خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 5

رمان معجون پارت 5

رمان معجون پارت 5
5 (100%) 1 vote

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

حوله ی سفیدرنگی رو دور کمرش پیچیده بود و روی تخت دراز کشید .

قیافه ش به حدی دمق و پنچر بود که دلم به حالش میسوخت ، با نیش باز روغن رو رو کمرش ریختم و سعی کردم با لحنی از شوخی چهره ی عبوسش رو از هم باز کنم.

– من ماساژم بلد نیستما، فقط واسه اینکه دلتو نشکنم قبول کردم انجام بدم.

پوفی کشید و آهسته گفت :
– باشه من گوشام درازن تو کارتو انجام بده .

روغن رو با کف دست روی کمرش پخش کردم ، فقط خودم میدونم تو اون شرایط چه حالی داشتم که با کلی دل به دل کردن راضی شدم دستم با بدنش تماس پیدا کنه و با لمس و برخورد این تماس تمام اجزای تنم نبض گرفتن که همین حال تا پایان ماساژ دادن ،هم روی من و هم روی کیان تاثیر گذاشته بود ؛ صدای نفسهای کشدارش رو بخوبی حس میکردم اما چاره ای نداشتم و قدرت دستهای بی جونم رو که از یه حس عجیب بی رمق و بیحال شده بودن بیشتر کردم تاهر چه زودتر به کارم خاتمه بدم.
سرش زیر بود و با صدای کشدارش آروم گفت :

– عزیزم یکم محکم تر … چرا این دستای کوچولوت یه ذره جون ندارن.

اگه حرف میزدم شک نداشتم‌ لحن منم دست کمی از کیان نداشت.

فشار بیشتری به دستهام دادم که کوتاه خندید و گفت :

– پاهامو هم ماساژ بده خانم کوچولوی خودم.

با مشت رو کمرش زدم و با مخالفت لب زدم :

– پاشو دیگه دستام جون ندارن رو بهت دادم پرو شدی همینم از سرت زیاده.

با یه حرکت بر عکس شد و مچ دستم رو بطرف خودش کشید، که روی تخت دراز کشیده بود.
هر چقدر خودم رو به عقب میکشیدم فایده ای نداشت که مستقیم رو شکمش افتادم و وای به حال و روزم این وضعیت که هیچ ،لمس جز به جز نقاط حساس بدنش، دلم رو بهم پیچ میداد مخصوصاً از اینکه خودم تو وضعیت درستی نبودم و با اون درد شکم و کمرم بدنم بیحال و سست بود.

– آی … آخ کیان !

رو تنش افتادم و اون با حرص و ولع لپم رو گاز ریزی زد و گفت :
– تو که با اون دستای کوچولوت حسابی حال دادی حالا یکم پایینتر و بالاتر زیاد گرون نمیشد که انقدر باهام چونه زدی !

لب به اعتراض باز کردم که همزمان گوشیش زنگ خورد.

از ته دل بابت این معجزه ی بزرگ خوشحال بودم و بهش تشر زدم :

– پاشو دیگه لوس بازی در نیار ،همینه که هر چی میگی بهت محل نمیذارم الانم نباید به حرفت گوش میدادم زیادیت میشه یه وقت رو دل میکنی.

خندید و خمار و با لذت به چشمها و لبهام نگاه کرد ،دستش یواش یواش از رو کمرم پایینتر رفت و پشت رون پاهام قرار گرفت.

از حرص دادنم لذت میبرد که با این آب و تاب همیشه به کارهاش ادامه میداد، عاصی شده به چشمهای شرورش نگاه کردم :

– میشه تمومش کنی ؟ گوشیت داره زنگ میخوره.

تک خنده ی شیطنت باری کرد و لبهاش به نمایشی از بوسیدن غنچه شدن و نگاه لعنتیش هنوز بین چشمها و لبهام چرخ میخورد :

– میگی گوشیت تا از دستم در بری؟ تا کی فرار جوجه کوچولو ،تو تو خونه ی منی ،هر وقت بخوام میتونم خیلی راحت حقمو ازت پس بگیرم اما الان اوضاعت …

با کف دست چندبار آروم رو سینه ی برهنه ش زدم و با حرص و کلافگی گفتم :

– گوشیت … پاشو جوابشو بده بذار منم یه سر به غذام بزنم.

سرش رو از تخت فاصله داد و به سمت صورتم که روی تنش افتاده بودم جلو آورد تا لبهام رو شکار کنه ،سرم رو با حالتی از فرار و نخواستن کنار کشیدم که نوچ حرصیش لبخند به لبهام آورد اما از اینکه لبخندم رو جلوی این آدم لوس و بی جنیه هویدا کنم هراس داشتم چون کیان بدون کوچکترین اشاره ای از من این بود و اگر من بهش روی خوش نشون میدادم قطعاً کارمون به جاهای باریک کشیده میشد.

با حرص رونم رو تو چنگش فشرد و ریشخندی زد :

– مگه جز بهروز پدر سوخته کیه که داره زنگ میزنه بذار انقدر زنگ بزنه تا جونش در بیاد ،من بوس میخوام، اونم از نوع لب و هات … بوس بده تا بذارم بری به کارات برسی.

– آخ کیان تو چقدر نفهمی هر بار با این کارات میخوای آدمو دق بدی، پاشو یکم خجالت بکش.

خندید و دستش رو نوازشی روی رونم کشید که تنم بی اختیار منقبض شد و آخ از اون تنِ بیحیاش که از حس کردنش عرق شرم رو تمام بدنم نشسته بود ؛

خیلی خونسرد و با لبخند گفت :

– چون پریودی نمیخوام اذیتت کنم وگرنه خودت میدونی اگه شرایطت مناسب بود جامون باید برعکس میشد.

با حرص و خجالت بزرگی چشم غره ی غلیظی بهش کردم که خنده ش پهن تر شد و سرش رو شیطون‌ تکون داد.

قبل از اینکه راضی بشم ماساژش بدم با ضربه ای که به پشتم زده از وضعیتم با خبر شد، چه آدم هیز و پلیدیه که با یه حس یا یه نگاه میتونه از عمق دل و درونم با خبر بشه!

بالاخره دستهاش رو آزاد کرد و اجازه داد از روش بلند بشم ،هنوز غرق خجالت بودم ولی اون خیلی بیخیال و عادی چشمکی بهم زد که نشون بده از تمام اسرارم بخوبی آگاهه حتی اگر من سعی در پنهون کردنشون داشته باشم.

اون ماساژ بدنی و قرارگرفتنم روی تنش ،نوازش دستهاش روی بدنم و حتی حس کردنش رو اگر نادیده میگرفتم با حرفی که زد انقدر شرم داشتم که هر چه زودتر میخواستم از اتاق بیرون برم، راهم رو بطرف در اتاق کج کردم که دوباره صداش به گوشم رسید:

– اگه چیزی لازم داشتی بگو برات بگیرم.

از خجالت نگاهم پایین بود و روم نمیشد حرفی بزنم فقط سرم رو به طرفین تکون دادم من همه چیزهای ضروریم رو با ساکی که همراهم آورده بودم داشتم .

قدمهاش رو احساس میکردم که داره بطرفم میاد و من پشت کرده و به سمت در اتاق ایستاده بودم ،هنوز اون حس لعنتی و خجالت گریبانگیرم بود.

نزدیکم شد و با گرفتن مچ دستم منو به طرف خودش کشید ؛دست زیر چونه م گذاشت تا سرم رو بالا بگیرم ، نگاهم بین لبها و گردنش در جریان بود که با لبخند مهربونی لب زد :

– تو گل خوشکل منی عزیزم هر وقت هر چیزی خواستی کافیه بهم بگی.

دستش رو دور کمرم گذاشت و سرم رو به سینه ش فشرد تا شرم و اضطرابم از اون کلمه ی خجالت آور که البته چیز خیلی مهمی هم نبود و برای همه ی زنها یه مسئله عادی محسوب میشد، رها بشم .

بعد از دوش گرفتن کیان مشغول چیدن میز ناهار شدم، کیان هم پشت اپن ایستاده و درحالیکه به کارهای من نگاه میکرد همزمان مشغول حرف زدن با گوشی وکل کل کردنهاش با بهروز بود.

– نه کجا بری میخوام کوفت بخوری من شرکتو سپردم دست تو ، تو میخوای بری دنبال قرتی بازیات … بتمرگ تو شرکت تا من بیام بهروز… مسخره بازی درنیار ناهار بخورم زود میام … حال و حول کدومه خره باز دهنت به چرت و پرت گفتن باز شد …

لبم رو گزیدم هر دوشون بیحیا بودن اون دوست بیشعورش هم از خودش بی ادب تر و لعنتی تره که تمام حرفهاشون به قسمت های صحنه دار ختم میشه‌.

– آره آره با یوسفی قرار داشتیم … حواست به این محمدی هم باشه چشم منو دور ببینه یا بند میشه به تلفن تکون نمیخوره یا یهویی جیم میزنه میره دنبال کیف و حالش ؛یه چند کار قلمبه سلمبه بده دستش تا شب بچسبونش به صندلی …

نمیدونم بهروز چی بهش گفت که بلند زیر خنده زد ،از صدای بلند خندیدنش دلم هری ریخت و نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد ،دیدم اون هم نگاه مستقیمش بطرف خودمه و با اون خنده و چشمهای نافذش انگار قصد قورت دادنم رو داره.

بعد از قطع تماس وارد آشپزخونه شد و با لذت به میز ناهار نگاه کرد، اووووم کشداری گفت و ادامه داد :

– ببین چیکار کرده این وروجک شیطون … غذای مورد علاقه ی شوهرشو درست کرده.

از تعریفش لبخندی زدم البته طوری که کیان اون رو ندید ،صندلی رو کنار کشید و رو به من گفت :

– بیا بشین.

نگاهش کردم ، فقط نگاه … نمیدونم این روزها حسم به این آدم مهربون و خوش قلب چیه ؟ مردی که صادقانه و از صمیم قلبش تمام عشق و محبتش رو فدای من میکنه در حالیکه من برای این عشق کافی نیستم.

این رفتارها و عطوفت و نرمشش باعث میشد هر روز و هرساعتی که کنارشم و این صحنه های قشنگ رو باهاش تجربه میکنم بخودم لعنت و لعین بفرستم که چرا تو گذشته م اون بچه بازیه احمقانه رو در آوردم که حالا دردسرش دامن گیر زندگیه حالم شده!

از نگاه خیره م لبخند عمیقی زد و به صندلی اشاره کرد:
– بشین دیگه عزیزم.

آه پر سوز و خفه ای کشیدم و نگاهم رو به میز ناهار دوختم سعی داشتم برای چند ثانیه حداقل از این نگاه فرار کنم :

– دوغ رو از تو یخچال نیوردم تو بشین منم میام.

سریع با دستش ممانعت کرد و گفت :
– تو بشین عزیزم خودم میارم.
بند بند تنم از این خنده های شیطانیش داشت میلرزید ، هر چقدر عقب تر میرفتم اون جلو میومد و با لبخند کریه و هرزه ش که مثل یه کرکس منتظر بود تا هرچه زودتر منو تو چنگش بگیره ، ترسم رو بیشتر کرد … فضای تاریک اتاق هم دست به دست این مرد نفرت انگیز داده بود تا من نتونم از این مخمصه به راحتی فرار کنم.

قدمهاش که نزدیکتر شد ،با ترس جیغ زدم که با صدای جیغم بطرفم پا تند کرد و دستش رو تو گلوم فشرد.
” هرزه ی کثافت منو دور میزنی هان “

قدرت دستش انقدر زیاد بود که احساس خفگی میکردم ،تشنه م بود و از خشکیه دهن و گلوم تنمم داشت تو این آتیش حقارت میسوخت .

زبون کثیفش رو روی گونه م کشید و با هیجان پرتم کرد روی تخت .

هیچ دادرسی نداشتم، با وحشت به التماس کردن افتادم و نالیدم :
“تورو خدا ولم کن “

هیستریک خندید و با اون هیکل گنده و زشتش روی شکمم نشست.

” آقا تورو خدا دست از سرم بردار من … من نمیتونم “

” بهار … بهارم “

سیلیه محکمی تو گوشم زد و دندونهای کثیفش رو به نمایش گذاشت :

– مگه نگفتم تو زیر خواب منی هر وقت بخوام باید زیرم باشی … واسه چی هرروز منو الکی دور میدی ؟

از ترس زیر گریه زدم و اشکهام مثل ابر بهار پایین ریخت ،موهام رو با خشونت کشید ، طوری محکم موهای بلندم رو تو چنگش گرفته بود که حس میکردم الان پوست سرم با کشیدن موهام کنده میشه .

“صدات در نیاد دختر کوچولوی هرزه امشبم باید حسابی بهم حال بدی “

پیرهنم رو تو تنم پاره کرد ، نای اعتراض و جیغ زدن نداشتم ،من از این حیوون کثیف به قدری وحشت داشتم که حتی نمیتونستم برای خلاصی از دستش یه فکر عاقلانه داشته باشم.

دستش که به سمت شلوارم رفت تا از پام درش بیاره با صدای بلندی جیغ زدم:
– ولم کن … ولم کن حیوون کثیف … چی از جونم میخوای؟

” بهار … عزیزم پاشو … پاشو بهارم.

صدای کیان از فاصله ی دوری به گوشم رسید ، تو اون شرایط بهترین صدا و ناجی بود ،بین اون جهنم و سوختن تو آتیش ذلت باری که هیچ جوره راه فراری نداشتم منتظر نجاتم توسط این ناجی بودم ، که از ته دل جیغ زدم و با تمام قدرت صداش کردم :
– کیان … کیان توروخدا بیاکمکم کن.

با احساس خیس شدن صورتم هین بلندی کشیدم و چشمهام رو باز کردم.

اتاق روشن بود ،یه روشنایی کامل و آرام بخش بدون اینکه شباهتی با اون دقایق پیش داشته باشه ،هنوز بدنم داشت میلرزید و چشمهای تارم صورت کیان رو بخوبی نمیدید، گیج و منگ بودم و حس درک چیزی رو نداشتم، اینکه الان کجام و اون اتفاقاتی که برام پیش اومده با اون آدم اون … آدم کثیفی که خاطرات منو به کثافت کشوند اون کجاست ؟

دست دراز کرد بطرفم تا لیوان آب رو به دستم بده:
– یکم آب بخور داشتی خواب بد میدیدی !

با شنیدن این حرف نفس آسوده ای کشیدم ،انگار از یه پرتگاه بلند و ترسناک کیان دستم رو گرفته و نجاتم داده ،من داشتم خواب میدیدم خداروشکر همش یه خواب بود، اما این کابوسها کِی قراره دست از سر منو زندگیم برداره …؟ زندگیم !

اشکهام چکیدن و تار بودن چشمهام از بین رفت که تونستم چهره ی مهربونش رو بخوبی ببینم ،با نگرانیه عمیقی کنارم نشست و پرسید :

– خواب چی دیدی بهار این چه خوابی بوده که انقدر آشفتت کرده ؟

روم نمیشد بهش نگاه کنم یا به سوالش جواب بدم ،مگه جواب دادن به این سوال آسون بود ،سرم رو به زیر انداختم ،هق هق ریزم خودم رو هم آزار میداد و هنوز وحشت اون خواب لعنتی تو تنم بود.

دستش رو بازوم نشست:
– میخوای حرف بزنیم ؟

نگاهش کردم ،چشمهای مهربونش تنگ و تاریک بود و با بهت و سوالی به چهره ی درب و داغونم نگاه میکرد.

با صدای خفه شده ای به سختی لب باز کردم :

– چی باید بگم … اون به فقط یه خواب بد بود.

سرش رو آروم تکون داد و نفس عصبی و کلافه ش رو به بیرون فوت کرد، گرمای نفسش که به صورتم خورد یه حس آرامش میون اون همه دغدغه و فکر مسموم به سراغم اومد.

اگه طلب آغوشش رو میکردم خواسته ی زیادی بود ؟ من همین امشب .. تو همین لحظه به حس دستهاش و فشرده شدنم توی این آغوشِ محکم نیاز داشتم ،نیاز به همین مردی که با نفرت شدیدی از خودش و همنوع هاش پا تو خونه ش گذاشتم اما با لمس آغوشش فهمیدم کیان شبیه هیچکس نیست ،شبیه خودشه کسی که از ته دل احساس و امنیتش رو تو اون آغوش گرم و پر محبتش به من تقدیم کرده … و حالا اون برام یه حامی و آغوشش یه جایگاه امن و مطمئن محسوب میشه.

انگار خواسته م رو از چشمهام خوند که با لبخند کوتاهی زمزمه کرد :
– صبر کن چراغو خاموش کنم و بیام.

از رو تخت بلند شد لیوان رو از دستم گرفت و روی پاتختی گذاشت، همینطور خیره بهش نگاه میکردم که اتاق تو خاموشی و تاریکی فرو رفت و ثانیه ای بعد تخت تکون خورد وگرمای تنش رو کنار خودم حس کردم.

چشمهام که به تاریکیه اتاق عادت کرد با ترسی که از اون فضای رقت بار ،بهم دست داده بود ، بهش نگاه کردم ، دراز کشید و دستهاش رو برای جا دادن من از هم باز کرد.

– بیا عزیزم …
نفس عمیقی کشیدم و محتاج وارونه تو اون آغوش گرم و خالصش خزیدم .

لبهای داغش رو سرم نشست و محکم منو تو بغلش فشرد … همونطوری که دلم میخواست با همون شدت و تنگنا.

– دختره ی لوس ، از صبح تا شب به کیان بدبخت یه نیم نگاه نمیندازی ، چُس محلی میکنی موقع بدبختیات که میشه کیان یادت میفته.

اشکم از گوشه ی چکید کاش میتونستم بهت بگم تو اوج اون زجر بزرگ من چقدر بهت محتاج بودم که از اعماق جونم اسمت رو صدا کردم، مجتبی با کار احمقانه ش هم زندگیه منو نابود کرد و هم زندگیه خودش رو …

-میشه … میشه این هفته منو ببری پیش مجتبی ؟

تخس و لجوج جواب داد :
– نوچ … قرار شد تا پایان این یکماه هیچ ملاقاتی با مجتبی نداشته باشی …

سرم رو بیشتر تو سینه ش فرو بردم و بی هوا عطر تنش رو دم کشیدم ، عطری که این روزها هوای آرام بخش ریه هام شده … یکماه … فقط یکماه این زندگی دووم داشت و بعد از اون تمام این ثانیه ها و لحظه های شبیه رویا یا خاطره ای به یاد موندنی تو ذهنم ثبت میشد.

با دیدن سکوتم فکر کرد خوابیدم چون پرسید :
– بیداری ؟

بخاطر بغضم کوتاه جواب دادم :
– اوهوم.

طره ای از موهام رو برداشت و روی صورتش کشید، چند بار عمیق نفسهاش رو دم و بازدم کرد و با حس خاص و آرومی گفت :

– ماده ی مست کننده ی من کاش میشد واسه همیشه پیشم باشی ،‌نه این روزهای قشنگ تموم بشن و نه بهم یادآوری کنی که بخاطر چی و بخاطر کی الان تو تختمی … نمیبرمت پیش مجتبی ببرم که با اون اراجیفش در گوشِت وز وز کنه همین یه ذره آرامشو هم ازم بگیره ؟

سرش رو کمی فاصله داد ، با چشمهای بسته م نگاه ریز بین و دقیقش رو حس میکردم و اون فکر کرد خوابم چون خیلی آهسته لب زد :

– بخواب نفسِ کیان … بخواب خوشکلم ولی باید تو یه وقت مناسب در مورد خواب امشبت حتماً برام توضیح بدی …
با صدای زنگ خونه و غر زدنهای کیان چشمهام رو باز کردم … تو بغلش بودم و با اولین نفس بوی تن خواستنیش رو به ریه هام کشیدم.

با دیدن چشمهای بازم لبخندی زد و سرم رو دوباره تو گردنش فرو برد :

– بخواب … کوفت بگیره این پسره ی لنگ درازو ، صبح جمعه اومده سر قبر ننه باباش فاتحه بده ، اوسکول خِنگ !

با چشمهای خواب آلود از روی سینه ش به بالا نگاه کردم تا صورت پر از حرص و کلافه ش رو ببینم.

چشمهاش بسته بود اما حس کلافگی بخوبی درون چهره ش موج میزد.

-کیه مگه ؟

تو همون حالت عاصی شده پوزخند ریزی زد و جواب داد :

– بنظرت کدوم بیشرفیه که اومده روز جمعه مونو با دوتا لنگاش گند بندازه توش و بره ؟

از حرص خوردنش خنده م میگرفت، چشمهای بسته ش با این قیافه ی تخس و اخمو باز هم جذابیت داشت و دلِ من برای این جذابیتش لرزید .

سرم رو به عقب کشیدم که اخم ظریفش پررنگتر شد و با دستی که زیر سرم بود از پشت سر فشاری به سرم آورد و منو دوباره بطرف سینه ش کشید :

– جُم نمیخوری … بگیر بخواب، خوابم میاد.

صورتم چسبیده به پوست بدن و سینه ش بود، با صدای زنگ مکرر خونه مجبور شدم حرف بزنم که با حرف زدن و تکون خوردن لبهام پوست تنش به نرمی بین لبهام لمس میشد :

– زنگ خونه رو از جا کَند ،نمیشه که درو باز نکنیم !

با یه حرص عمیق از حس خواستن و از اینکه پوست تنش درون لبهام به بازی گرفته شده ، نفس پر خواهشی کشید و سرم رو محکم تر تو سینه ش فشار داد، دستهاش رو دور تنم تنگ کرد و با صدای بم شده ای آروم لب زد :

– محلش نذاریم خودش گورشو گم‌میکنه میره.

-کیان زشته !

انگار که وسط یه تمرکز عمیق تو حسش پریده باشم فشاری به کمرم وارد کرد و کلافه وار و آهسته گفت :

– هیش … انقدر وول نخور دیگه اه … تو که حال نمیدی حداقل بذار تو حس خودم بمونم یکم حال کنم !

با پای چپش هر دو پاهام رو مابین پاهاش برد و شدت دار تر تنم رو تو بغلش فشرد ؛ با آرامش، نفس عمیقی کشید و تو همون حالت و چشمهای بسته ش بوسه ی گرمی به پیشونیم زد … باز هم صدای زنگ خونه میومد ظاهراً بهروزِ سمج به این سادگیها خیال رفتن نداشت .

لبخند پنهونی زدم و با شیطنت بچه گونه ای تصمیم گرفتم این حس عمیق و تمرکز ملموس رو کامل براش خراب کنم ،عمداً ولی به ظاهر بی هوا و حواسپرت دستم رو نوازشی رو سینه ی برهنه ش کشیدم یه جوری که میخواستم یعنی دستم رو از از بین تن های بهم فشردمون بردارم اما سینه ی کیان هدف این لمس قرار گرفت، تپش تند قلبش رو حس کردم و صدای نفس های پی در پی و کشدارش رو شنیدم، اینبار دستم رو پشت کمرش گذاشتم و با حرصی تصنعی غر زدم :

– هوووف انقدر منو سفت چسبیدی نمیدونم دست و پاهامو کجا بذارم یکم برو عقب تر دارم خفه میشم … اینم که انگار دیوونه ست دستش بند شده رو زنگ میترسم دیر درو باز نکنی از دیوار خونه بالا بیاد … پاشو درو براش باز کن .

با حالی خراب و عاصی سریع در جوابم نفس کلافه ای کشید و گفت :

– نوچ … لعنت به اون هیکل نکره ت بهروز ، سر صبحی خبر مرگت اومدی چیکار کنی اینجا آخه ؟

دستش دور تنم شل شدو کمی ازم فاصله گرفت ،از یه طرف خنده م میومد اما از طرفی هم دلم این آغوش تخدیر آور رو میخواست … نه تنها برای امروز بلکه برای هر روز و هر شبم … که این بالین و بوسه هاش برای چشمهام لالایی شب و برای صبحم صبح بخیر هر روزم باشن.

قصد بلند شدن کرد و بدنم از تو قفل و زنجیرش رها شد، با عصبانیت پوف بلندی کشید و من با همون سرتقیه بچه گونه م برای حرص بیشترش لبخند طعنه داری زدم :

– زشته بابا بزرگ انقدر اخم و تَخم نکن ،ما بی احترامی به مهمونو عیب میدونیم ولی خب اینا از تو بعید نیست بهر حال سن و سالی ازت گذشته حوصلت کمه نمیتونی واسه مهمونت وقت بذاری.

نیم خیز شده بود و وقتی با شوخی این حرفهارو بهش زدم چند ثانیه با یه حرص کلافه وار و عمیق بهم نگاه کرد و از تخت پایین رفت ولی همچنان به غر زدنش ادامه میداد:

– خوبه …. خوبه … حالا شدم بابا بزرگ … اونموقع که دلت هوا میکنه بغلت کنم ، بچلونمت ، یا سرتاپاتو بوس کنم بهم نمیگی بابا بزرگ خوب حال میکنی … خوب بهت مزه میدم، اما حالا واسه مزاحمت این سرخر بابا لنگ دراز شدم بابا بزرگ ؟

فقط نگاهش کردم … هیچ حرفی نداشتم … چون داشت واقعیت رو میگفت من حرفهاش رو قبول داشتم که جدیداً به کیان یه احساس دیگه پیدا کردم یه احساس عجیب که تو این بیست روز متوجهش شدم.

عادت … وابستگی … خواستن و شاید هم دوست داشتن که البته باز هم مثل قبل سعی در انکار و سرکوب تموم این حس ها داشتم، چون ترس درونم این اجازه رو بهم نمیداد که من حتی با وجود دلگرم بودنم به این زندگی و این مرد مهربون ،بهش روی خوش نشون بدم ، ترس داشتم که با یه اشاره ی کوچیک بهم نزدیک بشه و راز برملا شده م آبروم رو به خطر بندازه.

هنوز هم با لجبازی و نفرتی ساختگی تو آغوشش میرفتم … هنوز هم وانمود میکردم که از طعم بوسه هاش بیزارم … هنوز هم به ظاهر بی میل جواب بوسه ها و تماس بدنیمون رو با همراهی کردنم میدادم … اما فقط خودم از دلم خبر داشتم که با چه ولع و اشتیاقی تو آغوش امنش فرو میرفتم و با چه حسرتی بوی تنش رو دم میکشیدم … با چه ذوقی لباسهای مورد علاقه ش رو تن میکردم تا برای همیشه این اندام ظریف و ریزه میزه م تو چشمهاش نقش ببنده و چقدر تظاهر میکردم که از پوشیدن این لباسها چندشم میشه … و فقط و فقط خودم میدونستم دل احمقم تا چه حد بوسه و نوازشهای این مرد رو دوست داره و عاجزانه تر جواب اون بوسه هارو میدادم و با چه خواهشی تنم رو با بوسه و لمس دستهاش محشور میکردم ولی نذاشتم کیان بفهمه که اون کوبشهای قلبم بخاطر حس شرم و بچه گونه م نیست بلکه بخاطر زندگی و وابستگی ای هست که تو این مدت باهاش شدیداً خو گرفتم و از ته دل میخواستمش .

وقتی به عمق قضیه فکر میکنم که قراره تا ده روز دیگه همه اینها برام یه خاطره و یه لذت کوتاه مدت محسوب بشه تو حسرت بزرگی اسیر میشم … لذتی که تجربه ی کوتاه مدتش انقدر شیرینه که حتم دارم امتدادش خیلی لذت بخش تر میشد ولی چاره ای ندارم و باید بخاطر شرایطم با همین کم بودنش خاطراتی بیادموندنی تو ذهنم حک کنم … خاطراتی که بین منو کیان هیچوقت منو تو “ما” نمیشد .

تیشرتش رو پوشید و رو به من که غرق تو دنیای پر ماجرام بودم بشکنی زدو گفت :

– کجایی دختر کوچولو حواست نیستا دارم باهات حرف میزنم.

دست خودم نبود وقتی از ته دل آه غم واری از سینه م خارج شد که کیان با بهت به صورتم نگاه کرد.

کمی جاخورد ولی زود جلو اومد و با لبخند ملیح و بامزه ای دندونهاش رو، رو هم کلید کرد، با حرص لپم رو کشیدو گفت :

– آخ که داری جون میدی که ببوسمت … همسر کوچولوی خودم چی تو سرت چرخ میخوره … بوس میخوای آره … واسه من این فیلمارو بازی نکن که خودم ته تهشم … یه امروز سهمتو دیر دادم داری آه میکشی ؟

بی اختیار بود که لبخند روی لبم نشست و کم کم تبدیل به خنده شد … اگه بگم دیوونه ی این دیوونه بازیاشم زیادی احمق بودم ؟

کیان با غنچه کردن لبهاش و نگاهش به تمام اجزای صورتم که حریص وار رو لبها و چشمهام دور میزد ،با حس عمیقی لب زد :

– من به فدای اون خنده هات جیگر خودم … لب و بده بیاد که دارم کش میارم … اول صبحی این لب بدجوری میچسبه .

مثل همیشه سرم رو کنار کشیدم و با بهونه ی چیزی سعی داشتم از خودم دورش کنم :

– دم دره برو درو باز کن زشته.

صدای زنگ در و صدای زنگ موبایلش ، هیچکدوم این مرد لجوج رو به طرف بیرون از اتاق راهی نکردن خب البته من هم دوست نداشتم که از کنارم تکون بخوره مخصوصاً حالا که روزهای پایانیه این قرار داد بود.

سرش رو نزدیک تر آورد … لبخندم بخاطر اون حس سرکشم برای عطش بوسه هاش داشت از روی لبم کنار میرفت.
با بوسه ی داغ و پر نبضش لبم رو به کام گرفت و با یه ولع شدید که من حتم داشتم با اون بازیگوشی های خودم احساسش به غلیان افتاده حریص منو تنگ آغوشش گرفت و بوسه های پر اشتیاقی به لبهام میزد.

بوسه هایی که منم با شوق بیشتری همراهیش میکردم … گرم … خالص و شیرین مثل عسل.

طوری غرق بودیم که صدای زنگ هم خونه مزاحم خلوتمون نمیشد و یادمون رفته بود که بهروز پشت در خونه ست … با تکون خوردن لبهامون چشمهام رو با ذوق بستم، سنگینیه کیان روم افتاد و تازه متوجه شدم که با خم شدنش برای یه بوسه منو تا مرز دراز کشیدن برده و حالا تمام تنش رو تن ظریفم بود و با پنجه های محکمش بین موهای بلندم رو بازی میداد.

دستهام برای فرود اومدن دور گردنش له له میزدن اما من این حس رو پس میزدم تا مبادا با این یه حرکت کوچیک کیان رو از احساسم با خبر کنم و اون با هیجان بیشتری کارش رو ادامه بده … هرچند ثانیه های سختی بودن وقتی با تموم وجودم این میل و اشتیاق رو داشتم که تن این عزیز دوست داشتنی رو با دستهای ظریفم لمس و نوازش کنم اما با بدترین شیوه این احساس رو سرکوب میکردم.

لب زیریم رو گاز ریزی زد و سرش رو کمی فاصله داد …

نفس نفس میزد و عمیق و مخمور به لبهام که با لبهاش فاصله ی خیلی کوتاهی داشتن خیره بود، کشدار و بم شده زمزمه کرد:

– ما کِی قراره با هم یکی بشیم ؟ خسته شدم بهار دیگه مال خودم شو …

ترسی که از شوک حرفش بهم سرایت کرد تمرکزم رو از نگاه خیره به لبهاش گرفت و با یه وحشت بزرگ به چشمهاش نگاه کردم که سریع فهمید بخاطر حرفش عرق ترس رو پوست و تنم نشسته .

لبم رو کوتاه بوسید و با نجوای آهسته ای کنار لبم لب زد :

– نترس عزیزم … من بچه نیستم میدونم باید چه جوری باشه که تو اذیت نشی … نمیذارم درد بکشی خوشکلم.

ترسم عمیق تر شد خواستم خودم رو از زیرش بیرون بکشم که سریع نیم تنه بالام رو بین بازوهاش قفل کرد و سنگینیش رو کامل روم انداخت .

نفسم رفت و برگشت و یه حس قوی از وحشت و هراس به دلم چنگ زد … کیان که نمیدونه من چه مرگمه اون فکر میکنه ترس نشسته تو چشمهام بخاطر یکی شدنمونه در حالیکه نیست … نیست … بخدا نیست منم از ته قلبم این صحنه ی پرشور رو دوست داشتم که هیچوقت برای من امکان پذیر نمیشد.

با ترس و صدای لرزونی گفتم :

– من … من نمیتونم … مگه قرار نبود تو قول داده بودی …

سریع بوسیدم شاید با این بوسه ها فکر میکرد قراره منو راضی کنه تا امروز رسماً همسر واقعیش بشم اما هنوز نمیدونست که من چیزی برای ثابت شدن این لقب و محکم کردن پایه های این زندگی نداشتم .

سعی میکردم خودم رو عقب بکشم که خیلی موفق نبودم … صدای زنگ خونه و صدای زنگ موبایلش و این وحشت درونم همه اعصابم رو به بازی گرفتن که دوست داشتم تو یه جاده ی بی امتداد فقط بدوام … انقدر بدوام و فرار کنم تا تمام خاطرات و روزهای تلخ گذشته م از یادم بره.

کیان از پایان راه وحشت داشت من از شروع این رسوائی … پایان راهی که بعد از سی روز ما برای همیشه راهمون از هم جدا میشد و طی این مدت هیچ رابطه ی نزدیکی بهم نداشتیم.

منتظر نگاهم کرد ولی کمی آشفته و عصبی بود … من به هیچ وجه نمیتونستم سرم رو تکون دادم و حالتهام کاملاً عصبی بود.

– پاشو از روم … الان وقت این حرفا نیست … مهمونت دم دره.

ریشخندی زد :
– مهمونم غلط کرده سر خود پاشده اومده اینجا … ردش میکنم بره … اصلاً درو باز نمیکنم تا خودش گورشو گم کنه ،فکر کنم بعد بیست روز حقمون باشه که برای همیشه مال هم باشیم.

بی اختیار بود که از وحشت زیاد تنم لرزش گرفت و با نفسهای نامیزونی لب زدم :

– تموم این بیست روز فقط بفکر هوست بودی ، دنبال اینی که با من …

سرش رو تو گردنم فرو برد ، از واکنشش رعشه به تنم افتاد و حرفهام بین لبهام جا موند.

پوست گردنم رو آروم بوسید و بعد با حرص زیر دندون کشید و خشونت بار گردنم رو گاز گرفت که بخاطر دردش سرم رو کج کردم و آخ کشداری گفتم.

با حرص و جسارت و اشتیاقی که تو کلامش نشسته بود ،برای بدست آوردن این تصاحب لب زد :

– فکر میکنی من هوسبازم آره ؟ فکر میکنی واسه هوس و نیازم خودمو به درو دیوار میزنم تا باهات رابطه برقرار کنم ؟ نه خانم کوچولو اشتباه نکن چون هوس من پیش تو تنها دووم نمیاره … دندون رو جیگر نمیذارم تا خانم خانما هروقت عشقش کشید منو همراهی کنه منم بهش نزدیک بشم ! بیست روز گذشته ،بیست روز بخودم وعده دادم که بهار بالاخره با دلم راه میاد … بالاخره این زندگیو قبول میکنه اما انگار نه انگار تو اینمدت تو باهام زندگی کردی ،نه عادتی… نه خواستنی …نه حسی … هیچی هیچی هیچی …

سرش رو بیشتر تو گردنم فرو برد و دستش پایین تاپم نشست :

– من دیگه خسته شدم بهار … میخوام این زندگی برای همیشه مال هردومون بشه.

قبل از اینکه حرفش رو حلاجی کنم تاپم رو از رو شکمم بالا کشید که هینی از ترس کشیدم و سریع دستش رو گرفتم.
با عصبانیتی که بخوبی قابل وضوح بود و دلم رو به رعشه مینداخت دستم رو پس زد و گفت :

– این رفتارا یعنی چی ؟ نمیخوام و نمیتونم و میترسم ، من که دارم بهت میگم حواسم هست نمیذارم اذیت بشی ، بذار بهار ، بذار این زندگی با وجود هر دومون گرم بشه ، زندگیمون کنار هم تکمیل بشه ،من هر چقدر عوضی و کثیف باشم اما انقدر حواسم بود که تو این بیست روز پامو از گلیمم درازتر کنم چون تو رو واسه هوس و تختم اینجا نیوردم ،تو واسه دل و زندگیم کنارمی پس بذار با هم باشیم.

چشمهام قدرت اشک ریخته گرفتن و با ترس شدیدی به چشمهای مظلوم و غرق التماسش زل زدم ، لب باز کردم و از روی ناچاری گفتم :

– من نمیخوام باهات باشم … نمیخوام اون قرارداد ابدی باشه.

تو کسری از ثانیه گوشهاش قرمز شدن و رگ گردنش نبض گرفت.

دستش که برای درآوردن تاپم تقلا میکرد از حرکت ایستاد و ناباور به چشمهام خیره شد.

یکه خورده و و با مِن مِن کردن و صورت برافروخته ش لب زد :
– یعنی چی ؟ مَن… منظورت الان بخاطر ترست از اون رابطه ست یا هیچوقت …

آب دهنم رو به سختی قورت دادم … زبونم برای گفتن این حرف ناسازگاری میکرد ولی به هر سختی و اجبار و بی میلی که بود آهسته و خفه شده لب باز کردم :

– من تا پایان قرارداد فقط اینجام تو هم طبق قولی که بهم داده بودی حق نداری بهم دست بزنی تا همه چیز بخوبی تموم بشه ، قول یکماه رو بهم داده بودیم که چیزی تا آخرش نمونده .

علناً وارفت، با دهنی باز شده از تعجب و یکه خوردگی بهم خیره موند که در مقابل نگاهش تاپم رو از رو شکمم پایین کشیدم ، بغضم رو با قورت دادن سریع و متوالی آب دهنم پس میزدم تا واکنشی مِن باب خواستنش از خودم نشون ندم … کیان بقدری ناراحت و متعجب بود که مطمئناً عکس العملهای بی رضایتیم رو برای این دوری نمیدید ،قادر به گفتن کلمه ای حرف نبودم تا ازش بخوام از روم بلند بشه چون لب باز کردنم مساوی بود با شکستن بغضِ لجوجم که برای ترکیدن و اشک ریختنم لحظه شماری میکرد.

با تکون دادن سرش و نگاه غم گرفته و آزرده ش بالاخره از روم بلند شد و از تخت پایین رفت.

غبار سیاهی بین منو کیان افتاد ، این رابطه ی شیرین به همین زودی به اتمام میرسید اون هم با اثبات جمله ی سنگین و زجر آوری که من به زبون آورده بودم و بهش فهموندم با وجود این همه لذت و صحنه های شورانگیز اما پایان رابطه طبق همون قراردادیه که من حاضربه امضا کردنش شدم قراردادی که الان همه ی زندگیم بود و دل کندن از این مرد و دوری از خنده های وسوسه انگیزش برام حکمی شبیه خودکشی و مرگ داشت.

***
داشتم تو لیوانها چایی میریختم که صدای کل کل کردن هر دوشون به گوشم رسید … بعد از اینکه کیان با حالی خراب و داغون از اتاق بیرون رفت با اینکه اصلاً فکر نمیکردم که بهروز هنوز پشت در باشه اما در کمال تعجب بود و وقتی کیان در رو براش باز کرد با چنان توپ پر و تشر زدنی شروع به بد و بیراه گفتن به کیان کرد که یه لحظه فکر کردم با هم دعواشون شده و هنوز با گذشت نیم ساعت از اومدنش باز هم به کل کل کردن و اون جرو بحثهای تکراریش ادامه میداد.

بهروز :
– مرده شورتو ببرن من بغل گرم و نرم آتی و تخت عشق و حالمو ول کردم اومدم پیش توعه نسناس که سه ساعت دم در نگم داری ؟ زورت میومد از تو بغلش بیای بیرون درو برام باز کنی ؟ آخ که چقدر وجود مش حسن امروز واجب بود من داشتم اون بیرون از گرما هلاک میشدم ،طرف زنشو سفت چسبیده تو بغلش به فلان چیزش هم حساب نکرده که من تو برق آفتاب ایستادم .

سری تکون دادم این پسر واقعاً حیارو دوقلوپی قورت داده بود که با وجود حضور داشتن من باز هم این زبون بی ادبش رو بکار میگرفت.

کیان بیحوصله جوابش رو داد :
– خوب کردم دستم درد نکنه لازم باشه همین الانم از خونه میندازمت بیرون تا وراجی کردن از رو زبونت بپره‌.

صدای بهروز آهسته تر به گوشم رسید :

– تو بی هیچیت نیست داداش ، حتماً بینتون یه چیزی شده که دمق و پنچر شدی ؛ دیشب سهمیتو نداده یا باهم جرو بحث کردین ؟ آخه هم تو پوزت پره هم بهار چرا هر دوتون با نگاه واسه هم خط و نشون میکشین ؟ ببینم تو هنوز بهم نگفتی که دوماد شدی یا نه ؟ رابطتون تا کجا پیش رفته همه چیز اوکیه ؟
کیان عصبی و خسته از این بحثی که من هم از گفتن حرفهای بهروز حس خوبی نداشتم از روی کاناپه بلند شد و بیحوصله تشر زد :

– بس کن بهروز حوصله این چرت و پرتاتو ندارم اگه نمیخوای مثل آدم بمونی اینجا پاشو برو تو بغل گرم و نرم همون یار جونت ،صد دفعه بهت گفتم تو مسائل زندگیه من دخالت نکن با این سوالات خاله زنکیت هم اعصابمو بهم نریز.

بهروز :
– اووووه … چرا یهو جن میگیرتت داداش ، نه انگار واقعاً دیشب بدجوری ضد حال بوده برات که کمانتو گرفتی سمت من ، زورت به بهار نمیرسه منو نشونه میگیری ؟

آه عمیقی کشیدم ، تک تک حالتها ی کیان رو از بر بودم، اینکه الان تا چه حد تحت فشاره و با گفتن اون حقیقت های آزار دهنده ی من نه تنها امروزش رو، بلکه تمام روزهای باقی مونده رو براش زهر کرده بودم ،هر چند برای خودم کشنده ترین زهریه که داره قلبم رو آتیش میزنه ، منی که با وجود اون شکست و له کردن غرورم و حقارتی که کشیده بودم تمام زندگیم این مرد و خونه امن و پشتوانه ش بود که با ضعف و بیچارگیم مجبور به پا گذاشتن رو تمام این ارزشهام شدم و باید با این زندگی برای همیشه وداع میگفتم .
“کیان”

با تشر زدن من بهروز خفه خون گرفت و چقدر بابت این سکوتش ازش ممنون بودم اما طولی نکشید که دوباره با سوال چرت دیگه ای اعصاب بهم ریخته م رو آشفته تر کرد :

– دیشب با هم کُشتی نگرفتین ؟

با تعجب از سوال بی ربطش پرسیدم :

– کُشتی ؟ تو انگار بدجوری تو هپروتی پسر، خدا شفات بده.

با لبخند لبش رو کج کرد و سری به شوخی و تمسخر به اطراف تکون داد :

– هپروتی که هستم آره ولی منظورم کشتی گرفتن همون کاراییه که زن و شوهرا انجام میدن ،البته زن و شوهری نداره منم دیشب شب جمعه یه کشتی توپ و خفن داشتم.

حالا فهمیدم منظور این آدم منحرف چیه ؟ با مرور کلمه ی کشتی لبخند تمسخر آمیزی زدم و رو بهش گفتم :

– بنظرم تو خفه خون بگیری خیلی خوشمزه تری … به جای این کنده کاریا و سرک کشیدن تو رابطه منو زنم یه فکری به حال خودت کن که داری از دست میری، معلوم نیست دیشب کدوم بدبختو قربونی کشتی گرفتنت کردی ؟

اینبار بلند خندید طوری که سرش به عقب مایل میشد ، دندونهای سفید و ردیفش بین اون لبهای نازک و کشیده ش موقع خندیدن جلوه ی خوبی به چهره ش میداد و همین باعث خاص شدن چهره ش میشد ، البته با ترکیب چشمهای سیاه درشت و براقش با اون ابروهای پهن و کشیده و بینی متوسط و صورت کشیده و استخونیش چهره ش رو شیطون و البته خرابکار و پلید نشون میداد از اون آدمهایی که با یک نگاه به ظاهرشون میشد فهمید چه شجرنامه ی پر ماجرایی داشتن و گاهی اوقات هم چیزی بر عکس این قضیه بود و فقط ظاهر غلط اندازشون زیادی به چشم میومد.

با خنده و شیطون گفت :
– چه زنم زنمی میکنی بیشرف ! بعدشم قربونی چیه نوکرتم … صداش هنوز تو گوشمه باید میدیدی چه اسبی بود لامصب اسم هات و لوند و این دری وریا هم واسش کمه اصلاً یه چیزی که رو دستش نیومده تا حالا ، لعنتی یه جوری حال داد که همین الانم فکرشو میکنم دل و دینم براش میلرزه.

با تک سرفه ی بهار که با سینیه چایی وارد پذیرائی شده نگاه از بهروز و چرندیاتش گرفتم و بهش فهموندم ادامه ی بحث بی آبروییش رو کِش نده.

– خیلی خب دیگه بسه.

بهروز هم با شنیدن تک سرفه ی بهار بطرفش پیچید و کمی روی مبل جا بجا شد.

چشمهام سوی نگاهشون فقط بهار بودن ، در حالیکه هنوز ازش دلخور بودم ، با وجود این همه عشقی که بعد از این بیست روز با دیدنش قلبم بیقرار شروع به تپیدن میکنه اما حرفهای سنگین امروزش برام قابل هضم نبودن .

من تو چشمهای این دختر خواستنم رو حس کردم ، موقع همراهیش تو بوسه و عشق بازیمون اونموقع هم اوج خواستن و شورو شوق رو ازش حس کردم … یعنی همه ی اینها فقط بخاطر هوس و اشتیاقش نسبت به غریزه شه ؟ اگه غیر از این باشه پس یه دلیل محکم تر برای نموندنش کنار من توی این زندگی و دل به دل کردنش برای بودن با من وجود داره دلیلی که نمیذاره بهار تو اوج خواستن و نیاز تن به خواهش قلبیه هر دومون بده.

دختر فنچ و کم سن و سال من ، معلومه زیادی حواسش درگیر افکار پریشونش بوده که نتونسته قبل از اومدن جلوی مهمونش خودش رو درست مرتب کنه.

من روی مبل دو نفره کنار بهروز نشسته بودم و کاملاً حواسم معطوف این موجود شیرین و وحشی بود، نیم نگاهی بطرفم کرد و تا خواست جلوی بهروز خم بشه و دار و ندارش رو بیرون بریزه با اخم های در هم رفته م چشم غره ای بهش رفتم و به سینه ش اشاره کردم تا سینه ش رو بپوشونه که با اشاره م دست رو سینه ش گذاشت و با لمس پوست سفید و مرمریش سریع هولزده شد و شال رو روی سینه ش مرتب کرد.

آخ که وقتی اینجوری حرف گوش کن و آروم میشه دلم میخواد جای جای تنش رو زیر گلوله ی آتیش دستهام و لبها و زبونم رد کنم .

کاش بهروز الان کنارمون نبود تا تن این دختر چموش رو که الان فقط کمی رام شده بین دست و پاهام میچلوندم .

من با اینکه با دخترای زیادی رابطه داشتم اما رابطه با بهار برام یه چیز دیگه ست که حتی فکر و خیالش هم درونم رو کوره ی آتیش میکنه … من باید هر طور شده مزه ی این دختر خواستنی رو با تمام وجودم بچشم و تنم رو از تن داغ و غریزه وسوسه بارش سیراب کنم … دختر نابی که تمام احساسات دست نخورده ش فقط از آنِ خودم میشد .

نگاه پر نیاز و احساسیم روی اندام ظریفش نشست ،با این ساپورت مشکی و پیرهن سفیدی که تا وسط رون پاهاش بود و شال ساده ی قرمز رنگی که سرش بود، اندامش رو ظریف تر و ریزه میزه تر نشون میدادن ، اگه هر شب و هر روز یا هر ساعت و هر ثانیه تو بغلم باشه و من جسمش رو بین تنم فشار بدم و یا با بوسه های اغوا کننده مون دلم زیرو رو بشه باز هم برای لحظه ی بعد بی تاب تر و مسرترم … چون حاضرم برای فتح این دختر دنیام رو بدم که فقط یک روز در کنار اون احساسات پاک و لطیفش زندگی کنم.
با صدای بهروز بخودم اومدم، بهار هم کنارم روی مبل دونفره ای که نشسته بودم جای گرفت و سینیه چایی رو ، روی میز عسلی جلومون گذاشت.

– میگم زنداداش تو به این رفیق نره خره ما چی گفتی که امروز بدجوری هاپو شده ! اوه بازم حواسم به این ویکی ته تغاری نبود الان باز میفهمه بهت گفتم هاپو میاد پاچه منو میگیره … بگو زنداداش چی بهش گفتی که یه پا سگ شده ؟

بهار لبخند کوتاهی زد ، اون هم مشابه خودم کلافه بود دستهاش رو آروم تکون داد و با نگاه به من گفت :

– من کاری نکردم فقط بهش گفتم بهد از اینکه اون قرارداد تموم بشه …

– مگه تو نمیخوای ناهار درست کنی لِنگ ظهره پاشو محل این اوسکول نذار، برو ناهارتو درست کن .

حرفش رو از عمد قطع کردم بااینکه بین منو بهروز هیچ حریمی تو گذشته وجود نداشت اما موضوع زندگیم با بهار چیزی نبود که بخوام راحت به زبون بیارم و به هیچ وجه دوست نداشتم کسی از ماجراهای بین منو خودش چیزی متوجه بشه.

متوجه منظورم شد و آروم سری تکون داد، نگاه غمگین و نادمش تو چشمهام ثابت موند نگاهی که دلم رو قلقلک میداد، اما حسرتم رو بیشتر میکرد.

با اخم و دلگیر نگاه ازش گرفتم و رو به بهروز پرسیدم :

– تو هم واسه ناهار میمونی اینجا ؟

بهروز لیوان نصف و نیمه ی چاییش رو رو میز گذاشت و با لب زدن
از جا بلند شد :

– پ نه پ …مرض که نداشتم پاشم از عشق و حالم بزنم بیام بد عنقیای تورو به جون بخرم … یه ناهار توپ مهمونتم البته من مهمون تو نیستم مهمون زنداداشمم بالاخره بعد این همه عروس بودن باید یه ناهار به داداشش بده ببینم دستپختش چه جوریاست که تورو وحشی تر از قبل کرده …

– میگم برات کوفت درسته کنه بخوری بلکه از دست این مزخرفاتت راحت بشم.

خندید و قدمهاش رو آروم برداشت :

– میرم یه سر به ویکی بزنم شمارو هم میذارم اینجا یکم با هم اختلاط عشقولانه کنین بلکه اون سنسورای عقب افتادتون دوباره به کار بیفته بتونین به هم یه نیمچه لبخند حواله کنین یا حداقل همدیگه رو ببوسین.

اینبار من هم خنده م گرفت و با خنده ی کوتاهی گفتم :

– بیشعور از هر ده کلمه ت نه تاش غیر اخلاقیه اون یکی هم که کلاً از رده خارجه مغز منحرفت یه تعمیر اساسی کار داره ها …

خندید و با رفتن به طرف اتاق ویکی ازجلوی دیدمون رد شد .

نیم نگاهی به بهار کردم لبش رو گزیده بود و نگاهش به جهت پایین بود … برعکس اینکه فکر میکردم بهار کم و سن و سالم خیلی به حرفهای بی سر و ته بهروز اهمیتی نده اما شرم و حیاش اون رو شبیه یه آدم کامل و پخته نشون میداد … دختری که بجز لوس بازی و سرتق بودنش هیچ چیزی ازش مشابه دخترهای همسن و سال خودش نیست …

اصلاً حالا که دارم درست بهش فکر میکنم حتی موقع همراهیش تو عشق بازیمون مثل یه دختر بالغ و کار بلد کارش رو انجام میده نه اینکه خیلی حرفه ای باشه نه … اما نسبت به بکر بودنش کارش رو خیلی خوب و تمیز وارده و نیازی به گفتن من نیست که مرتب بهش گوشزد کنم باید چه جوری انجام بدی … نمیدونم چرا یک آن ته دلم لرزید … انگار این هشدار و تلنگر خیلی سنگین تر از حرفهای بهاری بود که امروز تو حال خوبم بهم ضدحال زد … بهار با وجود احساسات خالص درون چشمهاش یه چیز وحشتناک رو داره از من پنهون میکنه یه چیز که دلیل محکمی برای نخواستن این زندگی و پس زدن من داره …
سرم رو تکون و این فکرهای فاسد رو از خودم دور کردم … بهار من خیلی پاک و بی غل و غشِ و این وصله های ناجور با دختر پاک و محجوبم همخونی نداشتن …

فکرهای مسمومم رو پس زدم و نفهمیدم کی بهار از کنارم بلند شد.

بهار که به آشپزخونه رفت نگاه کنجکاو من هم رنگ باخت ،گوشی رو از روی میز برداشتم و از جام بلند شدم تا به زندی وکیل مجتبی زنگ بزنم.

شماره ی زندی رو گرفتم و با برداشتن قدمهام به طرف پنجره ی بزرگ پذیرائی، بعد از چند بوق با صدای الو گفتنش تماس وصل شد.

– الو آقای زندی … سلام .

– به به … سلام آقا کیان حالتون چطوره خوبین ؟ چه عجب ! منتظر تماستون بودم .

تک خنده ای زدم و پرده رو کنار کشیدم :

– ممنون خوبم شما چطورین ؟

مقطعی و محترم جواب داد :
– خداروشکر منم خوبم.

– از مجتبی چه خبر اوضاع چطوره ؟

– اونم خوبه … بیشتر نگران خواهرشون هستن مرتب از من پرس و جو میکنن که چرا بهار خانم به دیدنشون نمیاد!

لبخندی بی قصد و غرض روی لبم نشست:
– بهش بگو نگران بهار نباش هم جاش امنه هم حالش خوبه.

– بله در این مورد که کاملاً مطمئنم فقط من بهش قول یکماه رو دادم آقا کیان ،انشاالله تا یکماه همه چیز حل میشه ؟

سرم رو بطرف آشپزخونه پیچیدم بهار مشخص نبود فقط اپن رو میدیدم که اون هم جلوی دیدم رو از موجود خواستنیم میگرفت .

– شما نگران نباشین من سر قولم هستم فقط ممکنه یه چندروز بیشتر زمان ببره.

کمی مکث کرد میدونستم جا خورده، با شناختی دقیقی که از زندی داشتم میدونستم تمام تلاشش رو برای آزادیه مجتبی به کار گرفته و لحظه ی آخر برای این تلاش نافرجام با من هماهنگ شده که به مجتبی بگه بهار از من کمک خواسته و من فعلاً ورگیر گرفتن یه وام درشتم که بتونم بدهی هاش رو صاف کنم .

ولی حالا با شنیدن این تاخیر جاخورده ،برام نهم نبود چون من هم برای زندگیم تصمیماتی داشتم نمیتونستم اجازه بدم بهار مفت و راحت از دستم در بره مخصوصاً حالا که یه جورایی زندگیم با وجودش جون گرفته.

– میشه بگین ممکنه چند روز طول بکشه ؟

با سوال زندی نگاهم رو از قسمت آشپزخونه گرفتم و از پنجره به حیاط خیره شدم :

– نمیدونم ولی سعی میکنم زیاد کشش ندم … من سرقولم هستم آقای زندی فقط فعلاً موقعیتشو ندارم‌.

– این چه حرفیه … من قبولتون دارم آقا کیان متوجه هستم چی دارین میگین … خب پس من بهش میگم که چندروز به تاخیر میفته.

– نه نیازی نیست بهش بگین من تو همین روزها بهارو میبرم پیشش خودمم باهاش حرف میزنم.

باز هم مکث کرد یه مکث با تعلل و تشویش و بعد از چند ثانیه آروم گفت :

– باشه هر جور شما صلاح بدونین … وقتتونو نمیگیرم …

– ممنون بخاطر نگرانیتون … روز خوش.

متعاقباً تشکر کرد و تماس بین منو زندی با این مکالمه ی کوتاه و مفصل به پایان رسید .
گوشی رو ار کنار گوشم پایین آوردم و دکمه ی قطل تماس رو زدم .

– با کی حرف میزدی ؟

سریع به عقب برگشتم ،بهروز ویکی رو مثل بچه ها توبغلش گرفته بود و منتظر جواب بهم نگاه میکرد.

با دیدن ویکی لبخند پت و پهنی زدم و از جواب دادن به بهروز در حال حاضر فرار کردم اما در اسرع وقت باید جوابگوی این سوالات لیست کرده ش میشدم .

ویکی رو از بهروز گرفتم و تو بغلم کشیدمش ،بعد از ضدحال زدنهای امروزِ بهار حتی یه سر بهش نزده بودم ،
با بوسه و چلوندن ویکی حال منفورم کمی ازم دور شد.

– نمیای بریم تو حیاط یکم بشینم این بچه هم دلش وا شه … چپوندیش تو اون اتاق خودتونم مثل آدم که با هم رفتار نمیکنین این بیینه خوشش بیاد غمباد گرفته بیچاره‌ مثل اول اصلاً حواست بهش نیست هر چند خودتونم خیلی روبه راه نیستین …حرفم نمیزنی ببینم چه نکبتی افتاده به زندگیتون !

سرم رو بالا گرفتم و به بهروز چشم غره ای رفتم :
– داری موس موس میکنی ببینی چی بین منو بهار گذشته ؟ جونت درآد بهت نمیگم … برو بشین تو حیاط تا یه دو تاچایی بردارم بیارم.

اخم غلیظی کرد و چیش کشداری با صدای نازک شده و دخترونه گفت، ویکی رو بهش دادم و به طرف در هال قدم برداشت تا بیرون بره.

– نری بچسبی بهش یادت بره من اون بیرون منتظرم ! زود چاییارو بردار بیا‌ر که کلی باهات حرف دارم.

بهروز که بیرون رفت به طرف آشپزخونه رفتم ، بهار پشت کرده به ورودیه آشپزخونه جلوی اجاق گاز ایستاده بود ، اندام کوچیک و ظریفش که نقش یک زن بالغ و با تجربه رو بازی میکردن بیش از حد برام ستودنی بود … اصلاً یادم رفت امروز چه بحثی بین منو این نازنین ریزه میزه افتاده … آروم به سمتش رفتم ، انقدر غرق فکر بود و با ملاقه ی تو دستش مشغول هم زدن غذا ، که حضور نامحسوسم رو پشت سرش حس نکرد ، دلم غنج میرفت که با نوازشی عمیق تن نحیف و چلوندیش رو تو بغلم فشار بدم.

با نشستن دستهام دور کمر و شکمش لرزید و با جیغ کوتاهی شبیه هین کشیدن سریع بطرفم برگشت.
اشک چشمهاش دلم رو لرزوند ، کاش میتونستم بفهمم این گریه کردنهای گاه و بیگاهش برای چیه ! یعنی بخاطر بودن کنار منه ؟ از کنار من بودن و این زندگی خسته ست ؟

سریع دستش رو بالا آورد و اشکهاش رو پاک کرد :

– تویی ؟ ترسوندیم کیان.

من به کلمه ی اولش کلید کردم اون تویی که گفت برام نامفهوم بود ! مگه قراره بجز من کس دیگه ای به این راحتی به بهارم نزدیک بشه !

از پشت سر بهش نزریک شدم و سرم رو رو شونه ی ظریفش گذاشتم ، عطر تنش با اون پیاز داغی که ظاهراً برای خورشت داشت سرخ میکرد بهم بوی زندگی میدادن ، من هیچوقت مستقیم و واضح بهار رو مشغول آشپزی ندیده بودم و حالا با دیدن این منظره ی زیبا و خواستنی نمیتونستم اشتیاقم رو برای به آغوش کشیدنش مهار کنم.

چند بار دم عمیقی از کنار گردنش کشیدم و آخر سر بی طاقت سرم رو تو گردنش فرو بردم و بوسه ی ریزی به پوستش زدم.

سکوت و رام بودنش بهم حس قدرت میداد و منو جسورتر میکرد تا به کارم ادامه بدم اما این شیوه تا وقتی دووم داشت که من پیشروی بیشتری نداشتم و بهار با ملایمت باهام راه میومد اما همینکه استارت یه رابطه ی واقعی رو میزدم بدجوری تو برجکم میزد و منو از این شور پر هیجان و لذت بخش منع میکرد.

با بوسه به گردنش چشمهام رو بستم و کشدار لب زدم :

– انتظار داشتی بجز من کی اینجوری بغلت کنه ؟ مگه بجز خودم کسی جرات داره بهت نزدیک بشه ؟ هر کسی بخواد به داروندار من نظر بندازه یا بهش نزدیک بشه میکشمش، خرجش هم یه دفن و کفنه و کل عزاداریش هم با خودم.

صدای نامحسوس قورت دادن آب گلوش و جنبش سیبکش رو متوجه شدم.

خودم رو بیشتر بهش چسبوندم … میدونستم حس اندامهای وحشی و بی ملاحظه م براش یه چیز عادی شده ولی خب اگه بگم زیادی چموش و نامرده اینو بی راه نگفتم بهرحال من بعنوان شرع و قانون شوهرش بودم نباید وقتی کنارمه انقدر بهم سخت میگرفت تا من به سختی این همه زجر و عذاب رو تحمل کنم … مخصوصاً منی که با اومدن بهار هوای بودن با هیچ زن دیگه ای به سرم نزده، حتی قبل از اینکه به خونه م بیاد اونموقع هم در نبودش میل چندانی به کسی نداشتم … فرو کش کردن این حس قوی و مردونه م فقط کار خودشه که به هیج وجه رضایت به این لحظه ی ناب زندگیمون نمیداد.

دستم رو نوازشی رو بدنش کشیدم به غیر از ممنوعه ها همیشه اجازه ی لمس بقیه ی اجزای تنش رو داشتم.

– واسه چی گریه کردی ؟

نفس سنگینی کشید و گرفته و خشدار آروم زمزمه کرد :

– گریه نکردم … مال پیازاست که داشتم آشپزی میکردم … کیان بذار کارمو انجام بدم یکم برو عقب.

بدتر خودم رو کامل بهش چسبوندم که با این مماس شدن تنهامون کشش و میلم برای ادامه دادن بیشتر شد.

با استرس دست رو رون پاهام گذاشت ،صدای تپش تند قلبش محسوس وار به گوشم میرسید و چه صدای ناب و آهنگ زیبایی مابین نفسهامون داشت.

– بهروز یه وقت میاد مارو میبینه یکم مراعات کن کیان زشته .

به کل یادم رفته بود که صبح چه ماجرای توپ و تشری بین هم داشتیم ، با فشار بیشتری به پشتش هولزده و سریع دستش رو از رونم به عقب آورد و رو شکمم گذاشت.

– کیان غذام داره میسوزه الان وقت این کاراست آخه ؟ تو چرا انقدر لوسی همش بهم میچسبی ؟

نفسهام بلند شده بود و حال خرابم عیان و سرکش که حتی بهارم به این حالم پی برده بود … این حس طوری قوی و حکمفرما شد که حرکاتم غیر ارادی مشتاق ارتباط بیشترمون داشتن.

دستم به سمت قسمتهای حساس تنش رفت و اون لحظه تو دلم از بهروز ممنون بودم که با ویکی به حیاط رفته تا حداقل من با زنم یه خلوت عشقولانه کوچیک و عشقبازیه کوتاه مدت داشته باشم.

دستش آروم رو دستم نشست تا منو پس بزنه، اما مشخص بود که اون هم به این لمس شدن رغبت زیادی داره، جون گرفتم و دستهام برای اقدام بعدی پیشی گرفتن.

شال از سرش افتاده بود و من با خیال راحت بوسه داغ و سوزنده ای به پشت گردنش زدم و همزمان زبونم رو تا قسمت لاله ی گوشش کشیدم ، از طرف چپ شونه ش کمی سرم رو جلو کشیدم تا چهره ی زیبا و مجذوب کننده ش درون قاب چشمهای خمارم بشه ولی با دیدن چشمهای بسته و لب به دندون گرفته ش ،انگار طاقت از کف دادم و تمام من شد اون حس … حسی که دلم میخواست همین الان بدون هیچ مانع و قراردادی این بهار جذاب تو آغوشم حل بشه.

بی امان و پر نیاز دست رو شونه ش گذاشتم و سریع بطرف خودم پیچیدمش ،دستم از لمس قسمتهای جذاب و ویرون کننده ش رها نمیشد ولی لبهام رو با عطشی غیر قابل کنترل رو لبهاش چفت کردم و اونهارو درون لبم جای دادم.

نفسهای بلندش به پشت لبم میخورد و حرکت لبهامون تندتر و وحشیانه رو هم چرخ میخوردن ، این بهاری که من الان میدیدم ،بوسه هاش ، رام بودنش ، اصلاً موافقتش با همراهیه این لحظه شورانگیزمون، کاملاً با بهار بیست روز پیش فرق داره، بهاری که داشت منو از نو میساخت و بهم امید میداد که اون هم مشتاق بودن با من و زندگی کردن کنارم هست.
چشمهای بسته ش خمار شدن و منو حریص تر میکردن تا بوسه های پرنیازم رو ،رو لبهاش خالی کنم و همینطور دستهام که حالا هیچ مانعی برای لمس کردن تن داغ و پر نبضش نداشتن.

بعد از این همه مدت و اون همه عشقبازی پر تب و تاب این اولین باری بود که در مقابل زنگ احساسم آه عمیقی از بین لبهای چفت شده ش درون لبهام خارج شد و همین برای من یعنی تمام … تمام شدن اون چموشی و خود بینی و شروع یک آدم جدید و خواستنی که برای بودن باهام اعلان موافقت نشون داده.

تو همون حالت دست زیر زانو و کمرش گذاشتم و پاهاش رو از روی زمین بلند کردم ، تنگ تو آغوشم کشیدمش و با خاموش کردن اجاق گاز ،با قدمی که به جهت مخالف رفتم پشت کمر بهار رو به دیوار تکیه دادم و پاهای خوش تراش و
نازک گونه ش رو دور کمرم حلقه کردم.

سرم رو کمی ازش فاصله دادم هر دو نفس نفس میزدیم ، تن های هر دومون بیقرار برای اجرای نقش بعدی بودن ، هر دو با حالتی مخمور و چشمهای نیمه باز به هم زل زده بودیم و پر خواهش و عطش وار با همین چشمها برای تکرار دوباره ای با هم حرف میزدیم.

بوسه ی آرومی به چونه ش زدم و به سختی تونستم لب باز کنم :

– کوفت بگیره بهروزو … امروز چه وقت اومدنش بود آخه … دلم میخواد همین الان با زن کوچولوم تنها باشم.

جون میدادم واسه اون نفسهای کشدار و سینه ی سوزانش که از سنگینیه حجم نفس بشدت بالا و پایین میرفت.

تا چشمهاش رو کامل باز کرد دلم از ترس فرو ریخت … باز هم نگاهش همون نگاه گذشته بود … باز هم همون حس های متضادی که ترس و استرس و پس زده شدنم درونشون شکل میگرفت.

نمیدونستم این حرف رو به زبون بیارم یا نه ، سکوت بهار نشونه ی خوبی بود تا قبل از هر واکنش و اعتراضی ،فرصت رو غنیمت بشمارم.

– بهارم … امشب میتونی ؟

بخوبی منظورم رو متوجه شد چون تنش جلوی چشمهای شرورم لرزید و با این لرزشها و ترسش قصد داشت منو بیچاره تر کنه ، چند بار لبهای خیس و مرطوبش رو باز و بسته کرد ، انگار برای حرف زدنش کمی دو دل و پریشون بود، با صدای خفه و لرزونی بالاخره لب باز کرد :

– چی … برای چی ؟

هر چقدر خودش رو به ندونستن میزد اما من جسورتر از این حرفها بودم که واضح و بی پرده اصل مطلب رو براش بیان کنم.

با طمئنینه و آرامش دستم رو رو شونه ش گذاشتم و سعی کردم موجی از اعتماد قوی رو درون چشمهام بهش منتقل کنم تا خیالش از بابت این زندگی و وجود من همیشه گرم و مطمئن بمونه.

– دیگه وقتش رسیده زنم بشی عزیزم، فکر اون کاغذو قراردادارو از سرت بنداز بیرون ،من فقط اون شرطارو گذاشتم که تو پا تو خونم بذاری تا با محک زدن خیلی از چیزایی که تو ذهنته بتونی ریز ودرشت این زندگی رو در نظر بگیری ، مطمئنم تو هم میخوای بهار، خودتو ازم دریغ نکن ، با وجود این تپشهای قلبت و اون احساسی که امروز پیش من لو دادیش بهتره این لحبازیارو کنار بذاری تا با عشق عمیقی زندگیمونو شروع کنیم .

آب دهنش رو با صدا قورت داد و با تشویش و لرزشی از امواج صوتیش مِن مِن کنان پرسید :

– باید چیکار کنم ؟ شبیه … شبیه زن و شوهرا باید با همدیگه راب…

دلم برای این مظلومیت و بچگی هاش غنج رفت، بوسه عمیقی به پیشونیش زدم و ملایم لب زدم :

– آره عزیز دلم … مثل همه زن و شوهرای واقعی … من زندگی میخوام بهار اونم فقط در کنار خودت.

چشمهاش برق اشک رو گرفت و بی هوا اشکش چکید ، اخم کردم و دلم ریش شد ، برام سوال بود که بهار با وجود احساسش چرا پذیرفتن این زندگی انقدر براش سخته ؟

نگاهش رو از چشمهام گرفت و با اشک به زمین خیره شد.

– من نمیتونم کیان !

دستهام رو از رو شونه ش برداشتم و پاهاش رو رها کردم ؛ کلافگیم باعث شد چنگم رو چند بار لا به لای موهام بکشم .

از روی حرص و عصبانیت مرتب نفسهای عمیقی کشیدم ولی طاقت نیوردم و با عصبانیت سرش داد زدم :

– یعنی چی نمیتونم ؟

لرزید ولی نگاهش رو از زمین نگرفت، به طرفش هجوم بردم و انگشتهای دستم رو زیر فکش زدم تا سرش رو بالا بگیره ،چشمهای خیس از اشکش که تو چشمهام خیره شد با خشونت غریدم :

– واسه چی نمیتونی ؟ یه دلیل محکم بیار تا دست از سرت بردارم ،پس این حرکاتت چه معنی میده ؟ میبری لب چشمه تشنه بر میگردونی ؟ بهار … بهار … این تو بمیری دیگه اون تو بمیریا نیست من همین امشب کارو تموم نکنم مرد نیستم ،یالا حرف بزن .

با جمله ی آخرم و دادی که زدم صدای گریه ش بلند شد ،دستم رو از رو فکش کنار زد و با گریه و هق هق کردن گفت :

– من با سِنت مشکل دارم … نمیتونم با مردی ازدواج کنم که دو برابر سن خودمو داره ، من نمیخوامت این که زوری نیست ، منم آدمم میخوام واسه زندگیم درست انتخاب کنم نه چیزی که پس فردا با دست تو سرم بکوبم و خودمو لعنت کنم که چرا این انتخابم بوده ؟ اصلاً تو جای بابامی من چرا باید زن تو بشم که فردا تو اوج جوونیم تو بشی یه پیرمرد از کار افتاده و غرغرو که حتی نمیتونی درست باهام حرف بزنی!
به تمام معنا سوختم و حرفهاش با صلابت و نامردی توی فرق سرم کوبیده شدن ،اصلاً یه وضع افتضاح و یه حال خراب داشتم ، جیگرم آتیش گرفت و به زور تونستم خودم رو مقابل این گستاخیاش سر پا نگه دارم ، کاسه ی چشمهام از فشار خشم داشتن میترکیدن و حنجره م برای نعره زدن و خالی کردن این حسرت و عقده له له میزد.

نگاه ناباورم رو ازش گرفتم ،هنوز هم اشک میریخت و چهره ش شبیه دختر بچه های تخسی بود که بعد از یه زبون درازیه ناشی ابراز پشیمونی میکرد، ولی با وجود اون حرفهای ناجور و زیادی به واقعیت نزدیک مگه ابراز تاسفش برام چاره جویی داشت ؟

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *