خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسردوم خان زاده پارت۱۲

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۲

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

نیلوفر با صدایی ک تعجب توش موج میزد گفت:
_شما …
وسط حرفش پرید و گفت:
_من چی هان؟!
بلاخره به خودش اومد و گفت:
_چجوری جرئت میکنید با من این شکلی حرف بزنید هان
_بهتره با لحن درست حرف بزنی وگرنه تضمین نمیدم سالم از اینجا بری با اون مادر هرزه ات معلوم نیست چجوری سر داداش و برادرزاده ام کلاه گذاشتید.
نیلوفر بلند شد و داد زد
_احترام خودتون رو نگه دارید
_نگه ندارم میخوای چه غلطی بکنی!؟
نیلوفر خواست حرفی بزنه ک صدای داد خانوم بزرگ بلند شد:
_چخبره اینجا
با شنیدن این حرف همه ساکت شدند ، یهو سیانا خانوم به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت
_مامان شما میدونستید داداش ازدواج کرده؟!
خانوم بزرگ خونسرد گفت
_آره
_پس چرا هیچ کاری نکردید هان؟!
_این دختر و مادرش نقشه کشیده بودند و چون داداشت و پسرش احمق بودند نفهمیدند و گول خوردند پس اون به من ربطی نداره از خریت خودشون تا موقعی ک خودشون بخواند یه کاری کنند.
نگاهم به نیلوفر افتاد ک صورتش از شدت خشم قرمز شده بود اما جرئت نداشت حتی کلمه ای حرف بزنه

روز ها بشدت داشت میگذشت طبق چیزی ک فهمیده بودم اینجا آرتان ارباب روستا بود و اومده بود کار هارو سر و سامون بده برام تعجب آور بود ک تو این دوره هم مگه وجود داره ارباب و رعیت! کلافه از فکر کردن به اینا سری تکون دادم و بلند شدم تا برم داخل حیاط قدیمی عمارت یکم قدم بزنم از خونه خارج شدم داخل حیاط ک شدم نفس عمیقی کشیدم سنگینی نگاه بقیه رو احساس میکردم اما اصلا برام مهم نبود!
_خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار آرتان ایستادم ک دوون دوون به سمتم اومد وقتی کنارم رسید با صدای گرفته ای گفت:
_خانوم بفرمائید داخل لطفا
با شنیدن این حرفش متعجب گفتم
_چرا؟!
_آقا عصبی میشن ببینید شما اینجا اومدید.
_وا یعنی چی چرا باید عصبی بشه؟!
_هیچکدوم از خانوم حق اومدن به حیاط رو ندارند
_چرا اون وقت!؟
صدای آرتان از پشت سرم اومد:
_چون اینجا مطمئن نیست مرد ها بیرون کار میکنند و مثل بقیه نیستند همشون دنبال هوا و هوس هستند ممکن یه بلایی سرت بیارند.
با شنیدن این حرف آرتان رنگ از صورتم پرید به سمتش برگشتم و گفتم:
_یعنی چی؟!
_واضح گفتم
بعد به سمت عمارت برگشت انقدر ترسیده بودم ک بی اختیار دنبالش با سرعت حرکت کردم وقتی داخل عمارت شدیم صداش بلند شد
_بهتره به قوانین اینجا احترام بزاری چون به نفع خودته
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم
_تینا
با شنیدن صدای خاله به سمتش رفتم و گفتم
_جانم
_شب به مادرت زنگ بزن
_چیزی شده!؟
لبخندی زد و گفت:
_نترس چیزی نشده
_پس چی؟!
_مادرت نگرانت بود گفت چند وقت زنگ نزدی گفتم بهش درگیر بودیم بهت میگم بهش زنگ بزنی.
محکم کوبیدم روی پیشونیم و گفتم:
_یادم رفته بود
_اشکال نداره بهش زنگ میزنی.
لبخندی زدم و گفتم
_آره.

شب شد شماره ی مامان فرشته رو گرفتم طولی نکشید ک بعد از خوردن چند تا بوق صداش بلند شد
_سلام دخترم خوبی
با شنیدن صدای آرامش بخشش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
_خوبم ممنون مامان شما خوبی
_آره دخترم با شنیدن صدات بهتر شدم
کمی با هم حرف زدیم و بعدش خداحافظی کردیم کاش زودتر کار های من هم درست میشد تا همراه مامان و بابا میبودم خیلی دلم برای جفتشون تنگ شده بود.
با شنیدن صدای در اتاق بلند شدم و در رو باز کردم ک خدمتکار بود پشت در با صدای گرفته ای گفتم:
_بله؟!
سر به زیر شد و گفت:
_خانوم همه پایین دارند شام میخورند گفتند اطلاع بدم
_باشه تو برو منم میام
با رفتن خدمتکار لباس مناسب پوشیدم و از اتاق خارج شدم همه سر میز شام نشسته بودند سلام آرومی دادم و کنار خاله هما نشستم ک صدای نیلوفر بلند شد:
_کی قراره پیش خانواده ات تو؟!
با شنیدن این حرف نیلوفر سرم رو بلند کردم تا جوابش رو بدم ک صدای آرتان قبل من بلند شد:
_ زندگی و مسائل شخصی تینا هیچ ربطی به تو نداره.
نیلوفر با شنیدن این حرف باغیض از میز بلند شد و رفت آرتان هم خیلی خونسرد داشت غذاش رو میخورد ، اون همه عشقی ک داشتند چجوری نابود شد واقعا
_تینا ؟!
با شنیدن صدای خاله هما با صدای آرومی گفتم
_جانم
_فردا قراره بریم عمارت بالایی برای عروسی میای؟!

_نمیدونم اگه شما میرید من هم میام.
خاله هما لبخندی در جوابم زد ک صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_آرتان
آرتان به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت
_بله
_درمورد چیزی ک بهت گفته بودم فکرات رو کردی!؟
آرتان با شنیدن این حرف دست از غذا خوردن کشید و با صدای گرفته ای گفت
_خانوم بزرگ شب درموردش حرف میزنیم
_باشه
دیگه کسی هیچ حرفی نزد و مشغول خوردن شدند ، طولی نکشید ک صدای زنگ عمارت به صدا دراومد ، خانوم بزرگ متعجب گفت
_این وقت شب کی اومده؟!
_نمیدونم
خدمتکا رفت و در رو باز کرد و طولی نکشید ک یه مرد و زن اومدند داخل یه مرد ک تقریبا بهش میخورد ۴۸تا۵۰ باشه با چهره ی کاملا شرقی و یه تیپ مردونه ، اما اون زن ک کنارش بود خیلی زیبا بود در نگاه اول زیباییش آدم رو شیفته ی خودش میکرد اما یچیزی داشت ک حس بدی به آدم دست میداد
_سیاوش!
با شنیدن صدای بهت زده سیانا فهمیدم این پدر آرتان.
_سلام
با شنیدن صداش هیچکس جوابش رو نداد فقط خانوم بزرگ بلند شد رفت نگاهم به خاله هما افتاد دست هاش داشت میلرزید ، دستش رو محکم گرفتم و فشار دادم ک لبخند تلخی زد.

آرتان خاله هما و سیانا خانوم اصلا به سمت آقا سیاوش نرفتند تا باهاش سلام و علیک کنند و فقط نشسته بودند آرتان خیلی خونسرد داشت غذاش رو میخورد ک صدای پدرش بلند شد:
_انگار از اومدن ما خوشحال نشدید
هیچکس هیچ حرفی نزد ، صدای خشک و سرد آرتان بلند شد
_وقتی میدونی چرا میپرسی؟!
آقا سیاوش ساکت شد و دیگه هیچ حرفی نزد به آرتان رو کرد سمت خانوم بزرگ و گفت
_مامان ما میریم استراحت کنیم راه طولانی بود
_باشه پسرم
با رفتن آقاسیاوش صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_این چه رفتاری بود هان؟!
خاله هما پوزخندی زد و گفت
_توقع نداشتید بهشون خوش آمد بگم اونم با روی باز درسته؟!
خانوم بزرگ ساکت شد نگاه عمیقی بهش انداخت ک خاله هما بلند شد به سمت اتاقش رفت با رفتنش من هم با گفتن بااجازه به سمت اتاق خودم رفتم روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم میدونستم با اومدن اینا روز های پر تنشی خواهیم داشت تو این عمارت.
با شنیدن صدا هایی ک داشت میومد متعجب به سیاناخانوم نگاه انداختم اون هم انگار متعجب شده بود جفتمون از آشپزخونه اومدیم بیرون ک دیدیم مادر نیلوفر داره سر خاله هما داد میزنه و خاله هما خیلی خونسرد بهش خیره شده بود
_اینجا چخبره!؟
با شنیدن اقای سیاوش مادر نیلوفر با اشک مصنوعی گفت
_عزیزم این داشت اذیتم میکرد
چشمهای جفتمون گرد شد ک آقا سیاوش به سمت خاله هما برگشت و گفت:
_احترامت رو نگه دار

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.