خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت11

رمان معجون پارت11

رمان معجون پارت11
4.1 (82.86%) 14 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

” بهروز وقتی تو با فهمیدن این موضوع این شکلی شدی که بخاطر حس دوستی و رفاقتت با من خشم و عصیانت فوران کرده پس حال و روز منو کی درک میکنه که خون خونمو داره میخوره و بخاطر حیثیتم رو این ننگ بزرگ درپوش گذاشتم تا بوش همه جا پخش نشه و آبروی منو بهارم دهن به دهن دیگرون نچرخه “

جفتمون از اتاق بیرون اومدیم تا در اتاق رو بستم بهروز محکم مشتش رو تو دیوار کوبید و خشن گفت :

– باید بکشیمش … باید باید دستای خودمون بمیره کیان … یه جوری تیکه تیکش کنیم که لاشه نجسشو سگ هم نگاه نکنه.

به سمت پله ها قدم برداشتم و گفتم :

– میکشمش اما نه اینجوری من ذره ذره جون کندشو میخوام … ذره ذره باید جلوی چشمام عذاب بکشه و جون بده.

به دنبالم قدم برداشت و با عصبانیت شونه م رو به سمت خودش کشید و پرخاشگرانه گفت :

– احمق به عشقت ، به ناموست ، به زندگیت دست زده تو به جای اون بیناموس بهارو کتک زدی ؟ من اگه به جای تو بودم که الان سهیل توقبر خوراک مار و موری بوده !

ابروهام رو بالا دادم و با تکون دادن سرم گفتم :

– منم به موقعش این کارو میکنم اما قبلش باید تموم خرده حسابامو ازش پس بگیرم.

بهروز با عصبانیت بیشتری داد زد :

– تو به این میگی خرده حساب ؟ بی رگ دختر آرزوهاتو زن کرده ، با نامردی بهش دست زدی ،میفهمی این یعنی چی ؟

داد زدم و از روی عصبانیت محکم تو سر خودم کوبیدم :

– نه … نه … نه نمیفهمم …‌نمیفهمم فقط تو میفهمی که نمیدونی توسر من چی میگذره ؟ بهروز من خونه خراب شدم دارم آتیش میگیرم ، به قدری که دلم میخواد سرم خودمو انقدر تو این درو دیوار بکوبم تا مغزم متلاشی بشه … هی اینارو پیش من تکرار نکن … به اندازه کافی منو بهار شب کوفتی رو گذروندیم دیگه تحمل ندارم بسه !
پله هارو سریع پاییم رفتم … اولین هدفم گوشی بود که ببینم زندی جولبم رو داده یا نه … از رو میز عسلی برداشتمش و بهش نگاه کردم، از پشت سر بهروز سریع گفت زندی زنگ زد تو پیش بهار بودی من جواب دادم گفت بهت بگم ساعت ۴ ملاقاتی گرفته میتونی بری مجتبی رو ببینی .

سرم رو تکون دادم که دوباره گفت :

– میخوای بری چی بهش بگی ؟

پوزخندی زدم و گوشی رو به سمتش پرت کردم ، با قلاب کردن دستهاش گوشی رو از رو هوا گرفت :

– میرم هر چی لایقشه بارش کنم که امانت دسته گلیشو اینجوری پر پر کرده … شرم داره واقعاً ، حیوون که حیوونه یه جو غیرت و تعصب سر مالکیتش داره اما این نامرد هوسباز فقط سرش تو کثافت کاریای خودش غرق بوده نفهمیده چه جوری دشمنش بهش نارو زده … میخوام برم داغش کنم … طرف ازش یه فیلم داره که به قول خودش سند اعدامشو میاره بالا ، با اینکه خیلی دلم میخواد اون فیلمو رو کنه تا بدبختیه مجتبی رو ببینم اما حیف دلم نمیاد چون برادر بهاره و یه جورایی همخونمه .

بهروز گیج سرش رو تکون داد و گفت :

– یعنی چی فیلم چی داره ازش ؟

به گوشی اشاره کردم و گفتم :

– شماره گیسو رو بزن رو گوشیم خطشو عوض کرده شماره جدیدشو میخوام .

چشمهاش به آنی گشاد شدن و با تعجب بزرگی گفت :

– شوخیت گرفته ؟ میخوای با گیسو به انتقامت برسی ؟

از رو میز عسلی که هنوز شیشه های دیشب و لیوانم اونجا بودن کمی مشروب تو لیوان ریختم ولی قبل از اینکه لیوان رو به دهنم نزدیک کنم بهروز اون رو ازدستم قاپید و تشر زد :

– مغزت میترکه الان بسه الاغ … حرف بزن ببینم میخوای چه غلطی بکنی ؟

عصبی رو کاناپه نشستم و پاهام رو رو میز عسلی گذاشتم با یه حال داغون و خسته لب زدم :

– من انتقام ناموسمو با ناموس پس نمیگیرم بهروز ، من مثل آدمای بی جربزه نمیگم چون به ناموسم دست زده باید ناموسشو پرپر کنم … نه … من شده میدم سگا به خودش تجاوز کنن اما جزای کارشو از خودش پس میگیرم نه کس دیگه ای … گیسو حتی اگه یه زن شوهر دار هم نبود هیچوقت به منظور انتقام ناموسی بهش نزدیک نمیشدم اگه شماره شو ازت خواستم چون به کمکش احتیاج دارم تا منو به هدفم نزدیک کنه فقط همین .

به طرف مبل رو به روئیم رفت … لیوان قاپیده رو رو میز گذاشت و رو مبل نشست با پوزخند ریزی گفت :

– اونوقت توئه اوسکول فکر میکنی گیسو میاد باهات همکاری میکنه ؟ دیشب رسماً زن اون کرگدن شده ها !

لبخند تمسخر باری در جواب حرف بخروز زدم که با حرص گفت :

– مرض نیشتو باز نکن بگو ببینم چی تو مغزت میگذره ؟ گیسو هیچوقت کمکت نمیکنه تازه ممکنه همه چیزو به سهیل هم لو بده.

با خیره شدن به نقطه ای و فکر انتقام که تو تموم جونم ریشه کرده بود ، آروم آروم سرم رو تکون دادم و گفتم :

– کمک میکنه … من گیسو رو میشناسم وقتی قراره یه چیز درشت بهش بماسه مطمئن باش قبول میکنه.

بهروز پوفی کشید و گفت :

– من که نمیفهمم میخوای چیکار کنی ! اتفاقاً دیشب شماره جدیده شو بهم داد … رمز گوشیت چیه ؟

– اسم بهاره با حروف درشت لاتین.

به تمسخر و شوخی زیر لب گفت :

– اوهو نچایی … چشم دنیارو کور کردی بابا … حالا جریان اون فیلمه چی بود که گفتی ؟

– خودکشی ساختگیه همون دختره رو یادته که شب مهمونیه سهیل مثل بمب همه جا ترکید ؟

بهروز در حینی که سرش تو گوشی بود ریز سرش رو تکون داد و اوهومی گفت .

با حرص و عصبانیت از حس و حال و بهار و ترسوندنش با اراجیف دستهام رو دسته مبل محکم گره شدن ، حق سهیل زنده زنده سوختن تو آتیش بود تا درس عبرتی بشه برای خودش و امثالش :

– اونو سلاح کرده واسه ترسوندن بهار … تا خرخره به دختره مواد دادن همون شب اوردوز کرده نمیدونم مجتبی چه سروسری باهاش داشته شر قتلشو خواستن با اون بهونه بندازن گردن این یابو … البته فعلاً که اقدامی نکرده اما منتظر بهار به گوش من برسونه که اونم نقشه هاشو رو کنه.

چند ثانیه عمیق بهم نگاه کرد و با مکث کوتاهش پریشون پرسید :

– کِی اینکارو کرده باهاش ؟

از سوالش دوباره قلبم تیر کشید ، سرم رو به بالا گرفتم و نفس سنگینم رو به بیرون فوت کردم … چشم چرخوندم روی میز عسلی ، جعبه سیگارم نبود شاید تو این اوضاع تنها دردم رو اون سیگار میفهمید که پا به پای جزغاله شدنم از این آتیش عصیان رو به سوختن میرفت.

از جا بلندشدم تا به سمت آشپزخونه و جایی که جعبه سیگارم رو گذاشته بودم برم با صدای گرفته ای جواب دادم :

– چند ماه پیش ! حتی اون موقع که زنم بوده هم بهم نگفته … انقدر ازش حساب میبرد و ازش میترسید که حتی دیشبم نمیخواست بهم بگه .
رفتم تو آشپزخونه جعبه سیگارم رو میز بود ، یه سیگار برداشتم و گوشه ی لبم گذاشتم ، با روشن کردنش و اون پوک عمیقی که بهش زدم آه غمگین و حسرت بارم رو همراه با دودش از سینه م خارج کردم .

از جلوی اپن به بهروز نگاه کردم ، غرق فکر بود و حالش هم چیزی تو مایه های حال خودم … درسته بهروز با بهار هیچ نسبتی نداره اما این ظلم و نامردی چیز کمی نیست که در حق بهار شده … بهار یه دختر بچه بود دنیای اون با ما خیلی تفاوت داشت نباید با این ظلم کثیف وارد دنیایی از خیانت و نامردی میشد.

دقیقه ها و ثانیه ها هنوز جمله های آزار دهنده و سنگینش تو سرم چرخ میخورن و با هر پلک زدن یا دم و بازدم برام مرور دوباره میشن .

” من نمیدونستم اون خون مال چیه ؟ حتی نمیدونستم این خون سند دختر بودنمه ،کیان من خیلی دردم گرفت طوری که تا چند روز نمیتونستم درست بشینم “

سینه م شکافته شد و قلبم ضجه سر میداد ،انتقام چند تا بهار رو ازت بگیرم سهیل کثافت ؟ چطور به خودت جرات دادی به دنیای من نزدیک بشی ؟ دنیات رو سیاه میکنم منتظرم باش که بدترین روزهارو برات به در نظر گرفتم.

نگاهی به بهروز کردم و سعی کردم از دنیای پر تشویش و خسته کننده م بیرون بیام :

– ببینم بهروز تو بلدی غذا درست کنی ؟

لب و لوچه ای کج کرد و با تمسخر گفت :

– فقط نیمرو یا املت که اونم یا شوره یا میسوزه …

پوکی به سیگار زدم و گفتم :

– از لنگای درازت خجالت بکش مرد گنده !

کوتاه خندید و با شوخی و خنده گفت :

– خب من انقدر آشپز دورو برم هست که هر روز یکیشون یه غذای خوشمزه برام درست کنه … چی میخوای حالا هوس غذا کردی ؟ کدبانوی خونتو آش و لاش کردی انداختی رو تخت حقته سنگ بندازن جلوت بخوری تا آدم شی !

بی حوصله تشر زدم :

– نمیتونی درست کنی دیگه چرت و پرت نگو !

از جا بلند شد و به سمت اپن که من ایستاده بودم قدم برداشت .

– خودت که بلدی درست کن چرا تست سوال و جواب میذاری ؟

– باید برم بیرون کار دارم یه سر برم پیش سعیدی بعد هم برم ملاقات مجتبی ، وقت ندارم غذا درست کنم … بهار باید یه چیز مقوی بخوره نمیخوام غذای بیرون بهش بدم.

بهروز کمی نگاهم کرد و بعد پرسید :

– میخوای برم مامانو بیارم اینجا هم پیشش باشه هم براش غذا درست کنه ؟

متفکرانه بهش نگاه کردم خاله بهجت زن مهربون و با محبتی بود … با اینکه خیلی به این مادر و پسر اعتماد داشتم اما پیشنهاد بهروز به مزاجم خوش نیومد چون دلم نمیخواست در نبود خودم کسی از بهار سوال های مختلف بپرسه یا یه جورایی از زیر زبونش حرف بکشه .

نمیدونم تو نگاهم چی خوند که گوشیم رو رو اپن گذاشت و سریع گفت :

– به جون جفتمون به مامان میگم اومد اینجا یه کلمه از بهار چیزی نپرسه فقط صمم و بکم غذارو درست کنه بده ما بخوریم بعدم بره.

تک خنده ای به این زرنگ بودن و باهوشیش زدم و با شوخی گفتم :

– بیشعور خاله بهجت ماهه خودش همچین شخصیتی نداره که کسیو سوال پیچ کنه .

****

روی صندلی نشسته بودم تا مجتبی بیاد و هر چی که لایقش بوده رو تو صورتش تف بندازم … نگاهی به ساعت مچیم انداختم دقیق ساعت چهار بود … دوباره پا روی انداختم و از خشم و اضطراب زیاد مرتب اونهارو تکون میدادم ،نگاهم ثابت شده به سمت دری بود که انتظار اومدن مجتبی رو میکشیدم تا هر چه زودتر رو در روم ظاهر بشه … در باز شد و مجتبی با دیدنم به آنی نگاهش رنگ تعجب گرفت که چند ثانیه جلوی در با یه بهت و تعجب بزرگی ایستاده و نگاهم میکرد .

سرباز آروم به داخل هلش داد و در رو پشت سرش بست … چند ماهی میشد که ندیدمش، قیافه ش بیش از حد ژولیده و پریشون بود.

ابرویی بالا انداخت و با تمسخر و حس نفرتی لب زد :

– فکر کردم ایران نیستی پسر عمو ؟ فکر کنم چند ماهی میشه همدیگه رو ندیدیم !

پوزخندی زدم و تا لب باز کردم که حرفی بزنم با جدیت و خشم رو میز کوبید و گفت :

– خواهر منو کجا بردی بی همه چیز ؟ چرا بهار دیگه نیومده ملاقاتم ؟
نمی‌تونستم این گستاخیش رو تحمل کنم ، از جا بلند شدم و با عصبانیتی که خون جلوی چشمهام رو گرفته بود داد زدم :

– از کدوم خواهر حرف میزنی بی غیرت پست ؟ تو خواهر میشناسی ؟ مسئولیت بهار دست تو بود ، تو باید ازش مراقبش میکردی نه اینکه ولش کنی به امون خدا تا هرزه های کثیفی مثل خودت بهش نزدیک بشن ! به خودت میگی مرد ؟ تو اگه مرد بودی که اجازه نمیدادی اون دشمنت کثافتت ، زندگیتو ، غیرتتو ، ناموستو یا دارو ندارتو ازت کش بره و به ریشت بخنده ؟ اجازه نمیدادی تو رو این تو بندازه تا خیلی راحت به خواهرت نزدیک بشه !

در مقابل هر حرفم صورتش از خشم در حال انفجار بود ، رنگ صورتش کبود شده بود و چشمهاش طغیانی ازخون داشتن .

هاح و واج به دیوار تکیه زد و به وضوح بدنش لرزید …چند بار سرش رو تکون داد و زیر لب اصواتی می‌گفت که درست نشنیدم … با تکون دادن سرش به طرفین از روی ناباوری و تته پته لب زد :

– تو … تو چی داری میگی ؟ مَن .. منظورت از این حرفا چیه ؟

اینبار بلندتر دادکشیدم :

– از بی غیرتیه تو به خواهرت نزدیک شدن ! به بهار دست زدن میفهمی ؟ بهارو دوست عزیزت زن کرده … زن کرده لعنتی !

با هر بار به زبون آوردن این حرف عصبانیتم بیشتر از قبل میشد با یه حال خراب به سمت مخالف پیچیده و دستم رو لا به لای موهام فرو بردم … نفس هام از روی خشم و عصبانیت تند شده بودن و صدای دورگه م حاکی از این خشم ناتمومم بود .

سقوط مجتبی رو از پشت سرم حس کردم و فهمیدم که وا رفته روی زمین سُر خورده … برگشتم بهش نگاه کردم، مثل یه آدم فلج رو زمین افتاده بود و به نقطه نامعلومی خیره نگاه میکرد … پوزخندی زدم و تو دلم گفتم “اینا برای چزوندنت کمه مجتبی باید تاوان بدی تاوان چیزی که بهارم به خاطر کثافت کاری و اشتباهات تو داده … باید عذاب بکشی همونطور که منو بهارمو بخاطر حماقتات عذاب دادی “

به سمتش قدم برداشتم و مقابلش ایستادم … با سری بالا داده بهش نگاه کردم …‌فخرم به خاطر قدرتم بود که با وجود غرور شکسته م میخواستم به همه بفهمونم من هنوز همون کیانم حتی اگر قلب و سینه م به هزار تیکه تقسیم بشه اما باز هم استوار میمونم و اجازه نمیدم دشمنم از شکستم لذت بره .

– بهار یه ماه زنم بود اما تو اینو نمیدونستی ، شرط گذاشتیم بخاطر آزادیه تو و صاف کردن بدهیات یکماه تو خونم پیشم باشه اونم قبول کرد ” مشتهای سفت شده دستش رو دیدم و عصبانیتش پوزخند پر رنگی رو لبم نشوند که محکم تر گفتم :

– واسه من غیرتی نشو پسر عمو … من ذات دارم ، آدمم حتی اگه تو زندگیم غلط زیادی داشتم اما حد و حدودمو با بهار میفهمیدم که لقمم زیادی درشته باید صبر کنم آسته آسته بجومش بعد قورتش بدم … بهار با منی که شوهرش بودم زن نشد بهار منو نخواست حتی اجازه نداد بهش نزدیک بشم ” از لای دندون هام غریدم ” اون بخاطر توئه عوضی شرط منو قبول کرد تا تو از این تودر بیای بری به دادش برسی که اون دوست کثافتت بیاد تکلیف گندی که به زندگیش زده رو مشخص کنه اما اون انقدر ذاتش کثیف بود که نه تنها جرمشو گردن نگرفت تازه تهدیدش میکرد تا دهنشو ببنده و بخاطر فیلمی که از تو داره همه طوره باهاش راه بیاد تازه همین دیشب هم مراسم ازدواجش با یه دختر دیگه بود.

حس کردم ستون فقراتش از وسط دو نصف شد و کمرش شکست … باز هم پوزخند زدم … زجر و عذابی که من میکشیدم هیچکس وجودش رو نداشت که بتونه بفهمه رو تنم چقدر سنگینی میکنن.

کنار پاش چنبره زدم و با حرص و تحکم گفتم :

– میخواستم به خاطر بهار آزادت کنم …‌میخواستم به خاطر همخون بودنمون از این تو درت بیارم اما دیگه اینکارو نمیکنم چون حقت نیست مثل یه آدمیزاد زندگی کنی و مثل آدم بمیری باید انقدر اینجا بمونی تا مثل سگ جون بدی … چیزی که لایقته که اون بیشرف با دسته کلید خودت نره تو خونت و به خواهرت تو تختش تجاوز کنه .

تنش لرزید … خس خس سینه ش رو شنیدم … خس خسی که داشت از اوج خشم حرفهام نفسش روبه تنگنا میرسوند .

لبم باز به پوزخند غلیظ تری کج شد و با تاسف سرتکون دادم و گفتم :

– نمیخوای بفهمی جریان اون فیلم چیه یا چه جوری بهارو تهدید میکرده تا به منم چیزی نگه ؟

چند ثانیه بهش خیره نگاه کردم و گفتم :

– فقط میتونم بهت بگم خاک … خاک تو سرت مجتبی که سهیل فیلم خوابیدنتو با یه دختر ازت گرفته … درست همون شبی که تو باهاش خوابیدی از بس بهش مواد و قرص دادن که دختره اوردوز کرد و مرد، بعدم میخواستن شرشو بندازن گردن تو و حکم اعدامتو بالا بیارن که یه عمر هم از خواهرت سواستفاده کنن هم منو زمین بزنن و هم جسم کثافت تو رو با ننگ به خاک تقدیم کنن .
داد بلندی کشید و گفت :

– نه …. نه بس کن … بس کن … بس کن نامرد … اینا دروغه …. دروغه

پشت سر هم مشتش رو رو زمین میکوبید، از جا بلند شدم ، دیگه وقت رفتنم بود …‌انتقامم رو از مجتبی گرفتم و حالا انقدر اینجا میمونه تا بپوسه و با ننگی که خودش دچارش شده تو این سگ دونی جون بده.

قبل از اینکه از اتاق خارج بشم برگشتم و رو بهش گفتم :

– انقدر اینجا میمونی تا بفهمی وقتی در قبال ناموست مسئولی باید چهار دنگ حواست به اون باشه ! تو که نتونستی از پس خودت بر بیای چرا سنگ جلوش مینداختی نذاشتی بیاد پیش من ؟ من اونقدر جربزه داشتم که نذارم آب تو دلش تکون بخوره یا یه حرومزاده دست نانجیبشو بهش بزنه ! ” نفس سنگینم رو بیرون دادم و ادانه دادم ” باید تاوان بدی مجتبی … تاوان مرگ رویاهای بهارو … تاوان دختر بودنشو … تاوان لذتی که ممکنه هیچوقت تو زندگیش نصیبش نشه … تاوان خنده هاشو و اعتمادی که شاید دیگه نتونه به هیچ مردی داشته باشه .

اتاق ملاقات رو ترک کردم و با یه حال خراب و درمونده بیرون رفتم … یه شیشه آب معدنی از فروشگاهی که اونجا بود خریدم و داخل ماشین نشستم ، به قدری حالم بد بود که ضعف و گرسنگیم و همینطور درد معده م بهم هشدار میدادن … نمیدونم دردش بخاطر اثرات مشروبی بوده که از دیشب مرتب به خورد معده م میدادم یا از عصبانیت شدید و این ساعتهای تنش زام بود که ناخودآگاه اسید معده م به سمت دهنم هجوم آورد و حالت تهوع گرفتم .

در ماشین رو باز کردم و سرم رو کمی بیرون بردم ،شیشه آب معدنی رو کامل رو سرو صورتم خالی کردم ، با اینکه هوا سرد بود و باد سردش مثل شلاقی رو سر و صورتم اصابت میکرد اما انقدر آتیش درونم شعله ور شده بود که این سرما و این خیسی روم تاثیری نداشتن .

**

تا در هال رو باز کردم عطر خوش غذا زیر بینیم پیچید و روده هام از گرسنگی صدا دادن.

بهروز ویکی به بغل به سمتم اومد و با غر و اعتراض گفت :

– اوووه کجا بودی این هشت ساعت ؟ بابا مردیم از گرسنگی بیشعور … بفکر خودت نیستی لااقل بفکر ما باش .

کفشهام رو تو جا کفشی گذاشتم و با تمسخر گفتم :

– آره ارواح عمت تو هم هیچی نخوردی تا من بیام ؟

دست از نوازش ویکی برداشت و با انگشت اشاره ش به اتاق بالا اشاره کرد :

– من غلط بکنم این شکممو پُلمپ بذارم تا توئه نره خر بیای … اون خانوم کوچولوت به چیزی لب نزده .

با این حرف گرسنگیه خودم از یادم رفت و نگران بهار شدم :

– اوه …اوه … از دیروز ظهر چیزی نخورده بهروز … برم یه سر پیشش ببینم واسه چی لب به غذا نزده !

دستی به سر ویکی کشیدم که تو بغل بهروز بود و بوسیدمش ، انگار باهام قهر بود که با این کارم صدای ظریفی به نشونه ی دلخوریش تحویلم داد.

نوازشم رو بیشتر کردم و با لبخند گفتم :

– چه جوری خودشو لوس میکنه این بچه …

– برو گمشو ،کوری نمیبینی ازت دلخوره تو این خونه نذاری یکی از دیوونه بازیات جون سالم در ببره !

سرتکون دادم و گفتم :

– دیشب که دعوا میکردیم نمیدونم کجا خودشو از ترس قایم کرد، برم اول یه سر به بهار بزنم بعد میام از دل این وروجک کوچولو در میارم … خاله بهجت کو ؟

با سر به آشپزخونه اشاره کرد و گفت :

– تو آشپزخونه ست داره واسه یه هفته تون غذا درست میکنه ، خدا بده شانس والا … ما میریم خونه نه ناهار داریم نه شام اینجا خانوم کدبانو شده .

نمک نشناس ببین چه جوری پشت سر خاله بهجت حرف مفت میزنه … هر کی ندونه حداقل من که میدونم خاله بهجت چقدر زن منظم و کدبانویی هست که همیشه سر وقت غذاش به راهه .

با خنده و ذوقی که از بهروز پنهونش میکردم خجول وار گفتم :

– ای بابا این چه کاریه حالا بعد یه چیزی میخوردیم من که آشپزی بلدم فقط چون امروز نبودم گفتم بیاد…

بازوم رو به سمت جلو کشید و با لبخند گفت :

– بیا برو دیگه خودتو لوس نکن حالا، فهمیدم ذوق مرگ نشدی.

به سمت آشپزخونه رفتم ، از پشت اپن خاله بهجت رودیدم که پشت اجاق گاز ایستاده بود و داشت پیاز و گوشت رو با هم تفت میداد ، زن مسن و مهربونی بود از اون دسته آدمها که براش احترام خاصی قائل بودم و انقدر صورت محبت بارش رو دوست داشتم که وقتی لبخند میزد انگار با لبخند مهربونش تموم دنیارو به همون شکل با محبت و زیبا میدیدم .
آروم سلام کردم ، خاله بهجت برگشت و با لحن شیرین و مهربونش گفت :

– سلام مادر خوش اومدی ، خسته نباشی.

با شرمندگی دستی به چونه م کشیدم و گفتم :

– ممنون خاله دستتون درد نکنه حسابی انداختمون تو زحمت.

لب گزید و با خوش رویی گفت :

– دیگه این حرفو نزن مادر … مگه تو و بهروز پیش من چه فرقی دارین هرکاری از دستم بر بیاد بگو براتون انجام میدم.

لبخندی زدم و قدرشناسانه گفتم :

– ممنون خدا حفظتون کنه‌.

از اون مدل لبخندهای شیرینش به روم پاشید و دوباره به سمت اجاق گاز برگشت، با ملاقه توی دستش غذا رو هم زد و گفت :

– برو لباستو عوض کن بیا برات غذا بکشم بخوری … هر چند دخترمم چیزی نخورد، هر کاری کردم نه غذا خورد نه داروهاشو‌.

از الفاظ دخترم و پسرمی که به کار میبرد قند تو دلم آب میشد من محبت مادر رو هیچوقت ندیدم در اصل ازش بی بهره بودم اما این زن سنبلی از بهترین نماد یک مادر بود … دلسوز، مهربون و خیلی مسئولیت پذیر .

با آوردن اسم بهار دل تو دلم نبود هر چه زودتر برم ببینمش تا بفهمم حالش بهتر شده یا نه ؟ با سوال و جواب از این و اون نمیتونستم دلتنگیم رو رفع کنم باید با چشمهای خودم میدیمش تا قلبم از دیدنش آروم میگرفت.

با گفتن اینکه میرم بهش سر بزنم خاله بهجت و آشپزخونه رو ترک کردم …قدمهای پرشتابم رو به سمت طبقه ی بالا برداشتم و با اون کوبشهای سرکش قلبم و چشمهایی که داشتن برای دیدنش شورش میکردن پله هارو دوتا یکی بالا رفتم و در اتاق رو آروم باز کردم .

زانوهاش رو تو بغلش جمع کرده و رو تخت نشسته بود … صدای یهویی باز شدن در خلوتش رو بر هم زد و هینی ازترس کشید، سرش رو از رو زانوهاش برداشت و مستقیم بهم نگاه کرد … انگار با ورودم به این اتاق یه حس آرامبخش به هردومون تزریق شد، من کوچکترین حالت‌های این دختر رو می‌فهمیدم، نگاه منتظرش به خوبی ثابت می‌‌کرد از حضور و دیدنم حس خوبی داره‌ و کمی هم آروم شده.

در اتاق رو بستم و یه دور نگاهم رو تو کل اتاق چرخوندم … وانمود کردن کار سختی بود و من داشتم وانمود میکردم حضورم هیچ سوتعبیری نداره.

نگاهم رو به سمت پنجره پیچیدم و آروم پرسیدم :

– خوبی ؟

چیزی نگفت شاید بخاطر لحن خشک و جدیم بود که اون رو غریبانه تلاقی کرد و جوابم رو نداد ولی ای کاش میدونست که دیدنش چه جوری قلبم رو به تکاپو انداخته و من چقدر محتاج لب باز کردنشم تا باهام حرف بزنه.

به سینیه غذا و داروهای کنارش نگاه کردم … دست خاله بهجت درد نکنه باقالی پلو با ماهیچه پخته بود همون غذایی که من عاشقش بودم .

اینبار مستقیم به بهار نگاه کردم و با اشاره به سینیه غذا گفتم :

– دلت اومد این غذارو دست نخورده بذاری ؟ دست‌پخت خاله بهجت معرکه ست فکر نکنم کسی تو دنیا دست پخت این زنو داشته باشه ! مطمئن باش انقدر خوشمزه شده که با قاشق اول همشو تا آخر میخوری.

دلگیر نگاهم کن ، از نگاهش خون تو رگهام ماسید ، با لودگی و لحن بچه گونه ای که فارغ از این های و هوی قهر بینمون بود، جواب داد :

– ولی من اون سری برات درست کردم تو گفتی این بهترین باقالی پلوییه که تو عمرت خوردی ؟

دلگیریش از این بود که من از دستپخت زن دیگه ای تعریف کردم و آشپزیه اون رو به بهارم ترجیح دادم ؟ صامت و بی حرف نگاهش میکردم ، نگاه بهار هنوز دلخور بود و شاید هم با رگه هایی از کینه و نفرت ! چرا قلبم داشت وحشیانه خودش رو به سینه م میکوبید تا برم و تنگ در آغوش بگیرمش و انقدر بهش بوسه بزنم تا از این جنجال سرسخت رها بشم ؟ آخه این دختر چی داره که بین این همه آدم قلبم رو به مایملک خودش در آورده ؟

با اون همه عشق و دلتنگیم و کوبش های قلبم باز هم غرور لعنتیم رو نادیده نگرفتم و پاهام رو محکم به زمین چسبوندم تا برخلاف غرورم قدمی به سمتش برندارن، البته شاید بخاطر غرور نبود و دلیلش تنها به بهار و گذشته دردناکش مربوط میشد که باید آروم آروم این روال رو طی میکردم و خاطرات شیرین بهارم رو از نو میساختم.

سری با تائید تکون دادم و آروم گفتم :

– پس اگه اینجوری بهت گفتم قطعاً حرفم حقیقت داشته، من هیچوقت الکی از چیزی تعریف نمیکنم.

به سینیه غذا نگاه کرد و با غمی آشکار دوباره لب زد :

– ولی تو الان گفتی کسی نمیتونه دست پختشو داشته باشه ، این یعنی غذای منم به این اندازه برات خوشمزه نبوده !

دیگه نتونستم طاقت بیارم … اگر به همین شکل ادامه میداد تا دقایق دیگه تضمین نمیکردم که جسم ظریفش بین بازوها و پاهام قفل بشه.
به طرف تختش رفتم و سینی رو از روی پاتختی برداشتم … رو تخت نشستم و صادقانه گفتم :

– خب من اینجوری گفتم که تورو مشتاق کنم غذاتو بخوری ببین داروهات هم مونده اینارو باید سروقت میخوردی بهار خانوم ، باید برات پماد هم بزنم صبح امیر برات یه پماد دیگه نوشت گفت این بهتره سریع زخمات خوب میشن.

بهش نگاه کردم گونه راستش کبود شده بود و گوشه های لبش از جای شکنجه ی دستم زخم شده بودن … صورت نازک و دلبرش الان یه صورت کبود و زخمی بود …

قلبم از نفرت کارهای خودم تیر کشید و به خودم لعنت فرستادم که به چه گناهی من بهار رو به این روز انداختم …؟ به گناه دردی که یه آدم مریض و خدانشناس به جونش انداخته ؟ یا به گناه زوری که توخونه و تخت خودش دچارش شده بود ؟ و یا اینکه با تهدیدی سخت و ترسناکی اون رو وادار به این ظلم کثیف میکردن ؟

چشمهای معصومش رو به چشمهام دوخت ، هاله ای از اشک درونشون قد علم کرد ، قلبم از نگاه و برق اشکش لرزید ، با این حرفم به آنی اون رو به خاطره دیشب پرواز دادم که با یادآوریش دوباره غم و غصه هاش سرباز زدن.

برای اینکه بحث رو به جای دیگه ای سوق بدم، ملایم و سریع پرسیدم :

– چرا غذاتو نخوردی ؟ خاله بهجت گفت خیلی اصرارت کرده اما تو نخوردی!

با نگاهی که داشت مثل تیغی قلبم رو تراش میداد ،سرد و سخت جواب داد :

– میل نداشتم.

سرم رو پایین گرفتم و به سینیه غذایی که رو پاهام بود نگاه کردم … دخترم ازم کینه کرده ! دختر دوست داشنیم دیگه مثل قبل نیست ! حس میکنم عمق نگاهش یه تنفر فجیع موج میزنه در حالیکه میدونه تکیه گاهش فقط منم .

قاشق رو برداشتم، کمی از آب ماهیچه رو برنج ریختم و قاشقی ازگوشت و برنج پرکردم … دو دل بودم که بهار با این کارم ممکنه چه واکنشی نشون بده اما دلم رو محکم کردم که هر چیزی پیش اومد من پا پس نمیکشم و همه طوره باهاش کنار میام.

قاشق رو به سمت دهنش بردم ، نگاهش هنوز خیره به صورتم بود ، لبم رو با زبون تر کردم و با اشاره به قاشق آهسته گفتم :

– بخور .

پلک زد و اون هاله اشک لعنتیش چکید ، اما دهنش رو باز کرد تا قاشق رو به سمتش ببرم … یه حس خوب بین اون حوالیه اشک و غصه ش بهم انتقال داد … قوت قلب گرفتم و قاشق رو تو دهنش فرو بردم … قاشق بعدی و قاشق بعدی …‌انقدر این کار برام لذت بخش بود که یه لحظه تو دلم گفتم :

” کاش این بهونه هر روزت باشه که با این اخم و تخم و سردی بگی نمیخورم و من با این عشق و علاقه اینجوری به خوردن وادارت کنم”

نمیدونم قاشق چندم بود که لقمه ش رو قورت داد و گفت :

– کجا بودی ؟

لبهام تمنای بوسیدنش رو داشتن کاش میشد فقر غرور میگرفتم و همین الان اون لبهای چرب و چیلیش رو یه عالمه بوسه میزدم که حالتشون با هر تکون خوردن به چشمهام چراغ سبز نشون میدادن .

با قاشق و چنگال کمی از گوشت رو برنجش تکه تکه کردم و گفتم :

– کار داشتم باید حتما میرفتم بیرون.

– کارت چی بود ؟

قاشق روبه سمت دهنش بردم که سریع سرش رو عقب کشید و گفت :

– خودتم بخور .

چند ثانیه رو حرفش زوم کردم و همونطور دستم رو هوا ثابت مونده بود … گفت منم بخورم …؟ اون با وجود تنفر و ناراحتیش نگران قار رو قور شکم و گرسنگیه منه ؟ به خدا که نمیفهمید داره با هر حرف و حرکتش چه بلایی به سرم میاره ! به خدا که همه جونم بود و قلبم داشت برای این خواستنش از جا کنده میشد .

یه شوق و اشتیاق بزرگ وادارم کرد به حرفش عمل کنم و قاشق دهنیه غذاش رو تو دهنم بذارم … با فرو رفتن قاشق غذا تو دهنم لذت به تموم تنم رسوخ کرد، به حدی خوشمزه بود که تو عمرم هیچ غذایی به این خوشمزگی بهم مزه نداده بود … نه بخاطر طعمش ، نه بخاطر عطر و بوش و نه بخاطر دست پخت آشپزش، هیچکدوم به اندازه این محفل و این شیوه غذا خوردن بهم مزه نمیداد که با هر قاشقی که تو دهن بهار میذاشتم قاشق بعدی رو تو دهن خودم و طوری با لذت و شتاب غذا میخوردیم که انگار قراره کسی بهمون دستور کات بده و من باید هر چه سریعتر این صحنه رو ترک کنم !
سینیه غذای تموم شده رو رو پاتختی گذاشتم و قرص رو به همراه لیوان آب به سمتش گرفتم.

سوالی که حین غذا خوردن ترجیح داده بود پشت لبهاش ادا نشده بمونه ، حالا با نگاه خیره ش به چشمهام اون رو ازم پرسید :

– رفته بودی پیش مجتبی ؟

قرص رو از ورقش جدا کردم و خودم اون رو تو دهنش گذاشتم ، اینبار هم نه عقب کشید و نه اعتراضی کرد و نه واکنش سردی نشون میداد ..‌‌. چی داشت بین منو بهار پیش میومد… هر چه بود این سازش و آروم بودنش رو از ته دل میخواستم.

لیوان آب رو هم جلوی دهنش گرفتم چند قلوپ از آب خورد و سرش رو عقب کشید.

منتظر نگاهم کرد ،با تکون دادن سرم اوهومی گفتم که تائیدیه جواب سوالش باشه.

لیوان رو تو سینی گذاشتم و اینبار پماد رو برداشتم تا روی زخمهاش بزنم .

به سمتش برگشتم دیدم قطره های سمج اشکش تموم صورتش رو شستشو دادن … چونه ش رو، رو زانوهاش گذاشته بود و با غصه لب زد :

– آبرومو بردی حالا دلت خنک شد ! رفتی بهش گفتی من …

جعبه پماد داشت تو دستم له میشد و من با خشمی که به زور کنترلش میکردم گفتم :

– حقشه ، باید داغش میکردم ، باید آتیشش میزدم همونطور که خودم سوختم ،مجتبی باید تاوان بی غیرت بازیاشو پس بده ، باید بفهمه کسی که ناموس داره دنبال کثافت کاری نمیده ، اجازه نمیده رفیق کثیفش سر از خونه زندگی و ناموسش در بیاره ، باید بفهمه خواهر کوچیک داشتن اونم بعد ار فوت پدرو مادرش یعنی مسئولیت ، یعنی اینکه دنیاتم زیرو رو بشه نباید بذاری خار تو دست خواهرت بره که خنده هاشو ازش نگیری.

با تلخی و نفرت بهم زل زد و با پوزخند سرش رو تکون داد و گفت :

– آره … آره حق با توئه …‌ من تا حالا به اینا فکر نکرده بودم .

طعنه ی پوزخندش به من بود نه به حرفهام یا به مجتبی ، به منی که شاید خاطرات خودمم دست کمی از شیطنت بازی های مجتبی نداشتن ، به من که در مقابل فهمیدن رازش واکنش خوبی نشون ندادم ، به من که از خودم طردش کردم و تواین اتاق انداختمش ، امیدش رو ناامید کردم و با کارم بهش فهموندم دیگه ارزش دوست داشتن نداره در حالیکه داشت و من با بند بند وجودم حس میکردم که حتی بیشتر از قبل این دختر رو دوست دارم … همین دختری که با وجود اشکهاش داره مرد بودنم رو به سخره میگیره و سرکوفتم میکنه.

تیشرتش رو در مقابل چشمهام از تنش در آورد و دمر رو تخت افتاد ، از دیدن زخمهاش نفسم بند اومد و سینه م برای ذره ای تنفس به تقلا افتاد .

پوست تن سفیدش از شدت ضرباتم کامل کبود شده بود ، قلبم داشت با نفرت و تنگنایی خودش رو به سینه م میکوبید و از اعماق وجودم ضجه میزد.

با حالی ویرونگر قدمی به جلو برداشتم ، پماد رو از جعبه بیرون کشیدم و رو زخمهاش ریختم ، ماساژ میدادم و بهار زیر دستم اشک میریخت و هق میزد ، کاش دنیای ما مردها با زنها تفاوت چندانی نداشت تا بدون حس غروری من هم پابه پای ضجه های قلبم و هق هق کردنهای بهار همین الان یه دل سیر گریه میکردم تا بغضم فرو کش کنه و راه نفسم باز بشه.

کارم که تموم شد ، بلند شد تا تیشرت مچاله شده ش رو که جلوی سینه ش گرفته بود رو دوباره تنش کنه ،آروم و خفه شده گفتم :

– تازه برات پماد زدم این تنگه نپوشش ،الان همش می‌چسبه به لباست.

رفتم از تو کمدش یه پیرهن گشاد براش انتخاب کردم ، فکر کنم لباس خواب بود و قدش تا رو زانوهای بهار میرسید، لباس روبه سمتش گرفتم :

– اینو بپوش هم راحته هم گشاد.

سری تکون داد و با حس تنفری عمیق، زل زده به صورتم لب زد :

– باشه … ممنون بابا .

تموم وجودم به یکباره آتیش گرفت ، نه نه جزغاله شد … این دختر خاموش و معصوم به موقع تیرش رو از چله رها کرد … سر بزنگاه درست وقتی که قلبم داشت با مسئله قبل دست و پنجه نرم میکرد بهار گلوله زهروارش رو بهم شلیک کرد … بهم گفت بابا همون چیزی که بعد از فهمیدن رازش بهش گفته بودم … حس پدرو دختری ، در حالیکه حس بینمون هیچ شباهتی به پدر و دختر نداشت … من عاشقش بودم ، عاشق همین دختر کم سن و سالی که با این جمله ش تموم وجودم رو در هم شکست … داغم کرد بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم … انقدر بهش خیره بودم و مغزم در حال پردازش کلمه ش بود که متوجه نشدم کِی لباسش رو پوشید ،با یه حال نزار از اتاقش بیرون اومدم … پشت به در اتاق به دیوار تکیه دادم ، ضجه های قلبم تمومی نداشت و نفسم … فکر کنم دیگه حتی نفسی برام باقی نمونده بود.

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 15

رمان استاد خاص من پارت 15Rate this post رمان استاد خاص من  زمان انتشار هر …

یک دیدگاه

  1. سلام،باقی رمان معجون رو از کجا باید دانلود کنیم ؟؟؟؟؟نمیتونم وارد کانال تلگرام نویسنده بشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *