خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 2

رمان معجون پارت 2

رمان معجون پارت 2
Rate this post

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

ریمو خونه رو زدم و در بازشد ، ماشین رو توی حیاط خونه پارک کردم ،خونم یه خونه ی بزرگ و ویلایی بود، از خونه های آپارتمانی متنفر بودو همینطور از خونه های کوچیکِ نقلی و فکستنی .

مش رضا رو صدا زدم تا بیاد خریدارو از توی ماشین در بیاره و سرجای اصلیشون جاسازی کنه ؛از قسمت باغ بزرگ خونه که گذرای اصلیه ورود به خونه بود گذشتم ،حیاط خونه پوشیده از سنگفرش بود که کناره های گذرگاه از درختهای بزرگ بید مجنون و گلکاری شده بود.

در هال رو باز کردم و واردخونه شدم خونه ای که بوی تنهایی و غبار آلودگیه زندگیم رو میداد ، دسته کلیدم رو با نفس بلند و گرفته ای روی جا کلیدی نصب کردم و با برگشتنم مشغول باز کردن دکمه های پیراهنم شدم ، یه دوش آب سرد میتونست حجم این فشار و گرمایش تنم رو بکاهه .

ویکی رو صدا زدم که از داخل اتاقی که براش در نظر گرفته بودم بیرون اومد و با اون پاهای کوتاه و تکون دمش بطرفم دوید .

روی زمین چمباته زدم و با لبخند نگاش میکردم که با سرعت و قدمهای کوچیکش به طرفم میاد ، توی بغلم پرید ،دست نوازش وارمو به تن کوچیک و پوشیده از پشمش کشیدم تنها همدمم این سگ خوشکل و پشمالوم بود.

ویکی رو توی بغلم نگه داشتم و بلند شدم تا اول یه تماس با وکیل مجتبی بگیرم ببینم اوضاع از چه قراره و وضعیت پرونده ش به کجا رسیده .

تلفن رو برداشتم و با گرفتن شماره ی زندی روی مبل نشستم تا تماس برقرار بشه ؛ چند بوق پی در پی خورد دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که بالاخره جواب داد.
زندی : جانم ؟

– سلام سلطانی ام ! پسر عموی مجتبی .

زندی : بله بله شناختم آقا کیان خوب هستین ؟

ویکی رو رو مبل گذاشتم و از جا بلند شدم اما دوباره از مبل پایین پرید و با اون پاهای کوتاه و پشمالوش آهسته به دنبالم اومد.

-امروز صبح رفتم ملاقات مجتبی ، باهاش حرف زدم اما وحشی ترِ این حرفاست که به پیشنهادم فکر کنه ،من واسه آزادیش یه پیشنهاد توپ بهش دادم اما احمقه ، حتی نخواست در مورد پیشنهادم فکر کنه ،باهاش حرف بزن ،قانعش کن باهام راه بیاد وگرنه مجبوره نصف عمرشو تو اون هلفدونی سر کنه.

زندی کمی مکث کرد و بعد با تشویش گفت :

– مجتبی پسر به راهیه کیان جان، با وجود همه غد بودن و سرتقیاش اگه خواستت معقول باشه کنار میاد .

عصبی شدم از اینکه داشت خودش رو به کوچه علی چپ میزد ، مطمئن شدم که بعد از رفتن من این خبر توسط مجتبی به دستش رسیده و حالا داره غیر مستقیم بهم میگه که من میدونم خواسته ت چیه و امروز تو دیدارت با مجتبی چه حرفهایی بینتون ردو بدل شده.

با لحنی که سعی داشتم به دور از خشونت و ملایم باشه جواب دادم :

– معقولانه که هست ،مطمئن باشین اینجوری نه سیخ میسوزه نه کباب … البته من خودم راهشو همه طوره بلدم ولی گفتم بد نیست شما هم باهاش حرف بزنین ،میخوام با سازش باهاش کنار بیام و گرنه …

سریع ما بین حرفم پرید و گفت : من امروز باهاش حرف زدم یه جوری سر بسته بهم رسوند که چی ازش میخواستی … راستش نمیدونم ولی مجتبی رو غیرت و شرفش خیلی زود واکنش نشون میده مخصوصاً رو خواهرش بهار …

با آوردن اسمش قلبم نیازش رو سر داد و یه شور بزرگ تو سلولهای تنم دوید با حس سر خوشی که بخاطر شنیدن اسمش بود دوباره رشته ی حرفهام رو ادامه دادم :

– منو اون همخونیم ،غیرتش در ازای چیزیه که منم روش غیرت دارم ، پیغاممو بهش برسون، بگو تنها در اینصورت کمکش میکنم ، اصلاً مگه ادعا نمیکنه یه بخشی از میراثشون دست بابام مونده و بعد به من رسیده، بیاد من همه ی اونارو بهش پس میدم هر جوری که بخواد باهاش راه میام اما اونم …

زندی : شما میخوای بهارو در عوض پول ازش بخری ؟

کفری از بحث بیجا و مسخره ش با نهایت بی احترامی غریدم :
– وقتی دارم حرف میزنم وسط حرفم نپر … هر جوری که میخوای فکر کنی فکر کن برام مهم نیست اما من از تصمیمم کوتاه نمیام و یه روزی به چیزی که میخوام میرسم حالا یا به خوبی یا با شر و زور !

تماس رو قطع کردم و حتی منتظر نموندم تا بیشتر از این افکار باطله ش روانم رو بهم بریزه ، برای امروز کافی بود ، بهار خودش به تنهایی از پس آزردنم بر میومد ، دیگه این لشکر و قشونش توان دیگه ای برام باقی نمیذاشت.

ویکی رو برداشتم و تو بغلم مشغول نوازشش شدم ،انقدر غرق فکر بهار و نوازش ویکی بودم که حضور مش رضارو متوجه نشدم اما صداش منو بخودم آورد:

مش رضا : آقا ،بهروز خان اومدن .

بهش نگاه کردم و سرم رو تکون دادم :

– باشه یه چایی بذار مش رضا سرم داره میترکه.

مش رضا :تا من چایی میذارم و بهروز خان ماشینُ پارک میکنن تو هم یه دوش بگیر بابا سرحال بشی.

نفس خسته ای کشیدم و رو مبل راحتی نشستم :
– بذاره این نره خر بیاد ببینم چه مرگشه بعد میرم ، باور کن انقدر خسته و بیحوصلم که دل و دماغ دوش گرفتنم ندارم.

مش رضا با لبخند ظریفی که رو لبش نشست خوب بهم فهموند که از حال درونم خبر داره ، سرش رو ریز به اطراف تکون داد و به طرف آشپزخونه رفت .

پشمهای ویکی رو که رو پاهام نشسته بود، چنگ زدم و با حرصی از دوست داشتن تو بغلم چلوندمش و مثل دیوونه ها زیر لب گفتم :

– امروز رفتم دیدنش باز مثل یه سگ هار … اووو ببخشید مثل تو نه عزیزم اگه مثل تو بود که من اینجوری براش ضعف نمیرفتم … نمیدونی چه بلاییه ویکی … هر وقت آوردمش اینجا باید تلافیه منو از سرش در بیاریا … طوری میپری به پرو پاهاش که خیز برداره صاف تو بغلم …

بوسیدمش و با عطش گفتم :
– کی بشه اونم مثل تو، تو بغلم بچولونم … نمیدونی این دختر چقدر خواستنیه برام.

بهروز وارد خونه شد و از همون بدو ورودش شروع به تیکه پروندن کرد :

– اوه … گنده بک رو ببین، قیافت جار میزنه سوختی داداش بدجوری هم سوزوندتت ،باز پریده به تیپ و تالت ؟ البته دمش گرم ،وقتی اینجوری میبینمتا دلم خنک میشه ،لامصب خودش تنها کسیه که از پست بر میاد ، از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه حکایت این بهارَست.

با تمسخر رو ازش گرفتم و اخمم رو پر رنگ کردم :
-کسی تا حالا بهت گفته خیلی حرف میزنی؟

نزدیکم شد و با خنده گفت :
– بابا من اصلاً حرف نمیزنم، این دخترا از خداشونه وقتی زنگ میزنن من یه حرفی واسه گفتن داشته باشم،کی حوصله داره داداش ،من حرف نمیزنم اینجوری از کَت و کولم بالا میرن، حرف بزنم که دیگه هیچ ، ولی قربون صدقه هام فقط مال توعه نسناسه.

دستش رو تودستم فشرد و با چشمک ریزی پرسیدی : باز روباه ؟

سرم رو فقط بالا پایین کردم که رو مبل کنارم جای گرفت**
وارد شرکت شدم و طبق معمول این منشیِ زر زرو در حال حرف زدن با تلفن شرکت بود.

به میزش نزدیک شدم انقدر درگیر وراجی بود که حضورم رو متوجه نشد .

– خانم محمدی انقدر تلفن رو اشغال نکن.

صدام رو که شنید شوک زده سه متر بالا پرید و گوشی رو سریع قطع کرد.

لبخند پرعشوه ای زد و پیچ و تابی به سرو گردنش داد :
– سلام آقا کیان … صبح بخیر … خوش اومدین.

ابروهام رو بالا دادم و با انگشتهای دست راستم روی میزش ریتم وار و ضعیف ضربه زدم :

– مگه صد دفعه نگفتم تلفن الکی اشغال نشه ؟

باز هم ناز و عشوه ی دیگه ای اومد و دندونهای خوش فرمش رو بین اون لبهای برجسته ش به نمایش گذاشت :

– عذر میخوام ،تکرار نمیشه.

– مگه هزار دفعه نگفتم با اسم صدام نزن، اینجا محل کارمه عزیزم من اینجا آقای سلطانی ام.

لبخندش کم کم جمع شد ،انگار بدجوری کُرک و پرش ریخت که بدون عشوه ای فقط سرش رو تکون داد و چَشمی گفت.

– صبحونه نخوردم بگو برام قهوه و کیک بیارن تو اتاقم.

اینبار هم بدون طنازی لب زد :
– بله چشم.

یک قدم به طرف اتاقم برداشتم که دوباره صدام زد :
– آقا کیا…

برگشتم و بقدری با نفوذ و اخم بهش خیره شدم که سریع خودش رو جمع و جور کرد و با شرمندگی گفت :

– ببخشید آقای سلطانی، یه خانم اومدن با شما کار دارن … الانم تو سالن نشستن.

قدم رفته م رو برگشتم ،سالن طرف چپ و روبروی میز منشی بود، باز هم ادامه داد :

– ظاهراً محصلِ ، چون یونیفرم مدرسه تنشه خیلی اصرار داشتن شمارو ببینن.

صدای کوبش قلبم و اون تپشهای تندش بهم میگفت بهار اینجاست.

قدمی بطرف راهروی سالن برداشتم، دیدمش، با همون اخمهای ظریف و جذابش که قند تو دل من آب میکرد ،روی صندلی نشسته بود و پاهاش رو عصبی تکون میداد.

خشم ظاهر و درونش رو حس کردم و میدونستم باز هم چیز خوبی در انتظارم نیست اما من چقدر خوشحال بودم که بعد از این همه مدت و این انتظار، اینجا و توی شرکتم پا گذاشته.

چه سورپرایز شیرینی و چه شروع زیبائی بود هر چند بخاطر اخلاق گند و تلخی هاش تا دقایق دیگه برام زهر میشد.

اصلاً این دختر چقدر ناز داره و من چقدر بی تابش بودم که باتموم جونم نازش رو خریدار باشم.

نفس عمیقی کشیدم ،کوبش های قلبم هنوز بی طاقت بود، خب چیز عجیبی نیست مالک اصلیش رو دیده و برای این دیدن و وصال خودش رو بی امان به در و دیواراش میکوبه.

تنم گرما و حرارت داشت کاش میتونستم برگردم و به منشی بگم به جای قهوه برام یه پارچ آب یخکی بیار تا این عطش و گرمای تنم یه جوری فرو کش کنه.

– سلام … اینجا چیکار میکنی !

صدام خیلی سرد و به دور از اون حس های خواستنیش بود و من عمداً وانمود میکردم که از دیدنش خیلی بیقرار و ذوق زده نیستم.

حرکت عصبی گونه ی پاهاش متوقف شد و بعد از کمی مکث به طرفم برگشت که با این نگاه وحشیش دلم رو هوایی کرد.

از جا بلند شد و مقابلم ایستاد ،چقدر دلم میخواست همین الان اون گونه های قرمزش رو یه گاز پر آب بزنم.

بهار: اومدم باهات حرف بزنم.

سرم رو تکون دادم :
– خوبه .. اتفاقاً منتظرت بودم میدونستم دیر یا زود خودت میای.

جا خورد، ظاهراً توقع نداشت با این حالت جواب سر تقیاش رو بدم.

با سر به اتاقم اشاره کردم :
– بیا اتاقم حرف میزنیم.

دنبالم قدم برداشت میتونستم قیافه ش رو حدس بزنم که با چه دهن کجی و تمسخری به منشی نگاه میکنه.

در رو باز کردم و بعد از ورود خودم، بهار هم داخل اتاق اومد.

با حس غرور و فخر به طرف میز کارم رفتم.

– بشین … راحت باش.

صدای بی قیدش برام خوشایند نبود.

– تو نگی هم من راحتم چون اینجا چیز ارزش داری نمیبینم که بخاطرش معذب باشم.

خوبه که پشتم به طرفش بود و نمیتونست ابروهای تعجب وارم رو ببینه که از بهت حرفهای نسنجیده و بی رحمش تا چه حد بالا پریدن.

بهار : چند روز پیش رفته بودی ملاقات مجتبی ؟

روی صندلی نشستم و با تکیه دادن صامت و خیره نگاهش کردم.

که دوباره ادامه داد :
– رفتی چی گفتی ؟ حتماً فکر میکنی اراجیفی که تحویلش دادی خیلی براش مهم و نتیجه دار بوده ؟ تو اصلاً دنبال چی هستی ، به چی میخوای برسی ؟ هوم ؟

بحث خوبی نبود، شاید هم بود و این حرفها رو در رو و مستقیم باید بین هر دومون زده میشد ،اما فعلاً میخواستم ساکت و بی حرف برای چند دقیقه رو بروم بشینه و من بفهمم که این دختر بجز اون زبون تند و تیزش چقدر ظرافتهای چشمگیری داره.

– صبحونه خوردی ؟ گفتم برام قهوه و کیک بیارن تو قهوه میخوری یا چایی یا نسکافه ؟

بهار : هیچکدوم … اومدم همه رو کوفتت کنم و برم ، وکیل مجتبی میخواست خودش بهت زنگ بزنه اما من ازش خواستم تا خودم بیام و جواب پیشنهادت رو بهت بدم.
پشت گوشم رو خاروندم و خیلی خونسرد جوابش رو دادم:

– بگو گوش میدم.

پوزخندی زد و من به این فکر کردم که چقدر پوزخند یا کج شدن لبش توی اون صورت ظریفش حس قشنگی بهم میده.

– چرا لباتو کج و کوله میکنی مگه نیومدی روزمو زهرمار کنی ، خوراکیامو کوفت کنی ، دلمو زیرو کنی خب حرف بزن ببینم چی قراره از اون فک مبارکت نصیبمون بشه !

نگاهم هنوز خیره به این دختر بچه ی تخسی بود که کمی جا خورد اما با همون نگاه تخسش میخواست یه جوری به رخ بکشه که حرفم براش بی اهمیته.

بدون مقدمه و حاشیه رفتن سریع گفت:

– دست از سرم بردار کیان … یه نگاه به من کن یه نگاه هم به خودت بنداز ببین قد و قواره ی منو تو بهم میخوره ؟ یه ترازو بگیر ببین اصلا میتونیم با هم هم وزن بشیم ؟ از نظر هیکل نمیگما از نظر شان و شعور میگم و گرنه اینکه تو اندازه یه گوریلی و مثالمون مثل فیل و فنجون میشه اینا به کنار ، ما هیچ شباهت و هیچ تفاهمی تو اخلاق و رفتار با هم نداریم ، حتی خونوادمم سوایِ خونوادت بودن ، ما نه روزی کاری به کارتون داشتیم نه هم میخوایم که شما رد پاتون تو زندگیمون باشه … موضوع مجتبی به زودی حل میشه من خودم هر کاری لازم باشه براش انجام میدم ، به کمک تو هم نیازی نداریم … البته کمک تو که محض رضای خدا یا دوستانه نیست ،میخوای با این کارت یه تیر دو نشون بزنی و همه چیز تمام و کمال به نفع خودت تموم بشه.

آرنجهام رو روی میز جک زدم که صدای تقه زدن به در اتاق اومد.

– بیا تو.

صبوری بود که با سینی تو دستش و محتوای فنجون قهوه و کیک بطرف میزم اومد.

اول به بهار نگاهی کرد و رو به من با کمی معذور بودن گفت :

– ببخشید آقای سلطانی ، خانم محمدی نگفتن که مهمون دارین وگرنه برای مهمونتونم …

نگاهم هنوز بطرف بهار بود که اونم با تمام غُد بودنش تیز نگاهم میکرد ، لبخندی به روش زدم و بدون گرفتن نگاهم به صبوری گفتم :

– نیازی نیست … مهمونم اول صبحی کله پاچه زده … انقدر خورده که ماشالله از زبونش کم نیاره.

صبوری ببخشیدی گفت و قصد بیرون رفتن از اتاق رو داشت.

– صبوری !

برگشت و گفت : بله آقا.

– به این محمدی بگو زنگ بزنه جلسه ی پرویزی رو کنسل کن بذاره برای ساعت ۱۱.

چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.

لپم رو با زبون باد کردم و چه نقشه ها که در مورد این فنچ کوچولو اونم توی یه همچین فضای بسته و متعلق به شخص خودم تو سرم میومد.

دستهاش رو تو هم گره کرد و چشمهای معصوم و درشتش رو خیره به چشمهام.

کمی از قهوه م خوردم و از روی صندلی بلند شدم.

با قدمی که بطرفش برداشتم حس ترس رو تو چشمهاش خوندم ، اما با این ترس و این شهامت ظاهریش لبخند به لبهام آورد.

خودش رو جمع و جور کرد و گوشه ی مانتوش رو، روی رون پاهاش کشید.

شیطون شدم و دلم کمی شیطنت با این دختر زیبا رو میخواست.

– نیازی به پوشوندنشون نیست دیر یا زود همه شو یه جا میبینم.

از جا بلند شد و با صدای لرزون و ترسیده ای که سعی داشت راحت حرف بزنه با تشر زدن گفت : دهن کثیفتو ببند.

مقابلش ایستادم ، بوی عطر ملایمش داشت با تمام حسهام بازی میکرد.

– چرا دست از این بچه بازیات بر نمیداری بهار ، مجتبی فوقِ فوقش یه ماه دیگه اون تو تحمل کنه آخرش بر میگرده رو پیشنهاد خودم ، اما من نمیخوام اوضاع اینجوری پیش بره ، دوست دارم این خواستم باب میل خودتم باشه.

دندون روی هم سابید و با اخم و نفرتی که تو چشمهاش موج میزد غرید :
– خیلی عوضی و دیوثی … ازت بیزارم حتی بمیری هم نمیذارم دست کثیفت بهم بخوره، تو مثل یه حیوون نجسی که بوی خون به مشامت خورده داری بو میکشی و نزدیک میشی اما بذار روشنت کنم هیچ لاشه ای وجود نداره تا کام هرزه ی تورو سیر کنه.

قدمی به طرف در برداشت که دوباره برگشت و با پوزخند و تمسخری که اخم منو شدیدتر میکرد گفت:

– تو که چیزی از این درو دافا کم نداری ،خداروشکر که نیازی به چشمک و اشاره ندارن ،تو نگی خودشون با سر میان تو بغلت نمونشو امروز دیدم از اون آقا کیان گفتناش معلومه چند بار جمالتو از نزدیک زیارت کرده.

با همون پوزخند نگاهش رو ازم گرفت و بطرف در رفت که سریع پشت سرش رفتم و دستش رو گرفتم.

دستگیره در رو که به پایین کشیده بود از میون دستش رها شد و با پیچیدنش بطرفم بین حصار منو درِ اتاق قرار گرفت.

چشمهای عصبی و جدیتم همراه با کلی حس خواستن و اشتیاق رو تمام صورتش چرخ میخورد، نفس نفس زدنهاش رو دوست داشتم ، بالا پایین رفتن سینه ش رو دوست داشتم ، اون حرارت مچ دستش که میون دستم قفل شده بود ، اون رو هم دوست داشتم اصلاً من همه چیز این دختر رو دوست داشتم و چقدر الان دلم میخواد این لبهای صورتیش که بخاطر تعجبش کمی از هم باز شدن، بین لبهام جا بشن.

نفس داغم رو تو صورتش بیرون دادم و با همون جدیت لب زدم :

– صداتو واسه کی بالا میبری ؟ واسه من ؟ نکنه یادت رفته اینجا شرکت منه و تو الان تو اتاق خصوصیه منی ، فکر کردی دستم آزاد نیست، نمیتونم هر کاری که دلم بخواد همین الان روت پیاده کنم ؟

با پوزخند سرش رو تکون داد و گفت :
– تو گوه میخوری ،همچین میزنم وسطت که از زندگی و عیش و نوشت ساقط بشی.

خندم گرفت اما نباید میخندیدم ، به زور لبهام رو نگه داشتم که از هم باز نشن، این وروجک زبون دراز کی قراره زیر دستم رام بشه !

– بهار باهام راه بیا … خودت میدونی من دارم به صلاح هممون حرف میزنم ، آخه احمق مجتبی که همش درگیر بدبختیای خودشه نهایت من دلم رحم بیاد و از اون خراب شده درش بیارم ، پس فردا که رفت پی زندگیش کی میخواد از تو مراقبت کنه یه آقا بالا سر میخوای یانه ؟

شونه ش رو بالا داد و چقدر این موقعیت برام خوب بود که تو عالم عصبانیتش حواسش به لمس کردن من نیست و من با خیال راحت میتونستم پوست مخملیه دستش رو لمس کنم.

– آقا میخوام اما شتر نمیخوام … من اگه کوربشم، فلج و علیل بشم حاضر نیستم یه روز کنار تو زندگی کنم … بروکنار میخوام برم مدرسم دیر شد …

دستم آروم آروم انگشتهای کشیده و باریکش رو لمس کرد:
– پس شتر نمیخوای ؟

– نه نمیخوام … برو کنار … اَح دستمو ول کن ،هزار تا غسل انداختی گردنم.

این خوی تندش رو عوض میکردم ،نباید دیگه میذاشتم از حدش طولانی بشه، زیادی بهش بها دادم که فکر کرده میتونه با هر نیش و کنایه ای و هر بی ادبی باهام حرف بزنه، کاری میکنم با پای خودش مثل همین امروز برای اجرای خواسته م قدم جلو بذاره.

دستش رو رها کردم و سرم رو نزدیک صورتش بردم طوری که انقدر سرش رو به عقب کشید که چسبیده به در شد.

کنار لبش و نزدیک صورتش آهسته گفتم :
– همین آدم نجسی که با یه دست زدن بهت کلی غسل انداخته گردنت ، بزودی مالک تنت میشه ، خودتو آماده کن بهار خانوم چون به همین زودیا باید با دنیای دختریت خداحافظی کنی.

بخاطر نزدیک بودنم ، یا شاید هم حس اون نفسهام و صد البته هشدار جدی که دادم آب دهنش رو با صدا قورت داد، پوزخندم جون گرفت و با همون پوزخند خیره به لبهاش آروم گفتم :

– این دبدبه کبکبه هاتو واسه من در نیار ، چون زیادی با سنت مَچ نیست ، من سن تورو میشناسم خوشکله ، کافیه یه بار بهت دست بزنم واسه راند دوم خودت التماسم میکنی .

چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و با عصبانیت و نفرت هُلم داد ، لرز تنش، اشک چشمهاش و همینطور صدای بریده بریده ش همه عصبیم میکرد ، اما من هیچی دست خودم نبود ، میخواستمش، انقدر زیاد که در ازاش بتونم تمام زندگی و دارائیم رو ببخشم.

انگشت اشاره ش رو بالا گرفت :
– تو یه عوضیه حرومزاده ای ، تو اصلاً نسبت خونی با من نداری ، تو از جنس مامان بیشرفتی ، بذار مجتبی بیرون بیاد بهش میگم حساب این حرفای مفت و بی حیاییتو برسه عوضیِ شغال.

در رو باز کرد و با همون چونه ی لرزون و حال خرابش از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش مشتم سفت شد و تمام اجزای تنم از عصبانیت منقبض شدن.

این بحث و کشمکشها بی فایده بود باید هر چه زودتر تمومش میکردم، بهار با این لجبازی و سرتق بودنش بالاخره کار دستم میده میترسم دست رو دست بذارم و همه چیز در یه چشم بهم زدن از دستم پَر بشه.

گوشی رو برداشتم و شماره ی سعیدی رو گرفتم … وکیلم بود یکی از کار کشته ترین وکیلای معروف تهران.

تماس وصل شد و به محض اتصال تماس سریع و بی مقدمه گفتم :

– سعیدی ، سلام … گوش کن ببین چی میگم، همون کاری که بهت گفتمو انجام بده …تا میتونی پرونده شو سنگین کن .
تماس رو که قطع کردم خانم محمدی با یه تق زدن به در وارد اتاق شد.

اصلا حوصله ی این منشیِ فنچ و خوش چهره ولی بشدت نفرت انگیز رو نداشتم ، انقدر اعصابم بهم ریخته بود که حضورش توی اتاق آزارم میداد ، به اندازه ی کافی بهار امروز رو برام زهرمار کرده بود.

– آقای سلطانی چیزی شده ؟

– برو بیرون.

به حرفم اهمیتی نداد انگار تنش بدجوری میخارید :

– اوممم … این دختره همش بلند بلند گریه میکرد بعد هم کلی ناسزا گفت و …

بی حوصله داد زدم : برو بیرون.

از اتاق بیرون رفت و در رو بست ، با همون اعصاب خراب و پریشون حال سرم رو ، رو میز گذاشتم ، حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو نداشتم ، غصه ی جلسات امروز و کارهای تلنبار شده ، همه گرینباگیرم شدن .

نفس سنگینی کشیدم و تو همون حالت زیر لب غر زدم :

– خدا لعنتت نکنه بهار هر وقت میای گند میزنی به حال و روز من بعد هم گورتو گم میکنی … تو که جنبه ی این حرفای منو نداری واسه چی یهو دُم در میاری و فاز این آدم بزرگا بهت دست میده … آخ … میگه با گریه رفت … خدا منو لعنت کنه … چیکارت کنم بهار … چیکارت کنم لعنتی … انقدر میخوامت که با همین حال خرابم بازم تو اوج خواستنتم.

بدون در زدن در اتاق یهوی باز شد .

با تعجب سرم رو از روی میز بالا گرفتم که بهروز طبق معمول با همون ظاهر خندون و تمسخر بارش بشکنی زد ودر رو بست .

بهروز : آی …آی … آی میبینم که بازم حلوات کرده و رفته.

بی رمق از روی صندلی بلند شدم و بطرف پنجره ی اتاقم رفتم.

– حوصله ندارم بهروز جون مادرت برو بیرون.

بهروز از روی میز کیک وقهوه م رو برداشت و دو قلوپی مشغول خوردن شد.

با دهن پر و لبخند مسخره آمیزش نگاهم کرد و گفت :

– باز گند دماغ شدی ،باز تو این بهار و دیدی وا رفتی ،بابا چه مرگته این همه هلو دورو برته ریخته گیر دادی به این دختر بچه ی تیتیش مامانی ،مدتهاست به خودت صفا ندادی یکم بفکر خودت باش ، این نیم وجبی آتیش پاره ست تا تورو لب گور نبره دست بردارت نیست، وِل کن این دختره رو بچسب به یکی دیگه ، اصلاً همین منشیه خودت، دیروز یقه منو گرفته میگه آقا کیان دیگه تحویل نمیگیره.

با حالت چندش لبم رو کج کردم و با پوز خندنفرت باری گفتم :

– برو گم شو بابا اوندفعه هم کلاه تو رو سرم رفت وگرنه عمراً راهش نمیدادم بیاد تو خونم، تازه یه جورایی هم بهار فهمید طوری با تمسخر بهم نیش زد که خودمم از کارام پشیمون شدم.

بهروز وا رفته روی مبل جلوی میزم لَم داد و با تکون دادن سرش با همون حالتی که سعی داشت حرص امروزم رو بیشتر کنه خندید وگفت :

– پس گاوت زایید داداش، همینو کم داشتی که بحول قوه الهی بهار خانوم هم ازش بو برد، بیا جون من بیخیال این دختره شو کیان ، آخه چی دیدی توش که دست بردارش نیستی توکه نه چیزی کم داری نه بدبخت بیچاره ای، خداروشکر از همه لحاظ اوکی ای، نیازی نیست خودتم چیزی بگی اراده کنی تو اتاقت کلی داف رنگی پَنگی میبینی پس دیگه چه مرگته ،بیا از زندگیت لذت ببر پسر.

با دست اشاره کردم بطرف در تا هر چه زودتر شرش رو کم کنه :

– پاشو … پاشو برو بیرون کلی کار داریم امروز با پرویزی جلسه دارم تو یکی دیگه اعصابمو بیشتر بهم نریز.

بهروز از روی مبل بلند شد وبا خنده ای که هنوز روی لباش بود لب زد :

– امشب نسیمُ بیارم برات ،کلی خاطرتو میخواد دیوونه ،داره تو پوست خودش میترکه برات ، له له میزنه ،هر روز سراغتو از من میگیره میگه به کیان زنگ میزنم یا گوشیش خاموشه یا جوابمو نمیده .

بهروز چشمکی زد و با کف دست آروم روی گونه ش زد :

– جون بهروز بیارمش ‌… یکم حال و هوات عوض میشه خره … بذار اینجوری حداقل از فکر این نیم وجبی هم بیرون بیای .

روی صندلی نشستم و پوف کلافه ای کشیدم ، شاید حق با بهروز بود … شاید من زیادی تو عشق بهار گیر افتاده بودم …. اصلاً اینی که تو قلبم داره فریاد میکشه عشقِ ؟ از کجا معلوم حسم به بهار یه هوس زودگذر و آنی نباشه ؟

شبیه یه رابطه ی معمولی از همه رابطه هام که عطشش فقط برای همون لحظه ست بعد که تموم میشه انگار نه انگار من کوچکترین حسی نسبت به این آدم تو دقایق پیش داشتم … وقتی کسی نمیتونه جای خودش رو برام پر کنه چرا الکی خودم رو آلوده به این و اون میکنم ؟

قبل از اینکه من جوابی به بهروز بدم شاد و شنگول از اتاق بیرون رفت، احمقه … حتماً فکر کرده با این سکوتم اجازه رو صادر کردم.

***

از روش بلند شدم ،نتونستم ،نتونستم حتی باهاش معاشقه کنم چه برسه به رابطه …

فکر بهار یک لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت ،حرفهای امروزمون ،اشکهاش، نفسهای تندش ،بالا رفتن قفسه ی سینه ش، لمس دستهاش و اون پوست لطیفش …

من فقط بهار رو میخواستم، این آتیشی که تو جونم شعله ور بود فقط گرمای تن بهار میتونست خاموشش کنه.

نتونستم و بلند شدم، بجز بالا تنه ی برهنه م هنوز هم لباسهام تنم بود و حتی به نسیم اجازه ندادم دستش بطرف لباسهام بیاد.
نسیم هاج و واج نگاهم کرد و با تعجب گفت :

– کیان معلوم هست چت شده ؟ چرا مثل آدمایی رفتار میکنی که انگار ناتوانی دارن ؟

تیشرتم رو از روی زمین چنگ زدم و پوشیدم :

– پاشو بپوش ، جمع و جور کن، برات سرویس میگیرم که بری من جایی کار دارم باید برم.

وارفته و با شوک بیشتری که نماد ضدحال خوردنش بود سریع گفت :

– کیان عزیزم من این وقت شب کجا برم ؟ این رفتارا یعنی چی ؟ تو حالت خوبه ؟

نیشخندی زدم و لباسهاش رو از روی زمین برداشتم و پرت کردم تو بغلش :

– حالم توپه توپه خیالت راحت ، اما حوصله ندارم بیا برو رد کارت ، باید برم کار دارم نسیم.

این دفعه هم با نارضایتی گیج و متعجب گفت :

– کیان من این وقته شب کجا برم ، من اومدم پیشت بعد تو داری از خونت بیرونم میکنی ؟

دست خودم نبود اما تحمل آدمی که بیش از حد روی اعصاب و تمرکزم پا دو کنه رو نداشتم ، با صدای بلندی از بیحوصلگی و موندنش که سعی داشت خودش رو امشب هر طور شده به من غالب کنه داد زدم :

– مگه من ازت خواستم بیای ؟ مگه من بهت گفتم بیا ، از کار و بدبختیم خسته کوفته پاشدم اومدم تورو حی و حاضر دیدم تو تختم ، من حوصله ندارم نسیم، من امشب هیچ نیازی ندارم، وقتی میگم برو یعنی پاشو برو ،اصلاً برو پیش همونی که امشب ازت خواسته بیای … یالا زود بپوش کار دارم … زود … تا من زنگ میزنم برات آژانس بیاد آماده باشی.
****

نسیم رو راهی کردم ، با کلی غرولند کنان به زور لباسهاش رو پوشید و سوار آژانس شد ، انقدر عصبی بودم که اگه بهروز دمِ دستم بود خرخره ش رو با این دندونام میجوییدم.

سوار ماشین شدم، حالم خراب بود و این آتیش داشت از درون منو میسوزوند ، چرا انقدر ضعیف شدم ، اونم در مقابل یه دختر ۱۴ ساله …!!

چرا انقدر میخواستمش ، مگه اون چه فرقی با نسیم یا دخترهای دورو برم داره …!!

از خونه بیرون زدم ، بی هدف و بی انگیزه ، انقدر به خودم و بهار فکر کردم که تمام مسیرها از یادم رفته بودن ، فقط زمانی بخودم اومدم که روبروی ساختمون خونه ی بهار بودم .
نگاهم به طرف پنجره ی بزرگ واحد خونه شون کشیده شد ، چقدر دلم میخواست همین الان کنارش بودم ، تو اون خونه ، نزدیک بهارم ، اصلاً رو تختش باشم و اون جثه ی ظریف و چلوندیش رو بین بازوهام و تو بغلم محکم فشار بدم، انقدر که تمام دنیام پر از بهار چشمها و عطر تنش بشه ، آخ ، لبهای صورتی و ظریفش یه لحظه هم از جلوی چشمهام کنار نمیرن ، من سخت غرق خواستنشم ، حس میکنم بدون زندگیم فلج شده و خودمم کم کم دارم فلج میشم …

بهروز راست میگه این دختر داره منو به سیاهی نزدیک میکنه، سیاهی که از عشق زیاد گرد و غبار گرفته و کدر شده .

با اینکه دیوونه وار دوسش دارم اما میخوام انقدر تو تنگنا و فشار قرار بگیره تا خودش ازم درخواست کمک کنه ، خودش باید بهم نزدیک بشه ، باید هر طور شده مال من بشه حتی اگه این خواستن از جنس نفرت و بیزاری باشه.

انقدر اونجا موندم و به پنجره ی خونشون زل زدم که انگار بهارم مقابل چشمهام بود ، آخرین پُک سیگار رو کشیدم و ته سیکار رو از شیشه ی ماشین به بیرون پرت کردم و دوباره راهی خونه شدم .
****

یک ماه دیگه هم از بازداشت بودن مجتبی گذشت و هیچ خبری از بهار نشد ، تو این یک ماه نه من سعی داشتم طرفش برم و نه اون همت میکرد تا برای کمک خواستن پیش قدم بشه .

با اینکه دورا دور و با فاصله رعایت شده این حفاظ رو کنترل میکردم و از همه ی کارهاش خبر داشتم اما بهش فرصت دادم تا ببینم قراره تا کجاها پیش بره .

با این محدودیتهایی که من براش ساخته بودم میتونست ویلای شمال و خونه شون رو بفروشه و با گرفتن وام ناچیزی پول بدهیه برادرش رو صاف کنه …؟

نه نمیتونست چون انقدر جنس من پلید بود که به هیچ طریقی نمیتونست وارد یه معامله بشه و کارهاش رو درست پیش ببره ، لبخندم روی لبم اوج گرفت و من به امروزِ این دختر کوچولو فکر کردم که باز هم تیرش به سنگ خورده و نتونسته هدفش رو درست نشونه گیری کنه و به اون وامی که وعده ش رو گرفته بود درخواست رد بهش دادن.

خب کار من بود …درسته شهامت و زرنگی هاش قابل تحسین بود ، درسته دوست ندارم اشک چشمهاش رو ببینم، درسته انقدر میخوامش که همین الان لب تر کنه مجتبی رو از زندان آزاد میکنم ، اما من قبل از همه ی اینها خودِ خودِ خودش رو میخوام … فقط خودش رو ، و با اراده ی خودش تمام دنیارو براش فرش میکنم.

تو اتاق کارم نشسته بودم و غرق این فکرها و لبخندهای مضحکی بودم که از نقشه های پلیدم جون میگرفت، که در اتاق با شتاب باز شد .

چهره ی عصبی و پر خشم این وروجک بعد از یک ماه اون هم از نزدیک و توی همین اتاقِ خاطره ساز دوباره جلوی روم ظاهر شد.

چقدر از دیدنش خوشحال بودم ، دلم مالش رفت و با خودم گفتم ، کاش با این عصبانیتش باز هم بهم فرصت بده تا بهش نزدیک بشم و اینبار یه خاطره ی دیگه از لمسش برای خودم بسازم تا شبهام رو آروم و بی نبودش سر کنم .

با حسی از تعجب ابروهام رو بالا دادم و به صندلی تکیه دادم :
– اوووه … خوش اومدی عزیزم ! یه ضرب المثل هست که میگه دیرو زود داره اما سوخت و سوز نداره ، مثالش واسه الانت جایزه ، ممکنه دیر بیای اما بالاخره میای و چقدر من منتظر این اومدنت بودم.

با خشونت و نا ملایمتی که بغض صداش رو نشون میداد و دل من رو تنگ تر میکرد، داد زد :

– تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی ؟ تا کی میخوای منو تو فشار بندازی ؟ ” اشکش چکید و دلم لرزید که به اجبار جلوی نشون دادن هر واکنشی رو از خودم گرفتم و از روی صندلی بلند شدم “

مکث کرد و چند بار نفس عمیق کشید و من حس کردم دوست نداره جلوی من اشک و بغضش رو به نمایش بذاره اما با لب زدن دوباره ش بغض صداش و چونه ی لرزونش گواهیه حال خرابش رو بهم داد :

– من که میدونم اینا همش کار خودته ، میخوای یه کار کنی که منو تو فشار بذاری ، تمام نقشه هاتم مثل خودت شوم و کثیفن ، هر جا میرم هر کاری میکنم امروز بهم اوکی میدن فرداش که مدارک میبرم میگن نه تائید نشد ، نمیشه، دست من نیست، از بالا اخطار دادن که واما فعلا بسته ست ، یا هر کوفت و درد و زهرمار دیگه که همش کار خودته …

دلم زار میزد برای این حال و روزش ، با اینکه دیدنش تو این اوضاع برام سخت بود اما چاره ای نداشتم ،منه نامرد دوسش داشتم ، حتی اگه قراره با نامردی مال خودم بشه.

بطرفش رفتم و چهره ی رو بی گناه نشون دادم :

– من که از حرفات چیزی سر در نمیارم ، بشین ببینم چی میگی ، نیومده صداتو انداختی رو سرت همه شرکتو بهم شاکی کردی… بشین اینجا.

اجبار به نشستنش کردم و در نیمه باز رو بستم .

از روی میز یه لیوان آب پر کردم و مقابلش گرفتم، آرنج های دستش روی زانوهاش بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود :

– یکم آب بخور بعد درست حرف بزن ببینم چی میگی !

سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به چشمهام دوخت ، اگه بگم از نگاه سرد و یخ زده ش جونم گرفته شد بی شک دروغ نگفتم ، عمق نگاهش پر از نفرت و حسهای منفور بود، ولی من ، منِ دیوونه با همین رفتار کوچیکم میتونستم ژرفای عشقم رو بهش نشون بدم.

چونه ی ظریفش باز لرزید و با بغض و نگاه خیره ش گرفته و بی حس و حال نالید :

– چرا راحتم نمیذاری کیان ! چرا نمیذاری یه روز از دستت راحت نفس بکشم ! این همه آدم ، این همه دختر چرا به من گیر دادی !

به لیوان اشاره کردم :
– یکم آب بخور.

بدون اعتراض لیوان رو از دستم گرفت ، کنارش روی مبل نشستم ، اما با فاصله ی رعایت شده ، خب از خدام بود بدون کوچکترین خط فاصله ای جفتش بشینم ولی این دختر چموش و عصبی کاری به حسرتهای من نداشت و اگر اینکار رو میکردم با برخورد سختی ازش روبه رو میشدم.

لبهاش که روی لیوان نشستن چشمهای هرزه م به دنبال اون لبها کشیده شدن ، تنم به آنی عرق کرد و یه گرما و التهاب شدید درونم راه گرفت ، بهار بدون اینکه حواسش به تمنای نگاه خیره م باشه ،آب لیوان رو کامل خورد و لیوان رو ،رومیز عسلیه جلو گذاشت ، نگاهم رو به سمت لیوان سوق دادم تا اون خواهش چشمهام از دیدش پنهون بمونه.

نفس بلندی کشید ،کمی آروم شده بود و با همون ملایمت به دور از خشم و عصبانیتش آهسته لب زد :

– چند روز پیش دادگاه مجتبی بود ، حکمش سنگین تر شده ، براش ۱۰ سال بیشتر حبس بریدن ، دارم همه طوره خودمو به در و دیوار میکوبم اما فایده ای نداره ، هیچی درست نمیشه ، هیچ کاری از دستم برنمیاد .

برگشت بطرفم و نگاه اشک بارش تو نگاهم تلاقی شد، پوزخندی زد و با پوزخند به حالت تمسخر گفت :

– یه جوری باهات درد و دل میکنم که انگار تو هیچی نمیدونی و از هیچی خبر نداری ، انگار نه انگار همه ی این کاسه و کوزه ها زیر سر خودته …

– کدوم کاسه کوزه ها ؟ من از چی باید خبر داشته باشم بهار ؟ از صبح تا شب سرم تو کار خودمه چه میدونم اون آقا مجتبی تون با گند کاریاش چه گِلی به سر خودشو زندگیه خواهرش زده ، اگه بانک بهت وام نداده ، اگه فلان معاملت بهم خورده ، خب به من چه ربطی داره ؟ حتماً یه جای کار از پیش خودتون داره میلنگه ، همون قدر که اسم و رسم من اعتبار داره اون احمقِ بی دست و پا هم داشت که الان اسم و رسمش تبدیل به یه شیاد و کلاهبردار شده تا کسی به خواهرش هم اعتماد نکنه .

پوزخندش پر رنگ تر شد :
– داری این چرندیاتو تحویلم میدی تا من نفهمم کار خودت بوده ؟

پوف کلافه ای کشیدم ، از خودش کلافه نبودم ، اما حرفهاش رو دوست نداشتم چون هیچ ربطی به موضوع یا درخواست کمک نداشت ، اگه فقط یه تلنگر ضعیف بهم میزد که دنبال یه راه حله تا با کمک من مجتبی از زندان آزاد بشه خیلی دقیق تر میتونستم نقشه م رو عملی کنم.

اخم کردم و با دلگیری و طعنه ی کلامم، رو بهش گفتم :

– تو وقتی میتونی از من کمک بخوای چرا دوره افتادی این بانک و اون بانک تا با قر و پیچ و تاب دادن به اون شکل و شمایلت یکی دلش رحم بیاد و دستتو بگیره ؟

اخمهاش در هم رفت و ارتعاش دست و صداش بیشتر شد و با جدیت بهم تشر زد :

– مراقب حرف زدنت باش.

کمی خودم رو از قصد بهش نزدیک کردم ، خداروشکر که عقب نشینی نکرد اما بخوبی متوجه این محدود کردن فاصله مون شد.
کلافه سرش رو تکون داد ، ظاهراً اوضاع پیش اومده بر وقف مرادش نبود، ولی من قصد داشتم این دغدغه ی ذهنی و آشفته وارش رو خلاص کنم، البته با چاشنیه اون احساساتی که من نمیتونستم روشون پوشش بذارم.

با شنیدن صدام نگاهش رو از اون خط فاصله ی بینمون گرفت و نگاهم کرد :

– ببین بهار، با اون پول فروش خونه و اون دوقرون دوزاری که تو میخوای وام بگیری حتی پول یکی از طلبکارای مجتبی رو نمیتونی تسویه کنی ،من تلاش و شجاعتتو میبینم ،میببنم داری کلی زحمت میکشی اما تو بجای این در و اون در کوبیدنِ بی نتیجه چرا سراغ خودم نمیومدی ؟ یعنی انقدر واست سخته که از من کمک بخوای ؟

ریشخندی زد و با اون لب کج شده و دلبرش تمسخر آمیز گفت :
– اتفاقاً یکی دوبار قصد کردم بیام ، اما …

مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد :
– نه اینکه ازت بترسم ها ،فقط چون تو زیادی آدم توهمی هستی و ممکنه با این درخواستم هوا برت داره و اون فاز توهماتت بالا بره ازت کمک نخواستم.

همیشه یه جواب آماده تو آستینش داشت ، لبخند بی اختیار رو لبهام نشست و چشمهام حرارت عشقش رو فریاد میزدن.

نامحسوس خودم رو بیشتر بهش نزدیکتر کردم، انتظار نداشتم متوجه بشه اما فهمید و سریع از جا بلندشد ،من کیان بدجنس و خبیث مگه اجازه میدادم بدون ایجاد یه خاطره ازاین اتاق بیرون بره ، حرفهای منو این دختر هیچوقت یه مسیر نداشت و باید همین امروز اوضاع رو یه جوری سرو سامون میدادم.

تا از جا بلند شد و قدمی برداشت که از کنارم رد بشه، سریع دستش رو گرفتم و بطرف خودم کشیدمش که جسم کوچیک و ظریفش کامل تو بغلم افتاد.

اول شوکه شد ، یه شوک قوی و هر دومون برای لحظه ای خیره توچشمهای هم نگاه میکردیم، بهار روی پاهام بود، از این حس قشنگ و ناباور تمام تنم نبض گرفت و میون احساساتم ریشه کرد، این لحظه ی پرشور به حدی برام مهیج بود که از شوق زیاد دستهام رو دور کمرش حلقه کردم ،با لمس دستهام و حرارت گرفتن بیشتر تنم و حس اون داغی توسط دستهاش که روی سینه و قسمت گردنم بود انگار تلنگر محکمی بهش زدن که سریع بخودش اومد .

مجذوب ترین اسارت و زندان همین اسارت عشق این دختر کوچولو و چلوندنی بود، انگار تمام اون دنیای تاریکم درست تو همین نقطه جایی زیبا تر از بهشت شده بود که این دستهای ظریفش پوست سینه و گردنم رو لمس کرده بودن ،من ندید بدید نبودم اما خب بهار چیزی دست نیافتنی بود ، مثل یه گنجینه ارزشمند.

با مشت زدن به سینه و بازوم شروع به تقلا کرد و با پرخاشگری و عصبانیت صداش رو بالا برد :

– برو کنار ببینم دیوث ، ولم کن عوضی ،ولم کن ،بخدا جیغ میزنم همه بریزن اینجا.

محکم تر گرفتمش و با اخمی تصنعی که بیشتر به ذوق زدگیم نزدیک بود خودم رو جدی نشون دادم :

– یه دقیقه آروم بگیر وروجک میخوام باهات حرف بزنم.

با یه وحشی گری که تا حالا تو عمرم همچین چیزی رو ندیده بودم ، غافلگیرانه ساعد دستم رو که حلقه شده دور کمرش بود گاز محکمی گرفت که اجباراً از این حرکت و شلوغ کاریش، داد بلندی زدم ولی باز هم رهاش نکردم :

– آی وحشی ، کوفت بگیرتت بهار ،این وحشی بازیا چیه در میاری! یه دقیقه بتمرگ سرجات میخوام مثل آدم باهات حرف بزنم !

دوباره با مشت به جونم افتاد :

– میگم ولم کن ،ولم کن کثافت، من با تو چه حرفی دارم بیشرف ، جز اینکه دنبال یه نقشه ی کثیفی تا منو عروسک تو دستت بگیری چه حرف درست و حسابی میخوای باهام بزنی، یه کاری نکن این خراب شده رو، رو سرخودتو کارمندات خراب کنم.

مگه این دختر بچه میتونست در مقابل زور من مقاومت کنه ،تو اون تقلا کردن و مشت کوبیدن به سر و صورت و سینه م هر دوپاهاش رو دو طرف پهلوم گذاشتم که جیغ بلندی کشید و با قدرت بیشتری شروع به مشت زدن و ناسزا گفتن کرد.

طاقت از کف دادم و با خشونتی ساختگی دشتهاش رو گرفتم :

– چته بهار ، چته دیوونه ، دیگه داری کفرمو درمیاری ،صاف بشین میخوام باهات حرف بزنم، این زور زدنای بیخودیتو بذار کنار خودتم خوب میدونی اول و آخرش مال خودمی ، دست از این مسخره بازیا بردار بذار مثل دو تا آدمی که قراره واسه زندگیشون تصمیم درست بگیرن با هم حرف بزنیم .

با سیلیه محکمی که تو گوشم زد جا خوردم و چشمهام تا حد ممکن گشاد شدن :

بی پروا داد زد :
– کدوم مسخره بازیا ؟ بیام بخوابم زیر دستت تا تو هر غلطی دلت خواست بکنی که مسخره بازی نباشن ؟ دستتو از توکمرم بردار حیوون ،به جون مجتبی دستاتو میشکنم من چندشم میشه ، ازت بدم میاد چرا نمیخوای بفهمی ،نمیخوام حتی حرفای بیشرم و هرزه تو بشنوم!

در اتاق بی هوا باز شد منشیِ عجوزه ی شرکت بود، که با دیدن بهار روی پاهام و اون حالت نشستنش که پاهاش هر دو طرف پهلوهام بود هینی کشید و با تعجب گفت :

– آقا کیان اینجا چه خبره ؟

تقلا کردن بهار از یه طرف و این بوزینه ی پروتزی هم از یه طرف دیگه روانم رو بهم ریخت که با همون اعصاب داغون ،کمی خودم رو جلو کشیدم و لیوان رو از روی میز عسلیه جلو برداشتم و بطرفش پرت کردم که لیوان مستقیم به در خورد و صدای شکستنش تو اتاق پیچید .

داد زدم :
– گم شو بیرون تا اخراجت نکردم … گم شو.

با جیغ کوتاهی که کشید از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

بهار رو محکمتر تو بغلم گرفتم ، اگه هر کس دیگه ای هم به جای منشی پا توی اتاقم میذاشت باز هم اجازه نمیدادم این لحظه ی قشنگ ازم سلب بشه، یه دیوونگیه عجیب به این لحظه داشتم که به هیچ وجه دلم نمیخواست با هیچ مکان و هیچ فرصت دیگه ای این لذت رو از دست بدم.

در جواب تقلاهاش که هیچ فایده ای برای خلاص شدن از این حصار سخت دستهام نداشت ، رون هر دو پاهاش رو سفت گرفتم تا ثابت نگهش دارم و با اخم و نفس زنان گفتم :

– بس میکنی یا نه ! مگه دارم چیکارت میکنم کولی بازی در میاری ! یه ذره آروم بگیر تا کل شرکتو نریختی تو دفترم ، همینجوری که هستی ، تو همین حالتی که رو پاهامی میخوام باهات حرف بزنم ، بجای این جنگولک بازیا گوشاتو خوب وا کن ببین چی میگم صبرم از این کشمکشات لبریز شده ، حوصله ندارم حرفامو یه بار دیگه برات تکرار کنم.

مشت جون داری به بازوم زد و یه جوری پاهاش رو کشید که با قدرت ضربه ی محکمی با زانوش به شکمم زد .

از این همه جسارت و چموش بودن این دختر غرق خوشی بودم ، البته اگه ضربه ی سنگین زانوش رو فاکتور میگرفتم.

تو یه حرکت سریع که حتی خودش هم فکرش رو نمیکرد کمرش رو گرفتم و رو مبل انداختمش و روش خیمه زدم .
نیم تنه م رو ، روی تن ظریفش سایه کردم ، ترس عمیقی تو چشمهاش نشست و ریتم نفسهاش تند و کشدار شد ،سینه ش از این آشوب پر دردسر چشمهام و این حرکت شوک بر انگیز، با ترس و هراس بالا پایین میرفت، دستهام رو کنار پهلوهاش جک زدم و خودم رو بیشتر بهش نزدیک کردم تا این ترس و رام بودنش ،دل نا آرومم رو کمی آرامش بده.

آب دهنش رو قورت داد ، معلوم بود بغض کرده و اصلاً این وضعیت رو دوست نداره .

دست یخ زده ش رو سینه م نشست و با ارتعاش و ترس صداش، آهسته لب زد :

– داری اشتباه میکنی ،داری غلط زیادی میکنی ، برو کنار ، این رفتارای بیناموسیت برات گرون تموم میشه.

قهقه م دست خودم نبود که در مقابل این گستاخیاش بلند نخندم ، با انگشتم روی گونه ش زدم و لب زیریم رو از حرص خواستنش گاز گرفتم :

– اوخ توچقدر حرف میزنی بچه .

دوباره با همون لحن قبل بهم اخطار داد :
– پاشو برو کنار کیان .

التماس صداش و نگاه ترسیده ش سلولهای تنم رو به هیجان مینداخت ، چه ایردای بین این تفاوت سنیمون بود، مگه عشق سن و سال میشناسه ، من این دختر رو با همین سن خام و همین بچه بودنش میخواستم ، اگه هر شرطی بذاره و هر راهی بیاره بی چون و چرا قبولش میکنم اما فقط مطمئن بشم که مال من میشه ، به هر قیمتی که هست من بهار رو میخوام و هر بار با دیدنش بیشتر از قبل رو عقیده م پایبند میشدم.

برق اشک افتاده توی چشمش باز هم نفرتش از من رو بهم فهموند ولی من باز هم بخودی تسلی دادم که شاید بتونم با حرف زدن و رام کردنش اون گوشه گوشه های قلبش برای خودم جایی باز کنم.

صورتم رو به صورتش نزدیک کردم ، کاش میتونستم بی هیچ مانعی این موجود خاص و شیرین رو ببوسم ، همین الان ، جای جای صورتش رو ، بدون اینکه مانعم بشه و با حرفهاش دلم رو برنجونه.

با پیش رفتن صورتم سرش رو عقب کشید و با اون نفرت چشمهاش لمس این لذت شیرین رو ازم منع کرد.

– میخوام باهات حرف بزنم آروم بگیر و خوب به حرفام گوش کن باشه !؟

باز هم لجباز شد :
– من با تو هیچ حرفی ندارم فقط میخوام هر چه زودتر از این اتاق برم بیرون، از اتاقتم به اندازه خودت متنفرم.

حالم رو بد کرد ولی در جواب گستاخیاش لبخندی زدم:

– اگه متنفری چرا اومدی اینجا ؟

با حرص مشتش رو ،به سینه م کوبید و با عصبانیت گفت :

– اومدم ادبت کنم تا انقدر چوب لای چرخ من نندازی ، هر جهنمی میرم امروز میگن آره وام میدیم ، قراردادتونو انجام میدیم ، معامله صورت میگیره اما فرداش که میرم انگار از رو دنده ی چپ بلند شدن.

لبخندم وسیع تر شد که مشت محکم دیگه ای روی سینه م زد و با تحرّص بیشتری گفت:

– زهرمار نخند ، همه اینا زیر سر تواَن، فکر کردی نمیدونم.

بازوش رو ناگهانی گرفتم که جا خورد و باز هم لرزید :
– خب چرا نمیخوای این قضیه به خوشی و خوشی حل بشه ؟ حرف بزنیم ؟

نوچی کرد و گفت :
– حرفات کابوس وحشتناکین که بوی بدبختیه منو میدن ، نمیخوام حرفاتو بشنوم، پاشو برو کنار اصلاً میخوام برم.

تا تنم رو مماس تنش کردم جیغ بلندی کشید و با همون گستاخی و دیوونه بازیاش دوباره شروع به تقلا و مشت زدن کرد.

من که انگار دنیا تو مشتم بود ، به قدری اون لحظه و حس گرمای تنش برام لذت داشت که دلم نمیخواست هیچ تغییری تو این لذت کوچیک بندازم اما بخاطر آروم بودنش ترجیح دادم بیشتر از این کشش ندم.

هر دو دستهاش رو با یه دستم گرفتم و بالای سرش جمع کردم ، طوری زور میزد و کمرش رو بالا میداد که بتونه من رو کنار بزنه .

– اگه نذاری باهات حرف بزنم از این بدتر میکنم بهار .

جیغ زد :
– تو غلط میکنی نامرد ، داری از نبود مجتبی سو استفاده میکنی، اما آرزوشو به گور میبری.

سرم رو نزدیک صورتش بردم و نزدیک لبش آهسته ولی پر از حس لب زدم :

– چرت و پرت نگو بهار، شروع کنم دیگه حالیم نیست اینجا دفتر وشرکتمه ، اینجا یه چیز برام مهمه اونم تویی و من ،یا تمومش کن یا اگه شروع کردم تا آخرش میرم ، کله خرابیای من قبلاً بهت ثابت شده میذاری حرف بزنیم یا به شیوه ی خودم باهات حرف بزنم؟!

اشک تو چشمهاش نشست و چونه ش لرزید ، خیره به چشمهام نگاه کرد، هر دو خیره بهم بودیم ، منتظر حرکت دیگه ای ازش بودم اما ظاهراً با اون اولتیماتومی که دادم کمی نرمش به گستاخیاش جایگزین شد ، نگاه کلافه وارش رو به اطراف چرخی داد و با صدای گرفته ای که بغضش احساس میشد لب زد :

– تو خیلی پستی ، ازت بدم میاد.

بازوش رو گرفتم تا کمکش کنم بشینه که بازوش رو از تودستم محکم کشید و همزمان در اتاقم باز شد.

بهروز : کیان چه خبره اینجا … اووووه ببین چه خبره … میبینم که واسه خودت خلوت راه انداختی … میترسم اینجارو هم کم کم تبدیل کنی به حرامسرای سلطانی.

با این حرف خودش غش غش خندید، از روی بهار بلند شدم که پوزخند صدا داری تحویلم داد.

برگشتم با عصبانیت رو به بهروز غر زدم :

– مگه اینجا طویله ست که مثل حیوون سرتون میندازین پایین میاین تو این بی صاحاب شده ،انگار گاراژه که هر کی هر جور دوست داره رفتار میکنه ، برو سر کارت بهروز برو بیرون تا تو بدتر کفرمو در نیوردی.

بهروز که انگار تازه متوجه بهار شده بود، یکه خورده به هر دومون نگاه کرد ، از ذوق و تعجب زیاد دهنش باز موند و با انگشت به هردو مون اشاره کرد، چشمکی زد و موذیانه و خبیث گفت :

– شما با هم داشتین چیکار میکردین ؟
اصلاً فکرشو نمیکردم این بهار خانومم …

بهار با عصبانیت از روی مبل کنارم بلند شد و با برداشتن کیفش غر زد :

– کارمندای بیشعورش هم مثل خودش بی حیا و دریده ن یه جوری نگاه آدم میکنن انگار دارن ذات کثیف خودشونو محک میزنن.

نوچی کردم و با عصبانیت و گزیدن لبم به بهروز اشاره کردم بیرون بره.

بلند شدم و دسته ی کیف بهار رو چنگ زدم ،بیحوصله و عاصی آهسته بهش غر زدم :

– این نازو کرشمه هاتو بذار کنار دیگه اَح … من یکم پیش چی بهت گفتم ؟ مگه نگفتم حرف بزنیم چرا تو انقدر زبون نفهمی !

دسته ی کیفش رو کشید و با عصبانیت تیکه ی بدی بهم انداخت :

– بخاطر سنمونه ، آخه من زبون همسن خودمو میفهمم نه تو که سن خر خان رو داری.

بهروز از لای در آهسته گفت :
– عه عه عه … زشته بابا … از یه دختر تحصیلکرده و با شعور اینجوری حرف زدن بعیده بهار خانوم.

بهار برگشت بطرف بهروز و با تمسخر گفت :

– تو چی میگی عین یه پشه ویز ویز افتادی وسطمون ؛ کسی ازت نخواسته حرف بزنی که بخوای شعور منو اندازه گیری کنی.

با همون نگاه عصبی زل زده بودم به صورتش که انقدر بی پروا و بیشرم منو جلوی همه خار میکرد.

– برو بیرون بهروز …

بهروز :کمک میخوای داداش !

نگاهم بطرفش پیچید نمیدونم تو قیافه م چی دید که دستهاش رو تسلیم وار بالا گرفت و بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد.
بهروز که رفت ،بهار هنوز جهت نگاهش به طرف در بسته بود ،که خیلی سریع بازوش رو گرفتم و بطرف خودم کشیدمش.

با ترس نفسی گرفت و دستهاش روی سینه م مچاله شدن.

پوزخندی زدم و با تمسخر چشمهام رو تنگ کردم:

– جلوی بهروز خوب بلبل زبونی میکنی بازم بگو ، من سن خرارو دارم تو هم که آخ یه طفل معصومی که افتادی تو دست این آقا گرگه ی بدجنس!

چشمهای ترسیده ش رو به چشمهام دوخت و با صدای لرزونی گفت :

– وقتمو الکی نگیر کیان ،من نیومدم اینجا تا حرفای بی مزه تو بشنوم ،اومدم بهت بگم اگه نمیتونی کمکم کنی حداقل درد روی دردام نباش … لطفاً.

– حرفای بی مزه م که تموم شد بعد یه تصمیم درست میگیریم، چون حرفام به خلاص شدن مجتبی از زندان و گرفتاریای تو ربط داره.

نگاهم ناخودآگاه به قسمت پایین گردنش که سفیدیه پوستش از زیر شال مشخص بود ، کشیده شد.

دستم رو با تعلل بالا بردم ،فکر کردم عقب بره اما نرفت ومن اون نقطه ی خیره کننده رو لمس کردم ،باز هم واکنشی نشون نداد، حتی دستم رو پس نزد ،بخاطر این صبوریش ازش ممنون بودم چون آزادانه و حریصانه تر شستم رو روی پوست نرم و لطیفش کشیدم.

چشمهاش رو با حرص بست و نفس کلافه ش رو تو صورتم بیرون فرستاد، که ای کاش اینکارو نمیکرد چون بیشتر به اون نوازش ترغیبم میکرد.

با حسی خمار و نجوایی آهسته لب باز کردم :

– دیشب نشستم حساب کتاب کردم ، مجتبی انقدر گند بالا آورده که با ریال ریال کردنای تو هیچکدوم از حساباش صاف نمیشه ،کلی طلب دارن ازش، به خیلیا چک بی محل کشیده، نه کسی رو داره نه پولی داره که بخواد پسشون بده ،هر چند عمراً بتونه اون حسابای کله گنده رو پس بده با اون هارت و پورت و زر زر کردناش بالاخره گندش در اومد ،تا چند وقت دیگه دولت خونه ای که تو توش نشستی و ویلا و هر چیزی که بنام اون داداش احمقته ،مصادره میکنه ،تو میمونی بی سرپناه و یه داداشی که تا نفس داره باید تو زندان بپوسه.

قطره اشکی از گوشه ی چشمهاش فرو ریخت و من همچنان خمار اون خواستنش بودم ،عطشش اجازه نمیداد که انگشت شستم رو از روی گردنش بردارم.

سرم رو نزدیک تر بردم و به هوای حرف زدن کنار گوشش عطر تنش رو عمیق بو کشیدم و خمارتر از قبل نجوا کردم :

– یک ماه … فقط یک ماه با من زندگی کن ببین زندگی در کنار من چه جوریه، تو این یک ماه خودت همه چیزو بسنجون ،بهت قول نمیدم که نزدیکت نشم اما بهت قول میدم تا وقتی خودت نخواستی بهت دست نزنم، مثل همه ی زن و شوهرا این یک ماه باهام زندگی کن، بعدش هر تصمیمی گرفتی مرد و مردونه پاش وایمیستم ،تمام بدهیای مجتبی رو هم تسویه میکنم بدون هیچ منت و چشم داشتی.

صدای قورت دادن آب دهنش و تکون خوردن سیبک گلوش رو شنیدم، ریشخندی زد و چشمهاش رو باز کرد ، با بغض و ترس آروم گفت :

– داری شوخی میکنی مگه نه ؟

نفسهای کشدارم رو متوجه شد که سرش رو به عقب کشید و اشک دیگه ای از چشمهاش چکه کرد.

سری تکون داد و با بغض بیشتری پرسید :

– شوخیه قشنگی نیست ،میخوای در ازای کمکت منو گروگان بگیری ؟

با عقب رفتنش دستم از روی پوست نرمش برداشته شد اما هنوز پهلوهاش تو چنگ دستهام اسیر بودن ،که با یه حرکت اون رو به جهت مخالف کشیدم، حالا بهار پشت کرده به من و مماس با تنم بود ،منه بی جنبه ای که به هیچ طریقی نمیتونستم خودم رو در مقابلش کنترل کنم.

مجدداً سرم رو کنار گوشش بردم و آروم زمزمه کردم :

– شوخی نیست عزیزم ، یک ماه با من زندگی رو ترجیح میدی یا پوسیدن مجتبی تو زندان رو !!!

چیزی نگفت، دستهام رو از روی پهلوش آروم به طرف شکمش سُر دادم و دور شکمش نرم حلقه کردم.

– اوووم بذار قشنگ روشنت کنم بهار، این یه پیشنهاد کاملاً شرعیه ،تو زنم میشی و قراره باهام زندگی کنی نمیخوام هر روز که از سرکارم برمیگردم خونه تورو تو چادر ولحاف ببینم ،بهرحال میگم که قراره همه مناسباتمون مثل زن و شوهرای واقعی باشه بجز اون رابطه ی اصلی که من بهت انفاق میکنم و زمانشو میسپارم دست خودت.

پوزخندی زد که متقابلاً لبخندی زدم :

– پوزخند تحویل نده عسلم ،عاقلانه به پیشنهادم فکر کن ،بخدا بد بهت نگفتم، یک ماه زندگی با من ارزش آزدایه مجتبی رو نداره ؟

نفس پر حرصش رو بار دیگه بیرون فرستاد :

– چه جوری بهت اعتماد کنم ؟ تو همین الانشم نمیتونی خودتو کنترل کنی ،من هر روز جلوت باشم اونوقت…

خندیدم اونم با صدای بلندی که از خنده ی زیاد سرم به عقب متمایل شد، خنده م که جمع تر شد شکمش رو نوازشی کردم و با طمع و حرص گفتم :

– بی راه که نمیگی خب سخته تو خونم باشی ،زنم باشی، منم حال و روزم این باشه ،باز باید جلوی خودمو بگیرم !

نفسی کشیدم و بوسه ی ریزی روی شونه ش زدم ،مطمئنم متوجه نشد حتماً فکر کرده برخورد چونه یا دستم بود که چیزی نگفت :

– قراردی زنم میشی ،اگه خواستی تو قرارداد واست ثبت میکنم که تا زمانی که خودت نخوای رابطه ای انجام نشه ،البته تازمانیکه خودت نخوای ،چون محاله کنارم باشی و ازم دوری کنی !
بعد از حرفهام با بهار ،من رو با کلی احساس بیدار شده و وسوسه دار تنها گذاشت و رفت.

امروز برام بهترین روز و پر هیجان ترین خاطرات بود .

نسبت به تمام روزهای قبل بهار ملایمت بیشتری داشت و این نشون میداد که کم و بیش تو رام کردنش موفق شدم، هنوز باورم نمیشد امروز اینهمه بهش نزدیک بودم ،حسش کردم بیشتر از توقعاتم، بیشتر از اون شوری که هر بار با تصور و خیالش دلم رو نا آروم میکرد .

لمسش کردم و به خودم جرات دادم تنم رو مماس با تن ظریف و جثه ی ریزه میزه ش کنم، و اون موقع بود که با تمام وجود فهمیدم بهار بزرگترین آرامش زندگیمه.

بالاخره امروز با این همه چاشنی و لذت باهاش حرف زدم ، پیشنهاد معقولانه م رو بهش گفتم و ازش خواستم تا یک هفته ی تمام در موردش فکر کنه و جواب قطعیش رو بهم بده … خب من زیادی عجول بودم … بهترین جایگزین تنهاییم ، روان پریشونم و اون کمبودهای زندگیم بهار بود اصلاً تمام زندگیم تو مشت خودش بود و من میخواستم تمام و کمال این زندگی برای خودم باشه.

و حاضر بودم برای داشتنش هر شرط و شروطی رو قبول کنم ، اون فقط قدم اول رو تو زندگیم برداره قسم میخورم تو این یک ماه کاری کنم که برای همیشه هم توی زندگیش و هم توی قلبش موندگار بشم.
*
از حموم بیرون اومدم و داشتم با سشوار موهام رو خشک میکردم که بهروز وارد اتاقم شد ، روی حالت دادن به موهام خیلی حساس بودم و همیشه وقت زیادی رو صرف این کار میکردم.

گوشی موبایلم تو دست بهروز بود که اون رو مقابلم گرفت و گفت :

– کیان … کیان … گوشیتو بگیر جواب بده .

موهام رو به بالا حالت دادم و میون اون کار وقت گیر و وسواس گونه م غر زدم :

– باشه بذارش رو میز، هر کی هست خودم بعد بهش زنگ میزنم.

بهروز : هوی … میگم گوشی رو جواب بده زود باش … با تواَم خره … اون سشوار و بذار کنار بیا جواب گوشیتو بده …

پیچیدم بطرفش و دکمه آف سشوار رو زدم :

– چه مرگته بهروز، خب هر خری میخواد باشه خودم بعد بهش زنگ میزنم مگه نمیبینی دارم موهامو درست میکنم ، بجای این شیرین کاریات برو ببین مش رضا داره ویکی رو حموم میکنه چیزی لازم نداره !

بهروز با تعجب ابرویی بالا داد و گفت :
– عه … که هر خری میخواد باشه آره … الان که اونجات سوخت بعد کنترل زبونتو تو دستت میگیری، یه ناهار هول هولکی بهم دادی کوفت کنم حالا هم که داری میگی برم پیِ اون سگ بو گندوت که تو هم فِس و فِس به خودت برسی.

با خنده و ریشخند چشمکی بهش زدم :

– امروز کلاً بدعنق شدیا … معلوم نیست کی حالتو گرفته که گند دماغیات واسه من نازل شده ، برو کنار دیوونه خدا هر چی خل و چله انداخته رو کول من .

به طرف آینه پیچیدم و تا خواستم سشوار رو روشن کنم بهروز گوشی رو کنار گوشش برد و با لبخند خبیث و مضحکانه ش آروم گفت :

– شنیدی که بهار خانوم آقا سرش خیلی شلوغه وقت واسه جواب دادن به امورات مهمش نداره … میخوای حالا شما قطع کن هر وقت کاراش تموم شد میگم بهت زنگ بزنه.

سریع سشوار رو روی میز گذاشتم و گوشی رو از دست بهروز قاپیدم :

– بده به من ببینم پفیوز چرا گوشیمو جواب میدی!

گوشی رو که از بهروز گرفتم بهش اشاره کردم از اتاق بیرون بره و با لب زدن آرومی که میدونستم از حرص دیوونه بازیاش اخم هم روی چهره م نشسته آهسته گفتم :

– بیرون … بدو … بدو گم شو فقط نبینمت.

با خنده سرش رو تکون داد و موذیانه لیوان آب روی پاتختی رو برداشت و با واکنش سریعی رو موهام ریخت .

وای که من از این حرکت به اندازه بد قلقی های بهار متنفر بودم که ناخود آگاه داد زدم :
– بهروز بیشعوررررر … گم شو تا دهنتو سرویس نکردم عوضی .

خنده ی بلندی کرد و با زبون در آوردن و اداهای دلقک وارونه ش که بدتر حرصم رو تشدید میکرد، از اتاق بیرون رفت.

به حدی حالم گرفته شد که لبهام از حرص کش آوردن ،ولی با یاد بهار که پشت خط منتظر جواب دادن منه
بیخیال آینه و موهام شدم.

گوشی رو بالا گرفتم و خونسرد و آروم لب زدم :
– جانم بهار …؟

نفسی کشید و بدون اشاره به حرفهایی که از من و بهروز شنیده بود،آروم گفت :

– باید باهات حرف بزنم…

روی تخت نشستم ، آرنج دستم رو روی زانوم جک زدم و چنگم رو توی موهای خیسم فرو بردم، بعد از دو هفته ناامیدی بالاخره امروز تماسش روی گوشیم نقش بست و حالا میخواست در مورد تصمیمی که من بیصبرانه برای جوابش لحظه شماری میکردم باهام حرف بزنه.

– بگو عزیزم گوش میدم.

سریع گفت :
– اینجوری نه باید حضوری ببینمت … کی وقتت آزاده ؟

نگاهی به ساعت مچیم کردم الان ساعت سه بعد از ظهر بود که منو بهروز باید برای بستن یه قرارداد مهم به شرکت رقیب میرفتیم.

– آآآ … الان که کار دارم بهار ولی شب …

نذاشت ادامه ی حرفم رو کامل کنم که خیلی غیر منتظره من رو به یه مهمونی دونفره و پر از لذت دعوت کرد.

– خب شب بیا اینجا … باید حرف بزنیم … در مورد همون پیشنهادی که داده بودی .

لبخند بی اختیار روی لبم نشست و چهره ی گرفته م باز شد :

– باشه عزیزم … کارامو زود تموم میکنم حتماً میام.

کمی مکث کرد و من میدونستم یه چیزی میخواد بگه که غرورش بهش اجازه ی گفتن نمیده ، با اون مکث و نفسهای بلندش بالاخره راضی شد که حرفش رو کامل بزنه و دل بیقرار من رو بیشتر هوایی کنه .

– برای شام بیا کیان … حرفام طول میکشه.

– باشه … هر طور تو بخوای.
از ماشین پیاده شدم و دسته گل رزهای صورتی و قرمز رو از روی صندلی عقب برداشتم.

دسته گلی که برای بهارم بود و چیزی مشابه چهره ی خاص و خواستنیه این دلبرک شیرین.

زنگ خونشون رو فشار دادم که با کمی مکث در خونه با صدای تیکی باز شد.

قدم اول رو به داخل خونه گذاشتم و وارد شدم از هیجان زیاد قلبم با ضربان تندی میکوبید ،چند بار نفس سالم اون حیاط دلنشینی که از عطر نفسهای بهارم پر شده بود رو به مشامم کشیدم.

خونه ی دو طبقه و بزرگی داشتن ،یادمه قبلاً طبقه ی بالا رو به دوست خونوادگیشون اجاره داده بودن اما با ازدواج کردن پسر اون خونواده به یه شهر دیگه نقل مکان کردن ،حیاط بزرگ خونه و اون حوض کوچیک و تر تمیزش، خاطرات بچیگیم رو برام تداعی کرد.

مجتبی دو سال از من کوچیکتر بود و یادم اومد که چقدر دور این حوض کوچیک منو اون با هم قایم موشک بازی میکردیم.

صدای باز شدن در هال ،اون تمرکزم رو از دوران بچگی گرفت و با شوق بیشتری نگاهم رو به دختری دادم که با اون سن کم توی این خونه ی بزرگ به تنهایی زندگی میکرد.

لباسهای مرتب و اون آراستگیه ظاهریش دلم رو قیلی ویلی کرد تا با تمام سر سختی هر چه زودتر تو آغوشم بگیرمش.

قدمهام رو بطرفش برداشتم و به این فکر کردم که این پیراهن گلدار سفید با گلهای ریز و قرمز رنگش با اون موهای بافته شده ش که از زیر شال برای چشمهای من خودنمایی میکردن بیش از حد امشب چهره ش رو جذاب و خواستنی کرده بود.

– سلام

لبخندی بی رمق زد و با بازی انگشتهاش دست لرزون و پر استرسش رو پنهون کرد.

– سلام خوش اومدی.

دسته گل رو به دستش دادم.
– قابلتو نداره عزیزم.

خیلی کوتاه تشکر کرد :
– ممنون.

از جلوی در کنار رفت و منتظر شد تا وارد خونه بشم ،کفشهام رو در آوردم که خانومانه و محترم سریع یه جفت صندل جلوی پاهام گذاشت.

شوق زیرپوستی و لبخندم جون گرفت، بیخودی چشمهام این دختر همه چیز تمام رو نشونه گیری نکرده بودن … این خوراکِ دلِ من و آهنگ نفسهای زندگیمه.

تعارف کرد تا روی مبل بشینم ،مبل های قهوه ای سوخته ای که با سلیقه ی مرتبی تو پذیرائی چیده بودن.

روی مبل نشستم که بهار هم به سمت آشپزخونه رفت، یه حس و حال عجیب و غریب داشتم ، انگار اولین بارمه که این دختر رو میبینم ،یا یه پسر ۱۸ سالم که سر اولین قرار با دوست دخترم حاضر شدم، دلم آروم قرار نداشت ، مخصوصاً وقتی قرار بود امشب تکلیف این بلا تکلیفیه من معلوم بشه.

دسته گل رو تو یه گلدون پر از آب قرار داد و اون رو روی اپن گذاشت.

بر عکس پذیرائی بزرگش، آشپزخونه ی تقریباً نقلی و کوچیکی داشت ؛البته باید این رو هم در نظر میگرفتم که خانم اون آشپزخونه یه دختر کم سن و سال و فنچ گونه بود که بر خلاف اون قد و قواره ی ریزش مثل یه خانم دوره دیده و سالخورده رفتار میکرد.

هر چقدر من شیطونتر و ناخام تر بودم، بهار در عوض خانمانه و جا افتاده تر به نظر میرسید.

با سینیه شربت از آشپزخونه بیرون اومد.

نگاهم برای ثانیه ای هم از روی چهره ی خاصش به جهت دیگه ای نمیرفت ،آهسته و آهسته تر با اون نگاه تیز و البته غرق خواهشم ، مو به مو جزئیات ریز و درشت اندامش رو از نظر گذروندم و اون موقع بود که برای ثانیه ای گذرا به خودم تشر زدم که این دختر کم سن و سال، هیچوقت تحمل یه رابطه ی طولانی مدت و خشن رو با منه وحشی نداره.

سرم رو به طرفین تکون دادم، نه … من میخوامش … فقط مال من بشه ،طوری باهاش رفتار میکنم، طوری ناز و نوازشش میکنم که حتی یه تَرَک کوچولو هم بر نداره.

با دستهای ظریفش که دسته های سینی رو گرفته بود اون رو مقابلم گرفت.

لیوان شربت رو طوری برداشتم که از قصد و عمدی پشت دستم انگشتهای ظریف و کوچیکش رو لمس کنه.

با این حرکتم اخم ظریفی کرد و نفس عمیقی کشید.

– تا تو شربتتو میخوری منم میز شامو حاضر میکنم.

به سمت آشپزخونه رفت ،چند قلوپ از شربت خوردم و سریع گفتم :
– بذار منم میام کمکت.

پیچید و فقط نگاهم کرد ،چیزی نگفت و سرش رو تکون داد که نفهمیدم این مخالفتش بوده یا رضایتش.

بالاخره با کمک هم میز شام رو حاضر کردیم ، چه میزی شده بود، فکر اینکه بهار خودش به تنهایی این کدبانو گری رو کرده بیشتر از همیشه منو به سمتش ترغیب میکرد.

خورشت فسنجونش و پلوی زعفرونیش و اون کباب های قلقلی ای که با دستهای کوچولوش درست کرده بود ، خوشمزه ترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم.

قاشق پر ملاتی توی دهانم جا دادم و با لذت جوییدم ،معذب بودن بهار رو حس میکردم و برام چیز جالب و طبیعی بود ، بعد از مدتها یا شاید بهتره بگم بعد از سالها منو اون ، نمیگم مثل دوتا عاشق یا دوتا دوست صمیمی، ولی حداقل مثل دو تا آدمی که سر سازگاری رو باهم باز کردن کنار هم نشستیم.

روبروش نشسته بودم و تمام حالتهاش رو تو ذهنم حک کردم، غذا خوردنش … جوییدنش … بازیِ دستهاش با قاشق و چنگال و ظرف غذاش و نگاههای کلافه و گاه و بیگاهش.

چشم از بشقابش گرفت و نگاهم رو شکار کرد
– انقدر نگاه من میکنی حواست باشه یه وقت تو گلوت گیر نکنه .

قاشق و چنگال رو رها کردم و به صندلی تکیه دادم، لبخند روی لبهام نشست :

– جون خودت از وقتی اومدم دارم کم کم شک میکنم که تو همون بهاری که با اون نیم وجب زبونت سرتا پای منو قورت میدادی … چیشده امشب منگ شدی … ساکت شدی … شایدم واسه خاطر مهمون نوازیته … یا شایدم …

منتظر شد حرفم رو کامل کنم که با لبخند پشت گردنم رو دستی کشیدم :

– شاید هم به پشنهادم عاقلانه فکر کردی و براش یه جواب درست و حسابی داری.

پوزخندی زد ، آخ که جدیداً از این پوزخندهاش متنفر بودم و کاش زمانی که قصد پوزخند زدن رو داره با حرص زیادم یه جوری اساسی اون لبهاش رو اسیر لبهام میکردم.

اون هم به صندلی تکیه داد ، دست به سینه شد و سعی کرد خیلی عادی و خونسرد رفتار کنه :

– آره خب فکرامو کردم اتفاقاً واسه همینم اینجایی … بیخودی نگفتم که تنِ لشتو برداری بیای بشینی روبروم سه ساعت با اون چشای دریده ت زل بزنی بهم که نتونم یه قاشق از غذام کوفت کنم.

مگه میتونستم در مقابل رو کردن روی اصلیش با صدای بلندی قهقهه نزنم … هنوز یکساعت از اومدنم نمیگذشت که بالاخره خوی واقعیش رو بهم نشون داد.

میون خنده هام گفتم :
– داشتم بهت شک میکردم ، این مهمونیت نوازیت، مهربونیات ، سکوتت همه اینا از کجا در اومده که اون زبون درازتو پشتش قایم کردی، نکنه برام یه خوابایی دیدی، خدا به دادم برسه.

جدی و با اخم کمرنگی لب زد :

– من بهت گفتم بیای تا جوابتو بهت بدم میخوای شام بخوری بعد حرف بزنیم یا الان بهت بگم ؟

با دیدن اون جدیتش و اون اخمی که میون ابروهاش نشسته بود، بند دلم پاره شد ، دلم نمیخواست بهار امشب رو بهم زهر کنه … خنده م رو جمع کردم و با سکوت خیره ی لبهاش شدم که برای گفتن حرفش مردد بودن.

– کیان ،من پیشهادتو قبول میکنم.

نفس آسوده ای کشیدم و قلبم بی تاب شروع به کوبش تو سینه م کرد.

– اما چند تا شرط دارم !

شرط برای من معنی نداشت من فقط میخواستم پیشنهادم رو قبول کنه که کنارم بشه فقط همین .

– بگو هر چی باشه قبول میکنم.

قاشق رو از روی بشقاب برداشت و بین برنج های دست نخورده توی بشقابش دور داد.

– سی روز محرمیتمون موقتی باشه … به هیچ وجه بهم نزدیک نمیشی … تو قرارداد قید میکنی تخت و اتاقمون جدا بشه ،یعنی یه زندگیه موقتی و سوری، تو زندگیه همدیگه دخالتی نداریم در اصل مثل دو تا دوست کنار هم این یه ماه رو سر میکنیم تا تموم بشه، من زندگیه با تو رو نمیخوام کیان ،ولی تو شرط گذاشتی که اگه من پیشنهادتو قبول کنم و یه ماه باهات زندگی کنم تو هم در عوض تو آزادیه مجتبی بهم کمک میکنی … ما باهم هیچوقت …

از شرط و شروطاش بدم اومد، تمام دلخوشیم رو جهنم کرد، نتونستم نیشخندم رو کنترل کنم :

– ای بابا … خیلی داری سخت میگیری، یکم ارزونتر حساب کن، چرا لقمه رو انقدر دور سرت میپیچونی ، یه کلام بگو تو اون زمانی که من خونتم خودتم خونه نیا، تا یه جوری سریع این یه ماه بگذره که مجتبی رو آزاد کنی ، بعد هم هر کدوممون بره سی خودش ،تو برو به خیرو منم برم بسلامت.
بهار نگاهش رو از چشمهای دلخورم گرفت و دوباره به بشقاب غذاش دوخت.

– خودتم میدونی اومدن من تو خونت دلیل دیگه ای بجز مجتبی نداره ،تو پیشنهاد دادی منم قبول کردم ،اگه میتونی شرطامو قبول کنی حرفی ندارم اگه نه هم پیشنهاد تو بذار دم کوزه آبشو بخور، دیگه هیچوقتم درموردش با من حرفی نزن.

حرصم گرفت ، از اون لحن صریح و حق به جانبش، دلم میخواست با تمام حرصی که این دختر بچه بهم میده همین الان به شیوه ی خودم اون رو درستش میکردم.

صندلی رو کنار کشیدم و با عصبانیتی خاموش از جا بلند شدم :

– دستت درد نکنه شام خوشمزه ای بود … من دیگه بهتره برم … حرفاتو زدی منم شنیدم شرطات اگه تنها دلیلش آزادیه مجتی نبود همشو قبول میکردم اما حالا که هدف اصلیت واسه خاطر اونه …

-کیان تو خودت ازم خواستی با این درخواست پا تو خونت بذارم، من قبول کردم اما بااین شرایط اگه تو نمیتونی قبولشون کنی حتماً …

یک آن عصبی شدم و بلند داد زدم :
– آره … من خودم ازت خواستم اما همه ی شرطامو همون اول کار بهت گفتم ؛ مثل یه زن و شوهر واقعی میخوام نه مثل این اوسکولای تو سریالا چادر و مقنعه سرت کنی بشینی پیش شوهرت منم مثل این احمقا فقط بشینم نگات کنم چون بخاطر داداش عزیزت قبول کردی فقط تو خونم باشی نه چیز دیگه ای !

اون هم کمی صداش رو بالا برد :

– تو خودت گفتی زن و شوهر باشیم اما قرار نیست بینمون اتفاقی بیفته چون میخوای همه چیز رابطمون به میل من باشه.

پوزخندی زدم :
– عه ؛ به میل تو باشه که محرمیت خوندم میشینی همینجا تا آق داداشتو آزاد کنم بعدم بگی خوش اومدی حالا هری …

– زور بیخودی نزن من شرطامو گفتم فقط در این صورت قبول میکنم یه ماه محرمت بشم.

با تمسخر نیشخندی زدم ، چند بار بدون هدف و عصبی نگاهم رو به میز شام دو نفره مون دوختم و با کشیدن دستی لابه لای موهام قدم اول رو بطرفش برداشتم :

– که میخوای فقط اسماً زن و شوهر باشیم … پس اگه پیشنهادتو رو هوا نزنم از دستم در میره آره … خب آره دیگه، ممکنه عروس خانم یه وقت پشیمون بشن بزنه به سرش همین یه ذره امیدمو هم دود کنه بره هوا.

بهش نزدیک تر و نزدیک تر شدم طوری که تو فاصله ی کمی مقابلش ایستادم.

رنگ نگاهش تغییر کرد، یه جور ترس همراه با استرس شدیدی گرفت ،شاید از قیافه ی خبیث و شرورم فهمید چی تو چشمهام نشسته و چی تو سرم دارم که همین الان میخوام عملیش کنم.

آره من قصد داشتم بدون هیچ ترسی امشب از خودم خودی نشون بدم، اصلاً محرمیت کیلو چنده همین الان میخوام لبهای ظریف و قرمز این دختر ریزه میزه رو بین لبهام محکم چفت کنم تا بفهمه مفهوم محرمیت یعنی این نه اون چیزی که تو ذهن بچه گونه ش جولان میده و راحت به زبون میاره.

چشمهای ترسیده ش رو به اطراف چرخی داد و لبهاش رو برای گفتن حرفی بازو بسته کرد، خیلی سریع و قبل از اینکه چیزی بگه شکارم رو غافلگیر کردم.

مچ دستش رو گرفتم و اون رو بطرف خودم کشیدم ، که جسم سبک و ظریفش روی سینه م افتاد.

برای توصیف حالم ،این صحنه ی پرشور و هیجان چیزی فراتر از شرحش بود، اینکه بهار زبون دراز ، درست توی خونه ی خودش ، با اون همه سر تقی و لجبازی بالاخره اراده م رو شکست تا از کنترلم خارج بشم و با دنیایی از لذت لبهام رو روی لبهاش مهر کنم.

شوکه شد ، جا خورد ، ترسید و حتی تنش تو حصار این گرمای تبدارم لرزش گرفت ، اما من محکم تر تو آغوشم فشارش دادم و دستم رو دور کمر باریکش حلقه کردم ، تقلا کرد تا ازم دور بشه ولی قلب دیوونه وار من بیشتر تو سینه م تقلا میکرد که این بوسه ی آبدار از جنس خواستنش رو کش بدم که باز هم عطشش سرکش ترم کنه.

بوسیدمش با تمام وجودم و قلبم چه پرشور برای ادامه دادن و همراهی این موجود تخس بیقراری میکرد.

لبهای کوچیکش بین بوسه هام و لبهام محو میشد و با دستهاش و مشتهای ریزش روی سینه و بازوم برای عقب کشیدن دست و پا میزد.

بی توجه به تقلاهاش بوسه هام رو لعاب بیشتری دادم ، زبونم رو روی لبش کشیدم و با تپش های تند قلبم برای حس بیشترش ،اون رو توی دهنش فرو کردم و کامم رو از کام شیرینش لذت بخشیدم ، چند بار پی در پی و بی امان تر از قبل وحشیانه و بی رحم کارم رو تکرار کردم ،مکیدن لبهاش، اتصال زبونمون با هم و لمس اون بوسه های پر احساسم تنم رو به حرارتی رسوند که دلم میخواست توی همین لحظه و همین اشتیاق کشنده ، تنم با تن این موجود شیرین و لذت بخش یکی بشه.

با حس رطوبتی روی گونه م فهمیدم بهارم بخاطر نخواستن این وضعیت و از روی ناچاری از اون همه ی تقلای بی نتیجه اشکش چکیده.

سرم رو عقب کشیدم اما یه فاصله ی خیلی کوتاه، دستهام هنوز دور کمرش بود ،مثل نفسی که به جونم بنده و من حتی نمیخوام قدمی فاصله بگیرم که این نفس به تنگ بیاد.

زیر گریه زد و میون گریه ی ریزش مشت محکمی به سینه م زد :

– عوضی … عوضی چرا بوسیدیم … چرا اینکارو کردی … مگه نمیگم ازت بدم میاد نمیخوام بهم نزدیک بشی!! “جیغ زد “
– تو به چه حقی دست کثیفتو بهم میزنی چطوری به خودت جرات میدی منو ببوسی، ازت بدم میاد کثافت ،بدم میاد ازت.

پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم هر چه قدر تن من داغ و پر حرارت بود تن بهارم سرد و یخ زده.

نجوام طعم هوس و بوی خماری میداد و من با اون نجوا بهش فهموندم که با همین یه بوسه موفق شده تمام سلولهای مردونه م رو بهم بریزه و اونها رو تخت تسلط خودش در بیاره … وجود من سخت و پر نیاز، این موجود زبون نفهم رو میخواست.

– من اونروز باهات حرف زدم بهت گفتم اعمال زناشوییمون سر جاش باشه غیر اون رابطه ای که قراره تو واسه همیشه با دنیای دختریت خداحافظی کنی ؛ من زمان اونو سپردم بخودت اما بقیه وظایفت سر جای خودشه ،بوسیدنمون ؛ کنار هم خوابیدنمون ، لمس کردنت،
بیرون رفتنا و باهم بودنمون همه اینا هست بهار خانوم … من بخوام مثل الان ببوسمت زنمی پا پس نمیکشی و اگه حتی ازم متنفری باید همراهیم کنی … بخوام بغلت کنم یا رو یه تخت بخوابیم بامبول بازی در نمیاری … وقتی محرمیت بینمون خونده شد منم منم نمیکنی … اینکه هر دقیقه بکوبی تو سرم و هی گوشزد کنی من واسه شرط و شروطام اینجام یا فلان و بهمان … تو خونه ی من تو زنی منم شوهرت تمام این یک ماه باید طبق قاعده و قانون خودش پیش بره …

بوسه ی ریزی به پیشونیش زدم و بر خلاف میل باطنیم ازش فاصله گرفتم، با نگاهم به چشمهای خیسش و لبهایی که تا چندثانیه پیش تو خواهش لبهام گم شده بودن ، با جدیت گفتم :

– اینارو قبول کن ،اخلاقای چُسَکیتم بنداز دور بذار این یک ماه مسالمت آمیز با هم کنار بیایم … خدارو چی دیدی شاید خودت تو این یک ماه تسلیم شدی و نخوای زندگیتو یا بودن با منو به صدتا آزادیه مجتبی عوض کنی … ولی اونم به چشم تو با من راه بیا منم مخلص خودتو امر کردنت هستم.

چونه ش از این بی رحمیه من لرزید، من راه دیگه ای براش باقی نذاشتم در واقع تمام پیشنهاد من با این شرایط عملی میشد نه شرط و شروط مسخره ی اون که چیزی جز عذاب دوباره ای به همراه خودش برام نداشت،اگه برای آزادیه برادرش قصد قبول این پیشنهاد رو داره پس باید همه چیز رو تمام و کمال به جون بخره نه فقط یه اسم یا یه محرمیت سوری .
“بهار”

با رفتن کیان بغض گلوله شده توی گلوم شکست و بی اختیار با صدای بلندی زیر گریه زدم ، روی صندلیم نشستم و میون اون بغض گریه به جای خالیش خیره شدم.

کیان نمیفهمه من نمیخوام باهاش ازدواج کنم ، اصلاً دلم نمیخواد کنارش باشم نه کنار اون نه هیچ مرد دیگه ای ،چه جوری بهش بفهمونم تا حرفم رو درک کنه ،چه جوری روی این درد و زخم دلم سرپوش بذارم تا کسی از رازم خبر دار نشه !!

زار زدم ، گریه کردم و به میز دو نفره ی شاممون خیره شدم.

لبهام هنوز گزگِز میکرد و بوسه های این مرد خشن رو برام یادآوری میکردن.

بوسه های عمیقی که از روی خواستن و عشقش بود و من اونهارو نمیخواستم … من زندگی با این مرد رو نمیخواستم … من عشق و هیجان و لذتی که با وجود شیطنتاش بود ،هیچکدوم رو نمیخواستم.

ناخودآگاه انگشتم روی لبم نشست و لب بوسیده شده م رو لمس کردم، هنوز داغ بود، هنوز از اثرات بوسه و لبهای مردونه و پر حرارت کیان نبض داشتن.

سرم رو روی میز گذاشتم و شوق و خوشحالیه امشبش دوباره مقابل چشمهام نقش بست، شرط میبندم امشب براش یکی از بهترین شبهای زندگیش بود، کمکم میز شام رو حاضر کرد،کمک دختر دبیرستانی و چهارده ساله ای که عشق این مرد زورگو رو قبول نداشت ،کنارم با لذت شام خورد ، با زیاده خواهیش حرف زد و با طمع و حرصش منو قربونیه بوسه هاش کرد.

باز هم با یادآوریه پیشنهادش دلم هری ریخت ،مطمئن بودم حتی اگر من باب میلش عمل کنم باز هم کیان نمیتونه جلوی خودش رو بگیره و احساسش رو کنترل کنه، با اون خوی وحشیانه ش صد در صد توی این یک ماه کار دستم میده و من باید هر طور شده جلوی پیشرفت و زیاده خواهیش مقابله کنم.

میز شام رو جمع و جور کردم و ظرفهای نشسته شام رو توی سینک گذاشتم ، حوصله ی شستن یا انجام هر کار دیگه ای ازم پَر شده بود و حتی حوصله ی درس خوندن رو هم نداشتم.

موضوع مجتبی بد جوری اعصابم رو بهم ریخته که حالا میون این دغدغه ی بزرگ باید تن به خواسته و تمنای کیان هم میدادم.

گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی آقای زندی وکیل خونوادگیمون رو گرفتم.

چند بوق خورد و تلفن رو جواب داد که صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید :

– بله بهار خانوم ؟

از خواب آلودگیه صداش جاخوردم که سریع به ساعت دیواری بزرگ رو بروم نگاه کردم، با دیدن عقربه ی کوچیکه روی دوازده نیمه شب آه از نهادم بلند شد و حس شرمندگی بهم دست داد.

معذورانه گفتم :

– ببخشید آقای زندی من اصلاً حواسم به ساعت نبود باور نکنین قصد نداشتم بد موقع …

بلافاصله محترمانه گفت :
– اشکالی نداره بهار خانوم … شما امرتونو بفرمائین !

– راستش زنگ زدم بگم برای معامله ویلا و اون وامی که مطمئنم بازم بی نتیجه ست ،فعلاً دست نگه دارین من نهایت تا یه ماه دیگه اوضاع رو درست میکنم.

با تعجب و لحنی از همون حالت پرسید:

– ببخشید منظورتونو متوجه نشدم … چه جوری میخواین درستش کنین ؟

دوست نداشتم موضوع رو کامل براش توضیح بودم مخصوصاً وقتی میدونستم بدون کم و کاستی جریان رو موبه مو برای مجتبی تعریف میکنه، نمیخوام هیچکس در مورد قرار بین خودم و کیان چیزی بفهمه تا این یک ماه هر چه سریعتر بگذره و مشکل مجتبی رو بخوبی حل کنم.

با صدای آرومی آهسته لب زدم :

– از پسر عموم کمک گرفتم قول داده تا یه ماه دیگه بدهیای مجتبی رو تسویه کنه .

کمی مکث کرد میتونستم چهره ی غرق بهتش رو تجسم کنم که از حرفهام چه برداشت و چه فکرایی تو ذهنش خطور کرده.

– ببخشید ولی میتونم بپرسم در قبال کمکش چی از شما میخواد … البته من معذرت میخوام ولی خب میدونین که من باید هر روز در مورد وضعیت شما و امنیتتون واسه مجتبی گزارش بدم تا از طرف شما حداقل خیالش راحت باشه ولی با این اوصاف …

نمیخواستم هیچ فکری در مورد منو کیان کنه به همین منظور سریع و محکم میون حرفهاش پریدم :

– آقای زندی کیان پسر عمومه ها … یه جور حق و حق خوری هم واسه ارثمون قبلاً پیش خونوادش بوده، شما نگران این قضیه نباش من خودم راهشو بلدم ازش کمک خواستم اونم درخواستمو رد نکرد … فقط همین.

نفسی کشید و منظور دار و طعنه آمیز گفت :
– خیلی خب، خدا کنه همین باشه که شما میگین ،اگه اینجوریه پس خداروشکر دیگه جای نگرانی نیست، اگه بتونه از طلبکاراش رضایت بگیره که تا یه ماه دیگه همه رو تسویه حساب میکنه میشه مجتبی رو با وثیقه آزاد کرد اگه بخواین من با آقا کیان حرف میزنم تا با اقدام اولش …

– نه نه … شما نیازی نیست چیزی بهش بگین ،این موضوع هم نمیخوام فعلاً به گوش مجتبی برسه ،لازم باشه من خودم با پسر عموم حرف میزنم تا با طلبکاراش صحبت کنه.

– باشه … باشه حق با شماست ،به امید خدا با کمک پسر عموتون مجتبی هم نهایت تا یکی دو ماه دیگه آزاد میشه.

موهای بافته شده م رو دور دستم پیچ و تابی دادم :

– بله همینطوره، ببخشید بدموقع مزاحمتون شدم … شبتون بخیر.

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 15

رمان استاد خاص من پارت 15Rate this post رمان استاد خاص من  زمان انتشار هر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *