خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 7

رمان شوهر غیرتی من پارت 7

رمان شوهر غیرتی من پارت 7
5 (100%) 1 vote

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

_پس چیشد این دکتر داره تو تب میسوزه
خانوم بزرگ ایستاد با دیدن من با صدای نگرانی گفت
_زود باش ببین این دکتر چیشد
_چشم خانوم بزرگ
از اتاق خارج شدم و به سمت حیاط رفتم ک مریم رو دیدم داد زدم
_مریم
مریم با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت
_جانم
_دکتر چیشد خانوم بزرگ گفت نازگل داره تو تب میسوزه
_الان دیگه کم کم میرسن
با نگرانی به در عمارت خیره شده بودم و کنار در سالن قدم میزدم نمیدونم این چه حسی بود من داشتم اما من هم نگران اون دختر بچه ی معصوم شده بودم دختری ک تو نگاه اول مظلومیتش باعث میشد دل آدم به رحم بیاد
با شنیدن صدای ماشین نگاهم و به در عمارت دوختم ک ماشین سالار و ماشین ک فک کنم مال دکتر بود دنبال هم وارد شدن جفتشون دنبال هم پیاده شدند مریم دکتر رو راهنمایی کرد داخل خواستم پشت سرش حرکت کنم که صدای ارباب سالار بلند شد
_نازیلا
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم
_بله
_دکتر چرا اومده کسی چیزیش شده؟!
_آره نازگل حالش بد شده
به وضوح رنگ از صورت سالار پرید با نگرانی گفت
_نازگلم چش شده.
_منم نمیدونم اما داره تو تب میسوزه
هر دو با هم به سمت اتاق نازگل حرکت کردیم صدای دکتر بلند شد
_اتاق و خلوت کنید مریض تبش بالاست باید تبش و پایین بیاریم
همه کنار در اتاق منتظر مونده بودیم داشتم دعا میکردم حال اون دختر بچه خوب بشه من نمیخواستم هیچوقت اذیتش کنم نمیدونستم اون انقدر عاشق ارباب سلار کاش هیچوقت بخاطر نجات خودم با زندگی اون دختر بازی نمیکردم اشک داخل چشمهام جمع شده بود نگاهم و به سالار دوختم و با بغض زمزمه کردم
_حالش خوب میشه مگه نه؟!
_اون خوب میشه باید خوب بشه
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_سالار بیا کارت دارم
با رفتن سالار همراه خانوم بزرگ من و مریم فقط ایستاده بودیم با گریه گفتم
_خیلی سالار و دوست داره مگه نه؟!
با چشمهای قرمز شده اش زل زد داخل چشمهام و گفت
_تموم زندگیش ارباب کسی رو جز اون نداره
با شنیدن این حرف حس کردم قلبم اتیش گرفت چقدر مظلوم بود‌..

#سالار

با دیدن نازگل تو اون وضعیت انگار کسی به قلبم چنگ انداخته بود قلبم داشت از جاش کنده میشد چرا این شکلی شده بود داشتم دیوونه میشدم وقتی دکتر رو دیدم وقتی شنیدم حال نازگل بد شده بود اون دختر بچه تموم زندگیم شده بود نمیدونستم کی اما خیلی وقت بود دنیای من شده بود!
_ارباب ؟!
با شنیدن صدای مریم به سمتش برگشتم و گفتم
_بله ؟!
_نازگل به هوش اومده
با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند اما پاهام قفل شده بود من نمیتونستم برم دیدنش من نمیتونستم تو آغوش بگیرمش من نمیتونستم ناز و نوازشش کنم با صدای سردی گفتم
_میتونی بری!
با رفتن مریم دستهام رو مشت کردم کاش میشد میرفتم پیشش خیلی دلتنگش بودم
* * * * * *
#نازگل
چند روز میگذشت با سفارش های خانوم بزرگ ک بهم کرده بود و رعایت کرده بودم حالم بهتر شده بود اما هنوز هم احساس ضعف میکردم به سختی از روی تشک بلند شدم و بعد از اینکه سر و وضعم رو مرتب کردم به سمت بیرون حرکت کردم
_نازگل ؟!
با شنیدن صدای همسر جدید ارباب به سمتش برگشتم هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم وقتی میدیدم ارباب انقدر عاشقانه دوستش داره منم ناخوداگاه به این دختر دل میبستم هر چیزی ک ارباب دوست داشت منم دوست داشتم
لبخندی زدم و گفتم
_جانم خانوم جان؟!
_تو باید استراحت میکردی چرا اومدی بیرون از اتاقت؟!
_حالم بهتر شده خانوم
_مطمئنی
_بله خانوم

لبخند تلخی زدم و خواستم طبق عادت معمول برم سر میز صبحانه ک صدای همسر اول ارباب بلند شد
_تو کجا؟!
متعجب گفتم
_صبحانه خانوم
پوزخندی زد و گفت
_از این به بعد تو با خدمه های صبحانه میخوری بعدم میری تو حیاط کار میکنی همراه بقیه فهمیدی؟!،
با بغض گفتم
_بله خانوم
با رفتن همسر اول ارباب بغضم و به سختی فرو بردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم خدمه های عمارت داخل آشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بودند با خجالت گفتم
_سلام
همه جوابم رو دادند ک صدای خاتون خدمتکار شخصی خانوم بزرگ بلند شد
_چرا اومدی اینجا؟!
_همسر ارباب گفتن بیام از این به بعد اینجا
ابرویی بالا انداخت و گفت
_بیا اینجا
_چشم خانوم
کنار بقیه نشستم و شروع کردم به خوردن همه مشغول حرف زدن شده بودند و داشتند همزمان صبحانه میخوردند وقتی صبحانه خوردن تموم شد همراه بقیه ظرف ها رو شستیم و آشپزخونه رو مرتب کردیم ک صدای خاتون بلند شد
_همگی برید سر کارهاتون
با صدای آرومی گفتم
_خانوم
به سمتم برگشت و گفت
_بله
_من باید چیکار کنم همسر ارباب گفتن برم تو حیاط کار کنم
_پس برو ‌کاری ک گفت انجام بده حیاط عمارت جارو بزن
_چشم
بعد از گفتن این حرف جارو و خاک انداز برداشتم و به سمت حیاط رفتم کلی مرد و پسر جوون تو عمارت بودند ک معذبم میکرد اما مجبور بودم کاری ک همسر ارباب گفته بود رو انجام بدم

داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم
_خانوم خوشگله ؟!

با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون توجه بهش به کار خودم ادامه دادم و سعی کردم بهش توجهی نکنم ک دوباره صداش بلند شد
_خانوم کوچولو
با ترس خواستم از اونجا دور بشم ک دستی دور بازوم قرار گرفت اشک داخل چشمهام جمع شد و روی گونم سرازیر شد با گریه گفتم
_دارید چیکار میکنید تو رو خدا بازوم و ول کنید!
_هیش خانوم کوچولو تو …..
_داری چه غلطی میکنی؟!

با شنیدن صدای ارباب شدت اشکام بیشتر شد چقدر بی پناه شده بودم صدای پسره ی جوون بلند شد
_سلام ارباب
صدای خشن ارباب بلند شد
_دستش و ول کن تا جفت دستات و قطع نکردم
وقتی دستام رو آزاد کرد به سمت ارباب برگشتم با دیدنم برای چند لحظه شکه به صورت اشکیم خیره شد بعد از چند دقیقه چشمهاش از عصبانیت قرمز شد

با فک منقبض شده اش بهم خیره شد و با خشم غرید
_زود باش برو داخل خونه
با صدای لرزونی گفتم
_چشم ارباب
و به سمت خونه حرکت کردم داخل سالن ک شدم صدای عصبی همسر اول ارباب بلند شد
_هی تو بیا اینجا ببینم
به سمتش حرکت کردم بیخیال روی مبل لم داده بود و با نفرت و عصبانیت بهم خیره شده بود
_مگه بهت نگفتم حیاط و جارو بزن؟!

با صدای گرفته ای گفتم
_خانوم من .‌‌…
حرفم و قطع کرد با خشم داد زد
_تو چی هان فک کردی کی هستی عین بقیه یه کلفت هستی ک فقط یه مدت زیرخواب ارباب شدی کاری نکن بدمت زیرخواب نگهبان ها بشی
با شنیدن این حرف همسر ارباب بدنم هیستریک شروع کرد به لرزیدن ک با دیدن لرزش بدنم پوزخندی زد و گفت
_بایدم بترسی!

صدای عصبی ارباب اومد
_چخبره‌ اونجا؟!

همسر ارباب به سمت ارباب برگشت و گفت
_این خانوم کوچولو فکر میکنه کسی هست برای خودش تو این عمارت بهش گفته بودم بره حیاط و تمیز کنه اما انگار خوشش نیومده و زود اومده داخل برای همین داشتم بهش گوشزد میکردم جایگاهش رو تو این عمارت و تو زندگی شما!
صدای خشن ارباب بلند شد
_تو چه گهی خوردی؟!
با شنیدن صدای عصبی و ترسناک ارباب رنگ از صورت همسر ارباب پرید و با ترس گفت
_من خوب …..

ارباب حرفش و قطع کرد و عربده زد
_کی بهت گفت همچین غلطی بکنی هان تو مگه نمیدونی نازگل همسر منه کی بهت اجازه داده تو این کار ها دخالت کنی
_سالار من !
_خفه شو دهنت و ببند
با دادی ک زد همسرش ساکت شد ک صدای خانوم بزرگ اومد
_پسرم چیشده؟!

ارباب سالار به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت
_میخواستید چی بشه خانوم بزرگ این به خودش اجازه داده تو کاری های من دخالت کنه فک کرده انقدر بی غیرتم ک همسر من و برداشته فرستاده بین اون همه مرد تو حیاط عمارت تا کار کنه خانوم بزرگ با شنیدن حرف های ارباب سالا اخماش رو تو هم کرد و گفت
_ناز بانو
همسر ارباب با ترس گفت
_خانوم بزرگ من

خانوم بزرگ حرفش و قطع کرد گفت
_همین الان وسایلت رو جمع میکنی و از این عمارت میری
به وضوح رنگ از صورت همسر ارباب پرید با ترس گفت
_کجا خانوم بزرگ؟!
_از همون جایی ک اومدی برمیگردی همونجا
همسر ارباب با التماس گفت
_خانوم بزرگ تو رو خدا بهم رحم کنید
_تو مگه به پسرم و عروسم رحم کردی ک من بخوام رحم کنم؟!

_خانوم بزرگ تو رو خدا دیگه تکرار نمیشه
خانوم بزرگ رو کرد به سمت ارباب سالار و گفت
_تصمیم با تو پسرم
ارباب سالار نگاهی به ناز بانو ک داشت گریه میکرد انداخت و گفت
_کافیه یکبار دیگه ببینم همچین اشتباهی رو اونوقت ک من میدونم و تو کاری میکنم از تموم کار هات پشیمون بشی فهمیدی؟!

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.