق باز شد و خاله هما اومد داخل اتاق با دیدنش لبخند روی لبهام نشست این زن انقدر دوست داشتنی بود که حتی برای لحظه ای هم نمیتونستم اینجا احساس تنهایی بکنم اومد کنارم نشست و گفت:
_داری چیکار میکنی!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_هیچی نشسته بودم مادرم زنگ زده بود داشت تهدید میکرد طبق معمول
خاله هما متاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_بنظرم اون یه بیمار روانی یه آدم سالم نمیتونه همچین کاری در حق بچه اش انجام بده
_دقیقا منم همین نظر رو ندارم بیخیال درموردش حرف نزنیم حرف زدن درمورد اون فقط عصبیم میکنه
_باشه دخترم
_راستی شما با من کاری داشتید!؟
_نه بیرون نشسته بودم اون دوتا مادر و دختر اعصابم رو خراب کردند اومدم اینجا
لبخندی زدم و گفتم:
_اون مادر و دختر که عادت دارند به اینکارا و اصلا معلوم نیست دارند چیکار میکنند
_دقیقا ولی نباید بهشون توجه بشه وگرنه بدتر میشند

_بهتر نیست بریم بیرون حوصله شدید سر رفته و اصلا حال درست درمونی ندارم
خاله هما سرش رو تکون داد
_بریم تو حیاط عمارت یکم هم قدم میزنیم
سرم رو تکون دادم خیلی وقت بود از عمارت اصلا بیرون نرفته بودم همراه خاله هما از اتاق خارج شدیم و به سمت بیرون رفتیم هوا خیلی خوب بود داشتیم قدم میزدیم که صدای گریه ی پسر بچه ای اومد متعجب به خاله هما خیره شدم اونم مثل من تعجب کرده بود نگاهم به سمت راستم افتاد که چند تا نگهبان داشتند پسر بچه ی دوازده ساله یا شاید هم یازده ساله رو کتک میزدند به چه حقی دست روی بچه بلند میکردند با عصبانیت به سمتشون رفتم و داد زدم:
_دارید چه غلطی میکنید شماها!؟
صدای نگهبان بلند شد
_به شما ربطی ندارید
_ولش کن زود باش حق نداری بهش دست بزنی
_ما از شما دستور نمیگیرم
_خفه شید جفتتون گفتم ولش کنید
_اینجا چخبره!؟
با شنیدن صدای آرتان به سمتش برگشتم و گفتم:
_این دوتا دارند این بچه رو کتک میزنند
آرتان اخماش تو هم رفت
_داشتید چه گوهی میخوردید!؟
_آقا دستور خانوم بود
_کدوم خانوم هان!؟
_من
با شنیدن صدای نیلوفر به سمتش برگشتیم که اومد کنار آرتان ایستاد و گفت:
_اون بچه داشت دزدی میکرد باید تنبیه میشد
_تو فکر کردی کی هستی که همچین غلطی میکنی هان گمشو از جلوی چشمهام تا ندادم خودت رو وسط میدون فلکه کنند.

صدای نیلوفر بلند شد:
_من همسر خان این روستا هستم پس میتونم بهشون بگم چیکار کنند آرتان
آرتان با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو همسر من نیستی به زودی شرت رو میکنم
بعد تموم شدن حرفش رو کرد سمت نگهبانا و گفت:
_این زن اگه از شما خواست کاری انجام بدید ببریدش وسط میدون فلکش کنید فهمیدید!؟
جفتشون سرشون رو تکون دادند به سمت پسر بچه رفتم دستی به سرش کشیدم و گفتم:
_خوبی!؟
چشمهای اشکیش رو بهم دوخت و با مظلومیت گفت:
_درد دارم
_پاشو ببرمت داخل خونه زخمات رو پانسمان کنم
_نمیخواد زحمت بکشی خانوم
_بلند شو عزیزم باشه اینجوری نمیتونم بزارم بری
سرش رو تکون داد که همراه خاله هما به سمت خونه بردیمش وسایل پانسمان رو اوردم و سر صورتش رو تمیز کردم دستاش رو که زخمی شده بود پانسمان
_چرا دزدی کردی!؟
با شنیدن این حرف من سرش رو پایین انداخت و گفت:
_بخاطر خواهرم.
متعجب بهش خیره شدم
_یعنی چی بخاطر خواهرت!؟
_خواهرم گرسنه اس هیچ غذایی نداریم فقط میخواستم یه تیکه نون بردارم براش.
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_اسمت چیه!؟
به سمت خاله هما که این سئوال رو پرسیده بود برگشت و گفت:
_احمد
_از اهالی این روستا هستی!؟
_بله خانوم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.