خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 7

رمان معجون پارت 7

رمان معجون پارت 7
2.3 (46.67%) 3 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

کنارش نشستم و شالش رو از سرش برداشتم ، شونه و کمرش رو ماساژ میدادم که طولی نکشید بین اون عق زدنها و حال خرابش، میون دستهام از حال رفت.
《بهار》

با حس سنگینی و کرختی چشمهام رو باز کردم تنم سنگین بود و سرم هنوز درد میکرد انگار وزنه ی یه تنی رو سرو بدنم گذاشته بودن یا با هاونگ تمام استخونهام رو در هم کوبیدن که با هر تکون خوردن دردشون تیر میکشید.

چشم چرخوندم به اطراف، اتاقِ کیان بود همون اتاقی که بیست روز باهاش بهترین خاطرات رو ساختم و وای … وای به اون خاطرات که زندگیه این یکی دو ماهم رو به تباهی کشیدن و من نتونستم از دستشون نفس راحتی سر بدم.

بوی تلخ سیگار و فضای آغشته به دود مشامم رو به بازی گرفت ، تک سرفه ش بهم فهموند خودش هم توی اتاقه، سرم رو به سمت چپ چرخی دادم، دیدمش؛ جلوی پنجره ایستاده بود و نخ دیگه ای از سیگار رو اسیر لبهاش کرد.

بطرفم پیچید شاید از روی حس کنجکاوی بود تا ببینه بیدار شدم یا نه ، و شاید هم بخاطر حس سنگینیه نگاهم بود .

با دیدن چشمهای بازم لبخندی زد ،ولی لبخندش هیچ شباهتی به لبخند نداشت ، لبش کج شد و شاید هم پوزخند بود اصلاً هر چی بود برام جذابیتی نداشت و بیشتر حالت یخ زدگی و انجماد بهم دست میداد ، از اون لبخندهایی که جنسشون ناب و خالصه، نبود که با هر بار نگاه به کنج لبش دلم هری فرو میریخت و شمارش قلبم رو دور تند و ویرون گری میفتاد .

– خوبی ؟

خوب بودم ؟ نه فکر نکنم خوب باشم مخصوصاً با اون لبخند کذائی که پر از معنای پیچیده و مبهمی بود ، به آنی خاطره تلخی که تو دفتر اتاقش و اون منشیه هرزه ش رو دیده بودم مثل یه جرقه بزرگ تو ذهنم منفجر کرد.

با یادآوریه اون صحنه ها گلوم خشک شد و تنم تبدار شد که بی اختیار نیش دار لب زدم :

– نه اصلاً خوب نیستم … من چرا بازم اینجام … باید برم خونه !

هنوز نیم خیز نشده بودم که سیگار رو از پنجره بیرون انداخت و به سمتم اومد ، با قرار گرفتن دستهاش روی شونه هام با لحنی خشدار و تُنی پرخاشگر گفت :

– دکتر برات استراحت مطلق نوشته شما هم جایی نمیری باید بمونی استراحت کنی !

با تمسخر نیشخندی زدم :

– استراحت ؟ مگه تیر و فِشنگ خوردم که برام استراحت مطلق نوشته یا نکنه زن زائو و حاملم خودم خبر ندارم ؟

در حالیکه پتو رو روم مرتب میکرد ،اخمهاش بیشتر در هم رفت و فکش سفت و منفبض شد ،حالت چهره ش حالتی گنگ و ناآشنا بود برام .

دوباره با همون لحن عصبی اینبار محکم تر گفت :

– به بار گفتمت باید استراحت کنی نباید بلند بشی … دراز بکش جم نخور تا بگم مش رضا غذاتو بیاره .

دستهای پر حرارتش که از روشونه هام بر داشته شد تازه متوجه شدم لباسهای تنم عوض شدن ، یه تیشرت تقریبا گشاد و سفید بود ، پتو رو کنار زدم دیدم یه شلوارک قرمز گشاد هم که تا رو زانوم بود، تنم کرده.

با تعجب گفتم :

– لباسام … لباسامو تو عوض کردی ؟

پوزخند کنایه واری زد و با اخم غلیظی گفت :
– چرا ؟ نباید میکردم ؟ نامحرمم ؟

با عصبانیت و توپ پر توپیدم :

-معلومه که نامحرمی از نامحرمم اونور تر .. یه زن باره حرفه ای که از زندگی فقط حال و حول و هوسشو میشناسه، به چه حقی به لباسام و تنم دست زدی ؟

دندون رو هم سابید و مشت دستهاش رو به هم گره کرد ، یه جوری که انگار داشت از درون خودش رو میخورد ولی فقط داره به زور این اعصابت تشنج وارش رو کنترل میکنه.

با نیش و تمسخر بیشتری سرش روتکون داد و گفت :

– زن باره ؟ همین زن باره یه زمانی یه زمانی شوهرت بوده که تو بهش پشت پا زدی ،” دستهاش رو به اطراف تکونی داد و گفت :”
– بخاطر چی خدا عالمه !

قلبم فرو ریخت از این کلمه از این چهارچوب لذت بخش و از حس اون خاطراتی که باهاش داشتم … آره شوهرم بود و من هر روز و هر شب کنارش غرق لذت میشدم اما بخاطر اوضاع خودم مجبور بودم اون خوشی ها رو برای همیشه تموم کنم و شوهرم ، همه کسم رو دودستی به امثال اون منشیه بیریخت و کریه ببخشم.

با یه بغض بزرگ و گلوله شده تو گلوم که از تاثیرات همه ی این مخدرات و اون صحنه ی کشنده بود نالیدم :

– ازت متنفرم … من … من اومده بودم شرکتت تا در مورد مجتبی باهات حرف بزنم .. تو قول داده بودی … یه ماه شد دوماه … دوماهت داشت به سه ماه کشیده میشد اما به قولی که دادی وفا …

سریع بین حرفم پرید و تلخ گفت :

– چون تو سر قولت نموندی منم نموندم، قرارمون یک ماه بود نه بیست روز یادت که نرفته !

چند ثانیه با سکوت بهش نگاه کردم ، یه نگاه طولانی مدت و پر از دلگیری ، نگاه هر دومون پر از خطوط لغزنده ای بود که ثابت میکرد هر دومون به یه نحوی از هم دلخور و دلگیریم ،ولی با وجود خواستنش و چیزی که ازش دیده بودم قلبم رو در مقابل این دلخوری و نفرتِ ظاهری دلتنگ و ضعیف میکرد.

چونه م مقابل اون صورت سفت و سختش لرزید و با اولین چکیدن اشکم بابغض فشرده شده تو گلوم گفتم :

– تو داشتی با اون دختره …

نتونستم حرفم رو کامل به زبون بیارم ، خودش با پرویی جواب حرف ناکاملم رو داد :

– آره … آره … من داشتم با اون دختره وارد یه رابطه واقعی میشدم که تو یهو سر رسیدی .
قلبم تیر کشید یه تیر سمی و زهرآلود و ناخودآگاه پنجه ی دستم رو ، رو قلبم فشردم و اون با پوزخند عمیق تری ادامه داد :

– اونموقع که استارت اون رابطه رو زدم به تو هم فکر کردم ولی به این نتیجه رسیدم که منو تو با هم هیچ صنمی نداریم فکر نکنم لازم باشه واسه یه عشق و حال کوتاه و زود گذر عذاب وجدان تورو داشته باشم …

به خدا که سنگ شده بود، داشت تلافیه دونه دونه اون رفتارهایی رو سرم در میورد که تو خلوت عاشقونمون بهش سخت میگرفتم با حرفی که زد خون تو رگهام منجمد شد و بدون کنترل رو اشکهام ، اشک دیگه ای از چشهام چکید .

– درست که فکر میکنم میبینم این موضوع به تو ربطی نداشت که اون همه سرو صدا راه انداختی … ربطش زمانی بود که تو زنم بودی نه حالا که بجز نسبت دختر عمو پسر عمویی چیزی بینمون نیست .

برای این خرده گرفتن ها حق داشت چون من داشتم زیاده روی میکردم ولی نمیدونست که با هر کلمه ش چقدر روح و روانم له و لورده میشد .

– میرم مش رضا رو بگم یه چیزی برات بیاره بخوری ، بخاطر خونریزیت ضعف آوردی بیهوش شدی ؛

ناباور بهش نگاه کردم و زمزمه وار و شوکه لب زدم :

– خونریزی ؟

شنید و نفهمیدم چرا در جوابم پوزخند صدا داری زد و با صورتی پر از التهاب و بر افروختگی که دلیلش برام گنگ بود ،خشن و خشدار گفت :

– آره خونریزی ؛ تو حیاط بیهوش شدی تمام بدنت غرق خون شد، دکتر اومد گفت …

برگشت و تیز نگاهم کرد ؛ یه نگاه برنده و پر از ابهام ؛نفس عمیق و پر حرصی کشید و گفت :

– پریود شده بودی فشارت افتاده بود ؛واسه همینم لباساتو عوض کردم .
جلوی چشمهاش بدون اراده به خودم دست زدم ، فهمیدم حتی وسایل ضروریم رو هم برام گذاشته ،با هر تکون و حرکتم چشمهاش وحشی و خشونت بار میشد ،حس حقارت داشتم ، حس کسی که تو بیچارگی اسیر شده و فقط دست و پا میزنه و هیچ راه خلاصی نداره … اون لحظه نمیدونم چرا دوباره بغض کردم یه بغض بزرگ که از دیدن این حال و روز و چهره ی سخت کیان نشات میگرفت .

نمیتونستم این رفتارهای جدید و بی دلیلش رو تحمل کنم ؛ پتورو کامل کنار زدم و تا پام رو پایین تخت گذاشتم بطرفم اومد و خشن پرسید :

– کجا میخوای بری ؟

حتی قدرتی نداشتم تا دهن باز کنم و حرفی بزنم ،من بودن این مرد رو کنارم میخواستم ؛ از ته دل و از اعماق وجودم ؛ اما چرا نمیتونم به هیچ طریقی اونو کنار خودم داشته باشم ؛ تمام چرا ها و تمام وجودم پر از سنگینیه بغضی شد که از فشار سنگینش تنم میلرزید .

بغضم رسید به تنگنای گلوم و با احاطه کردن سینه و گلوم ؛ داشت راه نفسم رو به بن بست میرسوند .

دستم رو گرفت که ناچار سر بلند کردم و بهش نگاه کردم ؛ چشمهاش هیچ شباهتی به چشمهای اون مرد عاشق نداشتن و خشونت و عصبانیت طوفان مانندی درونشون کمین کرده بود.

تکونم داد و با جدیت و اخم پرسید :

– کدوم گوری میخوای بری هوم ؟ تنهایی زندگی کردن خیلی بهت مزه میده آره ؟ این چرت و پرتایی که همش میگی برم مجتبی رو آزاد کنم فقط بهونه ست چون میدونی من آدم لجبازیم لج میکنم دوباره مدت اون تو موندنشو بیشتر میکنم همش تکرار میکنی وگرنه تو که از خداته اون نباشه برسی به …

حرفش رو قطع کرد و کلافه وار دستی به صورتش کشید ؛ منظور حرفهای نیش دارو بی شرمانه ش رو متوجه نشدم ؛ اگه کسی این وسط قراره طلبکار باشه اون شخص من بودم نه کیانی که خودش ته تمام چیزهایی بود که برای یه خوشگذرونیِ لحظه ای تن به هر ذلت و هوس فانی میداد.

با نگاه عمیق به چشمهاش گفتم :

– میخوام برم همون گورستونی که توش دامن بدبختیامو پهن کردن که من دست به دست اینو اون …

– دست به دست کی ؟

محکم و با اقتدار این سوال رو ازم پرسید ؛ جوابی برای خاموش شدن این ظاهر پر خشمش نداشتم و ترس سوالش تنم رو به لرزش در آورد که با ترس نگاه ازش گرفتم و پاهام رو کامل پایین تخت گذاشتم .

دستم رو با خشونت کشید و محکم به طرف تخت هلم داد؛ انقدر محکم و انقدر با اخم و جدیت این جمله رو بهم گفت که برای لحظه ای از صلابت کلامش چهار ستون بدنم به لرزه در اومد انگشتش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت :

– بتمرگ سرجات بهار … فقط بتمرگ … نه حرف میزنی …‌نه اعتراض میکنی … جنابعالی از این به بعد پاتو از این خونه بیرون نمیذاری … همین جا میمونی … تو همین خونه .. پیش خودم … پیر بشم ؛ خرفت بشم ؛ کورو کچل بشم تو همینجا کنارم میمونی ؛ بخوای رو حرفم حرف بیاری و ساز مخالف بزنی جفت پاهاتو بهار … به خداوندی خدا جفت پاهاتو قلم میکنم ؛کاری میکنم که از ریخت و قیافه و این هارت و پورت کردنات بیفتی .

دست خودم نبود که از بیان حرفهاش گر گرفتم و آتیش مهیبی رو اعصابم روشن کرد ؛ دستهای ظریف و کوچیکم رو رو سینه ی پهنش گذاشتم تا به عقب هولش بدم ولی اون با تمام قدرت و عصبانیتی که نمیدونستم مشکل از کجا آب میخوره دستهام رو پس زد .

با گریه ی بیچاره مانندی مشتم رو به سینه ش کوبیدم و جیغ زدم :

– ایندفعه منو به چی تهدید میکنی ؟ اصلاً واسه چی باید اینجا بمونم ؟ بمونم بشمرم ببینم چه سگ و ناسگی پیشت میاد ؟ بمونم تا منو هم برده ی کثافت کاریات کنی ؟

جلوی دهنم رو با خشونت گرفت و با چشمهای درشت شده و غرق خونش گفت :

– مگه نگفتم حرف نزن …” داد زد طوری که شونه هام بالا پرید “
– مگه نمیگم حرف نزن … من کثافتم یا تو ؟ من تورو برده ی هوسم کردم یا اون بیناموسی که معلوم نیست چی به روزت برده ! کثافت تویی بی همه چیز که منو زندگیم به یه پفیوز الدنگ فروختی تا …

چشمهاش رو رو هم گذاشت و حرفهاش باز هم نیمه تموم موندن … مگه سخت بود تشخیص ادامه ی حرفهاش ؟ مگه ادای هر کدومش سمی و خطرناک نبودن که مثل یه زهر آروم آروم جونم رو به مرگ نزدیک کنن ؟ تنم یخ زد ؛ انگار لخت و عریان تو سرمای قطب جنوب گیر افتاده بودم ؛سرمایی که از عشق و محبت و علاقه ی قلبی خبری نبود و به جز سوز و ویرون کردن مهلک رابطه ی بینمون چیز دیگه ای به همراهش نداشت.

چشمهام تو نگاه یخ زده و کنکاش گرش قفل شد.
باید فرار میکردم … قبل از اینکه کیان به واقعیت حرفهاش پی ببره باید از این بن بست فرار میکردم … به سختی لب زدم :

– برو … برو کنار میخوام از اینجا برم.

نعره ی بلندی کشید که تمام ستونهای خونه غیر از وجود منم لرزیدن :

– کجا … کجا بری ؟ که بری باز بخوابی زیرش ؟

داشتم پس میفتادم و راه نجاتی نداشتم … ای کاش کیان فقط چند دقیقه … فقط چند دقیقه ساکت میشد تا بفهمم نفس گرفته م قراره جونم رو تا کجا پیش ببره … به خودم گفتم بهار فهمیده … اون فهمیده که مثل دیوونه ها داره عربده کشی میکنه … فهمیده که داره متهمت میکنه … فهمیده که با صراحت و محکمی حرفش رو به زبون میاره … دستم روبیخ گلوم گذاشتم … کاش این نفس قطع بشه تا همینجا جلوی چشمهای غضب آلودش جون بدم … دیگه بسمه خدا … بسمه !

سر خودش رو محکم تو دیوار کوبید و داد زد :

– کجا میخوای بری بیشرف … کجا میخوای بری که نمیتونی طاقت بیاری ! باید بری پیش اون که دلت آروم بگیره !

یه بار … دوبار … سه بار … سرش رو کوبید ؛ نتونستم طاقت کنم سریع به طرفش رفتم و با گریه سوزناکی گفتم :

– تورو به امام حسین بس کن کیان … بس کن بخدا جایی نمیرم … من غلط کردم … آروم بگیر کیان … کیان من کاری نکردم.

دستش رو از تو دستم محکم بیرون کشید ؛ گوشه ی سرش نزدیک پیشونیش زخم شده بود و ازش خون میومد ؛ دلم به هم پیچ میخورد ، کیان از یه چیزی بو برده که درکش اونو به جنون کشیده؛ با خشم و چهره ی خطرناکش قدمی جلو اومدکه بی اختیار قدمی به عقب رفتم ؛ چشمهاش تو چشمهای ترسیده م مانور دادن و با عصبانیت گفت :

-مگه تو چند سالته واسه این کثافت کاریا ؟ هوم ؟ عجله داشتی ؟ بی صاحاب بودی ؟ گفتی مجتبی تو زندانه ، کیانم که فردا یه پیرمرد غرغروی خرفت میشه برم برسم به هرزه بازیام …

با گریه و هق هق گفتم :.
– من نمیفهمم چی داری میگی … نمیدونم چت شده کیان ولی بخدا من … من …

باز هم با صدای بلندی داد زد :

– من چی ؟ من چی حرف بزن … حرف بزن بهار … حرف بزن تا نکشتمت … حرف بزن کثافت !

تمام وسایل اتاق رو با خشم به اطراف پرتاب کرد، از شکستنی بگیر تا غیر شکستنی ؛ یه گوشه کز کرده بودم و با صدای بلند و سوز داری گریه میکردم ؛ قرار نبود خشم این مرد آروم بگیره … کسی به در اتاق میزد حدس میزدم مش رضاست ؛ از ته دل آرزو میکردم در اتاق رو باز کنه و تو این دعوای ترسناک بینمون مداخله کنه ولی ظاهراً جرات نداشت بدون اجازه ی کیان وارد اتاق بشه چون بعد از دو سه بار در زدن وقتی عکس العملی از ما ندید بیخیال شد و رفت .

بعد از دقایق نفسگیر و جنجال ترسناکش وارفته پایین تخت نشست ؛نفسهای سخت و بی امانش که از حجم فشار عصبانیت سینه ش رو بالا پایین میکردن دلم رو ریش میکرد …

هنوز آثار خشم و عصبانیت رو داشت، چون با خشونت دستش رو چند بار میون موهاش فرو برد و چنگ زد و بعد از کمی نیم نگاه تلخ و گزنده ش رو به سمتم کشید ؛

نگاهش مو به تنم راست کرد … نگاهی که تمام امیدم رو به یاس و بیچارگی میرسوند …سرش رو تکون داد و با خشم و عصیان و صدای لرزونی گفت :

– فقط دعا کن … دعا کن من اشتباه کرده باشم وگرنه خودم … بهار بخدا خودم قاتلت میشم … میکشمت تو باغچه همین خونه هم چالت میکنم.

گریه هام و ناله هام زجر سنگین تری گرفتن … کیان انقدر محکم حرف میزد که شک نداشتم با اون غیرت و تعصبی که داره بعد از مطمئن شدنش کاری که گفته رو قطعاً انجام میده … باید خط باطله ای روی حدسیاتش میزدم ، نباید اجازه میدادم به فرضیاتش مهر تائید کوبیده بشه و گرنه هیچوقت رنگ خوشی و زندگی رو به چشم نمیدیدم.

فین فین کنان و با غصه و درد و صدای گرفته از گریه ی شدیدم ،گفتم :

– چرا اینجوری بام حرف میزنی؛ مگه من چیکار کردم ؟

از جا بلند شد و قدمهای محکمش رو بطرفم برداشت ؛ با هر قدمی که برمیداشت ترس و وحشتم سخت تر میشد و زبونم رو به بند میورد ؛ عقب رفتم و به دیوار چسبیدم ؛ نفسهام به شمارش افتاد ،نتونستم از چهره ش بفهمه چه قصدی داره ولی به ثانیه نکشید که با یه حرکت تیشرتم رو تو تنم پاره کرد، از ترس و بیچارگی جیغ زدم و دستم رو جلوی تنم گرفتم ؛ با گریه و بغض بزرگی گفتم :

– چته دیوونه چرا اینجوری رفتار میکنی ؟ زده به سرت ؟

دستهام رو از رو تنم برداشت و با نگاهش که رو قسمتهایی از بدنم چرخ میخورد؛ صورتش دوباره قرمز شد و فکش رو منقبض کرد، مشت محکمی به دیوار پشت سرم کوبید و نعره کشید :

– میگی کاری نکردم ؟ منو خر میبینی ؟ پس این تن و هیکلتو کی برات کبود کرده ؟ زیر کی بودی که واسه حال دادنت تنتو این شکلی کرده ؟
ناخودآگاه دستم رو رو تنم گذاشتم که باز وحشیانه مشت دیگه ای به دیوار کوبید و عربده زد :

– کی اینکارو کرده بهار ؟ کی ؟

از ترس اون خشم و چشمهای قرمزش که شبیه دو کاسه خون بودن زبونم به گفتن حرفی باز نمیشد ؛ باز هم مشت کوبید و عربده زد و من مات و مبهوت با چشمهای اشکیم بهش نگاه میکردم .

چنگش رو رو گلوم‌ گذاشت و محکم فشار داد و تو صورتم غرید :

– چرا لال شدی ؟ اون همه زبونو کجات قایم کردی ؟ حرف بزن بگو کی دستمالیت کرده ؟ بگو چه بلایی سرت آورده ؟

دستم رو رو مچ دستش گذاشتم و با لکنت و تته پته کردن به زور نالیدم :

– کی … کی … کیان … دا … دارم … خف … خفه میشم.

فشار دستش رو کمتر کرد و اونو از رو گلوم برداشت ، با غم و خشمی و نفسهای عصبی مانندش که دیوانگی و جنون این مرد رو تکمیل میکردن سرش رو جلو آورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند … چقدر از خدا تمنا کردم که آرامش رو به دلش برگردونه و منو یه جوری از این مخمصه بیرون بکشه … با شناختی که از خودش و تعصبش دارم اگه بفهمه من چه درد بزرگی دارم بی چون و چرا و بدون گوش دادن به هر دلیل و برهانی زنده به گورم میکنه.

چشمهاش رو بست و با نفسهای کشدار و بلندش با خشم آرومی زمزمه کرد :

– یه چیزی بگو بهار … یه چیزی بگو منو آروم کن … بگو اشتباه میکنم … بگو خطایی نکردم کیان … بگو به روح مامان بابام به جز خودت نذاشتم کسی بهم دست بزنه … نذاشتم کسی تنمو آلوده کنه … بگو بهار … سکوت نکن من حرف میخوام یه چیزی بگو تا دلم آروم بگیره …

با گریه و هق به چهره ی کبود و چشمهای بسته ش زل زدم ،رگ گردنش سیخ شده بود و زخم پیشونی و سرش دلم رو مچاله میکرد ، کاش میتونستم دستهام رو روی قاب مجذوب صورتش بذارم و بدون هیچ مانع و درد و رنجی این چهره ی خواستنی رو بوسه بارون کنم .

من چه جوری میتونم واقعیت رو بهت بگم وقتی با یه نگاه کردن بهت دلم داره از جا کنده میشه ، چه جوری بتونم خودم رو لو بدم وقتی میدونم تورو برای تمام عمر از دست میدم ؛ من … من عاشق این آدمم … همین آدم تخس و مغروری که میدونمه منه دختر بچه اصلی ترین عضو بدنش رو تصاحب کردم ، مالک قلبشم ..‌. قلبی که داره برای فهمیدن اصل این موضوع وحشیانه خودش رو به در و دیوار میکوبه تا بفهمه اون چیزی که تصور میکنه یه دروغ محضِ … یه خطای ذهنی و یه تعبیر اشتباه … ولی نبود و به هیچ وجه نمیذاشتم از این راز چیزی سر دربیاره.

دستش رو بازوی برهنه م گذاشت و با کمی فشار دادن منو متوجه انتظار و ناآرومیش کرد:

– منتظرم یه چیزی بگی زود باش بهار … زود باش یه چیزی بگو .

آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون و خفه ای گفتم :

– داشتم … داشتم از کتابخونه میومدم خونه چند نفر مزاحمم شدن …

فشار دستش رو رو بازوم به حدی رسوند که گفتم الان استخونم رو خرد میکنه.

با گریه و درد نالیدم :

– باور کن دروغ نمیگم کیان.

پوزخندی زد و سرش رو به عقب کشید ؛ تو چشمهام دقیق و نافذ خیره شد ،انگار میخواست با این نگاه حس کنه چقدر حرفهام صحت دادن.

تاب نگاهش رو نداشتم و باچشمهای تار به در اتاق نگاه کردم … خشن و وحشی انگشتهاش رو زیر فکم گذاشت تا نگاهم رو به سمت خودش بکشه ، با تردید و حالی داغون پرسید :

– کجا مزاحمت شدن ؟ چه جوری بهت دست زدن که حتی رو سینتم کبود شده ؟

وای نه … خدایا نه … فقط همینو کم داشتم ؛ من چرا انقدر احمقم که حتی این رد کبودیه رو سینه م رو نادیده گرفتم ؛ بی حواس از همه جا دروغی رو گفتم که نمیتونستم جمع و جورش کنم ؛ کاش پام میشکست امروز از خونه بیرون نمیرفتم ؛ چرا رفتم به شرکتش … آخ بهار … بهار احمق ببین با گندی که زدی میتونی خودت رو از اینجا سالم بیرون ببری ؟

وارفته و سُریده رو زمین نشستم و با صدای بلندی گریه کردم:

– چرا اینجوری رفتار میکنی کیان ؟ چرا همش فکر میکنی من دارم بهت دروغ میگم ؟ کارای خودت قبول نیست اونا پیدا نیستن فقط کارای منو میبینی ؟

سریع جلوی پام چنبره زد و فکم رو مابین انگشتهاش گرفت با خشونت فشرد و از بین دندونهاش غرید :

– چرند نگو من شش، هفت ماهه طرف یه دختر نرفتم اونی که تو شرکت دیدی هم اشتباه بود، تو هم نمیومدی من انجامش نمیدادم ، منو با خودت مقایسه نکن ، بفهم بیشعور ” داد زد ” تو ناموسمی … تو غیرت منی … بگو کدوم سگ هاری جرات کرده به ناموسم به چیزی که مال من بوده دست درازی کنه ؟

از شدت داد زدن صداش دورگه شده بود و با این چشمهای خون آلود و رنگ پوست کبودش وحشت منو بیشتر میکرد که حرف تو دهنم میماسید.

– من … من … بخدا من کاری نکردم کیان.
خودم رو پرت کردم تو بغلش و با شدت و سوز گریه هام اون خاطره های تلخ رو مرور کردم … خدایا تمومش کن …این طوفان رو تموم کن … هیچی نمیخوام فقط یه جوری کیان آروم بشه … قسم میخورم تموم زندگیم کوچکترین اشتباهی نکنم فقط این طوفان مهلک و این گردو غبار خفه کننده رو از بین هر دومون دور کن.

پسم زد ؛ قلبم داشت از جا کنده میشد ؛ بلند شد و دستم رو گرفت تا از جا بلند بشم.

– کولر روشنه پاشو رو زمین نشین …

مرد مهربون ، خدا منو لعنت کنه که این ننگ رو تو دامن هر دومون پهن‌ کردم ، با اینکه از گدازه های خشم خلاصی نداشت اما تو این شرایط بازم محبتش رو برام خرج میکنه.

منو رو تخت نشوند و چند ثانیه خیره بهم نگاه کرد، از لخت بودن بالا تنه م تو اون لباس ژندره و پاره شده معذب بودم و دستهام رو جلوی خودم جمع میکردم ، سریع فهمید و از توکمد اتاقش یه تیشرت قرمز رنگ دیگه برام آورد.

تا من تیشرت رو تنم کنم‌ همونطور و با یه مَن اخم و عصبی بالای سرم ایستاده بود ؛سری به معنای چیه براش تکون دادم که آروم و شمرده شمرده گفت :

– سیر تا پیاز این جریانو برام‌ تعریف کن … قول میدم هر چی هست منطقی رفتار کنم و با هم کنار بیایم …

تاکیدی تر گفت :
– فقط اصل قضیه رو برام تعریف کن بهار … بی حاشیه بی کم و کسری !

سرم رو تکون دادم و قصد تعریف یه داستان خیالی و دروغ کردم تا شک و تردیدهاش از بین بره ؛ هر چیزی غیر از مطلب اصلی ؛ هر چیزی که بتونه کیان رو از اصل قضیه دور کنه ولی زهی خیال باطل که من در مقابل این آدم کاردون و با تجربه یه دختر بچه ی خام و ابله بودم که با این خیال بافی هام انگار داشتم سر خودم کلاه میذاشتم تا کیان رو آروم کنم.

صندلی ای که جلوی میز کنسول بود رو جلو کشید و روش نشست :
– خیله خب تعریف کن.

– چند روز پیش با محدثه از کتابخونه داشتیم بر میگشتم خونه ؛ تقریباً هوا تاریک بود چند تا پسر دنبالمون میومدن، از محدثه که جدا شدم بازم دنبالم کردن تا رسیدن تو کوچه ی اصلیه خونمون …

پوزخند صدا داری زد و دستش رو جلوی صورتم بالا گرفت و با تمسخر سرش رو تکون داد و گفت :

– بعدم مزاحمت شدن ، یکیشون به دیوار چسبوندتت ؛ یکیشونم مقنعه تو از سرت کشید بعدم وحشیانه افتادن به جونت که این شکلیت کردن ؟

به نشونه ی تائید سرم رو بالا پایین کردم؛ پوزخندش پر رنگتر شد و چشمهای تیز شبیه عقابش که خیره به چشمهای ترسیده م بودن محکم گفت :

– حتماً با این چرت و پرتایی که داری تعریف میکنی به خیالت منم خر میشم ؟

– نه به خدا …

– خدا بزنه تو کمرت دروغگوی کثافت ؛ بی شرم این مزخرفات چیه تعریف میکنی ؟

زدم زیر گریه و با ترس و لرزش صدام‌گفتم :

– وقتی باورم نداری چرا میگی تعریف کن !

بلند شد و صندلیه زیر پاهاش رو به گوشه ای پرت کرد و با صدای بلندی داد زد :

– چون مثل سگ داری دروغ میگی عوضیه کثافت … من آتیشت میزنم بهار … میکشمت .

دوباره اون شدت خشم و عصبانیتش از نو شروع شد ، هوار میکشید ، داد وبیداد میکرد و چند بار نزدیک خودم میشد تا مشت فشرده ش رو تو صورتم خالی کنه ولی با دیدن چشمهای اشکیم و جیغ هایی که از سر ناچاری و ترس میکشیدم دوباره ازم دور میشد و با فرودشون تو در و دیوار و وسایل خونه خشمش رو به نمایش میذاشت.

از ترس گوشه ی تخت پناه گرفته بودم که لحظه ای بعد دست از کارهاش کشید و با صدای خش گرفته ش رسا و محکم‌ گفت :

– فکر کردی من خرم … داستان چرت و پرت واسم ردیف میکنی منو دست بندازی ؟ هه … کور خوندی بهار خانوم … تو هنوز خیلی بچه ای که با دوتا چرند بافتن رو هم کاراتو پییشم ماست مالی کنی … قرار نیست که تا آخر عمرت خونریزی داشته باشی … بالاخره خودم میفهمم چی شده … ماه که همیشه پشت ابر نمیمونه.

این جملات زجر آور رو گفت و به سمت در اتاق رفت ولی تو یکصدم ثانیه انگار که با پتک تو سرش کوبیده باشن به ضرب و مستقیم سرش رو به سمتم پیچید و گفت :

– ببینم اصلاً اون خونریزی نکنه … نکنه …‌ وای … تو … تو …
نه نه … نمیتونستم دیگه این اتهام سنگین رو تحمل کنم این مرد امروز قصد داشت هر دومون رو راهیه قبرستون کنه ؛ سریع جثه ی ظریف و شکسته م رو پایین تخت انداختم و به سمتش رفتم ؛ رنگ صورتش از اون فکر وحشتناکی که تو سرش جولان میداد کبود شده بود ، مثل آدمهای شکست خورده و وارفته کم داشت با هر دو دستهاش تو سرش بکوبه و بگه وای بدبخت شدم … خاک بر سرمون شد !

با گریه و ملتمس زل زدم به چشمهاش و گفتم :

– به خدا نه … به امام حسین نه … بس کن کیان … هر چی تو مغزت میاد میندازی بیرون میخوای منو بدبخت کنی … به خدا من کاری نکردم … به من اینجوری نگو … به من اینجوری نگو من کاری نکردم نامرد … من قبل از اینکه بیام شرکت خونریزی داشتم … درد داشتم اصلاً باید پام میشکست که امروز پاشدم اومدم شرکتت .

دستش رو از میون دستم بیرون کشید و یه بار دیگه با تحکم گفت :

– یا تعریف میکنی برام کی بهت دست زده یا انقدر میزنمت تا جونت در بیاد ؟

با ترس بهش نگاه کردم و سرم رو تکون دادم با لحنی یکه خورده و ترسیده گفتم :

– یه بار که برات تعریف کردم همش همون بود اگه میخوای دروغ بشنوی …

دستش رو بالا برد تا توصورتم بزنه ، چشمهام رو با درد بستم که صدای گرفته و خشدارش مثل ناقوس پر خطری تو گوشم زنگ میزد :

– این قصه رو واسه کسی تعریف کن که هم سن و سال خودت باشه نه واسه منی که خودتو رنگ میکنم عوض قناری میفروشمت ؛ با کی خوابیدی بی همه چیز ؟

با چونه ی لرزون و گریه گفتم :

– من دقیقاً نمیدونم منظورت چیه دنبال چی هستی یا چی باید بگم ؟

پوزخندی زد و با تمسخر سرش رو تکون داد :

– آره خب نمیفهمی …

نگاه دقیقش رو به سر تا پام انداخت و با سابیدن دندونهاش و غرش خشمم گفت :

– نمیفهمی چون داری موذی بازی در میاری نمیدونی واسه من کاری نداره که بفهمم کی دست دست مالیت کرده ؛ فقط برو به جون خودتو اون کسی بهش اجازه دادی با تنت حال کنه و بهت دست بزنه دعا کن … دعا کن وقتی من اصل موضوع رو میفهمم جفتتون جون سالم در ببرین.

از ترس بدنم میلرید و لبهام رو محکم رو هم فشار میدادم .

– تا چند روز دیگه معلوم میشه خانم خانما چه زِرتی زدن ؛ گندشون از کجا آب میخوره که واسه یه بوسیدن اونجوری منو پس میزدی !

” سکوت نکن بهار ؛ فقط ایستادی جلوش داری گریه میکنی و میگی اینجوری که اون میگه نیست ؛ دقیقاً چه جوری ؟ یه جوری تن و بدنت داره میلرزه و ترس چشمهات جلوش گاف دادن که معلومه با اون نگاه رسوخ کننده ش تا ته سلول های بدنتو زیرو رو کرده و مطمئنه داری چیزی رو ازش پنهون میکنی‌.

داد بزن ، بهش پرخاشگری کن ؛مثل قبل تر از این اتفاقات محکم جلوش بایست و از خودت دفاع کن ، چون با این سکوت وعکس العمل های بچگونه برگ برنده رو دادی به دست کیان که تا چند روز دیگه تائیدیه فرضیاتش رو از تنت میفهمه … باید با محاکمه کردنش از اینجا فرار کنی ؛ یه جوری از خودت دفاع کن که حساب کار دستش بیاد و بفهمه به هیچ وجه بهش اجازه نمیدی تا حرکت بعدیش رو خیلی راحت سرت پیاده کنه .

به مشت بی جونم قدرت دادم و محکم اونو به بازوش کوبیدم و با گریه و عاجزانه داد زدم :

– حرف دهنتو بفهم کیان … حق نداری به چیزای کثیفی که تو ذهنت میاد منو محاکمه کنی ؛ فکر کردی لنگه ی خودتو گیر آوردی که هر اَنگی دلت خواست بچسبونی روش ؟ اصلاً تو کی هستی که اینجوری باهام حرف میزنی ؟ مگه الان بین منو تو چه نسبتی هست که ادای شوهرارو برام در میاری ؛ اگه خیلی لالایی بلدی برو واسه خودت بخون که فکر نکنم تن هیچ دختری رو…

سیلیه محکمی به گوشم زد ، برق از سرم پرید و ضرب دست سنگینش نیمی از صورتم رو آتیش زد ، هنوز تو تحلیل و شوک اون سیلی بودم که ناباورانه منو با خشونت و وحشی به عقب هل داد که با باسن محکم رو زمین افتادم ؛ از درد زبونم قفل شد و نفس تو سینه م حبس موند ، دستم رو به لنگم گرفتم یه جوری درد میکرد انگار کمرم داره از وسط دو تیکه میشه ، با بغض و اشک بهش نگاه کردم؛ باورم نمیشد کیان رو تا این حد عصبی و خشمگین میدیدم ،کیان مهربونی که تا الان به جز عشق و محبت رفتار دیگه ای ازش ندیده بودم .

بدون تغییری تو حالتش سرد و سنگ بهم نگاه کرد.

داشتم آتیش میگرفتم ، دلم میخواست مثل دقایق قبل بیاد دستم رو بگیره و بگه بلند شو رو زمین نشین سرده ، اما نیومد، کاش میتونستم مقابل همون نگاه سرد و بی احساسش جیغ بزنم و بهش بگم بیا منو بغل کن … بیا نامرد که همه کس من تو این دنیا خودتی … همه جونمی … بیا بغلم کن بی احساس چه جوری دلت اومد روم دست بلند کنی وقتی بهم میگفتی من همه دار ندارتم ،نفساتم … اصلاً تموم دنیا به کنار منه بچه خودِ دنیاتم ، قلبم تیر کشید و نفسم بریده بریده دم و بازدم میشد !
اشک داغ و مذابم رو گونه هام چکید و کیان با بی خیالی در مقابل اشکهام با لحن کوبنده ای گفت :

– چون دیگه نسبت زن و شوهری با هم نداریم هر غلطی دلت خواست باید انجام بدی ؟ کثافت تو همش چهارده سالته … چهارده سال … چه جوری دلت اومد با اون … ” لب گزید و دستش رو مشت کرد انگار گفتن این حرفها براش خیلی سخت بود “

با درد بیشتری ادامه داد :

– من که همش خودمو تیکه پاره میکردم برات تو بهم توجه نمیکردی … چطور تونستی با اون … چطور تونستی بهار ؟

با آوردن اسمم اون هم با عجز بیانش ،بغضم ترکید و صدای گریه هام بلند شد،میون گریه گفتم :

– تورو خدا بس کن من … من حالم خوب نیست وحشی … دارم از درد کمرم جون میدم اونوقت تو …

کف دستهام رو رو صورتم گذاشتم و شیون و ناله هام رو سر دادم … گریه نمیکردم داشتم از ته دل عر میزدم ، انقدر داغون بودم که اون صدایی که از گریه شدید از ته حلقم بیرون میومد شبیه عر زدن بود.

کمی بعد صدای بسته شدن محکم در اتاق بین اون گریه ها به گوشم رسید.

تن پر دردم رو از رو زمین بلند کردم، از درد شدیدی که کمر و لنگم داشت مرتب لبهام رو گاز میگرفتم و زیر لب به کیان و این بخت و اقبال و بانیه این حال بدمون لعنت و نفرین میفرستادم.

کشون کشون خودم رو به تخت رسوندم و آروم دراز کشیدم طوری که پاهام رو تو شکمم جمع کردم تا درد طاقت فرسای کمر و لنگم کمتر بشه.

نمیدونم روی اون تخت و تو اون خلوت خفه و مسموم چقدر اشک ریختم ، هق زدم و چقدر ناله کردم و به حال بد خودم و زندگیم شیون سر دادم تا بالاخره خوابم برد و از این فشار سخت آزار دهنده رها شدم‌.
*
با صدا زدنهای مکرر مش رضا که مرتب صدا میزد :

– بهار خانوم … بهار باباجون … دختر خوشکلم … لای چشمهام رو باز کردم که با لبخند پر محبتی گفت :

– پاشو دخترم … پاشو صبحونتو بخور از دیروز تا حالا هیچی نخوردی.

صبحونه ! من از دیروز تو خونه ی کیانم ! یعنی بعد از این قراره چه اتفاقی برام بیفته ؟ چقدر بی خیالی بهار چطور جرات میکنی بازم تو این خونه بمونی ، وقتی میدونی کیان تا نفهمه موضوع چیه آروم نمیگیره … پاشو از اینجا برو تا کیان تیر خلاصت رو نزده.

– بهار بابا پا نمیشی ؟ آقا کیان گفته باید حتماً صبحونتو بخوری !

پوزخندی زدم ، یاد اون عصبانیت و سیلی افتادم که دیشب بهم زد با یاد آوریش باز هم بغض کردم ، بعد از اون رفتارش حالا بفکر غذا خوردنم افتاده ؟

با صدای گرفته و خواب آلودی آروم گفتم :

– دستت درد نکنه مش رضا اما میل ندارم.

صدای حرف زدن کیان میومد که انگار به در اتاق نزدیک شد.
پتو رو با حرص روخودم کشیدم که دوباره مش رضا صدام زد و همزمان در اتاق باز شد .

– خیله خب حالا بعد با هم حرف میزنیم بهروز ،فعلاً قطع کن کار دارم.

رادارهام رو از زیر پتو تیز کردم تا بشنوم به مش رضا چی میگه.

– چی شد مش رضا ؟

مش رضا هم که انگار تو این گیرو دار اعلام طرفداری از منو میکرد به کیان گفت :

– هر چی صداش زدم بیدار نشد آقا.

نگفت بیدار بود و گفته “صبحونه نمیخورم ” نگفت بیدار بود و حالا بخاطر عمق دردش و اومدن شما خودش رو زیر پتو به خواب زده ” مش رضا هم خوب میدونست انقدر دلم پره و دیشب چی به روزم رفته ،که این ناز و قهر کردن برای این حال و روزم باز هم کمه.

صدای قدمهاش رو شنیدم که به تخت نزدیک شد .

– باشه اون سینی رو بذار رو میز تو بیا برو به بقیه کارات برس من خودم بیدارش میکنم.

صدای برخورد سینی با میز و قدمهای مش رضا و بعد هم بسته شدن در حاکی ازر رفتنش بود.

خودم رو به خواب زدم تا عکس العمل های کیان رو بفهمم .

تخت فرو رفت و کنارم نشست ، همون تخت دو نفره ای که بعد از مدتها دوباره روش جا گرفتم اما اینبار بدون حضور کیان … خودم تنها با اشک و بغضی که از رو بیچارگیم از شب سختم گذرونده بودم.

یه آرامش ملیح و آروم از گرمای تنش حتی با وجود اون پتوی مابینمون به تنم منتقل شد … با کمی مکث پتو رو خیلی نرم از روم برداشت ، چشمهام بسته بود و یه خواب دروغین رو پشت اون پلکهای بسته به رخ میکشیدم.

نفس پر سوز و کلافه ای کشید ،گرمای دستش رو کمرم نشست و شروع به نوازش دادن اون قسمت از بدنم کرد … همون قسمتی که دیشب از دردش تا صبح لب گزیدم و اشک ریختم ؛ همون جایی که مورد حمله ی وحشیانه ی همین دستهاش قرار گرفت و با هل دادنم نیمی از بدنم آسیب دید و حالا با گرمای همین دستها داره کار مداوا و معالجشون رو برام انجام میده.

اشک سمجی از بغض و ناراحتی و شاید هم از هیجان این نازو نوازش از گوشه ی چشمم روی بینیم فرود اومد .

دستش رو سریع برداشت ، سخت نبود بفهمم که این به معنای اینه فهمیده من بیدارم و دوست نداره با این رفتار ملایم به منه بچه آوانس بده.

– پاشو صبحونتو بخور .

شبیه دختر بچه ای بودم که باباش اونو کتک زده و حالا پیش قدم شده برای ناز کشیدن از این دختر بچه ی لوس و خواستنیش … فقط دلگیریه من باعث سمج شدن اشکهام و سخت شدن بغضم و همینطور کش دادن این قهر و سردیه بینمون میشد.

بدون اینکه چشمهام رو باز کنم شونه م رو تکون دادم و با چونه ی لزون گفتم :

– نمیخورم.

باز هم نفس تلخ دیگه ای کشید و گفت :

– پاشو مسخره بازی در نیار میمیری بدبخت … دوروزه خونریزی داری هیچی هم نخوردی میخوای خودتو بکشی !

باز با همون حالت با گریه ریزی گفتم :

– آره آره میخوام خودمو بکشم تا از دست این زندگیه کوفتیم راحت بشم … انقدر غذا نمیخورم تا بمیرم.

دستم رو گرفت و کشید تا بلند بشم :

– مگه دست خودته بخوری یا نه ؟ من بهت میگم بخور بدون حرف اضافه میگی چشم … حالا حالا با هم کار داریم ، غذا خوردنت که هیچ واسه مُردنت هم من تصمیم میکیرم.

چشمهام رو باز کردم و تازه چهره ی خاص و مجذوبش رو دیدم … دلم هری ریخت … خدایا من چقدر این مرد رو دوست دارم … همین آدم دیوونه رو که با دیوونه بازی و رفتارهای دیشبش داشت تا مرز سکته منو پیش میبرد.

چهره ش هنوز نا آروم بود و میتونم بگم حتی یه جورایی شکسته … انگار با دیدن اون کبودی ها ده سال از عمرش پیر تر شده … من غرورش رو شکستم … با کارم لگدی رو تموم احساس و عشق و علاقه بزرگش زدم … اون فکر میکنه من براش جایگزین آوردم، یه جایگزین جوون تر … نمیدونه که دلم فقط گیرِ خودشه … گیر همین آدمی که اگه موقعیت بهتری داشتم، حتی اگه بیست سال دیگه هم ازم بزرگتر بود بدون چون و چرا و کوچکترین تعللی باز هم خودش رو انتخاب میکردم.

بوی تنش بوی گِس سیگار و مشروب میداد ؛ معلوم نیست دیشب با اون عصبانیت شدید تا چه حد زیاده روی کرده و تا کجا پیش رفته !

چشمهای وحشیش بین گردن و بالای سینه م چرخ میخورد و هر لحظه پوستش تغییر رنگ میداد و لحظه ای بعد با درد عمیقی چشمهاش رو بست و چونه ش رو منقبض کرد ‌… شک نداشم باز هم اون کبودی ها رو دیده و با فشردن دندونهاش روی هم داره خشمش رو کنترل میکنه.

قصد بلند شدن که کرد سریع دستش رو گرفتم و با نگاه پر تمنام به چشمهای نا آرومش ،با گریه گفتم :

– چیزی نمیخورم … چیزی هم ازت نمیخوام باور کن حتی بخاطر دیشب ازت ناراحت نیستم که باهام اونجوری رفتار کردی … فقط … فقط بذار برم !

پوزخندی زد و گفت :
– بذارم بری … کجا اونوقت ؟

– خونم !

گوشیه موبایلش زنگ خورد و اون بی توجه به زنگ خوردن گوشی گفت :

– بذارم بری که برسی به کثافت کاریات ؟

چشمهام رو با درد بستم ، کیان چطور میتونه انقدر راحت قضاوتم‌ کنه وقتی هنوز نمیدونه من تو چه برزخ بزرگی گرفتارم !
با گریه و هق هق گفتم :

– من چیزی بهت دروغ نگفتم کیان جلوی خونه مزاحمم شدن یکم اذیتم کردن … بعد … بعد آقای اکبری همون همسایه روبروئیمون اومد اونا هم تا دیدنش … سریع فرار کردن … به جون خودم همش همین بود.

باز هم در مقابل اشک و حرفهام پوزخند دیگه ای زد که دستش رو تکون دادم و با درد بیشتری نالیدم :

– خودمو جلوی چشات میکشم ها .. دارم جدی میگم … خو بیشعور بهت میگم همش همین بوده … دیروزم که اومدم خواستم بهت بگم مجتبی رو از زندان در بیاری من تنهایی میترسم زندگی کنم که تو رو اونجوری …

با حرص زیر لب زمزمه کرد :

– چقدرم که مجتبی حواسش به تو بوده که حالا نبودش جار میزنه !

خودمم از این حقیقت داشتم میسوختم … محتبی هیچوقت مراقبم نبود … هیچوقت حواسش رو به منو زندگیم نمیداد … همش سرش تو کار خودش غرق بود … با شرکت ، با دوستهاش ، برای همه چیز وقت داشت الا من … که آخر سر با همین اعتماد نابه جاش به آدمهای اطرافش زندگیه منو زیر پاهاش له کرد …

تو این دایره از زندگی و با این سن کمم سوختم و جزغاله شدم ؛ اون کسی که زندگیش تباه شده منم وگرنه آزادیه مجتبی از زندان و جبران کردن خسارتهاش کار سختی نیست …کافیه یکی دوبار دیگه من به کیان اصرار کنم همین هفته اون دوباره به زندگی و دارائیهاش برمیگرده اما خودم چی …؟ آزادیه خودم و این اسارت و بخت از دست رفته م چی …؟

با سوالی که ازم پرسید نگاهم رو مستقیم به چشمهای خواستنیش دوختم :

– کی گفت وقتی من هستم خودت تنها بری تو اون خونه زندگی کنی که چند تا لاابال بی ارزش مزاحمت بشن ؟ مگه من بهت نگفتم اینجا پیش خودم باش ، باهام زندگی کن واسه خودت خانمی کن چرا گذاشتی رفتی ؟

گوشیه موبایلش دوباره زنگ خورد.
باز هم به گوشی توجهی نکرد و اینبار با لحن محکم تری گفت :

– خوشی زده بود زیر دلت یا از ما بهترون گیر آورده بودی دلت اینجا بند نمیشد ؟

با دستهاش از حرص و جوشش خشم، اشاره ای به دور تا دور اتاق و وسایل شیک و گرون قیمتش کرد که با شیکترین دکور و رنگ سفید مشکی و سلیقه ی زیبایی چیده شده بودن.

– این زندگی ، این وسایل ، این عرش نشینی برات کم بود ؟ دیگه چی میخواستی که من نداشتم ؟

سرش رو با حرص جلو آورد و با لبخند تمسخر آمیزی زهر وارونه زمزمه کرد:

– یا ترسیدی خوب نتونم راضیت کنم ! شایدم اون حال دادنش خیلی از من بهتر بوده ،که منو بهش فروختی ؟

حرصم گرفت، باز هم با حرفهای نیش دارش کاری کرده بود که اشکهام توو
مسیرشون پیشرویه بیشتری داشته باشن ، با بغض و صدای گرفته ای حاصل اشکهام ،مشتم رو رو سرشونه ش زدم و نالیدم :

– ازت متنفرم … ازت متنفرم انقدر بهم زخم نزن … من حرفامو بهت زدم میخوای باور کن میخوای نکن … اصلاً برام مهم نیست چه فکری در موردم میکنی … فکر کن من یه هرزه کوچولوم که بخاطر کثافت کاری از این خونه رفتم … برو به جهنم.

با حرص پشت دستم رو محکم رو صورتم کشیدم و اشکهام رو پس زدم ، کیان رو کنار زدم و پاهای بی جونم رو پایین تخت گذاشتم ، یک آن چشمهام سیاهی رفت و نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم که دستم رو گرفت.

با عصبانیت دستم رو بیرون کشیدم و با صدای گرفته جیغ زدم :
– ولم کن … ولم بذار به درد خودم بمیرم … دیوونه ی روانی معلوم نیست چه مرگته از دیشب تا حالا منو تو این خونه کشتی !

به سمت کمدش رفتم تا یه دست لباس بردارم و بپوشم و هر چه زودتر از این خونه گورم رو گم کنم ؛ در کمد رو باز کردم که از پشت سر به عقب کشیده شدم و با حرص و ابروهای در هم گره کرده محکم‌ در کمد رو بست.

با چشمهای برزخی و گشاده شده که شبیه خط و نشون کشیدن بود شاکی گفت :

– کجا شال و کلاه کردی دوشیزه خانم ؟ هوم ؟

“دوشیزه ” رو با یه حالت غیظ و تشدید وار ادا کرد که از نوع لحن و بیانش شونه هام خمیده شد … لب گزیدم که باز هم صبوری کنم … لب گزیدم که خودم رو شایسته ی این خطاب بدونم و برای رسوائیه بیشترم جلوی این مرد دوره دیده دست و پا نزنم … لب گزیدنم اما مانع ریزش اشکهام نمیشد که بی اختیار از هرکدوم بارشی از نحسی و تنگنای اقبالم سرازیر میشدن.

مچ دستم رو بین پنجه ی پرقدرتش محکم فشرده بود و خیال رها کردنش رو نداشت .

فهمید ادای مسخره گونه ی کلامش چه زهر عمیقی داشت که تا ته قلبم نفوذ کرد،چشمهاش آرومتر شد و ملایم گفت :

– سرکار خانم … خانم سلطانی … بهار خانم … خوب گوشاتو باز کن ببین چی بهت میگم چون دیگه کشش ندارم هر بار حرفاموجلوی توعه الف بچه تکرار کنم، جنابعالی دیگه پاتواز این خونه بیرون نمیذاری همینجا میمونی ، همینجا کنار خودم زندگی میکنی ، میخوای دَرستو بخونی من حرفی ندارم درس و مشقت سر جای خودشه … اصلا خودم میبرم و میارمت اینجوری خیال خودمم راحتره … ولی مابقی زندگیت تو همین خونه ست … چه بخوای چه نخوای سرنوشتت افتاده تو این خونه … دیگه نمیذارم بری.

مات و مبهوت بهش نگاه میکردم … فقط نگاه … انگار یکی محکم کوبیده تو ملاجم که مثل یه عقب افتاده ی ذهنی فقط به تکون خوردن لبهاش نگاه میکردم و درک حرفهاش برام ناممکن بود.

من میخواستم از خودش و از برملا شدن رازم فرارکنم ولی اون میخواست منو تو این حبس و اسارت قفل و زنجیر کنه تا هر چه زودتر با موشکافی کردن درونم صندوقچه ی شوم اسرارم رو باز کنه.

دهنم خشک شده بود و گلوم سوزش داشت … نمیتونستم کلمه ای حرف به زبون بیارم .. گوشیش دوباره زنگ خورد اینبار با نگاه پیروزمندانه ای که از اولتیماتوم محکمش بود چشمکی بهم زد و گوشی رو از جیب شلوار طوسی رنگ خونگیش بیرون کشید و با لمس آیکون تماس جدی و خشن گفت :

– چیه ؟ چی میگه دم به دقیقه زنگ میزنی ؟

صدای بهروز از اسپیکر گوشی تو اتاق پیچید و چشمهای دریده ی کیان هنوز روی چشمهای بهت زده م از شوک قویِ خودش بود .

– این دختره ی ایکبیری باز برداشته اومده شرکت گریه زاری راه انداخته ، نشسته وسط اتاقم داره موهای خودشو میکنه ؛ دیوونم کرده من یه جلسه مهم دارم اینم شده قوز بالا قوز … جون خودت پاشو بیا یه چیزی بهش بگو من حوصله خودمم ندارم میزنمش از وسط دو نصف شه ها !

کیان لب جویید و متفکرانه بهم خیره بود ، من میدونستم منظور بهروز کیه ولی کیان ظاهراً بخاطر مشغله ی ذهنیش الان قدرت یادآوری پارتنر شیطون دیروزش رو نداشت.

– دختره کیه ؟ کیو داری میگی ؟
بهروز با کلافگی و حرص جواب داد :

– بابا همین منشی پروتزیتو میگم … دهنمو سرویس کرد از بس عر زده … یه جوری حلقشو باز کرده که دلم میخواد یه آبنات بزرگ هُل بدم تو دهنش !

با تاسف سرم رو خیلی ریز و نامحسوس تکون دادم ؛ دوستهاش هم لنگه ی خودشن … بیشعور و بد دهن که فقط فکر و ذهنشون رو چیزهای منحرفی و کثیف میچرخه !

کیان هوف سرسام آوری کشید و دستش رو لابه لای موهاش فرو برد، پوزخند ریزی زدم ، تازه یادش اومده منظورش از دختره کیه …‌ یادش نیست که دیروز تا کجاها باهاش پیش رفته ! اگه من نرسیده بودم ؟ بهار بس کن تو اول تکلیف خودتو مشخص کن تا یه جوری از این هَچل بیرون بیای بعد واسه دیگرون هِرهِر تمسخر راه بنداز !

– چی میگه حالا ؟ واسه چی اومده ؟

صدای بهروز آرومتر به گوشم رسید :

– مزخرف میگه … من نمیدونم دیروز چه قولی به این دختره دادی که سمج شده ول کن نیست … همش میگه ما با هم خوب بودیم اون دختره ی عفریته اومد زد تو کل و کاسمون … ببینم مگه تو داشتی تو اتاقت با این بوزینه چیکار میکردی که بهار …

– نه نه نه من کاری بهش نداشتم بهروز … ردش کن بره گورشو گم کنه نمیخوام تو شرکت باشه … یا … گوش کن … گوش کن .

خبیثانه بهم نگاه کرد و لبخند بدجنسی روی لبش نشوند ،سر از رفتارش در نیوردم که طولی نکشید با همون ظاهر شیطونش گفت :

– ردش نکن بذارش بمونه … لامصب داف که نیست، بگو شیطون … دیروز یه جوری منو تحریک میکرد که بدجوری هوایی شدم بک…

تعلل نکردم که بیشتر از این چرت و پرتهاشون رو بشنوم سریع در کمد رو باز کردم و اولین مانتویی که تودستم اومد رو بیرون کشیدم و به تن کردم ، لحن کیان از اون حالت خونسردیه تصنعی خارج شد و عصبی به بهروز گفت :

– قطع کن من فعلاً با این وروجک کوچولو کار دارم ‌… اونور دهن تو چاک شده ؛ اینورم دهن من با این یاغیه زبون نفهم.

– چی شده مگه ؟

جواب بهروز رو نداد چون به من نزدیک شد ،داشتم تند تند دکمه هارو می بستم که دستم رو گرفت و با خشونت گفت :

– پیاده شو با هم بریم … کجا با این عجله ؟

با ساعد دستم محکم پسش زدم و گفتم :

– گم شو … گم شو برو کنار .

دستم رو گرفت و با نگاه به تمام اجزای صورتم آهسته ولی با خشم گفت:

– کجا بری عزیزم … مگه این خونه زندگیت نیست ؟ مگه نمیگی تنهایی میترسی ، خب خوشکلم پیش خودم باشی که ترس نداره ! یا نکنه از چیز دیگه ای میترسی و میخوای دَر بری؟

اشاره مستقیمی کرد به چیزی که ازش وحشت داشتم … آره من قصدم فرار بود … فرار از این کیانی که دیر یا زود همه چیزم براش هویدا میشد و اونوقت اون روی سکه ش بالا میومد.

بهروز که تا الان از صدای جرو بحث بین منو کیان ساکت شده بود، با تک سرفه ی مصلحتی گفت :

– هوی کیان حواست به پشت خطت باشه یه وقت حرفای ناموسی نزنی من الان کلی کار سرم ریخته تو شرکت دستمم به جایی بند نیست بعد گناهم میفته گردن تو !

بدون اینکه نگاه از چشمهای عصبیم بگیره گوشی رو بالا گرفت و گفت :

– چرند نگو … قطع کن بعد با هم حرف میزنیم .

به آنی نکشید صدای اون منشیه بیشعورش با گریه های ساختگیش تو اتاق پخش شد :

-بهروز بده من باهاش حرف بزنم تورو خدا … بهروز فقط یه دقیقه .

– کیان کار داره میخواد قطع کنه محمدی جون مادرت برو ردکارت حال ندارم حرف بزنم.

– فقط یه دقیقه باهاش حرف میزنم تورو خدا بهروز !

– یه جوری میگی بهروز انگار صبح تا شب تو بغلمی که باهات … هوف … بیا بابا بیا زود باش کلی کار دارم …

بهروز خیلی آروم تو گوشی زمزمه کرد :

– کیان جواب اینو بده خودت ردش کن بره پی کارش ،بعد برس به دعواتون .
– کیان … کیان قربونت برم … تورو خدا جواب بده … دیروز چی شد چرا یهو پسم زدی و رفتی ؟ اون دختره ی دهاتی مگه کیه که تو بخاطرش از اون لحظه قشنمگون فرار کردی … کیان جان تورو خدا گوشی رو جواب بده باهات حرف دارم.

گوشی رو با حرص رو تختخواب انداخت و شالم رو از سرم کشید و پرتم کرد روتخت ؛ بدون اهمیت به تماس و صدای اون دختر منحوس با اخطار و عصبانیت گفت :

– سگم نکن بهار میزنم دست و پاتو میشکنم لباساتو در بیار بتمرگ سرجات.

گوشی رو قطع نکرده بود چون باز هم صدای اون دختره سوهان روحم شد :

– کیان … کیان قربون‌صدات برم، باهام حرف بزن تورو خدا باید ببینمت … دورت بگردم جوابمو بده من دارم دیوونه میشم.

با حرص صدای اون دختره و رفتار کیان،جسور و بی پروا از روی تخت بلند شدم و شالم رو از پایین تخت برداشتم‌ و رو سرم مرتب کردم ، من اینجا نمیموندم به هیچ وجه اجازه نمیدادم کیان تا حد بیشتری بهم نزدیک بشه که برگ سوخته شده م تو دستهاش بیفته.

دوباره خشن‌ و عصبی داد زد :
– بهار دارم جدی میگم میزنم لهت میکنم لباساتو در بیار تو هیچ قبرستونی نمیری.

جلو رفتم و مقابلش ایستادم ، با دستهام تخت سینه ش زدم و هلش دادم به عقب، اما با اون هیکل درشت و قد بلندش در مقابل منه جوجه حتی یه سانت هم به عقب نرفت.

– به توچه عوضی به تو چه ربطی داره که میخوای منو تو این خونه حبس کنی ؟ توکی باشی که اصلاً به من دستور میدی ؟من میرم به تو هم ربطی نداره چون هیچ غلطی نمیتونی بکنی، تو که به اندازه کافی دورو برت ریخته ست ببین چه جوری داره التماستو میکنه جوابشو بدی …

– بهروز بیا فکر کنم داره با اون دختره ی دهاتی دعوا میکنه … این چیه افتاده وبال گردنش !

– بده من ببینم … کیان … کیان !

هر دو با خشم به چشمهای هم زل زده بودیم … با چشم .. با نگاه .. با هزار حرف نگفته و هزاران راز پنهون شده … من دنیایی از حسرت تو نگاهم داشتم و کیان دنیایی از ترس برای خاموش شدن این بازیه خسته کننده.

صدا زدنهای بهروز میون اون آشفته بازار احساساتمون تردد داشت ، تاب نگاه وحشی و مغلوبش رو نداشتم … با پوششی از خلا احساس درون چشمهام پوزخندی زدم و شونه و دستهام رو تکون دادم :

– برو جوابشو بده … این همون دختره ست که دیروز دستش رو کمربند شلوارت بود و میخواست به اوج برسونتت ؛ داره سکته میکنه که داری حلقتو واسه من پاره میکنی … برو جوابشو بده … آب منو تو با هم تو یه جوب نمیره شاید این …

– لال شو بهار … لال شو .

داد زد :
– بهروز دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم الدنگ پفیوز.

بهروز با تعجب ساختگی گفت :
– وا … خب من چیکار کنم این وسط … داشت خودشو جر میداد که .

به سمت در رفتم که از این خونه و این کیان خشمگین فرار کنم، دستم رو از پشت کشید و چسبوندم به دیوار.

– مثل بچه ی آدم میشینی سرجات یا یه جور دیگه حالیت کنم ؟

درد شکم و کمرم امونم رو بریده بود کیان هم یه جوری وحشی رفتار میکرد که اصلاً مراعات وضعیتم رو نمیکرد.

با خشم مشت های دیگه ای به سینه ش زدم و همراه گریه و بغض داد زدم :

– حالی نمیشم چون حرفاتو نمیفهمم … چون نمیخوام اینجا باشم … دست از سرم بردار نمیخوامت لعنتی میخوام برم گم شم تو یه جهنمی که دیگه هیچوقت نبینمت … راحتم بذار روانی … راحتم بذار وحشی من حالم خوب نیست !

نفس نفس میزدم ، دستم رو به پیشونیم گرفتم و کلافه و عصبی بهش نگاه کردم ، چشمهاش به آنی آروم و بیقرار شدن حس کردم از ته اعماق چشمهاش حس محکمی برای به آغوش کشیدنم سو سو میزد ولی بخاطر غرور و دلگیریش این حس رو پنهون میکرد.

صدای بهروز با حرص عمیقی همراه شد ؛ ظاهراً خیال قطع کردن نداشت تا خوب بفهمه بین منو کیان چی میگذره.

– مرده شوره اون اخلاق سگیتو ببرن کیان … دختره رو بردی تو خونه که دوباره گراز وحشی بشی ؟ بیا جواب بده ببینم چه گوهی زده به سرت باز افتادی به جون این دختر !

کیان بخاطر بیقراری و از تاثیر خشم حرفهای من با صدای بلندی داد زد :

– خفه خون بگیر بهروز اون گوشیه لعنتی رو قطع کن تا نیومدم خودتو قطع کنم … اون دختره ی هرزه رو از شرکت بنداز بیرون … انقدر به من زنگ نزن من امروز قاطیم میام خون یکیو میریزما !

بهروز حرکت از روی بی ادبی در آوردکه صداش واضح تو اتاق پیچید و با تمسخر گفت :

– بشین بینیم بابا …‌ با من درست بحرف … من بهار نیستم داری خودتو پاره میکنی و عربده میکشی ! صدات هم بیاری پایین میفهمم چه کوفت و دردی داری نیاز نیست حلق گشادتو تا ته باز کنی !

کیان با حالت عصبی دوباره داد زد :

– قطع کن بیشرف … قطع کن وگرنه میام جرت میدم.
بهروز هم با عصبانیت ساختگی که معلوم بود برای حرص دادن کیان اینجوری حرف میزنه داد زد :

– سگ کی باشی ؟ من تورو جر میدم میخوای بیا تو عمل بهت ثابت کنم … یه بار دیگه سر منو اون دختره ی بیچاره داد بزنی میام لباتو به هم میدوزم که …

کیان وحشیانه و عصبی به طرف گوشی رفت و گوشی رو برداشت ، با صدای بلندی داد زد :

– بهروز بی پدر برات دارم …من دارم آتیش میگیرم اینجا تو کِرمت گرفته منو دست بندازی ؟ بیشرف مگه نمیگم قطع کن.

– خیله خب بابا … اون حلقتو ببند ،با اون صدای نَکرت شبیه بره زائو فقط بلدی عربده بکشی … اون حلق بی صاحابتو چفت کن داداش من … همینکارارو کردی دختره تا میاد پیشت فرداش رَم میکنه میخواد بره !
یه هفته از موندنم تو خونه ی کیان میگذشت ، یه هفته ای که هنوز با هم دعوا و کشمکش داشتیم ، هنوز سر اون کبودی ها وقتی چشمش به گردن و سینه م میفتاد بقول بهروز ناخودآگاه مثل یه گراز وحشی بهم حمله میکرد ؛ تو این یه هفته برخورد صمیمی با هم نداشتیم و آروم ترین جمله مون همون شب بخیری بود که سر میز شام برای جدا شدن از هم میگفتیم و هر کدوم به اتاقی که توش مستقر بودیم با بغضی از تنهایی بهش پناه می بردیم … هر چند اگه این دعواها هم نبود منو اون الان با هم فقط و فقط یه نسبت پسر عمو و دختر عمویی داشتیم …نسبتی که هر دومون دوتا نامحرم و شبیه دوتا خروس جنگی با هم همخونه شده بودیم .

تو این یه هفته من همچنان به درسم ادامه میدادم و کلاسهای درسیم رو میرفتم، همونطور که خودش گفته بود زحمت رسوندن و آوردنم به رو متقبل شده بود ، یه شب منو برد خونه مون و همه وسایل و کتابهای درسیه مورد نیازم رو برداشت و دوباره همراه خودش برگردوند .

حوصله لج و لجبازی رو نداشتم باهاش ، البته سکوتم هم یه جورای مقطعی بود چون به وقتش من دوباره همون بهار سرتق و لجبازی میشدم که هیچ طریقی باهاش کنار نمیومدم .

گاهی وقتها که مدرسه دنبالم میومد باهاش لج میکردم یا ساز مخالف میزدم که من نمیخوام باهات برگردم به خونه ت، اما تو همون خیابون و جلوی بقیه همکلاسی هام چنان عربده ای سرم میکشید که بی هیچ حرف اضافه ای لال میشدم … لالی که تا چند ساعت جیکمم در نمیومد و بی سرو صدا تا خونه کنارش آروم مینشستم.

ازش وحشت داشتم ، خب من همش چهارده سالم بود و کیان از من با تجربه تر و قوی تر بود … وحشت داشتم که مبادا با این بچگی کردن و لجبازی هام اونو به کاری وادار کنم که عاقبتش برای خودم رسوائی باشه.

حداقل بخاطر حفظ اسرار خودم کمتر لج میکردم و تا جایی که میتونستم زیاد تومعرض دیدش قرار نمیگرفتم که با حرف یا رفتار ناملایمی ازم، از کوره در بره و باز هم برامون روز از نو روزی از نو بشه …

هر چقدر که من ازش فاصله میگرفتم و سعی میکردم زیاد جلوی چشمش آفتابی نشم ، برعکس کیان به هر بهونه ای دقیقه به دقیقه سر از اتاقم در میورد .
****

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 15

رمان استاد خاص من پارت 15Rate this post رمان استاد خاص من  زمان انتشار هر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *