خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان ملکه کوچک

رمان ملکه کوچک

زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز یک پارت

قسمتی از رمان:

این دومین باری بود که این دخترک و میدیدم.یه حس عجیبی بهم میداد…
موهای بافته شده اش و رقصیدنش میون درختا فقط کمی غریزه خفته مو بیدار میکرد..‌

برام مهم نبود بچه اس یا یه رعیت،فقط داغم میکردوآتیش مردونگیمو شعله ور…
از پشت بغلش کردم که از ترس هیییین بلندی گفت.

کنار گوشش گفتم:جیغ نزن،آروم باش. اگه دختر خوبی باشی اذیتت نمیکنم…

با دیدنم چشماش گشاد شد مگه این اطراف کسی بود که منو نشناسه…

از ترس دیدنم زبونش لال شد. روی پام نشوندمش.تنش میلرزید و چشماش اشکی بود..

سرمو توی گردنش بردمو بوی تنش رو به ریه هام فرستادم، لعنتی عالی بود…

دستی به سی*نه های تازه سر درآوردش کشیدمو توی دستم فشردمش ..‌

آخ از سر دردش لذتمو دوچندان کرد…

نمیدونم چم شده بود اما دلم میخواست بیشتر از این پیشروی کنم…

نمیدونستم میتونم جلوی دهنش و بگیرم که خفه خون بگیره یا نه اما انگار بعد از مدتها حس شه*وتم برگشته بود ودیگه عقلم از کار افتاده بود..

پیراهن گشاد تنش و بالا زدم و‌سی*نه های کوچیکشو زبونی زدم‌..

دست پا میزد که این کارش اصلا باب میلم نبود..گاز محکمی به س*ینه اش زدم و عصبی گفتم: اگه تکون بخوری همینجا سرت و میبرم و چالت میکنم.

از ترس خشکش زد و من شروع به مکیدن سر صورتیه سی*نه هاش شدم…

دستمو از پایین لای باس*نش برده بودم و با سوراخش بازی میکردم…

از ترس به ###که افتاده بود…

با یه حرکت پیراهنشو از تنش جدا کردم و به منظره ی زیبای روبروم نگاه کردم…

این خیلی زیبا بود…ناب و بکر…
همه ی تنش محشر بود.دست نخورده وبی بدیل…

مثل بید میلرزید. روی تنش دست میکشدم و همه جمسش و لمس میکردم…

هرگزفکر نمیکردم یه دختر بچه ی ظریف بتونه اینطور غریزمو بیدار کنه…

روی پام خمش کردم و لای باس*نش رو باز کردم بدون حتی یه تار مو، صورتی و تنگ…

بی درنگ زبونمو روش کشیدم و مشغول لیس زدن شدم…

هنوز داشت ###ه میکرد و آروم اشک میریخت…

زبونم و از لای باس*نش پایین کشیدم و مشغول لیس زدن به*شت بی نقصش شدم…

دخترک هم سست شده بود هم هنوز میترسید‌.انگشتمو خیس کردم و آروم توی س.وراخ تنگش فشاردادم….

چقدر تنگ بود…سر انگشتم به زور داخلش شد…

حس هایی به سراغم اومده بود که هرگز تجربه اش نکرده بودم. داغ بودم و پر نیاز. و جسم ناب این دختر بچه هر لحظه دیونه ترم میکرد…

دلم میخواست تا ابد فقط بغلم‌باشه و من تمام جسمش و قدم به قدم فتح کنم…

سیلیه آرومی روی باس*نش زدم که آخ آرومی گفت…

دوست نداشتم باهاش رابطه داشته باشم همینکه اینطور لخ.ت و عریان مقابل چشمام بود ناجور داغم میکرد…

شک نداشتم اگه دستی به تنم بزنه به لذتی میرسم که هرگز با هیچکسی تجربه اش نکردم.

نگاهش کردم خیلی زیبا بود
درعین سادگی مثل بت زیبایی بود…

انگشتمو آروم توی سوراخ.ش جلوتر بردم که خودش و سفت کرد و صدای گریه اش بیشتر شد…

خم شدم گاز ریزی از گوشت سفید و نرم پشتش گرفتم.

کاش میشد باخودم ببرمش و تا ابد داشته باشمش‌..

کمی که گذاشت دستش و داخل شلوارم بردم مجبورش کردم لمسش کنه…

ااااه که چقدر لذت بخش بود.با چند تکون دستش محشری توی وجودم به پا شد که چشماام سیاهی رفت…

این دختر انگار دنیا اومده بود تا منو تا ابد راضی کنه….

آرامشم که برگشت به دست خیسش از آثارم نگاه کردم.

دستمالی از جیبم در اوردم و به دستش دادم

_دستات و پاک کن …

بی چون چرا کاری که گفتم انجام داد.
لباسش‌ از زمین برداشت و تنش کرد.

با لحن دستوری گفتم:چند سالته؟

بغض دار و با لرزجواب داد:۱۱اقا

_فرشته ی ۱۱ساله…
با همون لحن گفتم:هر هفته همین روز همین ساعت میای اینجافهمیدی؟

کمی عقب رفت و نالید…

_اماآقا من نمیتونم…

دست دراز کردم و بازوشو توی دستم گرفتم و فشار دادم

_میدونی من کی هستم؟
من خانزاده ام. پسر ارباب حشمت بزرگ،خان روستا .پس روی حرف اربابت حرف نزن…تو رعیت منی وهرچی من بگم جز چشم نمیگی وگرنه پدرو مادرت و بدبخت میکنم

ترسیده از تهدیدم سری تکون داد و چشمی گفت…

با دستم بهش اشاره کردم که میتونه بره‌..

عین پرنده ای که از قفس آزاد شده پا به فرار گذاشت و من راضی از تجربه ی نابم سیگارم و روشن کردم.

مدتها بود که اینطور عجیب و غریب داغ نشده بودم.

از خودم متعجب بودم که چطور برای یه دختر بچه داغ کرده بودم.‌‌

با دیدن موهای بافته شده و چشمای رنگیش و تن ظرفیش عقل از سرم رفته بود…..

پارت۱

برای خواندن این رمان به سایت bibinar.ir مراجعه کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.