خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان همسردوم خان زاده پارت۱۰

رمان همسردوم خان زاده پارت۱۰

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

_پس چرا هنوز باهاش موندید وقتی از نقشه اش باخبر شدید چرا یه کاری انجام ندادید؟!
با صدای گرفته ای گفت:
_چون دوستش داشتم.
_پس الان چی؟!
زل زد به چشمهام و گفت:
_دیگه نه اون حتی ذره ای بهم علاقه نداشت فقط بخاطر پول و طمع کاری هاش بود ک بهم میگفت دوستم داره مادرم رو رسما کرده بود بازیچه ی دستش طلاقش میدم هیچوقت نمیخوام دیگه تو زندگیم ببینمش نه اون و نه مادر هرزه اش رو ک زندگی مادرم رو خراب کرد.
عمیق به فکر فرو رفتم حرف هاش منطقی بود اون نمیتونست با همچین کسی زندگی کنه کسی ک هیچ علاقه ای بهش نداشت و بازیش داده بود.
_تینا
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
_تو تا حالا عاشق شدی؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
فقط نگاه عمیقی بهم انداخت و سکوت کرد دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد نیمه های شب بود ک برگشتیم ویلا ، هنوز پام رو داخل نذاشته بودم ک صدای داد نیلوفر بلند شد:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
وحشت زده به آرتان خیره شدم ک صورتش کبود شده بود قبل از اینکه حرفی بزنم به سمت سالن رفت با دیدن نیلوفر و مامانش عصبی داد زد:
_اینجا چخبره؟!
نیلوفر به سمت آرتان برگشت پوزخندی زد و گفت:
_خوش گذشت بهت مزه اش چطور بود؟!
و اشاره ای به من کرد ک چشمهام گرد شد چقدر وقیح بود این دختر تا خواستم دهن باز کنم حرفی بزنم صدای عصبی آرتان بلند شد:
_تو چه غلطی کردی الان؟!
نیلوفر خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_چیزی ک باید رو گفتم عزیزم.

آرتان به سمتش هجوم برد ک خاله هما جلوش ایستاد و گفت؛
_آرتان نمیخواد بخاطر حرف های بی سر و تهش خودت رو اذیت کنی پسرم
آرتان با خشم بهش خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_تو انگار یادت رفته ک من کی هستم بهتره قبل از اینکه حرفی بزنی اول خوب مزه مزه اش کنی وگرنه بد بلایی به روزگارت میارم این باشه آخرین اخطاری ک بهت دادم فهمیدی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت
_آره
تعجب کردم از اینکه نیلوفر انقدر ساده قبول کرده بود اما انگار نیلوفر از یه چیزی داشت میترسید از تهدید آرتان ولی چرا! با رفتن نیلوفر نگاهم به آرتان افتاد ک با صدای گرفته ای گفت:
_من میرم بیرون قدم بزنم
بعد از رفتن آرتان به سمت خاله هما برگشتم ک با ناراحتی داشت به مسیر رفتن آرتان نگاه میکرد ، وقتی سنگینی نگاهم رو حس کرد به سمتم برگشت و گفت:
_کاش این عشق از دلش بره بیرون
متاسف و ناراحت سری تکون دادم عشق چیزی نبود ک به آسونی از دل کسی بره اما انگار آرتان هم دیگه حسش مثل گذشته نسبت به نیلوفر نبود چرا چون کار هایی ک نیلوفر در حقش انجام داده بود خیلی بد بود.
چند روز گذشته بود همه انگار عصبی بودند و اعصابشون خراب من ک بیشتر اوقات میرفتم بیرون و تفریح نمیتونستم اعصاب خودم رو خراب کنم زندگی بقیه به من ربطی نداشت ، سر میز شام نشسته بودیم ک صدای خشدار آرتان بلند شد:
_مامان
مامانش با شنیدن این حرف به سمتش برگشت و گفت
_جانم پسرم
_باید بریم روستا عمارت!
با شنیدن این حرف صدای بهت زده ی خاله هما بلند شد:
_چی؟!
_خانوم بزرگ بهم پیغام داده باید هر چه سریع تر بریم
خاله هما باالتماس بهش خیره شد و گفت:
_پسرم تو رو خدا نه.

_مامان نترس باید برم کار واجبی داره.
صدای خاله هما بلند شد:
_پس من هم همراهت میام
آرتان سری تکون داد و گفت:
_باشه همه با هم میریم.
متعجب تو فکر فرو رفته بودم این خانوم بزرگ دیگه کی بود ک خاله هما با شنیدن اسمش رنگش شد مثل گچ دیوار از ترس ، صدای نیلوفر بلند شد:
_خانوم بزرگ کیه؟!
خاله هما پوزخندی زد و گفت:
_مادر شوهر مادرت فقط مواظب خودت باش اونجا خانوم بزرگ از زن هایی مثل تو اصلا خوشش نمیاد.
نیلوفر عصبی بهش خیره شد و خواست حرفی بزنه ک آرتان بلند شد و گفت:
_وسایل هاتون رو جمع کنید تا چند دقیقه دیگه حرکت میکنیم.
بعد رفت من هم بلند شدم ک صدای نیلوفر بلند شد:
_زیاد دلت رو خوش نکن.
ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_چی؟!
نیلوفر هم ایستاد خیره بهم گفت:
_زیاد دلت رو خوش نکن آرتان من رو طلاق بده و بخواد با تو باشه.
عصبی پوزخندی زدم و گفتم:
_تو اصلا تعادل روانی نداری آرتان حق داره طلاقت بده.
خواست به سمتم حمله ور بشه ک صدای خاله هما بلند شد:
_دستت به تینا بخوره از روی زمین محوت میکنم ، گمشو
نیلوفر عصبی نگاهی بهم انداخت و رفت
_برو آماده شو تینا به حرف های این دختره هم توجه نکن عادتشه‌
لبخندی زدم و سری تکون دادم به سمت اتاق خودم رفتم تا وسایل هام رو جمع کنم انگار قرار بود روز خوبی داشته باشیم.

بلاخره بعد از گذشت یک روز رسیدیم راه طولانی و خسته کننده ای بود نگاهی به اطراف انداختم ک یه روستای قدیمی بود اینجا دیگه کجا بود واقعا با ایستادن ماشین نگاهم به عمارت روبروم افتاد دهنم از تعجب باز موند عجب جایی بود ،
_اینجا چرا ترسناک
مامان پوزخندی به حرف نیلوفر زد و گفت:
_داخلش ترسناکتره
همه از ماشین پیاده شدیم ، نمیدونم چرا حس عجیبی داشتم هم میترسیدم هم نه نمیدونستم فقط به این عمارت حس خوبی نداشتم، صدای خاله هما بلند شد:
_تینا خوبی
به سمتش برگشتم و گفتم
_خوبم
_هر چی صدات زدم جواب ندادی
_هواسم نبود ببخشید
_بریم داخل آرتان و نیلوفر رفتند.
سری تکون دادم و همراه خاله هما داخل شدیم با دیدن داخل عمارت بدتر شکه شدم همه ی وسایل هاش قدیمی بود اما خیلی شیک و زیبا بود ، خدمتکار هاشون لباس های قدیمی پوشیده بودند همه چیز عمارت مثل فیلم ها بود باورم نمیشد هنوز هم همچین جاهایی وجود داشته باشه.
خاله هما رفت من هم پشت سرش حرکت کردم ، آرتان نشسته بود و نیلوفر کنارش یه زن میانسال هم ک اخماش بشدت تو هم بود روی مبل تک نفره نشسته بود با دیدن ما ابرویی بالا انداخت و رو به خاله هما گفت:
_پس بلاخره اومدی!
خاله هما به سمتش رفت و دستش رو بوسید من هم پشت سرش رفتم دستش رو گرفتم و بوسیدم سرم رو ک بلند کردم نگاهم به چشمهاش افتاد ک داشت موشکفانه بهم نگاه میکرد سریع سرم رو پایین انداختم و رفتم کنار خاله هما نشستم.

_این دختر خانوم کیه؟!
صدای خانوم بزرگ بود ک داشت این سئوال رو از خاله هما میپرسید ، خاله هما تک سرفه ای کرد و گفت:
_دختر یکی از دوستای آرتان خانواده اش یه مدت نیستند برای همین با ما زندگی میکنه.
خانوم بزرگ سری تکون داد و رو کرد سمت نیلوفر و آرتان گفت:
_شما دوتا بچه دار نشدید؟!
صدای خشک و سرد آرتان بلند شد:
_نه
خانوم بزرگ ابرویی بالا انداخت و گفت:
_فکر نمیکنی وقتشه یه تکونی به خودت بدی و بچه دار بشی؟
سرم رو بلند کردم نگاهم به نیلوفر افتاد ک داشت لبخند میزد ولی آرتان به طرز عجیبی اخماش توهم رفته بود بلاخره بعد از چند ثانیه صداش بلند شد:
_گفتید باهام کار دارید هر چه زودتر برگردم کارتون چی بود؟!
_فردا تو اتاق کارم حاضر باش.
و این یعنی اینکه فردا بهت میگم ، خانوم بزرگ بلند شد و به سمت اتاقش رفت ک صدای شاد نیلوفر بلند شد:
_عجب زن بااقتدار و خوبی بود.
آرتان پوزخندی زد و گفت:
_زیاد دلت رو خوش نکن تو زیاد اینجا نمیمونی.
با چشمهای گرد شده بهش خیره شد و گفت:
_یعنی چی؟!
_واضح بود چند روز دیگه از اینجا میریم وکیل همه ی کار ها رو انجام دادم طلاق میگیریم و تموم.
نیلوفر عصبی گفت:
_من طلاق نمیگیرم.

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.