خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 9

رمان معجون پارت 9

رمان معجون پارت 9
Rate this post

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

*********

– اگه ازم پرسیدن باهات چه نسبتی دارم بهشون چی بگم ؟

نبم نگاهی با غیض به طرفش کردم اما همین که دوباره چشمم به صورت مرتب و آرایش کرده ش افتاد لحنم خود به خود از اون حالت پَکر شده و دلگیر خارج شد و عادی لب زدم :

– خودت چی دوست داری ؟ هر چی راضیت میکنه بگو.

کمی مکث کرد و بعد با صدای خفیف و تعلل واری لب زد :

– بهشون بگم داداشمی ؟

الان داشت ازم سوال میپرسید یا قصدش این بود این فرضیه احمقانه رو به همه اعلام کنه که ما باهم خواهر و برادریم ؟ این دختر چی تو سرش میگذره که حتی من با این سن و سال و تجربه نمیتونم ازشون سر در بیارم … مثل یه هندونه سر بسته ست که نمیشه درونش رو کشف کرد ولی با تمام وجودم میخواهم هر چه زودتر درونش برام کالبد شکافی بشه.

تنها نسبت و لقب مسخره ای رو بکار برده بود که آتیش پر خشمی از دورن منو به کامش میبلعید نسبت ” خواهر و برادری “

دلخورانه بهش نگاه کردم ، فکر کنم از نگاهم فهمید چه جمله ی مسخره ای رو گفته که با شرم نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو پایین انداخت، لب زیریش رو به دندون گرفت با اون رژ جیگری که لبهاش رو قلوه ای جلوه میکر، این حرکتش میتونست کمی عشوه و لوندی به حساب بیاد.

نفس عمیقی کشیدم و تمام احساسات ضدو نقیضم رو پس زدم و بر عکس ولوله ی دلم آروم گفتم :

– هر چی دوست داری بگو … دیگه برام اهمیتی نداره !

محال بود فکر کنه من انقدر بیخیال و عادی واکنش نشون میدم …‌ عمداً بهش گفتم تا عکس العملش رو ببینم .

چشم تنگ کردم و تیز شدم تا حالت هاش رو دقیق متوجه بشم.
با تموم شدن جمله بی خیالیم ،به ضرب سرش رو بالا آورد و ناباور بهم خیره شد و هاله ای از نگرانی روی مردمک چشمهاش نقش بست … همون چیزی که حدسش رو میزدم … درست همون واکنشی که تو مغزم طراحیش کرده بودم … همون بود حتی با چاشنیه بیشتر وتند تری.

نزدیک تالار رسیده بودیم .. ماشین رو گوشه ای پارک کردم و کامل بطرفش پیچیدم … من همین امشب قصد داشتم این دختر رو کشف کنم حتی اگه رفتارهام به بدترین شیوه یا وحشیانه ترین صورت تعبیر میشدن.

آرنج دست چپم رو رو فرمون گذاشتم و اون یکی دستم رو پشتیه صندلی بود .

به آرومی پرسیدم :

– تو چه مرگته بهار ؟

گیج و منگ سرش رو تکون داد و حالت تدافعی به خودش گرفت و گفت :

– من چه مرگمه ؟ نمیدونم تو اگه میدونی بگو !

– من سوال کردم سوالمو با مسخره بهم جواب نده … بی کم و کسر بگو چته ؟ این رفتارات واسه چیه ؟ چرا الکی از خودت یه رفتارایی در میاری که وانمود کنی بهم حسی نداری ؟

با تعجب ساختگی چشم گرد کرد و با اشاره انگشتش رو سینه ش گفت:

– من به تو حس دارم ؟ توهماتت تو حلقم ! من غلط بکنم به تو حسی داشته باشم به قول خودت منه الف بچه چه به این غلطا !

از نوع حرف زدنش بدم اومد اخم غلیظی کردم و بهش توپیدم :

– اینجوری حرف نزن بدم میاد مثل این دخترای خیابونی حرف بزنی !

با تعجب واقعی از تشری که بهش زدم عکس العمل نشون داد و با لحن دلگیری گفت :

– من شبیه دخترای خیابونیم ؟ آره ؟ منو با اونا مقایسه میکنی ؟

برداشتش از حرفم اشتباه بود ، سریع جمله م رو تصحیح کردم :

– من نگفتم خودت شبیه دخترای خیابونی ای گفتم شبیه اونا حرف نزن اون مدلی که چند تا جمله چرند پرند به حرفات اضافه میکنی اونجوری خوشم نمیاد …( با چرخش سرو گردن و چشمهام اداش رو در آوردم ) “توهماتت تو حلقم “

بهار با حرصی عیانی کامل به طرفم پیچید … با این آرایش ملایم و رژ جیگری تندش و اون لنز خاکستری که با خط های سیاه دور چشمش حالت وحشی تری به چشمهاش میدادن کمی سنش رو بالاتر نشون میداد … هنر آرایشش کمی ضعیف بود … بعد از ظهر از یکی از آرایشگاه های معروف نزدیک خونمون براش وقت گرفتم و بردمش اونجا… شاید از نظر همه این آرایش مدل موش ساده بنظر میومد … موهاش رو صاف کرده بود و آزادانه رو شونه هاش بودن و آرایشش هم زیادی زننده و غلیظ نبود … اما من ظاهر همیشگیش رو دوست داشتم همون دختر معصوم و پاکی که موهای مواج و خوش حالتش غرور و مردونگیم رو جلوش به زانو در میورد … با این ظاهر از نظر خودم کمی بالغ و وحشی تر جلوه میکرد.

با حرص شروع به غرغر زدن کرد :

– تو داری میسوزی که من گفتم خودمونو خواهر و برادر معرفی کنیم آره ؟

سرم رو تکون دادم و آروم لب زدم :

– ابداً … اصلاً برام فرقی نداره.

تظاهر میکردم برام مهم نیست اما قلبم هزار تیکه شد که با گستاخی دوباره جمله حال بهم زنکش رو تکرار میکرد.

سری تکون دادو نگاهش رو به مقابل دوخت و گفت :

– چرا چرا واسه همینه که داری میسوزی وگرنه یهو جبهه نمیگرفتی و اخلاق سگتو دوباره رو کنی … دلم خوشه آوردیم مهمونی … نگهم داشته این بیرون، همه دارن میرن داخل لذت میبرن منو تو ماشین نگه داشته بهم میگه بگو چه مرگته که میخوای به همه بگی ما خواهر برادریم … تَوَهَم ورش داشته میگه تو به من حس داری ، هه … چه خیالات خنده داری، من به گور هفت جد و آبادم بخندم که به تو …

سریع بازوش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش … لبهاش خاموش شدن و نگاه سرکشش ترسیده رو تموم صورتم مانور داد، نیشخندی زدم ، زبون درازی هاش هیچوقت تمومی نشدن ، اگه بخاطر بهروز نبود که بهش گفتم امشب حتماً میام مهمونی، همین الان برمیگشتم خونه تا جواب ضدحال زدنهاش خوب تلافی بشه.

نگاه جسور و جدیت من بین قرنیه هردوچشماش در حال گذر بود … این نگاه ترسیده ش دنیایی راز نهفته داشتن که باید هر چه زودتر سر از کارهای این دختر در میوردم.

سرم رو کمی بهش نزدیک کردم و آخرین اولتیماتوم و اخطار محکمم رو بهش گوشزد کردم :

– ببین چی میگم بهار خانوم … از مهمونی که برگشتیم رک و پوست کنده بدون هیچ حرف اضافه ای دلیل کارتو برام توضیح میدی … وای به حالت اگه یه ذره طفره بری یا بخوای از زیر گفتنش در بری اونوقت به جون خودم به حضرت عباس یه کاری میکنم که از نگفتنت پشیمون بشی …
نفس های داغش که به صورتم میخورد هجوم ترسش رو فریاد میزدن … لب گزید تا بغضش رو جلوم نشکنه … تو سن و جنسیتش طبیعیه که با هر اخطار کوچیک از طرف من ،چونه ش بلرزه و بغضش تو گلوش کمین کنه .

سرم رو کنار کشیدم و با اشاره به در ماشین گفتم :

– پیاده شو تا الانشم زیادی دیر کردیم …

دستم رو خواستم از بازوش بردارم اما دوباره محکم‌تر گرفتمش و با نگاه دقیقی به چشمهای آماده به بارشش با تحکم گفتم :

– اونجا از جفتم جُم نمیخوری … این مهمونیا همه کسیه … همه جور آدم بینشون هست ،فقط پیش خودم میشینی هر جا خواستی بری یا هر کاری داشتی به خودم میگی که با هم بریم ! باشه ؟

با بغض فقط آروم سرش رو بالا پایین کرد ، دلم گریه هاش رو امشب نمیخواست ، امشب باید به هر دومون خوش بگذره فقط همین.

با ملایمت و لحن آرومی گفتم :

– اگه بخوای گریه کنی آرایشت خراب میشه … فعلاً به چیزی فکر نکن تا بعد … برو پایین عزیزم.

از ماشین پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم ،دزدگیر رو زدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.

میدونستم بهروزه و به محض اینکه گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم اسم نامبارکش رو صفحه گوشیم افتاده بود.

قبل از اینکه تماس رو وصل کنم آرنج دست راستم رو مقابل بهار گرفتم تا دستش رو به آرنجم حلقه بزنه ، مثل دخترهای بالغ و کار بلد نبود و شبیه دختر بچه هایی دستش رو تو دستم حلفه کرد که با بابا یا مادرهاشون جایی همقدم میشن و از استرس و خجالت به دست و پاهاشون چنگ میزنن.

دکمه برقراری تماس رو زدم و همزمان ظاهر و تیپ بهار رو زیر چشمی برانداز کردم تا جایی از بدنش جلوی اون همه آدم خودنمایی نکنه.

یه پیراهن مشکی با آستینهای حریر تنش بود با یه دامن مشکی کوتاه، روی پیراهنش جلیقه ی سفید کار شده ای با سنگ دوزی قرار داشت … یه تیپ دخترونه و اسپورت …دلم براش ضعف رفت … لب گزیده بود و با استرس به اطراف نگاه میکرد … با اون موهای صاف و آرایش ملایم و قشنگش و اون ساپورتی که زیر دامنش پوشیده بود شبیه یه عروسک زیبا و خوردنی به نظرم میومد.

– بهروز ما بیرون تالاریم الان میایم داخل .

بهروز :
– اووه .. پسر تو کجایی بیا ببین اینجا چه خبره؟

با تعجب و سریع پرسیدم :

– چه خبره ؟

بهروز :
– این پسره سهیل بیا ببین کیو گرفته دختره تا دیروز زیر من بود حالا رفته زن سهیل شده … عَی درو تخته خوب با هم جور شدن … چه بده بستونی بشه بین هردوشون.

غش غش خندید ،از خنده های این پسرِ سر خوش و بی دغدغه خنده رو لبم نشست دلم میخواست بفهمم داره در مورد کی حرف میزنه.

آروم آروم با بهار همقدم شدم به طرف ورودیه تالار و گفتم :

– دختره کی هست حالا ؟ منم میشناسمش ؟

بهروز غش غش دوباره خندید و نفهمیدم داشت با کی حرف میزد که با ناز کشیدن گفت :

– من قربون اون نازو عشوت برم خانمم یه دقیقه بشینی اینجا الان میام فداتشم .

آروم و با لبخند بهش تشر زدم :

– کوفت و فداتشم داری با کی حرف میزنی ؟

بهروز آروم زمزمه کرد :

– این دل آرامه با تریلی میره رو مخمو برمیگرده یه جوری عشوه خرکی میاد که علناً میگه بیا میخوام بخورمت .

– درد زهرمار من میگم بگو اون خره کیه کیه که گفتی زن …

سریع بین حرفم پرید و با خنده گفت :

– بابا میشناسیش پروژه ی دو نفری باهاش داشتیم ،بیا خودت ببینش، الان خاطرات یکی یکی برات مرور میشن !

باز خندید من که نفهمیدم چی میگه گوشی رو قطع کردم و تو جیبم گذاشتم ،دیوونه بودن بهروز برای همه یه چیز عادی به حساب میومد همه از کله خر بودن و احمقی هاش خبر داشتن مخصوصاً خودم که رفیق شفیق چند ساله م بود و از تمام جیک و پیکش خبر داشتم.

نگاهی به بهار انداختم ، قدش در مقابل من خیلی کوتاه و ریزه میزه بود … با اون کفشهای پاشنه بلندش نمیتونست تعادل خوبی تو راه رفتن داشته باشه … آروم آروم قدم برمیداشت و نگاه استرس وار و محجوبش به روبه رو بود… هر لحظه که نگاهش میکردم دلم غنج میرفت برای این موجود ظریفی که تمامش پیش من بود اما سهمی از داشتنش نداشتم … تصمیم گرفتم همین امشب مسالمت آمیز باهاش حرف بزنم و مشکل هردومون رو حل کنم و اگه دلیل قانع کننده ای برای خاموش کردن احساسش داشت برای همیشه بیخیالش بشم و بذارم خودش راهش رو انتخاب کنه.

وارد تالار شدیم ، همون قسمت ورودی خونواده ی سهیل و یکی دو نفر دیگه که حدس میزدم از خونواده ی عروس باشن، بهمون خوش آمد گفتن.

به بهار نگفته بودم جشن عقد سهیلِ … سهیل رو میشناخت ،شریک قبلیِ مجتبی بود و الان یکی از رقبای اصلیه من … باهم ارتباط خوبی نداشتیم بعد از اون حیله و رند بازی که با مجتبی ساده در آورد حسابش رو تو کفه ترازو گذاشتم برای روزیکه به هر کدوم با ظرافت و دقیق، جواب درست و به موقع پس بدم.
از کنار خونواده سهیل که گذشتیم رو به بهار پرسیدم :

– اینارو شناختی ؟

بهار گیج بود … گیج و کمی هم در هم …

نگاهم کرد و لبهاش رو با پایین چین داد و گفت :

– نه شناختم ولی قیافه هاشون خیلی برام آشناست انگار قبلاً یه بار باهاشون برخورد داشتم.

سری تکون دادم و با لبخند گفتم :
– بریم رو اون میز بشینیم بهار.

به اشاره ی دستم توجه کردو به سمت اون میز کنجی که انتخاب کرده بودم پیچید.

– اصل کاری رو هم الان میبینی ،فکر کنم اونو بهتر از همشون بشناسی !

صندلی ای براش کنار کشیدم ، در حین نشستن پرسید :

– اصل کاری کیه ؟

– شال و مانتوت رو در بیار لباست پوشیده ست میتونی راحت باشی.

با چشم غره ای بلند شد و زیر لب غر زد :

– کم داشتم تو بهم بکی چیکار کنم یا نه.

شالش رو تا کرد و رو دسته ی صندلی گذاشت … یه دونه انگور از میوه های ظرف روی میز برداشتم و تو دهن انداختم و گفتم :

– خب معلومه من باید بهت بگم چیکار کنی یا نه ، یه نگاه به دورو برت بنداز ببین چقدر آدمای جورواجور میبینی اینا همشون تا چند دقیقه ی دیگه مست و پاتیل میشن که این تالارو با همه چی میریزن تو سرشون ….

سریع با تمسخر گفت :

.- بله یه نمونه لاابال و مست و پاتیلش اتفاقاً عقب گرد کرده به طرف میزمون.

برگشتم نگاه کردم دیدم بهروزه … انگار داشت به میزجلوییمون میرفت ولی مارو که دید به قول بهار عقب گرد کرده به سمتون‌.

به میز جلویی نگاه کردم به گفته ی بهروز چهار تا حوری روش نشسنه بودن که خوراک این بزغاله هوسباز بودن.

معلومه تا الانش کم زیاده روی نکرده چون حرکاتش میگفت کمی مسته ، در حینی که بطرفمون میومد دستهاش رو از هم باز کرد و با لبخند و لحن کشداری گفت :

– پس بالاخره اومدین … نمیدونی چقدر منتظرت بودم پسر ، یه سوژه توپ واسه خندیدن دارم که فقط لَنگ تو بودم …

نزدیکمون شد و با چشمک و اشاره چشمی گفت :

– ببین چه جای دنجی رو انتخاب کرده که با زنداداش خلوت کنه .

جون میدادم واسه این زنداداش گفتن های این کله پوک … اصلاً یه جوری میگفت زنداداش که ته دلم مالش رفت و یه لبخند عمیق رو لبم جون میگرفت.

با لبخند به بهار نگاه کردم که صورتش از خجالت و شرم کمی قرمز شده بود.

بهروز دستش رو به طرفم دراز کرد ، دست تو دستش گذاشتم و با لبخند گفت :

– چطوری بزمجه ؟ چرا انقدر دیر اومدین ترکیدم از بس خودم تنها عیش و نوشی کردم این دخترا هم گاگولم کردن … هردفعه یکیشون میکشونتم اینورو اونور … شانس بیارم اسماشونو باهم قاطی نکنم که بدبختم .

خنده ی کوتاهی کرد و صندلی بین منو بهار رو کنار کشید و نشست :

– تو که اول جملت گفتی خودت تنهایی ؟

خندید و گفت :

– من غلط بکنم خودم تنهایی بیام مگه همچین اجازه ای دارم … با پنج نفر اومدم هر کدومشونو رو یه میز گذاشتم هر ده دقیقه جامو پیش یکیشون عوض میکنم هیچکدومم نمیفهمه جریان چیه .

غش غش خندید ، خب مست بود دیگه و یکم هم سر خوش و شیطون .

خودمم خنده م گرفت و با لبخند گفتم :

– خاک تو سرت کنن بدبختِ مریض، فردا که ایدز گرفتی مُردی بعد حالیت میشه دست از این کارات برداری.

با پرویی و شیطنت گفت :

– عزیزم من راه پیشگیریشو بلدم نمیذارم ایدزشون طرفم بیاد .

خب قاعدتاً رو حالت عادی نبود که حضور بهار رو هم نادیده گرفته و آزادانه در مورد رابطه های مختلفش حرف میزنه.

به سمت بهار پیچید یه جوریکه انگار تازه بهار رو دیده باشه با تعجب مچ دستش رو جلوی دهنش گرفت و گفت :

– عه بهار خودتی …؟

با تمسخر و پوزخند گفتم :
– نه مامانشه از تو قبر بهش مرخصی دادن اومده اینجا یه احوالپرسی با تو و مهمونا بکنه و برگرده .

بهار با چشم غره ی غلیظی بهم نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به بهروز احمق دوخت که با تعجب بهش گفت :

– وای دختر چقدر خوشکل شدی … بزنم به تخته اصلاً حوری شدی واسه خودت … کوفتش بشه این کیان.

با کف دست رو میز زد و چندبار مکرر تکرار کرد:

– ماشاالله ماشاالله اصلاً یه تیکه ماه شدی … جون خودم بیا این کیانِ بدعنقو ول کن … من حاضرم همه این دختر مخترای خنگو بذارم کنار بیام …

– هوی چشاتو درویش کن احمق چرت و پرت نگو پاشو برو زیادی خوردی حالت خوب نیست الان گاف میدی !

بهروز بهم نگاه کرد و با حالت شوخی و مسخره ای گفت :

– به تو چه این دختر تو سنِ رشده میتونه به بقیه خواستگاراش هم با دقت فکر کنه بعد تصیم بگیره کدومو بینشون انتخاب کنه.
میدونستم بهروز داره شوخی میکنه و یه جورایی سربه سرمون میذاره واسه همین هم به جای جبهه گرفتن به دیوونه بازی هاش لبخند میزدم، بهار بدون اینکه به احمق بودن بهروز واکنش خوبی نشون بده تند و تیز گفت :

– فکر کنم زیادی خوردی هوشت هم از سرت پریده … بنظرم پاشو برو یه سر به میزات بزن ببین یه وقت عملیاتت ناموفق در نیاد گیس و گیس کشی راه بندازی تو مهمونی !

تو دلم از این حاضر جوابیش قهقهه میزدم و با غنج و زیرو شدنش زیر لب خیلی آهسته زمزمه کردم :

” من قربون اون شیرین زبونیات برم دختر که همه طوره شدی جونم … شدی زندگیم “

بهروز که ار زبون درازیه بهار جا خورده بود بهم نگاه کرد و با تعجب گفت :

– اینو کجا بردیش آرایشگاه … موهاشو صاف کردن یا زبونشو اتو کشیدن انقدر دراز شده !

با لبخند شونه ای بالا دادم ، پیش خدمت با سینی لیوان های شربت به سمت میزمون اومد.
یه لیوان شامپاین سفید برای خودم برداشتم ، بهروز هم یه شراب قرمز برداشت ، ترجیح میدادم تو اینجوریا مهمونیا یه نوشیدنیه سبک بخورم تا چهار دنگ حواسم به اطرافم باشه ولی برای آدمی مثل بهروز خوشگذرونی ارجعیت بالاتری داشت .

یه لیوان شربت بدون الکل یا همون شربت آلبالو هم برای بهار‌ جلوش گذاشتم.

بهار لیوان شربت آلبالو رو که دید لب گزید و با شرم و حیای محجوب و شاید هم از ترس گفت :

– من الکل نمیخورم کیان.

بهروز پق زد زیر خنده و گفت :

– بهار جان جلو کسی نگو هِروکِر بهمون بخندن … یعنی تو نمیتونی شربت آلبالو رو با لیوان تو دست من تشخیص بدی ؟

بهش تشر زدم :
– خفه خون بگیر … دیگه داری زیاده روی میکنیا حواست هست ؟

بهروز با همون خندا ی مسخره ش با دستش ضربه ای به شونه م زد و گفت :

– خب راست میگم جون تو … هر چند یاسی هم یادمه یه بار یه همچین سوتی پیش رفیقام داد، کم مونده بود جلو همه زمینو گاز بگیرم از خنده … ولی مگه میشد بخندم اگه میخندیدم که حالا اون دنیا بودم براتون بای بای میکردم.

– بسه بابا … بسه … زیادی شور شدیم کم نمک بپاش.

بهار با حرص و چشمهای تنگ شده به بهروز نگاه کرد و با اخم و جدیت گفت :

– من دوست دخترت نیستم که الان بخوام راهیت کنم اون دنیا، اگه میخوای بخندی بخند راحت باش دنیا که به ما میخنده تو هم بخند دلت خوش شه.

بهروز با این حرف بهار بلند تر از سری های قبل قهقهه زد.

از خندیدنش حرصم میگرفت که دلم میخواست یه مشت تو صورتش خالی کنم تا فکش برای چند دقیقه آروم بگیره.

– به به …‌ ببین این کجاست ، جناب کیان خان ؟

سرم رو به جهت صدا پیچیدم ، سهیل بود و اون زنی که بهروز ازش حرف میزد و میگفت که باهاش پروژه ی مشترک داشتیم گیسو بود … گیسویی که بخاطر بهار چند ماه پیش از خونه بیرونش کرده بودم و نتونستم تو رابطه م کامل باهاش پیش برم.

سریع هر دوشون رو از بالا تاپایین برانداز کردم … به قول بهروز درو تخته مناسب هم بودن … بالاخره بعد از اون زیرخوابی هاش با این و اون، گیر یه شیاد و زن باز از خودش بدتر افتاده … چه جوری زن سهیل شده ؟ همین پسر قد بلند و لاغری که با اون چشمهای وحشی حتی از پشت عینک، میتونه واسه رقیبش کلی نقشه اساسی و بکر طرح کنه، مثل یه کفتار که شامه ش واسه بوی لاشه و خون زیادی قدرت داره.

جشن عقدشون بود اما تیپ هر دوشون خیلی مناسب این جشن نبود … گیسو یه لباس دکلته سفید بلند و دنباله دار پوشیده بود و سهیل هم یه کت اسپورت زغالی همراه با یه شلوار کتون مشکی.

در حین آنالیز کردنشون بهار لیوان شربت از دستش افتاد و شروع به سرفه کردن ،کرد.

از جا بلند شدم و آروم چند ضربه پشت کمرش زدم، بعد از چند تا مشت آروم و سرفه های پی در پی دستش رو به معنای بسه بالا گرفت .

سهیل و گیسو هم به کنار میزمون رسیدن .

کنار صندلی بهار ایستاده بودم … بهروز هم به تقلید از حرکت من بالاخره دل از لیوان نوشیونیش کند و اجباراً از جا بلند شد.

دست سهیل به طرفم دراز شد و با لبخند چندش واری گفت :

– چطوری رفیق ؟ خوش اومدی خیلی وقته دارم چشم میگردوندم که ببینمت !

دست تو دستش گذاشتم و محکم فشردمش تا بهش حالی کنم قدرت همیشه از آنِ منه نه اون.

با لبخند آرومی جواب دادم :

– از دیدنتون خوشحالم … خیلی به هم میاین مبارکتون باشه.

سهیل سری به منظور تشکر تکون داد و گیسو هم با طنازی و همون عشوه های شتری که یادش رفته قبلاً برای رابطه با من چه جوری له له میزد ، دستش رو تو دستم گذاشت و به نرمی فشرد و با لحن زشت و کریهی لب زد :

– ممنون از تعریفت ،منم مثل سهیل خیلی دوست داشتم که امشب تو جشنمون حضور داشته باشی،خوش اومدی.

دستش رو رها کردم و با ملایمت لبخند زدم، لبخندی که بی شک درجوابش کم از پوزخند نبود … یه جوری باهام حرف میزنه انگار من با ازدواجش قراره یک عمر زانو به بغل و بدبخت عالم باشم.

چشمم به نگاه هیز و کثیف سهیل افتاد که به سمت صندلیه کنارم کِش اومده بود …با اون چشمهای دریده وقتی به یه دختر نگاه میکنه ازش میفهمم که منظور نگاهش چیه.

با عصبانیت دستم مشت شد و به طرف بهار نگاه کردم ،هنوز نشسته بود، دست چپش رو جک زده زیر چونه ش و نگاهش درست جهت مخالف ما بود.

– نمیخوای پارتنر کوچولوتو به ما معرفی کنی کیان خان ؟

سری تکون دادم :

– بله حتماً

دستم رو پشت کمر بهار گذاشتم تا از جا بلند بشه و همزمان گفتم :

– بهار دختر عمومه و همچنین…

به صورت بهار نگاه کردم ،چقدر آشفته ست و چرا بر عکس دقایق قبل سرش رو پایین نگه میداره ،میخوام جلوی این دشمنها و آدم های پلید معرفیش کنم و به همه بفهمونم که اون با من چه نسبت محکمی داره.

قبل از اینکه من چیزی بگم خودِ سهیل با تعجب و پریشون گفت :

– این بهار خواهر مجتبی نیست ؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و با فشردن قوس کمر بهار و نزدیک کردنش به خودم محکم لب زدم :

– خواهر مجتبی و نامزد بنده.
نگاه سهیل با تعجب شدیدی همراه شد … یه جوری که انگار با یه واقعیت شگفت انگیز و عجیب غریب روبه رو شده … بهار رو محکم تر به خودم فشار دادم … اما حس لرزش تنش از زیر دستم محسوس وار مشخص بود … بهش نگاه کردم ، حس کردم از چیزی آشفته و فراریه و حتی نفس کشیدن تو این آشفتگی براش سخته .

سهیل با همون حالت مذکور ابروهاش رو بالا داد و با کش دادن لبهاش لب زد :

– نامزد ؟ شما کی نامزدی کردین ؟ مجتبی که میگفت هیچوقت با هم رابطه ی خوبی ندارین اونوقت با خواهرش …

– اون‌ مال گذشته ست قرار نیست که تا ابد با هم قهر بمونیم … مشکلمون حل شده و تا چند روز دیگه مجتبی هم آزاد میشه.

با این حرفم گیسو شروع به خندیدن و تمسخر کرد و با لحن مضحکانه ای گفت :

– وای کیان از اون همه دختر … اینو انتخاب کردی ؟

از حرفش خون تو تنم یخ زد و اخم هام از شدت عصبانیت تو هم گره شد … کسی اجازه نداشت به بهارم توهین و تمسخر کنه … سهیل که لحن زننده گیسو رو دید آروم بهش گوشزد کرد :

– عزیزم … زندگیه خصوصیه دیگرون به ما ارتباطی نداره .

گیسو با همون خنده سرش رو تکون دادو به طور مکرر تکرار کرد :

– اوهوم … اوهوم ربطی نداره … حق با توعه … فقط یکم برام عجیب بود.

تعجبم از بهار گرفته بود چون انتظار داشتم یه جواب دندون شکن تو آستینش برای این دختر میمون و کریه داشته باشه اما با سکوت و همون آشفتگی کنارم ایستاده بود و حتی کوچکترین کلمه ای به زبون نمیورد.

بهروز با لحن جدی و همراه با لبخند تصنعی گفت :

– عجیب نباشه گیسو جان … بهر حال هر کسی یه بخت و اقبالی داره … مگه منو کیان هم میدونستم که بخت و اقبال شما دوتا قراره کجا بیفته ! هر چند خدایی خیلی بهم میاین ها ،منتها این تغییر تو کیان بر عکسِ … ولی فقط از لحاظ سنی.

بهروز اشاره ی مستقیمی به گیسو و کثافت کاریهای هر دوشون کرد تا دهن این دختره هرزه رو از نیش و کنایه هاش ببنده و طولی نکشید نیش گیسو بسته شد.

سهیل دستش رو به طرف بهار دراز کرد و با لبخند چندش واری که حتی از پشت اوک عینک میتونستم نگاه کثیفش رو موشکافی کنم به بهار خیره شد و لب زد :

– خیلی خوشحالم که اینجایی بهار خانوم … هیچوقت دست پختت یادم نمیره … واقعاً ،واقعاً خوشمزه بود … طوری که هنوز مزه شونو تو دهنم حس میکنم … خیلی دوست داشتم مجتبی هم امشب تو جشنم حضور داشته باشه ولی حیف شد انگار قسمت نبود .

با لبخندی از حرص آروم گفتم :

– اما منو خواهرش اینجاییم و این یعنی خودِ مجتبی هم هست.

دست سهیل هنوز جلوی بهار کشیده بود و بهار ریز بینانه فقط به صورت سهیل نگاه میکرد …‌ رفتارهای بهار کمی برام عجیب بودن … سکوتش … نگاه خصمانه ش و شاید هم اون بغضی که من تصورش میکردم که انگار چونه ش هر از گاهی از بغض میلرزید.

با مکث طولانی و نشون دادن هیچ عکس العملی، سهیل دستش رو پس کشید و با لبخند گفت :

– باعث افتخارمه که اینجایین … راستی مجتبی از نامزد شدنتون خبر داره ؟

گیسو دوباره به حرف اومدو قبل از اینکه من یا کس دیگه ای چیزی بگه با تمسخر و کنایه گفت :

– اوه … اوه … از تو بعیده کیان که یه همچین پارتنر بچه ای رو بین دوست و آشناهات آوردی … حداقل قبل اینکه بیاریش بهش یاد میدادی که موقع سلام کردن به دیگرون یکم مراعات آداب داشته باشه.

سهیل با خنده گفت :

– اشکالی نداره عزیزم … من بهارو میشناسم رفتاراش برام عادیه … بهار از همون اولم اینجوری بود خیلی رو محرم و نامحرم بودن تاکید داشت.

این رو گفت و تیز و باسری بالا داده به بهار نگاه کرد … دلم نمیخواست هیچ احدی از خصوصیات بهارم حرف بزنه اینکه چه شخصیتی داره و یا چه جوری رفتار میکنه … فقط من حق داشتم از خصوصیات ظاهری و درونیش مطلع باشم .

گیسو دستی به موهای شنیون کرده و فر شده ش کشید و با تمسخر و لحن غلیظتری از کنایه گفت :

– آخه ادب چه ربطی به محرم و نامحرم داره ؟

محکم و با تشر لب زدم :

– ربط داره گیسو جان … حتماً بهار خودش تشخیص میده چه کاری درسته یا غلط و برخوردش برای هر کس به شیوه خودش تعبیر میشه .

گیسو دقیق بهم نگاه کرد … از چشمهای شیطونش میفهمیدم که بخاطر کینه از من داره بهار رو جلوی همه تخریب میکنه … با همون نگاه تیز و دریده ش آروم گفت :

– حداقل جواب سلامشو میتونست زبونی بده، نمیخواست دستشو تو دست سهیل بذاره ما به عقاید بچه گونش احترام میذاریم.

حرصم گرفت هم از این دختره ی میمون و هم از بهار که صُمم و بکم کنارم ایستاده و تو یه دنیایی غیر از اینجا غرق بود … بهروز با آرنجش نامحسوس به پهلوم زد که بهم بفهمونه آوردن بهار کار اشتباهی بود من که بهت اخطار دادم با بهار اینجا نیا ، جوّ مناسبی برای بودن بهار نیست .
از این حرکت بهروز حرص و عصبانیتم بیشتر شد و قوس کمر بهار رو محکم تر فشار دادم تا حداقل با این اشاره بهش بفهمونم یه چیزی، یا عکس العمل بهتری نشون بده … منو جلوی این دشمنها داره سکه پول میکنه.

از تلنگرم جا خورد و بهم نگاه کرد، آروم سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم :

– چیشده ؟

چشمهاش مثل یه رعد و برق شدید آماده به طوفان بودن … خیلی آهسته لب زد :

– من یه دقیقه میرم اینجا و میام.

شاکی گفتم :

– کجا ؟ صبر کن اینا که رفتن با هم میریم.

سریع گفت :
– نه نه تو بمون پیش دوستات من خودم میرم زود میام.

قبل از مخالفت بیشترم سریع با یه ببخشید از کنارمون رد شد و رفت .

دل تو دلم نبود نمیدونم چرا صدای آرومش که بغض شدیدش رو فریاد میزد شبیه یه ناقوس پر خطر ، مکرر تو گوشم زنگ میخورد.

سهیل گوشیش رو از جیبش در آورد و با بهونه ی تماس گرفتن کمی از ما فاصله گرفت …. دلم گواهیه بد میداد، یه شور عجیب که نمیدونستم از چی و از کجا سرچشمه میگیره .

این دختر چونه طلایی پشت سر هم یه ریز حرف میزد … از فلان پوزیشن عکس گرفته، تا سفارش بهترین تالار و نوشیدنی و شیوه سرو کردن خدمتکارها تو پذیرائی و غذا و … و …

حواسم در پی بهار بود …‌ به ساعت مچیم نگاه کردم بیست دقیقه ای میشد که از زمان رفتنش میگذشت … سرم رو کنار گوش بهروز خم کردم و آهسته گفتم :

– میرم ببینم بهار کجا رفته نگرانشم …

بهروز وارفته و آروم گفت :

– اوه اینو چیکار کنم … شوهر دراز گور به گور شدش کجا رفته اینو انداخته پیش ما مخمونو تَلیت کنه … وای یه موقع پسش نزنه از قصد قالِش گذاشته اینجا ؟

آروم خندید به بازوش زدم و بی حوصله گفتم :

– تو از پسِ فکش برمیای … نترس حوصلتو سر نمیبره … اینجا باش من زود برمیگردم.
از پیچ راهرو گذشتم و به طرف سرویس دستشوئی و جایی که مخصوص تجدید آرایش بانوان بود رفتم ،هر چقدر منتظر بودم خبری از بهار نشد، از یکی دو نفر خواستم صداش بزنن ولی انگار نه انگار باز هم اونجا نبود.

تمام سالن و قسمتی که مختص به تعویض لباس بود همه جارو گشتم، نبود … نبود … نبود … دیگه داشتم کلافه میشدم ، انگار این دختر بچه کوچیک آب شده و رفته زیر زمین که هر جا رو نگاه میکنم خبری ازش نیست.

بقدری اعصابم خراب بود که دلم میخواست این تالار و تشکیلاتش رو، رو سر بهار و افراد دیکه خراب کنم ، به بهروز زنگ زدم اما اونم گفت هنوز خبری از بهار نشده و اون دختره روانیه وراج هم هنوز پیششه و مخش رو صاف آسفالت کرده.

کم کم داشتم نگران میشدم که نکنه میون این شلوغی یه اتفاقی براش افتاده باشه … باید میرفتم بیرون تو حیاط تالار رو هم نگاه میکردم، دلم شور عجیبی میزد که حس میکردم یه چیز بزرگ یا یه خطر مهلک بهارم رو تعقیب کرده.

از ورودیه سالن بیرون اومدم ، چند تا از همکارای شرکت کنار هم ایستاده بودن و با هم حرف میزدن ، با دیدنم سریع شروع کردن به تعریف و تمجید و ازم خواستن به جمعشون اضافه بشم اما منه آشفته درست مثل یه بمب اتمی بودم که ثانیه های آخرشه و در حال انفجاره و تنها دیدن بهار میتونست دکمه استوپ و خنثی کردن این بمب باشه .

از کنارشون گذشتم انقدردیوونه و نگران بودم که قصد کردم دورواطراف حیاط و باغ تالار رو هم بگردم … وای … وای از قلبم که تو اون وادیِ پر خطر و آشفته وار کم مونده بود از حرکت ایست کنه.

با قدمهای بلندی که بر میداشتم سینه به سینه کسی شدم ، با عصبانیت کمی خودم رو به عقب کشیدم ، سهیل بود که دستهاش رو مقابلم بالا گرفت و با دست پاچگی و صدای لرزونی که حال دیوونه وارم رو تشدید میکرد سریع گفت :

– ببخشید …ببخشید … ندیدمت !

انگار یه شوک بزرگ بهم تزریق کردن … دیدنش حس خوبی بهم نمیداد … اون هم اینجا و جایی که خیلی تردد زیادی نداره .

با حالی داغون به زور و عصبی لب زدم :

– مهم نیست … تو … تو بهارو ندیدی ؟

سعی کرد حالت تعجب به خودش بگیره و با همون دست پاچگی و هول گیج و منگ گفت :

– بَ … بهار … نه نه … ندیدمش … یعنی چی ؟ مگه گمشده ؟

کلافه وار پوفی کشیدم و دستم رو بین موهام فرو بردم :

– نیستش … همه جارو دنبالش گشتم .

– آ … راستی … من اومدم این دوروبرا با گوشی حرف بزنم اما حس کردم صدای گریه میاد دیگه یادم رفت چک کنم بینم اینجا کسی هست یا نه ،شاید بهار باشه میخوای یه نگاهی این دورو اطراف بنداز.

اون حس مثل یه شریان تو تموم تنم نفوذ کرد و بدنم رو تحت شعاعش قرار داد … چند ثانیه فقط با سکوت نگاهش کردم … این آدم مرموز جز خطرناک ترین آدمهای دورو برم بود … نمیدونستم چرا اون لحظه با این حرفش داشتم به جنون نزدیک میشدم و دروغ چرا … ازش ترسیدم که این ترس بزرگ به تمام تنم غلبه کرد … با چیزی که گفت فهمیدم بهار اینجاست و اون از وجودش خبر داره و عمداً خودش رو به کوچه ی علی چپ میزنه.

معطل نکردم و با تنه محکمی که به شونه ش زدم از کنارش سریع رد شدم و فقط یه اخطار براش کافی بود همونطور که قدم برمیداشتم با خشم گفتم :

– فقط برو دعا کن بهار اینجا نباشه .

برنگشتم تا عکس العملش رو ببینم ولی حرفی که زد
” وا ! خب به من چه ربطی داره مگه من وکیل وصی تو و بهار جونتم ” حتی پشیزی برام ارزش نداشت فقط کافی بود بهار اینجا باشه تا من خون این آدم کثیف رو میریختم .

صدای گریه ی ریز اون دختر به گوشم رسید … گریه ای که برای گوشهام غریبه نبود … تنم لرزید این گریه همونیه که بعد از هر بار دعوا صدای ریزش به گوشم میرسید اما حالا با آهنگ و سوز شدیدتری همراه بود … تو دلم یک آن خداروقسم دادم که خدایا این دختر فقط بهارِ من نباشه چون … چون با دیدنش اینجا و وجود سهیل کنارش …

با قدمهای سست و بی جونی نزدیک تر رفتم … دیدمش و با دیدنش فرو ریختم و ته دلم خالی شد … خودش بود که با همون جثه ی ریزش به درخت تکیه زده بود و گریه میکرد.

صدام از ته گلوم مثل یه صدا از ته چاه بالا اومد :

– بهار تو اینجایی ؟

سرش رو بلند کرد و هاج و واج بهم نگاه کرد … بهش نزدیک شدم … از هر چشمش خون گریه میکرد و من علت گریه های گنگش رو نمیدونستم ولی مطمئن بودم هر چی هست به اون سهیل حرومزاده ربط دارن …

با ترس و لرز از جا بلند شد و با منگی و لکنت شدیدی لب باز کرد :

-من … من … اومدَ …

امون ندادم و سیلیه محکمی تو گوشش زدم که با ضربه ی محکمم تنش به عقب مایل شد و سرش به جهت سیلی پیچید .

– با سهیل اینجا چیکار میکردی کثافت ؟
دستش رو سمت چپ صورتش گذاشت و ناباور به صورت خشمگینم خیره شد .

از سکوتش داشتم آتیش میگرفتم و با خشم شدیدتری داد زدم :

– با اون حرومزاده اینجا چیکار میکردی ؟

هق هق کرد و با گریه نالید :
– من با اون عوضی چیکار دارم چرا الکی حرف در میاری ؟

بی اختیار بود که با این حرفش کنترلم رو از دست دادم و به موهای بلندش که آزادانه روی شونه هاش آویزون بودن، چنگ زدم ، آخی از درد گرفت و مچ دستم رو گرفت و نالید :

– کیان … کیان … به جون خودم داری اشتباه میکنی ، من اصلاً سهیل رو اینجا ندیدم.

موهاش رو محکم تر کشیدم و با عصبانیت غریدم :

– اشتباه میکنم آره ؟ یه اشتباهی نشونت بدم اون سرش ناپیدا ؛ من اون سگ هارو اینجا دیدم اون پیشت بوده بعد بهم میگی تو کور بودی اشتباه دیدی ؟

از درد جیغ زد و با گریه گفت :

-من کِی گفتم تو کور بودی ؟ اگه این دورو برا دیدیش چه ربطی به من داره که میخوای بگی حتماً پیش من بوده ؟

-باشه تو راست میگی.

ملتمس وار هق زد :
– به جون خودم دارم راست میگم کیان … کیان تورو خدا موهامو ول کن … دردم میاد خو.

فشار دستم رو کم کردم و از رو موهاش دستم رو برداشتم … بهش نگاه کردم … چطور میتونه انقدر راحت بهم دروغ بگه ؟ این قضیه زیادی بو داره که بهار بخاطر ترس یا هر چیز دیگه ای داره یه موضوع مهم رو ازم پنهون میکنه …

این صورت سرخ و گریه هاش دلیل مهمی پشتشون مخفی داشتن … اگه اون هیولای کریه و حیوون صفت با بهارِ من … نه نه خدایا … حتی فکر کردن بهش داره چهارستون بدنم رو میلرزونه … زانوهام از تعادلم خارج شدن و به سمت پایین خم شدن … گلوم خشک شد و سینه م از فشار عصبانیت به حد انفجار رسیده بود.

ناخودآگاه به پاهاش و ساپورت تنش نگاه کردم نکنه … نکنه اون دیوث بی همه چیز ناخونکی به ناموسم زده باشه ؟

چشمهای خونبارم رو به صورتش دوختم که از ترس و استرس داشت به وضوح میلرزید ، به سختی و با صدایی که حتی به زور به گوش خودم میرسید، لب زدم :

– چیکارت کرد ؟ بهت دست زد ؟

چونه ش لرزید و سرش رو به طرفین تکون دادو با همون حالت مذکورش که اعصاب داغونم رو زیرو رو میکرد ،گفت :

– نه … به جون خودم نه … چرا نمیخوای باور کنی من اصلاً با اون کاری نداشتم من اصلاً نمیدونم که اونم اینجا بوده .

– پس خودت اینجا چیکار میکردی ؟ گریه هات واسه چی بود ؟

پیچ و تابی به دستهاش داد و با حالت بچه گونه و ترسیده ای که بیشتر برای تبرئه کردن خودش باشه گفت :

– تو اگه میگفتی مهمونیه اینه من عمراً نمیومدم اینجا … من از این عوضی نفرت دارم … مال مجتبی رو بالا کشیده واسه خودش خوش و خرم داره میگرده ، همین داداشمو بدبخت کرده که حالا مجتبی گوشه زندون داره آب خنک میخوره اینم راست راست …

با نفس زدن و اعصاب متشنجی که اگر اجازه میدادم بهار بیشتر از این به دروغ هاش ادامه بده قطعاً همین الان یه بلایی به سرش میوردم ،سریع گفتم :

– راه بیفت ما میریم خونه.

معصومانه بهم نگاه کرد و انگشتاش روقفل شده تو هم، جلوی دهنش گرفت … پشت سر هم اشک میریخت و رفتارهای مرموزش وجودم رو به سلاخی میکشیدن .

گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و آشفته وار شماره بهروز رو گرفتم که بلافاصله با بوق اول جواب داد :

– بابا تو کجایی ؟ از بس این درو پاییدم پدرم در اومد شما کجا رف…

– لباسای این دختره رو بیار بیرون ما میخوایم بریم ؟

بهروز کمی مکث کرد و بعد از مکثی که مطمئن بودم با جمله م گیج و منگ شده آروم گفت :

– بری ؟ کجا ؟ دختره کیه ؟

داشتم منفجر میشدم که با مشت محکمی که رو تنه ی درخت زدم با صدای بلندی گفتم :

– مگه من با چند تا دختر اومدم ؟‌ منو با خودت اشتباه گرفتی که بیست تا بیست تا با خودت میبری مهمونی ؟ بهروز من دارم میترکم … دارم آتیش میگیرم امشب اون حرومزاده نانجیب به ناموس من نزدیک شده ؛ تا نفهمم چه اتفاقی افتاده آروم نمیگیرم … اون لباسای مرده شوریشو بیار میخوام برم جهنم ببینم چه خاکی امشب تو سرم شده …

بهروز تا گفت :
– کیو داری میگی …؟

سریع و اخطاروارونه و عصبی گفتم :

– بهروز هیس …هیچی نگو فقط لباساشو بیار تا نکشتمشُ همینجا چالش نکردم.

صدای گریه بهار با صوت بلندی تو فضا پیچید … پی در پی نفس های کلافه و عصبی میکشیدم … بهروز که حتم داشت الان از خشم و جدیت به درجه بالایی رسیدم ، با شنیدن صدای گریه بهار آروم و بدون حرف اضافه ای گفت :

– اووه اووه گاوش زاییده پس … من الان اومدم.

– پشت تالارم … زود بیا.
گوشی رو قطع کردم و با گزیدن لبهام و مشت دستهای عصبیم که قادر بودن استخونهای سهیل رو تمام و کمال خورد کنن ،نگاهم رو به گوشه ای تاریک و بی هدف دوختم … تو سرم پر از علامت سوال و فکرای ناجور بود … اون حیوون پیش ناموسم بوده … باهاش هم کلام شده … بینشون یه اتفاقی پیش اومده که مثل خوره به جونم افتاده … دارم دیوونه میشم … من همین امشب باید بفهمم … همین امشب بهار باید به من اطمینان بده که همه ی این فکرای مسموم توهمی نفرت انگیز بیش نیستن.

بهش نگاه کردم ، از گریه هاش متنفر بودم مخصوصاً امشب که دلم گریه هاش رو نمیخواست دلم یه جواب قرص و محکم میخواست که تمام این افکار وحشتناک رو از سرم پاک کنه اما اون برعکس داشت با این حرکات و گریه هاش مهر اطمینانی رو تمام افکار باطله م میزد.

نگاهم رو که دید وارفته و با حال خرابی از ترس و بیچارگی گفت :

– به جون خودم به جون مجتبی داری در موردم اشتباه فکر میکنی ، من باهاش کاری نداشتم اونم اصلاً با من کاری نداشت.

سرم رو با عصبانیت تکون دادم و گفتم :

– تا چند دقیقه دیگه معلوم میشه عزیزم.

گیج و منگ و با تته پته کردن و هق هق لب زد :

– منظورت چیه ؟

بهروز رو از دور دیدم که داشت به طرفمون میومد.
بهروز از همون دور که با قدمهای بلندش به طرفمون میومد بلند گفت :

– چیشده ؟ باز رَم کردی افتادی به جون این دختره ؟

چیزی نگفتم ، فقط نفسهای عصبیه من و فین فین‌کرنهای بهار بود که جواب سوال تمسخر بار بهروز رو میداد.

نزدیکمون که شد بی توجه به چهره ی سوالی و پر تردیدش ، لباسها رو از دستش گرفتم و به سمت بهار رفتم :

– زود باش بپوش یالا .

با حالت ترس قدمی به عقب رفت و با بغض و گریه گفت :

– بخدا من کاری نکردم کیان.

عصبی گفتم :

– باشه … باشه … تو اینارو بپوش بریم خونه من فعلاً اعصاب ندارم بهار .

میون گریه جیغ زد :

– من اصلاً با تو جایی نمیام … میخوام برم خونه خودم .

از عصبانیت شدید صدام به قدری بالا رفت که هیچ طریقی نمیتونستم کنترلش کنم :

– یا اون دهنتو میبندی و بی سروصدا لباساتو میپوشی یا انقدر میزنمت که صدات قطع شه … بپوش وگرنه خودم به زور تنت میکنم.

با هق هق و گریه باز قدمی به عقب رفت و رو به بهروز کرد و گفت :

– تو یه چیزی بهش بگو … زده به سرش … من چه کاری با سهیل داشتم آخه ؟ داره دیوونم میکنه .

بهروز دستهاش رو بالا گرفت و مظلومانه و بی طرف گفت :

– من نمیتونم تو مسائل ناموسی دخالت کنم … بعدش هم فقط خودت از پسِ این گودزیلا بر میای …دور منو خط بکش … شرمنده.

چشم تنگ کردم و رفتم جلوی بهار ایستادم،کمی با مکث نگاهش کردم ، از زور گریه چشمهاش ورم کرده بود و گونه های سفیدش قرمز شده بودن …

با تشر وعصبانیت گفتم :

– چیکار اون داری هان ؟ من دارم بهت میگم بپوش من دارم بهت میگم چیکار کن تو به اون میگی بیاد کمکت تا دهن منو ببنده ؟

تخس شونه ش رو بالا داد و گفت :

– نمیام باهات … چون تو روانی ای ، بخاطر یه موضوع ساختگی تو ذهنت میخوای منو ببری آزارم بدی … تو سهیلو اینجا دیدی خب چه ربطی به من داره ؟ میخوای زور بندازی گردنم که حتماً یه چیزی بینمون پیش اومده ؟

با چشمهام به لباسهای تو دستم اشاره کردم :

– باشه میریم خونه تا تکلیف مشخص بشه.

داد زد :

– تکلیف چی ؟ چرا دست از سرم بر نمیداری کیان ؟

لباسهارو تخت سینه ش زدم که اونهارو از دستم گرفت و پرت کردبه گوشه ای از باغ ، به چشمهام زل زد و با غُدی گفت :

– نمیپوشم … من باهات نمیام.

گوشه ی لبم رو جوییدم … داشتم زیادی خودم رو کنترل میکردم تا عکس العمل ناشایستی رو این دختر بچه
نازک دل انجام ندم … با خشم آرومی لب زدم:

– سگم نکن بهار … سگ بشم هار میشم میفتم به جون خودت … کاری که میگمو بکن اعصاب مصاب ندارم بشینم با تو بحث کنم … زود باش.

دوباره مثل قبل وحشیانه داد زد :

– تو که خودت سگ هاری الان دیگه میخوای چی بشی که منو ازش میترسونی ؟ من نمیام کیان من نمیام با تو … من به گور هفت جد و آبادم خندیدم که پامو تو خونت گذاشتم که حالا داری واسم خط مِشی …

چنگ زدم به بازوش و اون رو به طرف خودم کشیدم … تنش تو حصار دستم میلرزید و مردک چشمهای ترسیده و نگرانش تو چشمهام ثابت زل زدن .

با نگاه گردشیم رو تموم اجزای صورتش ، دندون روی هم سابیدم و گفتم :

– ادای دخترای سلیطه رو واسه من در نیار که اون زبونتو قیچی میکنم ! چه دردی به جونت انداخته که داری اینجوری عَر میزنی و گریه میکنی ؟ فکر کردی من خرم ، من بوی جنس نَرو از کیلومتری دور ناموسم حس میکنم ، تا نفهمم امشب چی بینتون پیش اومده دست بردارت نمیشم بهار …

آب دهنش رو با ترس و محسوس وار قورت داد ولی سعی کرد خودش رو از تک و تا نندازه و یه جوری وانمود کنه که به ظاهر خونسرد و عادیه ولی فقط من تمام احساس این دختر رو میشناختم … میدونستم که این سوسو کردن چشمهاش از یه وحشت بزرگ سرچشمه میگیرن …

با خونسردی تصنعی آروم لب باز کرد و گفت :

– من اصلاً سهیل رو ندیدم میخوای باور کن میخوای نکن … تو هیچ نسبتی باهام نداری که همش ناموس ناموس میکنی .

نمیدونم فشار دستم روی بازوش تا چه حد زیاد بود که صورتش از درد تو هم مچاله شد … بازوش رو کشیدم و به جایی که لباسهارو پرت کرده بود هلش دادم و با خشم گفتم:

– شوهرت نیستم ، پسر عموت که هستم ،من رگ غیرتم داره میترکه بیشعور ،تو به من میگی هیچ کارم ؟ برم گورمو گم کنم تا هر بیشرف دیوثی از راه رسید بیاد ناموسمو اَنگولی بده …
با گریه داد زد :

– خفه شو کثافت .

انگشتم رو بالا گرفتم و تهدید وارونه گفتم :

– بهار به امام حسین بخوای اعصابمو بیشتر بهم بریزی میرم یقه اون سهیل عوضی رو میگیرم طوری میزنمش تا امشب به جا جشنش مجلس عزاشو بگیرن ‌… زود باش بپوش تا شهیدت نکردم.

چند ثانیه با سکوت و اشک بهم خیره شد و بعد آروم لباسهاش رو پوشید … بهروز از پشت سر شونه م رو گرفت ، به طرفش پیچیدم ، با ملایمت گفت :

– آروم باش کیان … چرا الکی حرص میخوری ؟ تو که از چیزی خبر نداری ، شاید داری اشتباه میکنی ؟

دستش رو با عصبانیت پس زدم ، اصلاً حرکاتم دست خودم نبود ، داشتم از خشم زیاد خفه میشدم که دلم میخواست از ته دل نعره بکشم و داد بزنم یه چیزی شده که این دختره احمق داره از ترس و وحشت افکار مسخره خودش اون رو ازم پنهون میکنه … وای به حالش …اگه تصوارتم به واقعیت تعبیر بشن تضمین نمیکنم جفتشون رو زنده بذارم.

با همون حال داغون و عصبانیت شدیدم با صدای بلندی داد زدم :

– اگه چیزی نشده پس گریه کردنش واسه چی بود ؟ جفتشون تا منو دیدن رنگ از رخشون پرید انگاری جِن دیدن ؛ مگه من بچَم بهروز … من صدتای اون سهیل زن باز کفتارو میذارم رو نوک انگشتم دورش میدم ، اینا منو میخوان منو دور بزنن ؟ ” رو کردم به بهار و با چهره ای که میدونستم از عصبانیت داره منفجر میشه بهش غریدم “

– راه بیفت تا نکشتمت بهار … راه بیفت که داره خونم به جوش میاد اونوقته که دیگه سگ و ناسگ نمی شناسم…

با استرس و چونه ی لرزون فقط نیم نگاهی به بهروز کرد و با قدمهای نا متعادل و لرزونی راه خروج رو در پیش گرفت .
تو ماشین نشسته بودیم و با یه حال عصبی و خشمگین به رو به رو خیره بودم … فرمون رو میون دستهام سفت فشردم و خشمم از صدای فین فین کردن بهار هر لحظه بیشتر و شدت دارتر میشد.

با اینکه خیلی ازش دلخور و عصبی بودم اما اشکهای مرواریدیه این دختر چموش بی طاقتم میکرد و سخت آزارم میدادن.

با حسی از عصبانیت و ملایمت نیم نگاهی به طرفش کردم و گفتم :

– انقدر گریه نکن ،رو اعصابمی.

رو کرد بهم و مظلومانه و با چشمهایی که از اثرات اشک هر کدوم به اندازه دو تا توپ تنیس شده بودن آروم گفت :

– تو همش اذیتم میکنی، داری آزارم میدی ! از وقتی اومدم خونت هر روز یه بامبول جدید برام میسازی که معلوم نیست چته !

نفسی کشیدم و گفتم :

– بهار خودتم میدونی اون حرومزاده از چه تخم و ترکه ایه، اون بیشرف امشب بهت نزدیک شده ، منم گاگول نیستم که بخوای با این اشکا و هق هق کردنات قضیه رو ماست مالی کنی ، تو یه جمله فقط بگو چیکارت داشت ؟

با گریه نالید :

– هیچی … هیچی … فقط در مورد مجتبی گفت ” گفت خیلی دلش میخواست مجتبی هم تو جشنش باشه “

بشکنی زدم و با ابروهای بالا رفته از تعجب بهش نگاه کردم و تمسخر آمیز گفتم :

– آها … حالا شد … داری کم کم راه میفتی ! تا یکم پیش میگفتی اصلاً سهیلو ندیدی حالا داری میگی در مورد مجتبی باهات حرف زده ؟!

نگاه معناداری به سر تا پاهاش انداختم و با کنایه و خشم شدیدی گفتم :

– به کجاهات دست زد هوم ؟ خوشت اومده که لال مونی گرفتی ؟

با چونه ی لرزون و بغض لب زد :

– حرف مفت نزن کیان … کم چرت و پرت بگو دیگه داری اعصابمو بهم میریزی ؟

با دندون قروچه کردن ،تیز بهش نگاه کردم و گفتم :

– امشب چکت میکنم ، انقدر حالیم هست که اگه یه ناخونکم بهت زده باشه خوب متوجه بشم …

با جیغ و گریه داد زد :

– تو گوه میخوری … گوه میخوری عوضی برو گمشو … ازت بدم میاد انقدر پستی که خیلی راحت به همه تهمت میزنی …

قصد کرد در ماشین رو باز کنه ،سریع قفل مرکزی رو زدم و بازوش رو کشیدم ، با خود زنی و جیغ شروع به ادا در آوردن و کولی بازی کرد :

– ولم کن … ولم کن برم بمیرم …‌ کثافت میخوای با این بهونه به مرادت برسی بعد الکی تقصیرو گردن اینو اون بندازی ؟ نمیذارم دست کثیفت بهم بخوره ، نمیذارم به هوای شهوتی که تو تنت وول میخوره منو با این بهونه خام کنی.

نمیتونستم با رفتارهای تحقیر آمیز این دختر تعادل فرمون ماشین رو درست کنترل کنم ، مجبوراً ماشین رو به گوشه ای پارک کردم و با تشر بازوش رو تکون دادم و گفتم :

– واسه من از این اداها در نیار که میزنم دست و پاهاتو خورد میکنم بهار ! امشب چه غلطی کردی که داری مثل بید میلرزی ؟ ” داد زدم ” هان ؟ چه غلطی کردی ؟

با ترس میون دستهام میلرزید و چونه ی لرزونش مقابل چشمهای خشم زده م خودنمایی میکرد، لحظه ای دقیق به تمام اجزای صورتش چشم دوختم ، با حس اینکه کسی به جز من به این دختر دست زده و یا این لبهای خوش شیرینش رو بوسیده ، خشم درونم صدبرابر شد و ایتبار من بودم که بدنم از عصبانیت و غیرت له شده م داشت میلرزید.

چشم تنگ کردم و با همون حالت خشم و عصبی که فکم رو سفت و منقبض کرده بود محکم لب زدم :

– بهار به خداوندیِ خدا امشب بفهمم اون چیزی که تو ذهنمه و داره مثل خوره مغزمو نابود میکنه واقعی باشه ، من سر تورو با اون بیناموسو گوش تا گوش میبُرَم و جلوی سگ میندازم … گرگ میشم و کسیو که به ناموسم دست زده میدرّمش … فهمیدی ؟

صدای قورت دادن آب دهنش و برق اشکش جواب اولتیماتوم خشمگینم بود …

– امشب با منی … میخوام تمام بدنتو چک کنم‌ … همه بدنتو حتی بکارتت … باید از همه لحاظ مطمئن بشم اونیکه چند روز پیشم گردن و سینتو هم کبود کرده، کار این حرومزاده نیست !
دستهای ظریفش رو، رو سینه م گذاشت و خیلی آروم به عقب هلم داد ، با ترس و برانگیختگی سری به اطراف تکون داد و گفت :

– من با تو هیچ جا نمیام اگه نذاری برم خونم ، امشب یه بلایی سر خودم میارم.

متفکرانه بهش نگاه کردم و گوشه لبم رو جوییدم ، این دختر مرموز یه کاری کرده که میخواد با وحشت و ترسش از من، گفتنش رو پنهون کنه.

لبم رو با زبون تر کردم و دقیق تر بهش خیره شدم :

– تو یه کاری کردی مگه نه ؟ واسه همینم داری اینجوری رفتار میکنی ؟

با لرزش صداش از بغض و ترس آروم لب زد :

– من هیچ کاری نکردم !

– اگه کاری نکردی پس از چی میترسی هوم ؟ طلا که پاکه چه منتش به خاکه چکت میکنم اگه تو راست گفته باشی من …

با مشت بی جون و ضعیفی رو سینه م زد و از بین دندونهاش غرید :

– حرف مفت نزن ، مگه اینکه بمیرم بذارم دستت بهم بخوره عوضیِ پست.

مچ دستش رو گرفتم و به عقب هلش دادم و با عصبانیت و تشر گفتم :

– واسه من سلیطه بازی نکن بتمرگ سر جات …صدات در بیاد یه چک میخوابونم زیر گوشت … یه جور لال شو که عر عر گریه هات هم به گوشم نرسه … حوصله کولی بازیاتو ندارم دکمه استوپتو بزن تا بیشتر عصبیم نکردی ، من روانی بشم کار دستت میدم بهار … لال شو پس.

وارفت و با نگاه متعجب و دلخورش به صندلی تکیه داد ، برام اهمیتی نداشت من قسم خوردم که اگر چیزی بفهمم که با فرضیات ذهنیم سازگار باشه ورق عوض میشه و اون روی سگِ هارم بالا میاد که بهار حتی تو عمرش تصور این چهره م رو نکرده باشه.

با اخطاری که بهش دادم صداش دیگه به گوشم نرسید فقط ریز ریز گریه میکرد ، از عصبانیت داشتم خودخوری میکردم و به خودم لعنت میدادم که چرا امشب این دختر بچه رو با خودم به مهمونی بردم ، من بهش گفته بودم از جفتم جُنب نخوره ، اگه سهیل یه بلایی سرش آورده باشه … آخ که میدم سگهام همه طوره از خجالتش در بیان و حسابی ترتیبش رو بدن.

ریموت رو زدم و با باز شدن در ماشین رو تو حیاط پارک کردم ، به محض خاموش کردن ماشین بهار بلافاصله از ماشین پیاده شد و با قدمهایی شبیه دویدن به سمت ورودیه هال رفت .

در رو باز کردم و سریع گفتم :

– فکر نکن امشب میری تو سوراخ موشت امن و امان راحت میخوابی من تا نفهمم امشب چه غلطی کردی نمیذارم سرتو رو بالش بذاری.

دستی رو هوا به معنای بروبابا برام تکون داد و وارد ساختمون شد … با خونسردیِ ظاهری کامل از ماشین پیاده شدم و پشت سرش داخل رفتم.

این کت شلوار مشکی و کراوات مزخرفم بیشتر بهم حس خفگی میداد با یاد آوری دقایق پیش و اون جشن مضحکانه که حیثیت و آبروم زیر سوال رفت، دوباره سودای غصه م از نو شروع شد … دسته کلید رو آویز کردم و گره کراوات رو از دور گردنم شل کردم و با صدای بلندی گفتم :

– کدوم گوری رفتی بیا اینجا ببینم …

مطمئن بودم به طبقه ی بالا و اتاق همیشگیش رفته … به جای اون ویکی از اتاقش بیرون اومد و با دیدنم با شتاب خودش رو بهم رسوند … انقدر پنچر و بی حوصله بودم که دل و دماغ بغل کردن ویکی رو هم نداشتم … اما میتونست تو این اوضاع در هم بر هم یه منبع آرامش کوچیک برام محسوب بشه.

بغلش کردم و با نوارش و ناز دادنش چند بار سرش رو بوسیدم … بدجوری دلم گرفته بود و همچنان مسرانه تصمیم داشتم از جریانی که بانیه حال امشبم بوده هر چه زودتر سر در بیارم .

بعد از چند دقیقه کوتاه ویکی رو رو مبل راحتیه مخصوصش گذاشتم و به سمت راه پله ای که به اتاق های بالا ختم میشد رفتم.

دستگیره در اتاق رو پایین کشیدم ، در رو قفل کرده بود، فکم منقبض شد و با مشت محکمی تو در کوبیدم و داد زدم :

– این درِ لعنتی رو باز کن بهار … به ولای علی تا یه دقیقه دیگه درو باز نکنی درو میشکنم میام داخل مثل سگ باهات رفتار میکنم.

صداش با گریه همراه بود که گرفته و بی رمق داد زد :

– یه لیوان آب بخور برو بگیر بخواب تا فردا که آروم شدی حرف میزنیم.
لگد محکمی تو در زدم و با صدایی که هر لحظه از خشم و عصبانیتم اوج میگرفت بلند فریاد کشیدم :

– من خواب مرگ برم ،تو راست میگی بفکر منی ؟ تو اگه بفکر من بودی که نمیذاشتی اون عوضی نزدیکت بشه که منو مسخره چیِ اون عوضی کنی !

– نفهم … حیوون … من کاری نکردم چرا زبونمو نمیفهمی.

به در تکیه دادم ، سرم به شدت درد میکرد و اعصابم به حدی رسیده بود که هیچ چیز نمیتونست آرومم کنه مگه اینکه بفهمم هر چیزی که به ذهنم خطوره کرده همش یه خطای ذهنی و یه توهم واهی بودن.

– باز کن این درو بهار … باز کن تا درو نشکوندم.

حرفی نزد ، چند ثانیه و شاید هم چند دقیقه تو همون سکوت بینمون گذشت … من پشت در و بهار از داخل اتاق … صدای نفسهامون و گاهی هم فین فین کردنهاش از گریه، این سکوت سخت رو در هم میشکست … دیگه داشتم کلافه میشدم و قصد کردم با یه لگد محکم در رو باز کنم که بهار لجبازی رو کنار گذاشت و بالاخره در رو باز کرد.

از دیدن چهره غمگین و شکسته ش که زیر لایه ای از اشک ساتر شده بود قلبم به درد اومد ولی شدت خشمم جلوی رحمم رو میگرفت تا بفهمم امشب چی به سر منو زندگیم و ناموس و حیثتم اومده.

هنوز همون لباسهای جشن تنش بودن ، مچ دستش رو گرفتم و به دنبال خودم به سمت راه پله کشیدمش.

– میریم پایین مثل دو تا آدم میشینیم باهم حرف میزنیم … فقط واقعیت رو میگی … وای به حالت بفهمم یه کلمه چرند تحویلم بدی اونوقته که چشممو رو همه چیز میبندم ،کاری که نباید بکنم و انجام میدم …

سر پله ایستادم و برگشتم بهش نگاه کردم ، از ترس مثل بید میلرزید ، با پوزخند خشن و تعصبی گفتم :

– منظورمو میفهمی یا واضح تر برات بگم ؟

گیج و مستاصل بود و تموم اجزای صورتش واکنش ترس رو نشون میدادن ،نامحسوس سرش رو به اطراف تکون داد ،پله ای که ازش پایین تر بودم رو دوباره بالا رفتم و مقابلش ایستادم ، مچ دستش رو محکم تر گرفتم و دست چپم رو دور کمرش حلقه کردم ، هیچ تکونی نخورد و مسخ شده و با همون گیجی و وحشت بهم نگاه میکرد ، سرم رو نزدیک صورتش بردم و با خشم کنترل شده ای کنار گوشش نجوا کردم :

– انقدر میشناسمت که وقتی جنس نفسات عوض میشه میفهمم چه مرگته ، پس هر سوالی که ازت میپرسم مثل بچه آدم جوابمو میدی وگرنه به مرگ خودم یه کلمه دروغ بشنوم همون لحظه لُختت میکنم و به شیوه ای که خودم بلدم جواب حرفامو ازت پس میگیرم.
” بهار “

گیج و درمونده به کیان زل زده بودم … از جمله آخرش تنم یخ کرد و با یه وحشت عمیق تر به نی نی چشمهاش که از درونشون آتش شعله میکشید خیره نگاه میکردم.

چشم ازم گرفت و مثل یه مرده جسمم رو دنبال خودش کشید … پاهام رمق نداشتن، انگار با عجزشون بهم تلنگر میزدن اینجا آخر خطه و تو امشب به آخر خط رسیدی.

چند بار نزدیک بود از پله ها سُر بخورم و به پایین بیفتم، کیان با فشار دستش رو مچ دستم و گرفتن زیر بغلم منو به جایگاهی که برای محاکمه در نظر گرفته بود هدایت کرد.

رو مبل نشوندم ، کت و کراواتش رو از تنش در آورد و رو دسته ی مبل پرت کرد و خودش به سمت آشپزخونه رفت .

به ویکی نگاه کردم که راحت و آسوده روی مبل مخصوصش لَم داده بود … تو این موقعیت حتی به حال ویکی غبطه میخوردم ، حسرت وار با خودم گفتم :

” کاش من الان جای تو بودم ویکی … بدون هیچ دغدغه یا غم و غصه ای کنار مهربون ترین آدمی که امشب به مرز جنون رسوندمش زندگی میکردم … فارغ از هر استرس یا تنشی برای این راز نگفتنیم “

امشب دیگه راه فراری نداشتم و به هیچ طریقی نمیتونستم خشم کیان رو کنترل کنم … کیان امشب میفهمه که دشمنهاش چی به سرِ ناموس و غیرتش بردن …

گلوم میسوخت و سینه م داشت از حرارت و گر گرفتگی آتیش میگرفت .

از گوشه ی چشمم بیرون اومدنش رو از آشپزخونه حس کردم ، نگاه غم بارم رو به سمتش پیچیدم، با یه شیشه نوشیدنی و دو تا لیوان از آشپزخونه بیرون اومد، گوشیه موبایلش طرف چپ گوشش بود ، ظاهراً داشت با کسی حرف میزد، تا صداش واضح به گوشم رسید از نوع حرف زدنش فهمیدم مکالمه ش با بهروزه.

– به تو ربطی نداره دخالت نکن … جرات داری پاتو بذار اینجا ببین چه جوری قلمشون میکن …

شیشه نوشیدنی و لیوانهارو کنار هم رو میز گذاشت ، صاف ایستاد و دست به کمر شد و با نگاه تیزش به من پرخاشگرانه گفت :

– من الان با توشوخی دارم بهروز ؟ حرف زدن من چرنده یا نمیتونی حرفای منو بفهمی ؟

نمیدونم بهروز چی بهش گفت که با عصبانیت شدیدی بلند تر گفت :

– تو زندگیه خصوصیه من دخالت نکن … به تو دخلی نداره … رفیقی ، دوستی ، هر خری میخوای باش اما حق نداری پاتو از گلیمت بیشتر دراز کنی، اینجا حریم منه ، خونه زندگیه منه ، ناموس منه ،غیرت من داره آتیش میگیره که نمیدونم چه بلایی سر زندگیم اومده، تو چی میفهمی، بازم برات توضیح بدم ؟

گوشی رو قطع کرد و با عصبانیت رو میز عسلی پرتش کرد … نفس نفس میزد و با شدت نفسهای عصبیش رو بیرون میداد ، پنجه های دستم رو دامن لباسم فشرده میشدن و انگشتهام رو با استرس رو نوار دورش به حرکت در آوردم.

نگاهی سرسری بهم انداخت و با پوزخند زیر لب غر زد :

– همه شدن وکیل وصی زندگیه من … این از اخلاق رفتارای من زر میزنه اون یارو هم که یه عمر دشمنم بوده یه جوری از اخلاق و خصوصیات زنم حرف میزنه انگار بیشتر خودم باهاش روز و شب گذرونده ….

از گفتنت زنت یه لحظه تعجبم گرفت ، به خودم گفتم شاید منظورش کس دیگه ای هست ، اما با یادآوریه حرفهای سهیل که در مورد خصوصیات شخصیتیم جلوی کیان حرف میزد، فهمیدم منظورش با خودمه ؛ آروم ولی محکم بهش خطاب کردم :

– من زنت نیستم !

همونطور که خم شده بود و تو هر دو لیوان نوشیدنی پر میکرد نگاهش رو به سمتم کشید و با حرص گفت :

– صداتو ببُر بهار وگرنه اینجوری برات میبُرمش .

دستش رو به علامت کتک زدن تکون داد و شیشه رو ، رومیزگذاشت.

با حرص نفسی کشید و یکی از لیوانها رو برداشت و بطرف مبل تک نفره ای که روش نشسته بودم اومد.

لیوان رو رو میز عسلی مقابلم گذاشت و دوباره میز رو دور زد و سر جای قبلیش برگشت.

اول فکر کردم لیوان رو برای خودش آورده و میخواد اینجا بشینه اما با برداشتن اون یکی لیوان و سر دادنش فهمیدم این رو برای من گذاشته .

یه جوری اون مشروب زهرماری رو سر کشیده بود که انگار لیوان آب تو دستشه …

با تعجب و صورت جمع شده م گفتم :

-اینو چرا گذاشتی جلوی من ؟

مشغول پر کردن لیوان بعدیش بود که با لحنی عجیب و هوس آلود گفت :

– قراره بخوریش عزیزم.

از نوع حرف زدنش رعشه به تنم افتاد … سوز و عرق داشتم ، تنم لرز کرده بود ولی گونه هام داغ شده بودن ، پا رو پا انداختم و با صدای لرزونی گفتم :

– من این زهرماری رو نمیخورم بیا برش دار.
همراه با لیوان تو دستش، به عقب رفت و رو مبل دو نفره ی رو به روم نشست .

لیوان روبه لبهاش نزدیک کرد و قبل از سر کشیدنش پوزخند معناداری به صورت ترسیده م پاشید و گفت :

– خب ؟

شونه م رو به بالا دادم و با تکون دستهام گفتم :

– خب که چی ؟

قلوپی از لیوان خورد و با نگاه تیز و برّنده ش به تنم آهسته گفت :

– تعریف کن عزیزم مشتاقم خزعبلات ساختگیتو بشنوم.

سری تکون دادم و سعی کردم با آرامش حرف بزنم ، آرامشی که همراه با خیسیِ عرق بین پنجه های دستم و سوزش گلوم بود .

– اونروزی که بهت گفتم اونا مزاحمم شدن ، اون کسی که رسید و منو از شَر اونا خلاص کرد همین سهیل بود.

سری تکون داد و با تمسخر گفت :

– عجب ! قضیه چه جالب شد ! خب ادامش ؟

آرامشش شبیه آرامش قبل از طوفان بود و من چقدر از دیدن این چهره ی آروم کیان بیشتر از عصبانیتش وحشت میکردم … نفهمیدم کِی لیوان دوم رو هم سرکشید و لیوان بعدی رو پر کرد.

قلبم هری ریخت و از ترس مثل موش آب کشیده مظلوم و درمونده بهش نگاه میکردم … دستش رو تکون داد و بی حوصله از حرفهای من ، با خونسردیه تصنعی گفت :

– ادامه بده خوشکلم دارم گوش میدم.
حتی لحن حرف زدنش سر سختیش رو بهم نشون میداد … ترسیده آب دهنم رو قورت دادم و کمی خودم رو ، رو مبل جا به جا کردم ، دوباره به سختی لب زدم :

– خب سهیل امشب اومد باهام حرف زد گفت … گفت کار خوبی کردی با کیان نامزد شدی ،اینجوری حداقل حواسش به همه چیز هست ، مجتبی که تو زندانه کسی باید باشه که ازت مراقبت کنه که مثل اونروز گیر چند تا آدم لاابال و مزاحم نیفتی … تو خودت تنهایی از پسِ همه چیز بر نمیای باید یه مرد مثل کیان …

با صدای شکستن لیوان شونه هام و حتی صورت و پلکهام هم از وحشت واکنش نشون دادن ، جیغی از ترس کشیدم و بی اختیار از جا بلند شدم و به گریه افتادم.

نعره ی بلندی کشید که من و تموم وسایل خونه از غرشش لرزیدیم :

– واسه من شعر نباف ! من صدتای اون سهیلو خودم درس میدم تو میخوای اراجیف ببندی رو هم، تحویل من بدی که یعنی من اون پدرسگو نمیشناسم ؟ اون بیاد به تو این چرت و پرتارو بگه ؟ بگه خوب کردی با کیان جفت و جور شدی چون یه دختر بچه ای کسی فریبت نده یا اذیتت نکنه ؟ چرا ؟ واسه چی بیاد اینارو بهت بگه مگه توچه نسبتی باهاش داری ؟

با ترس و لرزش صدام از گریه گفتم :

– من خواهر رفیقشم.

بلند شد و یه نعره ی بلند تر کشید ، چشمهام رو از ترس اون صدای بلندش بستم و تنم داشت محسوس وار میلرزید .

– کدوم رفیق ؟ اون نامرد کثیف که خودش دستی دستی داداش پفیوزتو انداخته تو زندون بعد بیاد واسه خواهرش دل بسوزونه ؟ کیو داری خر میکنی بهار ؟ بهار … بهار بقران پوستتو میکنم تو چیکار کردی با خودت ؟

با غصه و گریه نالیدم :

-کیان چرا همچین میکنی ، چرا من هر حرفی میزنم قبولم نداری ؟

سری تکون داد و نگاه عصبیش رو دور تا دور خونه چرخوند ،پشت بند نگاهش خودم هم چشم چرخوندم دیدم ویکی نیست ، حتماً اون هم از ترس صدای کیان الان تو هفت سوراخ قایم شده ، کاش منم یه راهی داشتم تا از کیان فرار کنم ، ازش میترسم ،از یه طرف غصه و بار سنگین خودم مثل بختک گلوم رو فشرده و از طرفی هم کیان با این رفتارهاش داره عذاب هام رو بیشتر میکنه.

یه قدم به سمت راهرو رفت ولی دوباره برگشت ، یه قدم دیگه رفت باز برگشت ،انگار تو تشویش بدی به سر میبرد و نمیتونست با این ازدحام افکار مریضش، درست تصمیم گیری کنه یا حرفی بزنه.

از همون فاصله بهم نگاه کرد … از نگاهش یخ زدم … چون خالی از حس بود و یه چیزی شبیه تنفر درونشون بهم القا میشد .

قدو قواره م رو دقیق نگاه کرد و پوزخند عمیقی روی لبش نشوند ..‌. سر پا ایستاده بودم و تموم تنم از حجم خشم ترسناکش میلرزید … دامن لباسم بین پنجه هام فشرده میشد و مطمئن بودم کلی کثیفی و چروک روی این لباس منحوس از تعریق دستهام به جا گذاشتم.

بعد از دقایقی مرگبار که جونم رو به لب میرسوند، لب باز کرد و با بدترین لحن ممکن به اتاق اشاره کرد و گفت :

– برو تو اتاق … لُخت شو ، بخواب رو تخت تا بیام.

تنم منجمد شد و به خدا که زانوهام بقدری سست شدن که هر آن ممکن بود زیر زانوهام خالی بشه و جلوی چشمهای مغرور و محکمش سقوط کنم …

ناباورانه و از عمق اخطار جدیش، سری به اطراف تکون دادم و با گریه و چونه لرزون قدمی به عقب رفتم ، جلو اومد و بار دیگه حرفش رو تکرار کرد :

– بهت گفتم برو لخت شو تا بیام ! میخوام‌ قبل رابطه اولمون، جفتمون یکم آروم بشیم.

انتظار داشت تو این موقعیت با این پریشونیه و اضطراب بین هر دومون آروم بگیریم ؟ گلوم باز نمیشد تا حرفی بزنم ، هق هق کردنم و اون حال بیچاره وارم هم نمیتونست این آدم سنگدل رو رام کنه …‌

به سمتم قدم برداشت و پوزخند به لب گفت :

– پس اونموقع که خانم خانما خواب میدیدی یکی داره تو خواب مشت مالت میده مفهوم چیز دیگه ایه بوده که منه گاگول خبر نداشتم ؟ به من میگفتی کابوس میبینم ! اونا که کابوس نبوده قربونت برم ،یارو وقتی رد کبودی از خودش به جا میذاره یعنی انقدر بهش حال دادی و بهت لذت داده که اینجوری رو تنت یادگاری مُهر کنه !

با گریه سرم رو به اطراف تکون دادم و لرزیده گفتم :

– به روح مامانم من کاری نکردم کیان !
وحشیانه داد زد و با تکون دستش واکنش تندی نشون داد :

– قسم نخور الکی … من ته ماجرارو از اون چشای لعنتیت خوندم میدونم چه گوهی خوردی که داری پس میفتی ؟

پشتم به دیوار خورد دیگه راه فراری نداشتم که عقب تر برم … از ته دل نالیدم و گریه کردم … اینجا آخر خط بود … آخر خط رسوائی و جدایی منو کیان.

نگاه ترسیده م هنوز روی اون خشم و صورت کبودش بود که از عصبانیت رنگ و رو نداشت … دستش به سمت دکمه های پیرهن سفید رنگش رفت و با زهر خندی مشغول باز کردنشون شد … چشمهام رو بستم نگاه سوزان و بی عاطفه ش آزارم میداد … انگار مثل یه مریضم که رو تخت بیمارستان افتادم و هر آن منتظرم خبر مرگم رو بشنوم … کسی چیزی بهم نمیگه اما حرکات و رفتارهاشون این خبر دردناک رو واضح بهم انتقال میدن و بارها تو مغزم پردازش میشه که تو رفتنی هستی و زمان زیادی تا مرگت نمونده … من میبازم درست تو نقطه ای که میدونم امشب رو تخت کیان و کنار خودش، آبروم به تاراج میره و رازم بر ملا میشه .

صدای لرزون و بم شده ش با نجوای ریزی به گوشم رسید :

– اگه اون چیزی که تو ذهنمه واقعیت نداشت خودم پای همه چیزت هستم … در هر صورت قرار بود مال خودم بشی امشب میخوام واقعیش کنم … اگه بفهمم اون نامرد اونجوری که فکر میکنم بهت نزدیک نشده تو میشی ملکه “من” ، میشی خانم این خونه … اما وای … وای بهار … وای که اگه واقعیت داشته باشن، امشب از من یه هیولایی میسازی که هر روزو هر شب مثل مرگ جلو چشات ظاهر
میشم …

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *