خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 19

رمان معجون پارت 19

رمان معجون پارت 19
4 (80%) 2 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

صبح زودتر از کیان و بهروز از خواب بیدار شدم ،طبق قولی که به بهروز داده بودم اول به دل آرام زنگ زدم تا دوباره اصرارش کنم همراهمون بیاد اما هر چقدر زنگ زدم جوابشون بی پاسخ موند ، تا دست و صورتم رو شستم کیان هم از خواب بیدار شد ، از دیشب قرار گذاشتیم صبحونه رو بین راه بخوریم ، کیان همه وسایل رو تو ماشین جاسازی کرد و هر بار که یه چیزی میبرد تا توماشین بذاره بلند بهروز رو صدا میزد که هنوز تو عالم هفت پادشاه به خواب سر میبرد و زیر لب بهش ناسزا میگفت.

روی بافت زرشکیم یه پالتوی سورمه ای پوشیدم با شلوارجین آبی‌.

همون روزی که با کیان صیغه شدم همراه هم به بازار رفتیم و کمی خرید کردیم، خرید لباس زیرهای ست و جوراجوری که من برای اولین بار میدیمشون و با دیدن هر کدوم اول یه ساعت به سایز و مدل‌هاشون میخندیدم و کیان هم شبیه خودم مسخره میکرد و میخندید بعد بینشون مناسب ترین همه رو انتخاب میکردم،و همینطور یه مقدار لوازم آرایشی خریدم و چند دست لباس خونگی.

کمی رژ زرشکی رو لبهام مالیدم و گونه های سفیدم رو با رژگونه رنگ و رو دادم تا از این سادگی و قیافه تکراری در بیام.

– آماده ای عزیزم ؟

به سمت کیان پیچیدم که تو چهارچوب در اتاق ایستاده بود و با خنده گفتم :
– خدایی ما سه تا اوسکولیم که میخوایم تو این برف و بوران پاشیم بریم شمال هرکی مارو ببینه یه چیزی به بارمون میبنده که اینا از نظر عقلانی مشکل دارن شایدم هیچی تو سرشون نیست.
کیان لبخندی زد ولی نه لبخندی از حرف به ظاهر شوخیه من، لبخندش بیشتر بخاطر ظاهرم و اون آرایش ساده ای بود که حسابی تغییرم داده بود … جلوتر اومد و تونستم برق چشمهاش رو ببینم با شیطنت گفت :
– وقتی تنهاییم اینجوری خوشکل نمیکنی تا درسته قورتت بدم حالا که این نره خر هست و راهیه سفرشدیم ملوس میکنی خودتو تا زجر بدی به آدم …

لبخند نزدم ، در عوض خندیدم و با شیطنتی مشابه خودش گفتم :
– خب اگه اینکارارو نکنم که اسمم دختر نیست ،من باید یه پسر لوس و پرو و هیز که از قضا اسمش کیانه روادب کنم … باید حرصش بدم تا دیگه چشم چرونی نکنی.

خندید و جلوتر اومد وگفت :
– به موقعش حسابتو میرسم ..‌. ببین کدوممون رام اون یکی میشه وروجک نیم وجبی … این خرس پشمالو رو بیدار نکردی ؟لِنگ ظهر شد خبرش نمیخواد بیدار بشه ؟ اینجوری که تا ظهر هم از خونه بیرون نمیزنیم.

بلافاصله صدای بهروز اومد که خواب آلود و تو دماغی گفت :
-بیدارم گوریل.

انقدر صداش نزدیک بودکه انگار چسبیده بود به در اتاقمون ،حدس میزدم سرش رو به در چسبونده و مثل بچه هایی که به زور بیدارشون میکنن تا به مدرسه برن اما تو هر شرایطی قرار بگیرن یه چرت کوتاه میزنن بهروز هم مشابه اون‌ها چسبیده به در اتاق دوباره چرت زده.

از تصور قیافه‌ش و اسم گوریلی که برای کیان به کار برد خنده‌م گرفت که کیان با حرص گفت :
– فقط منتظره یه چیزی بشنوه دیگه جام میکنه تودهنش … برو چیزاتو بردار بذار تو ماشین باید حرکت کنیم وگرنه دیرمون میشه.

بی رمق تر و خواب آلود جواب داد :
– مگه میخوایم بریم کنکور بدیم که میترسی دیر برسیم هر وقت رفتیم رفتیم … بهار ، بهار ؟

– بله ؟

به سمتش رفتم با قیافه ژولیده و موهای نامرتب جلوی در ایستاده بود و ویکی هم تو بغلش بود.

کیان تا بهروز رو تو این وضع دید غر زد :
– چُرت میری حداقل این طفلکُ بنداز زمین یه وقت تو چُرت رفتنت چَپه نشی بیفتی رو این بدبختِ بی زبون.

بهروز با چشمهای بسته و صدای گرفته ای جواب داد :
– نترس مراقبشم … رفیق تنهاییامه … میگم حالا که من قراره خودم تنهایی یه کله بکوبم تا شمال نمیشه که همدمی پیشم نباشه، تو که نذاشتی شبنمو بیارم حداقل بذار ویکی بیاد تو ماشین من باهاش سرگرم بشم دِق نکنم خودم تنها.

کیان با خنده و بی شرمانه گفت :
-میترسم این بدبختو هم تا شمال حامله کنی.

با حرص به کیان نگاه کردم و از خجالت داشتم آب میشدم، اما چنان خنده ای عمق حنجره‌م تیزشده بود که اگه این بحث رو ادامه میدادن بدون شک با صدای بلندی به جفتشون و ویکیِ بیچاره میخندیدم.

بهروز هم خیلی بیشعورتر از کیان تکیه‌ش رو از دیوار گرفت و گفت :

-هِرهِرهِر خیلی خندیدیم نمکدون ..‌. آدم که دوبار از یه سوراخ نیش نمیخوره ، نترس واسه این با تجهیزات کامل وارد عمل میشم نمیتونم دوباره سرم کلاه بره ویکی رو هم از دست بدم یه شکست عشقیه دیگه بخورم.

کیان بلند زیر خنده زد.
با حرص و چندش در حالیکه به زور خنده‌م رو کنترل میکردم رو به هردوشون گفتم :
– خاک توسر جفتتون.

کیان با کلافگیه تصنعی ساکم رو برداشت و به سمت در هال رفت و زیر لب غر‌ زد:
– اَه … بازم ضدحال زد … مگه میذاره یکم بخندیم.

بهروز هم نه گذاشت و نه براشت در ادامه حرف کیان سریع گفت :
– من موندم اینا که بدشون از ین شوخیا میاد چرا میمونن به حرفامون گوش میدن که بعد بخوان خاک تو سری بهمون تقدیم کنن ؟ خب نه کِرم از خودشونه منتظرن تو بگی زِرت که یه چیزی از توش در بیارن.

کیان با سر تایید کرد و گفت :
– خیلی خب حالا اگه زِرت گفتنات تموم شد بیا چیزاتو بچین تو ماشینت باید بریم ظهر شد.

با حرصی از کیان و تایید کردنش از حرف بهروز ، رو به بهروز گفتم :
– به جای سگ بازیات برو یکم کار کن تو هم همش نمون ببینی بقیه چی میگن که تو ادامش بدی.

درحالیکه با چشم غره بهم نگاه میکرد با ویکی به سمت کیان رفت و گفت :
– این نیم وجبی ماه عسل میخواد کیان اوسکول ؟ یه چند تا کف گرگی بخوابون پسِ سرس زبونش بچسبه به سقف دهنش انقدر بهمون گیر نده .‌.. من خودم به اندازه کافی بهونه واسه دیوونه گریام دارم اینم همش انگولَکم میکنه.

وقتی دیدم کیان در جوابش غش غش خندید با حرص جیغ کشیدم و گفتم :
– خیلی بیشعورین جفتتون … برین گم شین اصلاً من با شما دیوونه ها جایی نمیرم.

کیان آستین لباس بهروز رو گرفت و به سمت بیرون کشید و با حرص تصنعی گفت :
– بیا بیرون کم باهاش بحث کن احمق … ببینم میتونی گِل بزنی وسط مسافرتمون یا نه ؟

بهروز که از حرص خوردن من تفریح مفرحی به چنگش افتاده بود با خنده پهنی گفت :
– من بلد نیستم گل بزنم رفیق ولی گوه زدنو خوب بلدم ،میخوای اونو برات امتحان کنم ببینی چطوره ؟

صدای بحث کردن خودش و کیان از تو حیاط می‌اومد … همه چیز رو چک کردم و وقتی از بابت ایمنی بودن همه وسایل برقی و گازی خونه خیالم راحت شد درها رو قفل کردم و پشت سر پسرها از خونه بیرون رفتم … کیان گفته بود تو این مدت که نیستیم از مش رضا خواسته بیاد تا هوای باغ و خونه رو داشته باشه تا ما برگردیم …. با اینکه خیلی خوشحال بودم که میخوام همراه کیان به مسافرت برم اما دلم برای بهروز میسوخت که برخلاف اون همه شوخی و مسخره‌ بازی‌هاش اما یه جوری دمغ و دلگیر بود که انگار چیز بزرگی رو گم کرده باشه ، وقتی بهش گفتم به دل آرام زنگ زدم و جواب تماس‌هام رو نداده دوباره ازم خواست چندبار دیگه زنگ بزنم اما باز همونطور مثل قبل همه تماسهام بی جواب موند و امید بهروز کاملاً از بین رفت … احتمال میدادم دل آرام خواب باشه و گوشیش روی حالت سکوتِ ،اما زمانیکه از خونه بیرون رفتم پشت ماشین بهروز چند متر پایینتر یه سانتافه سفید رنگ رو دیدم که تازه پارک کرده بود، کیان و بهروز هردو سرهاشون رو یه جوری تو صندوق عقب ماشین برده بودن که انگار داشتن دنبال الماس میگشتن، دل آرام شیشه رو پایین دادو از دور برام دست تکون داد … از ذوق دیدنش و این اومدن یهوییش با خوشحالی و خنده صداش زدم و به سمت ماشینش رفتم :
– دل آرام جون.

دل آرام از ماشین پیاده شد ، بهروز با شنیدن اسمش به آنی به سمت مسیری که داشتم میرفتم نگاه کرد ،تا دل آرام رو دید اصلاً امون نداد که من زودتر بهش برسم ،یه جوری به سمتش پاتند کرد که انگار داشت پرواز میکرد و از هول این سرعتش نزدیک بود یکی دو بار بیفته‌.

دل آرام تا بهروز رو دید که داره به سمتش میره جیغ آرومی کشید و گفت :
– نزدیک من نیا … من اگه اومدم بخاطر بچه ها اومدم نه بخاطر توئه دیلاق.

بهروز با خنده و شیطنت لب زیریش رو با یه شور و عشق عجیب گزید و گفت :
– ای جان … قربون اون اخمات برم … خوب کردی اومدی مگه مسافرت بدون تو صفا داشت که نمیخواستی بیای ؟ دوره قَرنطینه تموم شد مگه نه عزیزم ؟

دل آرام دوباره جیغ کشید و به سمت کیان که نگاه کرد که اون هم شبیه منو بهروز از دیدنش خوشحال شده بود :
– کیان بیا این عنترو از من دور کن حوصلشو ندارم.

کیان و من به این عنتر گفتن دل آرام غش غش خندیدیم … بهروز مگه اعتنایی میکرد ، وقتی به دل آرام نزدیک شد با یه لبخند بزرگ و دندون نما و ذوق زیادی از شور و دلتنگی به تموم اجزای صورتش نگاه کرد و سرش رو کمی نزدیک دل آرام برد، شالش رو عمیق بو کشید و خمار گفت :
– اووووم … بوی زندگی یعنی این .

دل آرام با حرص پسش زد و به عقب رفت و گفت :
-برو کنار اعصاب ندارم اول صبحی خونَمو با تو کثیف کنم …

از صدای غرغر کردن دل آرام منو کیان هم به سمتشون رفتیم ، کیان به دل آرام دست داد و با لبخند گفت :
– خوش اومدی دِلی سوپرایز توپی بود.

– بهتر از این‌ نمیشد ، همیشه از اینکارا بکن عشقم عالی بود.

دل آرام اخمی کرد و با عصبانیت گفت :
– عشقم و زهرمار من فقط بخاطر بهرو کیان اومدم.

با این بحث و لجبازیشون از خنده داشتم میترکیدم اما روم نبود بخندم ، کیان که راحت میخندید اما من خجالت میکشیدم ؛ هر کلمه ای که دل آرام میگفت بهروز در جوابش بیتاب یه “جون” کشدار بهش تقدیم میکرد و به دل آرام نزدیک تر میشد.

لب گزیدم تا از این رفتارهای مسخره بهروز نخندم ، خیلی سریع به دل آرام دست دادم و خوش آمد گفتم که در جوابم گفت :
– فقط بخاطر خودت اومدما … اگه صبح اون همه بهم زنگ نمیزنی نمی اومدم.

بهروز شیشکی زد و گفت :
– بهار کیلو چنده حلق من جِرخورد از بس التماسش کردم بیاد بهت زنگ بزنه تا از رو الاغ شیطون پیاده بشی بیای باهامون.

دل آرام قدمی به عقب رفت چون صورت بهروز چسبیده بود به صورتش و خیلی نزدیک باهاش حرف میزد، با حرص پوزخندی مقابل بهروز زد و گفت :
-بروبابا تو کی باشی که بخوام بخاطر تو این همه به خودم زحمت بدم.

کیان پا درمیونی کرد و سریع روبه هر دوشون گفت :
-خیلی خب دیگه بسه .. کار خوبی کردی اومدی دِلی ، حالا هر کدومتون برین تو ماشیناتون که راه بیفتیم.

بهروز شاکی به کیان نگاه کرد و با پوزخند گفت:
– عمراً … دِلی با ماشین من میاد، پیش خودم.

– به همین خیال باش حضرت والا … بشین منتظرش.

کیان با عصبانیت دوباره تاکیدی رو به هردوشون گفت :
– بحث نکنین اَه …دِلی تو برو تو ماشینت، بهروز تو هم برو توماشین خودت فکر کن اصلاً دلی نیومده آتیش بیار معرکه نشو.

بهروز تیز به دل آرام نگاه کرد و دوباره رو به کیان با جدیت گفت :
– من از این خیالات بلد نیستم بسازم که فکر کنم نیومده ، حالا که اومده فقط میاد تو ماشین من میشینه … تو برو روشن کن راه بیفت تا منو دلی هم سوار میشیم میایم.

کیان بی حوصله پوفی کشید وگفت :
– نمیشه که من حرکت کنم باید بمونم ببینم تصمیمتون چیه یه وقت نزنین همدیگه رو اینجا له کنین منو بهار هم تنهایی برسیم به شمال …

– نه تو نمیخواد نگران بشی، جون بهروز تو برو منو دلی هم الان میایم.

کیان کلافه وار نگاهی به من کرد، انگار از بحث کردن با این دو موجود تخس و لجباز بیش از اون چیزی که فکرش رو میکرد عاصی شده بود :
– میمونم که اگه لازم شد یکی از ماشینارو بذاریم تو خونه عقل کل … بعدش هم مگه تو قرار نبود با ویکی همسفر بشی تا شمال هم حاملش کنی ؟

بهروز اینبار خیلی جدی و با اخم تندی گفت :
– مسخره بازی در نیار کیان … ریموتو بده به من تو بدو راه بیفت با همسفر کوچولوت کاری به ما نداشته باش.

دل آرام با حرص در ماشین خودش رو باز کرد وقصد کرد سوار بشه و همزمان با اخم و نگاه زننده ای به بهروز گفت :
– شما هم لطفاً برو تو ماشین خودش بشین انقدر واسه بقیه نطق گنده گنده سر نده، من خودم ماشین دارم با ماشین خوم میام.

بهروز اول با حرص و غرور بهش نگاه کرد ، همین که یه پای دل آرام داخل ماشین رفت، یک آن بعد با همون خل بازی ‌های همیشگیش خیلی سریع دست زیرزانو و کمر دل آرام گذاشت و از رو زمین بلندش کرد و به سمت ماشین خودش برد.

منو کیان با خنده بهشون نگاه میکردیم ، اطرافمون کسی نبود فقط یه زن و مرد مسن گذشتن که با دیدن این صحنه خندیدن و زیر لب چیزی گفتن که نشنیدیم اما بهروز در جواب زمزمه زیرلبیشون بلند گفت :
– باید یکم تنیهش کنم ، چند روزه خونه زندگیه منو ول کرده ،با قهر رفته پیش ننَش همش میگه من شمال نمیام باید منو ببری آنتالیا، نمیفهمه که یه شمال رفتن با عشقت رو هزارتای اون آنتالی و مانتالی می‌ارزه.

ما به این دیوونه بازیه بهردز بلند میخندیدیم که اون زن و مرد هم آروم خندیدن و با گفتن این جمله از کنارمون گذشتن. “دل به دل شوهرت بده عزیزم هر جا باهاش بری همونجا بهشتته”

دل آرام مشت مشت رو کمر بهروز کوبید و گفت :
– بذارم زمین حیوون ، یالا منو بذار زمین ، من تو ماشین تو نمیشینم ببین چه جوری پیش مرد الکی ادا میاد!

بهروز در جلوی ماشینش رو باز کرد و دل آرام رو رو صندلیه جلو نشوند و قبل از اینکه در رو ببنده بوسه ای به گونه ش زد و گفت :
– دیگه لوس نشو دلی سه هفته ست خودتو ازم قایم کردی دیگه بسه ، بشین صداتم در نیاد که تلافیه این چند روزو در میارما.

دل آرام با مشت دیگه ای رو سینه ش کوبید و گفت :
– نمیخوام با تو جایی بیام برو گمشو ،وای اصلاً چه غلطی کردم اومدم ، کیان بیا به این رفیق خل و چلت بفهمون که من دیگه باهاش کاری ندارم و اصلاً دلم نمیخواد حتی یک کلمه باهاش حرف بزنم چه برسه بشینم تو ماشینش.

نزدیک شدن کیان به ماشین بهروز باعث شد من هم پشت سرش حرکت کنم و بهشون نزدیک بشم ، کیام با لحنی که داشت دل آرام رو وادار به آرامش میکرد آروم گفت :
– تو که دفعه اولت نیست که باهاش همسفر میشی اینم که بیخیالت نمیشه، بذارش به حساب اون چندباری که باهاش همسفر بودی ایندفعه هم بشین تو ماشین عنترخانت بیا بریم.

دل آرام که متوجه تیکه کلام کیان شد به من نگاه کرد ، کمی خجالت کشیدم ولی این خجالت در همون حدی بود که دل آرام نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به غرغر کردنش ادامه داد و این بار از روی دوشم برداشت.

– کیان عزیزِ من ، من با این آقا نه میتونم حرف بزنم نه کنارش بشینم ،من بخاطر تو و بهار اومدم اگه قراره اینجوری بشه همین الان راهمو میگیرم و برمیگردم ..

کیان با حرص به بهروز نگاه کرد که بهروز شیطون خندید و گفت :
– جون خودت راه نداره فقط باید بشینه تنگِ خودم … تو نمیدونی من حسودم ، خودت بهارو میذاری ورِ دلت که من نگات کنم غمباد بگیرم بعد خانوم خانوما پشت رُل ماشینش بشینه پشت سر من بیاد ؟ نوچ دِلی با خودم میاد …

از کشمکش و بحث دل آرام و بهروز ،کیان کلافه نگاهی به ساعت مچیِ روی دستش انداخت و با کمی عصبانیت گفت :
– دیر شد اَه … گند زدین به مسافرتم با این کَل کلاتون … یالا این بحثو تمومش کن نسناس حوصله غرغراتونو ندارم، صبحونمون شد ناهار !

دل آرام پاش رو از از تو ماشین بیرون گذاشت و گفت :
– من کلاً پشیمون شدم کیان میخوام برگردم خونه شما برین به سلامت.

بهروز با اخم تصنعی و لبخندی که از ذوق دیدن دل آرام روی لبش نقش بسته بود و هیچ طریقه از روی لبش کنار نمیرفت دل آرام رو دوباره داخل ماشین هل داد و در ماشین رو بست :
– تو غلط میکنی عزیزم سوییچتو بده به من ماشینتو ببرم تو حیاط ، دختر حرف گوش کنی باش تا کیان پاچه جفتمونو نگرفته.

دل آرام مجدداً و با حرص و غیظ بیشتری گفت :
– گفتم نمیام … اصلاً غلط کردم همین الانش هم اومدم میخوام برگردم خونه کیان.

بازوی کیان رو گرفتم و آروم گفتم :
– بیا ما بریم خودشون یه جوری حلش میکنن یا با هم میان یا جدا جدا، فعلاً که دل آرام نازاشو واسه خریدارش پهن کرده.

کیان به تائید حرفم لبخندی زد و ریموت خونه رو به سمت بهروز پرت کرد که بهروز رو هوا گرفتش و با چشمک شروری گفت :
– دمت گرم داداش خودمی … برو ما هم الان میایم.

-ما راه میفتیم شما هم زود تموم کنین بیاین دنبالمون ..‌. اول جاده میمونم تا برسین.

بهروز با خوشحالی و قبراق گفت :
– برو داداش سه سوته حله.

ما به سمت ماشین رفتیم ولی همچنان بهروز و دل آرام مشغول غرولند کردن بودن هر چند میدونستم بهروزِ کله شق کوتاه بیا نیست و اونی که آخر سر موفق میشه خودشه و دل آرام بالاخره مجبور میشه توماشین بهروز بشینه.

اول جاده منتظر بچه ها ایستادیم خیلی مشتاق بودم هر چه سریعتر بفهمم کدومشون این بازی رو به نفع خودش برد کرده.

کیان پُک بعدی به سیگار زد و از روی انتظار بیش از حد و خستگی نوچ کلافه‌ای کرد و گفت :
– نیومد الاغ ببین اول صبحی با بچه بازیاش چه گندی زده به اعصاب من.

– چقدر بهروز دل آرامو دوست داره کیان، من اصلاً فکرشو نمیکردم.

کیان نیم نگاهی به طرفم انداخت و نیشخندی زد و گفت :
– خودمم میدونم چه جونوریه این بشر ، میدونم که میمیره براش اما نمیفهمم اون رفتارای زشتشش واسه چی بود ؟ بگو احمق مرض داشتی اون شب این همه مشروب بخوری که فرداش بری گند بزنی به زندگیت ! معلوم نیست چی به دِلی گفت که اونجوری دَر رفت.

– بنظرت الان باهم میان ؟

کیان دوباره نگاهم کرد و با لبخند جذابی گفت :
– حتی یه در صدم به این موضوع شک نکن کوچولوی خودم.

نوک دماغم رو کشید و با حس سردیه دماغم درجه بخاری رو بیشتر کرد و گفت :
– گرسنمه اینا هم نیومدن … سر راه یه جای خوب دیدم میمونم که صبحونه بخوریم.

سرم رو تکون دادم و باشه ای گفتم ، به بیرون‌نگاه کردم ، بخاطر هوای سرد بیرون قطرات بخار ناشی از گرمای توی ماشین رو شیشه‌ها نشسته بود، فکرم دوباره درگیر بهروز و دل آرام شد ، با اینکه از رابطه دوستی و پنهونیه بینشون حس خوبی نداشتم اما از ته دل آرزو میکردم هردوشون جفت همدیگه باشن و این رابطه و دوستیه بی نسبت رو به رابطه ای دائمی و پایدار تبدیل کنن ، تو چشمهای هردوشون تلاطمی از عشق وجود داشت که با یه نگاه خیلی راحت میتونستی بفهمی بهروز و دل آرام تا الان چقدر بیتاب و دلتنگ هم بودن ؛ سنگینیه نگاه کیان باعث شد چشمهام رو به سمت نگاهش چرخ بدم که با لبخند و حس عمیقی خیره صورتم بود.

– امروز خیلی خوشکل شدی ، دیرمه برسیم ویلا که حسابی از خجالتت در بیام.

خندیدم و گفتم‌:
– من برسم ویلا انقدر خستم که فقط میخوابم ،تو برو مثل همیشه به همون چشم چرونیات ادامه بده که یواشکی از تو روزنه ها منو دید میزنی.

اخم نازکی کرد و جذاب و دلبرانه گفت :
– اذیت نکن دیگه بهار اون دیدزدنا مال وقتیه که باهام قهر میکنی ،الان که قهر نیستیم داریم میریم ماه عسل و عشق و حال با یه فِنچ کوچولو.

صورتش، چشمهاش ، همه چیزش غرق لبخند و لذت بود وقتی باهام حرف میزد اما با گفتن این کلمه آخر نمیدونم چیشد که اخمهاش تموم صورتش رو پوشوندن، با حرص مشهودی پُک عمیقی به سیگار زد و دوباره با کلافگی نوچی گفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که اصلاً نشنیدم.

– کیان ؟

باقیمونده سیگارش رو تو ظرف زیر سیگاریه مخصوص کنار صندلیش له کرد و با بیرون دادن نفسش که همراه با دود غلیظی بود، آروم و بم شده گفت :
– جونم ؟

کامل به سمتش پیچیدم و با کمی نازو عشوه دخترونه طره ای از موهای صافم رو که از زیر شال بیرون اومده بودن رو به بازی گرفتم و گفتم :
– تو هم به اندازه بهروز که دل آرامو دوست داره منو دوست داری ؟

سرش رو به پشتیه صندلی تکیه داد ،هنوز از تو پره‌های بینیش دود جامونده از سیگار خارج میشد، خیره بهم نگاه کرد و با تکون دادن سر گفت :
– خودت چی فکر میکنی ؟

خب من دلم میخواست جوابش رو مستقیم از کیان بشنوم ، اینکه منو بیشتر دوست داره یا کمتر … هر چند تو دوست داشتن و علاقه ای که بهم داشت بهش شکی نداشتم اما دلم میخواست حد علاقه ش رو نسبت به خودم بدونم.

پنجه های دستم رو میون هم قفل کردم و شونه م روبالا دادم :
-خب من دوست دارم از زبون خودت بشنوم.

لب و لوچه ش رو به پایین کش داد و گفت :
– خب دوست داشتنا باهم فرق داره عزیزم مخصوصاً تو مردا … مثلاُ مدل بهروز یه آدم اوسکول و مشنگه که بلد نیست دوست داشتنشو ابراز کنه بیشتر تو کارای مضحکانش نشونش میده اما من …

با بوقی که بهروز زد و توقف ماشینش کنار ماشینمون، کیان ادامه حرفش رو نزد … شیشه سمت راست ماشین بهروز کمی پایین رفت ، سرم رو کج کردم و از پشت شونه کیان دل آرام رو دیدم که با یه مَن اخم جلوی ماشین نشسته بود ، به سمتم پیچید ،با لبخند سریع براش دست تکون دادم که زبونش رو برام بیرون کشید و چشمک شیطونی بهم زد.

کیان با خنده به بهروز گفت :
– شیر شدیا اصلاً فکرشو نمیکردم دِلی همراهت بیاد.

بهروز با همون خنده ثابتش سریع گفت :
– خر خودتی … بگو کجا بایستیم من همونجا بمونم … انقدر فَک زدم با این دختره که معدم از گُشنگی سوراخ شده ، هر چی انرژی داشتم همش با دِلی خانم سوخت شد.

دل آرام با حرص مشتی به بازوی بهروز زد که صدای خنده بهروز بلند شد :
– زهرمار به جهنم که بسوزه .. مگه من اجبارت کردم اون همه فک بزنی خودت همش موس موس میکردی بیام بشینم تو ماشینت من که داشتم برمیگشتم.

کیان زیر لب آروم غرید :
– باز این دو تا اوسکول اومدن …
بهروز یالا راه بیفت دیگه انقدر نِق نزنین … یه جای دنج و تمیز گیر آوردی نگه دار … خَرکی هم نرون ، مثل آدمیزاد رانندگی کن حوصله رَخت مشکی ندارم.

بهروز با خنده بلندی که نشون از سرمستیِ دیدن یارش بود سرخوش و بامزه گفت :
– ای دردم تو جونت کیان یه دور از جون بگو بیشعور … من تازه میخوام عشق و حال کنم نفوس بد نزن.

با سرعت ماشینش رو به حرکت در آورد که صدای جیغ لاستیکهاش رو شنیدیم ، کیان سری تکون داد و با لبخند زیر لب گفت :
– احمقه دیگه خوبه بهش گفتم خرکی نرون ، سر همین خُل‌بازیاشه که هر جا میرم میگن بهروزو هم با خودت بیار .

**

شب همه خسته و کوفته تو اون سرمای یخ بندون رسیدیم ویلا …
بارون و تگرگ با سرعت هر چه بیشتر رو سقف ماشین‌هامون فرود می‌اومدن ،از صدای رعدو برق ترسناک آسمون کمی هول میکردم که کیان با خنده دستم رو تو دستش فشار میداد و میگفت :
– عزیزم وقتی من کنارتم نباید از چیزی بترسی قربونت برم.

ماشینها رو تو حیاط ویلا پارک کردن ، انقدر بارون شدید بود که نمیشد از ماشین پیاده بشیم ،کیان پیاده شد و خیلی سریع در سمت منو باز کرد و با کاپشنش برام یه سایبون درست کرد تا بتونم همراه خودش از زیر اون بارون شدید بگذرم.

نمیتونستم سرش رو ببینم هم تاریک بود و هم قفل شده تو بغلش زیر کاپشنش بودم ، با حس سرمای شدید، تنم لرزشی از سرما گرفت، با نگرانی به کیان گفتم :
– الان سرت خیس میشه کیان داره همش تگرگ میزنه رو سرت.

– نگران من نباش عزیزم کلاه کاپشنم رو سرمه.

به در اصلی ویلا که آلاچیق بزرگی داشت و مارو از اون همه بارون و تگرگ حفاظ میکرد رسیدیم ، بهروز هم مشابه کیان دل آرام رو زیر کاپشنش گرفته بود و به سمتمون اومد اما برعکس من دل آرام کلی غر زد و کمی که بارون بهش اصابت میکرد جیغ میزد و میگفت ” خیس شدم وای من چه غلطی کردم به حرف تو گوش دادم و اومدم “

بهروز هم فقط غش غش میخندید ، بیچاره کامل خیس شده بود اما یه جوری دل آرام رو زیر کاپشنش جا داده بود که از اون همه تگرگ و بارون در امان باشه ،به ما که رسیدن دل آرام از زیر کاپشن بهروز بیرون اومد و اول به بهروز نگاه کرد، نگرانش بود درست مثل من که موقع رد شدن از زیر بارون نگران کیان شدم که یه وقت خیس نشه و حتی نگرانیم رو اون لحظه به زبون آوردم ولی دل آرام نگرانیش رو به شیوه دیگه ای از حرص و لجبازی به زبون آورد :
– شبیه موش آب کشیده شدی ،یعنی عقلت نرسید مثل کیان یه کاپشن کلاه دار بپوشی تو که دیدی تواین سرما میخوای بری شمال‌!

بهروز نوچی کرد و زیر لب با کلافگیه تصنعی گفت:
– بیا و خوبی کن … نمیگه خیس شدی الان سرما میخوری عزیزم بریم داخل سریع موهاتو خشک کنم، بخوابم تو بغلت تا حسابی گرمت کنم، میگه چرا زره پوش نیومدی شمال؟

آروم به بحث های کوچیکشون خندیدم، بحث هایی که همه از روی عشق و علاقه شدیدشون بوداما به قول کیان قادر به ابراز این حس شیرین نبودن … نگرانیه دل آرام برای بهروز هم از این نماد عشق بود که با قدرت داشت وانمود میکرد دیگه هیچ حسی به بهروز نداره در حالیکه داشت و اون هم چه حس بزرگی که پنهون کردنش برای منی که در چهارچوب عشق کیان اسیر شده بودم کاملاً ملموس و قابل حس بود.

کیان در ویلارو باز کرد و همه داخل رفتیم .

چشمهاش رو از روم برنمیداشت، میدونست سردمه و لرزش طبیعیه بدنم از این سرمای شدید سرچشمه میگیره … کنارم قدم برداشت و نزدیک به گوشم پچ زد :
– لباساتو در بیار بشین پیش شومینه عزیزم، الان خودمم میام میگیرمت تو بغلم که حسابی گرم بشی.

با لبخند بهش نگاه کردم که شرارتش بیشتر جون گرفت و دست سردم رو میون پنجه بزرگ دستش محبوس کرد.

بعد از اینکه ساکهارو آوردن همه لباسامون رو عوض کردیم و کنارشومینه نشستیم … بهروز هنوز موهاش کمی نم داشت ، دل آرامِ به ظاهر بی تفاوت با نگرانیه به وضوحی گفت :
– یه حوله برداشتی کشیدی رو موهات فکر کردی خشک شده ،پاشو برو موهاتو سشوار بکش سرما میخوری بدبخت.

بهروز کنار شومینه لَم داده بود روی یه بالشت و با لبخند پهنی به دل آرام نگاه میکرد ، نگاهش یه جوری حرارت داشت و داغ بود که اشاعه‌ش به سمت منو کیان که چسبیده تو بغلش بودم و روبه روی بهروز نشسته بودیم هم سرایت کرد.

با شور و شعف خاصی رو به دل آرام گفت :
-اگه خودت واسم خشکشون میکنی بلند میشم سشوارو میارم اگه نه هم پس بذار همینطور بمونه تا سرما بخورم.

کیان با صدای بلندی قهقهه زد و با خنده گفت :
– پاشو خرِ پیر چه ناز و عشوه ای میای واسه دِلی انگار تازه باهاش دوست شدی میخوای مخشو بزنی، الاغ این همون دلیه خودته فقط دو روز با هم قهر بودینا.

-زهرمار تو چیکار به من داری ؟ مگه سنسورت رو من قفله ،بذارمن مخمو بزنم ببینم امشب تحویل گرفته میشم یا نه!

دل آرام با اخم چشم از بهروز گرفت و نیم نگاهی به من انداخت که تو بغل کیان نشسته بودم ، نگاهش همراه با حسرت بود، یه حسرتی که نشون میداد قلبش از دلتنگیه بهروز به ستوه و تنگنا در اومده و از دیدن منو کیان تو این شرایط به حال و روز خودش و بهروز و رابطه از هم گسسته‌شون غبطه میخوره.

دست نوازش‌گر کیان شونه و کمرم رو از پشت سر لمس میکرد ، مثل بهروز لَم داده و دراز کشیده روی یه بالشت بود و من تکیه زده به سینه‌ش نشسته بودم.

آروم و با رگه هایی از خنده گفت :
– آخ آخ تو این بارون و تگرگ الان یه چیز داغ و توپ بهمون میچسبه.

بهروز با تائید سری تکون داد و اوهومی گفت و دل آرام هم نیمچه لبخندی زد و دوباره به من نگاه کرد.

من فکر کردم منظور کیان از یه چیز داغ یه نوشیدنی شبیه چای، یا قهوه و نسکافه باشه ، رو بهش پرسیدم :
– نسکافه درست کنم همه میخورن ؟

بهروز که فهمید منظور حرف کیان رو به چیز دیگه ای تعبیر کردم سریع و با تمسخر گفت :
– نسکافه واسه چی ؟

– کیان الان گفت یه چیز داغ میچسبه، خب برم نسکافه درست …

مکث کردم ، خودم فهمیدم تا چه اندازه مضحکه این سه نفر شده بودم، بهروز و دل آرام بلند خندیدن اما کیان حداقل به حرمت ضایع نشدن من کمی آرومتر خندید که بهروز گفت :
– کیان خدایی تو باید پدرخونده بهار میشدی این دخترو بزرگش میکردی چی الکی اسم شوهر انداختی روش ،نمیدونم داره مسخرمون میکنه یا از زرنگیشه که میخواد بگه من خیلی پاستوریزم و اصلاً تو این فازا نیستم که چیزی سر در بیارم.

کیان با خنده آرومش به بهروز تشر زد :
– مرض … خودتو مسخره کن … مگه همه مثل خودت قالتاقن، خب بهار نگرفت چی گفتیم مگه چند بار خورده که بدونه چیه !

بهروز از جا بلند شد و در حالیکه به سمت آشپزخونه میرفت مظلومانه گفت :
– کجام شبیه قالتاقاست، اگه قالتاق بودم که الان دلی خانم به خاطر این سه هفته مرخصی یه دست و پای سالم نمیموند براش…

دل آرام بلند و حرص دار گفت :
– جَنَمشو نداری … آخه توئه مارمولکو چی به این حرفا.

بهروز ایستاد و بِرو بر دل آرام رو نگاه کرد و بعد با اشاره به دل آرام رو به منو کیان گفت :
– مظلوم و بی کس گیر آورده منه بدبخت که آزارم به یه مورچه هم نمیرسه، انقدر دلتنگ خانم خودمو کُشتم درِ خونشون به جای اینکه از دلم در بیاره بلبل زبونی میکنه.

کیان سریع گفت :
– باشه بابا نمیخواد خودتو لوس کنی برو یه شیشه بیار … هممون دیگه میدونیم تو هم عنتر خان بعضیایی که خیلی هم خود شیرینی.

منو دل آرام غش غش خندیدیم ، بهروز هم خنده‌ش گرفت ، انگار رسماً این لقب رو پذیرفته بود و حتی با شنیدنش یه جورایی ذوق میکرد که دل آرام این اسم رو روش گذاشته بود.

بهروز با یه شیشه نوشیدنی و چند تا پیک دوباره کنارمون برگشت اما اینبار جفت دل آرام نشست، یه جوری خبیث و بدجنس و با لبخند شروری به دل آرام نگاه میکرد که مطمئنم بودم با خوردن این نوشیدنی امشب هر دوشون به حال و هوای دیگه سفر میکنن.

– چیشد بهروز ؟ تو که همیشه میگفتی مشروبو نباید کنار شومینه خورد ، شومینه که هیچ دلی هم که کنارته دیگه اوضاعت شرجی میشه.

بهروز پیک اول رو پر کرد و شیطون گفت :
– امشب فرق داره فضول خان قراره امشب همه بریم فضا باید حسابی داغ کنیم ، یار کنارمونه یار.

شونه‌ش روبه شونه دل آرام زد و با چشمک بدجنسی گفت :
– مگه نه عشقم.

دل آرام کمی خودش رو عقب کشید و با طعنه گفت :
– من یار هیچ خری نیستم این مسافرت آخرمه که میشه گفت یه جور خداحافظیه که با بچه ها اومدم.

بهروز با عصبانیت چپ چپ بهش نگاه کرد و بم شده و گرفته گفت :
– شبمونو الکی کوفت نکن دلی، یه امشب دست از این لجبازیات و این حرفا بردار ،بخدا دیگه اعصاب این حرفارو ندارم.

دل آرام دیگه حرفی نزد و میشد خیلی راحت حس کرد با تموم دلخوری‌هاش تصمیم گرفته یه امشب دل به دل بهروز عشق سابقش بده.

زمزمه پچ گونه کیان گوشم رو نوازش داد که آروم پرسید :
– دیگه سردت نیست عزیزم ؟

از این توجهاتش غرق لذت میشدم وقتی در هر شرایطی حواسش به من و چیزهای مربوط به خودم میشد، لبخندی زدم و گفتم :
– نه دیگه سردم نیست.

از حالت دراز کشیده بلند شد و پشتم نشست ، خواستم کنار برم اما دستهاش دو طرف پهلوهام رو گرفتن و دوباره منو توآغوشش جا داد و سرش رو ملموسانه روی شونه‌م گذاشت، از این نشستن و بی‌پروایی خجالت میکشیدم ولی وقتی به رابطه و شیطنتهای بهروز و دل آرام نگاه میکردم به خودم میگفتم “کیان شوهرمه ، وقتی بهروز و دل آرام انقدر با ما راحتن که همه رفتاری رو تزادانه انجام میدن ،چرا نشستن تو بغل شوهرم باید باعث خجالت و شرمم بشه ؟ ”
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم که پشت کمرم به سینه‌ش چسبید.

بهروز پیک اول رو کنار دل آرام و گذاشت و گفت :
– بخور خوشکلم .. بخور که حسابی گرمت کنه.

– من نمیخورم بهروز.

بهروز لبش رو با زبون تَر کرد و با همون نگاه و لبخند خبیثش آروم گفت :
– نمیشه عزیزم ، بزممونو خراب نکن چون امشب نمیذارم هیچکس از زیرش در بره حتی بهار کوچولوی پاستوریزمون هم امشب میخوره.

کیان قبل از اینکه من حرفی بزنم با حالت تمسخر اعتراض خودش رو نشون داد و گفت :
– بهار اهلش نیست نمیخوره … تو خودتم زیاد نخور یه وقت کانالای مغزت قاطی نکنه ، الان نخورده مستی بخوری فکر کنم منو هم حامله میکنی.

وای یه طوری بلند زیر خنده زدیم که ویکیِ بیچاره که لای پتو پیچیده شده و کنار شومینه بود سریع بلند شد و پارس کرد ولی وقتی اوضاع رو مناسب دید دوباره به حالت قبلش برگشت.

بهروز شاکی ولی باخنده گفت :
– حالا بعد اَندی سال ما یکی رو حامله کردیم مگه این کیان و دلی ول میکنن … کم مونده بگن با دیوارا هم آره …

دل آرام با اخم و جدیت زانوهاش روتو بغلش کشید و با دلخوریه پر رنگی گفت :
– از بس هوسبازی همه میشناسنت.

بهروز خمارِ خمار به دل آرام نگاه کرد،با مکث و کمی طولانی … به قول کیان هنوز نخورده مست بود، بعد از خوردن این نوشیدنی معلوم نبود حالتهاش چطوری رو نمایی میکنن ،شاید شراب مخصوص امشبش کسی بود که درست با فاصله خیلی کوتاه کنارش نشسته و هر بار با نگاه کردن به این شراب چند ساله‌ش مست‌تر و خمارتر میشد.

لیوان‌هارو جلوی هممون گذاشت ، مردد به کیان نگاه کردم و گفتم :
– بخورم ؟

کیان سری تکون داد و گفت :
– نمیدونم عزیزم … اگه دوست بخور ولی کم … چون تاثیرش خیلی قوی تر از شکل و شمایلشه.

– بذار بخوره نکبت ، امشب میخوام بهترین شب زندگیتو بسازم ، همه باید تا تهش بخوریم ، این که تموم شد میرم یه شیشه دیگه میارم.

کیان با لبخند گفت :
-که هممون بترکیم آره ؟

بهروز شرورانه زبونش رو روی لبش کشید و گفت :
– نمی‌ترکی داداش امشب میخوام بهت حال بدم.

حرفهای منظور دار بهروز و چشمک و بدجنس های هر دو مرد کنار منو دل آرام باعث شد دل به دلشون بدیم و پا به پای هر دوشون از اون نوشیدنی بخوریم …‌ بدنم کم‌کم داغ شد و حرارت واضحی از تموم قسمتهای تنم راه گرفت ،تنم میون آغوش کیان سست و ریلکس شد و با صدای بلندی به شوخی های بهروز و ادا اصولک هاش میخندیدم ،انگار با نوشیدنش مثل یه پرنده سبک و آزاد شده بودم که اراده پرواز به هر مکانی برام آسون شده.

بهروز ملعون بالاخره نقشه‌ش رو عملی کرد و همه با خوردن اون نوشیدنی مست و مدهوش شدیم ،من به اندازه ای خورده بودم که کیان بهم اجازه داده بود، بیشتر از اون حد اجازه نداد زیاده روی کنم ولی با همون دو تا پیک سنگینی که بهروز برام گرفته بود حسابی شنگول و داغ شده بودم.

بهروز یه آهنگ میکس غربی پِلی کرد و باصدای بلندی با آهنگ همخونی میکرد و همزمان لیوان به دست تنش رو هم آروم تکون میداد و جرعه جرعه از نوشیدنیش سر میکشید.

حالتهاش طوری بود که اگه از چند کیلومتری و فاصله خیلی طولانی این مرد قد و بلند و چهارشونه رو میدیدی که به سختی داره تنش رو با آهنگ میچرخونه، کاملاً میفهمیدی این مرد مستِ مسته … مست دل آرامی که بعد از مدتها موفق شده اونو میون حصار عشقش قفل کنه.

به دل آرام نزدیک شد، اونم اوضاعش از بهروز بدتر شده بود ، دستش رو گرفت و از جا بلندش کرد تا تو رقصیدن همراهیش کنه، دل آرام هم بی هیچ حرف و مخالفتی همراهیش کرد، البته این موفقیت بهروز بخاطر اون چند پیک سنگینی بود که به دل آرام داد تا از تموم روزهای گذشته و کینه هاش بخاطر رفتارهای زشتی که باهاش داشته، فارغش کنه و امشب بدون هیچ دغدغه ای کنارش خوش باشه.

میرقصیدن ، آواز میخوندن و کم کم اون فاصله محدود رو کمتر کردن و چسبیده به بغل هم با آهنگ تکون میخوردن در حالی‌که چشم‌ها و لب‌هاشون خیره به هم و به حالت دلتنگی منتظر یه اشاره از هم بودن.

با حسرت نگاه ازشون گرفتم و رو به کیان که مثل حالت قبل لَم داده روی بالشت بود ،گفتم :
– بیا ماهم بریم برقصیم کیان ببین بهروز و دلی دارن با هم میرقصن.

دستم رو نرم و آروم کشید که به بغلش پناه ببرم ،بدون اینکه چیزی متوجه بشم پشت کرده به بهروز و دل آرام تو بغل کیان دراز کشیدم.

موهام رو از روی صورتم کنار زد و انگشتش رو رو لبم کشید و مرموذانه گفت :
– فقط برقصیم ؟

منظورش رو فهمیدم ، کیان هم مثل من داشت احساسی رو به رخ می‌کشید که درون منه دختر بچه امشب طغیان کرده بود ، احساسی که حالا به خوبی حسش میکردم و متوجه بودم که بزرگتر شدم.

قسمت بالای سینه ‌پهنش از زیر تاپ طوسی رنگش جلوی چشمم خودنمایی میکرد، دست رو سینه ش گذاشتم و لمسش کردم ،که لبخند کیان عریض تر و جون دار شد.

صدای بهروز از پشت سرم که مارو خطاب میداد بلند شد :
– هوی کیان پاشو برو تو اتاقتون اینجا دختر پسر مجرد هست خوبیت نداره … پاشو قربونم بری ببین چه جوری برات ساختمش ،رام شده و اهلی تو دستاته.

و بعد بلند بلند خندید … خواستم به طرفشون نگاه کنم که کیان سریع چونه‌م رو گرفت و گفت:
– برنگرد اوسکوله دیگه‌.

با این حرف کیان خیلی وسوسه شدم بفهمم دلی و بهروز تو چه حالتی بودن که کیان اجازه نداد بهشون نگاه گنم … چشمهای خودش یک لحظه هم از روی صورتم کنار نمی‌رفتن که مسیر نگاهش رو به سمت بهروز و دلی سوق بده ، هدف اصلیه نگاهش من بودم که سر سختانه متمرکز این هدف شده بود.
دستش لابه لای موهام رفت و چشمهاش رو آروم بست و با نوازش دادن موهام بم و خفه شده پچ زد:
– نگفتی عزیزم ، فقط با هم برقصیم یا شیطونی هم بکنیم ؟

من که هنوز تمرکزم به سمت بهروز و دلی بود از حواس پرتیه کیان استفاده کردم و به طرفشون پیچیدم اما همزمان آروم گفتم :
– همه کار می‌کنیم ، هم رقص، هم شیطونی هم …
از دیدن بهروز و دل آرام تعجبم گرفت ، هردوشون حلقه زده تو هم فرو رفته بودن، پاهای دل آرام دو طرف کمر بهروز بود و یه جوری مشغول بوسیدن هم بودن که انگار منو کیان اصلاً اونجا حضور نداشتیم.

کیان که متوجه شوک و تعجب بزرگم از این برخوردشون شده بود، با تک خنده ای گفت :
– اینا همیشه همینجورین … جفتشون تا گردن میخورن خوب مست نمیفهمن چی به چیه.

بی اختیار زدم زیر خنده و میون خندیدن گفتم:
– جفتشون خیلی بیشعورن اصلاً حیا ندارن نگاه نگاه انگار نه انگار ما هم اینجاییم.

کیان هم خندید و منو تنگ تو آغوشش فشار داد و گفت :
– تو هم دوست داری مثل دلی و بهروز شیطونی کنیم ؟

با خنده دست روی صورتش گذاشتم که سرش رو به سمت دستم کج کرد و بوسه داغ و پر احساسی کف دستم نشوند ، با لودگی و خمار گفتم :
– دلم میخواد ببوسمت ، یه جوری شدم کیان ،بدنم داغ شده ، خیلی گرممه ؛ دلم میخواد با هم باشیم …

دستم هنوز روی سینه‌ش مشغول بازی و نوازش بود و تمایلی شدیدی برای بوسیدنش داشتم ، کیان سریع از جا بلند شد و با لبخند و ذوق گفت :
– پاشو بریم طبقه بالا تو اتاق خودمون.

دستم رو گرفت و بلندم کرد اما همینکه ایستادم سرم گیج رفت و کیان محکم گرفتم.

با خنده و هیحان گفتم :
– خونه انگار چرخ و فلک شده دورم میچرخه.

کیان هم با خنده و شور خاصی گفت :
– خودم مثل این خونه دورت میگردم قربون اون خنده هات بشم.

صدای نجواهای هیجان انگیز بهروز و دل آرام توجهم رو به خودشون جلب کرد، خواستم بهشون نگاه کنم اما باز کیان مانعم شد و آروم گفت :
– ولشون کن بهار اینا دیدن ندارن … الان تو یه دنیای دیگن که شبیه دوتا الاغ نمیفهمن کجان فقط چسییدن به هم.

سبک منو رو شونه‌ش انداخت و بلندم کرد و به سمت راه پله رفت ،بیحال و بی رمق بودم و چشمهای خمارم اشتیاقی برای بسته شدن و خوابیدن داشتن ، از پشت شونه کیان دل آرام رودیدم که رو کاناپه دراز کشیده بود و بهروز هم خیمه زده روش و همچنان مشغول بوسیدنش بود.

یه جوری بهشون حسادت میکردم که میل سرکشم هر لحظه بیشتر از قبل طغیان میکرد، به قدری احساسات بهم غلبه کرده بود که دوست داشتم هر چه زودتر کیان رو لمس کنم ،این اولین باری بود که تا این اندازه شور و شوق این احساسات شکل گرفته رو احساس میکردم.

داخل اتاقمون رفتیم و کیان در رو با پاهاش بست ، اتاق کمی سرد بود اما انقدر تنم داغ بود که این خنکی رو دوست داشتم ،آروم رو تخت بزرگ دو نفره‌مون انداختم ، گرمای تخت و اون رو تختیه مخملی احساساتم رو بیشتر قلقلک داد که بیتاب و پرشور بافت قرمز رنگی که تنم بود رو در مقابل چشمهای بیقرار کیان از تنم در آوردم.

صدای نفس سنگینش رو شنیدم ،هنوز روی تخت نیومده بود و با تعلل و حس های مختلفی به حرکاتم نگاه میکرد که کم کم تموم لباسهام رو یکی یکی از تنم در آوردم ، اصلاً اون لحظه هیچ اراده ای نداشتم که برای هر کدوم از کارهام یه تعبیر شرم و حیا بسازم تنها یه چیز تو سرم نقش بسته بود که کیان شوهرمه و منو اون با هم محرمیم و تا اونجایی که از دیگرون فهمیدم و شنیدم میدونم این روابط بین تموم زن و شوهرها رایج و عادیه.

زمزمه بیقرارو شوک برانگیزش رو شنیدم و متظرش بودم روی تخت بیاد .

– بهار ! تو الان مستی.

بیقرار بهش نگاه کردم و فقط سرم رو تکون دادم ، روی تخت اومد و بی تاب و پرشور زمزمه کرد :
-مطمئنی پشیمون نمیشی ؟

دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش که کیان با اشتیاق بیشتری روم مایل شد :
– من زنتم کیان.

بوسه پرشوری به لبم زد و آروم پچ زد:
– میدونم قربونت برم اما دلم نمیخواد اذیتت کنم تو فعلاً تا…

یقه تاپش رو گرفتم و به سمت بالا کشیدم که کامل روم افتاد و صورتش به صورتم نزدیک شد … نفسش رو با آه لذت بخشی تو صورتم بیرون داد و نفس زنان گفت :
– بهار تو هنوز زمان میخوای عزیزم.

بی قید و عجول لبهام رو رو لبهاش گذاشتم و بوسیدمش ، نابلد بودم اما بوسه هام به اندازه‌‌ای قدرت داشت که کیان رو هم از خودبیخود کنن تا به مرحله ای برسه که افسار بوسه هارو به چنگش بگیره و با مهارت بیشتری لبهاش رو روی لبهام تکون بده.

هر حرکتی میکرد با ملایمت و خمار آلود تو گوشم پچ میزد:
– ادامه بدم‌ ؟ اذیت نمیشی عزیزم ؟

حالم بقدری عجیب بود که پرشورتر از ثانیه های قبل ازش میخواستم ادامه بده و این مرزها رو بشکنه و فاصله هارو از هردومون دور کنه، اینجوری کیان برای همیشه مال من میشد ، مثل لقب ارزشمندمون با هم یه زن و شوهر واقعی میشدیم و میتونستم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی وجود شوهرم رو احساس کنم.

در حین بوسیدن تاپش رو بیقرار از تنش در آوردم و دستهام دور کمر برهنه‌ش نشستن که کیان با حسی از تحریک شدن آهسته نالید :
– اوه بهار.

با اشتیاق دستهام رو روی تنش به حرکت در آوردم و گفتم :
-من میخوام مال تو باشم کیان.

انگار با این حرفم کسب اجازه کرد که از کنترل خودش خارج شد و تموم لباسهاش رو پایین تخت انداخت ،لحظه ای بعد با لمس دستهاش روی تنم و حرکت لبهاش لذتی بهم غالب کرد که از هیجان روی تخت پیچ و تاب میخوردم و مرتب اسم کیان رو زمزمه میکردم که با شور و احساس پررنگی جواب میداد :
– جانِ دلم … قربونت برم … تو دختر کوچولوی منی … تو عشق منی بهار … تو همیشه مال خودمی … فقط من.

با اینکه هیچ تجربه درستی از این رابطه نداشتم و هر چه در گذشته تاریکم بوده جز اجبار و درد و رنج چیز دیگه ای نبوده اما با تموم وجود دلم میخواست امشب بهترین هارو با کیان تجربه کنم ، بهترین بوسه ها، بهترین هیجانات و بهترین لذت هم آغوشیمون رو.

بوسه هاش کم کم روی تنم لغزیدن و تموم محدوده تنم رو به تصرف لبهای داغش در آوردن ، بهترین عشقبازی ای بود که تونست احساساتم رو طوری برانگیخته کنه که وقتی کیان آمادگیم رو ازم پرسید با تکون دادن سرم و نفس بلندی که کشیدم آمادگیم رو تائید کردم.

***

لای چشمهام رو باز کردم ، آفتاب با تموم قدرت پاش رو به اتاق و تختی که روش خوابیدم باز کرده بود.

سرم خیلی درد میکرد، از زیر پتو دستم رو بیرون آوردم و به پیشونیم گرفتم ، خنکای بازوی برهنه م یاد آورم کرد که تنم کاملاً لُخته و به آنی تموم خاطرات مهیج دیشبم با کیان برام مرور شد …
بهترین خاطرات زندگیم دیشب تو این اتاق و روی این تخت اتفاق افتاد … اتفاقی که تو این مدت تموم ذهنم رو در گیر خودش کرده بود اما بالاخره بین منو کیان به بهترین وجه صورت گرفت ، کیان با رفتار ملایمش و اون ملاحظه گری‌هاش حین رابطه طوری باهام رفتار میکرد که در خورِ سن چهارده ساله‌م باشه، ماهر بود و میدونست چه زمانی مکث کنه و چه زمانی هیجان حرکاتش رو بیشتر کنه تا لذت تو تموم تنمون راه بگیره.

لبخند عمیقی رو لبم نشست که تو اون دقایق و ذهن خوشحالم سردردم رو فراموش کرده بودم.
به پشت سرم نگاه کردم تا دوباره به سمت آغوش تخدیر آور شوهرم پناه ببرم و به عشق خاطرات دیشب که کیان لابه لای هر حرکتش میگفت “بهترین رابطه عمرش رو باهام تجربه کرده” حسابی خودم رو لوس کنم و از دیشب و هر لحظه‌ رابطمون باهاش حرف بزنم اما به محض پیچیدنم دیدم کیان کنارم نیست و از سرد بودن جاش فهمیدم خیلی وقته تخت و اتاق رو ترک کرده.

بدترین صحنه ای بود که بعد از شب پرشورم با کسی که حالا میفهمم چقدر دوستش دارم باهاش مواجه شدم … انتظار داشتم کیان مثل هر بار که بعد از هر عشقبازیه ساده ای منو محکم تو بغلش میگرفت و از ذوق و لذت اون صحنه ها حرف میزد، اینبار با شدت و اشتیاق تند تری هیجاناتش رو از دیشب و خاطره شیرینمون تو گوشم زمزمه کنه و بهم امنیت بده که همیشه کنارمه ،اما نبود … نبود و نبودنش درست مثل یه خار بزرگ تو قلبم نفوذ کرد که هزار فکر جورواجور از این تعبیر نبودنش داشته باشم.
رو تخت نشستم و به جای خالیِ کیان نگاه کردم، نمیدونم چرا بغضم گرفت ، کیان کنارم نبود و من نمیتونستم این قضیه رو به راحتی هضم کنم ،دختری که برگرفته از کلی احساسات متفاوت بود که خودش قدم اول رو به سمت شوهرش برداره انتظار زیادی نداشت از اینکه شوهرش بعد از شب خاطره سازشون فقط کنارش باشه، بیشترین چیزی که به ذهنم هجوم می‌آورد فکر گزنده ای بود که احساس میکردم کیان هم مشابه سهیل لذتش رو برده و حالا ازم فاصله گرفته.

در اتاق باز شد ، با باز شدن در صدای جیغ جیغوی دل آرام و بهروز که بیشتر شبیه جروبحث کردن بود، از طبقه پایین به گوشم رسید، اوضاع همه چیز در هم برهم بود ولی هنوز در حال تحلیل جای خالیه کیان بودم که خودش وارد اتاق شد … آشفتگیه چهره‌‌ش و پریشون بودنش رو از این فاصله کوتاه حس کردم ، انتظارم بیجا بود که توقع داشتم حداقل الان با یه ظاهر بَشاش و خندون و خیلی هم مشتاق برای دیدنم پا به اتاق گذاشته، اما در عوض چهره ش چیزی جدا از این انتظار بود که با لبخند نیمه جونی سعی در پوشش دادنش داشت.

– بیدار شدی خوشکلم ؟ پاشو فداتشم پاشو صبحونه‌مونو بخوریم چون زود باید برگردیم تهران.

با شوک و تعجب هم از رفتار پنهونیش و هم از جمله‌ش سریع گفتم:
– برگردیم ؟

نزدیک تخت رسید، نگاهش رو سر سینه و بازوهای لُختم بود اما بدنم رو با پتو پوشیده بودم ، سری تکون داد و گفت :
– آره عزیزم باید برگردیم چون من یه کار خیلی مهمی برام پیش اومده که باید هر طور شده برگردم تهران.

دنیا دور سرم چرخ خورد ،باورم نمیشد کیان هم شبیه سهیل ازم سو استفاده کرده باشه که حالا با موفقیت از کارش به همین زودی این مسافرت رو به اتمام رسوند … تموم شدی بهار ، کیان هم ازت سواستفاده کرد ،فقط قصدش از این مسافرت همین بود که به مرادش رسید.

اون همه احساس خرج کردن و اون همه زمزمه های رنگارنگ همش بخاطر یه شب بود ؟ یعنی فقط منو برای همین یه شب میخواست که به این زودی ازم سیر شد ؟ صدای نجواهای دیشبش تو گوشم زنگ خوردن “من تموم زندگیش بودم ، عشقش بودم ، نور دوتا چشمهاش بودم ، نفسش بودم که با چه ریتم تندی بخاطر هیجان پرشورش با من تو صورتم دم و باز دم میشد” مگه اینهارو تو گوشم زمزمه نکرد ؟ مگه میتونستم این حرفهارو فراموش کنم ؟ اونم شبیه سهیل بهم دروغ گفت ، یاد حرفی ازش افتادم که بهم گفت :
– تو عشق و عاشقی رو تو رابطه و همخوابی میبینی که گوشتو با چند تا چرت و پرت پر کنم ، بگم عاشقتم ، مغزتو بازی بدم بخاطر همون لحظه ؟”

نگاهی هراسون به تن لُخت و بی پوششم انداختم ، نگاهم طوری بود که جرقه های پر رنگی از این جمله “کیان هم غارتم کرد ” هدایتش میکردن، ولی جنس غارتگریه کیان خیلی ماهرتر از سهیل بود، کیان همزمان با غارت جسمم قلبمم رو هم غارت کرد.

بغض بزرگی تو گلوم ریشه دوونده بود ، کیان رو تخت کنارم نشست ، حتم داشتم که متوجه حرکات و ناراحتیم و همینطور گیجیم شده که آشفتگیش بیشتر شد و علاوه بر اون ترس بزرگی تو چهره‌ش نشست‌.

دستش رو رو بازوم گذاشت ،فقط منتظر یه حرکت بودم تا با صدای بلندی جیغ بزنم :
– به من دست نزن نامرد.

شوکه وار و مات بهم خیره موند و بعد چند ثانیه آروم پرسید :
– چیزی شده عزیزم ؟

-هه … عزیزم … عزیزم ، چقدر خوب منو خر میکنه ،همینکارارو کرد که دیشب خرشدم براش.

چشمهاش رو روی هم گذاشت و دوباره محکم تر پرسید :
– بهار پرسیدم چیزی شده ؟ هر چی هست بهم بگو باحرف زدن هم میشه حلش کرد فقط کافیه حرف بزنی.

زدم تخت سینه‌ش :
– خودتو به موش مُردگی نزن لعنتی ،برو بیرون میخوام لباسامو بپوشم.

دستش رو به پیشونیش گرفت و عاصی شده، زیر لب زمزمه کرد:
– خدا لعنتت کنه بهروز انقدر دیشب بهت گفتم به بچه نده بخوره یه وقت جوگیر میشه فازش میزنه بالا بعد فردا یادش میره چیکار کرده گوش نکردی که نکردی .

شنیدم و محکم تر تخت سینه ش زدم :
– برو بیرون گورتو گم کن عوضیه پست تو ازم سواستفاده کردی.

انگار برق سه فاز بهش وصل کردن که با یه شوک بزرگ سرش رواز حالت خمیده بلند کرد و تیز بهم نگاه کرد و گفت:
– بهار تو زنمی همون چیزی که دیشب هزار بار تو گوشم تکرارش میکردی ، زن و شوهر هیچوقت از هم سواستفاده نمیکنن ،اینارو چه جوری به زبون میاری ؟

جیغ زدم :
– من زنت نیستم ، من یه عروسک کوچیکم که فقط دیشب میخواستی باهام حال کنی و لذتتو ببری که خودتم هزار دفعه دیشب گفتی “وای بهار ،وای تو معرکه ای ،اصلاً یه چیزی که داری دیوونم میکنی”

با دهن کجی مسخره ‌ش کردم، حرص زمزمه های دیشبش و رفتار امروزش تشویش بدی رو به اعصابم القا کرد.

با مکث طولانی فقط نگاهم کرد ، شاید داشت رفتارم رو کنکاش میکرد تا بهتر بتونه برای توجیه رفتارم یه جمله آمرانه داشته باشه.

– خب آره عزیزم من گفتم بهترین رابطه عمرم بود، بهترین لذتم بوده ،اصلاً حتی تصورشم نمیکردم یه روزی بتونم باهات باشم و یه همچین لذتی رو از جفتمون تجربه کنم ،همه اینارو گفتم و همش هم حقیقت داشته ،اما بدون ما زن و شوهریم بهار بین همه زن و شوهرا این رابطه ها هست قبلاً هم در موردش حرف زدیم ،ولی نمیدونم چرا تو …

– من دیشب مست بودم تو هم حسابی ازم سواستفاده کردی و به نفع خودت این مسافرتو تموم کردی.

کف هر دو دستهاش رو رو صورتش گذاشت ، حرص و عصبانیت و خشمش خیلی واضح فوران کرده بود و راحت میتونستم از برانگیختگیش حسشون کنم ، با فک منقبض شده‌ش از لای دندونهاش آروم غرید :
– لعنتی … لعنتی باز چه مرگت شده بهار چرا همیشه خوشیامونو زهر میکنی .

با زانو خودم رو بهش نزدیک تر کردم و انگشت اشاره‌م رو رو بازوش گذاشتم و گفتم :
– تو خیلی عوضی تر از سهیلی میدونی چرا ؟ چون تو آدمو با روحش به سلاخی میکشی ولی سهیل همون اولش بهت میفهمونه که فقط قصد سلاخی کردنتو داره.

جنونش به قدری وحشتناک شد که از جا بلند شد و تموم وسایل روی میز کنسول و کناره های تخت رو کامل در هم شکست و پخش و پلا کرد ،با ترس جیغ کشیدم وخودم رو به انتهای تخت رسوندم ، داد زد و عربده کشید ” من ازت سواستفاده نکردم تو زنمی … منو با اون حرومزاده یکی ندون ، احمق تومنو پیر کردی بفهم وقتی میگم تو زنمی یعنی همه چیزمی نمیام از خودم سواستفاده کنم”

بی هوا در اتاق باز شد ، جیغ کشیدم وپتو رو تا زیر گردنم بالا بردم تا قسمتهای باقیمونده لُخت تنم رو از معرض دید بپوشونم‌.

دل آرام و بهروز هراسون وارد اتاق شدن و اول به وسایل شکسته شده نگاهی کردن و بعد بهروز پرسید :
– کیان این چه بلواییه اول صبحی در آوردین ؟ شماها که از ما بدترین ، باز چی شده ؟

کیان مشتش رو محکم تو دیوار زد و با حرص و خشم نفس زنان گفت :
– دیگه داره با حرفاش آزارم میده ، خستم کرده، همش منو مثل یه غریبه کثیف میبینه، منو با اراذلای تو خیابون اشتباه گرفته ،تقصیر توئه نفهمه که دیشب بهت گفتم بهش مشروب نده ، این بچه ست میخوره یهو دلش هوای همه چیز میکنه اما فردا واسه اون هوا کردناش میخواد بامبول بسازه ،دِ حالا بشین بامبول بازیاشو خوب نگاه کن که فقط داره مغز منو میترکونه، بهم میگه ازم سواستفاده کردی ، من … منِ الاغ که شوهرشم!

زدم زیر گریه، از اینکه خیلی راحت جلوی دل آرام وبهروز حرف رابطه مون رو زد و بهشون فهموند ما دیشب با هم رابطه داشتیم ، از اینکه انقدر راحت لحظات خصوصیمون رو برای دیگرون برملا میکرد، از بهترین شب زندگیم که حالا تبدیل شده بود به بدترین خاطره و لحظات درد آوری که کیان داشت متعاقباً بهم تحویل میداد و جلوی همه حقیر و کوچیکم میکرد.

دل آرام اومد و کنارم روی تخت نشست و آهسته گفت :
-بهار جان عزیزم اگه بخوای منو تو میتونیم در مورد این قضیه با هم حرف بزنیم.

با چشمهای اشکیم نگاه به دل آرام کردم و گفتم:
– اون … اون فقط میخواست ازم سواستفاده کنه ، منو آورد اینجا تا بهم مشروب بده مست بشم که بتونه باهام …

کیان با عصبانیت ولی آروم گفت :
– بهار به خدا قسم ازت سواستفاده نکردم عزیزم چرا بیخودی از این فکرا میکنی ؟ یکم بشین منطقی فکر کن تو خونه خودمونم نمیتونستم اینکارو بکنم مرض داشتم این همه راه بیام اینجا تو برف و بوران ؟

چقدر راحت میتونه منو بازی بده ! پس کارهاش رو به چی تعبیر کنم ؟ اینکه کنارم نبود و خیلی سریع میخواد به خاطر کارهای شرکتش برگردیم تهران ، اینها چه معنی میده ؟ مگه نه اینکه ازم خسته شده و به چیزی که خواسته رسیده ! اومد که بیاد به سمتم با گریه جیغ زدم :
– برو بیرون عوضی دیگه نمیخوام ریختتو ببینم سگ هر بیشرف حرومزاده‌ای از بهتر از توئه که با کلک و دروغ منو آوردی اینجا تا به خواسته هات برسی.

با خشم و غضب به سمتم خیز برداشت ، یه جیغ بنفشی کشیدم وخودم رو بیشتر رو تخت مچاله کردم که بهروز سریع جلوی کیان ایستاد و دستهاش رو روسینه‌ش گذاشت که داشت از خشم و عصبانیت با فشار محکمی بالا پایین میشد.
– افسار پاره کردی احمق ؟ خوبه خودت داری میگی بچه ست ، بجای این خشونتت برو از دلش در بیار و بهش یاد بده که این چیزا بین همه زن و شوهرا هست تا بیشتر از این ازت وحشت نکرده.

با جسارت جیغ زدم و گفتم:
– کدوم زن و شوهر ! اون عوضی منو بازیچه خودش کرده.

کیان دست به کمر شد و با حرص گفت :
– بفرما ! میگه ازم سواستفاده کردی تو میگی برم از دلش در بیارم بگم عزیزم ما زن و شوهریم ، مگه این میفهمه زن و شوهر یعنی چی؟ این اگه میخواست بفهمه که انقدر منو دق نمیداد ؛ فقط داره منو میکشه ، با اون داداش اوسکولش آخر منو راهیه قبرستون میکنن.

دل آرام از کنارم بلند شد و مقابل کیان و بهروز ایستاد و با ملایمت گفت :
– تو برو بیرون کیان بذار من باهاش حرف میزنم‌، بهر حال هر دومون زنیم بهتر میتونیم حرف همدیگه رو بفهمیم … دفعه اولش بوده هم درد داشته هم تغییرات هورمونیش یکم بهم ریختش کردن که باعث…

– باشه حالا عزیزم دیگه نمیخواد نسخه پیچش کنی ،فقط تو آرومش کن تا من این کَله خرو ببرم بیرون.

دل آرام با یه غیظ شدیدی نگاهی به بهروز کرد و زیر لب زمزمه کرد:
– عزیزم و زهرمار برو بمیر خودتم ریختتو نبینم.

در همین حین که بهروز داشت کیان رو به سمت در میبرد بلند و حرصی گفت :
– بیا ، همشون لنگه هَمن ؛شانس نداریم که ، خدا به همه دوست دختر میده به ما هم دوتا شِمر داده که بزنن از بیخ و بن و همه چی نابودمون کنن ،از صبح من دارم با این فک میزنم تو هم با این نیم وجبیت، نه به دیشبشون نه به الان ، خوب عشق و حالشونو کردن حالا زبون در آوردن برامون.

قبل از اینکه کیان از در بیرون بره نگاهی با التماس و خواهش بهم انداخت و با لحنی ازهمون احساسات لب زد :
-بهار تورو به قران به هر چی که میپرستی بیا این دعواهاروتموم کن بذاربه خوبی زندگیمونو بکنیم ؛ منه بی پدرِ گور به گور شده قرار نیست هیچوقت ترکت کنم انقدر ازم نترس ؛ تو حتی اگه زنمم نبودی اما مثل گوشتی که وصله به استخونم من هیچوقت نمیتوتم گوشتمو از استخونم جدا کنم ، انقدر فکرای بیهوده نکن عزیزم.

با بغض و ناشیانه نسبت به حضور دل آرام گفتم :
– تو هم مثل اون ازم سواستفاده کردی اما تو تموممو غارت کردی حتی به احساس و عشقی که بهت داشتمم رحم نکردی کیان، انقدر برات بی ارزش بودم که با همین یه رابطه ازم سیر شدی.

دل آرام با تعجب به کیان و بهروز نگاه کرد :
– اون … اون کیه ؟ مگه بهار به جز کیان …

بهروز با گفتن این جمله “دِلی فعلاً چیزی نپرس تو فقط آرومش کن” در اتاق رو بست و با کیان بیرون رفت.

کیان غُر میزد، داد میزد و از بیرون با صدای بلندی اعتراض خودش رو نسبت به حرفهام نشون میداد که مشغول بحث کردن با بهروز بود و من هم تو اتاق و روی همون تخت پر خاطره‌مون سیلاب سیلاب اشک میریختم ، حس حقارت و پوچی در مقابل دل آرام میکردم که اون هم مثل بهروز از راز کثیفم سر در آورده بود ، تا قدمی به طرفم برداشت بدون اینکه سرم رو از رو زانوهام بردارم با گریه گفتم:
– دل آرام جون خیلی برام عزیزی ، ببخش که اینو میگم اما اگه میشه تنهام بذار.

– بهار عزیزدلم کیان عاشقته، اون شوهرته نمیتونه ازت سواستفاده کنه، بذار با هم حرف بزنیم تا درست متوجهت کنم که دیدتو نسبت به این موضوع عوض کنی چون برای زندگیه جفتتون خوب نیست.

خودم خوب متوجه شده بودم که دیشب براش کافی نبودم که به این زودی بهم بی میل و سرد شده بود ،درسته سنم پایین بود و بچه بودم اما به عنوان یه زن یا یه دختری که تموم زندگیش رو تو شب خاطره سازش دست شوهرش میده دلم میخواست فردای اون شب هم به اندازه شب شیرینم برام خاطره انگیز باشه.

با سوز بیشتری نالیدم:
– لطفاً برو بیرون آبجی دل آرام.

دل آرام کمی دیگه هم موند ولی حرفی نزد، وقتی هق هق و گریه هام تنها صوت ایجاد شده تو اتاق بود بالاخره بیرون رفت و تنهام گذاشت.

با رفتنش آسوده خیال اشک ریختم و با صدای بلندی هق هق میکردم ، انقدر گریه کردم و خاطره دیشب رو برای خودم مرور کردم که بی اختیار زیر لب برای این تنهایی‌هام مامانم رو صدا میزدم ،طوری حالم بد بود که سردردم به اوج خودش رسید و اگه بیشتر از این ادامه میدادم قطعاً منفجر میشدم … از تخت پایین اومدم ، زیر دلم تیر کشید ، درد داشتم همون دیشب هم با وجود ملایمت های کیان حس درد رو لمس کردم ، من براش خیلی کوچیک بودم، تفاوت قد و سن و حتی انداممون دیشب کاملاً مشخص بود ولی برای من فقط و فقط کیان ارزش داشت و لحظه ای که بتونم با ایجاد اون پیوند بزرگ مال خودش بشم.
با هیکل درشتش منو محصور کرده بود بین تن عضلانی و محکمش و من چقدر بخاطر این محصور شدنِ جذاب خوشحال بودم که فقط دلم میخواست بهترین خاطره و هیجان رو براش بسازم، اما انگار کم بودم و موفق نشدم تمام و کامل کیان رو راضی کنم.

لباس های دیشبم رو از کناره های تخت برادشتم ، از تو ساک یه دست لباس و حوله‌م رو در آوردم و به حموم رفتم ، زیر دوش هم همچنان اشک میریختم و مرتب زمزمه میکردم “ازم سواستفاده کردی نامرد، ازم سواستفاده کردی “

به حدی این جمله رو تکرار کردم که عجین شده با لبهام بود و وقتی حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم بدون اینکه سر بلند کنم باز هم این جمله رو زیر لب زمزمه کردم.

با شنیدن “نوچ” گفتنش سرم رو بلند کردم ، رو تخت نشسته بودم و یه سینی پر از خوراکی های صبحونه هم کنارش بود، اشکم رو از روی صورتم پاک کردم ،سریع از روی تخت بلند شدو یه جفت صندل از پایین تخت برداشت و جلوی پاهام گذاشت:
– بپوش، تو اتاق پرِ شیشه خرده هست یه وقت تو پات نره.

جوابی ندادم حتی صندل هارو هم نپوشیدم ، بغض داشتم بغضی که حالا هر بار با دیدنش خاطره دیشب و غارتگریش برام زنده میشد .

از کنارش رد شدم و به سمت میز کنسول رفتم تا موهام رو سشوار بکشم، از قسمتی رفتم که شیشه خرده ها تو پام نره، رفتم سشوار رو روشن کردم تا اول موهام رو خشک کنم و بعد که کیان از اتاق بیرون رفت لباسهام رو عوض کنم‌، اصلاً مشابه بهار دیشب یا بهار های گذشته نبودم، طوری شده بودم که حتی محرمیتمون هم برام معنا و اهمیتی نداشت و دیگه دلم نمیخواست کیان جایی از برهنگیه تنم رو با چشمهاش ببینه.

– بیا اول یه چیزی بخور الان فشارت میفته ، دیشب تحرکت زیاد بوده الانم که ماشاالله چیزی از کُشتی گرفتن کم نداشتی ،بیا یه چیزی بخور تا ضعف نکردی.

با اخم غلیظی بهش نگاه کردم که لبخند آرومی زد و به حالت لب زدن لبهاش رو تکون داد :
– بیا دورت بگردم الهی بیا …

دیگه هیچ کدوم از قربون صدقه هات رو باور نمیکنم … دوباره پیچیدم که بلندتر گفت :
-نرو اونور شیشه پاتو زخم نکنه بهار.

بغضم پر رنگ تر شد ، اگه واقعا دوستم داشت چرا کنارم نبود ؟ چرا صبح با بیدار شدنم به جای یه جمله عاشقونه یا یه چیز قشنگ تر اومد بهم گفت کار دارم باید برگردیم تهران ؟ حتی کارهای شرکتش هم از من مهمترن ؟

با حرص و محکم و بلند گفتم :
-به تو ربطی نداره.

دیگه حرفی نزد ولی در عوض نفس کلافه ش رو بیرون فرستاد.

موهام رو خشک کردم و کیان همونطور تا پایان کارم رو تخت نشسته بود و بهم خیره نگاه میکرد ،لحظه ای که به سمتش پیچیدم با لبخند و برق خاصی که تو چشمهاش نشسته بود گفت :
– موهاتو خیلی دوست دارم … جونم لابه لاشونه نه میذارم هیچوقت رنگشون کنی یا کوتاه شون کنی.

پوزخند تمسخر باری زدم و گفتم:
– پاشو بروبیرون میخوام لباسامو بپوشم.

کف دستهاش رو به عقب روی تخت گذاشت و به حالت لَم دادن ریلکس شد و گفت :
– بپوش عزیزم کس غریبه ای اینجا نیست .

با دست به هیبت خودش اشاره کردم که با بی شرمی و پرویی گفت :
– من شوهرتم … دیشبم که تموم تنتو با زبونم و لبام آزادانه هم بوسیدم هم لیس زدم.

تتم به آنی گُر گرفت و تموم بدنم نبض تندشون رو از این حقیقت و لمس بوسه های دیشبش اعلام کردن.

شرم و خجالتم رو از این حقیقت حس کرد ، شاید صورتم قرمز شده بود چون زیادی حرارت داشت.
– بیا یه چیزی بخور خوشکلم، بحث رو همیتجا تموم میکنیم ، دوباره برمیگردیم به شیوه قبل ادامه میدیم تا تو کاملاً احیا بشی، میدونم اون رابطه یکم زود بود چون تو آمادگیشو نداشتی اما با رفتارات مجبورم کردی من تا آخرش انجامش بدم.

با حرص دستم رو مشت کردم و عصبی سرم رو تکون دادم :
– چه جالب ‌..اتفاقاً توقعشو داشتم بخوای بگی من اجبارت کردم .. من خواستم و همش من بودم و تو همون پتروس فداکاری هستی که دلت نمیخواست شورِ هوستو با یه دختر بچه ترو تازه..‌

اخطار وارونه و محکم گفت :
– بهار از تو حرفام دنبال سوژه نگرد ، بیا یه چیزی بخور خون به مغزت برسه بفهمی کی به کیه الکی شلوغ بازی در نیاری.

با مکث چند ثانیه ای بهش نگاه کردم و محکم گفتم:
– برگردیم تهران از پیشت میرم.

– اونوقت چه خری بهت اجازه میده بری ؟ مثلاً کجا میخوای بری ؟

– میرم خونه خودمون … حاضرم تموم دنیا ازم استفاده جسمی ببرن اما کسی از قلب و احساساتم سواستفاده نکنه.

بلند شد و به طرفم اومد و با چشمهای غرق به خونش و قیافه ترسناکی که صورتش رو به کبودی میرفت دندون رو هم سابید و گوشش رو نزدیک آورد و گفت :
– نشنیدم چی گفتی یه بار دیگه تکرار کن.

با جسارت بیشتری غُد سینه ای جلو دادم و دوباره جمله‌م رو تکرار کردم هنوز کلمه آخر از دهنم بیرون نزده بود که برق سیلیش یه قسمت صورتم رو آتیش زد .

تو صورتم با خشم و عصیان شدیدی عربده کشید :
– تو زنمی … ناموسمی … غیرتمی احمق چرا درک این کلمات انقدر برات سخته که داری هردومونو آزار میدی‌، من از جونِ خودم سواستفاده نکردم …

محکم تو صورت خودش زد و این کلمات رو تکرار میکرد، فهمیدم وقتی این کار رو میکنه یعنی کارش از حد عصبانیت و خشم گذشته و شبیه جنون اِدواری شده که با زدن خودش سعی در تخلیه کردن اعصاب متشنجش داره … انقدر خودش رو کتک زد و داد کشید که در اتاق دوباره باز شد ، از اینکه بهروز منو با یه حوله ببینه سریع پشت کیان سنگر گرفتم که کیان هم با عصبانیت در رو هل داد و نعره زد :
– بیرون … بهروز به امام حسین کسی بیاد داخل من این ویلارو سر تو آوار میکنم.

کلید رو تو قفل چرخوند و به سمتم هجوم آورد و حوله رو از دورتنم باز کرد و عصبی گوشه ای انداخت ، جیغ زدم و با گریه گفتم :
– ازت متنفرم عوضی … ازت متنفرم … بری بمیری ایشالا.

لباسهام رو یکی یکی خودش به تنم پوشوند و با عصبانیتی که خون درون چشمهاش در حال غلیان بود ،در حین کارش گفت :
– رفتیم تهران میدونم چه جوری باهات رفتار کنم ، نازو اداهای تو ظاهراً تمومی نداره ،منو پیرکردی اما خودت قرار نیست دیگه بزرگ بشی، خسته شدم از این رفتارات ،زندگیمو پای یه الف بچه گذاشتم که هیچ درکی از عشق و عاشقی و دوست داشتن نداره، “با کف دستش رو سرش کوبید ” تقصیر منه احمقه ،من که دیشب بهت اعتماد کردم و بهترین شب زندگیمو باهات ساختم.

– دروغگو تو …

چشمهاش رو درشت کرد :
-هیس بهار هیس …صدات در نیاد که الان یه بلایی سر جفتمون میارم تو همین اتاق … فکر کردم آدمی ،عاقلی که بهت نزدیک شدم ولی گولتو خوردم …

– هه گول خوردی ؟ تو که همش داشتی حال میکردی ، رو اَبرا بودی .

شلوارم رو جلوی پاهام گرفته بود تا بپوشمش با این حرفم سر بلند کرد و با دست راستش اشاره به کتک زدن گفت :
– به خودِ خدا انقدر عصبیم بهار که دلمو میکَنم میندازم زیر پاهام لهش میکنم اما تورو همین الان آدمت میکنما …‌ چرت و پرت واسه من بلغور نکن سرم داره میترکه اعصابم جون بچه بازیای تورو نداره.

شلوارم رو مقابل چشمهای خودش پوشیدم ، همونطور غر میزد و با عصبانیت کمکم میکرد لباسهام رو بپوشم ، تو دو احساس متناقض از حمایت و توجه و کار امروز صبحش گیر افتاده بودم ، زمزمه های زیر لبیش رو درست نمیشنیدم اما وقتی پالتوم رو از رو چوب لباسی برداشت و دوباره بهم نزدیک شد تا پالتوم رو تنم کنه واضح شنیدم که گفت :
– بعد میگه بیا ازدواج دائم کنیم ، تو از پسِ یه ازدواج یه روزه بر نیومدی که رو این اسم مقدس لقب کثافت کاری نذاری چه طوری بهت اعتماد…

– من خودم میدونم ازدواج یعنی چی ، زن و شوهر یعنی چی ، تو … تو دیشب …

دوباره زدم زیر گریه و کیان همونطور با نگاه غمگینی نگاهم میکرد ، روم نمیشد داد بزنم و بگم ” من دلم میخواست نازمو بکشی ، بغلم کنی بگی بهار دیشب چقدر لحظاتمون خوب بود ، من مادر ندارم اما دوست داشتم تو به عنوان مامانم بابام داداشم به عنوان همه کسم صبح بغلم کنی و با نوازش بگی درد نداشتی دیشب ؟ بهم بگی همیشه کنارمی ، بگی اگه همه دنیا ترکت کنن اگه حتی مجتبی هم کنارت نباشه اما خودم همه کست میشم ، خودم دنیات میشم، تو گوشم دوباره زمزمه های دیشبت رو تکرار کنی تا بفهمم جنس هر دو زمزمه هایی که شنیدم یکی بوده و دیشب از حس هوس و شورِت سرچشمه نگرفتن، درسته من قبلاً رابطه داشتم ، درسته حتی با خودش قبلاً یه شب این رابطه رو تجربه کرده بودم اما اون رابطه چند دقیقه ای که برای هویدا شدن باکرگیم بود کجا و این رابطه دیشبمون کجا، دیشب شب زندگیم بوده میخواستم کیان بهم محبت کنه یه محبت از جنس خالص و صادقانه که متوجه بشم تموم حرفهای دیشبش به خاطر تاثیر اون نوشیدنی و رابطه پر لذتش نبوده.

من همین الان هم به نازو نوازشش احتیاج داشتم تا آرومم کنه ،دلم رو به بودن و گرمای احساسش قرص کنه ،جلوم ایستاده و پالتوم تو دستش بود، از زور گریه ساعد دستهاش رو گرفتم و خم شدم ،بدون اینکه عکس العملی نشون بده فقط نگاهم کرد … نگاهی که شاید پر از گدازه های آتشفشان احساساتش بود اما انگار داشت تنبیهم میکرد و منو از این حرارت سوزان که شاید میتونست سرمای خیالات وحشتناکم رو ازم دور کنه دریغ کرد و این سرما به همون شکل تو بدنم و بین احساساتم باقی موند.
**

برگشتیم تهران ، مسیر برگشتمون دوباره مثل مسیر رفتنمون طی شد با این تفاوت که وقتی بین راه برای ناهار تدقف کردیم من لب به غذام نزدم هر چند اوضاع کیان و بچه ها هم بهتر از من نبود ، نه تنها با کیان با خودم هم قهر کرده بودم که اجازه دادم کس دیگه ای خیلی راحت از تنم بهره‌ش رو ببره و بی تفاوت ازم بگذره ،اما این بهره بردن فرق داشت ، کیان سهیل نبود ، کیان شوهرم بود که من نمیتونستم نسبت به چیزی که بینمون پیش اومده یه درک منطقی و محکم داسته باشم ، بین احساسات پوچ و کوچیک خودم دست و پا میزدم که حتی تکلیف این دوراهیه نامعلوم برام مشخص نبود.

موقع برگشت باز هم کیان باهام حرف زد و سعی داشت منطقی تر منو از این بندِ افکار دیوونگی رها کنه ولی به هر دری میزد و به هر سویی نظر میکرد فقط و فقط همه‌ش بن بست بود.

افکار و خیالات سردرگمم رهام نمیکردن و این تلقین مثل یه آلارم بزرگ تو سرم زنگ میخورد که “کیان ازت سواستفاده کرده اگه غیر از این بود این مسافرت رو به نفع خودش تموم نمیکرد “

تو ماشین وکیلش چند بار به گوشیش زنگ زد و یه آمارهایی بهش میداد که برام گنگ بودن، انگار بیشتر رمزی حرف میزدن تا من متوجه جزئیات اون مسئله مهمی که کیان رو از صبح درگیر خودش کرده بود نشم.
فقط بین حرفهاشون شنیدم که کیان گفت :
– زخمش خیلی عمیق نیست ؟ تو مطمئنی ؟ خیله خب من دارم میام تا یکی دو ساعت دیگه تهرانم، همه اون کارایی که ازت خواستمو انجام بده.

فقط تونستم همین رو از بین حرفهاشون واضح بشنوم، انقدر درون و افکارم آشفته بود که حسی برای پرسیدن سوالی نداشتم که شخص مذکور کیه و چه اتفاقی براش افتاده و آیا این همون کار مهمیه که بخاطرش حال منو و دنیام رو تلخ و خراب کردی یا نه ؟

ماشین بهروز با سرعت از کنار ماشینمون گذشت فهمیدم اون هم از دست غرغر کردن های دل آرام دیگه عاصی شده ، صبح که از اتاق بیرون اومدم چشمم به دعوای هردوشون افتاد و بعد دل آرام زورکی سوار ماشین بهروز شد، و زمانیکه برای ناهار توقف کردیم دوباره هردوشون رو دیدم که هنوز در حال ادامه بحثشون بودن … بهروز هم مثل کیان بهره‌ش رو از دل آرام برد ، اون هم شلیه کیان با نقشه دل آرام رو دوباره از آنِ خودش کرد … در مورد بهروز و دل آرام نظر خاصی نداشتم حتی برای دعواهاشون هیچ تفسیر و تعبیری تو مغزم جا نمیگرفت چون از صبح به قدری گرفتار دنیای توخالی و پوچ خودم بودم که هر چیز دیگه ای مثل یه سایه فقط از جلوی پرده چشمهام عبور میکرد بدون اینکه ردی از اون سایه تو ذهنم نقش ببنده‌.

کیان از این حرکت عجولانه بهروز عکس العمل نشون داد و با حرص زیر لب زمزمه کرد :
– یعنی حال میکنم دِلی داره خوب جِرت میده ها ، زندگیه منو به خاطر کیف و کوک خودت ریختی به هم تا به مرادت برسی ولی منو آو..

– تو هم که رسیدی … اینا که همه نقشه خودت بودن تا منو تو اون حال ببینی.

با عصبانیت شدید و اخم بزرگی بهم نگاه کرد، ولی هیچی نگفت ، نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به روبه رو نگاه کرد ، با هر جمله‌م داشتم فریاد میزدم “یه جوری قانعم کن که دارم اشتباه میکنم ، از دلم در بیار تا باور کنم فقط بخاطر رابطه ای که زیادی برام شوک و هیجان داشته ذهنیتم به هم ریخته وگرنه تو همون کیان مهربون خودمی که همیشه با عشق به طرفم می‌اومدی ” داشتم از درون میسوختم و انتظار یه دلگرمی از کیان داشتم اما اون بی تفاوت دوباره نگاهش رو ازم گرفت و سکوت کرد ، سکوت مطلقی که تا جلوی خونه همراه هر دومون بود.

غروب که رسیدیم تهران به محض پارک کردن ماشینها من سریع از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون رفتم، دیگه حتی برام مهم نبود دل آرام و بهروز مهمون‌های منو کیانن.

صدای بهروز اومد که از ماشین پیاده شد و در رو به هم کوبید و با حرص گفت :
– دِلی کم دِق بده تو این چند ساعت انقدر گفتی بس نبود ؟

– کاش میشد تو خفه خون بگیری صدات دیگه به گوشم نرسه، اَه.

بهروز کشدار و با حرص بیشتری گفت :
– دیشب که خوب عشقم عشقم میکردی حالا برم خفه بشم ؟

پشت ستون در هال ایستادم اما صداها به خوبی به گوشم میرسید.

– من برم کیان اعصاب این دیوونه رو ندارم دیگه.

– بیا بالا حالا بعد میری چه عجله ایه.

– نه بهتره برم شما دوتاییتونم اوضاعتون خوب نیست تنها باشین بهتره حداقل مشکل بینتون رو یه جوری حل میکنین.

صدای پوزخند واضح کیان اومد و بعد هم صدای بهروز که گفت :
– دلی بریم خونه من باید باهات حرف بزنم.

تو دلم با حرص گفتم :
– اینم فقط به فکر هوس و شهوتشه که همش دلی دلی میکنه ، همشون همینطورن فقط به فکر خودشونن، کیان که با رفتار امروزش سقف خونه اعتمادم رو کامل به هم ریخت.

دل آرام با عصبانیت گفت :
– حرفات بخوره تو سرت که به خاطر خودت اون همه مشروب به خوردمون دادی این دوتارو هم آواره کردی.

– عزیزم مگه بد بود حالا ؟ عوضش همه عشق و حال کردیم دیگه.

دل آرام جیغ زد و با عصبانیت گفت :
– بهروز دهنتو ببند دیگه همه میدونن تو چقدر عوضی هستی.

– دلی یه دقیقه بیا.

صدای کیان توجهم رو به خودش جلب کرد ، دستگیره در هال تو دستم بود و خیال داخل رفتن نداشتم.

صدای بسته شدن در ماشین اومد انگار دل آرام قصد نشستن تو ماشینش رو داشت که از اینجا بره اما با این حرف کیان مجدداً در ماشین رو بست و به سمتش رفت.

– جانم ؟

-اگه میشه بمون پیش بهار تا منو بهروز بریم بیمارستان و برگردیم .

-الان میخواین برین؟ من واسه خواب نمیمونم اینجا کیان.

بهروز با شیطنت گفت :
– ناز نکن دیگه عزیزم، بمون پیش بهار تا من سریع با کیان برم و که باز بیام خدمتت.

بهروز با خوشحالی خندید و دل آرام ظاهراً رو به کیان گفت:
-خیله خب باشه، فقط بخاطر خودت میمونما … سعی کن زودبیای که من برم.

همهمه مسخره بازی های بهروز و حاضر جوابی ‌های دل آرام به گوشم میرسید ولی من تو فکر حرفهای گنگ کیان بودم، بیمارستان برای چی میخواستن برن ؟

صدای پاهاشون و خداحافظی کردنشون از دلی نشون از رفتنشون بود :
– نگران نباش کیان انشاالله حالش خوب میشه ‌… کار اونم بی جواب نمیمونه.

منظورشون کیه ؟ کیان برای چه کسی انقدر نگران و آشفته ست و بخاطرش صبح با اون حجم عصبانیتش به من سیلی زد ؟ حتماً یه رقیب بهتر از من تو زندگیه کیان هست که بود و نبود من چندان براش ارزشی نداره و فقط برای دست گرمیش منو کنار خودش نگه داشته … وای ‌بهار … وای که همه چیز پوچ و مسخره بود و تو هدف این آدم و نامرد شدی.

وسایلم رو برداشتم و طبق معمول همیشه که با کیان قهر میکردم به پناهگاه مخصوصم “اتاق طبقه بالا” رفتم ، دل آرام هنوز داخل نیومده بود، سریع لباسهام رو عوض کردم … صدای صحبت دل آرام از طبقه پایین وسوسه‌م کرد ببینم داره با کی حرف میزنه ،سر راه که برمی‌گشتیم کیان به مش رضا زنگ زد و گفت داریم برمیگردیم خونه و اون میتونه بره ، مش رضا خونه نبود،پس فقط فقط منو دل آرام تنها بودیم ، از اتاق بیرون اومدم و از بالای نرده پله ها به پایین نگاه کردم دیدم ویکی رو تو بغلش گرفته و آروم باهاش حرف میزنه ، این سگ بیشتر از اینکه مورد توجه منو کیان قرار بگیره با دل آرام و بهروز مانوس شده بود.

– با هم بریم پیش بهار خانوم ببینیم واسه چی با کیان ماهِمون قهر کرده.

با خنده گفتم :
– چقدرم که ماهه !

سرش رو بلند کرد و از پایین بهم نگاه کرد و با لبخند گفت :
– لوس نشو دیگه بهار … کیان پسر خیلی خوبیه تموم دوستام خودشون واسه دوستیه باهاش پیشقدم میشدن.

حسادت به آنی تو وجودم ریشه دووند که بی اختیار اخم کردم و موضوع رفتنش به بیمارستان برام مهمتر شد، کاش دل آرام از گفتن این حرف جلوی من امتناع میکرد ، به اندازه کافی خیال این افکار روحیه‌م رو داغون میکردن و حالا گفتن صریحش مثل یه سم کشنده آروم آروم تو جسم و جونم پخش میشد که کیان قبل از من با چند نفر بوده و درِ آغوشش رو به روی چند نفر باز کرده ؟ آغوشی که برای من بود و تمامِ منو در برمیگرفت ،خونه‌ امنم و مسکن خواب شبونه‌م بود. مگه میشه برای زنی مهم نباشه که عشقش یا شوهرش قبل خودش با چند نفر تنش رو محشور کرده و آغوشش رو بهای لذت شخص دیگه ای کرده باشه ؟

با اخمی که از تاثیر حرف دل آرام تو صورتم نشسته بود پرسیدم:
– برای چی رفتن بیمارستان ؟
دل آرام دست از نوازش ویکی برداشت و به علامت زبپ کشیدن روی لبش گفت :
– آ … آ … کلمه ای حرف بزنم جفتشون خونمو میریزن.

خیال حرف زدن نداشت و این جواب فقط باعث آزارم شد و همینطور تحریک بیشتر کنجکاویم که ظاهراً با جوابهای دل آرام قرار نبود چیزی دستگیرم بشه.

– بهار میخوای حرف بزنیم ؟

– در مورد چی ؟

با تعلل کمی مکث کرد و خیلی آهسته پرسید :
– چرا درمورد سهیل و کاری که باهات کرد زودتر به پسر عموت چیزی نگفتی تا کیان …

پس دل آرام هم بالاخره فهمید ، چه انتظاری داشتی بهار خب دل آرام دوست صمیمیه بهروزِ ، وقتی صبح جلوی همه سوتیه به اون بزرگی دادی میخواستی این دختر باتجربه چیزی از رازت سر در نیاره ؟ هم خجالت زده بودم و هم جسور برای جوابی که ازم میخواست ،اجازه ندادم ادامه حرفش رو بزنه چون به یکبار جنون وحشیانه ای تنم رو احاطه کرد :
– برای چی باهاش حرف میزدم ؟ چی باید میگفتم ؟ اینکه کسی نصف شبی اومده تو خونم و چون تنها و بی کس بودم به کاری که خواسته زورم کرده ؟ مثلاً اگه میگفتم میخواست چیکار کنه یا الان که خبر دار شده چیکار کرد ؟ جز اینکه خودشم شبیه یه گرگ گرسنه دندوناشو واسم تیز کرد و تنمو درّید.

– داری اشتباه میکنی بهار کیان اگه عاشقت نبود حتی کنار خودش هم امنیت نداشتی.

نمیخواستم بهش بی ادبی کنم و یا رفتاری از روی بی احترامی یا بی ادبی از خودم نشون بدم اما حرصم گرفته بود و برام سخت بود بین حرفهام حرصم رو پنهون کنم.

– امنیتم بخاطر کِیف و حال خودشه که بتونه استفاد‌شو از جنس محافظ شده‌ش به خوبی ببره.

– بخدا داری اشتباه میکنی عزیزدلم بیا پایین با هم حرف بزنیم.

– اگه دارم اشتباه میکنم پس باید اینجوری فکر کنیم که بهروز هم خیلی عاشقته آبجی دل آرام.

شاید توقع این جواب رو نداشت که لحظه ای سکوت کرد اما بعد حالا دل آرام بود که حرصش رو بین حرفهاش عیان کرد :
– بهروز و کیان با هم فرق دارن ، تو هم اگه جای من بودی رفتن و به بودنت ترجیح میدادی.

با گستاخی و اعصابی در هم گره خورده سرم رو تکون دادم و محکم گفتم :
– بهروز چه فرقی با کیان داره ؟ اون به فکر شهوت و هوسشه اما کیان نیست ؟ مگه هر دوشون دیشب چیزی غیر از این داشتن ؟ پس جفتشون شبیه همن دوتا آدم هوسباز که فقط دنبال سواستفاده از ما بودن.
رو تخت کِز کرده بودم و به مسافرت یه شبه‌م فکر میکردم که همش یه نقشه بود تا کیان به چیزی که میخواست برسه و رسید ، آه کشیدم و با حسرت به درو دیوار های اتاق نگاه کردم که هر کدوم انگار با سکوتش داشت باهام همدردی میکرد … خلوت و سکوتی که حالم چیزی مشابه به دیوار تَرک خورده و یه شی شکسته بود … صدای بلند بهروز و ناز و غرغر کردن های دل آرام متوجهم کرد که کیان و بهروز از بیمارستان برگشتن، به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و کیان تازه از اون بیمارستان و معشوقه ای که من تو خیالم پرورشش داده بودم و بارها بارها این فکر رو در درون خودم پس میزدم تا با واقعیتش رو به رو نشم ،بالاخره تونست ازشون دل بکنه و به خونه بیاد.

کنجکاو شدم بببینم چی میگن ، از لای در به بیرون سرک کشیدم که اول صدای بهروز به گوشم رسید :
– کیان این بچه از گشنگی مُرد گناه داره ، الان نگاه کردم تو یخچال بسته گوشتش تموم شده نگو یادت رفته بسپری به فریدون براش بیاره ؟

کیان با کمی کلافگی گفت :
-ول کن حالا ویکی رو، چرا سپردم همین فردا صبح براش میاره ،من دارم حرف میزنم هِی میپری وسط حرفم … باهاش حرف زدی چی گفت ؟

دل آرام به آرومی گفت :
– نذاشت باهاش حرف بزنم پشت سرتون کلی چیز گفت بعدم رفت تو اتاقش.

ببین چه جوری برداشته هر حرفی من زدم رو کف دستشون گذاشته ، من فقط در مورد کیان آستانه‌م پر بود چیکار به بهروز دیوونه دارم که دل آرام منظور دار و واضح گفت “پشت سرتون “

– اتاقش ؟ مگه اینجا دل به خواهیه که خانم خانوما تا از چیزی خوشش نیومد سریع بپره بره تو اون اتاق ؟ منو اون اینجا اتاق شخصی نداریم ،تقصیر خودمه زیاد کوتاه اومدم ، هر چی سازش کردم ، هر کاری کردم که به اینجا نرسم آخرش رسیدم اما دیگه نمیذارم بدترش کنه.

منظورش با من بود داشت حرص رفتارم میخورد که بهش پشت کردم و دوباره تنهاش گذاشتم … صدای قدمهاش به سمت راه پله اومد که دل آرام با حد بلندتر و سنجیده ای گفت :
– کیان بذار خودش آروم بشه چرا شما اصلاً منطق ندارین … بهار تو یه سنی قرار داره که نمیتونه این مسائل رو برای خودش حل کنه، از نظر اون شاید تو دیشب یه کار اشتباه کرده باشی اما از نظر من یا هر کس دیگه ای میگیم حقت بوده چون بهار مال خودته ، زنته ، اما اون مثل منو تو فکر نمیکنه کیان، مخصوصاً وقتی تو گذشتش یه کِدری و سیاهیه عمیقی وجود داره … بهش فرصت بده با خودش کنار بیاد.

کیان انگار به حرفهای دل آرام توجهی نکرد چون دوباره صدای قدمهاش رو شنیدم و همزمان در جواب دل آرام گفت :
-من نمیتونم ماهها و سالها صبر کنم تا بهار بشینه بزرگ بشه بعد بخواد بفهمه منه احمق چه نسبتی باهاش دارم … کسی نبوده یادش بده ، کسی نبوده از زندگیه مشترک و زناشوئی براش حرف بزنه یا بهش بفهمونه که وقتی دو نفر با هم یکی میشن یعنی دنیاشونو با هم تقسیم کردن، یعنی زندگیشونو برای هم گذاشتن ، مگه نه اینکه کسی نبوده ،من که هستم خودم الان به شیوه ای که بلدم بهش یاد میدم ، بچه ست پیش خودم بزرگ میشه ، فهمیده میشه ، من بهش یاد میدم زن و شوهر و همسرداشتن یعنی چی.

نمیدونم چرا اون لحظه از حرفهاش کمی ترسیدم، کیان تموم این حرفهارو محکم ومستبد بیان میکرد طوری که انگار عزمش رو راسخ کرده تا منو از این دنیای دخترونه و کوچیک خودم که شاید چیزی ارمز دنیا و راه روش بزرگترها درونش گنجیده نبود دور کنه … ترسیدم بهای این آموزش دادنهاش یه تنبیه اساسی و بدتر از بی تفاوتیه امروزش برام در نظر بگیره …

از در اتاق فاصله گرفتم و دوباره رو تخت نشستم که چند ثانیه بعد در اتاقم باز شد .

به سمتش پیچیدم ، نگاه هر دومون تو هم تلاقی شد ، نگاه مکث دار و پر احساسی بهم انداخت ،با دیدنش شرم دیشب و رابطه پرشورمون بی اختیار تو تنم نشست ولی انکار نمیکنم که چقدر بخاطر ایجاد این رابطه ذوق زده و خوشحال بودم هر چند از درون میسوختم که شاید برای کیان کافی نبودم که کیان تا حدودی ازم فاصله گرفته ، اما اون با من بود و این بودن به اندازه تموم دنیا برام ارزشمند بوده.

احساسش رو پشت نقابی سرد قایم کرد ، تو دلم یه حسی میگفت اونم با نگاه مکث دارش داشت خاطره دیشب و لذتش رو تو ذهنش تداعی میکرد.

جلو اومد و محکم گفت :
– باز که اومدی تو این اتاق ؟ قبلاً نگفته بودم هر چی بینمون پیش اومد ، هر اتفاقی افتاد ، هر چقدر جفتمون ناسازگار شدیم و قهرمون بیش از حد طول کشید بازم حق نداری پاتو تو این اتاق بذاری ؟؟

– اونوقت باید کجا برم ؟ به لطف تو انگار حبس خونگی شدم ، نه میتونم برم پیش دوستام ،نه میتونم برم بیرون ، نه میتونم یه لذت و تفریح کوچیک داشته باشم ، فقط و فقط خودت ، خودت ، خودت که تموم نیشای دنیارو دارم از خودت میخورم ، خب کجا برم پس ؟ بیام تو بغلت که مثل دیشب هوستو …
با عصبانیت چشمهاش رو درشت کرد و کفری گفت :
– بهار یه بار دیگه بگی هوس میزنم تو دهنت بقران … من شوهرتم بی فکر یکم دقت کن چه چِرتی به زبون میاری.

از دادی که زد بغضم گرفت و با بغض گفتم :
– چه شوهری ؟ تو منو صیغه کردی “صی..غه” مثل این زنای هرزه که دوساعت میخونن براشون تا ازشون لذت ببرن ، مثل زنای پنجاه ساله اونجوری منو صیغه کردی ، زنت که نشدم اسمم بره تو شناسنامت.

اومد به سمتم و عصبی گفت :
– نه انگار تو قرار نیست شیوه رفتاریتو عوض کنی ، منم اوسکولم که ایستادم بِروبِر نگات میکنم …

دستم رو گرفت و باعث شد از تخت پایین برم، عصبی تر گفت :
– پاشو … پاشو وگرنه یه کلنگ برمیدارم تموم زیر و بم این اتاقو تو هم خراب میکنما … جنابعالی شوهر داری بهت حق نمیدم پاشی بیای اینجا بخوابی، تو جایی میخوابی که من میخوابم.

زورگوی خودشیفته … هم خنده‌م گرفت از اون عصبانیت شیرینش و هم حرصی شدم ، اما یک آن یاد سیلیش افتادم که صبح تو گوشم زد ،اخمی کردم و دستم رو روی سینه‌ش گذاشتم تا به عقب بره و با غدی گفتم :
– چیه مزه کردی ؟ دیشب مزه‌مو چشیدی دیگه نمیتونی بیخیالم بشی ؟ اعتراف کن از دیشب لذت نبردی چون من بچه بودم و بلد نبودم چه جوری باید راضیت کنم ولی واسه تنوعت بد نیستم مگه نه ؟

– کی گفته بد بودی ؟ خودت ؟ دیشب برای من یه شب عادی نبود …

عمیق و با نفوذ به چشمهام نگاه کرد و با احساس اما محکم گفت :
– تموم زندگیم یه طرف، دیشب هم یه طرف ،حاضرم کل زندگیم رو بدم یه بار دیگه تجربش کنم اما حیف طرف مقابلم سازش کوک نیست ،دَم دَمیه یه دم خوبه یه دم میشه زهرمار …

حرفش به قدری تحت تاثیرم گذاشت که بی حرف فقط به چشمهاش نگاه کردم که هیچ ردی از دروغ نداشتن ،نگاه خیره‌ش رو با لبخندی کامل کرد و همون طور که چشمهاش و نگاهش با چشمهام حرف میزدن سرش رو به سمت صورتم خم کرد و آروم و وسوسه انگیز پچ زد :
– دیشب واسه من که عالی بود … عالی بهار … اصلاً یه چیزی در حد بی نظیر بودن که هیچ تعریفی براش ندارم ،الکی خودتو به کوچه علی چپ نزن که یو اِس پیت مشکل داره و نمیتونی بفهمی من دیشب چه حالی داشتم چون به اندازه کافی حالمو تو گوشِت زمزمه کردم ،دیشب هم برای تو خوب بود هم من پس دیگه این اداهارو درنیار.

از حرف زدنش و پچ پچ کردنهاش تو صورتم و همینطور داغیه نفسهاش که داشتن احساس پشت پرده این مرد رو برملا میکردن تموم حس‌های دیشبم دوباره بهم غلبه کردن … کیان میدونست چه جوری پیش رفته و چه جوری منو مغلوب اون لحظه و خودش کرده بود که اغوا گرانه مقابلم در مورد دیشب و خاطره‌ش حرف میزد … عمدی بود و میخواست با مرور اون حس‌های ناب و خالص زنونه‌م منو تحت سلطه امرش در بیاره که دوباره کم بیارم.

سرم رو کمی عقب کشیدم و با نفسهای کشداری از هجوم این همه احساس، آروم گفتم :

– داری اینارو میگی که بازم رامم کنی تا ازم استفاده‌تو ببری ؟

چنان اخمی تو صورتش نشست که از ترس قالب تهی کردم و قدم بعدی رو بی اختیار عقب رفتم اما مچ دستم رو چسبید و به سمت در اتاق رفت و همزمان پرخاشگرانه زیر لب غر زد :
– من عوضیم که اینجوری نرم و ملایم باهات رفتار میکنم …‌آره آره میخوام ازت سواستفاده کنم ، زنمی ،حقمی لصلاً هر کاری دلم بخواد باهات میکنم ،برو به عالم و آدم شکایتمو بکن قانون پشت منه میدونی چرا ؟

ایستاد و کمی مکث کرد اما محکم گفت: – “چون من شوهرتم … شوهر و همین امشب دوباره میخوام سند شوهربودنمو برات رو کنم که درست و حسابی حالیت بشه شوهرداشتن یعنی چی ! مگه خودت نمیخواستی ازدواج کنیم و زن و شوهر بشیم ؟”

انقدر تند و محکم اخطارهاش رو میداد که اجازه حرف زدن و اعتراضی نداشتم ،باز منو به دنبال خودش کشید و با صلابت بیشتری ادامه داد :
– تو جایی میخوابی که من سرمو رو اون بالشت میذارم ، جایی میری که من برم ، کاری رو میکنی که من میخوام ،زندگیه زناشوئی یعنی این ، قبول کردی بله دادی و باید تا تهش باشی.

انقدر از حرفهاش عصبی و کفری شدم که داشت با این ادعای کوته فکرش مرد بودن و مردسالاریش رو به رخم میکشید که با نفرتی از حرص حرفهاش سریع گفتم :
– تو کی باشی که مثل خدا داری برام‌ قانون و مقررات میذاری ؟ یه دفعه بگو برده میخوای که اوتومات همه کاری برات انجام بده ، روزا کارای خونت ، شبا هم کارای خودتو تختتو که مثل عروسک لالش کنی و هر کاری دوست داشتی انجام بدی.

نعره بلندی تو صورتم زد که چشمهام از ترس بسته شد و شونه هام رو کناره های گردنم جمع کردم.

– تو زنمی دیوونه … زنمی احمق … زنمی نفهم ،منو کُشتی با این چِرت و پِرتات!

– کیان … چته روانی … انقدر تو ماشین روضه خوندم برات همش کشکی کشکی ! چرا داد میزنی سرش صاف باهاش حرف بزن بچه زَهرش ترکید.
کِی رسیده بودیم سر پله ها ؟ نگاهم به دل آرام و بهروز افتاد که پایین پله ها ایستاده بودن و هاج و واج و با بهت به تماشای فیلم اکشن و پرهیجان منو کیان نگاه میکردن … چقدر از این لقب حقیر و کوچیک متنفر بودم … بچه … بچه … بچه … چرا برای یه همچین مسائلی میشم بچه اما دیشب بچه نبودم ؟ برای توقعات کیان و انتظاراتی که ازم داشت تا شبیه زن باتجربه ای که سالها کنار شوهرش زندگی کرده همسرداری کنم بچه نبودم ؟ برای زندگی ای که کیان مثل یه تن پوش به اجبار تنم کرد حالا هر چقدر این زندگی شیرین و لذت بخش بود و برام قانون و محور رسم کرده، بچه نبودم ؟ برای شب خوابش بچه نبودم اما برای تموم تصمیماتم ،برای تموم آرزوهام ، برای احساسم ، دلخوشی‌هام ، انتظاراتم کوچیکم از کیان ، قهر و آشتی‌هام و دلبری کردنم که مثل همه زن‌های دیگه دلم میخواست روز اول همبستر شدنم با شوهرم ناز کشیده بشم و با تمنای بیشتری تو آغوشش مچاله بشم “بچه بودم ؟!”

کیان رو به بهروز پرخاشگرانه و با صدای بلندی گفت :
– این بچه ست ؟ این یه هیولای وحشیه که از بخت بد من قرارنیست هیچوقت رام بشه ، دیوونم کرده ،روانیم کرده حتی نمیفهمه زن و شوهر بودن یعنی چی فقط میگه ازدواج کنیم ، ازدواج کنیم ، یکی بهش حالی کنه اسم رابطه بینمون چیه ؟ مگه این ازدواج و تعهد و رابطه زناشویی و مشترک نیست ؟

چقدر وقیح بود که جلوی دل آرام و بهروز با این صدای بلند و خشدارش مثل شیر نعره میکشید و امیالش رو هوار هوار میکرد … مگه غیر از اینه که بخاطر امشب و گرفتن چیزی که دیشب با سیاست ازم دزدیده دوباره داره خودش رو به آب و آتیش میزنه که باز هم خاطره دیشبش رو تکرار کنه ؟ با اخم نگاهی به بهروز و دل آرام کردم که هر دوشون با سکوت و کمی خم تعجب به منو کیان نگاه میکردن … دستم رو با ضرب از تو دست کیان کشیدم ، حواسش پرت بود و دستم از میون دستش آزاد شد اما سریع مچ دستم رو دوباره گرفت و محکم تر نگهش داشت …

با اخم توپیدم :
– ولم کن … دستمو ول کن نمیخوام بیام پیشت ، نمیخوام اونطوری که تو میخوای باهات باشم … دستمو ول کن سواستفاده گرِ عوضی که فقط به فکر خودتی.

با عصبانیت شدیدی تمسخر بار لبخند زد دستم رو کشید و به پایین پله ها نگاهی سرسری انداخت و با کشیدن دستم از پله ها یکی یکی پایین رفت .

با دست آزادم رو دستش ضربه زدم :
-میگم ولم کن کیان.

دل آرام آروم گفت :
– کیان این راهش نیست یکم بهش زمان بده.

– زمان بی زمان … همین امشب قشنگ توجیهش میکنم زن و شوهر واقعی یعنی چی ؟ شما اگه میخواین بخوابین اتاق بغلی ردیفه من با عروس کوچولوم زیاد کار دارم.

بی حیای بیشعور چطوری جلوی دل آرام و بهروز حرف میزد … داشتم زیر نگاه بهروز و دل آرام آب میشدم که کیان مصمم و بی پروا آخرین پله رو پایین رفت … بهروز با لبخند و مسخره بازی های همیشگیش خطاب به کیان گفت :
– یکم شرم و حیا بدنیستا … یه جوری گفتی باهاش کار داری منم دلم هوا کرد …‌

کیان ایستاد و با عصبانیت و غیظ شدیدی به بهروز نگاه کرد و گفت :

– یا گورتو گم کن یا اتاق بغلی … به قدری سرم داره میترکه که دنبال بهونم … این بچه که هم قدو قوارم نیست ،میام یقه تورو میچسبما.

بهروز نیشخندی زد و آروم زیر لب جمله شرم آواری گفت که از شدت عصبانیت و بچه گفتن‌های کیان و دیگرون دستم رو کشیدم و با گریه جیغ زدم :
– ولم کن لعنتی همش میگین بچه ، بچه ، بچه، اگه بچم چرا دست از سرم برنمیداری ؟ چرا میخوای پیشت باشم ؟ برو گورتو گم کن اصلاً من نمیخوام تو شوهرم باشی ، من نمیخوام زندگیه زناشوئی داشته باشم ، من نمیخوام پیشت باشم ، آبرومو پیش دوستات بردی که میگن با کا…

نتونستم اون کلمه رو کامل به زبون بیارم ، کیان اول به صورت غرق اشکم نگاه کرد ،زیر اون نگاه مصممش رو سرامیک سرد خونه نشستم، به سمت بهروز پیچید و گفت :
– درِ طویله‌تو ببند بهروز من امشب دارم میترکم انقدر بهونه دست من نده.

بهروز با تمسخر گفت :
– اصلاً منو سَننه ، زنته ببر هر کاری که دوست داری باهاش بکن ، من این اتاق بغلیم لازم به بخیه شد بگو زنگ بزنم سریع امیر بیاد.

با چشمهای غرق خون و برزخیش به بهروز نگاه کرد و محکم گفت :
– خفه بهروز خفه.

اومد دوباره دستم رو گرفت و از حرص و خشم زیادش یه داد بلندی کشید که قبض روح شدم.

– پاشو بهار نشین رو زمین … پاشو کم اعصاب منو نابود کن … خستم کردی با این بچه بازیات … بلند شو ببینم.

دل آرام به سمتمون اومد و آروم گفت :
-کیان یکم خونسرد باش امشب چِت شده بیچاره رو حسابی ترسوندی … حواست به کارات هست اون فقط چهرده سالشه .

کیان با پوزخند تعصب واری سر تکون داد و گفت :
– آره حواسم هست ..‌. از این به بعد میخوام چهار دُنگ حواسم دیگه به همه چیز باشه … من این دخترو همین امشب درستش میکنم تا نیاز نباشه یه حرف رو هزاربار تو گوشش داد بزنم که آخرم شبیه کور و کرا رفتار کنه.

به دنبال خودش کشیدم ، رفتیم تو اتاق خواب مشترکمون ، وسط اتاق هاج و واج ایستادم و بهش نگاه میکردم که با عصبانیت انگشتش رو مقابل صورتم بالا گرفت و گفت :
– تموم این مدت هر کاری گفتی، هر طوری تو خواستی رفتار کردم ،هر چی گفتی گفتم چَشم، بی منت و از روی عشق و علاقم همه کاری برات انجام دادم ، اما امشب شب منه، از حقم نمیگذرم بهار، هر کاری من خواستم انجام میدی ، بدون هیچ اعتراضی .

پوزخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم سریع گفت :
– چیزی نشنوم بهار وگرنه حتی مراعات مهمونامونم نمیکنم همین الان شروعش میکنم.

تا حدودی تونست خفه‌م کنه ، رفت از تو کمد لباسها یه لباس خواب مشکی و تور مانند که از نازکی و کوتاهیش انگار یه لباس بچگونه به چشم میومد آورد و طرفم گرفت و گفت :
– اینو بپوش تا من این دوتارو یه جوری دست به سر کنم برن پی کارشون …خودمم الان میام.

لباس رو از دستش گرفتم و با حرص به گوشه ای انداختم ،گوشه لبش رو جویید و با اخم ظریفی نگاهم کرد.

– من این لباسو نمیپوشم ، خودمو برات آماده نمیکنم ، برای چی باید بذارم یه آدم هوسباز که با هزار نقشه منو پاسوز خودش کرده از تنم سواستفاده کنه؟

دیگه داد نزد ، هوار نکشید ،نگفت تو زنمی ، نگفت من سواستفاده نمیکنم ازت چون من شوهرتم ، چون تو خودِ منی ، فقط سرش رو جلو آورد و خیلی آهسته و شور انگیز توصورتم پچ زد :
– خودتو آماده میکنی چون من میخوام … من یعنی همه کس و کارت ،یعنی بعد خدا من خدای دومتم، پس هر چی میگم باید بگی چشم … هنوز مزه دیشبت لای دندونمه انقدر برام خوب بود که حتی الانم به زور دارم جلوی خودمو میگیرم … حقمی و من امشب از حقم نمیگذرم بهار خانوم .

به سمت در اتاق رفت، به طرفش برنگشتم اما صدای کشیدن کلید رو از تو قفل در شنیدم و با بیرون رفتنش از اتاق و چرخوندن کلید تو قفل فهمیدم در رو از بیرون به روم قفل کرده.

گستاخِ بیشعور فقط به فکر خودشه ، صورتم از حرارت نفسهاش داشت میسوخت ، دستی به صورتم کشیدم و رفتم لباس مچاله شده رو از رو زمین برداشتم و بهش نگاه کردم ، تموم قدِ لباس به یه وجب هم نمیرسید، کوتاه و دکلته و خیلی هم باز ، از روی شکم به دو تیکه جدا تبدیل میشد در حالیکه لباس یه تیکه بود ولی با پوشیدنش نیم تنه بالا از قسمت شکم از نیم تنه پایین جدا میشد …‌ چقدر هم خوش سلیقه ست ، خودم که بِیبی‌م براش ،این لباس رو هم بپوشم دیگه امشب نور علی نورش میشه ،لبخندی زدم ، ولی با سوال مسموم شده ذهنم که کیان امشب با عجله برای چی به بیمارستان رفته بود و بخاطر چه کسی مسافرتمون رو به هم ریخت دوباره افکار جورواجور به ذهنم هجوم آوردن که لباس رو دوباره به جایگاه قبلش، با عصبانیت پرت کردم و محزون روی تخت نشستم، به آینده‌م با کیان فکر کردم که قراره بعد از این ، روزها و شبهامون باهم چه جوری سپری بشه وقتی حالا نسبتمون یه نسبت واقعی از زندگیه زناشوئی بود …؟

صدای صحبت بهروز که بیشتر شبیه التماس کردن از دل آرام بود بلندتر از صدای کیان و دل آرام به گوشم رسید و افکارم رو برهم زد.

-دلی مرگ بهروز بمون … این دوتا که الان میرن تو اتاقشون کاری به ما ندارن بمون من میخوام باهات حرف بزنم عزیزم‌.

دل آرام آروم تر و با حرص گفت :
-من حرفی ندارم … هر چی بوده هم تموم شد و رفت دیشب غلط زیادی کردیم که تو هم مسبب اون غلطی اما دیگه تموم شد.

– لج نکن دیگه دلی مرگ بهروز … به روح آقام میخوام درستش کنم … بیا با هم حرف بزنیم.

– نه نه نه … ولم کن بهرور انقدر نچسب بهم … حرفاتو همون موقع زدی که تا خِرخِره خوردی هر چی دلت خواست تحویلم دادی … از قدیم گفتن مستی و راستی منم راست و حقیقت حرفاتو همون موقع شنیدم.

بهروز با صدای بلند و ملتمس واری گفت :
– بابا غلط کردم خوبه ؟ دوباره جبران میکنم برات عزیزم.

صدای کیان اومد که خطاب به بهروز و بعد هم دل آرام گفت :
– نمیخواد گوش بده دیگه، انقدر آویزون نشو حالمو بهم زدی … دِلی واقعاً نمیخوای بمونی ؟

تو اون شرایط از حرف کیان خنده‌م گرفت یه جوری گفت نمیمونی و به بهروز تشر زد که انگار بیشتر داشت بهشون میگفت “تورو خدا هر چه زودتر بیاین برین من کلی کار دارم شماهم مزاحم وقتم شدین “.

دل آرام جواب داد :
– نه ممنون من میخوام برم دیگه این از سر راهم کنار نمیره.

– دِلی خیلی بیشعوری بقران … یه جوری این این میکنی انگار داری به یه شتر خطاب میکنی ؟

کیان دوباره به بهروز پرید و گفت :
– تو شتر نیستی خرس خوابالویی که اگه دلی میخواد بره باید تکلیف تو رو هم معلوم کنم.

بهروز با حرص و کلافگی جواب داد :
– وای کیان … وای … نمیمونم نترس … منم الان پشت سر دلی میرم تو بمون به قول خودت با عروس کوچولوت خوش بگذرون … اَه مرده شور این زندگی و دل خوشیامو ببرن که اگه ده ساعت خوش باشم این دوتا شِتِره تا پونصد ساعت باید از دماغم بکشنش بیرون.

کیان کمی مکث کرد و بعد ملایم و آروم گفت :
– تو باشی یا نباشی در هر صورت به من خوش میگذره من میخواستم تکلیف خودمو بدونم الان بایستم اینجا برای بدرقه یا شب بخیر بگم برم داخل اتاقم.

چند ثانیه بین هر سه تاییشون سکوت مطلقی فرا گرفت، ظاهراً هر سه ساکت و خاموش و با حرص عمیقی از درون که منجر به حرفهای ناگفته ای میشد به هم نگاه میکردن که از بینشون دل آرام با گفتن “من برم دیگه، خوش باشین ” این سکوت رو در هم شکست.

صدای قدمهاش به اتاقم نزدیک شدن ، یه تقه به در زد و با محبت گفت :
– بهارجان عزیزم من دارم میرم … مواظب خودت باش … خداحافظ.

جواب خداحافظیش رو از داخل همون اتاقی که کیان در رو به روم قفل کرده بود آروم و گرفته حال دادم … پشت سر دل آرام بهروز هم بعد از کلی کَل کَل کردن با کیان با عصبانیت خداحافظی کرد و رفت و با رفتنشون خونه تو سکوت عمیقی فرو رفت.
چند دقیقه گذشت ، خبری از کیان نشد ، به تاج تخت تکیه داده بودم و منتظر به در اتاق نگاه میکردم ، هم از شروع رابطه دوباره‌مون ترس داشتم و هم از اعماق قلبم کیان و آغوش گرمش رو میخواستم که مثل هر شب سرم رو رو سینه‌ش بذارم و خواب گرمی رو به چشمهام دعوت کنم … شاید به قول بهروز و حتی به قول خودِ کیان من زیادی بچه گونه به زندگی و روابط زناشوییمون فکر میکردم و از کیان یه تندیس بزرگِ حمایت شبیه پدر یا پدر خونده تو ذهنم ساخته بودم که با اولین رابطه و معاشقه زناشوئیمون تموم ذهنیت و مدنیتم نسبت بهش خراب شد و شاید هم زیادی تو رابطه اولم غرق شدم که از کیان توقعات بیشتری داشتم … مثل همون ابراز محبت های بیشمارش که برای من یه کمبود بزرگ تلاقی میشد … کمبودی که در نبود پدرو مادرم حتی از طرف داداشم ساپورت نشده بودن.

چند دقیقه شد یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و من هنوز تکیه داده به تاج تخت به در اتاق خیره بودم که بالاخره صدای چرخوندن کلید تو قفلِ در طنین انداز سکوت شکل گرفته در فضای اتاق و خونه شد، با باز شدن در قامت مردِ زندگیم‌، مردِ دوست داشتنیِ قلبم و مرد شب پر خاطره‌م تو چهار چوب در نمایان شد … از همین فاصله بوی تند مشروبش شامه‌م رو پر کرد … ترس بزرگی تو دلم افتاد و به خودم گفتم “بهار بدبختی امشب کیان نمیذاره قِسر در بری ” قدمی به جلو برداشت … قدمش سنگین تر از همیشه بود … چراغ اتاق روشن بود و با جلو اومدنش تونستم قرمزیه چشمهاش رو بخاطر مصرف زیاد مشروب ببینم.

– آخ بهار … بهار چقدر چموشی تو دختر … بهت گفتم اون لباس مخصوصو بپوش چرا نپوشیدی عزیزم ؟

طوری کشیده و مخمور حرف میزد که تنم بی اختیار مور مور شد و لرز عجیبی از تنم گذشت … فهمیدم امشب هیچ راه فراری از کیان ندارم و دوباره قراره …

– دختر خوبی باش و با شوهرت راه بیا … باور کن شوهرت خیلی دوسِت داره که جلوی همه بهش میگی عوضی یا منو با جِغله های بیناموس تو خیابون یکی میدونی اما بازم بهت آسیبی نمیزنه … من عاشقتم خودتم اینو خوب میدونی مگه نه عزیزم ؟

سرم رو با تائید تمسخر باری بالا پایین کردم و جسور گفتم :
-من الان فقط یه گرگ گرسنه میبینم که به طعمه‌ش رسیده و میخواد یه لقمش کنه.

تک خنده آروم و هوس انگیزی زد،زبونش رو با حس محرکی روی لبش کشید و آهسته و کشدار گفت :
– تمکین میدونی یعنی چی ؟

تمکین ؟ این کلمه رو زیاد تو رمانها دیده بودم اما معنای واقعیش رو واقعاً برای زندگی و شرایط فعلیم نمیدونستم.

تک خنده‌ش پر رنگ تر شد و فاصله بینمون رو کوتاه‌تر کرد ، از پایین به قامت بلند و چهارشونه.ش نگاه کردم … من دیشب با این مرد بودم … باهاش رابطه داشتم … جسمم میون این تنِ درشت و عضلانیش فشرده و گم شده بود … حرارت تنش انقدر زیاد بود که گرماش تو همین فاصله کوتاه هم مثل حرارت آتشفشان منو ذوب میکرد … خندید و با خنده دلربایی گفت :

– من الان گرگ گرسنه ایم که میخوام تنِ زنمو لمس کنم … فکر کنم بدونی این حقِ منه … تمکین یعنی همین … یعنی وقتی شوهرت بخواد باید بدون هیچ حرفی شوهرتو از وجودت سیراب کنی.

من از گستاخ بودن و زورگویی متنفر بودم … لجم گرفت و با اخم گفتم :
– من برده تو نیستم کیان.

دستش روی پاهام نشست ، شلوار پام بود ، شلوار رو کمی بالا زد و ساق پاهام رو با شور شدیدی نوازش کرد و لحظه ای بعد بی هوا پاهام رو کشید که به حالت دراز کش روی تخت خوابیدم.

جبغ خفه ای کشیدم و گفتم :
– نمیخوام باهات رابطه داشته باشم کیان … ولم کن پرو.

روم مایل شد و هوس انگیز و پرشور لب زد :
– دیشب که نترسیدی ، کلی هم لذت بردی ، امشبم همونطور پیش میرم که یه ذره هم بهت بد نگذره خیالت راحت نمیذارم اذیت بشی.

– کیان.

آخرین کلمه ای که به حالت گریه از بین لبهام هجی شد و ثانیه ای بعد لبهام شهد لبهای شیرین کیان رو لمس کردن … شهدی که منو وسوسه میکردن که پرشورتر از خودش دستهام دور گردنش حلقه بشن و غریزه‌م منو به حدی رسوا کنه که پاهای ظریفم رو دور کمرش قفل کنم … نمیدونم اسم احساسی که بینمون اون لحظه شکل میگرفت برای من چه تعریفی داشت اما هر چه بود و هر چقدر ترس و اضطرابش رو داشتم و ازش فرار میکردم اما موقعیتش برام با کیان به حدی لذت بخش بود که فقط غریزه‌م روی تموم عقل و تنم حکومت میکرد … غریزه ای که از نظر کیان برای دختر نوجوونی مثل من صد برابر تند و تیزتر از غریزه یک زن بالغ و کامل بود.

با هر بار بوسیدن و اوج گرفتن حرکاتمون تو گوشم نفس زنان زمزمه میکرد :
– میبینی خوشکلم ،وقتی من خوشم بیاد و لذت ببرم تو هم همون حالو داری … من نمیذارم دختر کوچولوم یه ذره اذیت بشه … تو گلِ نازِ کیانی که فقط دوست دارم دورت بگردم و طوافت بدم.

بوسه هاش روی تنم و لمس زبونش انقدر تحت تاثیرم قرار داد که صدای اصوات و نجواهام تموم اتاق رو پر میکرد و کیان بیشتر از قبل دیوونه و سرکش میشد … تنش باهام مماس شد و من چقدر از این لذت ذوق میکردم … لاله گوشم رو بوسید و تو گوشم پچ زد :

– زن و شوهرا همه با هم اینجورین عزیزدلم … همه با هم رابطه دارن … وقتی یکیشون آرامش میخواد یعنی این آرامشو واسه طرف مقابلش هم میخواد مثل من که میخوام آرومت کنم بهارم …

با نفس های سنگین و چشمهای بسته و خمارم زیر لب زمزمه کردم :

– تو … تو فقط به فکر خودتی …‌زورگویی … همین الان گفتی باید تمکین کنم.

سرمست تک خنده ای با شور و هوس زد و با بوسیدن گردنم آردم گفت :
– تمکین یعنی همین، یعنی لذت دادن به همدیگه … توحلالِ منی ، زنمی، انقدر میخوامت که نمیتونم تحمل کنم یه ذره ازم دور بشی … من هیچوقت دلم نمیخواد به این رابطه مجبورت کنم ، اما دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم بهار … تو بینظیری؛ اصلاً فوق العاده ای که جای تموم دنیارو تو قلبم پر کردی … تو با این بچگیت شور و اشتیاق منو به لرزه در میاری که در مقابلت کم میارم …

انقدر تو گوشم از این زمزمه های شیرین گفت و منو بوسید ، لمس کرد ، به آغوش کشید و تنِ تشنه هردومون رو از هم سیراب کرد که بی رمق و رخوت اختیارم رو به دست کیان دادم … دیگه مستِ شراب نبودم که نفهمم چه جوری این اتفاق بینمون صورت گرفته بلکه مستِ تن خودش بودم که طوری منو به اوج لذتی که ازش تو گوشم زمزمه میکرد رسوند که نفسهام و حتی قفسه سینه‌م هنوز حالت خودشون رو از این هیجانات پر لذت نشون میدادن … نفسهای داغش جای جای تنم رو در بر گرفتن … از روم بلند شد و کنارم دراز کشید … صحنه های خوبی با کیان داشتم اما به قدری با عجله و شتاب وارد اصل موضوع شد که منو از تموم حواشی ذهنم دور کرد و فقط و فقط روی عملکرد و حرکاتش متمرکز کرد.

دستش زیر سرم فرو رفت و منو به سمت آغوشش کشید و آروم گفت :
– آخیش چقدر آروم شدم … بخدا که تو معجونی … معجون زندگیه منی.

چقدردلم میخواست فردا هم که از خواب بیدار میشدم همینطور تو بغلش باشم و همین زمزمه های شیرین رو تو گوشم به زبون بیاره … تن های برهنه مون دوباره به هم چسبیدن … هردومون هنوز با نفسهای سنگینی از آغوش هم استقبال میکردیم … کیان بوسه ای به پیشونیم زد و با ملایمت و عشق پرسید :
– اذیت شدی ؟

باز هم کمی درد داشتم … خب طبیعی بود … جثه منه ریزه میزه کجا و جثه کیانِ گوریل و هرکول کجا.

سرم رو بالا پایین کردم، میدومستم آثار دلخور بودنم هنوز تو صورتم هویداست، آروم زیر لب گفتم :
-یکم‌ درد دارم …

با فشار بیشتری تنگ در آغوشم کشید و با قبراقی و خنده گفت :
– عادت میکنی قربونت برم … زندگیه واقعیمون دیگه شروع شده، این همون زندگیه زناشوییه که میخواستی … بین ما این رابطه ها همیشه هست ،قهر و آشتی هست ، دعوا هست و لذتا و تفریحات دیگه هم هست، مهم اینه باید هردومون با تلاش هم و عشقی که بینمون شکل گرفته این زندگی رو همیشه سرپا نگه داریم … با تموم کم و کاستیاش … به فکر بهتر شدنش باشیم نه به فکر فرار و دوری یا بدتر شدنش.

در حینی که حرف میزد زیر دلم رو هم ماساژ میداد … من دیشب به خواب عمیقی فرو رفته بودم و هیچکدوم از این صحنه هارو ندیدم اما حالا شاهد بهترین لحظات بعد از معاشقه بین خودم و شوهرم بودم …‌ اگه من ازنظر کیان انقدر فوق العاده و عالی بودم پس چرا صبح ترکم کرد ؟ چرا با اون همه شتاب و عجله برگشتیم تهران ؟چرا سعی نکرد زنش رو از تموم دغدغه های ذهنی و تفکراتی که باعث دید منفیش به این رابطه پرهیجان بوده دور کنه ؟ هنوز بخاطر رفتار صبح و سردیش ازش دلخور بودم و نه تنها با این رابطه دوباره، بلکه با تموم این حرفهای عاشقونه‌ و جذابش نمیتونست دلخوریم رو از رابطه اولم از ذهنم پاک کنه.

– تو خیلی زورگویی همیشه به چیزی که میخوای میرسی چه با کلک یا دروغ چه با سیاست … دیشب رسیدی امشبم به هدفت رسیدی.

اخم جذابی کرد و با ملایمت گفت :
– تو مال خودمی مگه باید غیر از این میشد … تازه دارم به این فکر میکنم که فردا صبح قبل از اینکه برم شرکت یه بار دیگه …

با مشت زدم رو شونه‌ش که خندید و گفتم:
– حق نداری منو به زور مجبور کنی … این میشه اجبار.

– تو که خوشت میاد چرا انکار میکنی ؟

خوشم میومد راست میگفت انقدر زیاد که حتی وقتی کیان به روم می‌آورد که من از رابطه باهاش لذت میبرم باز هم تموم تنم نبض میگرفت … آروم خندید و گفت:
– تو خیلی خوشت میاد من هم دیشب ازت فهمیدم هم امشب …اما دیشب چون مست بودی نمیتونستم بفهمم اثرات رابطه ست یا مشروب اما امشب کاملاً مطمئن شدم.

– تو آدم نامردی هستی میخوای هربار واسه گرفتن به قول خودت “حقت” منو مجبورم کنی باهات باشم؟

کلافه نفسی کشید و گفت :
– بهار بیخیال شو جونِ من …‌ خرابش نکن ،امشب هم برای تو خوب بود هم من هر دومونم الان آرومیم … وقتشه دیگه بخوابیم عزیزم.

سرتقانه دنبال جواب سوالم بودم … تمکین یعنی همین که هر وقت کیان گفت من باید حاضر و آماده تخت اختیارش باشم ؟ این چه قانون مسخره ایه ؟ یعنی زن بودنم برای رفاه مَردَمه ؟ درسته منم لذت میبرم اما نمیخوام چیزی برخلاف میلم باشه ، نمیخوام به اجبار محکوم بشم ، نمیخوام وقتی اون ازم میخواد بدون اینکه به زبون بیارم “نمیتونم” محکوم به اجرای وظیفه‌م بشم ؟ اجبار ، اجبار ،اجبار … پس بین حریم زن و شوهر و آدمی شبیه سهیل چه تفاوتی وجو داره ؟ مگه این زور گفتن و اجبارها هم چیزی شبیه رابطه‌م با سهیل نیست ؟ فقط حکمرواهام با هم فرق داشتن.

– جواب سوالمو بده … میخوای از این به بعد هر وقت خواستی منو مجبور به رابطه کنی ؟

محکم گفت :
– آره … چون دیگه شورشو در آوردی هر چی مدارا کردم کافیه … زندگیم تو دستای تو افتاده بعد حالیت نیست داری چه بلایی به سر زندگیم میاری.

دلم مچاله شد و قفسه سینه‌م از حجم فشار و بغض تنگ شد … من از اجبار متنفرم … من یکبار مزه تلخ این اجبارهارو چشیدم برای کیان هر چقدر ایت اجبار و تن دادگی شیرین بود اما باز هم زورگوئی و جبر محسوب میشد.

فهمید که جوابش حال خوشم رو تحت تاثیر قرار داده ،با بوسه ملایمی که به سرم زد ،بغضم رو پس زدم و پرسیدم :
– بیمارستان برای چی رفته بودی ؟

کمی بهم نگاه کرد … حس کردم میخواد از جواب دادن طفره بره و همین هم شد که آروم گفت :
– دوستم تصادف کرده بود مجبور شدم با بهروز برم دیدنش.

نیشخندی زدم :
– دوستت ؟؟ اسمش چیه ؟

با خنده گفت :
– محسن فضول خانم … انقدر ذهنتو درگیراینجور مسائل نکن بگیر بخواب صبح شد دیگه.

-ولی من حرفتو باور نمیکنم.

لبی کج کرد و بی اعتنا گفت :
– میخوای باور کن میخوای نکن ..‌مخیله خودته منم بیشتر از این ازش انتظار ندارم.

– باور نمیکنم ازت چون تو یه دروغگویی، مثل همون دروغی که همیشه بهم میگی مجتبی رو آزاد میکنی اما نمیکنی مثل همین دروغایی که تو رابطه تو گوشم میخونی برای اینکه راضیت کنم ، برای اینکه به لذتت برسی، اما بعدش میفهمم همش دروغه و تو یه نامردی …

یا کلافگیه آرومی نوچ کرد :
– وای وای وای باز شروع شد … خدا منو تو یه جهنم سیاه سربه نیست کنه که از غُرغرای تو و طرز فکر کوچیکت راحت بشم … چرا هر بار بعد رابطه دوست داری کوفتم بکنیش بهار ؟

حق به جانب گفتم:
– چون با زرنگ بازی دارو ندارمو غارت میکنی زورم میاد … من اصلاً حس نمیکنم تو شوهرمی حس میکنم یه گرسنه شهوتی هستی که میخوای با تن من سیراب بشی.

من عاشق کیان بودم ، حس شوهر بودنش بهم قدرت میداد اما از دستش عصبی بودم که این حرفهارو به زبون می‌آوردم … از جوابهای مشکوکش ، از رفتارهای یواشکیش ، از اون کارهایی که صبح تو ویلا کرد و خشمم برانگیخته شد .

حرص تو تموم تارو پود صورتش غالب شد ، با عصبانیت هلم داد به عقب و منو تقریباً از آغوشش دور کرد … از این رفتارش کلی احساس سردرگمی و شوم بهم دست داد که تودلم هزار بار گفتم :
“دیدی بازم استفاده شو برد و پَسِت زد” “دیدی بازم رَکب خوردی و اون به چیزی که خواست رسید ؟”

نمیدونم این حرف از کجای ذهن و دلم سرچشمه گرفت که از روی عصبانیت و بغضی ناشی از حرکت کیان تحرص وار لب زدم :
– چیشد ؟ حالا بد شدم ؟ استفاده‌تو بردی دیگه واسه چی نگهم داری تو بغلت و نازم کنی ؟

صدای نفس پر غیظ و کلافه‌ش جواب سوالم بود ، بهش نزدیک شدم و با انگشت اشاره‌م رو سینه‌ش زدم که طاق باز شده بود و با حرص به سقف نگاه میکرد، شمرده شمرده و عصبی لب زدم :
– تو … یه … نامردی … نامردی که دختر عموی بی کس و کارتو آوردی پیش خودت داری به بهترین شیوه ازش لذت میبری … تازه منتم میذاری که جا بهت دادم ، آدم حسابت کردم ، به اسم زنم زنم دو خط آیه خوندم که هرشب زیرم باشی.

مچ دستم رو گرفت که با هر بار حرف زدن انگشتم رو با عصبانیت رو سینه‌ش میزدم، دستم رو با گستاخی و خشونت به سمتم پرت کرد و با فک منقبض شده و سختش غرید :
-یا دهنتو ببند یا پاشو برو تو همون اتاق خراب شده‌ت که سوهان روحم نشی … مرده شورِ حال دادن و لذت دادنتو ببرن … مرده شورِ منو ببرن که از این همه آدم این همه دختر خدا خوب کرده، دلِ گَندَم اسیر توئه فسقلی شده …”به همون حالت دراز کشیده به سمتم پیچید و آرنجش رو روی تخت جک زد و با انگشت اون دستش اخطار داد ” گوش کن ببین چی میگم بهار، زندگی یعنی همین ، وظیفته تمکینم کنی مثل تموم زن و شوهرای دنیا … تمکین نکردی به زور میخوابونمت رو این تخت حقمو ازت میگیرم ،دیگه حوصله نازو ادای بچه گونه‌تو ندارم ، چقدر باهات بسازم ؟ چقدر سازش و ملایمت به خرج بدم که توئه نمک نشناس قدر عافیت ندونی ؟ موفق شدی که کوفتش کنی دیگه، پس بگیر بتمرگ کم غرغر کن.

از درون مثل کوه آتشفشانی منتظر جرقه انفجار بودم … این همه گستاخی یک جا برام مثل یه بنزین ریختن و کبریت زدن بود که داشت جسمم رو به آتیش میکشید … دنبال یه جمله میگشتم تا بتونم جواب این گستاخی و بی معرفتیش رو بهش پس بدم ، جوابی که خیلی کوبنده و شاید هم احمقانه بود که با لودگی جسور و محکم گفتم :
– چطوری میتونی باهام باشی وقتی میدونی قبل از خودت یکی از همین عروسک خوش رکاب و لذت بخشت استفادشو برده ؟

نگاهش مثل گلوله ای شد که آماده به شلیکِ …فرصت مرور جمله‌ پرمفهوم و خطرناکم رو بهم نداد چون انقدر سریع و تهاجمی طاق بازم کرد که نتونستم کوچکترین تقلایی برای دفاع داشته باشم، با خشونت و خشم روم خیمه زد … چشمهای غرق خونش رو که دیدم از گفته خودم پشیمون شدم …‌تموم صورتش همرنگ چشمهاش شده بود … رگهای برجسته گردن و سینه ش واضح مشخص بودن و خون خونش رو میخورد …

دست رو گلوم‌ گذاشت ،فشار دستش زیاد نبود چون بیشتر برای تخلیه خشمش این حرکت رو انجام میداد … تو صورتم داد زد :
– نگو … نگو بی مروت ،من خودم هزار بار تو رابطه باهات میاد تو ذهنم اما پسش میزنم تا ذهنمو آلوده نکنم ،تا خوشیمو با تو خراب نکنم ، تا بهش فکر نکنم که یکی هم شبیه خودم از زنم لذت برده چرا نمیفهمی بهار ؟ چرا با غیرت من بازی میکنی ؟ چرا عذابم میدی ؟ بی مروتِ نامرد تو ناموسمی چرا نمیخوای بفهمی ناموس و غیرت و عشق و کوفت و درد چه معنی ای میده ؟ مگه کیُ میخوای که بیشتر از من برات بمیره ؟ چه مرگته ؟ چرا نمیخوای مثل تموم دنیا یه زندگیه آروم و بی دردسر داشته باشیم ؟

فقط با سکوت و ترس شدیدی بهش زل زدم ، انقدر نگاه زل زده‌مون تو چشمهای هم طولانی شد که حتی سنگینه وزنش که روی شکمم نشسته بود رو احساس نمیکردم …‌نفسهای پر صلابت و خشمگینش مثل شلاق صورتم رو مورد حمله قرار دادن … صورتش خیلی نزدیک صورتم بود و رگه های خونین چشمهاش به وضوح قابل حس بودن … ثانیه ها و دقیقه ها گذشت و نگاه رنجور و دلگیرمون از روی هم برداشته نشد تا اینکه کیان رشته این اتصال رو قطع کرد و از روم کنار کشید … بغض گلوم ترک خورد و به انفجار رسید …‌ بلند هق زدم و بغض شکسته‌م به اشکهام اجازه بارش داد.
کیان از تخت پایین رفت و بدون رامش و حرف دیگه ای شلوارکش رو پوشید و از اتاق بیرون رفت.

خودم رو تو انتهایی ترین قسمت تخت مچاله کردم و همراه گریه هق زدم … دیگه حتی نایی نمونده بود که از این تخت حقارت بار و این اتاق بیرون برم و به پناهگاهم رجوع کنم … شبیه کسی بودم که دلش برای رفتن پر زده اما حتی پای سالمی برای قدم برداشتن و رفتن از این مسیر نداره ….شکست خورده ای که به یقین باور کردم که تمومِ من از آنِ کیان شده و دیگه هیچ راه برگشتی ندارم …‌ با تموم عشق و علاقه‌م ازش دلگیر بودم و برام سخت بود گذشتن از امشب و شبهایی که منو مجبور به تمکین اجباری میکرد.

انقدر هق زدم و گریه کردم که بی حال و بی نا پلکهام روی هم افتادن … کیان هنوز روی تخت برنگشته بود، خوابم داشت کم کم عمیق میشد که بین خواب و بیداری دستهاش رو دور تنم حس کردم و بوسه ی گرمش که روی پیشونیم کاشته شد … لحظه ای که احساسات من به اون دقایق خنثیِ خنثی بود.

**

رمان-معجون

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

6 دیدگاه

  1. پس بقیش چی شد؟؟

  2. پارت ۲۰ چی شدددد؟؟

  3. ای خداا یکی جواب بده رسیدم تا اینجا یهو دیدم پارت ۲۰ و بقیه‌اش حذف شده:((

  4. اوکی ممنون بخاطر پخش این رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.