خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 4

رمان معجون پارت 4

رمان معجون پارت 4
5 (100%) 2 vote[s]

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

نگاهم رو از سینه ش دزدیدم و به چشمهاش خیره شدم ،با لبخند سری تکون داد و به لباسهای توی دستم اشاره کرد:

– نگو که میخوای اینارو تنت کنی؟

با اخم محکم لب زدم :
-مطمئن باشه چشات بهت دروغ نمیگن.

قدمم رو برداشتم تا از کنارش بگذرم سریع دستم رو گرفت و نگهم داشت.

چهرش باز همون چهره ی گستاخی بود که هیچ رقمه نمیتونستم در مقابلش محکم باشم ،مچ دستم رو فشرد و با لبخندی از حرص تاکیدی گفت :

– این لباسای مسخره رو نمیپوشی ،برات لباس گرفتم نترس همش دست اوله، چند روز پیش خریدمشون، برو از تو کمد در بیار بپوش ، خوشم نمیاد سر هیچ و پوچ تو این یک ماه گند بزنی به زندگی و اخلاقم ، یه حرفو باید هزار دفعه برات تکرار کنم ؟

دستم رو از بین پنجه محکمش کشیدم نه تنها رد نشد تازه مچ دستم به حدی درد گرفت که دلم میخواست جیغ بزنم اما با حفظ ظاهر و لحنی از خشونت بهش توپیدم :

– تو اصلاً چیکار با لباس پوشیدن من داری ؟ چرا همش میخوای حرف حرف خودت باشه ، من میخوام لباسای خودمو بپوشم اگه میخوای این یه ماه به خوبی بگذره بهتره تو کارام دخالت نکنی، یه جور با افتخار میگی لباسای دست اوله انگار شجره نامتو نمیدونم که داری برام تفسیرش میکنی.

با عصبانیت و چشمهای برافروخته بهم نگاه کرد و سرش رو چند بار عصبی تکون داد.

– که اینجوری راحتری ؟

قدمی به سمتم اومد و گفت :
– خوشکل خانم با هم قرار مدار گذاشتیم اینو تو اون مخ فسقلیت فرو کن که هر دقیقه نیاز به یادآوری کردن نباشه.

دست به کمر شدم و لباسهارو ، رو شونه م انداختم ، سرتق و لجباز بهش خیره شدم و گفتم :
– اصلاً من دلم میخواد اینجوری باشم ، دلم میخواد لباسای خودمو بپوشم ، دوست دارم تو این اتاق رو این تخت ….

با کاری که کرد وحشت زده هین بلندی کشیدم ، نگاه به مانتوم کردم که از وسط کاملاً پاره شده بود و با همون تعجب و یکه خوردگی به چشمهای خندون کیان نگاه کردم.

با دیدن تعجب من لبخندش وسیع تر شد و با چشمک شیطونی گفت :

– دیگه پز لباساتو واسه من نده … دیشب لج کردی رو این تخت خوابیدی اما آخرش جات کجا بود ؟

” مغرورانه به سینه و تن خودش اشاره کرد”
– جات تو بغل من بود … الانم داری سر لباس پوشیدن لج میکنی، ولی میبینی که لباس نازنینت توسط دستای من فقط یه تیکه پارچه ژندره شده … وقتی میگم یه شرط رو قبول کردی دیگه بچه بازی در نیار، فقط بگو چشم … میرم برات لباس بیارم … از این به بعد به سلیقه خودم اون چیزایی که بهت میدم میپوشی.
با لبی خندون و قبراق از حرص و آتشفشان چهره م از اتاق بیرون رفت.

به مانتوم نگاه کردم کاملا پاره بود رو تخت نشستم و به این فکر کردم که لجبازی با این مرد زورگو عواقب بدی به دنبال داره چون با هر لجبازی از طرف من اون شیوه ی بدتری در پیش میگیره و همین باعث فرو رفتن دودش تو چشم خودم میشه.

کمی بعد وارد اتاق شد و یه لباس کوتاه سفید رنگ رو مقابلم گرفت.

– بیا عزیزم اینو بپوش.

به لباس و بعد به چشمهای شرورش نگاه کردم و گفتم :
– اینو بپوشم ؟

سری تکون داد و اوهومی گفت.

– یه وقت زیادیت نشه !

ابروهاش رو با خنده بالا داد و چشمک شیطونی زد و گفت:
– زیادیم نمیشه عسلم فقط ممکنه تحریکم کنی.

از حرص و پر روییش هر چقدر من گرگرفته و خیس از شرم و عرق میشدم اون سرحال تر و شادمان میشد.

دستی رو شکمش کشید و گفت :
– خیلی گشنمه جفتمون از دیروز چیزی نخوردیم از گشنگی ضعف کردم بهار…

بطرف در قدم برداشت و شیطون و با خنده گفت :

– پاشو اون لباسو بپوش بیا پایین، هم صبحونه رو بخورم هم تورو .

لباس کوتاهی که برام آورده بود رو با حرص بطرفش پرت کردم و با جیغ کوتاهی گفتم :

– گم شو بیشعور … یکم از هیکل گنده ت خجالت بکش انقدر پیش من از این چرندیات نگو.

بطرفم برگشت و با دیدنم که شک نداشتم به خاطر حرف زدنش رنگ پوستم سرخ شده بود لبخند پهنی زد و گفت :

– ای جونم اون شرم و حیات … آدم با زنش خجالت و حیا حالیش نیست ، هر حرف و چیزی تو ذهنش بیاد راحت میندازه بیرون ، تو هم باید به این چیزا عادت کنی چون یواش یواش دُزشون میره بالا قراره برات واقعی بشن.

پوزخندی زدم و بلند شدم تا لباسهام رو عوض کنم و زیر لب غر زدم :

– آره ارواح عمت … به همین خیال باش ،تو یه مارمولکی که خدا فقط میشناستت … برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم.

مخالف در پیچیدم که صدای بستن در اومد و متوجه شدم کیان از اتاق بیرون رفته .

مانتو پاره پوره شده رو از تنم کندم ، یه تاپ نازک زرشکی خالدار زیرش پوشیده بودم اون رو هم از تنم در آوردم، بلیز آستین بلندم رو از روی تخت برداشتم تا جایگزین تاپ کنم که دستهای بزرگ و مردونه ش دور شکمم حلقه شد.

هین بلندی کشیدم و با پس زدن و جیغ کشیدن داد زدم :

– مگه نرفته بودی بیرون ؟ این اداها چیه درمیاری ؟ من هیچ جای این خونه نباید از دست تو آرامش داشته باشم ؟

انگار حتی صدام هم به گوشش نمیرسید که محکمتر تو آغوشم گرفت و خودش رو از پشت کامل بهم چسبوند.

تنم مور مور شد چون برخورد سینه ی داغش که بخاطر دکمه های باز پیرهنش به کمرم چسبیده بود یه جوریم میکرد ،این حس رو دوست نداشتم وبلند جیغ زدم :

– کیان ولم کن عوضی … برو کنار دیوونه تو آخرش با این کارات سکتم میدی هر دفعه با این رفتارات پشیمونم میکنی که شرط مسخرتو قبول کردم.

سرش رو تو گردنم فرو برد و با یه حس کاملاً ترسناک و هوس آلود که صداش رو بم شده نشون میداد، نجوا کرد :
– هیش ، یه دقیقه وول نخور بذار یکم از این آرامش لذت ببرم.

با حرص از بین دندون هام غر زدم :
– میخوام نبری … کوفتت بشه … درد بگیری بمیری که دست از سر من برداری.

خودش رو محکم از پشت بهم فشرد و با صدای دورگه ای جیغ زدم :
– برو گم شو کنار.

بوسه ای داغ به گردنم زد که با اون فشردن و حرارت لبهاش متوجه حال خرابش شدم ، لحن خمارش ترسناک تر شد، وقتی که آهسته و پچ پچ گونه لب زد :

– دلم میخواد همین الان مزه تو بچشم ، سفیدیه تنت هوش از سرم پروند بهار … داری اذیتم میکنی نامرد، بهم رحم کن، انقدر سخت نگیر.

با آرنج از جلو محکم تو شکمش زدم که صدای آخش در اومد و زبون سرکشش رو از روی پوستم برداشت ، تمام حال و احساسش با اون آخ بلندی که گفت دود شد و به هوا رفت.

کمی ازم فاصله گرفت و با حرص دستی رو شکمش کشید، به صورت و ابروهاش چینی داد و گفت :

– دستت بشکنه بهار …وحشی کی دلش میاد روز اول ازدواجش شوهرشو ناکار کنه … دیوونه جای تمکین کردنت میزنی ناقصم میکنی … ابله من شوهرتم !

از عصبانیت و اینکه در مقابل این غول وحشی و هوسباز کاری از دستم بر نمیومد بغض به گلوم چنگ زد، سریع بیلیزم رو جلوی بالا تنه م گرفتم و با صدای لرزونی از خفگیه بغض آهسته و ملتمس گفتم :

– محض رضای خدا برو بیرون ،فقط اندازه یه سر سوزن درکم کن.

نگاهش رو مستقیم به چشمهام دوخت و آروم و لطیف گفت :

– اینجوری بغض نکن عسلم ،فقط داشتم باهات شوخی میکردم البته خب همش هم شوخی نبود ، تو هم درکم کن بهار ، من تو رو از تمام جونم بیشتر میخوام انقدر که الان میبینم پیشمی سخته بهت نزدیک نشم ، سخته حست نکنم یا بهت دست نزنم ، من بعد کلی سختی به اینجای زندگی رسیدم که از نظر خودم برام یه شانس بزرگه ،تو هم محرممی هم … همه ی جونمی.
آب دهنم رو تند تند قورت میدادم که بغض لعنتیم تسکین پیدا کنه ، من این مرد رو قبول داشتم اما عاشقانه ش رو نمیخواستم ، نه عاشقانه ش و نه این لمس و حرفهای شیرینی که برای فرو کش کردن لجبازی های من بکار میبرد.

– من بغض نکردم فقط برو بیرون.

معلومه که این مرد دوره دیده دروغم رو باور نمیکنه چون با محبت بیشتری لب زد :
– خیلی خب عزیزم الان میرم ،تو هم لباستو بپوش زود بیا پایین.

تا پیچید که بطرف در بره سریع بلیز رو تنم کردم که به آنی نکشیده ،برگشت و بدون رگه هایی از شوخی یا تظاهر محکم گفت :

– به جون خودت اگه این با این لباس بیای پایین همونجا لختت میکنم مینشونمت سر میز صبحونه تا هوس اذیت کردن من از سرت بپره .

اون دیوونه بود و صد در صد اینکار رو میکرد بخاطر همین و برای ممانعت با عصبانیت داد زدم :

– من نمیخوام اون لباسو بپوشم، چرا اذیتم میکنی؟

اون هم متقابلاً داد زد اما نه با خشونت و خشم که منو بترسونه یه داد بلند برای تحکم و گیرا بودن حرفش :

– من میخوام ، چیزی که من بخوامو انجام میدی نه هر کاری که دوست داشتی … انقدر با من چونه نزن بهار تو که میدونی اخر حرف حرف من میشه بپوش الکی لجبازی نکن .

با این دیوونه بازیاش و این عصبانیتی که کم کم داشت شکل میگرفت ،الکی حرف نمیزد از ترس اینکه مجبورم کنه بدون لباس و لخت تو خونه ش بگردم به ناچار حرفش رو با تکون دادن سرم تائید کردم و با حرص و خشم گفتم :

– خدا لعنتت کنه، حالا برو بیرون تا بپوشمش .

– جلوی خودم عوض کن.

با تعجب نگاهش کردم، ظاهراً برای روز اول زیادی وحشی شده بود که شمشیر از رو بسته و هر طور شده میخواست منو با شیوه ی جدید زندگیش عادت بده.

– شوخیت گرفته آره ؟ فکر کردی من به همین راحتی جلوی تو لباسمو عوض میکنم ؟

بطرف تخت برگشت و خیلی خونسرد شونه ش رو بالا داد و لجبازانه رو تخت نشست و گفت :

– تو این یه مورد دیگه اصرارت نمیکنم، باشه عوض نکن ولی جفتمون انقدر میمونیم تو این اتاق تا از گشنگی بمیریم.

حاضر بودم از گشنگی بمیرم اما جلوی کیان لباسهام رو عوض نکنم چون مطمئن بودم دست بردن به هر کدوم از لباسهای تنم اون رو حریص تر برای لجبازی و نقشه ی بدتری میکرد.

منم خیلی عادی شونه ای بالا دادم و ریشخندی زدم :
– برام مهم نیست میمونم تو این اتاق اما لباسمو جلوت عوض نمیکنم.

پیرهنش رو کند و پایین تخت انداخت ، هر لحظه چشمهام داشت گردتر میشد، نگاهم از سینه ی پهن و خوش فرمش به جهت دیگه ای نمیرفت، کیان روی تخت دراز کشید و دست چپش رو باز کرد و به آغوشش اشاره کرد و گفت :

– جنابعالی وسط اتاق نمیمونی تو این اتاق فقط بغل من میخوابی تا تکلیفتو مشخص کنم ، ببینم میتونم جلوی خودمو بگیرم که تا چند ساعت دیگه سالم از این اتاق بری بیرون یا نه ؛ در هر صورت من چیزیو تضمین نمیکنم.

وای نه … این یه مورد قدرت زیادی برای مقابله میخواست که واقعاً در توانم نبود… کیانی که با لجبازی سعی داشت هر چیزی که توی شرایطش اعلام کرده، بی کم و کاست انجام بدم و حالا با مخالفت کردن من ،حتی سطح توقعاتش رو از اون شرطهای قید شده بالاتر برده بود.
بالاخره با هر بی میلی و حس انزجار و نخواستن من اون لباس کوتاه و تنگ و چسبونِ سفید رنگ رو تنم کردم اون هم به این شیوه که مثل میرغضب روی تخت دراز کشیده بود و با چشمهای هیز و هوسبازش از بالا تا پایین براندازم میکرد .

چقدر حس های بد و تنفر نسبت به این اوضاع و جبر داشتم ولی بعد با درک کلمه ی محرمیت آرامشی شبیه آب ریختن رو آتیش شرمم نصیبم شد.

اول بلیز رو از تنم در آوردم و خواستم لباس رو بپوشم که بعد شلوار رو از زیرش پایین بکشم که با لحن محکمش سریع گفت :

– بهار کامل … کامل در بیار بعد اونو بپوش .

با التماس و چشمهای پر اشکم بهش نگاه کردم و گفتم :
– تورو خدا بیشتر از این اذیتم نکن.

انگار اصلاً عجز و صدام رو نشنید که مصمم تر به بغلش اشاره کرد و گفت :
– در نمیاری بیا اینجا زود باش .

با مکث طولانی بهش خیره شدم ، میتونستم پشت اون پلک های بسته ش قهقهه های شیطانیش رو تصور کنم که منو مسخره ی افکار شرور و هوسران خودش کرده بود .

لبم رو عصبی زیر دندون گرفتم و به همون خیرگی بهش زل زدم ، هنوز چشمهاش بسته و ساعد دست راستش رو، رو پیشونیش گذاشته بود و دست چپش رو برای جا دادن من تو آغوشش از کنارش باز کرد.

با خیال اینکه به خواب رفته و یا با اون چشمهای بسته نمیتونه عکس العمل سریعم رو شکار کنه ، بلافاصله کمر شلوار رو پایین کشیدم و از پام درش آوردم، نگاهش کردم ببینم حالتش تغییری کرده یا نه که با دیدن چشمهای باز و لبخند شور انگیزش دیگه طاقت نیوردم و همونجا با همون برهنگی و حال عصبی
،سر جام نشستم و بلند زیر گریه زدم.

دستهام رو جلوی صورتم گرفتم و با گریه نالیدم :
– خیلی پستی … خدا لعنتت کنه کیان … چقدر دوست داری منو زجر بدی … چی از جونم میخوای !

با نفس بلندی از روی تخت پایین اومد و کنارم نشست .
سرم رو تو آغوشش گرفت و روی موهام رو بوسید.

از اینکه دستهاش دور کمر برهنه م قرار گرفته و سرم رو سینه ی لخت خودش بود، معذب بودم … خیلی هم معذب بودم ولی کیان محرمم بود حداقل با این لقب میتونستم ذره ای خودم رو آروم نگه دارم.

یقه لباس رو روی سرم گذاشت ، روم نمیشد چشمهام رو بالا بگیرم و نگاهش کنم اما حدس میزدم که خودش قصد داره لباس رو تنم کنه و همین کار رو کرد.

موهام رو دوباره بوسید و زمزمه ی لطیفش کنار گوشم دلم رو زیرو رو کرد.

– از کی خجالت میکشی دختر خوب … از من که شوهرتم ! من کاری به قرار داد و اون کاغذبازیا ندارم اما میخوام کنار خودم راحت باشی ، ما قراره با هم زندگی کنیم یه روز، یا یک ماه ،یا ده سال اصلاً هر چی، میخوام فقط زندگی کنیم همین … چیزی که از بچگی واسه من یه عقده شده … چیزی که من هیچوقت نداشتمش … بهار من دست خودم نیست به تموم مقدسات دست خودم نیست من از ته دلم میخوامت … دوست دارم … خودمم نمیدونم چرا بین این همه آدم دلم گیر تو افتاده اما حداقل بذار با این اجبار و تو این مدتی که با همیم مزه ی خوش زندگی رو کنار هم بچشیم.

نفس عمیقی کشیدم ،حرفهاش بدجوری آرومم کرد که با شنیدنشون بدنم از اون انقباض و سفتی شل شد و راحت تو حصارش موندم ، ولی این آتش بس فقط برای همون مدت کوتاه بود چون شب دوباره همون روال شد، با سرتقی و لجبازیهای من مثل قضیه لباس پوشیدن باز هم عاقبتم آغوش خودش و لمس برهنگیه بالا تنه ش شد و بعد از کلی کشمکش و بهم ریختگیه اعصاب آخر سر ،با قرار گرفتن سرم روی سینه ش و صدای کوبش و تپش های تند قلبش که شبیه آهنگ لالایی برای خواب شیرینم بود با خیالی آسوده و مطمئن تو آغوش این مرد خوش قلب به خواب رفتم و تمام حس های زننده رو برای چند ساعت حداقل از خودم دور کردم.

این شیوه ی زندگی نه تنها اون روز و اون شب بلکه تا ده روز دیگه هم ادامه داشت ؛ من درست ده روزی میشد که تو خونه ی کیان بودم و حالا خودم به گونه ای با این روند زندگی و بودن کنارش خو گرفته بودم .

با تموم اون لجبازیها هنوز هم سر لباس پوشیدن و یا سر خوابیدن و خیلی چیزهای دیگه با هم بحث و کشمکش داشتیم اما طبق معمول برگ برنده دست این شازده ی زورگو بود و آخر همونی میشد که اون میخواست .

در کنار درس خوندنم، وظایف زنانگیم رو هم به نحو احسنت انجام میدادم ، تمیز کاریه خونه، غذا درست کردن برای این مرد شکمو ،شستن لباسها و یا اتو زدنشون و همینطور آبیاری باغچه ی بزرگش که برام لذت بخش ترین کار بود.

برای ناهار غذای مورد علاقه ی کیان رو درست کردم، چلو و خورشت بادمجون، زیر گاز رو کم کردم و تو حیاط رفتم تا مثل عادت هر روز باغچه ی حیاط رو آبیاری کنم.

تو حیاط بودم که صدای توقف ماشینش اومد ، هر روز با یه بهونه یک ساعت از شرکت جیم میزد و به خونه میومد ولی من اون ترس و دلهره ی چشمهاش رو همیشه حس میکردم که این اومدنهاش به خونه، برای آسوده خاطر بودن خودشه تا مطمئن بشه من هنوز سر قول و قرارم هستم …
تا در رو باز کرد و منو دید ، با عجله و چشمهای درشت شده بطرفم پا تند کرد و عصبی گفت :

– کی گفت با این سرو وضع بیای تو حیاط ؟

شیلینگ رو از دستم گرفت و شیر آب رو بست و با حرص تو سر خودش کوبید و گفت :

– نایست اینجا … نایست بدو برو داخل بهار تا سر خودمو نکوبوندم تو این دیوارا.

از تعجب نسبت به رفتارهاش با تکون دادن دست و لب و لوچه‌ م واکنش نشون دادم و گفتم :

– وا … چرا همچین میکنی … اومدم باغچه رو آب بدم‌ … مگه سر و وضعم چشه ؟

عصبی باز تو سر خودش کوبید و جلو اومد دستم رو گرفت ، کشون کشون به دنبال خودش کشید و با حرص زیر لب غر زد :

– میگه چِمه ؟ با این لباسا اومدی تو حیاط کوری نمیبینی ساختمونای اطراف به حیاط دید دارن راحت میتونن اینجوری ببیننت !

دستم رو کشیدم که با غضب و عصبی بطرفم برگشت ، با دیدن چشمهای سرخ و رگ برجسته ی گردنش که بخاطر غیرتش اینجوری تحریک شده بود، صدام هم در نیومد البته اون انقدر سریع عکس العمل نشون داد که اجازه ی حرف زدن به من نده، انگشتش رو جلوی صورتم گرفت و با اخم و خشونت گفت :

– صد دفعه نگفتم میخوای بیای تو حیاط لباس درست بپوش ؟ واسه چی هر دفعه این شکلی میای تو حیاط میخوای جلب توجه کنی واسه دیگرون؟ خون تو جیگر شوهرت میکنی اما غریبه ها بشینن عرض اندامت کنن !!

تا لبهام رو از هم باز کردم که با عصبانیت بهش تشر بزنم سرش رو تکون داد و با خشم بیشتری گفت :

– صدات در بیاد من میدونم و تو …

نطقم رو کامل بست و حتی فرصت کوچکترین اعتراضی بهم نداد، در هال رو باز کرد و به داخل هلم داد ولی همچنان از حرص و تعصب زیر لب غر میزد .
خنده م میگرفت از اینکه تا این حد خشمش رو برانگیخته کردم اما باز از رو نرفتم و دوباره برای حرص دادنش بیخیال شونه ای بالادادم و با تکون دادن دستهام به اطراف با نیش باز لب زدم :

– من یه دختر ۱۴ سالم که از نظر همه یه بچه بحساب میاد فکر نکنم با اون دخترای رنگاوارنگی که از تو خونت دید زدن کسی چشمش منو گرفته باشه.

طوری با شتاب گردنش رو بطرفم پیچید و با چشمهای غرق خونش تیز و نافذ بهم نگاه کرد که خودمم از حرفی که زدم پشیمون شدم ، ظاهراً حرفم درست نبود و داشتم با این بی ملاحظگی بدتر عصبانیش میکردم.

رفتم از تو آشپزخونه یه لیوان شربت پرتقال خنک براش آوردم این بهترین شیوه برای آروم کردن اعصاب مرد خشن روبه روم بود ؛ رو مبل نشسته و با ویکی بازی میکرد.

سگ خوشکلی که من از بودنش تو خونه راضی نبودم ولی چاره ای نداشتم و باید حضور این موجود کوچیک و دوست داشتنی رو تو جمع دو نفره مون قبول میکردم.

اصلاً مگه قرار بود من تا آخر عمرم اینجا بمونم که برای بودن یا نبودن این سگ بامزه توی ذهنم تصمیم گیری میکردم ! انگار با این موندن چند روزه و عادت روزمره هوس موندگاریه عجیبی به سرم زده و فراموش کردم من دختری نیستم که موقعیت یه زندگیه اینچینی رو داشته باشم .

هر روز و هرشب باید بارها این کلمات رو تو ذهن خودم مرور کنم تا برای همیشه یادم بمونه این زندگیه کوتاه مدت ،فقط و فقط موقتیه و قرار نیست نقش هیچکدوم از ما تو زندگی طرفین از این پر رنگ تر باشه .

لیوان شربت رو مقابلش گرفتم، نگاهش اول به سمت پاهای لختم گره خورد که با یه شرتک کوتاه آزادانه تو معرض دیدش قرار گرفته بودن و آروم آروم با لذت عمیقی مردک چشمهای خمارش رو به بالا سوق داد، نیم تنه ی تنگ و کوتاهم قسمتی از شکم صاف و سفیدم رو به نمایش این چشمهای حریص گذاشته بود.

صدای قورت دادن آب دهنش و حرکت سیبک گلوش رو دیدم تقصیر خودشه اون مجبورم کرده بود که با این پوشش و لباسها هر روز زیر نگاه طمع کار و حریصش باشم و حالا ظرفیت همین نمایش کوچیک رو هم نداشت .

لیوان شربت رو یه سر بالا داد ولی نگاه پر عجز و تمناش خیره ی پاها و بالا تنه م بود.

سینی به دست جلوش ایستاده بودم که لیوان خالی رو به ضرب تو سینی گذاشت و با نفس بلندی گفت :

– تو با این لباسا میری تو حیاط که منو دق بدی آره ؟ نمیفهمی ناموس یعنی چی ؟ نمیفهمی نقش تو با اونایی که قبل خودت بودن فرق داره ؟ تو غیرت منی ، تو شرعمی ،کوچکترین اشتباهی بکنی یا کسی اینجوری ببینتت به شرف من لطمه زدی ،چرا همش دلت میخواد اعصاب منو انگولک کنی تا حنجره م از ته باز بشه ؟

عشوه گری تو ذات هر زن و دختری بود که باید به موقعش از هنرش استفاده میکرد ، میتونستم لااقل با کمی عشوه این خشونت و خشم رو از کیان دور کنم.

برای حرص دادن بیشترش پاهای کشیده و ظریفم رو با سندلهای سفید رنگی که پام بود به حرکت در آوردم و با طنازی و عشوه قدمهام رو آروم بطرف آشپزخونه برداشتم اما صداش و حرفی که زد رعشه به تنم انداخت و هزار بخودم برای این عشوه گری لعنت فرستادم چون خمار و هوس آلود آروم لب زد :

– میخوام دوش بگیرم اما قبلش یه ماساژ توپ ازت میخوام … لوسیون و روغنارو از تو اتاقمون بردار بیار .

برگشتم نگاهش کردم ، دیدم دست به سمت دکمه های پیرهنش برده و خیلی جدی ابروهاش رو بالا داد، سرش رو کج کرد و با لبخند گفت :

– جون خودت خیلی خستم، این تنِ خسته دستاتو میبوسه واسه یه ماساژ توپ عزیزم.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و به چشمهای شیطونش زل زدم ، اون خیلی راحت پیرهنش رو در آورد و روی دسته ی مبل انداخت .

دیدن این قسمت از بدنش برام عادت شده بود چون هر شب سرم روی این سینه و عضله های سفت و محکمش قرار میگرفت و خودم به این بازوها و این آغوش به طریقی خو گرفته بودم.

با التماس به چشمهای پر حرصم نگاه کرد و صورتش رو شبیه بچه ها مظلوم نما و با التماس گفت :

– به جون خودت خستم بهار … مگه قراره چی ازت کم میشه چند دقیقه شوهرتو ماساژ بدی !

بعد که انگار تازه یادش اومده باشه که من تا دقایقی پیش با این سر و وضع تو حیاط بودم چهره ش رو تخس و عبوس کرد و با تلخی گفت :

– خوب با این لباسا مانور میدادی تو حیاط اما یه ماساژ دادن من ترش کردن داره …؟ تا من تخت و آماده میکنم تو هم روغن و لوسیونو بیار زود بیا .

دست به کمر شدم و سر تا پاهاش رو یه دور کامل دید زدم که لبخندش از دیدن حرصم لحظه به لحظه پررنگ تر شد و آخر سر پق زیر خنده زد.

– همون مظلوم میشدی شاید بیشتر بهت رحم میکردم این پرو بازیات آخرش کار دستت میده … من که ماساژ بلد نیستم اگه بلد بودمم برات انجام نمیدادم.

بطرفم اومد و با خنده دستم رو گرفت و لپم رو ولع زده کشید :

– دوباره مظلوم بشم حله ؟ کیان قربون اون اخم و تَخمات بره، به هوای ماساژ از شرکت پاشدم اومدم که هم ناهارمو با خانمم بخورم هم خانمم یه حال توپ به شوهرش بده .
با مشت ظریفم روی سینه ش زدم که خمار خندید و بیشتر بهم نزدیک شد .

صورتش عرق کرده و لبهاش تشنه ی بوسیدن پر حرارتی بودن که در عوض من از این حس همیشه فرار میکردم، چون نمیخواستم کار این بوسه ها عاقبت منو جلوی این مرد دوره دیده رسوا کنه.

دستش رو گودیه کمرم افتاد ،با حس گرمای دستش روی پوست یخ زده و سردم، صدای کوبش قلب و حرکت قفسه ی سینه م اوج گرفت.

سرش رو نزدیکتر آورد و دست چپش روی قسمت بیرون زده ی شکمم گذاشت.

دستم رو رو سینه ش گذاشتم :
– خیلی خب برو کنار تا برم روغنارو بیارم.

بیخیالم نشد انگار اصلاً نشنید چی گفتم که طلبکارانه نزدیکتر شد و هر دو دستش رو رو لختیه پوست کمر و شکمم به حرکت در آورد.

خودم رو به عقب کشیدم اما اون محکمتر حصار رو تنگ کرد.

– کیان داری قلقلکم میدی بدم میاد … برو کنار گفتم.

دلش بازیگوش شده بود که باز هم بی توجه به لحن شاکی و پراسترسم تنش رو مماس با تنم کرد و سرش رو جلو آورد، با یه تُن خاص که هر کدوم از حرفهاش پر از نیاز و تمنا بود آهسته کنار گوشم نجوا کرد و ترس شدیدی به دلم انداخت :

– نظرت چیه همین الان با هم یه رابطه ی پر هیجان و لذت بخش داشته باشیم ؟

تنم محسوس وار لرزید و اون رعشه و لرزش تنم رو تو حصار تنگش حس کرد، نفسهای داغش لاله ی گوشم رو داشتن آتیش میزدن و اون با حس بیشتری لب به گوشم چسبوند و ادامه داد :

– نترس من کارمو خوب بلدم، یه جوری بهت لذت میدم که هیچوقت از تجربه کردنش پشیمون نشی !
حرکات دستهاش پیشرفت کردن و کم کم زیر نیم تنه ی تنگم نفوذ کرد ، شکمم که کامل اسیر کف دست داغ و پر حرارتش شد خودم رو جمع کردم .

با نفسهای تند شده و تپشهای سریع قلبم با سختی لب زدم :

– قلقلکم میشه کیان ؛مگه تو ماساژ نمیخواستی ؟

حالم یه جوری بود اصلاً از این حصار فشرده که راه نفسم رو بند میورد راضی نبودم ، بخاطر فاصله ی قدیمون صورتم روی سینه و گردنش پنهون شده بود، و با این برخوردم حرارت پوست داغ سینه ش رو لمس میکردم .

کیان سمج نرمیه گوشم رو بین لبهاش فشرد و با نفس زدن و نجوای پرنیازش خیلی خفیف لب زد :

– هوم ؟ نظرت چیه بهارم ؟ یه حال دونفره و پر لذت فکر کنم قبل ناهار جفتمونو سر حال بیاره، چطوره شروعش کنیم !

صدای قورت دادن آب دهنم محسوس وار به گوشش رسید چون تک خنده ش رو از بین لبهاش که به گوشم چسبیده بود شنیدم.

زبون خیس و عطش وارش رو ، رو لاله ی گوشم به حرکت در آورد و قلب لعنتی و ندید بدیده ی من از این حسهای انتقالی این مرد، بیقرار شروع به کوبشهای بلندی کرد که نفسهام هم بی اختیار تندتر شد.

حس و حال عجیبم رو پس زدم و هر دودستم رو روسینه کیان گذاشتم تا به عقب هلش بدم ، نه دستهام قدرتی داشت و نه صدای ضعیف و خفه شده م که بی رمق لب زدم :

– کیان امروز زندی بهم زنگ زد نگران وضعیت مجتبی ست … گفت قرارمون تا آخرین همین ماهه … منم خیالشو راحت کردم بهش گفتم پسرعموم سر قولش هست تا آخر همین ماه مجتبی آزاد میشه.

چنگ دست راستش روی کمرم سفت شد ، یه جور شبیه خشم و عصبانیت که از پرسه زدنم تو حس و حال عمیقش مخالفت نشون داد.

بدنش رو بهم چسبوند، قفسه ی سینه م با هر نفس کشیدن به سینه ش برخورد میکرد و بسختی نفسهام دم و بازدم میشد.

فشار محکمی به کمرم آورد و خشدار لب زد :

– داری بهم یادآوری میکنی که بخاطر قرار دادت اینجایی ؟ بخاطر اون برادر پفیوزت رضایت میدی اینجوری بغلت کنم ، حست کنم ، لمست کنم یا ببوسمت ، فقط بخاطر اونه نه چیز دیگه ایه درست میگم ؟

سرم رو نامحسوس تکون دادم ، صدای آه عمیقش رو کنار گوشم شنیدم.

داشتم تو این تنگنا له میشدم که اون سخت و خشن تر عکس العمل نشون داد و گاز ریزی به لاله ی گوشم زد، یه صدا ، یه صدای خیلی ضعیف شبیه ناله بدون کنترل از دهنم خارج شد، پوست گردن و گوشم بازیچه ی این تازیانه ی نفسهای داغ و پر حرارتش بودن ، و کیان جسورترادامه داد :

– مگه بهم قول ندادیم هیچوقت وسط هیچ رابطه ای اون قرارداد لعنتی رو تو سر هم نکوبیم ؟

فشار دستهاش بقدری بود که ظاهراً قصد خرد کردن استخونهای کمر و پهلوم رو داشت.

به سختی دستم رو از بین بدنهای به هم چفت شده مون رد کردم و دست بزرگش رو از روی پهلوم گرفتم .

– داری اذیتم میکنی !

ریشخندی زد و بم شده نجوا کرد :

– من یا تو ؟ فعلاً که خدا تو رو فرستاده واسه زجر دادن من ، داره تلافیه چی رو سرم در میاره که تو انقدر زبون نفهم و چموشی ،هیچ طریقه نمیتونم رامت کنم؟

نفس حرص مانندش رو کنار گوشم بیرون داد ، ناخودآگاه از این بازیه نفسهاش گردن و شونه م با یه حس خوش خوشان به سمت هم جمع شدن و کیان با پوزخند غم واری سرش رو به عقب کشید.

دستش از روی کمرم برداشته شد ولی در عوض با کف دستش ضربه ی پر حرصی به پشتم زد که چشمهام از درد و این واکنش سریعش به اندازه دو تا توپ گرد شدن.

– بدو اون لوسیونو روغنو بیار ماساژم بده زود باش.

چند ثانیه گذشت وقتی از طرف من واکنشی ندید بطرفم پیچید ،چشمهای غمگینش دلم رو ریش کرد ، مقابلم ایستاد و با همون غم بزرگ چشمهاش نگاهم کرد، ما با هم شرط بسته بودیم که تو این زندگیه کوتاه مدت چیزی بینمون صورت نگیره حتی اگه قرار بود اتفاقی بیفته این شرط برای من هیچوقت علنی نمیشد من شرایط تشکیل خونواده رو نداشتم حتی اگه مشکلم رو نادیده بگیرم سن کیان برای من مناسنب نبود.
***

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من5 (100%) 1 vote[s] رمان استاد خاص من  پارت1 پارت2 پارت3 پارت4 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.