خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 11

رمان شوهر غیرتی من پارت 11

رمان شوهر غیرتی من پارت 11
3.6 (72.5%) 8 votes

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

این دیوونه دیگه کی بود چرا داشت حرف الکی میزد من ک خودم شوهر داشتم چرا باید به شوهر اون چشم داشته باشم یه آدم چقدر میتونست پست باشه ک به همه خیلی راحت تهمت بزنه!
شب شده بود و حالا همه داخل سالن نشسته بودند تو آشپزخونه به خدمتکار ها کمک میکرد ظرف میوه رو برداشتم و به سمت سالن رفتم میوه رو ک روی میز گذاشتم خواستم به سمت آشپزخونه برم تا بقیه ی وسایل رو بیارم ک صدای مادر فربد بلند شد
_دخترم
سرم رو بلند کردم و گفتم
_بله خانوم
_کجا داری میری بیا بشین!
_خانوم من باید برم کارام رو بکنم تو آشپزخونه
با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت
_اون وظیفه ی خدمه هاست نه تو بیا بشین
صدای اون دختره نرگس بلند شد
_وا مامان اینم خدمتکاره ک
_اون خدمتکار نیست درست صحبت کن نرگس
_من ک چیزی نگفتم مامان!
_بشین دخترم
سری تکون دادم و روی مبل دو نفره ک خالی بود نشستم همه مشغول حرف زدن بودند صدای مامان فربد بلند شد
_تو همسر ارباب سالاری؟!،
سری تکون دادم ک مامان فربد ادامه داد
_ارباب سالار چند تا زن داره؟!
_سه تا!
_اون دختره ناز بانو هنوز هم هست؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم
_آره
صدای نرگس بلند شد
_وای من عاشق ناز بانوام!
مامان فربد با طعنه گفت
_هر کسی از هم ذات خودش خوشش میاد
نرگس با شنیدن این حرف جیغی کشید و گفت
_فربد نمیخوای به مادرت چیزی بگی!؟
فربد اخمی کرد و گفت
_مادرم حرفی بدی نزده تو هم بهتره وقتی کسی ازت نظری نپرسیده نظر ندی ساکت یه گوشه بچین!
نرگس با عصبانیت بلند شد و رفت با رفتنش احساس گناه کردم شاید چون فکر کردم مثل همیشه من مقصرم!
_پدر و مادرت کجان دخترم؟!
با شنیدن این حرف اشک داخل چشمهام جمع شد با صدای گرفته ای گفتم
_مامان و بابام رو نمیدونم
_یعنی چی؟!
_اونا من و به ارباب فروختند از اون به بعد دیگه ندیدمشون
صدای مامان بلند شد
_ببخشید دخترم نمیخواستم ناراحتت کنم

لبخند تلخی زدم و گفتم
_مهم نیست ناراحت نشدم
تقریبا تا نیمه های شب حرف زدند خندیدند بعدش همه به قصد خواب بلند شدند و به سمت اتاق هاشون رفتند انقدر خسته بودم ک سرم به بالشت نرسیده خوابم برد…
دلم برای ارباب خیلی تنگ شده بود چند روز گذشته بود هیچ خبری ازش نشده بود یعنی دلش برام تنگ نشده بود پس کی قرار بود برگردم من نمیتونستم اینجا دووم بیارم من نمیتونستم دوری از ارباب رو تحمل کنم خدا خودت بهم کمک کن!
_نازگل؟!
با شنیدن صدای مامان فربد به سمتش رفتم و گفتم
_بله خانوم
_بیا ببین چی برات خریدم
_ممنون خانوم لازم نبود زحمت بکشید.
_بیا ببینم به سمتش رفتم ک اشاره کرد کنارش بشینم نشستم ک سرویس طلایی به سمتم گرفت با باز کردنش چشمهام گرد شد یه ست کامل یعنی این برای من بود!
متعجب گفتم
_این برای منه!
با خوشحالی سرش رو تکون داد و گفت
_آره خوشت اومد!؟
_خیلی قشنگه اما من نمیتونم قبولش کنم
_چرا؟!
_آخه این خیلی گرونه نمیتونم
اخم هاش رو تو هم کشید و گفت
_این و من برای تو خریدم پس باید قبولش کنی حرفی هم نمیمونه
_اما….
حرفم رو قطع کرد و گفت
_اما و اگر هم نداره
با شنیدن این حرفش ساکت شدم دیگه پس حرفی برای گفتن نمیموند! نمیتونستم رو حرفش حرف بزنم مامان فربد خیلی خوب بود مهرش به دلم نشسته بود خیلی با من مهربون بود تنها کسی بود ک تو این عمارت باهاش زیاد گرم گرفته بودم و اکثر وقتا پیشش بودم
صدای عصبی نرگس اومد
_هی تو؟!
متعجب گفتم
_بله خانوم
_اون سرویس ک دستته رو دزدیدی؟!
_نه خانوم
پوزخندی زد و گفت
_معلوم میشه
به سمتم اومد سرویس رو از دستم گرفت و من و به سمت سالن برد و گفت
_این دختره دزده!
چشمهام پر از اشک شده بود صدای عصبی فربد بلند شد
_چی داری میگی؟!
نرگس پوزخندی زد و گفت
_این سرویس مامان ک براش خیلی با ارزش دست این دختره بود داشت میرفت اتاقش ک گیرش انداختم و ….
_خفه شو!

با شنیدن صدای داد مامان از پشت سرم نرگس به سمتش برگشت و گفت:
_مامان این دختر …..
_بسه نرگس نمیخوام صدات رو بشنوم
چشمهای نرگس از تعجب گرد شد مامان به سمتش برگشت و گفت:
_من این سرویس رو به نازگل دادم تو چجوری جرئت میکنی بهش تهمت دزدی بزنی دستش رو بگیری و بیاریش اینجا تو فکر کردی کی هستی؟!
نرگس با بهت گفت:
_اما شما این گردنبند رو خیلی دوست داشتید حتی به من هم ندادینش چجوری باید فک میکردم دادینش به یه دختر خدمتکار!
_اون دختر خدمتکار نیست تو هم زیاد از حد گستاخ شدی جدیدان فربد نمیخوای به زنت چیزی بگی!؟
صدای عصبی فربد بلند شد:
_نرگس برو تو اتاق!
_اما
_زود.
وقتی نرگس به اتاقش رفت مامان اومد روبروم ایستاد و گفت:
_گریه نکن عزیزم من شرمنده ات شدم فکرش رو نمیکردم همچین اتفاقی بیفته!
سری تکون دادم و گفتم:
_اشکال نداره
با ناراحتی گفت:
_گریه نکن دخترم من شرمنده ات شدم
_نه تقصیر شما نیست!
_برو دخترم استراحت کن
تشکری کردم و به سمت اتاقم رفتم این نرگس چقدر منفور و چندش بود

همراه مامان با شوخی خنده به سمت عمارت رفتیم داخل ک شدیم بوی عطر آشنایی اومد صدای مردونه اش اومد:
_سلام
با بهت سرم رو بلند کردم خودش بود ارباب سالار اومده بود با دلتنگی بهش خیره شدم چقدر دلتنگ این مرد سنگدل بودم صدای مامان فربد بلند شد:
_سلام پسرم خوش اومدی چرا بیخبر!
صدای خشدار شده اش بلند شد:
_ممنون اومدم همسرم رو ببرم
مامان نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
_این هفته رو بمون همینجا آخر هفته میرید!
_باشه خاله جون!
اولین بود ک میدیدم ارباب سالار بدون هیچ بهونه ای حرف کسی رو قبول میکرد اما واقعا خوشحال شده بودم چشمهام از خوشحالی داشت برق میزد با صدایی ک از شدت خوشحالی داشت میلرزید گفتم:
_من برم چایی بیارم
و با عجله به سمت آشپزخونه رفتم!
#ارباب_سالار

دلم برای نازگل تنگ شده بود نتونستم بیشتر از این دوریش رو تحمل کنم به سمت عمارت حرکت کردم وقتی رسیدم هیچکس نبود خدمتکار گفت نازگل با خاله تو باغ پشتی هستن منتظرشون موندم وقتی اومد دلم میخواست برم بغلش کنم ببوسمش اما به زور خودم رو تحمل کردم!
وقتی نازگل رفت به سمت مبل رفتیم و نشستیم ک صدای خاله بلند شد:
_دوستت داره!
با شنیدن حرفش حس خوبی بهم دست داد نازگل من و دوست داشت و چه حسی بهتر از این با صدای گرفته ای گفتم:
_منم دوستش دارم!
اولین بار بود ک داشتم اعتراف میکردم!
_پس دلیل زن گرفتنت چی بود!
_به زودی میفهمید
_نزار نازگلم اذیت بشه!
_نمیزارم.

همراه مامان با شوخی خنده به سمت عمارت رفتیم داخل ک شدیم بوی عطر آشنایی اومد صدای مردونه اش اومد:
_سلام
با بهت سرم رو بلند کردم خودش بود ارباب سالار اومده بود با دلتنگی بهش خیره شدم چقدر دلتنگ این مرد سنگدل بودم صدای مامان فربد بلند شد:
_سلام پسرم خوش اومدی چرا بیخبر!
صدای خشدار شده اش بلند شد:
_ممنون اومدم همسرم رو ببرم
مامان نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
_این هفته رو بمون همینجا آخر هفته میرید!
_باشه خاله جون!
اولین بود ک میدیدم ارباب سالار بدون هیچ بهونه ای حرف کسی رو قبول میکرد اما واقعا خوشحال شده بودم چشمهام از خوشحالی داشت برق میزد با صدایی ک از شدت خوشحالی داشت میلرزید گفتم:
_من برم چایی بیارم
و با عجله به سمت آشپزخونه رفتم!
#ارباب_سالار

دلم برای نازگل تنگ شده بود نتونستم بیشتر از این دوریش رو تحمل کنم به سمت عمارت حرکت کردم وقتی رسیدم هیچکس نبود خدمتکار گفت نازگل با خاله تو باغ پشتی هستن منتظرشون موندم وقتی اومد دلم میخواست برم بغلش کنم ببوسمش اما به زور خودم رو تحمل کردم!
وقتی نازگل رفت به سمت مبل رفتیم و نشستیم ک صدای خاله بلند شد:
_دوستت داره!
با شنیدن حرفش حس خوبی بهم دست داد نازگل من و دوست داشت و چه حسی بهتر از این با صدای گرفته ای گفتم:
_منم دوستش دارم!
اولین بار بود ک داشتم اعتراف میکردم!
_پس دلیل زن گرفتنت چی بود!
_به زودی میفهمید
_نزار نازگلم اذیت بشه!
_نمیزارم.

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.