خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 6

رمان معجون پارت 6

رمان معجون پارت 6
5 (100%) 1 vote

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

با کف هر دو دستهام با عصبانیت محکم رو میز ناهار خوری وسط آشپزخونه کوبیدم و صدام … صدایی که از ته حنجره و پر از غمباد و غصه بود ، بدون اینکه بهش نگاه کنم فقط آروم لب زدم :

– برو وسایلتو جمع کن میبرمت خونتون.

خیلی خفیف و آهسته اسمم رو صدا زد ، نه دلم میومد بهش حرفی بزنم تا بیشتر رنجیده بشه و نه میتونستم این حقارت ها رو تحمل کنم ،بودن زورکیش یعنی حقارت و ضعف داشتن بیشتر خودم.

محکم و با جدیت دوباره تکرار کردم :
– برو وسایلتو جمع کن تا همه رو جلوی چشمت آتیش نزدم … تا امروز همه چیز تموم شده … زود باش سریع آماده شو من تو حیاط منتظرم.
با حال خرابم تنهاش گذاشتم و با صورتی که خیس عرق بود بطرف حیاط قدم برداشتم.

از پشت سر صدای ضجه ها و گریه بلندش حس سرما بهم میداد و این نشونه ی خوبی برای دوام زندگیم نداشت.

با بیرون اومدنم از اون فضای خفه شده تفس بلندی کشیدم ،بهروز زیرآلاچیق و روی تاب بزرگ تو حیاط نشسته بود و ویکی لوس و خوشیرینم با بازی کردن اطراف بهروز از منظره حیاط لذت میبرد.

بطرفشون رفتم نمیدونم قیافه م چه شکلی بود که بهروز با دیدنم سریع از جا بلند شد :

– اوه اوه … چیشده پسر ؟ زده ناکارت کرده ؟چرا ریخت و قیافت اینجوری شده ؟ چشات شدن دو کاسه خون.

با دست کنارش زدم :
– هیچی نپرس حال جواب دادن ندارم بهروز .

بهروز لجباز بود و با همین لجبازی سعی داشت بفهمه بینمون چه اتفاقی افتاده، دستم رو از پشت سر گرفت که مانع از برداشتن قدم بعدیم شد.

سرم رو به طرفش کج کردم که ملایم پرسید :
– چیشده کیان ؟ اینجوری که من دارم میبینمت حتی شبیه نیم ساعت پیش هم نیستی ! چی داره بینتون میگذره ؟

نفس سنگینم با حسرت و آه از سینه م خارج شد با صدای آرومی لب زدم :

– میخوام بهارو ببرم خونشون … موندنش اینجا دیگه دلیلی نداره.

با بهت و تعجب پرسید :
– چی ؟ خُل شدی ؟ کجا ببریش ؟

کامل به طرفش برگشتم و با جدیت و بی حوصله گفتم :

– یه بار که گفتم میبرمش خونشون.

دوباره پیچیدم که راهم رو ادامه بدم که با کنایه و تمسخر و لحنی پر از حرص گفت :

– خاک تو مخت کنن احمق … بهار زنته کجا میخوای ببریش ؟ این دختر همه زندگیته ،جونت به اون بنده ، تو این بیست روز من ندیدم یه بار بدون لبخند باشی ، تو شرکت همچین میری تو فکرش و تو عالم هپروتت بسر میبری که آدم دلش ضعف میره یکی عین بهار به تورش بخوره ،بعد خیلی راحت میگی میخوام ببرمش خونشون ؟ همه چیز کشکی کشکی بود حالا تموم ؟

از حرص و عصبانیت صدام رو بالا بردم و رو به بهروز تقریباً داد زدم :

– دست از سرم بردار بهروز، میگی چه غلطی بکنم ؟ طرف منو نمیخواد ؟ میگه ما لقمه ی هم نیستیم، من یکی رو میخوام که تا آخر عمر همینطور جوون و خوشکل و خوش تیپ بمونه از این فکرایی که همه دختر بچه ها میکنن ، بهم میگه تو پس فردا که سنت بالا رفت میشی یه پیر خرفت بوگندو که فقط بلدی سرم غرغر کنی !

بهروز هم مثل خودم گیج و متعجب شد ، دستهاش رو تکونی دادو تا لبهاش رو برای حرف زدن باز کرد، انگشت اشاره م رو بالا گرفتم و سریع بهش اخطار زدم :

– هیچی نگو بهروز … عین مگس دورو برم ویز ویز نکن، منو نمیخواد ، منم نمیتونم بخاطر حرفهایی که واقعیت دارن اونو به زور کنار خودم نگه دارم … نمیخواد راست میگه زندگی که زوری نیست.

بهروز قدمهاش رو به سمتم برداشت و یکه خورده و خشن گفت :

– یعنی چی تورو نمیخواد ؟ این دختره دیوونه ست باید از خداشم باشه زن تو بشه ، یه جِغله قرتی و لاابال میخواد که از زندگی فقط یه دست لباس دِمُده و یقه باز افتاده میشناسه که هر روز باهاش تیپ بزنه بره وایسه جلو مدرسه دخترونه و خیابون بالا پایین کنه ؟ خیلی هم دلش بخواد که رویاها و زندگیش کنار تو کامل بشن ، توئی که من خوب میشناسمت چه عشقی به این دختر بچه لوس و ننر و از خود راضی داری که حتی اگه دویست سالتم بشه اون چیزی که از این دختر تو دلت کاشتی با الانت هیج فرقی نداره .

حرفهای بهروز خالص و ناب بودن ، هیچ اغراقی درونشون نبود در واقع من بهار رو طوری دوست داشتم که بهروز هم از اعماق وجودم و اون عشق ریشه کرده توی قلبم کاملاً آگاه بود.

با نگاهی حسرت وار به ویکی نگاه کردم که رو دو پاهاش نشسته بود و به منو بهروز نگاه میکرد.

دستی تکون داد و گیج و منگ و دمق شده پرسیدم :
– میگی چیکار کنم بهروز ؟ بعد این بیست روز صاف برگشته تو صورتم زل زده که تو فردا میشی یه پیرمرد غرغروی از کار افتاده من نمیخوامت !

پوزخند تلخی زدم و با حسرت بهش نگاه کردم ، اون هم مشابه من ناراحت و گرفته بود و شک نداشتم تصمیمش همون تصمیمیه که من گرفته بودم ، بهار همین امروز باید به خونشون برگرده ، دیگه صلاحی تو موندنش اینجا و کنارم نیست .

صدای هق هق ریزش از پشت ستون در هال به گوشم رسید ، معلوم نبود این موجود لجباز گریه هاش برای چیه ، من که الان قصد داشتم اونو به خواسته ش برسونم پس این اشک ریختن ها چه دلیل نهفته ای داشتن !

به قسمتی که پناه گرفته بود با دستم اشاره کردم و رو به بهروز گفتم :

– من بهش گفتم وسایلتو جمع کن پشت سرم اومده اونجا فالگوش ایستاده ببینه من چی میگم !

باز هم پوزخند زهرآگین دیگه ای کامم رو تلخ کرد و با صدای عصبی و بلندی داد زدم :

– وسایلتو جمع کردی یا نه ؟

با گریه و هق هق بلندی نالید :
– نه !
عصبی به سمتش پا تند کردم ؛ بقدری ناراحت و غمگین بودم که کنترل این اعصاب بهم ریخته م دست خودم نبود.

– نه و نگمه مگه من با تو شوخی دارم … گفتی نمیخوای با من ازدواج کنی ،روانی نیستم که الکی اینجا زندونیت کنم ، نمیخوای باشی حله منم حرفی ندارم یالا آماده شو ببرمت .

از پشت ستون بیرون اومد ،وای که با اون گریه و لپهای سرخ شده ش داشت روان منو به بازی میگرفت ،آخ لعنت به این فاصله ی زیاد سنیمون که داره با نامردی تورو ازم میگیره، من چه جوری بعد رفتنت تو این خونه دووم بیارم و با خاطرات دلبرانه ای که برام ساختی آسوده زندگی کنم.

دلتنگی هام رو پشت نقاب سرد و بی تفاوتی پنهون کردم ، بهش نزدیک شدم و سعی کردم با ملایمت و به دور از هر گونه خشونتی باهاش حرف بزنم بهر حال امروز روز آخری بود که حضورش زندگیم رو سبز نگه میداشت .

– بریم خودم کمکت میکنم وسایلتو جمع کنی !
– بریم خودم کمکت میکنم وسایلتو جمع کنی !

هق هقش بیشتر شد و زمزمه ی تردید وارش بین اون هق هق ها به زور به گوشم رسید :

– کیان … من … من … خودمم … نمیدونم … میخوام … میخوام چیکار کنم.

تاب این گریه های بی امانش رو نداشتم در مقابل هر اشکش جسمم خرد و خاکشیر میشد، بهش تشر زدم :

– خیلی خب انقدر گریه نکن بفهمم چی میگی !

با چشمهای اشکیش زل زد به چشمهام و با چونه ی لرزون آروم گفت :

– میشه … میشه بهم زمان …

با جدیت و محکم ابروهام رو بالا دادم :
– نه … تموم شد بهار … باور کن من از دستت دلخور نیستم که بخوای بخاطر این چند روز یا نون و نمک خوردن خودتو تو منگنه بندازی ، تو واقعیتو گفتی منم بهش پی بردم فهمیدم حق با توعه .

– اما من میخ…

انگشتم رو جلوی دهنم گرفتم و اجازه ندادم اون جمله رو به پایان برسونه :

– هیش … دیگه نیازی نیست چیزی بگی … تا الانشم اشتباه از من بود که به زور کشوندمت اینجا … بریم وسایلتو جمع کنیم.

علناً با نگاه ملتمس و گریه هاش حس پشیمون بودنش رو بهم ابلاغ میکرد، ولی منه مغرور بخاطر این حرفهای سنگین و فشرده به نقطه ی جوشی رسیده بودم که حس میکردم با هر کدوم از کلماتش غرورم جریحه دار شده و راه برگشتی برای اجبار بیشتر وجود نداره ، روی تصمیمم پا برجا موندم و بدون اینکه بهار میل باطنی به جمع کردن وسایلش داشته باشه کمکش کردم و همه ی وسایل ضروریش رو تو ساکهاش گذاشتم.

بالاخره در مقابل تلاش بیهوده ش که بهم اصرار میکرد با آژانس راهیش کنم ، مخالفت نشون دادم و خودم شخصاً اونو به خونشون رسوندن …

*
روی مبل لم داده بودم ، خونه ی مسکوت و سردم شبیه دریایی یخ زده بود که آرامش و موج خروشانی برای تسکین این حال مزخرفم نداشت.

با گذشت چند ساعت از رفتنش نتونستم به ساعتهای نبودنش عادت کنم، نتونستم نبودن حضورش رو کنارم درک کنم ، بهار نیمه ی وجودم بود که با گفتن اون حرفها و جدا شدن این رابطه ی عمیقِ بینمون، نصف جونم رو به آتیش کشید … فقط دارم به این فکر میکنم که چه جوری میتونم خاطرات این چند روز رو برای تمام عمرم زنده نگه دارم خاطراتی که مطمئن بودم هر روز منو تا لب گور میبرن و برمیگردونن.

هنوز هم صدای گریه و خواهش چشمهاش موقع پیاده شدن از ماشین برای نرفتن و لب باز کردن من برای منع این دوری ،جلوی روم ظاهر میشد، وقتی دید من هیج واکنشی نشون نمیدم و در سکوت و خیلی عادی وسایلش رو تا اتاقش حمل کردم ،فقط به چهارچوب در اتاقش تکیه داد و با گریه رفتنم رو نظاره گر شد که با بستن در حیاط خونشون هجوم بغض بی رحمی تو گلوی سخت و خشنم نشست ،ترک این موجود زجر آورترین اتفاق زندگیم بود که با هیچ جایگزینی این اتفاق جبران پذیر نمیشد.

بهروز با لیوان نوشیدنیه مخصوصم مقابلم ایستاد ؛ لیوان رو ازش گرفتم و سری به معنای تشکر تکون دادم.

– پاقدمم خیلی بد بود خودم میدونم.

لبخند بی جونی زدم و بیخیال زمزمه واری از بین لبهای چفت شده م خارج شد.

کنارم نشست و با قرار گرفتن دستش رو شونه م، آه پر سوزی مشابه خودم و آه های این چند ساعت از زندگیم به بیرون داد.

– میدونم حس و حالت چه شکلیه ، میدونم اون دختره نوک دماغ بینو چقدر دوست داری ، اما بنظرم یکم عجله کردی کیان، باید بهش فرصت میدادی تا بیشتر فکر کنه.

قلوپی از نوشیدنیم خوردم ،با فرو رفتنش تومعده م حس گرما و التهابش تنم رو سوزوند ، دست به سمت دکمه های پیرهنم بردم و آهسته لب زدم :

– دیگه نمیخوام به این موضوع فکر کنم … یه چیزی بود گذشت رفت.

– مشخصه که اونم دوست داره احمق ! بهت عادت کرده بود، اون گریه هاش بخاطر رفتنش بودن نه اینکه …

با اخم سریع به طرفش پیچیدم تا هر چه زودتر این بحث رو تموم کنه که دستهاش رو سریع بالا گرفت و آروم گفت:

– به جون خودت دارم راستشو میگم ، خودتم خوب فهمیدی که بهار دوست داره ، بنظرم باید بهش زمان میدادی ، دختره تو بلاتکلیفی مونده بود ،میذاشتی یکم بیشتر با خودش فکر کنه ، زندگی رو بسنجه، سبک سنگین کنه بعد یهو میزدی به سیم آخر.

– خودت بودی طرفت یه همچین حرفهای قلمبه سلمبه ای بهت میزد که کمرت از بیخ و بن میشکست ،چیکار میکردی ؟

با یاد آوریه اون حرفهای بهار که به من لقب پیرمرد غرغروی از کار افتاده رو داده بود به آنی خشمگین شدم و لیوان نوشیدنیم رو یه سر بالا دادم ، باز هم افاقه نکرد چشمم حریص شد برای اون شیشه ای که هنوز به اندازه ی دولیوان دیگه نوشیدنی داشت، شیشه رو برداشتم و بالا دادم ،اصلاً حالیم نبود که با قلوپ قلوپ خوردنش جیگرم داره میسوزه ،شیشه از دستم قاپیده شد و بهروز با اخم و عصبانیت داد زد :

– کشتی خودتو لعنتی … مگه آبِ داری اینجوری میخوریش ؟ الان مست میکنی کسی نیست جمعت کنه خِنگ.

– به جهنم.
از گرما و سوزش و تعریق زیاد پیرهنم رو از تنم بیرون کشیدم ، فایده ای نداشت هنوز گرمم بود و داشتم درون آتیش ذوب میشدم ، کمربند شلوارم رو باز کردم ، دستهام جون نداشتن تا شلوار رو از تنم در بیارم ، با حسی از حسادت به بهروز نگاه کردم ،فقط با یه شورتک کوتاه بود که از بین لباسهای خودم پوشیده بود، همیشه تو خونه م راحت لباس میپوشید و همین باعث میشد که خیلی وقتها حس کنم زیادی تنها نیستم و یکی هست که مثل برادر قرص و محکم کنارم باشه.

خواستم از جا بلند بشم که یهو تعادلم بهم ریخت و دوباره سر جام افتادم.

بهروز غر غر کنان شیشه مشروب و لیوان رو از جلوم دور کرد و انتهای میز گذاشت.

– هر چی میگم نمیفهمی که … یه لجباز خودسری که شکر خدا عقل تو سرت هم نیست درست لنگه ی همون دختر بچه ای که خودتو کشتی تا آوردیش تواین خونه بعدم با یه فوت برش گردوندی؛ هی میگم انقدر این نکبتی رو نخور دیوونه ،الان مست میشی من چه خاکی تو سرم بریزم، مگه گوش میدی ببینی چه زِری دارم میزنم ؛هر کاری خودت میخوای میکنی پشیمونی و غم و غصه هاتو وبال گردن من میندازی.

لبخند تلخ و کوتاهی در مقابل غرغرهای بهروز زدم، بد مست نبودم اما اگه مثل الان زیاده روی میکردم مطمئناً حال درست و درمونی هم برام نمیموند.

با حالی خراب و چشمهایی که بخاطر اثرات الکل به زور باز نگهشون میداشتم، رو به بهروز گفتم :

– زنگ بزن گیسو بیاد اینجا به جفتمون یه حال توپ بده، من بخاطر همین الف بچه بارها و بارها حسمو سرکوب کردم تا یه روزی خودش …

دوباره نفسی با آه بیرون دادم و مصمم تر تکرار کردم :

– امشب میخوام لذت ببرم بهروز ،اصلاً بیا پروژه ی سه نفره میذاریم منوتو گیسو باور کن سه تایی کلی حال …

بهروز میون جمله م پرید و با اخم بهم توپید :
– بس کن احمق … انقدر چرت نگو واسه چه اون شیشه کوفتی رو یه سر بالا دادی همین یکم پیش دو لیوان زدی ،چه درد و مرضی داشتی ؟ تو که میخواستیش غلط کردی بردیش تو اون خونه که حالا مثل کورو کچلای بدبخت افتادی پیش من چرند میبافی !

– من مست نیستم ،فقط حالم خرابه میخوام با یه چیزی درمونش کنم، زنگ بزن گیسو بیاد.
بهروز با اخمهای در هم و پیچیده ش اومد زیر بغلم رو گرفت و ملایم گفت :

– پاشو داداش … پاشو برو یکم بخواب منم امشب میمونم پیشت تا ببینم فردا چه خاکی تو سرم باید بریزم .

– مگه میخوای برام چیکار کنی ؟

غصه دار نفس عمیقی کشید و آروم سرش رو تکون داد، چیزی زیر لب زمزمه کرد ولی درست متوجه نشدم چی گفت.

مرد ضعیفی نبودم اما این موجود ظریف و ریز جثه دمار از روزگارم درآورده بود که هر لحظه با فکر کردن بهش پیش از پیش درمونده تر و اسیرتر میشدم.

دست رو دست بهروز گذاشتم و چشمهای رنجیده م رو به نگاهش دوختم ، لحنم سرشار از التماس بود وقتی ازش خواستم :

– همین الان منو ببر پیشش بهروز اگه امشب رو تختم نباشه و بغلش نکنم تا صبح دیوونه میشم.

بهروز لبخند آرومی به روم پاشید، لبخندی که فقط برای آرامش بخشیدن به این حال مفلوک و نگرانم بود :

– بهار الان خوابه کجا ببرمت پسر ! بعد هم مگه تمومش نکردی واسه چی میخوای بری پیشش وقتی خودش نخواسته کنارت باشه ؟

خب حق با بهروز بود ،من هم نمیخواستم اون غرور له کرده م رو دوباره زیر پاهاش بذارم، بهاری که تو این مدت جونم رو بین دستهاش گذاشته بودم خیلی راحت منو پیچوند و با گفتن چند تا لقب زشت و عجیب، منو و این خونه زندگی رو رها کرد !

یه چیزی مثل سنگ بزرگی رو گلوم نشست ، یه چیزی شبیه بغض که بروز دادنش برای یه مرد عیب و عار به حساب میومد ، ولی از نظر من هیچ عیبی نداشت که یه مرد موقع دلتنگی و عجزش بغض کنه یا در مقابل بی رحمیه مالک قلبش های های گریه کنه !

فقط سرم رو تکون دادم ، به تائید حرف بهروز که اون هم با نظرم موافق بود ؛ بهار با اون حرفها تمام پلهای پشت سرش رو خراب کرد و هیچ چاره ی کوچیکی برای بازگشتش به این زندگی باقی نذاشت.

به کمک بهروز که تو اتاقم رفتم اون چیزی که گلوم رو احاطه کرده بود سفت و سخت تر شد ، حس میکردم هر لحظه بزرگتر و بزرگتر میشه، طوری که راه نفسم رو تنگ میکرد.

چند ثانیه با سکوت و دلتنگی به تخت دو نفره ی سفید رنگ وسط اتاقم، خیره شدم، تختی که هر شب منبع هم آغوشیه من و بهار کوچولوم بود ؛ بالشت ها و روتختی مرتب بودن ؛ امروز صبح بعد از اینکه خوشیه لحظه ایم رو زهر کرد و با ناراحتی از اتاق بیرون اومدم ، با دستهای کوچیکش این تخت رو مرتب کرده و از اتاق بیرون اومد.

با همون شلوارجین تنگ آبی رنگی که پام بود و فقط کمربندش رو باز کرده بودم ، رو تخت خزیدم ، عطر تنش رو حس کردم ؛ سرم رو رو بالشی گذاشتم که تو این شبها بالش مخصوص بهارم بود و امان … امان از بوی خوش عطر موهاش که هنوز بوی خواستنیش رو بالشت مشامم رو مغلوب میکرد .
**
پرونده رو با عصبانیت رو میز کوبیدم و چنان نعره ی بلندی زدم که خودمم باورم نمیشد این صدای بلند از ته حلقم بیرون اومده باشه .

– محمدی … گور به گور بشی، چرا این پرونده ناقصه !

به ثانیه نکشید که خانم محمدی در اتاق رو باز کرد و با ترق تروق کفشهای پاشنه بلندش به سمت میزم اومد‌.

– جانم آقای سلطانی مشکلی پیش اومد ؟

این روزها بقدری عصبی و بی حوصله بودم که اگه اراده ش رو داشتم همین الان خشمم رو ، رو این منشیِ احمق و کودنم خالی میکردم ،صندلیم رو چرخی دادم و با دست راست به پرونده اشاره کردم :

– بنظرت مشکل چیه خانوم ؟ مگه کور بودی درست پرونده رو کامل نکردی ؟ برداشتی چند تا کاغذ باطله آوردی ،پس قرارداد اصلیش کو ؟

قدمی جلو اومد و با نگاه به پرونده و کمی مکث گفت :

– ولی من همشو کامل کردم ، یه لحظه اجازه بدین نگاه کنم !

پوزخندی زدم ،از اینکه انقدر عادی رفتار میکرد و سعی داشت اشتباهش رو به سادگی لاپوشونی کنه حرصم گرفت ،با پشت پاهام به پایه های صندلی زدم که به عقب رفت و از جا بلند شدم ، صدای چرخش صندلی نگاهش رو از پرونده گرفت و با اون چشمهای زغالی شده زیر آرایش تند و غلیظش، نگاهی با استرس و ترس بهم انداخت … الان بهترین موقع برای گرفتن حال این دختره ی سربه هوا بود که زیادی سرو گوشش می جنبید.

نگاهش به سمت پاهام و قدمهام کشیده شد که بطرفش رفتم و بهش نزدیک شدم ، درست مقابلش و پشتم رو به میز تکیه دادم.

– درست نگاه کن ببین پیداش میکنی ؟

آروم سری تکون داد :

– بله چشم … الان چک میکنم.

گوشه ی لبم رو جوییدم و به لبهای گوشتی و برجسته ش زل زدم … اگه ازم میخواستن در موردش یه نظر کلی و واقعی بدم، تو یک جمله خیلی سریع میگفتم کِیس عالی ایه، که فقط یه شب، یه حال توپ و خشن باهاش داشته باشی.

بین کاغذها الکی نگاه میکرد خوب متوجه بودم که تمام حواسش معطوف من شده و حتی اگه اون قرارداد مهم از زیر نگاهش رد بشه اونو نمیبینه.

قدمی برداشتم ، از گوشه ی چشم نگاهش رو حس میکردم ، چرخی به دورش زدم و خیلی راحت پشت سرش ایستادم.
از پشت آروم تن به تنش چسبوندم که از خدا خواسته نفسهاش تند شد و اولین چراغ سبزش رو بهم نشون داد.

سرم رو نزدیک گوشش بردم و با نجوایی که میدونستم از نفسهام حالش به نا کجا آباد میره خیلی آهسته لب زدم :

– از صبح تا شب با اون تلفن کوفتی حرف میزنی یکم هم به اموارت شرکت رسیدگی کن من که پول مفت ندارم بندازم تو غارت که خودم لِنگ در هوا جِر بخورم واسه گم شدن اون قراردادا …

با لحنی از ترس و نفسهای کشدار، اون هم آهسته گفت :

– گم نشده، حتماً بین قراردادای دیگه ست تا قبل از ظهر پیداش میکنم .

سرم رو با تمسخر به طرفین تکون کردم :

– اوووم … خوبه حالا شد یه چیزی.

دستم رو، رو پشتش گذاشتم ، با این قد کوتاهش الحقی هیکل بی نقصی داشت که با لمس اون قسمت از تنش داشتم از خود بیخود میشدم، با نوازش دستم آه آرومی کشید؛ خنده م گرفت انگار بدجوری تو کفم بوده که با همین یه نوازش دستم خیلی زود رام شد.‌

بیشتر بهش چسبیدم ظاهراً خوشش اومد چون قوس کمرش رو عقب تر داد و وسوسه انگیز سرش رو به طرف بالا متمایل کرد.

چونه م رو رو شونه ش گذاشتم و چشمهام رو بی هوا بستم.

آروم و به قصد ویرون کردنش دوباره نجوا کردم :

– تا حالا با چند نفر رابطه داشتی ؟

انگار نفسهام موقع حرف زدنم به گردنش میخورد که با یه احساس عمیقی از تحریک شدن گردنش رو به سمت شونه ی مخالفش کج کرد و با نفس بلند و کشداری گفت :
– با کسی نبودم .

تک خنده م خیلی تمسخر آمیز بود و با همون تمسخر گفتم :

– این هیکل با ناز و نوازش و بوس و بغل این شکلی شده ، هیکل فابریک اینجوری نیست ؛به من دروغ نگو چون خودمم زیاد از این هیکلا واسه همجنست ساختم.

با عشوه خندید ، واقعاً هار و لوند بود که برای یه رابطه با من داشتن انقدر له له میزد.

دستم رو آزادانه رو تموم قسمتهای بدنش حرکت دادم ، حالا خیلی راحت آه و ناله هاش رو تو اتاقم از بین لبهاش خارج میکرد ، بین ناله کردنش نالید :

– کیان !

ریشخندی زدم و برای تحریک بیشترش گردنش رو از که زیر شال مشخص بود و پوست برنزه ش رو به نمایش میذاشت بوسه ریزی زدم و ملایم گفتم :

– جوجه ی شیطون مگه صد دفعه بهت نگفتم به من نگو کیان ! یه جوری میگی کیان انگار من دوست پسرتم.

با خنده و لوندیه خاصی در جوابم زمزمه کرد :

– میتونی باشی من که بدم نمیاد.

– بگو از خدامه …

خنده ش باعث شد که با میل بیشتری بهش نزدیک بشم و تموم احساسم رو به تنش بهمونم ؛وحشی بودنش رو خیلی عادی نشون داد و با نفس کشداری گفت :

– میخوای آرومت کنم ؟

کمی سکوت کردم ، اون لحظه عقلم ذائل شده بود و واقعاً یه رابطه ی طولانی مدت و نفسگیر رو میخواستم، رابطه ای که بتونه حداقل برای دو سه ساعت فکرم رو از سمت بهار به جای دیگه ای سوق بده؛

من میتونستم فقط همین امروز با این دختر باشم و بعد طوری وانمود کنم که انگار هیچ چیز بینمون پیش نیومده ؟

دستهام رو دور تنش احاطه کردم و محکم به خودم فشردمش ؛ بیش از چند ماه میشد که با هیچکس رابطه ای نداشتم و عطش و اشتیاقم برای این لحظه ی دیوونه وار تو تنم غلیان میکرد اما اعماق قلبم برای بودن با هیچ دختری رضایت واقعی بهم نمیداد.

بی اختیار و کنجکاوانه پرسیدم :
– شیوه حال دادنت چه جوریه ؟ آماتور یا حرفه ای ؟

نفرت انگیز و چندش وار با لبخند عمیقی جواب داد :

– هر کدوم که تو رو راضی میکنه .

دستهام رو روی تنش چرخش دادم و آروم به طرف خودم پیچیدمش .

چقدر این زن میتونه نفرت انگیز و حقیر باشه که برای بودن با جنس مخالف تا این حد خودش رو بی ارزش میکنه.

لبهای سرخش جلوی چشمهام دودو میزد و برای مکیده شدن لبهای پر تب و تابم رو اغفال میکردن.

با نگاه به لبهای هوس بارش آروم لب زدم :

– خشن … فکر کنم هم تو رو راضی میکنه هم چیزیه که من میخوام.

سری تکون داد و با عشوه خندید و نگاهی به دورو بر و وسایل اتاق انداخت، انگار قصد داشت تا یه جوری بهم بفهمونه که از حرفم هم شرم داره و هم اشتیاق .

به کاناپه ی جلوی میزم اشاره کرد ، خب انگار بدجوری عجله داشت که سریع پرسید :

– اینجا میخوای انجامش بدی ؟

نوچی کردم و از نگاه مشتاق و سوزانش گذشتم ، به طرف میز و صندلیم رفتم ،بیش از این تحمل بوی نفرت انگیز ادکلنِ تیز و محرکش رو نداشتم.

روی صندلیم نشستم، نگاهی به ساعت مچیه روی دستم انداختم و همزمان دستم رو تکون دادم :

– الان که وقت مناسبی نیست در ضمن من تو شرکت هیچوقت استارت یه رابطه طولانی و پرسرو صدارو نمیزنم.

گیج نگاهم کرد :

– پس میخوای چیکار کنی ؟

تکیه م رو به صندلی دادم و با نگاه به چشمهای پر حرارتش که کوچکترین طاقتی برای زمان دیگه ای نداشتن آروم گفتم :

– همین الان میخوام … اما یه جور دیگه آرومم کن ،یه جوری که نیاز به رابطه و کثیف کاری نباشه چون وقتم تنگه کلی هم کار دارم ؛اینجوری منم هنراتو بیشتر کشف میکنم ببینم اصلا تواناییشو داری که زیر یه رابطه ی پر هیجان و سخت دووم بیاری ؟
طناز وار و با لوندی به سمتم اومد ، با هر قدمش حس ترحم و تحقیر رو تو نگاهم ریختم ، اما حس حقارت بیشتر برای خودم بود که بخاطر یه نیاز تا این حد خودم رو کثیف و هوسباز نشون میدادم.

جلوی صندلیم چنبره زد و دستش رو با عشوه ی خاصی به سمت کمربند شلوارم آورد.

نگاه خمار و آتشینش که پر از شراره های شهوت بود تو مردمکهای چشمهام خیره کرد و لب زیریش رو برای یه همایش جنجال برانگیز به دندون گرفت .

تردید داشتم و با هر پیشرفتش نفی دلم بیشتر میشد ، حسی که مملو از ترس و چیزی آغشته به خیانت بود ، بهار منو نمیخواست … بهار ترکم کرد … اون زندگی با منو به یه جوون بیست ساله ترجیح داد منی که عاشقش بودم و جز به جز نفسهام به هوای خودش بود … چشمهام رو بستم و اختیار تام رو به این عروسک زیبای هرزه دادم ، دلم اخطار و گواهیه بد میداد اما با عقل ذائل و عصبانیتم، همه ی اون اخطارهارو پس زدم ، شاید از روی لج و لجبازی و کشمکش درونم تن به این لذت کثیف میدادم اما … اما … باز هم نتونستم ،دست رو دستش گذاشتش و با چشمهای بسته و پر خشمم آروم زمزمه کردم :

– برو بیرون.

بی میل و آهسته صدام کرد :
– چرا کیان ؟

قبل از اینکه بتونه دستش رو کامل از رو کمربند لباسم برداره ،در اتاق بی هوا باز شد و چهره ی معصومش جلوی روم ظاهر شد ،با دیدنش قلبم از حرکت ایستاد، باورش برام سخت بود که حضورش الان و تو ممنوعه ترین زمان زندگیم نمایان شده ، چقدر از درون به شانس و اقبال بد یُمنم ناسزا گفتم.
خیلی سریع محمدی رو از جلوم پس زدم که با وحشت اون هم از جا بلند شد و نگاهش بین منو بهار چرخید .

بهار … بهار … بهار … حس سرافکندگی و خجالت برای اون لحظه م، هم چیز ناچیزی بود که درست همین الان و توی این اوضاع بهار این صحنه ی کثیف رو شکار کرده و منه بیچاره رو نابودتر کرد، بیش از یکماه خودم رو از ندیدنش منع کرده بودم و بخاطر خودش ازش دور موندم ولی حالا با این وضعیت و این ملاقات حقارت انگیز ذره ذره گوشت تنم مقابل چشمهای اشک بارش داشت ،فرو میریخت .

با یه بغض بزرگ و دهنی باز و چشمهای درشت شده ش از بهت و تعحب که مثل ابر بهار منتظر یه غرش برای بارش بودن به نگاه غم زده و ترسیده م خیره بود ،به خدا که تو اون ثانیه های سخت و مقابل اون چشمهای بی فروغش که بین منو منشیم چرخ میخوردن، چیزی نمونده بود که جونم بالا بیاد.

صدای زمزمه ی زیر لبیش رو شنیدم :

– خیلی کثیفی.

انگار آب داغ رو سر و هیکلم خالی کردن که هم از درون و هم از بیرون داشتم تو آتیش حقارت میسوختم.

با تشویش و تردید قدم اول رو برداشتم که اشکش چکید و قلبم بیشتر آتیش گرفت ،کاش میتونستم داد بزنم اون اشکهارو به خاطر این کثافت کاریم فرو نریز ،قدم بعدی رو با تعلل سخت تری برداشتم که چونه ش لرزید و هق زد ، زیر لب آروم زمزمه کردم :

– بهارم تورو خدا آروم باش.

با قدم بعدیه من اون هم قدمی به عقب رفت ، چونه ش لرزید و باز هم هق زد ، به قصد نزدیک شدنش تا قدم بلندی برداشتم بغضش ترکید و بلند زیر گریه زد و با سرعت دادن به پاهاش با شتاب از اتاقم خارج شد.

اگه باهاش حرف نمیزدم قطعاً امشب میمردم مخصوصاً بخاطر این گندی که به بارآوردم و ترس تمام وجودم رو برای از دست دادن همیشگیش گرفته بود.

به دنبالش دویدم ،خدا میدونه که با چه حالی پشت سرش رفتم که حتی پاهام هم قدرتی برای همراهی کردنم نداشتن، چند بار نزدیک بود زمین بخورم ولی برعکس بهار، انقدر اون قدمهای کوچیکش رو با نفرت سرعت داد و با دو از پله ها پایین رفت که من هم ناچاراً از قسمت راه پله به دنبالش رفتم و کاملاً بیخیال آسانسور شدم .

– بهار وایسا … بهارم … تورو خدا وایسا باهات حرف میزنم‌.

بدون اینکه از حرکت بایسته با صدای بلندِ گریه هاش از پله ها پایین رفت چیزی نمونده بود تا به درب خروجیه اصلی برسه ؛ امیدم داشت به یاس تبدیل میشد ، امیدی که اگر موفق نشم بهار رو آروم کنم و اون با همین حال نزار از شرکتم بیرون بره ، بی شک برای همیشه از دستش میدادم.

به قدمهای نامیزونم سرعت بیشتری دادم و از پشت سر مانتوش رو گرفتم.

ایستاد و با گریه ،بلند جیغ زد :

– ولم کن … ولم کن کثافت کثیف … به من دست نزن.

نگهبان شرکت ، آقای فرجی داشت بطرفمون میومد ، به سمت خودم کشیدمش و با غصه و نفس زدن گفتم :

– بهار … عزیزم … به جون خودم توضیح میدم فقط الان آبرو ریزی در نیار بذار بریم خونه باهم حرف بزنیم.

نگاهش رو از رو به رو گرفت و دقیق زل زد تو چشمهام … از اون نگاه اشک بار و رنجورش نفسم گرفت و با عصبانیت دستهام رو مشت کردم.

چونه ی لرزونش با تکون خوردن لبهاش دلم رو ریش کرد و اون آروم و پر بغض گفت :

– من … من فکر میکردم تو با همه فرق داری اما … اما تو هم یه عوضی بودی که بخاطر هوست به هر کثافت کاری ای دست میزنی .

شونه ش رو گرفتم و افسوس وار و ملتمس لب زدم :

– بذار حرف بزنیم عزیزم … بخدا توضیح میدم … لامصب نزدیکه دو ماه منو ول کردی رفتی اصلاً نگفتی چی به روزم میاد، خونه زندگیتو گذاشتی به امون خدا ،فکر منم میکردی خب منم آدمم .

دستش رو با چنان زوری از تو دستم بیرون کشید و جیغ زد:

– برو گم شو … همتون آشغالین که بخاطر هوسبازی اسم عشق و دوست داشتنی رو به گند میکشین … نمیخوام … من با تو حرفی ندارم عوضی من دیگه با تو هیچ حرفی ندارم.

– مشکلی پیش اومده آقای سلطانی ؟

عرق از سر و صورتم چکه میکرد و هر لحظه ممکن بود زیر زانوم خالی بشه،رو به فرجی دستم رو بالا گرفتم :

– نه چیزی نیست آقای فرجی شما بفرمائین.

– ولی این خانم …

– زنمه .

با چشمهای گرد شده به منو بهار نگاه کرد و در حال تحلیل حرفم بود که بهار با جیغ بلندی گفت :

– تو گوه خوردی، من زنت نیستم چرا الکی حرف میزنی !

با اخم و توپ پر رو به فرجی که هنوز هاج و واج به من و گستاخی های بهار نگاه میکرد ،گفتم :

-شما برگرد سر کارت ، اول برو تو اتاقم گوشی و سوییچ ماشینمو برام بیار به بهروز هم بگو حواسش به کارای شرکت باسه من دارم میرم خونه به خانم محمدی هم بگو وسایلشو جمع کنه برگشتم تو شرکت نباشه.

پوزخند صدا دار بهار واکنش تمسخری بود که در جواب حرفم خطاب به اخراج محمدی داد.

دستش هنوز تو دستم بود و هر چقدر تقلا میکرد اجازه نمیدادم حتی یه اینچ ازم فاصله بگیره .

بعد از سفارشاتم فرجی گیج و منگ از پله ها بالا رفت تا کارهایی رو که گفتم انجام بده.

– دستمو ول کن از این خراب شده برم بیرون !
با جدیت به چشمهاش نگاه کردم و محکم گفتم :

– میریم خونه با هم حرف میزنیم.

وا رفته و با اون صورت غم دار و گرفته ش نالید :

– من دیگه باهات حرفی ندارم، بعد از اون‌ چیزی که دیدم مگه حرفی مونده که بهم بزنی ؟ تورو خدا دستمو ول کن بذار برم.

داشتم از درون آتیش میگرفتم که بهارم اینجوری و بخاطر اون صحنه ای که ازم دیده تا این حد حالش خراب شده، دست راستش رو ، رو شکمش گذاشت و صورتش بخاطر درد مچاله شد ،این دختر سرتق با این دویدنهاش قصد داشت کار دست خودش بده که حالا عواقب بد اون دویدنها اینجوری ظاهر شدن.

تو همون حالت که دستش تو دستم بود رو پله نشست و با صدای بلندی گریه کرد ،گریه هاش بقدری سوز داشت که اگه تو شرکتم نبودم و غرورم رو نادیده میگرفتم من هم کنارش مینشستم و به دنباله ی اون اشکهای لطیفش بخاطر گندی که زده بودم از ته دل گریه میکردم ،این گریه هاش نه تنها اونجا بلکه زمانی که فرجی سوییچ ماشینم رو آورد و بهار رو به زور سوار ماشین کردم باز هم ادامه داشتن ، تمام طول مسیر و سکوت ماشین با صدای گریه ها و ضجه هاش و صدای نفسهای عمیق و حسرت وار خودم در هم میشکست و گهگاهی هم دستش به سمت شکمش میرفت تا با ماساژ دادنش دردی رو که نمیدونستم بخاطر چیه تسکین بده .

انقدر حال و هوای بینمون سرد و دلمرده بود که حتی جرات نمیکردم ازش بپرسم شکم دردش برای چیه که هر از گاهی دستش رو بندِ شکمش میکنه ! و تنها واکنشم در مقابل این حرکاتش بیرون دادن نفسهای حرصی و کلافه م بود.

نزدیک خونه که رسیدیم چشمهاش رو به انتهای خیابون سوق داد و با واکنش تندی سرش رو بطرفم پیچید :

– مگه نگفتم ببرم خونه ی خودم ؟ مگه بهت نگفتم من پامو تو خونت نمیذارم؟

با لجبازی دستگیره در رو گرفت تا در رو باز کنه ، سریع بازوش رو گرفتم و با فشار دادن خفیفی آشفته و عصبی گفتم :

– منم گفتمت میخوایم حرف بزنیم … اصلاً من غلط کردم حق با توعه … گند زدم ، کثیف کاری کردم ولی بخدا قبل اینکه تو بیای داخل اتاق بهش گفتم بره بیرون … نتونستم بهار … به جون خودت نتونستم .

دستم رو پس زد و تا خواست حرفی بزنه،دستش رو جلوی دهنش گرفت و عق بلندی زد ، جلوی خونه رسیده بودم، طاقتم طاق شد و با نگرانی سریع ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

در سمت بهار رو باز کردم و همزمان زیر لب غر زدم :

– از بس اشک ریختی و جیغ زدی معلوم نیست چه بلایی سر خودت آوردی … خدا منو لعنت کنه که همیشه این احمق بازیام کار دستم میدن.

کمکمش کردم تا از ماشین پیاده شد ، رنگ پوستش به زردی میزد و لبهای خوشرنگش خشک و کبود شده بودن .

ترسم از دیدن این حال و روزش هر لحظه بیشتر میشد که با گذاشتن پاهاش به بیرون سرگیجه ی شدیدی بهش دست داد و اگه زیر بغلش رو نگرفته بودم قطعاً با صورت به زمین برخورد میکرد.

با این حال بدش داشت جونم رو به لبم میرسوند که با ترس و دلهره پرسیدم :

– چته بهار … چرا اینجوری میشی ؟

به زور و بی رمق جواب داد :

– حا … حالم خوب نیست … منو … منو ببر خونه.

– میخوای بغلت کنم ؟

فقط دستش رو به علامت نه تکون داد ، وانمود میکرد که حالش خیلی هم بد نیست اما من با اون صورت بی رمقش و اون قدم های سست و بی جونش متوجه بودم که تا چه حد حالش بد شده.

با کمک خودم که زیر بغلش رو گرفته بودم تونست قدمهای کوتاهش رو همزمان با خودم به سمت خونه برداره؛ در خونه رو باز کردم و به محض وارد شدنمون انگار تمام انرژیش تحلیل رفت و کنار حوض کوچیکی که شیلنگی بهش وصل بود و بیشتر برای آبیاری باغچه ازش استفاده میکردیم، سقوط کرد و با زانو روی زمین افتاد.

مش رضا رو دیدم که با دیدنمون از دور سراسیمه به طرفمون میومد صدای عق زدنهای بلند بهار تو کل خونه پیچید، با اعصابی داغون داد زدم :

– مش رضا یه لیوان آب قند بیار زود باش .

کنارش نشستم و شالش رو از سرش برداشتم ، شونه و کمرش رو ماساژ میدادم که طولی نکشید بین اون عق زدنها و حال خرابش، میون دستهام از حال رفت.

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *