خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 8

رمان معجون پارت 8

رمان معجون پارت 8
5 (100%) 1 vote

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

اون روز هم مثل همه ی روزها تا از مدرسه بیرون اومدم ماشینش رو مقابل مدرسه دیدم.

سونیا یکی از همکلاسی هام که دختر قدو بلند و لاغری بود و این روزها رفت و شد کیان رو زیر نظر داشت تا دوباره کیان رو دید با طعنه و کنایه نیشخندی زد و گفت :

– این پسر خوشتیپه باز اومده دنبالش … الان این دختر بوگندو واسش چُس کلاس میاد و ال و بل میکنه … والله خدا بده شانس همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی.

محدثه که کنارم بود آروم گفت :

– محل نذاریا ولش کن دهن به دهن کسی نشو.

از حرص و حسادت تعریفش از کیان داشتم خون خودم رو میخوردم و از عصبانیت دستهام رو مشت کردم که کف هر دوشون خیس عرق شده بود ،سونیا باز ادامه داد :

– فکر کنم طرف اربابشه، اینم خدمتکار خونشه که همیشه میاد دنبالش … یا شایدم‌ عروسک نیمه شبش باشه که هر شب باید بهش سرویس بده آخه من برادرشو دیدم این ریختی نیست ، ننه بابا هم که نداره دیگه راحت و آزاد هر کاری دلش بخواد میکنه.

هِرو کِر با دوستهاش بهم خندیدن برگشتم و با اخم و عصبانیت به سمتش قدم برداشتم تا دوتا درشت بارش کنم که دست بزرگی از پشت دستم رو گرفت ، با حس دستهای بزرگش فهمیدم کیانِ.

به سمتش پیچیدم و با اخم بهش نگاه کردم ولی بادیدنش و اون ظاهر شیک و مرتبش دلم هری فرو ریخت … آخ اگه بگم هر روز که از سنش میگذره جذاب تر و تو دل برو میشه دروغ نگفتم … چرا فکر نمیکنه میتونه منه دختر بچه رو با این شکل و شمایلش چقدر عذاب بده … عذابی که نمیتونستم کیان رو برای خودم داشته باشم … قلبم از این فکر تیر کشید و آروم دستم رو از بین دست گرم و مردونه ش بیرون کشیدم.

چشمهای وحشیش کیلو کیلو قند تو دلم آب میکردن که از دیدنشون حرارت و گردش خون توتنم راه میگرفت … این پیرهن سفید با خطهای ریز طوسی رنگی که روش بود چقدر به رنگ عسلیه چشمهاش میومد و وای از این قد و هیکلش که تو دلم هزار بار ماشاالله گفتم که با این تیپ مردونه و کمی رسمی که نشون میداد از محل کارش دنبالم اومده دلم رو حسابی میلرزوند.

مرد تیزی بود که لبخند کمرنگی از دید و توجهم به ظاهر خودش، رو لبش جا گرفت ، آروم با سر به ماشین اشاره کرد و گفت :

– بیا بریم تو ماشین.

از حرفهایی که سونیا بهم گفته بود داشتم میترکیدم ، من باید زهرم رو ، روش خالی میکردم اما اومدن کیان مانع حرکت بعدیم شد و درست سر بزنگاه رسید که برای اون لبهام رو خاموش ولی برای خودش زبونم رو تیزو گزنده کرد.

شونه ای بالا دادم و گفتم :
– نمیام میخوام برم خونه ی خودم.
کلافه وار دستی به موهای مرتب و خوش حالتش کشید که غنج دلم رو بیشتر کرد و روبه محدثه گفت :

– تورو خدا قبل اینکه من بیام دنبالش تو یکم تو گوشش بخون که وقتی میام علاف حرفای بی سرو ته این خانم کوچولو نشم .

محدثه گیج و ویج به هردومون نگاهی کرد و با سکوت لب و لوچه ش رو کج و معوج کرد …معذب بودنش رو حس کردم و سریع به کمکش رفتم و رو به کیان گفتم:

– به محدثه چیکار داری من دارم میگم نمیام اون چیکار کنه ! نمیام ..‌. نمیام … نمیام.

محدثه با لبخند تصنعی که من خوب میدونستم اون به جای من حسابی از کیان حساب میبره با گفتن ببخشید من باید برم خونه الان دیرم میشه از هردومون خداحافظی کرد و رفت .

مسیر خونه مون تا مدرسه خیلی راه نبود و همیشه با هم این مسیر رو پیاده رفت و آمد میکردیم ولی برعکس مسیر خونه ی کیان تا اینجا خیلی فاصله داشت.

نگاهی به ساعتش کرد و بی حوصله تر و کلافه گفت :

– بهار من یه قرار کاریه مهم دارم بجنب یالا ،سر اعصابم نباش.

کوله م رو روشونه م جا به جا کردم و تخس و لجباز دست به سینه شدم ، نگاهی به بچه های دیگه انداختم که با همراهیه دوستهاشون یا شخصی از خونوادشون از مدرسه دور میشدن ؛ سونیا یا همون لک لک خانم هم با دوست مارمولکش به ما نیم نگاهی انداخت و رفت ، آدم تلافی کردن بودم و به موقعش جواب حرفهای نیش دارش رو بهش میدادم ،با تخسی دوباره به کیان گفتم :

– نمیام کیان تو هم لطف کن دیگه دنبالم نیا … آبرومو جلو همه بردی ؛وقتی دنبالم میای همه مسخرم میکنن میخوام برم خونه ی …

جلوی همه دستم رو کشید و به دنبال خودش سمت ماشین برد …

از حرص و لجبازیه سرسختی سعی میکردم دستم رو از بین دستش بیرون بکشم و پاهام رو با زور رو آسفالت میکشیدم که برگشت و خشن گفت :

– چرا نمیای ؟ هان ؟ چون اون دختره ی بزغاله دو کلمه زر مفت زده میگی نمیام ؟ من هر بار باید با تو چونه بزنم ؟ هنوز نمیفهمی وقتی یه چیزی میگم باید آویزه ی گوشِت کنی که هر بار نیاز به تکرار کردنش نباشه ؟

در ماشین رو باز کرد و به حالت هل دادن توماشین هلم داد و گفت :

– یاالله بشین ببینم نیم وجبیه فسقلی … هی که من باهاش راه میام این بیشتر زبون در میاره … میگه مسخرم میکنن ! به جهنم که مسخره میکنن مگه من واسه دل و حرف مردم زندگی میکنم !

به حالت قهر و عصبی بهش نگاه کردم و گفتم :

– کر بودی نشنیدی چه جوری مسخرم میکرد میگفت این پسر خوشتیپه اربابشه اینم خدمتکار خونشه یا شایدم مال …

از دیدن لبخند رو لبش حرصم گرفت، حتماً داره ذوق میکنه که اون سونیای بیریخت ازش تعریف کرده و حس حسادت من تحریک شده.

با مشت به بازوش زدم و گفتم :

– من دارم میگم مسخرم کردن تو به اون تیکه ی اول جملم ذوق میکنی و میخندی ؟

– خب بگن … بذار هر کی هر غلطی دوست داره بکنه و بگه … اصلا بخودت نگاه کن ببین در شانت هست بری با یه چوب خشک کن که فوتش کنی یه متر عقب میره، یکی به دو کنی !

شمرده شمرده و با حرص بیشتری گفتم :

– نمی … خوام … بیام … خونَ …

انگشتش رو جلوی لبها و بینیش گرفت و با چشمهای درشت شده گفت :

– هیییییس … طاقتم طاق شده بهار یه موقع دیدی جلوی همه اینا یه کتک مفصل بهت میزنم که دیگه رو اعصابم یورتمه نری.

ازش بعید نبود که حرفی رو که میرنه عملی کنه … وحشی بودن و تحکمش بهم ثابت شده بود … باز هم طبق معمول این یک هفته لال شدم … لال یعنی لال ها … یعنی تو طول مسیری که به سمت خونه میرفتیم هر چی کیان حرف زد هر چی کرم ریخت ، ادا در آورد و هر چقدر آوانس و نخ داد اونم بطور غیر مستقیم و با همون غرور همیشگیش من باز هم با همون حالت بُق زدگی لالِ لال بودم .

رسیدیم خونه سریع در ماشین رو بازکردم و پیاده بشم دیدم اونم از ماشین پیاده شد.

با تعجب برگشتم نگاهش کردم؛ دردگیر ماشین روزد و با ابروهای مچاله شده تو هم گفت :

– چیه چرا اینجوری نگام میکنی ؟

با تمسخر دست و شونه م رو تکون دادم :

– تو که یه جلسه ی مهم داشتی گفتی الان دیرم میشه ؟ مگه نمیخواستی برگردی شرکت ؟

به طرف در خونه اومد تا در رو باز کنه ، با هر قدمش و اون ژست شیک و مردونه ش دلم زیرو رو میشد که به هیچ طریقی نمیتونستم نگاهم رو از عطش دیدنش دور کنم.

کنارم ایستاد و کلید رو تو قفل در چرخوند ،چشمک ریزی زد و با تک خنده ی شیطون و جذابی گفت :

– تو نمیخواد نگران کارای من باشی زود بیا یه چیزی ردیف کن بخورم تا خودتو بجای غذا نخوردم .
با ابروهای بالا رفته با هم وارد خونه شدیم؛ من جلوتر از اون راه میرفتم و اونم پشت سرم میومد ،اما حدس میزدم با اون چشمهای تیزش شبیه یه شکارچی باشه که هر آن بخواد شکارش رو خیلی ماهرانه غافلگیر کنه.

خبری از مش رضا نبود ،برگشتم و نگاه دقیقش رو رو اندام ظریفم که تو مانتوی مدرسه ای پنهون شده بود شکار کردم.

تا نگاهم رو دید خودش رو جمع و جور کرد ؛ گاهی اوقات از رفتارهاش تعجبم میگرفت کیان با این سن و اون همه دخترهای هزار رنگی که دوروبرش بودن چرا در مقابل من انقدر سست عنصره ؟ یه جوری که انگار تا حالا دستش به یه زن هم نخورده که با بودنم توی این خونه و دیدنم هر لحظه بی تابترم میشه !

تو دلم گفتم بهارِ خنگ خب دوست داره، ندیدی اون شب بخاطر اون کبودی ها چه جوری تارهای صوتی و حنجره ش رو پاره میکرد ! الان هم با اینکه یه هفته از اون قضیه گذشته ولی هر دفعه که یادش میاد زندگی رو واسه تو و خودش زهر میکنه.

نگاه ماتم رو که دید دستی تکون داد و گفت :

– ایستادی بِروبِر چیو نگاه میکنی ؟

نگاهی به دورو اطراف چرخ دادم و گفتم :

– مگه مش رضا خونه نیست؟

کفشهاش رو از پاش در آورد و تو کمد جا کفشی گذاشت و همزمان گفت :

– میبینی که نیست … میخواست با عیالش بره مسافرت منم بهش آف کار دادم.

به سمت نشیمن خونه رفت و برای ویکی سوتی زد، ویکی با دو از اتاق مخصوصش که زیر پله ها قرار داشت بیرون اومد و به سمت کیان دوید.

این سوت زدن جز اسرارشون بود ؛ همین یعنی صدا زدن ویکی و طلب در آغوش کشیدنش توسط کیان، که با چه خودشیرینی و علاقه ای خودش رو تو بغل کیان گم میکرد.

پیچیدم تا به طرف اتاقم برم کیان از پشت سرم سریع گفت :

– نری بچپی تو اتاقت دیگه در نیای ، بیا یه چیزی درست کن بخورم باید برگردم شرکت کلی کار دارم.

تا برگشتم حرفی بزنم سریع و شاکی گفت :

– هیش حرف اضافه نشنوم بهار ؛مُردم از بس فست و فود و آت و آشغالای بیرونو خوردم تو این خونه چیکاره ای ؟ فقط یاد‌ گرفتی از مدرسه که میای بری تو اتاقت غذاتو هم مش رضا بیاره برات !

یاد اون بیست روزی افتادم که هر روز براش غذا میپختم و کیان موقع ناهار به خونه میومد و بعد از ناهار دوباره بر میگشت به شرکت ؛تو این یک هفته ای که اینجا بودم دست به آشپزی و هیچ کار دیگه ای نزدم ،یه جورایی با اون لج و لجبازی و شاید هم ترسم بخاطر همخونگی و عادت و چیزی فراتر از اون وابستگیه بین هر دومون بود که ترجیح میدادم با حبس خودم تو اون اتاق همه حسهایی که تو دل منو کیان طغیان میکرد رو سرکوب کنم ؛اما ظاهراً صبرش لبریز شده و از قصد مش رضا رو رد کرده تا من کارهای خونه ش رو انجام بدم.

بیخیال نگاه معترضم شد و همونطور که ویکی رو تو بغلش گرفته بود دکمه های پیرهنش رو باز کرد و رو مبل نشست.

سعی کردم خودم رو بی اهمیت نشون بدم و با حرص تصنعی گفتم :

– مگه کلفت آوردی تو خونت ؟ منو به زور اینجا نگه داشتی میخوای کارای خونتو هم انجام بدم؟

بوسه عمیقی به سر ویکی زد که دلم از حسادت ترکید ،سرش رو بالا آورد و با نگاه تیز و وحشیش زل زد به صورتم و سرو دستش رو به معنای “چیه ،چی میگی ؟ بیا برو کارتو انجام بده بچه ،من که میدونم داری از حسادت میترکی تا به جای ویکی تو الان تو بغلم باشی” تکون داد.

نگاه حرارت دارو سوزانش که مملو از یه تمسخر حسی بود باعث شد نگاه ازش بگیرم و بی چون و چرا کاری که ازم خواسته رو انجام بدم.

رفتم تو اتاقم و لباسهای مدرسه م رو با یه بلیز آستین بلند سبز یشمی و یه شلوار راسته ی مشکی عوض کردم.

به خاطر قدو هیکل ریزو میزه و ظریفم اندامم خیلی تو چشم نمیومد اما حداقل اینجوری خودم راحت تر بودم که با لباسهای تنگ و کوتاه مقابل چشمهای پر احساسش جلب توجه نکنم.

خمیر کتلت رو آماده کردم و تو ماهی تابه روغن ریختم تا مشغول سرخ شدن بشم که با حس فشردن دستش رو پشتم سه متر بالا پریدم و با کشیدن هینی شبیه جیغ روغن از دستم افتاد و کف آشپزخونه ریخت.

برگشتم با حرص و عصبانیت بهش توپیدم :

– چرا اینکارو کردی وحشی ؟

هه مسخره ای روی لبهاش نشوند و نشست ظرف روغن نصف و نیمه رو از رو زمین برداشت و با حرص و کلافه شروع به غرغر زدن کرد :

– یه غذا خواستی به ما بدی زدی کوفت و زهرمارش کردی دختره ی دست پا چلفتی.

با حرص و صدای بلندتری داد زدم :

– تقصیر خودته چرا بیشعور بازی در میاری؟

نگام کرد و با اخم و شاکی گفت :

– بیشعور بازی چی کردم ؟ اصلاً دلم خواست سایزشو تو دستم بگیرم.
واقعاً که بیشعور بود … یه بیشعور به تمام معنا که هر از گاهی با دستهاش از این حرکت های زشت رو جای جای تنم پیاده میکرد یا عمداً خودش رو بهم میچسبوند و بعد هم خیلی راحت میگفت ببخشید اشتباهی بود خواستم رد بشم تو جلوم بودی !

به همین سادگی همه چیز رو ماست مالی میکرد و حتماً فکر میکرد منم بخاطر سنم خیلی احمق و کودن باشم .

– ببین چه گندی زدی بهار خانوم ! وقتی کارو بدن دست یه بچه همین میشه دیگه ، چهار تا کتلت میخواستی سرخ کنی زدی آشپزخونه قشنگمو ترکوندی تو هم.

جای دستش هنوز رو قسمت پشتم گز گز میکرد ، به هر جای تنم دست میزد از حرارت دستهاش نبض میگرفت و حال عجیب منو قلب زبون نفهمم رو با هم درگیر میکرد.

زل زده بودم به صورتش ؛ صورت خواستنی و جذابش که با اون لبخند ملیح شیطنت چهره ش رو چند برابر میکرد ، با هر نگاهی که به صورتش میکردم دلم هزار بار فرو میرخت ، آوار میشد و دوباره از نو برای تپیدن این حس لعنتی تو تنم جون میگرفت .

کیان بی توجه به حال و روز من مشغول تمیر کردن کف آشپزخونه شد و با نوچ نوچ کردن زیر لب آهسته گفت :

– گند بزنن این شانس مارو، اومدیم باهاش یه شوخی کنیم مثل این اسبای وحشی دو لگدی رفت تو پرو پاچمون و گوه زد به این خونه زندگی !

با حرص خوردن هاش ته دلم قهقهه میزدم اما با خشم ساختگی گفتم :

– حیوون هم خودتی … اصلاً خوب کردم … دفعه ی دیگه از این حرکتا در بیاری بدتر میکنم.

نگاهم کرد و با ریز کردن چشمهاش و مکث کوتاهش نفسی کشید و گفت :

– اونارو سرخ کن تا شهیدت نکردم بهار ؛ کار تراشیدی واسه من میخوام برم شرکت کوفتی کلی کار دارم یه ناهار ازت خواستم ببین چی شَلَم شوربایی درست کردی !

با حرص بیشتری به کابینت تکیه زدم و بدون اینکه مشغول سرخ شدن بشم بیخیال گفتم :

– خودت کلاً تنت میخاره ببین میتونی مثل بچه آدم یه جا بشینی یا این خمیر کتلتو هم پخش کنم تو صورتت !

پوفی کشید و از جا بلند شد ، یه سطل آب و کف درست کرد و تِی آورد و کف آشپزخونه چرب و چیلی رو تمیز کرد منم دست از لجبازی هام برداشتم و کتلت های کوچیک و خوشمزه ای که سرخ کرده بودم رو کنار گوجه و خیارشور تو ظرف چیدم و رو میز گذاشتم ، سبزی خوردن و پارچ دوغ رو هم رو میز گذاشتم که کیان هم کارش تموم شد و بطرف میز اومد .

با دیدن میز چشمهاش برق زدن و سوت کشداری زد و گفت :

– اوف خیلی وقته دست پختتو نخورده بودیم بهار خانم.

تو دلم نوش جانی گفتم ؛ خب زیادی شکمو بود و منم بابت این ذوق کردنهاش برای دست پختم و غذایی که براش درست میکردم دلم غنج میرفت.

با کشیدن نفس آروم و لبخند ریزی که از تعریف و ذوق زدگیش رو لبهام نشسته بود، اتمام قهر و جواب تشکرش رو دادم.

رو صندلیه رو به روم نشست و با چه هول و شتابی شبیه این قحطی زده ها مشغول غذا خوردن شد.

یه لیوان دوغ پرکردم و جفت بشقابش گذاشتم تا اگه خدایی ناکرده با این هول و اشتیاقی که تو غذاخوردن داره لقمه پرید تو گلوش این لیوان دمِ دستش باشه.

قلوپی از لیوان دوغ خورد و با دهن پری که لقمه ی پرملاتی تو دهنش گذاشته بود گفت :

– فردا شب دعوت شدم به یه مهمونی ؟ تو هم همراهم میای ؟
با لودگی پرسیدم :

– مهمونی کیه ؟

یه جوری خودم رو نشون میدادم که میل چندان به همراهی کردنش ندارم ، من هیچوقت تو مهمونی بزرگترها دعوت نشده بودم ، تنها مهمونی هام دور همیه دو نفره یا نهایت سه نفره ای بود که با محدثه یا یکی دیگه از دوستام میگرفتم که با چند تا قِر دادن و رقصیدن کلی خوشگذرونی میکردیم ، اما هیچوقت اجازه نداشتم تو جشن هایی که مجتبی میرفت یا مهمونی هایی که تو خونه میگرفت و دوستهاش رو دعوت میکرد شرکت کنم، اما امروز کیان ازم میخواست همراهش باشم ، یه حس عمیق از خوشحالی و کنجکاوی دیدن این جور مهمونی ها بهم دست داد که لبخند پهنی رو لبم نشست.

کیان لقمه ی دیگه تو دهنش چپوند و با شیطنت و شوخی گفت :

– جمع کن نیشتو ، چه ذوقی میکنه بچه پرو !

اخم ساختگی کردم و گفتم :

– کوفت … اصلاً هم ذوق نکردم مگه مهمونی ندیدم … حالا کی خواست بیاد !

مشت پر پشتی سبزی خوردن، پشت بند لقمه ش تو دهنش به زور جا داد ، یه جوری با ولع یا بهتره بگم وحشیانه غذا میخورد که هر کس ظاهرش رو میدید باور نمیکرد این موجود با این شکل و شمایل و قیافه ی جنتلمنش سر سفره و غذا خوردن شبیه یه گودزیلا رفتار کنه .

با جوییدن و صدای زمخت شده ای گفت :

– گردن آدم دروغگو … تو سن رشدی کم دروغ بگو حداقل دماغت کِش نیاره خرج عملشو بندازی گردنم … ذوق کردی دیگه چرا میگی نکردم … آخه این مهمونیا فرق دارن عسلکم … فکر کنم جشن عقد و عروسی باشه همونی که تو ذهن شما دختر بچه ها زیادی وول میخوره.

با غیظ نگاه ازش گرفتم که از پشت میز خودش رو کش داد و لپم رو با یه فشار محکمی میون انگشتهاش کشید.

سرم رو عقب کشیدم و با حرص غر زدم :

– اَه نکن … لپمو کندی کیان !

با حرص دوباره سر جاش نشست و شروع به تیکه انداختن کرد :

– میگم این شال و روسری و این همه لباس بیریخت و بدقواره میپوشی منظورت چیه ؟ میخوای یه دفعه یه چادر هم بنداز سرت که قشنگ تیپت تکمیل بشه بعد بشین جلوم ، درس علوم دینی یادم بده.

لقمه ی کوچیکی که گرفته بودم رو تو دهنم گذاشتم و آروم گفتم :

– نامحرمی.

پوزخند صدا داری زد و با پروئی و خصم شدیدی گفت :

– اونی که مِک زده تو گردنت چهل جا از خودش رد گذاشته تا غیرت منو بترکونه نامحرم نبود اما من شدم نامحرم !

چند ثانیه با حرص و عصبانیت بهش نگاه کردم و بعد از سکوتم معترض و شاکی بهش گفتم :

– تو چرا هر دفعه دستت به جایی بند نمیشه پای اون مسئله رو وسط میکشی ؟

با یادآوریه اون قضیه ظاهراً اشتهاش رو از دست داد چون صندلی رو کنار کشید و از پشت میز بلند شد و با تحکم و جدیت به چشمهام نگاه کرد و گفت :

– چون اون اراجیفی که تحویلم دادیو هنوز نتونستم باور کنم … اصلا هر طوری حلاجیش میکنم تو کَتم نمیره یارو از این همه جا رو سینت هم رد بذاره .

دوباره همون ترس و ناامیدی به سراغم اومد ، فکر کردم بیخیال شده ، نه تنها بیخیال نشده ، هربار با کوچکترین حرفی اون دروغ هارو تو فرق سرم میکوبه تا بهم بفهمونه :

” فکر نکن میذارم قسر در بری یه چیزی شده و تو ازم پنهونش کردی اما من شبیه خودت بچه نیستم که اون چیزهایی که گفتی رو الکی باور کنم “

چند قدم از میز فاصله گرفت با حرص و خشم زیر لبی گفتم :

– به جهنم اصلاً باور نکن تا خودت از حرص و عصبانیت بترکی.

نگاهم روبه جهت مخالفش دوخته بودم و با جوییدن لب زیریم داشتم خودخوری میکردی که با صدای یه شی شکستنی هینی کشیدم و با ترس از جا پریدم.

با پیروزی به منو شاهکارش نگاه کرد و نیشش رو سه متر باز گذاشته بود؛ ابرویی بالا داد و گفت :

– دفعه دیگه از حرص خوردن من حال نکن … چون بدجوری حالتو میگیرم عزیزم.

با عصبانیت و تن لرزونم که بخاطر ترس صدای اون گلدون شکسته شده بود بهش توپیدم :

– بخدا تو مریضی کیان ، سادیسم داری.

خندید و گفت :

– روغنارو من تمیز کردم خورده شیشه هارو تو جمع و جور کن … من دارم میرم شرکت قبل از اینکه بیام زنگ میزنم آماده باشی که ببرمت واسه مهمونیه فردا خرید کنی.

زیر لب با عصبانیت گفتم :

– گم شو برنگردی …

سوتی زد و با شیطنت چشمکی به حرص و عصبانیتم پاشید و گفت :

– دارم میشنوم چی میگی … یه کاری نکن شب بیام ناکارت کنما !

سکوت رو به اعتراض ترجیح دادم ، در مقابل کیان سکوت کردن همیشه کار ساز تر بود ،کوتاه خندید و چشمک دیگه ای به روم زد و گفت :

– وقتی چموش میشی خوردنی تری … کمتر از این رفتارها در بیار که منو هوایی نکنی یهویی شکارت کنم.

با چشم و ابرو به در هال اشاره کردم و باحرص گفتم :

– جلستت دیر میشه .

پشت اپن ایستاده بود و با لبخند جذابی حرص خوردنم رو تماشا میکرد، لب زیریش رو به دندون گرفت و آروم زمزمه ای زیر لب کرد که صدای زمزمه ش رو خیلی خفیف شنیدم.

” ببینم میتونی با این عشوه هات یه کاری کنی من امروز بیخیال اون شرکت و جلسه بشم یا نه “
کجای رفتارهام عشوه داشت ، من که به جز حرص خوردن رفتار دیگه ای نداشتم ، حتی لباسهای تنم به قول خودش لباسهای بیریختم هم تو دل برو نبودن که تعبیر حرفش رو برای نگاه موشکافانه ش به تن و هیکلم بندازم … وقتی با این خیریگی و این حالت چشمهای شرورش بهم زل میزنه ، حس میکنم تو کامش اسیر شدم و شبیه یه معجون انرژی زام که با جرعه جرعه نوشیدنم نشاط و لذت زندگی بهش دست میده، یه حس تکرار نشدنی برای هر صحنه از این خوشی ها که با دیدن این رویِ چهره ش حتی خودمم از این انرژی و لذت بی نصیب نبودم و هر لحظه کنارش سرمست میشدم.
“کیان “

با بهروز تو اتاقم نشسته بودیم و سرخوش از اون جلسه ای که به خوبی به اتمام رسوندیم داشتیم قهوه و کیک عصرونمون رو میل میکردیم ، این موفقیت های هر روزم رو مدیون اون لبخند فنج کوچولوم بودم ، که هر بار با لبخندش یه انرژی مضاعف بهم میداد که کارم رو با قدرت بیشتری انجام بدم.

– راستی فردا شب میای مهونی ؟

سوال بهروز تازه منو به یاد فنچ کوچولوم انداخت که قراربود برای خرید ببرمش بازار تا هر چیزی که لازم رو داره تهیه کنه ؛ دل تو دلم نبود که میون اون همه آدم قراره یه کِیس کوچیک و ظریف رو همراه خودم به جشن ببرم ؛ چقدر از بابت اومدنش ذوق زده بود و در جواب همراهیم لبخند پت و پهنش رو بهم هدیه کرد.

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با بالا بردن ابروهام سریع گفتم :

– اوه باید برم بهارو ببرم خرید کنه اگه نمیگفتی پاک یادم میرفت.

بهروز لم داده بود رو کاناپه ،ظاهرش خسته به نظر میومد که با بی حوصلگی لبی کِش داد و گفت :

– ولی راستی راستی بندش کردی تو خونه خودت … نمیخوای مجتبی رو در بیاری ؟

دستی به صورتم کشیدم ، منم مثل بهروز خسته بود اما بیشتر دلم واسه دیدن دختر چموشم بیقراری میکرد که هر چه زودتر میخواستم دوباره ببینمش ،سربه سرش بذارم و تن خسته م رو با لبخندهای یواشکی و حرص خوردن های تصنعیش آروم کنم.

سرم رو تکون دادم و گفتم :

– فعلاً که نه … بده سرخر ندارم واسه خودم راحتم … درش بیارم که هر روز برام یه آش چند وجبی روغن دار بپزه !

– خب گناه داره احمق تو بهش قول داده بودی ، این نامردیه … درش بیار تا از اون خراب شده خلاص شه.

نوچ بلند بالایی کردم و گفتم :

– خودش اشتباه کرده خودشم باید جور بکشه منو سَنَنه … بیارمش بیرون که میشه یه گوله آتیش میفته وسط زندگیم.

بهروز کیک رو تو دهنش گذاشت و با صدای بم شده ای هنگام جوییدن پرسید :

– بهار چیزی نمیگه ؟ اون که از اولش با شرط مجتبی پا تو خونت گذاشت !

دستهام رو، رو پشتیه مبل از دو طرف باز کردم و با حرص و شاید هم عصبانیت که خاطره اون شب دعوامون رو بخاطر دیدن اون کبودی ها برام تداعی میکرد آروم گفتم :

– فعلاً باهاش کنتاک بستم از وقتی اومده جرات نکرده حرفی از مجتبی بزنه .

بهروز با تعجب نگاهم کرد و گفت :

– چی شده مگه ؟

دست راستم رو تو موهام کشیدم و گفتم :

– هیچی بابا بیخیال.

بهروز میدونست اگه نخوام در مورد یه موضوع باهاش حرف بزنم دیگه نباید سوال اضافه ای در مورد اون موضوع ازم بپرسه، با آهان گفتنی در جوابم سرش رو تکون داد و دوباره پرسید :

– پس زندی رو چیکار میکنی ؟ بهت زنگ نزده؟

بی اختیار خنده م گرفت و پق زدم زیر خنده و میون خنده م گفتم :

– آخ نمیدونی چقدر سرکارش گذاشتم بیچاره رو ، هر روز زنگ میزنه منم هر روز امروز فرداش میکنم بهش گفتم کارم جایی گیر کرده یکم بیشتر مهلت بده اونم فقط میگه چشم آقا کیان چشم … بهرحال سرش زیر دستمه کارش با من راه میفته هر چی میگم مجبوره بگه چشم‌.

بهروز هم مثل خودم خنده ی کوتاهی کرد و گفت :

– اوه اوه دهنشو سرویس کردی پس.

سری تکون دادم و به تائید گفتم :

– آره یه چیزی تو هم مایه ها شایدم بدتر …

بهروز فنجون قهوه رو به لبهاش نزدیک کرد و گفت :

– تو که نرفتی به مجتبی سر بزنی اینو مطمئنم اما بهار چی اونم نرفته ؟

دستم رو از روی پشتیه مبل برداشتم و خیلی آروم رو رون پام ضربه زدم ، یکی از عادت هام بود که موقع حرف زدن و بی حوصلگی این حالت رو انجام میدادم.

– تو این یه هفته ای که خونمه نرفته اما میگفت اون دوماه مرتب بهش سر میزده همه امیدش هم من بودم که هر چه زودتر واسه آزادیش برنامه هامو جفت و جور کنم.

بهروز پوزخندی زد و با لب کج شده ش گفت :

– چقدر هم که تو واسه این بنده خدا تلاش کردی … سودجوی منفعتی ! فرداشب با کی میای مهمونی ؟

بهش نگاه کردم از همون نگاههایی که بهش بفهمونم وقتی خودت میدونی و مطمئنی قراره همراه کی بیام چرا بی دلیل ازم سوال میپرسی ؟

ظاهراً متوجه منظورم شد چون سر و گردنش رو کمی کج کرد و با حالت تعجب سریع پرسید :

– نگو میخوای با بهار بیای ؟

فنجون قهوه م رو رو میز گذاشتم و از مقابلش بلند شدم ،همون طور که به سمت میزم قدم برمیداشتم در جوابش اوهوم کشداری هم گفتم که صدای معترض و شاکیش بلند شد :

– بچه شدی کیان ؟ میخوای با بهار بیای خودتو خنده زار اینو اون کنی ؟

از این صریح حرف زدن و بی ملاحظه بودنش بدجوری به پَرَم خورد ، پرونده تو دستم ثابت موند و چند ثانیه تیز بهش نگاه کردم ، شونه ای بالا داد و دوباره شاکی تر از قبل گفت :

– کِیس مناسبی برات نیست ، فرداشب کلی آدم میاد ، کلی از این رقیبای فضول و حسودت تا فقط ببین “کیان سلطانی” قراره کیو همراه خودش بیاره میخوای خودتو بندازی رو زبوناشون ؟

صاف ایستادم و با همون اخم و غلظت عصبانیت که سعی در کنترل و پنهون کردنش داشتم ،با تحکم گفتم :

– زندگیه شخصیه منه، به کسی چه ربطی داره ؟
بهروز از روی مبل بلند شد و به طرف میزم جلو اومد و با همون لحن ناخوشایندش که بدجوری اعصابم رو بهم میریخت ادامه داد :

– ربطی نداره ، اینو من میگم تو میگی اما در دهن اونارو که نمیتونی ببندی ، هر کی بهارو ببینه با یه نگاه میتونه بفهمه دختره چند سالشه و چقدر بچه ست .

دست خودم نبود که با عصبانیت و محکم تشر زدم :

– بچه نیست فقط سنش پایینه.

بهروز که منظور حرفم و نوع بیانم رو بخاطر عصبانیتم بخوبی درک کرد، سری تکون داد و با تمسخر و آرومتر گفت :

– آره … آره بچه نیست حق با توعه … فقط سنتون با هم زیاد اختلاف داره ، که قدِ فاصله ی خدا و خرماست.

از حرفهاش حرصم گرفت و یه جوری داشتم حرصم رو، رو وسایل میزم خالی میکردم، تند تند برگه های روی میز رو تو یه پرونده چپوندم و مطمئن بودم قیافم از اخم و گرفتگی حسابی تو هم رفته … بدم میومد کسی مستقیم به فاصله ی زیاد سنیمون اشاره میکرد ، دست خودم نبود و با شنیدن این حرفها حداقل چند روز آرامشم بهم میریخت ،حتی اگه این حرفهارو از زبون خودِ بهار میشنیدم.

متوجه سکوت و واکنش عصبیم بخاطر اون حرفهای نابه جا و زننده ش شد ،میز رو دور زد و مقابلم ایستاد و با ملایمت و آهسته لب زد :

– من منظوری نداشتم نمیخواستم ناراحتت کنم کیان ولی قبول کن بی راه هم نگفتم ، بهار پارتنر مناسبی نیست اگه میخوای میگم‌ گیسو بیاد ، فریال بیاد یکی از این دخترایی که …

پرونده ی تو دستم رو محکم تخت سینش کوبیدم و گفتم :

– واسه زندگیه من تعیین تکلیف نکن ، من خودم تصمیم میگیرم کجا برم ، چیکار کنم یا با کی قدم بردارم ، درسته مثل برادرمی ، رفیق شفیقمی اما حتی تو هم اجازه نداری تو کارام دخالت کنی چون منم که واسه زندگیم تصمیم میگیرم … واسه دل مردم زندگی نمیکنم که خوشیامو به خاطر دل اونا به کام خودم زهر کنم .

به حالت تسلیم هر دو دستهاش رو بالا برد و انگشتشو رو به معنیه بستن زیپ دهنش جلوی لبهاش کشید … هنوز حرص داشتم و اعصابم بخاطر این حرفها کامل بهم ریخته بود … گردن و پیشونیم عرق کرده بودن و من میدونستم این تعریق بخاطر اعصابمه که ظاهراً بهارو بهروز قصد داشتن با نیش زدن و حرفهاشون ، حالم رو ویرون کنن …

باز هم فکرم درگیر فاصله ی سنیه خودم و بهار شد … هر بار که به سیم آخر میزنم و به خودم میگم بیخیال کیان هر چه بادا بادا به بهار نزدیک شو و اونو مال خودت کن ، یه چیزی میشنوم که روزها و ساعتها دوباره بین خودم و بهار به انداره همون فاصله ی سنی فاصله ی عاطفی ایجاد میکنه … یه چیزی شبیه یه سکته خفیف که برای چند دقیقه قلب رو از حرکت میندازه و راه نفس رو مثل الان من به تنگنا میرسونه …

بهروز از اتاق بیرون رفت ، انقدر آشفته و بی حواس بودم که حتی متوجه نشدم کِی از اتاقم بیرون رفته ، حرفهاش نه تنها به مزاجم خوش نیومد حال خوشم رو هم برام پر کردن که حتی حوصله ی بیرون رفتن با موجود یاغی و سرکشم رو نداشتم.

کنار پنجره ایستادم و دود سیگار رو با حرص تو ریه هام دم کشیدم … من عاشق بهارم … یه عشقی که برای خودمم عجیب و غریبه … شاید حق با بهروز باشه من چه جوری بین اون همه دوست و آشنا و رقیب سرسخت که برای زمین زدنم لحظه شماری میکنن ، با یه دختر بچه کم سن‌ و سال رو در روشون قرار بگیرم !
با یه حال خراب برگشتم خونه … بیخیال بازار رفتن و خرید برای مهمونیه فردا شب شدم فکر کنم قیافه ی پکرم به حدی درب و داغون بود که بهار با دیدنم درک این رو داشته باشه چرا خرید و بازار رفتن رو کنسل کردم و نتونستم امروز سر قولم بمونم !

ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم ، خیس بودن حیاط میگفت بهارم امروز یه صفای درست و حسابی به خونه داده و این یعنی شروع دوباره زندگی و نفس کشیدنم بود که در کنار این دختر بچه شیرین زبون و چلوندی همه چیز برام بهتر میشد.

وارد خونه شدم بوی قورمه سبزی همه جای خونه پیچیده بود … خونه م تازه یه صفا و آرامش خاصی داشت که از وجود نازنین این دختر نشات میگرفت ، زندگیم شبیه یه زندگیه واقعی شده بود شبیه اون چیزی که با فکر کردن بهش همیشه دلم رو به رویاهاش خوش میکردم.

از همون جلوی در صداش زدم تحمل نداشتم حتی یک دقیقه دیرتر ببینمش :

– بهاری … بهار خانوم ؟

صدایی ازش نشنیدم ، با دلی بقرار و بی تاب دیدنش زیر لب آهسته غر زدم :

– بازم رفته تو اتاقش ! از دستت چیکار کنم تو آخرش منو میکشی ! باید اون درِ جامونده رو قفل کنم که تا میام نری بکَپی اون تو که خون به جیگر م کنی.

تو نشیمن پذیرائی سرک کشیدم نبود ، تو آشپزخونه هم نگاه کردم به جز قابلمه های غذا رو اجاق گاز که زیر شعله کم قرار داشتن، خبری از کدبانوی ریزه میزه م نبود.

به سمت اتاقم رفتم تا بعد از اینکه لباسهام رو عوض کردم به خدمت این وروجک کوچولوم برسم اما همین که در اتاقم رو باز کردم با زیباترین صحنه ای رو به رو شدم که اگه امکان داشت ، ساعتها ، روزها و حتی ماهها اونجا می ایستادم و بهش زل میزدم و چشمهام رو از این منظره قشنگ سیراب میکردم … به خدا که این دختر بچه جونم بود و بهروز یا امثال اون که نمیدونستن من به هوای همین آدمی که نصف سن و قد و قواره م رو داشت دارم زندگی میکنم و نفس میکشم.

انقدر خواستنی بود و انقدر خواهانش بودم که از تپشهای پرشتاب قلبم به ستوه در اومدم و آروم با مشت روی قلبم زدم تا کمی آروم بگیره … یه جوری معصوم و زیبا تو اون حوله ی تنیه گشاد و بزرگم جا گرفته و رو تختم خوابیده که اگه میتونستم بیدارش نکنم همین الان کنارش دراز میکشیدم و سخت تو بغلم فشارش میدادم.

تکون ریزی خورد و کمی جا بجا شد ، حوله از روی پاهاش کنار رفت و ساق پای ظریف و خوش تراشش رو به نمایشم گذاشت ،از دیدنش تو این وضعیت یه جوری میشدم ، یه جوری خاص که انگار خوشمزه ترین غذای دنیارو جلوت بذارن و بهت بگن حق خوردنش رو نداری و این نگاه کردن های یواشکی بدون حس و لمسش تو آغوشم ،جونم رو به لب میرسوندن.

سریع به خودم اومدم تا قبل از اینکه بیدار بشه چند تا عکس تو همین پوزیشن جذاب و خیره کننده ازش بگیرم.

گوشیم رو از توجیبم در آوردم و ازش عکس گرفتم ، عکس اول ، عکس دوم و سوم و …‌انگار با هر عکس دیوونه تر میشدم که باز هم ادامه بدم… بین اون پوشش تن ظریفش تو حوله قرمزم، سفیدیه پوست گردن و خط سینه ش مشخص بود … بدون اینکه اراده ای رو نگاه سرکشم داشته باشم ، چند دقیقه به جز جز تنش خیره نگاه کردم، وروجک دلبرم حتی هنوز بعضی از اجزای بدنش مثل یه دختر بالغ کاملاً رشد نکرده بودن …لبخند خبیثی رو لبم نشست من قراره با تو چیکار کنم بهار ، با این جثه کوچیک و خواستنیت چه جوری میتونی تو رابطه باهام دووم بیاری ! نه نمیتونم هیچ جوره ازت بگذرم … تو قراره هر روز و هرشب معجون مست کننده و شراب خماری هام باشی.

دست خودم نبود که بتونم الان جلوی خواسته و دیوونه بازی هام رو بگیرم .. آروم کنارش رو تخت نشستم و خم شدم با یه احساس سرسام آور و عمیق گوشه ی لبش رو بوسیدم … یک بار و دوبار … کاش میشد همین الان اون لبهای خوش رنگش رو تو دهنم فرو بدم … اصلاً یه گاز کوچیک و یا مکیدن شیره ی لبهاش تا از اون شیره و شهدش نفس تازه بگیرم.

خیلی آروم و پر خواهش زبونم رو رو لبش کشیدم که کمی تکون خورد اما باز هم بیدار نشد ،بوسه ریزی به لبش زدم و قبل از اینکه منو تو این موقعیت دستگیر کنه و اعتمادش نسبت به خودم و اومدنش تو این اتاق و یا خیلی چیزهای دیگه رو ازش سلب کنم سرم رو عقب کشیدم.

چشم گردوندم رو نقطه به نقطه اجزای صورت قشنگش که انگار خدا هر کدوم از این اجزارو به بهترین نحو طراحی کرده بود تا دل بردن و جون کندش سهم من باشه.

دستم روی موهای بلندش کشیدم، موهاش هنوز نم خیسی داشتن، آروم شروع به نوازش دادنش کردم و با هر نوازشش چشمهام از شوق زیادی خمار میشدن و لبخندم مساویه اون تپشهای تند قلبم تموم احساسم رو به این دختر فاش میکردن.
سرش تکون خورد و چشمهاش رو باز کرد ،سریع دستم رو عقب کشیدم اما ظاهراً اون گرمای دست و نوازشم رو زودتر از عقب نشینیم شکار کرده بود .

چون با پوزخند ریز و صدای خماری از خواب گفت :

– تو هر شرایطی باید کرماتو خوب خالی کنی !

خنده م گرفت با حرصی که نمیتونستم بیشتر از این بهش نزدیک بشم چنگم رو تو موهاش فرو بردم و اونارو بهم زدم و سرکار خانوم تازه یادش اومد که الان بدون روسری و با یه حوله ی کج و کوله شده روی تختم دراز کشیده .

با کف دست رو پیشونیش زد و سریع نیم خیز شد و گفت :

– وای خاک برسرم …

به من نگاه کرد که داشتم با لبخند بهش نگاه میکردم ، خودش رو جمع و جور کرد و پتو رو رو پاهاش کشید و با اخم و تشر گفت :

– کیانِ بیشعور از کِی ایستادی اینجا با اون چشمای هیزت سانت به سانتمو وجب میکنی ؟

– اوووهو … حرص نخور حالا … نگفته بودی نگاه کردنم جز قوانین دو زاریته که من جلوی چشمامو بگیرم … شانس آوردی فقط نگات کردم !

با چشمهای گشاد شده نگاهم کردو به کمدم اشاره ای زد و گفت :

– یه دست لباس بهم بده بعد برو بیرون دیگه داری خیلی پرو میشی.

به من میگفت پرو ؟ من پرو بودم که با تموم خواستنش جلوی خودم رو میگرفتم و بهش نزدیک نمیشدم ؟ اصلاً چرا باید به قوانین مزخرفش اهمیت میدادم ، این دختر که قراره تا آخر عمر مال خودم باشه چر دارم تموم احساسم رو تو خودم دفن میکنم که هر روز از این خوشی ها دور بشم ؟

ریزبینانه بهش نگاه میکردم ،نمیدونم از تو نگاهم چی میدید و یا چه اندازه خبیث بودم که آب دهنش رو با ترس قورت داد و کمی خودش رو به عقب کشید.

انگشتش رو جلو صورتم بالا گرفت و با صدای لرزونی اخطار داد :

– کیان به جون خودم اگه نزدیکم بشی همین الان وسایلمو جمع …

طاقت نیوردم که اخطارش رو کامل بگه ، سریع بازوش رو چنگ زدم و رو تخت انداختمش و خیلی سریع روش خیمه زدم.
با ترس زیر تنم نفس نفس میزد، چشمهاش از نگاه به چشمهای خمارم ترس و دلهره داشتن ، بالاخره بعد ازیک هفته امروز کمی به مرادم رسیدم ، بوسیدنش ، لمسش و حالا چفت شدن تن هامون ،هر چند بین یه خروار لباس و حوله بودیم ولی باز هم دنیایی برام ارزش داشت.

دست های سردش رو روسینم گذاشت، نگاهم به سمت دستهای کوجیکش کشیده شد ، مگه با این دستهای کوچیک و ظریفش میتونست حتی یک میلی به عقب هلم بده ؟

با ترس و صدای لرزونی گفت :

– برو عقب !

اولین حرکت رو زدم ، صورتم رو پایین بردم و یه بوسه ی ریز به چونه ش زدم ، سرش رو عقب کشید و با وحشت نالید : کیان !

با عقب کشیدن سرش همزمان لبهای سمجم رو پوست گردنش قُل خوردن.

آخ محتاج این بودم که یه روز با آرامش و خواست بهار، تن نحیفش رو تو همین حالت و همین چهارچوب بغلم نگه دارم و صدای نفسهاش با آخرین ولوم تو اتاق بپیچه.

نفس زدن هاش رو دوست داشتم چون منو بیشتر مغلوب میکردن که کارم رو ادامه بدم .

با همون ترس و حالت نفس زدن ملتمس وار نالید :

– کیان تو رو خدا پاشو این شیطنتای مسخرتو جمع کن!

سرم رو تو گردنش فرو بردم ، بوی شامپو و بوی تنش حس هام رو قلقک میداد با نجوای آرومی رو پوست گردنش لب زدم:

– چرا ازم فرار میکنی ؟

سینه ش زیر حجم سینه پهنم بالا پایین میرفت و با صدای گرفته ای جواب داد :

– فرار نکردم، ما با هم نامحرمیم نمیخوام بهم نزدیک بشی.

از نامحرم گفتن هاش متنفر بودم و هر بار با شنیدن این کلمه اون روی لج و لجبازیم رو بالا میورد ،تنم رو مماس با تنش کردم ،بهار تقلا میکرد که خودش رو از این حصار بیرون بکشه اما خوشبختانه نه قدرتش رو داشت و نه من بهش اجازه میدادم … یه کوچولو باهاش کار داشتم یکم لذت و هیجان میتونست جفتمون رو آروم کنه.

زبون مرطوبم رو رو گردنش کشیدم و گفتم :

– هیش … خیلی طولش نمیدم فقط یکم حال میکنیم.

انقدر صدام خمار و اوج خواهشش رو داشت که ترسش بیشتر شد و با وحشت سعی میکرد تنش رو از زیرم بیرون بکشه … اما این تقلاها دوومی نداشتن چون با یا حرکت مچ هر دودستهاش رو گرفتم و بالا سرش جمع کردم.

سرم رو پایین آوردم و کنار لبش با نجوای خیلی خفیفی آهسته لب زدم :

– فقط یه کوچولو بهار قول میدم.

با لرزشی از بغض گفت :

– نمیخوام … نمیخوام لعنتی پاشو برو کنار تو نامحرمی این رفتارا چیه در میاری.

گاز ریزی به لب پایینش زدم ، باناله ی آخ گفتنش تمام حس هام جون گرفتن.

– اگه یا بار دیگه بهم بگی نامحرم یه بلایی سرت میارم که تا آخرعمرت یادت نره .. تنت ، خودت همه چیزت مال منه میفهمی ؟ کی به اندازه خودم به وروجکم محرم تره ، این بدن مال منه هر وقت دوست داشته باشم تصاحبش میکنم.

هلم داد و دوباره پرخاشگرانه گفت :

– برو کنار دیوونه روانی … باز زده به سرت‌؟ تو شرکت چی زدی اومدی خونه ؟

با تک خنده ی آرومی که از اینجور حرف زدن و حرص خوردن هاش لذت میبردم آروم لب زدم :

– اووووم چی زدم ؟ بذار یکم فکر کنم ! آهان اونموقع که خواب بودی لباتو لباتو حسابی خوردم !

با مشت به بازوم زد و با صدای گرفته و بلندی گفت :

– من غلط بکنم دفعه دیگه پامو تو این اتاق بذارم ،خاک تو سرم که میدونم چه آدم هاری هستیا اما باز پاشدم اومدم تو اتاقت … تو اصلاً قرار بود قبل اینکه بیای زنگ بزنی منو ببری بازار ! پاشو ببینیم کیان … پاشو پاهامو له کردی!

پاهاش بین پاهام بود و زانوهام دو طرف لنگش بودن ، فشاری زیادی رو تنش نداشتم اما این فیلم بازی کردن هاش بیشتر قصد پس زدنم رو داشتن.

با تک بوسه ای به لبهاش، صورتم رو ازش فاصله دادم و تو چشمهاش نگاه کردم ، چرا برعکس چشمهاش همیشه باهام حرف میزنه ؟ اونها الان دارن جار میزنن که من قدم بعدی رو بردارم و کاری کنم که هر دومون به آرامش قلبیمون پیوند بخوریم اما زبون تند و تیزش بر عکس این چشمهای آروم، چیزی دیگه ای رو به زبون میارن!

آب دهنش رو با صدا قورت داد و چشمهای ترسیده و پر احساسش رو به نگاه سرکش و خمارم گره کرد.

سرم رو پایین آوردم درست نزدیک چند سانتیه صورتش که با بغض گفت :

– کیان تورو خدا تمومش کن … لامصب نامحرمی بفهم اینارو رو اعتقاداتم حساسم اینارو قبلاً بهت گفتم که اومدم اینجا !

– اما قبلاً زیاد از این صحنه ها داشتیم !

نفسهای گرمش به صورتم اصابت میکردن و خواهش تنم رو هوایی تر …

– اون مال قبلاً بود ما با هم صیغه یه ماهه گذاشتیم با هم محرم بودیم ، زنت بودم ولی الان نه…
از جمله ای که گفت دلم غنج رفت ، خنده داره که یه مرد سی ساله از گفتن کلمه ی زنم اون هم از زبون یه دختر بچه چهارده ساله زیادی سرخوش میشه ! خب این تموم زندگیه منه و با گفتن هر کلمه قشنگی که مربوط به خودم و بهارم میشد، بیش از غنج رفتن های دلم ،ذوق میکردم .

کنار لبش بیقرار نجوا کردم :

– واسه چند تا بوسه و یه نازو نوازش که دیگه محرمیت نمیخواد …

کلافه وار و بی جون از تقلاهای بی نتیجه ش گفت :

– وای کیان خدا منو بکشه از دستت چقدر نفهمی تو … هوف .

خنده م گرفت و با خنده گفتم :

– انقور حرص نخور فردا واسه بچم شیرت خشک میشه.

با تعجب و چشمهای گشاد شده نگاهم کرد و شروع کرد به مشت و لگد پروندن به بازوهام و پاهاش که بین پاهام بودن ؛

با خنده عمیقی سعی میکردم مهارش کنم ولی از ته دل این دیوونه بازی هاش رو دوست داشتم که با هر حرص خوردنش جون میگرفتم.

– پاشو دیوونه توهمی ، پاشو روانی … من میگم بهم دست نزن تو بچه هاتو وسط میکشی !

خندیدم و باز دستهاش رو گرفتم و گفتم :

– عزیزم خب قرار نیست تا آخر عمرت اینجوری پیشم باشی بالاخره یه روزی …

با حرص و عصبانیت و عاصی چشمهاش رو روهم گذاشت و نالید :

– وای کیان مرگ من پاشو !

حرصم گرفت از اون عصبانیت و جدیتش که حالا جای چهره شوخ و خوردنیش نشسته بود‌.

با حرص صورتم رو تو هم کردم و گفتم :

– زهرمار و پاشو … اگه مشکلت محرمیته خب همین الان زنگ میزنم مش رضا سه سوته برامون بخونتش دیگه این اداها چیه در میاری ؟
حس کردم از وحشت جمله م یه رعد بزرگی از چشمهاش عبور کرد ، طوری که برای لحظه ای صامت و میخکوب شده بهم نگاه کرد و بعد از مکث کوتاهش با چشمهای ترسیده و زمزمه لرزونش مردد پرسید :

– یعنی دوباره محرمت بشم ؟

نگاه تیزم رو پشت عادی بودن و خونسردی پنهون کردم و با بالا دادن شونه م گفتم :

– خب ، تو یه دختری منم یه پسر مجردم که داریم با هم زندگی میکنیم ؛ از قدیم گفتن دوتا نامحرم که تنها کنار هم باشن شیطون بینشون سنگ میندازه تا یه جورایی بهم نظر بندازن و بهم نزدیک بشنُ …

از شوخی و تظاهر صرف نظر کردم و محکم و جدی گفتم :

– محرمم شو … بذار دوباره با هم باشیم من نمیتونم اینجوری زندگی کنم بهار … میبینی که انقدری که به طرفت میل دارم و ازت تحریک میشم تا حالا نسبت به هیچ دختری اینجوری نبودم .

صورتش که میگفت بغض داره و با بغض نا آرومی که چونه ش رو تحریک به لرزیدن کرده بود آهسته لب زد :

– تو که داشتی با منشیت به جاهای خوب خوب میرسیدی چرا دروغ میگی که فقط به من …

سریع جبهه گرفتم و با حرص ملایمی گفتم :

– به مرگ خودم نه … به جون بهار نتونستم ادامه بدم … نه اینکه نخواستما، خواستم ولی یهو پشیمون شدم بهش گفتم بره بیرون که تو یهو سر رسیدی !

با همون بغض ادامه داد :

– اما من نمیخوام دیگه محرمت باشم الانم اگه اینجام به اجبار خودته که به زور نگهم داشتی و نمیذاری برم !

سنگ میزد … هر چقدر من ملایمت میکردم اون سنگ میشد و تیکه سنگهای بزرگش رو به طرفم پرت میکرد.

هیچوقت نمیتونه منو درک کنه که چقدر دوستش دارم و چقدر بهش محتاجم … هر وقت فکر میکنم اوضاع بر وقف مرادمه و همه چیز داره خوب پیش میره، به طرفش پیش قدم میشم و علاقه ی باطنیم رو بهش بروز میدم اما اون سریع تغییر جهت میده و درست شبیه بهاری میشه که گهگاهی ظالمانه بهم اخطار میده هیچوقت مال من نیست و نخواهد شد.

دلم رو روی تنش جا گذاشتم … دلی که داشت از سینه م بیرون میزد و برای لحظه ای خوشی و انتظار آغوشش، به تنگ اومده بود.

خودم رو نباختم نمیخواستم غرور جریحه دار شده م جلوی چشمهای گستاخش هویدا بشه ،از روش بلند شدم … اشکش چکید …. دیدن اشکش دلم رو به درد میورد اما دیدن غرور شکسته خودم شبیه یه نیزه بزرگ تو قلبم فرو میرفت.

بخاطر تقلا کردن هاش که حوله از رو قسمت رون و ساق پاهاش کنار رفته بود … تو دلم پوزخندی زدم از اینکه انقدر شوق این دختر چموش و سنگدل رو دارم از خودم بدم میاد، تا جایی که تونستم نگاهم رو کنترل کردم تا به طرف اون قسمتهای تنش هرز نره.

بطرف در اتاق رفتم … اتاق خودم بود … تخت خودم … این دختر هم مال خودم بود … اما باید شبیه صفتی که برام بکار میبرد مثل یه غریبه و نامحرم از این مالکیتم گذر میکردم … دستم به دستگیره در رفت ولی با تیکه های شکسته غرورم که فقط خودم خفتش رو تحمل میکردم ،محکم گفتم :

– پاشو جمع و جور کن بریم بازار ، واسه فردا شب باید خرید کنی .

*********

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *