خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت ۸

رمان شوهر غیرتی من پارت ۸

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

ناز بانو سری تکون داد ک ارباب به سمتم برگشت و گفت
_بیا داخل اتاقم
با ترس گفتم
_چشم ارباب
به سمت اتاق ارباب حرکت کردم تقه ای زدم ک صدای خشدارش بلند شد
_بیا تو
داخل اتاق شدم ک گفت
_در اتاق و ببند
در اتاق و بستم و با ترس کنار در ایستادم میترسیدم ارباب تنبیه سختی برام در نظر بگیره به سمتم برگشت با دیدن رگ پریده ام و صورت پر از ترسم ابرویی بالا انداخت و گفت
_بیا اینجا ببینم

به سمتش حرکت کردم تو دو قدمیش ایستادم ک صدای بمش بلند شد
_خیلی وقته تمکین نکردی!
با شنیدن این حرفش حس کردم تموم صورتم از خجالت گر گرفت ک دستم و گرفت و به سمت تخت برد مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم خم شد روی صورتم لبهاش و روی لبهام گذاشت شروع کرد به بوسیدن بعد از چند دقیقه منم همراهیش کردم و این شد آغاز یه رابطه ی دیگه

* * * *
#ارباب_سالار

نگاهی به نازگل انداختم ک چشمهاش رو بسته بود و مظلومانه خوابیده بود چقدر این دختر بچه رو دوست داشتم
با باز شدن چشمهاش اخمام رو تو هم کردم و چشمهام رو بستم با بالا پایین شدن تخت فهمیدم بلند شده لباس هاش رو پوشید از اتاق رفت بیرون
روی تخت نشستم باید هر چه زودتر یه فکری برای این اوضاع میکردم دوری از نازگل برام سخت بود

با شنیدن صدای نازگل ایستادم نگاهم و بهش دوختم ک داشت به نازیلا میگفت
_خانوم باید از این طرف برید
نازیلا متعجب گفت
_اما ناز بانو گفتن از اون طرف باید برم
نازگل با آرامش گفت
_نه خانوم از این طرف باید برید خانوم بزرگ همیشه عصرونه اش رو تو باغ پشتی با عروس هاشون میخورن جایی ک شما داشتید میرفتید محل ناهار خوری مرد ها بود ک اگه میرفتید ارباب عصبانی میشد بفرمائید من شما رو ببرم پیش خانوم بزرگ اینا خانوم
صدای مهربون نازیلا بلند شد
_ممنونم نازگل اگه تو نبودی تو دردسر میفتادم امروز
_وظیفه اس خانوم

با رفتن نازیلا و نازگل با لبخند به مسیر رفتنشون خیره شده بودم چقدر این دختر ساده و معصوم بود داشت به هووش کمک میکرد بدون اینکه حتی ذره ای حسادت کنه یا کینه داشته باشه برعکس نازگل همسر اولم ناز بانو یه زن حریص و بد ذات بود ک برای رسیدن به خواسته هاش هر کاری انجام میداد
باید حسابش رو میرسیدم اما به وقتش اون باعث شده بود من بچه ام رو از دست بدم و این کاراش تاوان بزرگی داره ک فعلا سکوت کردم تا وقتش برسه
* * * * *
#نازگل

_بفرمائید خانوم اونجاست
لبخندی زد و گفت
_تو نمیای؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم
_نه خانوم من اجازه ندارم بیام
ابروهاش رو درهم کشید و گفت
_یعنی چی این حرفت؟!
_رعیت ها اجازه ندارن ناز بانو بهم گفت خانوم بزرگ گفته
_باشه عزیزم نمیخواستم ناراحتت کنم میتونی بری
_چشم خانوم
قدم اول رو ک برداشتم صدای خانوم بزرگ بلند شد
_نازگل

با شنیدن صدای خانوم بزرگ به عقب برگشتم و گفتم
_بله خانوم بزرگ؟!
_کجا داری میری بیا اینجا ببینم
متعجب به سمت خانوم بزرگ اینا حرکت کردم وقتی رسیدم سرم و پایین انداختم و گفتم
_بله خانوم بزرگ؟!
_کجا داشتی میرفتی مگه نگفته بودم همتون باید بیاید
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ نگاهم و به ناز بانو دوختم ک صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_باتوام نازگل

سرم و پایین انداختم ک صدای ناز بانو بلند شد
_من بهش گفتم نیاد آخه چرا یه رعیت باید بیاد بین ما وقتی ارباب هم طردش کرده
سوزش اشک رو داخل چشمهام حس میکردم لبخند تلخی روی لبهام نشست ک صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_فکر نمیکنم این کار ها به تو مربوط باشه ک داری دخالت میکنی!
ناز بانو با صدای عصبی گفت
_اما خانوم بزرگ
_ساکت نمیخوام حرفی بشنوم
_نازگل بشین توام
با صدای آرومی گفتم
_چشم خانوم بزرگ
کنار خانوم بزرگ روی میز خالی نشستم سنگینی نگاه ناز بانو رو روی خودم احساس میکردم و از شدت ترس حتی جرئت نداشتم سرم و بلند کنم

من بشدت از این زن میترسیدم اون کسی بود ک بخاطر حسادت من و از روی پله ها هول داد تا بچه ام سقط بشه هر کاری ازش بعید بود کاش میشد ازش متنفر بشم و من هم مثل خودش بد باشم اما همیشه جوری بودم ک نمیتونستم از کسی متنفر باشم
_نازگل ؟!
سرم بلند کردم و به نازیلا همسر جدید ارباب دوختم و گفتم
_بله خانوم؟!
_نظر تو چیه با مسافرت تو هم میای؟!
سرم پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_نمیدونم خانوم باید ارباب و خانوم بزرگ اجازه بدند

ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_چرا از یه بچه نظر میگیرید آخه اون اجازه اش دست خودش نیست حتی
صدای خانوم بزرگ اومد
_نازگل مثل تو نیست فقط بلده تو هر کاری با بزرگترش مشورت کنه و اول از همه از شوهرش اجازه بگیره
لبخند محوی از طرفداری خانوم بزرگ زدم ک صدای عصبی ناز بانو بلند شد
_منظورتون از این حرف چیه خانوم بزرگ؟!

خانوم بزرگ به سمتش برگشت و گفت
_واضح حرفم و گفتم
تا ناز بانو خواست حرفی بزنه صدای نازیلا بلند شد
_خانوم بزرگ پس تصمیم مسافرت با شما و ارباب
_من با ارباب حرف میزنم خبرش و میدم
_ممنون خانوم بزرگ
خانوم بزرگ به سمت نازیلا برگشت معنی دار نگاهش کرد و گفت
_امیدوارم به زودی نوه ام رو هم تو بغلم بگیرم
نازیلا لبخند خجولی زد و گفت
_انشاالله

با شنیدن این حرف بغض کردم اما به سختی فرو بردمش با لبخند تلخی سرم و پایین انداختم شاید اگه بچه ام سقط نمیشد من بچه ی ارباب رو بدنیا میاوردم
صدای ناز بانو بلند شد
_من و نازگل ک دیگه نمیتونیم برای ارباب بچه بدنیا بیاریم امیدوارم سر نوشت تو هم عین نازگل نشه!
با شنیدن این حرف تهدید آمیز ناز بانو کنترلم رو از دست دادم با عصبانیت بلند شدم و داد زدم
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی نازیلا بچه اش رو سالم بدنیا میاره و این وسط تنها کسی ک میسوزه تویی

ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_چی داری میگی تو هان ؟!
با خشم گفتم
_داری نازیلا رو تهدید میکنی تو تو بچه ی من و کشتی از پله ها هلم دادی من هیچوقت دیگه نمیتونم مادر بشم الان هم داری نازیلا رو تهدید میکنی!
_نازگل آروم باش
با گریه رو به نازیلا گفتم
_داره تهدید میکنه این میخواد تو هم مثل من بشی

ناز بانو از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت داد زد
_چرا داری چرت و پرت میگی کی گفته من تو رو هل دادم هان؟!
تا خواستم حرفی بزنم صدای عصبی خانوم بزرگ بلند شد
_کافیه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم فهمیدید؟!
با گریه گفتم
_چشم خانوم بزرگ
ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_انقدر مظلوم نمایی نکن تو دیگه جایی تو دل هیچکس نداری چون اجاقت کوره و هیچوقت نمیتونی حامله بشی
با شنیدن حرف هاش شدت گریه ام بیشتر میشد اما هیچ کدوم از حرف هاش دردش به اندازه ای نبود ک بهم یاد آوری میکرد ارباب دیگه اصلا من و دوست نداره

_نازگل
با شنیدن صدای خانوم بزرگ سرم و بلند کردم ک ادامه داد
_برو داخل اتاقت
_چشم
خواستم اولین قدم رو برادرم ک صدای ناز بانو بلند شد
_همیشه یادت بمونه کی هستی و چی بودی الان چیشدی تو یه رعیت بدبخت بیچاره بیشتر…..
_ببند هنتو!
با شنیدن صدای ارباب ناز بانو ساکت شد ک ارباب اومد کنارم ایستاد ورو به ناز بانو گفت
_تو خیلی دیگه زبونت دراز شده فک کردی کی هستی واقعا هان؟!

_ارباب
_گشمو داخل اتاقت جلوی چشمم نباش تا کاری ک باید و نکردم
ناز بانو با نفرت نگاهم کرد و رفت از دیدن چشمهای پر از نفرتش ترسیدم
_نازگل تو هم برو داخل اتاقت
_چشم ارباب
با قدم های لرزون به سمت اتاقم حرکت کردم عجب روزی بود امروز خیلی دلم گرفته بود ناز بانو حقیقت ها رو جوری به قلبم کوبیده بود ک حس میکردم قلبم تیکه تیکه شده

و اصلا درست شدنش دیگه ممکن نیست
_نازگل
با شنیدن صدای مریم ایستادم گیج گفتم
_جانم
_خوبی چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی نگرانت شدم
_خوبم
_چرا چشمهات قرمزه گریه کردی باز کی اذیتت کرده
_نه من خوبم نگران من نباش!
_اما …
_خوبم مریم
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم به سمت اتاقم خواستم حرکت کنم ک صدای داد آشنایی اومد
_نازگل!!!!!
با شنیدن صدای پسر عموم سریع به سمت حیاط دویدم با دیدنش اشک داخل چشمهام جمع شد مهبد بود پسر عموم کسی ک از بچگی مثل برادر بود برام و همیشه هوام رو داشت حالا بعد از چند سال برگشته بود با گریه گفتم
_مهبد!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت با عجله به سمتش دویدم و تو بغلش جا گرفتم اشکام با شدت روی صورتم جاری بودند با صدای گرفته ای نالیدم
_کجا بودی مهبد؟!
_بلاخره اومدم عزیز دلم گریه نکن
_چرا تنهام گذاشتی نگفتی من بدون تو چیکار کنم
_هیش دیگه تنهات نمیزارم برای همیشه مراقبتم گریه نکن
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای داد ارباب با وحشت از مهبد جدا شدم ک صدای عصبی مهبد بلند شد
_اومدم خواهرم و ببرم
ارباب عصبی گفت
_تا جایی ک من میدونم زن من هیچ برادری نداشت
مهبد با عصبانیت فریاد زد
_نازگل زن تو نیست فهمیدی؟!

با شنیدن این حرف ارباب با عصبانیت به سمت مهبد هجوم آورد ک جیغی کشیدم مهبد من و از خودش جدا کرد و با ارباب افتادن به جون هم با گریه التماس میکردم بس کنند اما جفتشون کوتاه بیا نبودند
_بسه!
با شنیدن صدای داد خانوم بزرگ جفتشون از هم جدا شدند خانوم بزرگ با عصبانیت گفت
_اینجا چخبره مگه چاله میدون افتادید به چون هم؟!
مهبد با خشم نگاهی به ارباب انداخت و رو کرد سمت خانوم بزرگ و گفت
_اومدم خواهرم رو از اینجا ببرم
خانوم بزرگ با خونسردی گفت
_خواهرت کیه؟!
_نازگل
صدای عصبی ارباب سالار اومد
_دهنت و ببند اسم زن و به زبونت نیار
تا مهبد خواست حرفی بزنه صدای خانوم بزرگ اومد
_جفتتون بیاید داخل اتاق من!
بعد از گفتن این حرف به سمت داخل رفت مهبد و ارباب نگاهی تنفر آمیزی بهم انداختند و رفتند داخل

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.