خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسردوم خان زاده پارت۱۵

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۵

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

صدای عربده اش بلند شد:
_حق نداری به هما بگی هرزه فهمیدی هرزه تویی که با نقشه خودت رو بهم انداختی و کاری کردی که از همسرم جدا بشم
_بسه ادامه نده
_چیه از شنیدن واقعیت ها خوشت نیومد
با داد گفت:
_سیاوش تو چی داری میگی هان من خودم رو بهت انداختم آره تو اگه میخواستی میتونستی باهام ازدواج نکنی پس …
_بسه
با شنیدن صدای داد خاله هما ساکت شد خاله هما ایستاد و رو به مادر نیلوفر گفت:
_من ازت معذرت میخوام قصدم ناراحت کردن تو نبود یا اینکه بخوام ازت انتقام بگیرم با تحریک کردن شوهرت.
انگار رسما خاله هما داشت بهش تیکه مینداخت با رفتن خاله هما ما هم متفرق شدیم داخل سالن نشیمن نشسته بودیم که صدای سیانا خانوم بلند شد
_عجب دعوایی راه افتاد
_چیکار کردی باز؟!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سیانا خانوم مظلوم شد و گفت:
_کاری نکردم اصلا من
_مطمئنی هیچ کاری نکردی؟!
_آره
_زود باش تعریف کن
سیانا خانوم همه چیز رو برای خانوم بزرگ تعریف کرد که صدای خانوم بزرگ بلند شد
_نقشه ات یکم بد پیش رفته.

سیانا خانوم لب برچید و گفت:
_آره همش بخاطر اون زن عوضی بود
صدای نیلوفر باعث شد همه ساکت بشیم
_چخبر شده چرا مامان در اتاقش رو باز نمیکرد!؟
صدای سیانا خانوم بلند شد
_چون سیاوش بهش گفت دوستش نداره و اون با نقشه خودش رو بهش انداخته
چشمهای نیلوفر گرد شد شکه گفت
_چی
سیانا خانوم پوزخندی زد و گفت:
_کر که نیستی شنیدی چی گفتم
نیلوفر سریع به سمت طبقه بالا رفت که صدای آرتان بلند شد
_عمه تو هم خیلی بدجنس شدیا
_این مادر و دختر هر بلایی که سرشون بیاد حقشونه از وقتی که وارد خانوادمون شدند فقط دردسر درست کردند هیچ چیز دیگه ای نداشتند برامون
_خاله هما کجاست؟!
با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ صداش بلند شد
_پشت باغ
بلند شدم و گفتم
_من برم بهش سر بزنم
و به سمت پشت باغ حرکت کردم ، خاله هما روی میز نشسته بود کنار یه درخت بزرگ رفتم کنارش و گفتم
_اجازه هست بشینم
صدای خسته اش بلند شد
_بشین دخترم
کنارش نشستم و با صدای گرفته ای گفتم
_حالتون خوبه!؟
_تو چی فکر میکنی!؟

_ناراحت شدید درسته؟!
آه تلخی کشید و با ناراحتی گفت:
_میدونی تینا من از وقتی که از سیاوش طلاق گرفتم تا به الان سعی کردم بهش فکر نکنم سعی کردم از ذهنم بندازمش بیرون بااینکه برام سخت بود مثل جون کندن اما تلاشم رو میکردم چرا چون نمیخواستم همیشه با این ذهنیت زندگی کنم ک من هم با فکر کردن به یه مرد متاهل دارم به اون زن خیانت میکنم.
_اما اون زن که دارید ازش میگید به شما خیانت کرد
_میدونم
_پس چرا دارید عداب وجدان داشتید!؟
_چون سیاوش دیگه مال من نبود اگه مال من بود بهم خیانت نمیکرد
صدای سیانا خانوم از پشت سرمون اومد
_اما خوب میدونی که اون زن با نقشه خودش رو به داداشم نزدیک کرده
خاله هما بلند شد ایستاد و بهش خیره شد و گفت
_اما الان زن سیاوش اونه نه من ، من هیچ حقی ندارم
_داداشم به زودی طلاقش رو میده
_فایده نداره چون من دیگه نمیخوامش
_مطمئنی
_آره
_باشه پس کاری میکنم با همسرش خوب بشه دوباره
با رفتن خاله هما رو به سیانا خانوم گفتم؛
_واقعا میخواید بکنید اینکارو
_معلومه که نه مگه مغز خر خوردم

قهقه ای زدم و گفتم:
_شما چقدر شیطونید
_کجاش و دیدی من تا این دوتارو مجبور نکنم دوباره با هم ازدواج کنند اصلا عقب نشینی نمیکنم.
لبخندی بهش زدم و بلند شدم به سمت اتاقم حرکت کردم این عمارت هر چی بیشتر میگذشت بهتر و با نشاط تر میشد شاید بخاطر وجود آدم هاش بود اما این و میدونستم که اصلا از نیلوفر و مادرش خوشم نمیاد شاید بخاطر ذات بدی بود که داشتند.
_تینا
با شنیدن صدای آرتان ایستادم به سمتش برگشتم با دیدن صورت کلافه و درهمش کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_بله!؟
_زود باش بیا اتاقم باهات کار دارم خانوم بزرگ هم هست.
سری تکون دادم و دنبالش حرکت کردم یعنی چیشده بود که آرتان تا این حد مضطرب بود ، داخل اتاق که شدم صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_در اتاق ببند
در اتاق رو بستم که دوباره صداش بلند شد:
_بیا بشین
رفتم روی مبل نشستم و به آرتان خیره شدم و گفتم:
_چیزی شده!؟
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_تو باید با آرتان ازدواج کنی!
با شنیدن این حرف برای لحظه ای خشکم زد اما زود به خودم اومدم و گفتم:
_چی دارید میگید شماها.

خانوم بزرگ خیره به چشمهام شد و گفت:
_تو باید همسر آرتان بشی
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_شماها حالتون خوبه هیچ معلوم هست چی دارید میگید نکنه زده به سرتون من واقعا نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم و به چرندیات شما گوش بدم.
اومدم بلند بشم که صدای خشک آرتان بلند شد:
_تینا این تصمیم پدر و مادرت و داییت هم هست!
با شنیدن این حرف آرتان سرجام خشکم زد بهت زده بهش خیره شدم و با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:
_یعنی چی چرا خانواده ی من باید بخواد که من با تو ازدواج کنم
_آروم باش تا توضیح بدم
_من آرومم
آرتان نفس عمیقی کشید و شروع کرد به گفتن هر چی بیشتر میگفت من بیشتر شکه میشدم وقتی حرف هاش تموم شد گفت:
_بهت وقت میدم فکرات رو بکنی به مادر و پدرت هم زنگ بزن سئوالی داشتی بپرس.
از سر جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم که تو راهرو صدای نیلوفر رو شنیدم
_دختره ی هرزه تو اتاق شوهر من چه گهی میخوردی
انقدر فکرم درگیر بود که اصلا حال و حوصله ی جواب دادن به این دختره ی نجس رو نداشتم

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.