خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 3

رمان معجون پارت 3

رمان معجون پارت 3
Rate this post

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

– بله همینطوره، ببخشید بدموقع مزاحمتون شدم … شبتون بخیر.

با گفتن شب بخیر و تعارفات مودبانه ی زندی بالاخره تماس رو قطع کردم.
چنگی به موهای سرم زدم ،من میخواستم چیکار کنم ؟ محرمیت با کیان هوسباز یه کار عاقلانه و منطقی نبود، اما چاره ی دیگه ای نداشتم ،من باید باهاش راه میومدم تا اون هم خواسته م رو اجرا کنه اما به هیچ وجه نباید بذارم با این قبول کردن و محرمیت سر از راز دلم در بیاره.

گوشی موبایلم رو برداشتم و به سمت بالکن رفتم.

هوای گرم تابستون التهاب تنم رو بیشتر کرد ، پوست صورتم میسوخت و من همزمان داشتم شماره ی کیان رو میگرفتم.

کف دستهام عرق کرد و برای کشیدن نفس عمیقی توی این هوای غبار گرفته و دَم کشیده، چند بار پشت سر هم نفس کشیدم .

صداش توی گوشی پیچید و با شنیدنش رعشه ی بزرگی به تنم انداخت.

– جانم عسلم ؟

دستی به صورتم کشیدم و با دید تار به پشت بوم همسایه ی رو به رو خیره شدم، جرات حرف زدن نداشتم، دهنم باز و بسته میشد ولی هیچ کلامی این سکوت رو در هم نمیشکست، سکوتم که طولانی شد دوباره کیان با کشیدن نفس بلندی، شرور و شیطون تک خنده ای زد، صدای بم و مخمورش دوباره به گوشم رسید که نسبت به قبل دلم رو بیشتر لرزوند :

– اوووم بذار خودم حدس بزن واسه چی زنگ زدی خوشکلم … قبول کردی مگه نه ؟ میخوای زنم بشی ، پیشم باشی ، بغلت کنم ،مثل امشب ببوسمت ، آخ بهار … بهار ..فقط بگو چند روز دیگه !

بغض داشتم و با زور و خفه شده لب زدم :

– برام فرقی نداره.

صداش سر زنده تر شد ولی هنوز اثرات خماری روی صداش بود.

– اوخ … قربونت بره کیان چرا بغض میکنی عسلم … قول میدم کاری کنم که خودت دیگه نخوای از پیشم بری.

پوزخندی زدم و اولین قطره ی اشکم چکید :
– بگو چه روزی ؟

قبراقانه خندید و میون خنده ش گفت :
– انگار تو بیشتر من عجله داریا … نکنه دلت واسه اون بوسه ها تنگ شده … نترس تو هم که نخوای من که محرم و نامحرم حالیم نیست از سر تا پاتو … هوف ؛ چی دارم میگم چرت و پرت میگم آره ؟ جون خودت زیاد نخوردما ، فقط در حد چند پیک … فعلاً فردا میام بریم خرید ، بعد خودت روزشو تعیین کن، هر وقت آمادگیشو داشتی بیا تو بغلم عزیزم.

پوزخند تلخم همراه با اشک دیگه ای که از چشمهام چکید جون گرفت، کیان مست بود، حتماً بخاطر موفقیت امشبش ش جشن گرفته ، چون مطمئن بود که با تحکم و رفتار امشب تونسته منه زبون دراز رو رام کنه :

– مگه میخوام چیکار کنم که آمادگیشو داشته باشم … گفتم که برام فرقی نداره … فردا ،پس فردا هر روزی که خودت خواستی ، چیزی هم نمیخوام یه محرمیت ساده که دیگه انقدر دَنگ و فَنگ نداره.

با طولانی شدن مکثش قطرات اشک بیشتری از چشمهام چکیدن ،دیگه تحمل حرف زدن نداشتم ، تماس رو قطع کردم و به آسمون نگاه کردم ، توی دلم بارها و بارها و بارها با غم لب زدم : خدایا این حقم نیست من اینجوری نمیخواستم … اگه کیان بفهمه !
مثل یه آدم سادیسمی دستش رو ، روی دکمه ی آیفون گذاشته بود و خیال برداشتن نداشت.

تند و سریع از دستشوئی بیرون اومدم و گوشی آیفون رو برداشتم :

-اول صبحی سر آوردی ؟ خب کار داشتم روانی یه دقیقه نمیتونی دندون رو جیگر بذاری ؟

کوتاه خندید و گفت :
– دلم شور رفت عزیزم … جواب ندادی گفتم نکنه عسلکمو روز عقد دزدیدن.

با حرص مشت ضعیفی تو دیوار زدم و کلافه وار گفتم :

– یه وقت چشم نخوری من بدبخت بشم آخه خیلی با نمکی … یه اسپند واسه خودت دود کن.

باز هم خندید و سرخوش گفت :
– اسپند که تو شاخشه عزیزم، به سلامتیِ امشب که قراره تو خونه م باشی.

پوفی از روی حرص کشیدم و دکمه ی اف اف رو زدم ، در هال رو باز گذاشتم و با برداشتن شالم از روی دسته ی مبل به سمت آشپزخونه رفتم ،میدونستم امروز قراره با این آقای سرخوش و پرو زیادی حرص بخورم حداقل اول صبحی دو لقمه ای تو معده م باشه که جون فک زدن و حرص خوردن داشته باشم.

صدای کوبیده شدن در و صدای قدمهاش میگفت وارد خونه شده ، شالم رو روی سرم مرتب کردم و مشغول چیدن میز صبحونه شدم.

از گوشه ی چشمم دیدمش که پشت اپن ایستاد، بدون در نظر گرفتنش کار خودم رو انجام میدادم اما تیزیِ نگاه موشکافانه ش رو ، روی جز به جز تنم حس میکردم، خوراکیهای صبحونه رو از توی یخچال بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم.

کره ، مربا ، پنیر و عسل و گردو.

بدون اینکه بهش نگاه کنم آهسته گفتم :
– تو هم میخوری ؟

با پرویی جواب داد :
– چرا که نه ،مگه میشه چیزی از دستای تو باشه و من لب نزنم !

با چشم غره نگاهش کردم ،خواستم لب به نیش و کنایه باز کنم که با دیدن چهره ش و اون تیپ و ظاهرش دهنم بسته موند ، اعتراف میکنم بدون شک با این پیرهن اسپورت زرشکی که خطهای چهارگوش و مربعی شکل مشکی داشت و با اون شلوار کتون خوش پا مشکی و صورت تمیز و آراسته ش حسابی جذاب و دیدنی شده بود …

دل من لرزید ؟ ابداً قرار نیست اجازه بدم برای هیچ مردی بلرزه و یا هوس بازی و اخطار دوست داشتن به سرش بزنه ، کیان که دیگه فرای این حرفها بود !

نگاهم روبه سمت چشمهای وحشی و موذیانه ش کشیدم که لبخند پت و پهنی زد و لب زیریش رو با حالتی خاص بین دندون گرفت و گفت :
– خوشکل شدم ؟

شونه ای بالا دادم و خیلی عادی جوابش رو دادم :

– خوشکل که بودی ، قرار نیست با یه متر پارچه قیافتم عوض بشه ولی خب هر چی باشی خوشبختانه چنگی به رل من نمیزنی .

با جمله ی اولم چهره ش گشاده شد و لبخند پهنش عریض تر، اما با جمله ی آخرم چیزی برعکس از این حالت شد و وارفته بطرف میز اومد .

ریز و آهسته زیر لب گفت :
– همین یه تعریفتم جای شکرش باقیه ، واسه بقیش حالا یه خاکی تو سرم میریزم.

صندلی رو کنار کشید و نشست ، توی دوتا لیوان چایی ریختم و بطرف میز بردم.

– قبل اینکه بریم محضر میخوام یه سر برم پیش مجتبی باید حتماً ببینمش.

باز هم وارفته و با رنگ و رویی پریده نگاهم کرد و با ترس و اضطراب پرسید :

– میخوای بری واسه چی ؟ چی میخوای بهش بگی ؟ نکنه واسه کسب اجازه داری میری پشوازش ؟

نگاهش نکردم ، لقمه ای از خامه و عسل گرفتم و بی قیدانه شونه ای بالا دادم :

– نترس در مورد این تصمیم احمقانه م نمیخوام چیزی بهش بگم چون اگه بفهمه اول از هر چیزی پوست تورو میکنه که از قد و قواره و هیکلت خجالت نکشیدی که این پیشنهاد بیشرمانه رو به من دادی … فقط میخوام ببینمش.

چند ثانیه یا بهتره بگم چند دقیقه ی کوتاه سکوت بینمون حاکم شد ، لقمه ی توی دستم همراه با بغض برای فرو رفتن توی دهنم دو دو تا چهار تا میکرد و من همچنان لقمه م رو توی دستم بازی میدادم که کیان از روی صندلی بلند شد .

میز رو دور زد و صندلیه کنارم رو نزدیک آورد و جفتم نشست.

نیم نگاهی بطرفش کردم و با گزیدن لبم سعی میکردم بغض نهفته در گلوم رو خاموش کنم.

نگاه سر کش و شیطونش رو از چشمهام بطرف لبهام سوق داد.

تاب نگاه پر حرارت و داغش رو نیوردم و سرم رو پیچیدم.

لقمه رو با هر ضرب و زوری بود توی دهنم چپوندم و مشغول جوییدن شدم.

– گریه کردی ؟

کوتاه جواب دادم :
– نه.

-پس چرا انقدر چشات پف داره و قرمزه ؟

اینبار جوابی ندادم که صندلیش رو بهم نزدیکتر کرد، با لمس شونه ش که چسبیده به شونه م بود صندلیم رو کنار کشیدم که ساعد دستم رو چسبید.

بهش نگاه کردم ، به چشمهای عسلی و پر نفوذش ،چهره ش جدی بود و با طمنینه مقابل نگاهم لب زد :

– قراره امروز زنم بشی این ادا اطوارارو در نیار دیگه .

از این کلمه و این لقب متنفر بودم مخصوصاً وقتی از زبون کیان به گوشم میرسید و چیزی جز واقعیت نبود.

با عصبانیت لقمه ی گرفته شده ی توی دستم رو توی ظرف جلوم انداختم و از جا بلند شدم ، پرخاشگرانه بهش توپیدم :

– هی نگو … خودم میفهمم دارم چه غلطی میکنم نیازی به تکرار کردن تو نیست که واسه هر کار زشتت بخوای این کلمه رو بندازی جلو ،هنوز که نشدم ، هنوز که محرم نشدیم مثل زالو میچسبی بهم، بذار حداقل این دو سه ساعتی که اون آیه بدبختیم خونده نشده یه نفس راحت از دستت بکشم یه دولقمه غذا کوفت کنم بتونم یه امروز لااقل دووم بیارم.

بغضم بزرگتر شد ، نگاه از صورتش گرفتم و سرم رو به جهت دیگه ای پیچیدم اما هنوز جلوی میز ایستاده بودم.

از جا بلند شد و پشت سرم ایستاد ، بوی عطر تند و تیز مردونه ش مشامم رو به بازی گرفت، نزدیک بودنش رو با بند بند وجودم حس میکردم، چشمهام رو بستم نمیخواستم باز هم بهم نزدیک بشه، اصلاً نمیخوام این مرد هوسباز دورم پرسه بزنه اما با وقاحت و پرویی دستهاش رو دو طرف شونه هام گذاشت و با صدای بوسه ش روی سرم با عصبانیت خودم رو کنار کشیدم و دستهاش رو از دور تنم باز کردم.

با چشمهای برزخی و غرق خونم پا تند کردم به طرف در ورودی و در رو باز کردم .

با اعصابی منقلب شده و بر هم ریخته به بیرون اشاره کردم :

– بیا برو گم شو بیرون … محرمیت بی محرمیت … میخوام صد سال سیاه نه اون مجتبی از زندان بیاد بیرون نه تو به مرادت برسی.

با خنده ی آروم و خونسردی بطرفم قدم برداشت.
انگار نه انگار من با این افسار گسیخته ی روانم منتظرم تا هر چه زودتر گورش رو از صحنه ی زندگی و خونه م گم کنه.

با خنده به کاناپه ی مقابلم تکیه زد و گفت :
– کاش اون فکت یه دکمه ی آف(off) آن (on) داشت وقتی اینجوری جو زده میشدی من اون دکمه ی آفتو میزدم یکم از سکوتت لذت ببرم.
بدون تغییر تو پوزیشن لم دادنش به کاناپه دستی به صورت صاف و تمیزش کشید و گفت :

– کم حرص بزن نهایت تا چند ساعت دیگه مال خودم میشی دیگه این بچه بازیا چیه که واسه یه حرکت یا حرف سر سوزنیه من شروع به ننه من غریبم بازی در میاری !

هر چقدر من حرص میخوردم و کفری میشدم کیان آروم و خونسرد مقابلم با لبخند حرف میزد.

تاب نیوردم و بطرفش هجوم بردم ، گوشه ی آستین اتو زده و مرتبش رو گرفتم و با غریدن اون رو به سمت خودم کشیدم :

– بیا برو بیرون ببینم موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش میبست، من میگم گورتو گم کن تو صحبت از من منم و زنم زنم میکنی.

با عصبانیتی که تا بحال اینجوری ندیده بودمش دستش رو کشید که بخاطر بودن آستینش بین پنجه ی دستم من هم قدمی به دنبالش کشیده شدم.

با خشم و اخم صداش رو کمی بالا برد :

– چه مرگته ؟ چه مرگته باز یاغی شدی ، بنظرت من واسه چی اینجام ، مگه خودت امروزو مشخص نکردی مگه نگفتی امروز بیام تا خبرم بریم اون آیه رو بخونیم و محرم بشیم ؟ این همه بند و بساط و کشون کشون که آخر بیام اینجا مسخره ی تواِ الف بچه بشم ؟!

با گفتن کلمه ی الف بچه خشم و عصبانیتم از نو شد و با عصبانیت و مشت کردن دستهام داد زدم :

– خودتو مسخره ی این اف بچه نکن ، اصلا من پشیمون شدم نمیخوام این قرارداد یه ماهه رو امضا کنم ، خیالت راحت شد حالا بفرما گورتو گم کن.

سری تکون داد و همزمان پوزخندی زد ، میتونستم اوج عصبانیت تحمیل شده از طرف خودم رو تو پوزخند و نگاهش حس کنم که با همون حالت آروم و تهدید آمیز گفت :

– که پشیمون شدی ؟ میخوای بهم گوشمالی بدی ؟ جر زنی کنی بزنی زیر قول و قرارات آره ؟

تخس و سرتق سرم رو بالا پایین کردم :
– اوهوم … میخوام هر چه زودترم از اینجا بری چون تحملت برام سخته.

باز هم پوزخند زد و من نفهمیدم بعد از اون پوزخند چه جوری و کی و با چه سرعت عملی دست زیر زانوهام گذاشت و من رو از جا بلند کرد ، با این حرکتش جیغ زدم :

– بذارم زمین کیان … بذارم زمین بهت میگم.

من رو بغلش گرفت و بطرف در رفت تا در نیمه باز شده روببنده.

بی توجه به مشتهای من در رو بست و با نیشخند گفت :

.- نمیخوای مثل آدم باهات رفتار کنم نه عزیزم ؟ باید حتماً خون منو کثیف کنی، سگم کنی که بعد یه چیزایی تو اون کله ی بی مغزت بره !

مشت محکم دیگه ای به کمرش زدم و با جیغ و داد گفتم :

– بذرم زمین میگم ، ولم کن عوضی.

به سمت کاناپه رفت و پوزخند به لب چند بار گفت :
-چشم .. چشم … الان عزیزم … الان.

منو آروم روی کاناپه خوابوند و تمسخر آمیز لبخندی کنج لب نشوند، براندازانه نگاه دقیقی به تمام تنم کرد و با همون حالت چهره ی خبیثش آهسته لب زد :

– چطوره بی محرمیت شروع کنیم هوم ؟ اصلاً این چرت و پرتا چیه که ساختن ، محرمیت کیلو چنده اصل دله که داره برات از جا کنده میشه .

ترسیدم ، خیلی هم ترسیدم ، به حدی که قلبم شببه قلب گنجشکی محکم تو سینه م در حال رفت و برگشت بود.

اون روم خم شده بود و اجازه نمیداد که تن دراز کش شده م رو از روی کاناپه نیم خیز کنم و طوری حرف میزد که نفسهای مشمئزش به صورت و گردنم برخورد میکرد ،گردنم و پوستی که آزادانه و بخاطر افتادن شال از سرم تو دید این مرد بدجنس افتاده بود و با این چشمهای دریده نگاه ازشون بر نمیداشت.

دست روی سینه ش گذاشتم و با نفرتی همراه با ترس لب زدم :

– برو کنار دیوونه ، هر چی بیشتر ازت بدم میاد بیشتر خودتو بهم میچسبونی.

با نگاه به سینه م که از اون چشمهای عسلی و دریده ش مردی هوسباز ساخته بودن خمار و ضعیف گفت :

– بیا این تشکیلات مسخره رو همین امروز جمعش کنم ، همین الان با یه تصمیم سریع، میتونم تورو مال خودم کنم .

قلبم با فشار بیشتری کوبید و اون این کوبشهای تند و وحشت زده م رو حس کرد، چون نگاهش رو اول به سینه م که محکم بالا پایین میرفت کشیده شد و بعد با مکث آهسته و آروم بطرف چشمهام سوق داد.

– نظرت چیه بهار ، همین الان کارو تموم کنم ؟ یا اگه محرمیت میخوای زنگ بزنم به مش رضا بگم برامون صیغه رو بخونه هوم ؟

ترسیده و با بغض و نفرت گفتم :
– برو کنار .

سری تکون داد و نگاه گردشی و سرکشش بین لبها و سینه و گردنم چرخ خورد.

با حرصی توام از خماری و نگاه دریده ش آهسته زمزمه کرد :

– یاهمین الان مثل بچه ی آدم میری لباساتو میپوشی میای بریم محضر یا یه دستمال خونی واست یادگاری میذارم !

با تمام قدرتم سرش رو به عقب هل دادم و با نفرت بیشتری داد زدم :

– گم شو کثافت گم شو عوضی مگه نمیگم نمیخوام محرمت بشم، نمیخوام اسم گندت روم بیاد … برو کنار دارم خفه میشم … اهبدون ذره ای جابجایی نگاه عصبی و پر خشمی به چشمهام کرد و سرش رو نامحسوس بطرف پایین آورد .

دیگه داشتم از این همه ترس و اضطراب نفس کم میوردم و کیان با بیخیالی گردنم رو هدف گرفته بود ، با فرو رفتن صورتش توی گردنم جیغ بلندی زدم و به تقلای بیشتری افتادم ، اما اون وحشی تر و شرور تر، دستهام رو گرفت و همین و اون دست آزادش به طرف کمر شلوارم رفت ، دنیا روی سرم آوار شد ، ترس نبود که ، داشتم از وحشت میلرزیدم که به التماس و هق هق افتادم :

– کیان … کیان تورو خدا … کیان بس کن … جون من بس کن نامرد.

با خشم چشمهاش رو درشت کرد و هنوز دستش بند شده به کمر شلوارم بود و با خشونت داد زد :

– تو بس کن … هر روز باید از دست این بچه بازیات حرصم بدی … وقتی خودت شرطو قبول کردی گفتی میخوای طبق قرارمون پیش بریم دیگه این نازو ادا واسه چیه ؟ بهار به شرفم قسم یا تمومش میکنی یا همین الان خودم یه جور دیگه تمومش میکنم ، شوخی هم ندارم باهات فکر کنم از قیافم بفهمی که چقدر جدی ام !

سکسکه هم به بقیه ی حسهای منفورم اضافه شده بود ، میون سکسکه و هق هق کردن سرم رو به نشونه ی تائید حرفهاش تکون دادم، چون چاره ی دیگه ای نداشتم، با التماس بی جونی گفتم :

– باشه … بلند شو تا برم لباس بپوشم و بیام .

بلند نشد ، همونطور که روم بود و با همون حالتی که دستش شلوارم رو چنگ زده بود و نگاه خیره ش بطرف صورت و چشمهام بود ، آروم سرش رو پایین آورد و پیشونیم رو عمیق بوسید.

که اشکم از گوشه ی چشمهام به طرف شقیقه هام راه گرفت و از دید چشمهاش پنهون موند، لبش رو همزمان با دستش از روی شلوارم برداشت و با نجوای آرومی گفت :

– ببخشید … نمیخواستم اذیتت کنم ولی تو …

چونه م داشت میلرزید و هر آن ممکن بود اشکهای بیشتری چکیده بشن، برای اینکه جلوی اشکهای حلقه زده ی توی چشمهام رو بگیرم تدافعی و سریع گفتم :

– تو فقط از روم پاشو عذرخواهیت پیشکش .

با کشیدن نفس بلندی از روم بلند شد ، خودم رو سریع جمع کردم و همزمانی که داشتم لباسها و شالم رو مرتب میکردم، زیر لب غرغر کنان گفتم :

– بیشعور … الهی بمیری که از دستت خلاص بشم … عوضی انگار داره برده میخره یه جوری حرف از قراردادو کوفت و دردش میزنه … میگه به شرفم قسم … مگه تو شرفم داری دیوثِ عوضی .
“کیان”

بهار که توی اتاق رفت عصبی چنگی به موهام زدم و برای خاموش شدن التهاب درونم به آشپزخونه رفتم تا یه لیوان آب بخورم.

من داشتم چیکار میکردم …؟ اون هم با بهار ، بهاری که روحش هم به اندازه ی اسم و جثه ش ظرافت داشت.

لیوان دیگه ی از آب سرد و یخکی پرکردم و یه سر بالا دادم ،عرق از تیره ی کمرم چکه میکرد ، بقدری برافروخته و عصبی بودم که دلم میخواست سرم رو محکم توی دیوار بکوبم … اون لحظه که اشکش از گوشه های چشمش چکید فکر کرد من ندیدم، فکر کرد من غصه و ترسش رو نفهمیدم، اون لرزش تنش رو، بغض و وحشتش …

الان هم مطمئن بودم توی اون اتاقی که همدم روز و شبهاشِ، داره بغضش رو خالی میکنه بغضی که جلوی من تند تند پسش میزد و سعی میکرد خودش رو محکم نشون بده.

چند دقیقه طولانی گذشت اما خبری ازش نشد ،از دلشوره آروم و قرار نداشتم، دلم داشت میترکید، ترسیدم که از روی بچگی و لجبازی بلایی سر خودش بیاره.

بطرف اتاقش رفتم و ضربه ی آرومی به در اتاق کوبیدم :

– بهار … بهار جان !

صدای بغض دار و خفه ش که معلوم بود در حال گریه کردنه خیلی ضعیف به گوشم رسید:

– الان میام.

نفسم رو سنگین و با حرص بیرون دادم و به دیوار کنار اتاقش تکیه زدم، اینجا خونه ی نفسهام بود ،خونه ی کسی که با بودنش بهم زندگی میبخشید اما حالا توی خونه ی امید و آرام بخشم دارم نفس کم میارم، نگاه خیره م به سقف بود و حالم آشفته و پریشون …

کمی بعد از اتاق بیرون اومد ،روی گونه های چلوندی و بینیش سرخ شده بود، خب اینم از تاثیرات اون خشم و کار احمقانه ی خودمه که این دختر رو به این حال انداختم.

بدون اینکه نگاهم کنه زیر لب و غمگین گفت :

– دو تا ساک تو اتاقمه، سنگین بودن خودم نتونستم بیارمشون اگه میتونی زحمتشو بکش.

– ساک برای چی ؟

اینبار مستقیم نگاهم کرد ، هنوز چونه ی کوچیکش میلرزید ولی با اون خوی محکمش تلاش میکرد تا بغضش رو پنهون کنه :

– یکیش لباسامه ، یکیشم کتابای درسیمه، نمیشه که تو این یه ماه همش با این لباسا سر کنم یا بیخیال درس و مدرسم بشم !

سرم رو با موافقت تکون دادم :

– حق با تواِ کار خوبی کردی اما من به اندازه ی کافی برات لباس گرفتم دیگه نیازی نبود این همه ساک جمع کنی … فقط کتاباتو بیارم ؟

محکم و لجباز گفت :
– نه … هر دورو بیار، من فقط لباسای خودمو میپوشم.

حرفش پر از طعنه و نیش بود ،من به اون لباس دست دوم کسی رو نمیدادم، مگه اونهایی که قبل از بهار تو خونه م رفت و شد میکردن در حدِ بهار من بودن !!

این دفعه نه حرفی زدم و نه مخالفتی کردم ،وارد اتاقش شدم ،با دیدن این اتاق کوچیک و جمع و جوری که به شدت دخترونه بود راه نفسم باز شد ،با دیزاینی از رنگ پوست پیازی و قرمز تزئین شده بود که از رنگ و سلیقه ظریف چیدمانش یه حس خوب و لطیف به تمام تنم تزریق کرد، به قاب عکسهای روی دیوار خیره شدم، اکثراً عکسها تکی از بهار بود، ولی تو بعضی از عکسها مجتبی و عمو هم بودن، مادر خدابیامرزش سر زایمان بهار فوت کرد و کانون خونواده شون از چهار نفره به سه نفره تغییر پیدا کرد و بهار بیچاره ی من محروم از این مهر بزرگ مادری تو آغوش عمو و مجتبی بزرگ شد.

چقدر اون روزها برای بهار غمگین بودم و غصه ش رو میخوردم منی که خودم بی مهر مادری بزرگ شده بودم ،مادری که با بی رحمی تو سن ۲ سالگیه من دنبال عیش و نوش خودش رفت و گذشته ی این دختر معصوم با کلی فاصله و احساس شبیه سرگذشت خودم بود و حالا همون دختر کوچیک و طفلی ،تمام دارو ندار و زندگیه من شده.

****

تتها کلمه ای که بعد از ملاقاتش با مجتبی و سکوت عمیقش توی ماشین ،ازش شنیدم همون “بله”ای بود که تو محضر در جواب آیه ی صیغه مون گفت.

عاقد آشنای وکیلم بود ، آقای سعیدی خیلی راحت تونست بدون دردسر و اجازه ی مجتبی با دادن یه شیرینیه توپ این کار سخت و دردسر ساز رو برام آسون کنه.

بهار بعد از گفتن اون بله و برگشتنمون توی ماشین بقدری با صدای بلند گریه کرد که همون بیست دقیقه ی سخت رو بیرون از ماشین گذروندم چون میدونستم به این تنهایی و گریه کردن احتیاج داره و بودنم توی این دقایق بیشتر حالش رو تخریب و غصه ش رو افزون میکرد.

یه آب معدنیه کوچیک از سوپریه بغل گرفتم و در سمت خودش رو باز کردم :

– یکم آب بخور دختر مگه میخوام ببرمت تو خونم سلاخیت کنم که انقدر گریه و شیون راه انداختی ؟

سرش رو از روی داشبورد برداشت و با خشم و عصبانیت زیر دستم زد که بخاطر یهویی بودن کارش آب معدنی از دستم افتاد و تو فاضلاب کنار خیابون قُل خورد.

چشمهای قرمزش تیز به چشمهام زل زدن و با خشونت و گریه و جیغ کشید :

– دست از سرم بردار ، کوفت میخوام … درد میخوام … بذار به حال خودم بمیرم .

مشت محکمی به سینه م زد و باز جیغ کشید:

– برو بمیر لعنتی … برو بمیر من چه جوری بتونم این یه ماه رو پیش تو سادیسمی دووم بیارم … تو از خودم خجالت نکشیدی، از مجتبی خجالت نکشیدی، حداقل از روح بابا و مامانم خجالت بکش که با این قرار مسخرت منو تو کثافت خونه ی خودت نبری … چرا این شرطو وسط گذاشتی …؟ چرا مجبورم کردی …؟ چرا ازم خواستی تا خودم سیاه بختیمو امضا کنم …؟ نامرد … نامرد ازت متنفرم … تو یه حیوون پست و نامردی.

اصلاً به دورو برم نگاه نکردم ، مگه اهمیتی هم داشت که کسی داره تو این اوضاع مارو ،اشکهای بهارم رو ، ضجه زدنش رو بخاطر کنار من بودن ،تماشا میکنه ،الان تنها چیزی که برام با ارزشه، به آغوش کشیدنش و گرفتن سرش روی سینه م بود تا غصه و دردهاش رو ،روی سینه و شونه م خالی کنه .

بقدری حالش خراب بود که فهمیدم با اینکارم بیشتر حس خوشایند داره تا نفرت ، چون با دستهای ظریفش پیرهنم رو چنگ زد و تو همون حالت انقدر اشک ریخت و گریه کرد تا کمی عمق غمش ته نشین شد.
در خونه رد براش باز کردم و با احترام کنار ایستادم تا اول بهار وارد بشه.

نیشخند تحقیرآمیزی زد و با یه تنه زدن حرفه ای و صد البته ریزه میزه به پهلوم از کنارم رد شد و داخل رفت …

بخاطر حال خرابش نمیخواستم کوچکترین حرکتی از خودم نشون بدم باید اون دل کوچیک و مهربونش رو آروم نگه میداشتم و بعد کاری میکردم تا کم کم با این دل دیوونه م راه بیاد.

بهروز و مش رضا با دیدنمون منقل به دست بطرفمون اومدن.

مش رضا منقل اسپند رو بالای سر منو بهار دور داد و زمزمه کنان گفت :

– ماشاالله … ماشاالله … مبارک باشه آقا … خوش اومدی دخترم.

بهار در جواب ابراز احساس مش رضا پوزخند تلخی زد که بهروز با لبخند و مزاح گونه گفت :

– نمردیم و سرسامون گرفتن تورو هم دیدیم ،خب خداروشکر به راه راست هدایت شدی ،اگه این بهار خانوم اوکی نمیداد تو این خونه گندیده میشدی پسر ،حداقل با این بهونه یخورده اون اخم و تخماتو، اون هاپو بودنت ….آخ یادم رفت ! ویکی رو باید ببینی چیکار میکنه ؛ بهش گفتم بابا زن گرفته از شوق امشب اصلاً نخوابیده تا شب حج…

سرفه ای کردم تا صدای این خروس بی محل که بیشتر شبیه یه کلاغ قارقار بود قطع بشه.

بهار با همون پوزخند تلخ و چشم غره ی عمیقش از بینمون رد شد و داخل خونه رفت.

با رفتن بهار و دور شدنش از جمعمون با تشر به بهروز توپیدم :

– این چه طرز حرف زدنه احمق، تو که میبینی جواب هیچکسو نمیده پوزش افتاده اون پایین ،واسه چی هی شِرو وِر میگی…؟ مش رضا قربون دستت از بس دود اسپند پاچیدی بهم یه پا اسپند شدم … بسه قربونت برم ، بسه.

مش رضا با خنده و با محبت گفت :
– باور کنین خیلی خوشحالم آقا ،نمیدونین چقدر دعا کردم تا این قضیه بخوبی حل بشه.

بهروز با خنده کمی اسپند برداشت و برای عاصی کردن من تو منقل پاچید و گفت :

– آی آی مش رضا ،پس تو هم میدونستی و رو نمیکردی ناقلا ؟ این نره خر بالاخره دوماد شد خدا کنه فقط امشب دختره رو زیر دست و پاهاش له نکنه با این تن و هیکل هرکولیش … چشم حسود کور بشه …

رو شونه ش محکم زدم که سرو تنه ش به بالا پرید و با تعحب برگشت و بهم نگاه کرد چشمهاش رو تنگ کرد و با حرص گفت :

– روز اول دومادیت بذار واست یه دعای خیر کنم بدبخت، شاید حداقل با دعای خیر من این دختر رام شد امشب یه نظر بهت نگاه انداخت.

– تو کم حرف بزن بخدا که واسم هزارتا دعای خیره ،مگه نمیبنی نه من حوصله چرت و پرت شنیدم دارم نه این پیرمرد سن و سال گذشته … اون دخترو هم که رَمی کرد رفت ،ببینم میتونی یه کاری کنی جیغ و داد راه بندازه امشب بگه منو ببر از اینجا !!

مش رضا با لحن آمرانه و مهربونی گفت :
– آقا اینجوری نگین ، ایشالا دخترم همینطور که پاش به خونت باز شده ، دل به دلت هم میده، ماشاالله دختر عاقل و فهمیده ایه یکم سرد و گرمی زندگیت تو دستش بیاد ، یه چند روزی اینجا بمونه هم وابسته میشه هم بهت عادت میکنه ، یه روزی بیاد که تمام و کمال دلش مال خودت میشه.

با حسرت و غم نفسم رو بیرون دادم ، از یه طرف حرفهاشون ذره ذره آرومم میکرد اما غم و غصه ی بهار حال خوشی برام نمیذاشت.

بهروز که متوجه حال و حسرت چشمهام شد، با دست آهسته پشت کمرم زد و با شوخی حس امید رو بهم منتقل کرد:

– نگران چیزی نباش … تو گند اخلاقی نکن باهاش، تو رفتار و اخلاقات مراقب باش، درست باهاش حرف بزن ، درست باهاش رفتار کن اونم بالاخره یه شب راضی میشه که از خیر دختر بودنش بگذره و باهات دمخور شه ،دمخور که نه کام خور بشه .

لبخندی به این دیوونگیاش زدم و رو به مش رضا گفتم :

– از صبح هیچی نخورده مش رضا ، شام یه چیزی ببر بهش بده بخوره حداقل گشنه نمونه.

مش رضا : چشم باباجون … الان واسه هردوتون شام میارم بخورین.

– نه من میل ندارم فقط واسه بهار ببر.

بهروز: خیره سرت شب اول دومادیته باید بجای یه بشقاب چهار دیس غذا بخوری انرژی داشتی باشی که بتونی امشب یه خاکی …

با صدای جیغ بهار سکوت مطلق بینمون قرار گرفت که با تعجب اول به بهروز و بعد به مش رضا نگاه کردم …وای ‌… وای … ویکی.

با دو بطرف ورودیه در هال دویدم که صدای پارس کردنای ویکی و جیغ زدنهای بهار در هم شد.

در هال رو باز کردم و بهار با دیدن من که بغض کرده و مچاله شده تن لرزونش رو به بوفه ی گوشه ی پذیرائی چسبونده بود با ترس گفت :

– کیان بیا … بیا توروخدا من ازش میترسم.

با عصبانیت از این حال و اوضاع بهار که توی این شرایط میدیدمش ،داد زدم :
– ویکی زود برو اتاقت زود.

ویکی دیگه پارس نکرد و با چشمهای مشکی و درشتش سرش رو پیچید و بهم خیره شد ، شاید بابت این لحن ملامت بار و عصبیم ناراحت شده بود که حتی با وجود اون همه عشق و علاقه ش به من حتی دُمش رو برام تکون نداد … صامت و بی حرکت بهم نگاه میکرد … با وجود علاقه ی شدیدم به ویکی الان چیز دیگه ای به جز بهار برام با ارزش نبود …بهاری که در حال حاضر و توی این خونه من پناهگاه و امنیتش بودم.

نزدیکش رفتم و دستهام رو بالا گرفتم :

– ببخشید بهار اصلاً حواسم به ویکی نبود … ویکی با غریبه ها خیلی دیر مچ میشه البته کافیه من بهش بگم که …

چونه ش لرزید و بغضش ترکید،درونم داشت تو آتیش میسوخت و قلبم تیر کشید ، دستهام رو براش باز کردم تا هر چه زودتر تو آغوشم فرو بره و با این لذت هم تنهایی و ترسش رو گوشه ی اون بوفه جا بذاره و هم حال منو از وجود پر آرامشش لبریز کنه.

اما نیومد ، نیومد و من با این درد تنهایی که قرار بود امشب از بودن و نبودنش نصیبم بشه ، انگار تنِ تبدارم توی عصر یخبندانی اسیر شده بود.

اشکی از چشمش چکید و با درد و لرزش صداش آهسته نالید :
– اتاقمو نشونم بده.

مشت دستهام گره شد ، این قرارمون نبود ، بخدا ما این قول و قرار رو نداشتیم ، ما با شرط کنارِ هم بودن اون قرارداد لعنتی رو امضا کردیم، اما بهار تو اولین شب زندگیم ،شبی که از ته دل میخوام کنارش زندگی کنم داره ساز مخالف میزنه سازی که من اصلاً نوای آهنگش رو دوست نداشتم.

صدای مش رضا بهم فهموند که هم خودش و هم بهروز اینجا حضور دارن و باید خودم رو جمع و جور کنم.

مش رضا :
– بیا بابا .. بیا دخترم ، بیا خودم اتاقتو نشونت بدم.

ساکهای بهار رو برداشت و زیر لب خطاب به من گفت :
– با اجازه آقا .

و به طرف اتاق طبقه ی بالا رفت که بهار هم با قدمهای سست و ضعیفش بی توجه به چشمهای برزخیه من پشت سرش حرکت کرد.
بهروز یه آلبالوی دیگه تو دهنش گذاشت و با چشمک شیطونی گفت :

– حالا میخوای چیکار کنی ؟ طرف رسماً گربه رو دم حجله نفله کرد، دمتو قیچی کرده که نه تنها امشب بلکه تمام شبای بعدی گِردِش نری، دوماد بی دوماد.

بیحوصله نگاهش کردم و بی رمق گفتم:
– تو کمتر زر بزنی بخدا من بیشتر آرامش دارم، انگار داری رو مغزم فوتبال بازی میکنی، خاموش باش بذار حداقل از این سکوتت یه ذره آرامش به منم بماسه.

خنده ی کوتاهی کرد و آلبالوی دیگه ای از ظرف برداشت ،طوری با ولع میخورد که دل منو هم به آب انداخت اما کو اون میل و اشتیاق به خوردنم !!

جرعه ی دیگه ای از محتوای قرمز رنگ لیوانم خوردم ،روی مبل لم داده و پاهام روی میز آویزون بود ،حتی لباسهام رو هم عوض نکرده بودم ،با این شوک و رفتار و هق هق کردنهای بهار مگه نایی برای تعویض لباس و یه دوش لذت بخش یا صرف شام خوشمزه ای برام میموند !!

– کم بخور نکبت یه وقت مست میشی کار دستت میده خوبه با قرار و سند آوردیش تو خونت لااقل حواستو بده گند نزنی به زندگیت.

نیشخندی زدم و لیوان رو جلوی صورتم بالا گرفتم ، با نگاه به لیوانی که فقط به اندازه ی دوقلوپ دیگه تهش باقی مونده بود آروم گفتم :

– فقط تو و سعیدی میدونین که با قرار داد اینجاست وگرنه مش رضا چیزی نمیدونه نمیخوامم بفهمه … بعدش هم فوقه فوقش گند بزنم آخرش مال خودم میشه مگه غیر از اینه ؟

بهروز دست از خوردن کشید و به پشتیه مبل تکیه داد، هردو دستهاش رو از دوطرف باز کرد و پوزخند به لب گفت :

– خب آره ماله تو میشه خره اما نه اونطوری که خودت میخوای ! با نفرت میشه یه جوری که تا عمر داری حتی اگه زندگیش کنارت تو خوش خوشان باشه موقعی که پای یه جروبحث وسط بیاد میگه با زور منو مال خودت کردی ، بخاطر عفتم مجبور شدم زنت بشم و از اینجور حرفا …

حق با بهروز بود ، با این سن کم بهار کافی بود من از روی بی اختیاری بهش نزدیک بشم و زیر قول و قرارم بزنم، درسته برای همیشه مال من میشد اما نه اون جوری که من دلم میخواد ، من میخوام خودش و دلش اصلاً تمام تنش ، اون چهار ستون بدنش برام بلرزه و خواستنم رو فریاد بزنه همونطور که من میخوامش !

مش رضا با سینیه غذا از پله ها پایین اومد که حرفهای منو بهروز هم قطع شد.

سرم رو بطرفش کج کردم :
– چیشد نمیخواد شام بخوره ؟

نفس عمیقی کشید و با سینی بطرف آشپزخونه رفت:

– نه آقا هرکاری کردم راضی نشد لب بزنه .

بهروز به قصد رفتن از روی مبل روبروم بلند شد و به شیشه ی نوشیدنی و خودم اشاره کرد:
– پاشو خودتو جمع و جور کن، بسه هر چی خوردی ،یه سر برو پیشش منم کم کم باید برم ،نصف شب شد مزاحم حال و حول شما هم شدم.

پوزخندی روی لبم نشست ،از کدوم حال و حول حرف میزد این بهاری که من میبینم عمراً اجازه بده یه روز از عمرم به مرادم برسم .

– کوفت اون دهنتو یکم چفت و بست کن خوشم نمیاد همش زر بزنی.

آروم خندید و گفت :
– راه نداره داداش همین یه دونه حُسن برترو دارم بیا بزن تو برجکش ،با این زبون روزی یه شاه ماهی تور میکنم..

دیوونه ای نثارش کردم که قدمهاش رو از اون سر مبل بطرفم برداشت ، دستش رو جلوی روم گرفت و گفت :

– من برم تو هم پاشو دیگه کم از این زهرماری بخور ، یه عمر دهن مارو سرویس کردی واسه این الف بچه حالا افتادی به قِر و کرشمه اومدن ،پاشو برو پیشش یه خورده باهاش حرف بزن کنارش باش تا احساس تنهایی نکنه.

دست توی دست برادرانه ش گذاشتم بهروز برام بهترین رفیق بود ،چیزی فراتر از یک برادر .

دست که تو دستش گذاشتم دستم رو بطرف خودش کشید که از حالت نشسته بلند شدم.

لیوان رو روی میز گذاشتم و آروم روی شونه ش زدم :

– اول برم یه سر به ویکی بزنم فکر کنم باهام قهر کرده ، برم یه جوری از دلش در بیارم بعد میرم پیش بهار.

با بهروز خداحافظی کردم که رفت، اول یه سر رفتم به اتاق ویکی یه جوری مظلوم بهم نگاه کرد که دلم براش ضعف رفت .

یکم‌ پیشش موندم نوازشش کردم تا حسابی از دلش در بیارم و بعد از اون، به طبقه ی بالا رفتم، همون اتاقی که ظاهراً پناهگاه بهارم بود.

در اتاق رو باز کردم‌، تاریک بود اما جسم ظریفش رو دیدم که زانوهاش رو بغل زده و به تاج تخته تکیه داشت.

با تعلل قدمی به داخل اتاق برداشتم ، من میخواستمش این دختر جونم بود ،دیدن حال و روزش اونم اینجوری کنار خودم ، غیرتم رو آتیش میزد.

با وارد شدنم به اتاق سرش رو از روی زانوهاش برداشت و بهم نگاه کرد ، حتی توی این تاریکی میتونستم اشکهاش رو ببینم اما اون چی ،میتونست حس خواستنش رو از دورن چشمهای من بخونه ؟

با یه اشتیاق بزرگ بطرفش قدم برداشتم که کمی خودش رو جابجا کرد ،نه … گذشتن از این دختر که حالا محرممه و به جونم بنده ،کار من نیست ،من قدرت مقابله با حسم رو ندارم.

صدای کشدارم دست خودم نبود وقتی به آهستگی لب زدم :

– مگه ما باهم شرط نذاشتیم که از هم دوری نکنیم و همه چیز اونجوری باشه که طبق قرارمونه !!
بخاطر خوردن مشروب قدمهام سلانه سلانه و آروم بود، نزدیک تختش رسیدم که باز هم به عقب رفت.

– به دستور کی اتاقتو جابجا کردی مگه نگفته بودم تا یکماه رو تختی که من میخوابم باید بخوابی؟

با بغض و صدای آلوده به گریه ش گفت :
– من همینجا راحترم.

با تمسخر پوزخندی زدم و روی تخت نشستم که بیشتر خودش رو مچاله کرد.

– قرار نیست تو راحت باشی ، شرط داشتیم که تو هم امضاشون کردی ،جنابعالی فقط رو یه تخت و تو یه اتاق ساکن میشی اونم اتاق منو تخت منه شیرفهم شد !

مثل همیشه با اون زبون نیشدار و سرخش آروم زمزمه کرد:

– نه نشد ،حرفات واسم اهمیتی نداره.

حالش خوش نبود و من باید مدارا میکردم، خب قاعدتاً براش سخته یه شبه و یه روزه بخاطر یه تصمیم یا شرط و شروط از خونه ی همیشگیش جدا بشه و پا تو خونه ای بذاره که من تا الان آتیش خواستنش رو تو قلبم پرورش دادم.

– پاشو انقدر آبغوره نگیر ، پاشو لباساتو عوض کن یه چیزی بخور ناسلامتی شب اول ازدواجمونه …

پرخاشگرانه و به حالت جیغ مانند گفت :

-کدوم ازدواج ؟ این ورق بازیا از نظر تو ازدواجه ؟ همش یه شرط مسخره ست که چشم رو هم بذاری این یه ماه تموم میشه میره پی کار خودش، یه جوری میگه ازدواج انگار چهل تا ساز و دهل انداخته منو آورده.

با شوخی و خنده کجخندی زدم:
– اگه مثل آدم رفتار میکردی چهل تا که سهله صد تا ساز و دهل برات میزدم ،وسایلتو جمع کن میریم اتاق من.

– تورو خدا برو بیرون من حوصله خودمم ندارم بذار بتمرگم همینجا تا بلکه خبر مرگم بره دست تو و مجتبی.

کلافه وار نوچی کردم و مستقیم به چشمهاش خیره شدم، با اون فضای نیمه تاریک اتاق انگار قعر عصبانیتم رو دید که با نگاه اشک بارش رنگی از ترس گرفت و خودش رو جمع و جور کرد .

– قرار نیست این چرت و پرت گفتنات تموم بشه ؟ باید دوباره به زور متوسل بشم ؟ مثل آدم باهات رفتار کنم حالیت نیست ؟ سه ساعته نشستی تو این اتاق آبغوره میگیری که چرا اون کاغذارو امضا کردی ؟ چیه میخوای بگی پشیمونی ؟ میخوای بگی واسه چی اصلاً اومدی تو این خونه ؟

پوزخندی با حرص و اعصاب گرفته م زدم و سعی کردم عادی و نمایشی شونه ای بالا بدم :

– واسه من فرقی نداره دختر عمو، اگه پشیمونی و میخوای همین الان بری خونتون ،خرجش پاره کردن اون کاغذاست بعدم یه آژانس گرفتنه که بفرستمت بری، ولی اینو بدون این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست از این در رفتی بیرون هر بلایی سر خودتو داداش جونت اومد به من ربطی نداره.

امیدوار بودم هر جمله ای بگه غیر از مخالفت کردنش ،اما با چیزی که گفت دلم رو به هم پیچید و آه از نهادم بلند شد.

– آره حق با تواِ، من پشیمونم اصلاً نمیخوام اینجا باشم هر بلایی میخوای سر مجتبی ببر دیگه برام مهم نیست، ممنون میشم هر چه زودتر برام یه آژانس بگیری تا گورمو گم کنم.

دیت برد و دکمه آباژور رو روشن کرد، با هق هق و فین فین کنان پاش رو از تخت پایین گذاشت که سریع مچ دست راستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش.

کمرم روی تخت افتاد و بهار رو روی خودم انداختم.

با استرس و توحش به موقعیت هر دومون نگاه کرد انگار هنوز متوجه نشده بود که روی من افتاده و دست ظریفش روی قلبمه و داره نبضهای کشنده ش رو حس میکنه.

تا متوجه شرایط پیش اومده شد سریع جبهه گرفت و با اخم گفت :
– ولم کن.

از لمس تن ظریفش که روی تن داغم رو پوشش داده بود چشمهام خمار شدن ،صورتش بالای صورتم بود و من چشمهای حریصم روی گردن و لبهاش چرخ میخورد.

– بهار دست بردار ،تو مال منی ،کوتاه بیا عزیزم تا کِی میخوای ادامه بدی ؟

دستهای بی جونش رو خواست از روی تنم برداره که محکمتر رو خودم فشردمش، با جیغ و تقلا و گریه کنان گفت:

– بوی گند دهنت داره خفم میکنه ولم کن کیان ، بذار برم‌.

دست سرکشم نوازش وار روی کمرش رو ماساژ داد و با اون دستم سرش رو به سمت پایین متمایل کردم، هیچ چیز دست خودم نبود و از ته دل دوست داشتم این موجود زبون نفهم یکم حال و روزم رو درک کنه.

صورتم رو تو گردنش فرو بردم که باز هم تقلا کرد تا کنار بره اما نذاشتم عقب نشینی کنه، این دختر زنم بود، مال من بود ،یه لمس یا یه هم آغوشیه ساده این همه تقلا و پس زدن نداشت!

بی توجه به تقلاهاش مشامم رو از بوی تنش پر کردم ، انگار زندگی رنگ خوشش رو داشت بهم نشون میداد ،یه خوشیه عمیق که جز آرامش به هیچ مسئله هوس انگیز دیگه ای فکر نمیکردم البته اگه هشدارهای تنم رو نادیده میگرفتم چون با حس داغیه تنش آرامش عمیق تری رو ازش طلب داشتم که حریصانه عطر تنش رو با ولع بو کشیدم !

با هر دم از بوی تنش حالم دگرگون میشد و خیلی چیزها از این دختر دوست داشتنی عطش داشتم که الان وقتش نبود ،چون نمیخواستم با عذاب و زورکی اون رو مال خودم کنم ،ولی یه بوسیدن شاید بین این همه احساسِ عمیق میتونست کمی آرومم کنه.

گردنش رو بوسیدم که با گریه ریزی نالید:
– کیان !

بوسه ی بعد رو زدم و پر نیاز زبونم رو دورانی روی گردنش کشیدم که باز هم صدای ناله ش از گریه و نخواستن و شاید هم از تحریک شدن به گوشم رسید …

بهار یه دختر ناب با کلی احساس دست نخورده بود معلومه که با یه لمس یا یه بوسه اونم رو نقطه ی حساس بدنش واکنش نشون میده.

دوباره به کارم ادامه دادم اینبار خشن تر و سرسخت که بهش ثابت کنم اون مال منه بوسه هام روی نبض گردنش و کش اومدن لبهام تا قفسه ی سینه ش صدای گریه ش رو شدت دار کرد که با آه بلندی از جنس احساسات غیرقابل کنترلم سرم رو از تو گردنش فاصله دادم و تو همون حالتی که بهار هنوز روی تن مذاب شده م بود ، خودم رو کامل روی تخت جا دادم.

به طرف پهلو شدم و جسم کوچیکش رو تو آغوشم کشیدم ، بازوم زیر سرش و دستم دور کمرش حلقه شده بود، این همون صحنه ایه که همیشه آرزوش رو داشتم تا فقط یک شب بهار اینجوری تو آغوشم باشه حالا کنارم بود؛ زنم بود و تو آغوش گرمم جا گرفته ؛ که دارم از این حس زیبا لحظه به لحظه سرمست میشم.

هنوز گریه میکرد،گریه هاش طاقتم رو به صفر میرسوند.

پیشونیش رو عمیق بوسیدم و آهسته و کشدار نجوا کردم:

-جان … دخترِ چموش خودم، کیان قربونت بره ،گریه نکن عزیزکم … گریه نکن خوشکلم … کِی میخوای دست از این چموش بازیات برداری و بذاری هر دومون زندگی کنیم !!

پاهاش رو بین پاهام جا کردم و تنش رو محکم تر تو بغلم فشردم، جسم کوچیک و جثه ی ریزه میزه ش بیش از حد چلوندی بود ، بین اون گریه ها تمام صورتش رو غرق بوسه کردم ، باید به بودن و آرامشم خو میگرفت ، باید کاری میکردم که این تخت هر دومون رو کنار هم پذیرا باشه .
“بهار”

با حس خفگی و سردرد شدیدی
از خواب بیدار شدم ، تنم یه جای تنگ و فشرده شده اسیر بود ، همه جای بدنم درد میکرد انگار بعد از یه کوهنوردیه پر دردسر یه استراحت چندساعته و کوتاه داشتم که هیچ جوره جوابگوی خستگیم نبود، با هوشیاری بیشتر متوجه اتاق و شرایط جدیدم شدم.

من تو اتاق کیان بودم و الان سرم رو سینه ی پهنش بود.
بوی تنش مچ شده با مشامش شده بود، چون بیش از چند ساعت این بو رو با نفس کشیدن به ریه هام انتقال دادم، یه بوی تلخ و خنک.

سعی کردم از حصار تنگش خودم رو آزاد کنم ، دستش رو از رو شکمم برداشتم و پاهام رو آروم از بین پاهاش بیرون کشیدم ، گردنم خیلی درد میکرد، البته سوزش چشمهام هم بخاطر گریه زیاد بهم هشدار میداد.

به کیان نگاه کردم حتی صورت غرق خوابش هم ردی از شادی و آروم بودن داشت، این مرد داره زندگیه منو در خورِ چیزهایی میکنه که برام تازگی و جذابیتی ندارن ، لمس تنش، بوسه هاش و همینطور تکون دادن غریزه م ، هیچکدوم برام لذت بخش نبودن در عوض از نخواستن این موقعیت هر لحظه با لمسش بدنم مور مور میشد.

آروم خوابیده بود و من مثل احمقها محو تماشای خوابیدن این پسر عموی زورگو و یه دنده م بودم ،کیان بر عکس چهره ی شیطون و هوس های جووونیش قلب مهربون و پر محبتی داشت که میتونست دل هر دختری رو برای خواسته هاش فرو بریزه ،ولی من دلیل محکمی برای نخواستن و پس زدنش دادشتم.

آه پر سوز و حسرتی کشیدم ،پلکهاش تکون خورد انگار سنگینیه نگاهم باعث بیدار شدنش شده.

سریع خودم رو تکون دادم تا قبل از اینکه مچم رو بگیره موضع حفاظتی خودم رو قالب کنم اما با باز شدن چشمهاش تمام تلاشم بیهوده شد.

با دیدن نگاهم لبخندی به روم زد و دستش رو جلو آورد تا دوباره در آغوشم بگیره:

– صبح بخیر عسلم … صبح به این زودی بیدار شدی چیکارکنی ؟

اخم ساختگی کردم و دستش رو به عقب پس زدم ،با تلخی گفتم :
– میخوام برم یه چیزی کوفت کنم گشنمه .

دستم رو گرفت و با لبخند دوباره به سمت خودش کشید:
– بیا تو بغلم یکم دیگه بخوابیم بعد با هم میریم یه میز صبحونه ی توپ و دونفره ردیف میکنیم، مش رضا رو دیشب رد کردم بره بهش گفتم این خونه خانم داره یه خانم کدبانو و کوچولو که از پسِ شکم صدتای مثل من بر میاد.

لبخندم رو ندید چون صورتم بین بازوهای قدرتمندش محصور شد.

از تعریفش خوشم اومد خب من واقعاً یه کدبانوی کوچولو بودم و برای این آدم یه لقمه ی زیادی بزرگ.

سرم رو توی سینه ش پنهون کردم و سعی کردم خیلی خشک حرف بزنم تا متوجه لبخندم نشه.

– من خوابم نمیاد تو اگه میخوای بخوابی بخواب من میخوام پاشم لباسامو عوض کنم از دیروز تو این لباسا خسته شدم …

بوسه ی گرم و پرحرارتی روی موهام نشوند که با بوسه ش فهمیدم شال سرم نیست هر چند کیان محرمم شده بود و دیگه نیازی به پوشش دادن خودم نداشتم.

با لحن خواب آلود و صد البته شیرینی زمزمه کرد:
– منم لباسامو عوض نکردم انقدر ذوق زده بودم که یادم رفت لباسمو…

– بذار بلند شدم دارم خفه میشم .

بوسه ی دیگه ای رو پیشونیم نشوند که به حالت تنفر و تصنعی جای بوسه ش رو با دست پاک کردم و چشم غره ی غلیظی برای این پرویی بهش انداختم.

خندید و با خنده و چفت شدن دندونهاش لپم رو کشید و گفت :
– آخ جیگر کی بودی تو قربون اون چشات برم.

کلافه و عاصی نگاهش کردم ، ظاهراً بدش نمیومد که با این سکوت من کمی بزم و خوشگذرونی با عروسک چموش مقابلش داشته باشه.

لبخندی پهن و دندون نمایی زد و با شوخی گفت :

– اگه یه دقیقه دیگه دیر بجنبی بجای صبحونه یه لقمت میکنم … زود باش تا سه میشمارم اینجا بودی بهت رحم نمیکنم.

تا شمارش اول رو گفت برو بابای بلندی نثارش کردم و از روی تخت پایین رفتم که صدای قهقهه زدنش دلم رو آروم و خفیف سُر داد، یه سریدن از جنس غریبه و کاملاً مشکوک، اهمیتی ندادم و لبخند کمرنگم رو جمع و جور کردم.

ساک لباسهام رو باز کردم تا یه دست لباس مناسب برای پوشیدن در بیارم که کیان آهسته گفت :

– تو کمد خودم یه عالمه لباس برات گرفتم برو از اونا یه لباس بردار بپوش.

توجهی به حرفش نکردم ، یه پیرهن آستین بلند قرمز و یه شلوار گشاد گلبهی انتخاب کردم ،در ساک رو بستم و تا بلند شدم کیان مقابلم ایستاد.

دکمه های پیرهنش رو کامل باز کرده بود و بین اون دکمه های باز سینه ی پهن و مردونه ش خودنمایی میکرد.

نگاهم رو از سینه ش دزدیدم و به چشمهاش خیره شدم ،با لبخند سری تکون داد و به لباسهای توی دستم اشاره کرد:

– نگو که میخوای اینارو تنت کنی؟

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *