خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان معجون پارت ۱۸

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

با صدای مکرر زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ، به زور لای چشمهام رو باز کردم و گوشیم رو از رو پاتختی برداشتم ، طبق معمول همیشه بهروز بود که وقت بی وقت مزاحم اوقات خوب و بدم میشد.

آیکون تماس رو لمس کردم و دوباره سرم رو روبالشت گذاشتم.

– چته بهروز ،مگه خرمگس مغزتو خورده که اول صبح ### آزار دادن گرفتی ؟

– معلوم هست تو کجایی ؟ لنگ ظهر شد چرا نیومدی شرکت ؟

با صدای بی حال و تو دماغی گفتم :
– شرکت بخوره تو سر تو و گور بابایِ بی پدر من که منو پس انداخته که فقط عذاب بکشم.

بهروز غش غش خندید و گفت :
– باز پاچتو گرفته ؟ یه پا ویکی شده واسه خودش، انگار بیشتر همدم آوردی واسه ویکی تا واسه خودت.

بی حال تر جواب دادم :
– زر نزن، خودت هاپویی … دیشب تا صبح نخوابیدم اگه میومدم شرکت باید براتون چرت میزدم.

شیطون و بدجنس گفت:
– چیکار میکردی که تا صبح نخوابیدی ؟ کُشتی میگرفتین ؟ آخ من میمیرم واسه این کُشتنی گرفتنای خودمو دِلی …

– میگم چرت نگو بهروز ،حال و اعصاب درست و حسابی واسه شنیدن چرت و پرتات ندارم.

با تمسخر و همون شیطنت قبل گفت :
– باز بردتت لب چشمه تشنه برت گردونده ؟ توله سگ همش نیم وجبه ها ببین چه جوری خون به جیگرت میکنه ؟

با حرص و دلگیر تایید کردم و گفتم :
-کار هر روزشه، عادت کرده درد بندازه به جون من ، این که هنوز هیچ نکرده همه چی بسته به ریشم ،وای به روزی که زنم بشه ، لابد میخواد هر روز بکوبه تو سرم که من به این خوشکلی و جوونی چرا اومدم زن تو شدم که هفده ،هیجده سال ازم بزرگتری و جای بابامو داری !

بهروز کمی مکث کرد وبعد آروم و دلجویانه گفت:
-چی گفته بهت ؟ بازم سر سنِت بهونه آورده ؟

نفسی گرفته و عصبی کشیدم و با صدای دورگه ای که حالا خواب از سرم پریده بود ولی اثرات خماریش روی صدام باقی مونده بود لب زدم :
– چیزی نگفته ولی میگه بیا عقد کنیم منم گفتم فعلاً وقتش نیست ، یهو زد به سرش هر چی دلش خواست بارم کرد بعدم منو گذاشت توساحل خشکیده ای بمونم تا صبح جون بکنم و بمیرم.

انتظار نداشتم این پفیوز دوباره مسخره کنه یا بخنده ولی با صدای بلندی زیر خنده زد و میون خنده گفت :
– الهی بمیرم واسه جفتمون کیان که هر دومون خیلی بدبختیم، گیرِ دوتا هیولای زبون نفهم افتادیم که زبونشون تا سر چهارراه کِش میاره ، فکر کن ما از پسِ این دوتا هیولایی که فقط زبونشون کار میکنه بر نمیایم … تو منه اوسکولو بگو، دیشب رفتم فرشته رو آوردم پیشم، پسر این بشر هر کاری کرد مگه من میتونستم یه مانوری رو هیکلش بدم ، انگار دست و دلم نمیرفت حتی نگاش کنم معلوم نیست این دِلی با چی طلسمم کرده بود که دختره رو نصف شبی دوباره بردم خونشون، شروع کرد داد و بیداد کردن منم رک و پوست کنده گفتمش نمیتونم سنسورام کار نمیکنه شبیه پیرمردا از کار افتاده شدم، بیچاره باورش شده بود میخواست راه درمان جلوم بذاره.

دوباره غش غش خندید و منم اوسکول تر از خودش داشتم به چرندیات احمقانه‌ش گوش میدادم و یاد شب‌هایی افتادم که خودمم بخاطر احساسم به بهار خیلی هارو نصف شبی راهیه خونه‌شون کردم و بهشون گفتم “نمیتونم نمیتونم انجامش بدم” که یکی از اونها گیسو بود که بعد از اون شب رابطه‌م باهاش بهم خورد … همین گیسویی که الان زن سهیل شده و بهترین رفیقم بود.

به جای خالیه بهار کنارم نگاه کردم و با حسرت نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
– دیگه نرفتی دنبال دِلی تا باهاش حرف بزنی ؟

گرفته تر از من بی حس و حال گفت :
– همون دیشب کلی بهش زنگ زدم ، پیام دادم هنوز که هنوزه همشون بی جواب موندن … حتی پیامامو تو تلگرام سین نکرده … بیشرف آنلاین میشه اما پیویه منو سین نمیکنه، خب حالا اینارو ول کن ؛ از خودت بگو میخوای چیکار کنی ؟الاغ عقدش کن بره دیگه ،حالا که خودش اومده دو دستی گوشتو داده دستت سفت بگیرش و بزن به چاک.

– مگه من سگم گوشتو بگیرم بزنم به چاک ؟ خاک تو مخت با مثالایی که میزنی.

خندید و سریع گفت :
– نه احمق منظورم اینه تا خودش راهو برات باز کرده و اوکی داده تو هم بجنب راهتو بیشتر هموار کن‌.

دوست خل و چل منو ببین خدایا … منو باش دارم از کی مشورت و هم‌فکری میگیرم … حوصله خندیدن نداشتم وگرنه اول صبحی بهروز رو فیلم و سوژه خنده‌م میکردم تا از خِنگ بازی‌هاش حسابی سرحالم بیاره.

با ملایمت ولی بی حوصله گفتم :
– بهروز جان ،پسرخوب، بهار همش چهارده سالشه حالا اون از رو احساسات و بی عقلیش یه چیزی میگه تو دیگه چرا ؟

شاکی پرسید:
– مگه چی گفتم؟ هزاربار این حرفو زدی منم گفتم دخترای چهارده ساله الان خودشون میان منو تورو واسه همه چی آموزش میدن عزیزم گول این چرت و پرتارو نخور تا تنورو داغ کرده خمیرتو بچسبون برو سر زندگیت.

– بهار بچه ست بهروز، اگه چندسال دیگه پشیمون بشه و منو تف و لعنت کنه که چرا جلوشو نگرفتم و درست راهنماییش نکردم که بفهمه زندگی و شرایطش چه جوریه تا اینم گول افکار و احساساتشو نخوره اونوقت من اون زمان دقیقاً چه خاکی تو سرم بریزم ؟

بهروز نفس کلافه و غم باری کشید و آهسته گفت :
-چی بگم آخه … ولی تو پسر تخس و کله شقی هستی همیشه هم هر تصمیمی گرفتی بد از آب در نیومده ،چرا همه زندگیتو سپردی دست یه نیم وجبی کیان ؟ خودت تصمیم بگیر سریع این موضوعو حلش کن که بهونه های بهار هم کمتر بشه.

نفس عمیقی کشیدم و از حالت دراز کش بلند شدم و رو تخت نشستم:
– چون خودش همه زندگیمه ، خودش باید تصمیم بگیره چیکار کنه … من میتونم الان اجبارش کنم که هم پیشم بخوابه یا با هم ازدواج کنیم یا هر چیز دیگه ای ،اما من اینجوری بهارو نمیخوام بهروز، شاید قبل اینکه بیارمش تو زندگیم اجبار کردنش برام شیرین بود اما الان میخوام فقط از ته قلبش منو بخواد نه بخاطر چهارتا شِروور از همکلاسیاش یا حرف دیگرون.

بهروز در جوابم چیزی نگفت خیلی سریع و کوتاه بهش گفتم:
-دیشب به وکیلم پیام دادم امروز عاقد بیاره دوباره بین منو بهار صیغه محرمیت بخونه شاید اینجوری واسه یه مدت بتونم آرومش کنم که درست تصمیم بگیره.

بهروزِ بی حیا با شیطنت و خنده گفت :
– جون پس امشب حال و حول داری ؟ شیطونه میگه بیام تِلِپ بشم اونجا بین دوتا بشینم تا پا از پا خطا نکنین.

با این حرفش دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و با صدای بلندی زیرخنده زدم … از تخت پایین رفتم و رو به آینه ایستادم و با کشیدن دستم لابه لای موهام کمی مرتبشون کردم.

– به نظرت من لَنگ همین یه خط آیه بودم ؟ یا هورمونام با خوندن اون آیه قراره دوباره فعال بشن و بفهمن چه غلطی باید بکنن ؟

– نه خب گفتم شاید بهار لنگ اون یه خط آیه باشه که همش تشنه نگهت میداره.

– وقتش نیست بهروز اون هنوز فرصت میخواد.

آروم یه جوری که انگار داره زیرلب با خودش حرف میزنه اما من به خوبی بشنوم گفت :
– وقتش پس کِیِه الاغ ؟ وقتی همسن خرِ خان شدی ، آخه نره خر خودش داره میگه میخوامت تو هم برو قال قضیه رو بکن بره دیگه چلاق بی دست و پا.

– چلاق هیکلته … بشین بچسب به کارت باز جیم نزنی شرکتو بذاری به امون خدا من امروز کلاً نمیام به این منشیه هم بگو زنگ نزنه اعصابمو بریزه به‌هم، خودت کاری داشتی زنگ بزن.

تماس رو که قطع کردم گوشی رو رو میز کنسول گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم … میخواستم ببینم این دختره سرتق و چموش دوباره به مدرسه رفته یا نه ‌… هر چند مطمئن بودم نرفته ولی برای آسوده خیال شدن خودم به سمت راه پله بالا رفتم.

ولی زهی خیال باطل که هنوز از پله ها بالا نرفته بهار شال و کلاه کرده از پله ها پایین اومد ، منو ندیده بود ،نگاهش پایین بود و داشت زیر لب مرتب فحش میداد ،نمیدونم طرف فحش‌هاش من بودم یا کس دیگه ای ،شونه‌م رو به ستون راه پله تکیه دادم که با عصبانیت واضح تری گفت :
– خدا لعنتت کنه که بخاطر تو زندگیم اینجوری شده اما هنوزم …

یهو سرش رو بلند کرد و تا منو پایین پله ها دید یه جیغ بنفش کشید که هنگ کرده فقط بهش نگاه کردم.

رو پله ایستاد و دستش رو رو سینه‌ش گذاشت و رنگ پریده گفت:
– مثل اَجل معلق اونجا ایستادی به چی نگاه میکنی زَهرم ترکید.

اخم کردم و با سر به لباسهای تنش اشاره کردم و گفتم:
– تیپ کردی کجا تشریف میبری به سلامتی ؟ افتخار میدی همراهیت کنم ؟

پله های باقیمونده رو آروم تر پایین اومد و سرتقانه گفت :
– دارم میرم قبرستون ، تو هم میخوای بیای.

دست به سینه شدم و با حرص لبخندی ساختگی زدم :
– اوه نه عزیزم ، اونجا جای یه نفر بیشتر نیست ، اگه تو میخوای بری اونجا پس خودت تنها برو که درست جات بشه.

پله های باقیمونده رو آروم آروم پایین اومد و رو پله آخر مقابلم ایستاد،کمی با مکث و غُدی از بالا تا پایین نگاهم کرد و بعد با اخم و کینه شدیدی گفت :
– اتفاقاً من آدم بسازو مهربونیم اونجا هم میتونم محکم بغلت کنم که جای هر دومون باشه.

رو بینی و گونه هاش مثل دیشب هنوز قرمز بودن ، انگار اول صبحی باز هم چشمه اشکش جریان داشته … اخمی از روی این لجبازی هاش کردم و بی حوصله و محکم گفتم :
– ازت پرسیدم کجا داری میری ؟
نگاهش بین گردن و بالا تنه لُختم در گردش بود ، نفسی کشید و مثل قبل گفت :
– گفتم که قبرستون.

– جوابمو درست بده بهار میبینی که اصلاً حوصله ندارم.

از صدای خشدار و پرخاشگرم کمی مکث کرد و آرومتر گفت :
– دارم میرم ملاقات مجتبی دیشب به وکیلش پیام دادم امروز برام یه وقت ملاقات بگیره میخوام برم ببینمش.

تکیه م رو از دیوار گرفتم و بهش نزدیک شدم ،دستم رو با حرص به سمت شال گردن کِرم مشکیش که دور مقنعه‌ش بود بردم و اونو مرتب کردم ،حرکاتی که اصلاً دستم خودم نبود و از روی عصبانیتم نشات میگرفتن:
– اونوقت با اجازه کی میخوای بری ملاقاتیش ؟ مگه من بهت اجازه دادم که پرو پرو برداشتی تایم ملاقات گرفتی بدون اینکه به منم بگی شال و کلاه کردی واسه رفتن ؟

با اخم و محکم گفت:
– تو به من نمیگی چیکار کنم یا نه ،ازاین به بعد خودم واسه کارام تصمیم میگیرم.

چشمهام رو بستم و با خشمی که سعی در کنترلش داشتم به آرومی گفتم:
– بهار برو لباساتو دربیار اول صبحی روزمونو خراب نکن.

بدون اینکه اهمیتی به اخطارم بده پله رو پایین اومد و به راهش ادامه داد …امروز هم از اون روزهای نفرت انگیزی بود که باید تموم سیستم بدنم رو با لجبازی های مسخره‌ش مختل میکرد … بهار داره با این ناشی بازی‌هاش دست رو دکمه خشمم میذاره تا خودش خشم و عصیانم رو تحریک کنه.

پاتند کردم به طرفش و قبل از اینکه دستش به دستگیره در هال برسه و اونو پایین بکشه بازوش رو به عقب کشیدم و با عصبانیت و تشر گفتم :
– مگه با تو نیستم هان ؟ مگه نمیفهمی میگم برو لباساتو در بیار ؟ دِ اگه من بذارمت بری ملاقاتیه اون عوضی که مرد نیستم.

قدمی به عقب رفت و گفت:
– دستمو ول کن … میخوام برم بهش بگم اینجا داری چه بلاهایی به سرم میاری تا هر چه زودتر یه خاکی تو سرش بریزه بیاد منو از این زندگیه کثیفت بیرون ببره … حالم از خودتو این خونه‌ت بهم میخوره عوضی.

– بهار چرا انقدر زبون نفهمی ؟چرا متوجه نیستی با احمق بازیات داری چه بلاهایی به سر زندگیم میاری ؟ خونمو به جوش آوردی ،چندبار بگم، چقدر بهت راه و چاه نشون بدم … خستم کردی احمق ، دیگه خستم کردی.

دستس رو کشید و بدون تغییری تو رفتار گستاخانه‌ش غُد و تخس گفت :
– اگه خستت کردم خب بذار برم چرا به زور نگهم داشتی ؟

صدام از نهایت عصبانیت به اوج خودش رسید و دیگه چیزی دست خودم نبود وقتی داد زدم :
– برو گمشو از جلوی چشمام دیگه ریختتو نبینم ، مرده شوره اون قد و قواره‌ نیم وجبیتو ببرن که معلوم نیست چه دردی داری که از زندگی با من انقدرخسته ای ، از روزی که اومدی فقط گوه زدی تو اعصابمو این زندگی،هر کاری کردم واسش یه تعبیر مسخره ساختی ،همش حرف خودتو میزنی ، نمیخوای بفهمی من اگه ازت فاصله میگیرم یا بهت سخت گیری میکنم بخاطر خودته ، نمیفهمی من حاضرم انقدر فشار و عذابو تحمل کنم تا تو آروم بشی و گذشته کثیفتو فراموش کنی ، بهت زندگی دادم ، آوردمت پیش خودم تا خانم خونم بشی ،امنیت داشته باشی، تموم عشقمو به پات ریختم تا بهم اعتماد کنی و خیالت راحت باشه که من با تموم دنیا برات فرق دارم ،چون من حاضرم خودم بمیرم اما یه تار مو از سر تو کم نشه ،اما تو هنوزم همون دختر نمک نشناس و احمقی هستی که فقط میتونی آزارم بدی … انگار قرار نیست هیچوقت عوض بشی و نگه داشتنتم دیگه فایده ای نداره …

چونه‌ش از بغض لرزید و یکه خورده و صامت بهم نگاه کرد … تموم بدنم از عصبانیت میلرزید ،درهال رو باز کردم و گفتم:

– اگه میخوای بری هر چه زودتر بزن به چاک …‌ چون دیگه بریدم بهار، دیگه حوصله نِق زدنا و بهونه های بیخودیتو ندارم.

نگاه بغض داری اول به در هال انداخت و بعد به من ، نگاهش با سکوت و پراز ندامت بود و لحظه ای که قدمی جلو اومد دنبال یه شانس بودم تا بهار از تصمیم رفتنش منصرف بشه و از لحن گزنده حرفهام خرده نگیره، اما وقتی … وقتی به عقب رفت و اشکی از چشمهام چکید، مُردم … با بغض و درد گفت :
– به من گفتی برم ؟ تو … تو ازم خسته شدی ؟

خیلی سریع و با ملایم گفتم :
– ببخشید عزیزم …

– میرم … میرم .

از در هال پاش رو بیرون گذاشت ، با همون سرو وضع بی لباس و شلوارک کوتاهم به دنبالش دویدم ، طول حیاط رو با دویدن و گریه های بلندش طی کرد اما همین که به در حیاط رسید سریع بهش رسیدم و شونه‌ش رو گرفتم.

– من معذرت میخوام بهار باور کن دست خودم نبود عصبی شدم … ببخشید … ببخشید عزیزم.

با گریه هق زد :
– تو گفتی برم ؟ سرم داد زدی ؟

سرش رو بوسیدم و گفتم :
– غلط کردم … ببخشید … ببخشید خوشکلم.

خودشو تو بغلم انداخت و بی محابا زیر گریه زد، تموم اون عصبانیتم فروکش کرد و آسوده نفس حبس شده و عصبیم رو به بیرون فوت کردم.

دستهام رو دور تنش حلقه زدم ،جونم بود حتی با وجود این تندی ها و عذاب‌هایی که بهم میداد، الان به جز خودش هیچی برام ارزش نداشت.

کمرش رو ماساژ دادم و سرش رو رو سینه ملتهب و داغم فشردم که حتی سرمای بیرون هیچ تاثیری روش نداشت؛ تو اون هق هق کردن و گریه هاش لب باز کرد و چیزی بهم گفت که حتی از نفس کشیدن و تموم دنیا هم برام با ارزش تر بود :

– کیان من … من دوسِت دارم ،بخدا دوسِت دارم ،ولی نمیخوام اینجوری زندگی کنم ،میخوام همیشه پیشت باشم ،میخوام با هم باشیم ،همش حس میکنم اونقدری که میگی دوسم نداری چون حتی نمیتونی بهم نزدیک بشی.

با لبخند جون گرفته و عمیقی بخاطر این احساسات بیان شده رو سرش رو دوباره بوسیدم :
– اینجوری نیست قربونت برم من فقط بخاطر خودت رعایت میکنم.

دستهای کوچیکش رو سفت و تنگ دور کمر لُختم حلقه زد و با هق هق گفت :
– ولی من نمیخوام ازم فاصله بگیری من به جز تو کسیُ ندارم کیان اگه تو هم منو نخوای من …

– بهار من هیچوقت تورو تنها نمیذارم آخه چرا باید یه همچین فکری کنی؟

سرش رو کمی از سینه‌م فاصله داد و روی پنجه پاهاش بلندشد ،فاصله قدش نسبت بهم خیلی کوتاه و ظریف بود، خودم کمی سرم رو پایین بردم تا راحت تر رو حرکتش تسلط پیدا کنه ولی کمی هم گیج بودم از اینکه میخواد چیکار کنه، که با تماس لبهای گرمش با پوست گردنم که بوسه داغی رو گردنم نشوند، دیوونه وار چشمهام رو بستم و به خودم چسبوندمش … تنم تو اون سرما به حدی داغ و ملتهب شد که دیگه هیچی رو نفهمیدم.

روی پوست گردنم به طور خیلی واقعی پچ زد:
– من دوست دارم کیان تورو خدا با من سرد نباش چون دیگه نمیخوام از هم دور باشیم.

نمیدونست با هر کلمه‌ش چه جوری با روح و جسمم بازی میکنه ، نمیدونست چه اشتیاقی در من زنده کرده که بدون در نظر گرفتن هیچ قانون و تعهدی و بی اهمیت به قولی که بهش داده بودم دلم میخواد همین الان لمسش کنم … از جا کندمش و به سمت داخل خونه رفتیم.

آروم تو تو گوشم نجوا کرد :
– دیشب تا صبح نخوابیدم ، خیلی ازت دلخور بودم.

– الان میریم با هم میخوابیم.

– همش منتظرت بودم گفتم میای از دلم در میاری اما نیومدی.

در هال رو با پاهام بستم و به طرف اتاقمون حرکت کردم.
– حالم خوب بهار حی کردم هردومون نیاز داریم بیشتر فکر کنیم.

– وقتی منو تو همُ دوست داریم به چی باید فکر میکردیم ؟ تو داری خیلی سختش میکنی کیان.

روی تخت خوابوندمش گردنم هنوز میون دستهاش بود ،آروم‌گفت :
– نرو … نمیخوام بری شرکت امروز بمون پیشم.

سرم رو بالا پایین کردم و گفتم :
– نمیخوام برم قربونت برم.

با اطمینان دستهاش رو برداشت و اجازه داد پالتو و مقنعه و شال گردنش رو از تنش در بیارم خودمم کنارش دراز کشیدم ، دستهاش رو سریع دور تنه برهنه‌م حلقه زد و خودش رو لوس و لوند تو بغلم جا داد ، پاهاش رو بین پاهام گذاشتم و بوسه ی عمیقی به پیشونیش زدم … صدام اوج احساستم رو بهش میرسوندن و با همون حال خمار و پر احساسم کنار صورتش نجوا کردم :

– امروز به وکیلم گفتم عاقد بیاره خونه تا دوباره با هم محرم بشیم، اشکالی نداره؟

سرش رو ریز و آروم تکون داد و آهسته و خفه شده گفت:
– هر کاری میخوای بکنی بکن من فقط میخوام مال خودت باشم.
عمیق تر از قبل بوسیدمش، خواسته قلبیِ خودمم ازدواج با بهار بود ولی باید اول خیالمون از بابت هم راحت مشد و کاملاً به هم اعتماد و اون اطمینان یه زندگی بادوام رو پیدا میکردیم … این محرمیت آغاز خوبی بود برای شناخت بیشترش از من و حلاجیه آینده و تصمیمات درستش.

دستش نوازش وار روی سینه‌م حرکت کرد؛ دست خودم نبود چشمهای خمارم بدون اراده سنگین شدن ، اولین بار بود که بهار داشت با دل پرخواهشم راه میومد، سرم رو خم کردم و لای موهاش فرو بردم ،با نفس بلندی دستش رو رو کمرم گذاشت و حرارتش رو به پوستم کمرم با نوازش دادن انتقال داد.

– شیطون شدیا …

بچه گونه و باز نازو خجالت خندید ، خنده ای که دلم برای اون لبها و لبخندهای بی شمارش میلرزید.

چشمهام بسته بود اما بوسه آرومش رو حس کردم که روی سینه‌م رو خیلی نرم و ملایم بوسید … برای لحظه ای نفسم حبس شد و قلبم محکم تو سینه‌م کوبید، نفسم رو به سختی بیرون دادم که با حس خاصی از صدای دورگه و آرومش گفت :
-وقتی پیشت میخوابم خیلی آروم میشم.

لبخند عمقی رو لبم نشست و خمار گفتم :
– منم آروم میشم عزیزم ، هشت روزه الکی الکی قهر کردی رفتی تو اون اتاق منو از خودت روندی که از دست این کارات آخرش مجبور میشم اون اتاقو آتیش بزنم.

با هیجان و ذوق خندید و گفت :
– وقتی ناراحتم میکنی منم میخوام حرصتو در بیارم ، زورم که بهت نمیرسه حداقل میتونم اینجوری تلافی کنم.

با حس چلوندنش محکم تر فشردمش و گفتم :
– بخواب تا نخوردمت فسقلی … بزرگترین محاکمه دنیارو برام در نظر میگیری.

باز هم‌ خندید و خودش رو کمی بالاتر کشید، صورتم رو از لابه لای موهاش برداشتم و به چشمهای پرشورش نگاه کردم …‌ با اینکه چشمهاش تمایلی به گرفتن آرامشی مهیج تر بودن اما ریسک استارت رابطه جدیدی رو نزدم چون نمیخواستم دوباره وحشت دیشب و خماریه بعدش رو برای هر دومون تکرار کنم اما غیر از این، نگاهش یه حس عجیب تر داشت ، نگاهی که تو قعرشون یه ترس بزرگ و رازی برای گفتن پنهون بود.

از نگاه طولانیم سرش رو با خجالت به معنای “چیه” تکون داد، لبخندی زدم و خیلی کوتاه لبش رو بوسیدم و سعی کردم ذهنش رو از فکر به هر نقطه‌ای غیر از خوابیدن انحراف بدم :
-دیشب اصلاً نخوابیدم بهار یکم بخوابیم بعد پامیشیم یه چیزی میخوریم که به کارامون برسیم چون عصر عاقد میاد.

کمی دمغ شد و آروم سر تکون داد :
– باشه.

به حس تمرکز گرفتن برای خواب ، دوباره سرم رو لابه موهاش فرو بردم ، اما تموم حسهای دیگه‌م سرم چنبره زده بودن که منو وادار به بیخوابی و شیطنت دستم روی کمرش میکردن ،این همه نزدیکی و قرار گرفتن بهار تو بغلم میتونست احساسات قوی و مردونه‌م رو به تب و تاب بندازه ولی چشمهام رو به هم فشار میدادم تا وسوسه حرکت دیگه ای نشم و دوباره عذاب دیگه ای رو تجربه ای نکنم.

دوباره به حرف اومد ولی صداش رنگی از بغض داشت که خشدار گفت:
– کیان ، من … من دیشب ترسیدم ،تو راست گفتی من دیشب خیلی ترسیدم، میدونی نه اینکه از تو بترسما ولی …

از اعتراف مستقیمش شوکه شدم و قلبم مچاله شد ،چشمهام رو با درد بستم و موهاش رو از روی پیشونیش با دست به عقب فرستادم، بوسه ای به پیشونیش زدم و گفتم:
– به چیزی فکر نکن عزیزم … با هم این ترسارو از بین میبریم … خودم کمکت میکنم.

با بغض و حالتی از گریه گفت:
– من دیگه به هیچ دردی نمیخورم کیان … میترسم … میترسم اگه زنت بشم هم نتونم باهات …

دوباره بوسیدمش و شمرده شمرده گفتم‌:
– قرار نیست تا ابد اینجوری بمونی من تا هر وقت که تو بخوای صبر میکنم تا ترست از بین بره بهار.

بی اختیار زیر گریه زد و با گریه گفت:
– اگه نتونستم چی ؟

باز هم بوسیدمش ،باز هم نوازشش کردم ،نمیخواستم عذاب وجدان این ترس لعنتیش رو داشته باشه، بهار حق داشت بترسه و من به خاطر همین هر روز صبوری میکردم تا کامل خاطرات سیاهش رو از ذهنش پاک کنه.

حلقه دستهاش رو دور کمرم فشار داد و با گریه گفت:
– من هیچوقت ازت متنفر نبودم و نیستم کیان ولی وقتی با خودم فکر میکنم که نمیتونم یه دختر کامل و باب میلت باشم داغون میشم کیان … من … دیشب تصمیمو گرفتم تا یه بارم که شده امتحانش کنم ببینم میتونم اصلاً تا آخرش باهات باشم یا نه اما دیدم نمیتونم کیان … من خیلی ترسیدم … اون کثافت منو اذیت کرد … همش درد داشتم و گریه میکردم.

دوباره گریه کرد و با با هر کلمه ای از رنج گذشته هاش هق زد، تموم خاطرات بدش رو با اون پست فطرت عوضی برام تعریف کرد که چه جوری بهش نزدیک شد و اونو مجبور به کاری کرده که هیچ توانی برای مقابله کردن باهاش نداشته … در مقابل حرفهای بهار داشتم از خشم زیاد منفجر میشدم و دلم میخواست سرم رو محکم تو دیوار بکوبم، فقط بخاطر بهار و این حال بد و آشفته‌ش با نفسهای سنگین خشم و عصبانیتم رو فروکش میکردم تا ترسهایی بیشتر از این بهش غلبه نکنن … همه این درد دل هاش به کنار چون خودم همیسه صحنه تلخ وناگوارشون رو تو ذهنم مرور کرده بودم، اما … اما وقتی با وحشت و صدای لرزونی اسمم رو زمزمه کرد بی اختیار لرزیدم ،چند ثانیه با وحشت عجیبی ساکت موندم و بعد آروم لب زدم:

– جونم عزیزم ؟

– میخوام یه چیزی بهت بگم.

– بگو فداتشم.

– قول میدی چیزی بهم نگی ؟

ترسم بقدری شدید شد و وحشت درونم رو به چنگ گرفت که خیلی یهویی سرم رو عقب کشیدم و از این واکنشم بهار جا خورد.

با اخم و ترسی که شبیه دلشوره دلم رو به هم ریخته بود سریع گفتم:
– چی بهار ؟ چی میخوای بگی عزیزم ؟

با ترس محسوسی بهم خیره بود و لبهاش رو روی هم فشار داد تا تسلط بیانش رو پیدا کنه ،پشتم لرزید و اخمم غلیظتر شد.

– باید آروم باشی تا بتونم بهت بگم.

نفسم رو بهرسختی بیرون دادم اما صدام از قدرت افتاده بود چون اون ترس و لرزش عجیب تُن صدام رو به لرزه انداخته و بی جون کرده بود.

– من آرومم، فقط هر چی هست بدون سانسور کردنش بهم بگو ،نمیخوام چیزی بین منو تو پنهون بمونه.

با کمی دلگیری گفت:
– اونی که همیشه پنهون کاری میکنه تویی، تو موضوع گیسو رو ازم پنهون …

-من با گیسو هیچ غلطی نمیکنم و نکردم بهار انقدر این قضیه رو گنده نکن.

از صدای بلند و عصبیم یکه خورد و خواست ازم فاصله بگیره سریع بین تنم قفلش کردم و گفتم :
– فرار نکن فقط بگو جونم بگو چی هست که این همه مدت آشفتت کرده !

کمی ساکت موند اما بعد از چند ثانیه کوتاه با لرزشی از ترس و تته پته کردن گفت :
– در … درمورد مدرسمه.

با گفتن این حرف که شاید باز هم به دعوای خاله زنک بازیه دوستهای مدرسه‌ش مربوط باشه نفس سختم رو آروم به بیرون فوت کردم و تموم ترسم به آنی فروکش کرد ،داشتم تو این آرامش چند ثانیه ای و کوتاه کم کم حل میشدم که جمله‌ش رو کامل کرد :

– چند وقتی پیش یه ماشین شبیه ماشین سهیل دم مدرسه‌م میومد.

دیگه نتونستم خشمم رو کنترل کنم، حالا تموم اون حس‌های قشنگ و احساسبمون تبدیل شده بود به یه خشم و عصبانیت طغیان کرده که حتی خودم نفهمیدم کِی از رو تخت بلند شدم و مشت مشت تو دیوار میکوبیدم تا شبیه قلبم آوار بشه و در هم فرو بریزه.

حتی حواسم به بهار نبود اصلاً هیچی جلو دار این خشم و کنترلش نبود … با عصبانیت مشت بعدی رو تو دیوار زدم که از پشت سر کمرم رو گرفت و منو تو بغل کوچیکش نگه داشت و با ترس و گریه گفت :
– کیان توروخدا آروم باش اینجوری که میکنی من میترسم کیان …اصلاً تو بگی من دیگه مدرسه هم نمیرم فقط آروم بگیر.

دستهاش دو از دورکمرم آروم پس زدم و به سمتش پیچیدم :
-چرا زودتر نگفتی ؟ چرا هر چی ازت میپرسم اون بیرون چه اتفاقی برات افتاده بهونه هاتو سر ازدواج و معلماتو اون مجتبیِ گور به گور شده میذاری ؟ چرا نگفتی چه مرگته ؟

بلند گریه کرد و ازم فاصله گرفت ، با کف دستهام تو سرم زدم و گفتم :
– بهار چه خاکی توسرم ریختی دوباره ؟ چیکارت کرد ؟ باهاش که نرفتی ؟

– نه نه بخدا کیان … من فقط چند بار ماشینشو دیدم دم مدرسم، اولش فکر کردم خودش نیست گفتم شاید یه ماشین شبیه ماشینش باشه اما روز آخری که اومد یکم شیشه رو کشید پایین که تونستم قیافه زشتشو ببینم و بفهمم خودشه.

دیوونه وار و سرگردون اتاق رو بالا پایین میکردم ، طوری عصبی بودم که تموم بدنم از خشم مثل زمین لرزه میلرزید ،نفسهای عصبیم رو تند تند به بیرون فوت کردم و دنبال چیزی بودم که بتونه کمی آرومم کنه ،با تنها فکری که به سرم زد گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به کوهیار ، رفیق روزهای پر تلاطمم … گوشی رو بلافاصله جواب داد :

حوصله احوالپرسی کردن نداشتم و کوهیار هم درک میکرد که برای احوالپرسی بهش زنگ نزدم.

-الو کوهی میخوام برام یه کاری انجام بدی، ایرانی ؟

با صدای گرفته ای از اثرات سیگار جواب داد :
– آره هستم اگه نبودمم میسپردم بچه ها کارتو ردیف کنن.

– سهیل …. همونی که قبلاً یه بار بهش گوشمالی دادی ایندفعه میخوام یه درس اساسی‌تر بهش بدی طوری که نتونه تا یه مدت از جاش بلند بشه … هر کاری که میدونی انجام بده .

بلند خندید و گفت :
– کیان تو میدونی من از ریخت این سگ آبی خوشم نمیاد همش اینو بُقچه‌ میکنی برام ؟ کارت نباشه ردیفه.

– هر کاری لازمه انجام بده کوهی … هر کاری، فکر پولش نباش .

آروم خندید و گفت :
– باشه حله .. تو خونسرد باش کارو بسپار به من.

گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم ، سرم داشت میترکید ### نوشیدنی های گِس و تلخم رو داشتم که محرک خوبی برای تسکین اعصابم بودن.

به بهار نگاه کردم ، تکیه زده بود به دیوار و گریه میکرد، با اینکه ازش دلخور بودم اما به ترس و پنهون کاریش حق میدادم که از موجود کثیفی مثل سهیل بترسه مخصوصاً وقتی یه بار مزه سخت ترین عذابهارو از اون آدم حیوون صفت کشیده بود.

با چونه لرزون گفت :
– میخوای بکُشیش ؟ فردا قاتل میشی اونوقت تورو …

تا صدای گریه‌ش بلند شد دستهام رو از هم باز کردم تا هر چه زودتر جسمش میون دستهام چِفت بشه، پا تند کرد و به سمتم اومد و مشتاق و گرم تو آغوشم فرورفت ،محکم میون دستها و بازوهام قفلش کردم و بوسیدمش … این دختر مال منه … مال من … نمیذارم کسی دوباره آزارش بده … اجازه نمیدم کسی به ناموسم، کسی که حکم جونم رو داره دوباره بهش نزدیک بشه.

تموم مدت کلافه و آشفته تو خونه سرگردون راه میرفتم …‌غیر از کوهی با وکیل سهیل تماس گرفتم و لیست تموم قراردادهاش رو برای بازیه جدید ازش خواستم که فردا اول وقت همه رو روی میزم بذاره … نمیتونست نه بیاره چون امضا و ثبت همکاریش برگ برنده ای بود که ازش داشتم و در مقابل دریافت اون همه پول مجبور بود که اطاعت امر کنه.

《بهار 》

کیان تا بعد از ظهر همونطور عصبی و آشفته بود ،چند ساعت تو اتاق کار خودش رو مشغول نشون داد و از اتاق بیرون نیومد ولی من میدونستم داره به چی فکر میکنه و مهره های بازیش رو چه جوری کنار هم میچینه تا به روز اکران برسن … چقدر اعتراف کردن سخت بود … چقدر ترسیدم وقتی موضوع مزاحمت دوباره سهیل رو به زبون آوردم‌، گفتم فقط دم مدرسه‌م اومده اما نگفتم که علاوه بر اون دوباره بهم زنگ زده و تهدیدم کرده که یا به خواسته هاش جواب مثبت بدم یا بلایی به سر داداشم میاره که تموم عمر حسرت و داغش تو دلم تازه بمونه، من نمیتونستم با سهیل مقابله کنم اما میتونستم از تموم دنیا و آدمهاش دور بشم و پشت حصار و سنگر کیان پناه بگیرم تا از نیش اون مار خطرناک در امان بمونم.

با آهی حسرت وار به خودم تو آینه بخار گرفته حموم نگاه کردم … من باید چیکار میکردم باید چه جوری از دست سهیل و تهدیدها و مزاحمت‌های جدیدش راحت میشدم ،راهی نداشتم و ناچار شدم به کیان بگم‌ که خودش دنبال یه راه و چاره اساسی باشه‌.

از حموم که بیرون اومدم با اینکه از ته دل مخالف صیغه و این نوع ازدواج بودم اما دم نزدم و خودم رو آراسته و مرتب کردم … بهار چهارده ساله بی پدرو مادری که بخاطر اشتباه برادرش زندگیش رو تباه کرد و حالا باید …

نفس عمیقی از جنس بغض کشیدم که با شنیدن زنگ در کیان هم از تو اتاق کارش بیرون اومد و وکیل و اون عاقدی که دفعه اول صیغه مون رو خونده بود وارد خونه شدن.

ترس و دلشوره به دلم افتاد ،خیلی دو دل بودم و هم اینکه میترسیدم اما به اصرار کیان آماده شدم تا برای بار دوم محرمش بشم.

با خوندن متن صیغه بی اختیار اشکی از گوشه چشمهام سرایز شد ، کیان دستم رو محکم تر فشرد و زیرلب آروم گفت :
– به من اعتماد کنم عزیزم.

سرم رو بالا آوردم و نگاه اشک بارم رو به
چشمهاش دوختم که لبخند جذابی رو لب نشوند و با اطمینان چشمهاش رو رو هم فشرد.

بله دادم و مهریه‌م شد سه دانگ از همین خونه ای که توش سکونت داشتیم ، البته این مهریه خواست من نبود من قبل از اینکه کنارش روی این کاناپه بشینم ازش قول دیگه ای گرفتم که از نظرم همون مهریه ازدواج موقت و دوساله‌م میشد تا از نظر کیان طیِ این دوسال بزرگتر بشم و بتونم در مورد ازدواج رسمیمون تصمیم بگیرم‌ … مهریه اصلیم آزادیه مجتبی بود که کیان بهم قول داد چند روز دیگه برای آزادیش اقدام میکنه،میدونستم تا الان هم که این‌کار رو نکرده بخاطر ترسش از بی ثباتی رابطه‌مون و هم کینه‌ش از زخم بزرگ من بود که اقدامی نمیکرد اما حالا بخاطر این نسبت بزرگ خیالش از همه نظر آسوده‌ست که شخصِ مجتبی نمیتونه منو از چنگش در بیاره.

با حالی گرفته بلند شدم و رفتم تو اتاق ، چند دقیقه گذشت و سکوت بیرون مشهود از این بودکه مهمون‌ها رفتن.

کیان با یه جعبه تزئینی وارد اتاق شد ، رو تخت نشسته بودم و به اتاق نامرتبمون که صبح از خشم کیان کاملاً به هم ریخته شده بود نگاه میکردم.

نزدیک تخت شد و جعبه رو تخت گذاشت و خودش هم کنارم نشست.

چشمم به جعبه افتاد ، جعبه مشکی که دورتا دورش با روبان بنفش و صورتی تزئین شده بود ، وقتی بازش کرد یه سرویس طلای خیلی ظریف و نمادار درونش جلوی چشمهتم میدرخشید.

با لبخند گردنبند سرویس رو از جعبه بیرون کشید و گفت :
– برات ببندمش ؟

سرم رو آروم تکون دادم و پیچیدم تا پشتم قرار بگیره‌ و روی گردنم تسلط داشته باشه.

زنجیر رو برام بست اما رهام نکرد، پشت گردنم رو با مکث طولانی عمیق بوسید و گفت :
– دوباره زنم شدی عزیزم … مبارک هردومون باشه.

خوشحال بودم از این کلمه ای که گفت دوباره زنش شدم ، یعنی کیان هم الان شوهر منه ؟ حس خوبی بود ولی دست خودم نبود که دلخور و با کمی بغض لب باز کردم :
– دلم نمیخواست صیغه …

شونه هام رو در برگرفت و سرم رو از پشت به سینه‌ش چسبوند و گفت:
– مجبوریم بهار جان بخاطر درستو شرایط مدرسه و بخاطر …

– میدونم میدونم … بخاطر اینکه منو بچه میدونی میخوای یکم بزرگتر بشم تا درست تصمیم بگیرم.

سرم رو به سمت خودش پیچید و روی گونه‌م بوسه ای زد و گفت :
– لوس نشو دیگه که اوضاعت خطری میشه … این کلمه محرم بودن بدجوری افسارو یه مردو پاره میکنه که هر طوری دلش بخواد جوجه‌شو یه لقمه‌ چپش کنه.

اون داشت سربه سرم میذاشت اما من بی حوصله بودم و کمی هم نگران :

– دلم خیلی گرفته … یه جوریم که حتی دلم نمیخواد از خونه بیرون برم.
چشمهاش عصبانیت و خشم بزرگی رو فریاد میزدن و همینطور صورت قرمز و رگهای برجسته‌ش اما با لبخند گرمی بوسه دیگه ای به سرم زد و گفت :
-دوست داری باهم بریم مسافرت ؟

مسافرت ؟ نمیدونم … ولی پیشنهاد خوبی بود چون میتونست برای یه مدت هر چقدر کوتاه ذهنمون رو از این اتفاقات پیش اومده آزاد کنه … سهیل بلای جونم شده بود که انگار میخواست تا خودِ زمان گورم همراهم باشه … با یاد آوریش و فکر کردن بهش ، تموم بدنم به لرزش در میاد مخصوصاً وقتی از موقعیت مجتبی برای سلاحش استفاده میکرد.

با ذوق کوچیکی خندیدم و گفتم :
– یعنی دیگه مدرسه نرم ؟

لبی کج کرد و گفت :
– مگه میشه نری ؟ این خیالُ از ذهنت بکن بیرون بهار خانوم چون طبق روال گذشته مدرسه رفتنت سرجاش میمونه.

از این مدرسه نرفتن کوتاه نمی‌اومد چاره ای نداشتم و مخالفت زیادی ممکن بود برای خودم هم نتیجه بدی داشته باشه.

وارفته و لوس دستش رو گرفتم :
– خب اونوقت مدرسه‌م چی میشه ؟ همینجوریشن زیاد غیبت داشتم فکر نکنم معلما اجازه بدن.

سری تکون داد و گفت :
– حالا اونم یه کاریش میکنم تو بگو پایه ای بقیش حله یه گواهیه پزشکی گرفتن که کاری نداره.

با ذوق بیشتری لبخند زدم و گفتم :
– من که از خدامه دلم میخواد بریم …آخه با مجتبی هیچوقت جایی نرفتم همیشه با دوستاش میرفت مسافرت و اینور و اونور منم میرفتم پیش محدثه.

حس کردم میون اون عصبانیت خاموشش چشمهاش غبار گرفتن اما اون غبار رو پوشش داد و با بیرون دادن نفسش و لبخندی تصنعی گفت :
– خودم میبرمت شمال عزیزم، الان خیلی سرده ولی دلم نمیاد ماه عسلمونو نریم این میشه یه خاطره به یاد موندنی.

من کاری به گفته ماه عسلش نداشتم ، فقط میخواستم بریم مسافرت و همون شمالی که گفته بود، ماهم شمال ویلا داشتیم عقط وقتی کوچیک بودم ویلامون رو دیده بودم اما از اون موقع به بعد دیگه هیچوقت نتونستم ببینمش چون مجتبی تموم تفریحاتش با دوستهاش بود و هیچوقت نتونست منو به اونجا ببره.

کمی خودم رو جلو کشیدم یه جوری که فکر کنم کامل میون پاهاش و تو بغلش جا شدم، دست خودم نبود خیلی ذوق داشتم که قراره اونجا بریم.

– میبریم ویلای خودمون ؟

کیان برداشتش از حرفم ویلای خودش بود که با من شریکش میکرد.
– آره دیگه میریم ویلای خودمون.

– نه نه … ویلای بابام اینارو میگم.

با نفرت صورتش رو جمع کرد و گفت :
– اون خر بی عقل گند زده تو ویلاتون ،این دوستای اوسکولش مثل بار کش فقط ازش بارکشیدن، الاغ هر روز همه رو برمیداشته میبرده اونجا تلپ میشدن تا گند زدن تو ویلای به اون دست گلی حالا شده یه مخروبه.

تعجب کردم و خیلی هم ناراحت شدم:
– جدی میگی ؟

سری تکون داد و گفت :
– دروغم چیه ؟ حالا میریم اونجارو هم نشونت میدم ، اما اول ویلای خودمون یه چند روزی میمونیم بعد میریم اونجارو هم ببین.

ویلای ما چند متر بالاتر از ویلای کیان بود … ولی ویلای کیان خیلی بزرگتر بود، اینو مجتبی بهم گفت چون من هیچوقت با کیان نه برخوردی داشتم و نه تو خونه و ویلاش قدمی گذاشته بودم …‌ خب ما بخاطر جرو بحث های قدیم بابام با بابای کیان همه با هم قهر بودیم و قطع رابطه کردیم … کیان رو قبلاً دیده بودم اما سن و سالی نداشتم و خیلی درک فامیلی و رابطه ها برام معنایی نداشت تا اینکه دو سال پیش تو یه جمع فامیلی به طور واضح دیدمش … اونموقع باورم نمیشد این پسر مغرور و خوشتیپ پسر عموم باشه که بخاطر ارث و میراث و هر کوفت دیگه‌ای رابطه فامیلمون ازهم پاشیده شد ‌… کیان هم اونجا بود که با دیدنم بعدها جنس نگاهش و رفتارهاش کاملاً تغییر کرد ، تا یه مدت رو مخم بود که من بیام پیش خودش زندگی کنم تا ازم مراقبت کنه به بهونه فامیلی و دلسوزی، اما بعدها کم کم بهونه ش رنگ دیگه‌ای گرفت و فهمیدم طور دیگه‌ای منو میخواد البته اون موقع ها با وجود عیاشیه مجتبی و دوستهاش و چیزهایی که در مورد کیان میفهمیدم اصلاً بهش اعتمادی نداشتم و فکر میکردم بخاطر ### کثیفش و انتقامشه که میخواد با کشوندن من به خونه‌ش شورِ ###ش رو باهام برطرف کنه و بعد هم بی قیدانه کنار بکشه … اما نمیدونستم همین کیان قراره یه روزی تموم کس و کارم باشه که به جز خودش به هیچ احدی اعتمادی نداشته باشم.

چند روز از محرمیت دوم بین منو کیان گذشته بود … تو این مدت با اینکه از مدرسه رفتن بیزار بودم اما به اصرار کیان با خودش به مدرسه میرفتم و دوباره با خودش برمیگشتم ، هیچ سوالی ازم نمیپرسید که کسی مزاحمم شده یا نه انگار کاملاً اطمینان داشت که سهیل دیگه نمیتونه برام مزاحمتی ایجاد کنه ، نمیدونم اون دوستش کوهی چه بلایی به سرش آورده بود که الان با وجود ده روزی که آخرین پیامش رو دریافت کرده بودم هیچ خبر دیگه ای ازش نداشتم و حتی جرات نمیکردم از کیان بپرسم باهاش چیکارکردین ولی میدونستم طبق نظر کیان یه کاری باهاش کردن که تا یه مدت خونه نشین بشه و نتونه از خونه بیرون بیاد.

اوضاع بین منو کیان خوب پیش میرفت، یعنی میشه گفت هر روزمون بهتر و صمیمی‌تر از دیروزمون بود، اما هنوز یه چیز‌هایی بین منو کیان عوض نشده بود و اون هم رابطه ای بود که سرسختانه فکرم رو درگیر خودش میکرد که آیا من میتونم در آینده یا هر زمانی که موقعیتش برای هردومون پیش بیاد وارد رابطه ای لذت بخش با کیان بشم یا نه ؟ این فکر و سوال انقدر منو درگیر خودش کرد که روزها و شبها و یا سر کلاس و حتی تو بغل گرم و نرمش، مرتب بهش فکر میکردم و یه جورایی خیالِ باطل هر‌روزم شده بود، چون کیان هیچوقت طوری پیش نرفت که من امید ایجاد یه رابطه رو باهاش پیدا کنم و یا در ادامه بوسه هاش درخواست بیشتری رو به زبون بیارم … خیلی محتاط و به اندازه ای که در حد بوسیدن و یا نوازش کوچک و جزیی بود باهام پیش میرفت تا متوجهم کنه هنوز هم وقتش نیست.

بعد از پیشنهادی که کیان برای مسافرت داده بود تصمیمون با نظر بهروز تائید شد که به عنوان ماه عسل یه سفر چند روزه و کوچیک بریم شمال و برگردیم ،البته با همراهیه خودش … من کلاً مشکلی با اومدنش نداشتم و کیان هم مخالفتی نداشت فقط باید هر طور شده دل آرام رو هم راضی میکردیم تا اونم همراهمون بیاد … کیان طی قولی که قبل از خوندن صیغه بهم داده بود و گفت مجتبی رو از زندان آزاد میکنه بهم این اطمینان رو داد که وقتی از شمال برگشتیم به قولش وفا میکنه و مجتبی برای همیشه آزاد میشه … چقدر خوشحال بودم هم بخاطر مسافرتموم و هم بخاطر اون روزی که مجتبی هم کنارمون باشه.

برای چندمین بار شماره دل آرام روگرفتم و به کابینت پشت سرم تکیه دادم و منتظر شدم تا جواب بده ، بهروز و کیان مثل قحطی زده ها سر میز شام نشسته بودن و و دوقلوپی تموم غذاهای روی میز رو قورت میدادن نمیدونم اون بیرون چقدر از بدنشون کار کشیده بودن که تا این اندازه گرسنه‌شون بود … بعد از شرکت هر دوشون رفته بودن استخر و این گرسنگیشون بی شک بخاطر اون شنا کردن و ورزششون بوده.

با لبخند به هردوشون نگاه کردم که سخت مشغول خوردن بودن، بهروز از کیان بدتر و کیان هم از بهروز بدتر، انگار تو مسابقه بلعیدن شرکت داشتن.

– یکم امون بدین به فکاتون هیچ دستگاهی نمیتونه به این سرعت این همه غذارو یه جا براتون هضم کنه.

معلوم‌نبود کجای حرفم خنده داشت که جفتشون بلند زدن زیر خنده و کیان گفت :
– حسودیت میشه خب خودتم بیا بخور ، تو که میدونی الان بهروز همه چیزو مثل جارو برقی هورت میکشه بالا بدو بیا خودتو برسون.

بهروز با دهن پر گفت :
– لامصب از بس غذاهاش خوشمزه‌ست، من نمیدونم این فسقلی چی میزنه به غذاهاش انقدر خوشمزه میشن … البته اینم بگما همین تو بودی که اونشب با غذاهات کاردستم دادی که دِلی وحشی شد.

کیان بهش چشم غره‌ای رفت:
– فسقلی و زهرمار کوفتتو بخور، تقصیر اون زبون بی دروپیکرتو گردن دیگرون ننداز.

بهروز با عصبانیت تصنعی قاشق و چنگالش رو تو بشقاب انداخت و گفت :
– ای بابا … نشد من یه زِری بزنم تو اعلام موجودیت نکنی ، اونروز هم یادم نرفته که به توئه عوضی میگم بیا پادرمیونی کن این دختره بی عقلُ یه جوری راضیش کنی از خر شیطون بیاد پایین ،بهارو سفت گرفتی تو بغلت اصلاً به هیچ جات هم حساب نکردی که دو متر اونورتر یه بدبختی که من باشم داره جلیز ولیز میزنه و حلقش پاره شده.

صدای الو گفتن دل آرام اجازه نداد بفهمم کیان چه حرف درشت تری بارش میکنه ، از خوشحالی و ذوق جواب دادن دل‌‌آرام لبخندی زدم و گفتم :
– الو آبجی دل آرام خوبی ؟

– اوه اوه دِلی جواب داد … کوفتت بشه بهار من تو حسرت همین جواب دادانش هم موندم.

چشم غره ای به بهروز رفتم ، باورم نمیشد در این حد عاشق دل آرام باشه که با گفتن این حرف هر چند شوخی و ساده‌ش اما غم بزرگی تو چشمهاش بشینه.

– سلام بهار جان خوبی عزیزم ؟ کیان خوبه؟

– ممنون ما خوبیم دل آرام جون تو خوبی ؟

با محبت و صمیمی جواب داد :
– قربونت برم عزیزم خوبم … پشت فرمون بودم گوشیم تو کیفم بود صداشو نشنیدم.

– راستش زنگ زدم‌ میخواستم باهات حرف بزنم اگه میشه امروز ببینمت.

دل آرام با همون محبت همیشگیش در جوابم گفت :
– آره عزیزم مشکلی نداره ،فقط در مورد چی هست ؟ اگه میخوای راجع به اون بلایِ آسمونی باهام حرف بزنی از همین الان بگو که من آمادگیشو داشته باشم اوقاتمو الکی تلخ نکنم.

بلای آسمونی منظورش بهروز بود ، از این اسمی که بهش داده بود خنده‌م گرفت … بهروز غذاهای روی میز رو ول کرد و اومد کنارم ایستاد و یه جوری سرش رو به سمت گوشیه کنار گوشم کج کرد تا بشنوه دل آرام چی میگه؛ از این حرکت متنفر بودم ،بهش اخم کردم و کمی خودم رو جلو کشیدم که صدای نوچ گفتنش بلند شد.

– نه در مورد اون نیست ، راستش منو کیان میخوایم بریم مسافرت شمال ، کیان گفت حتماً بهت زنگ بزنم که تو هم باهامون بیای‌.

دل آرام کمی مکث کرد انگار در حال فکر کردم راجع به پیشنهادم بود و بعد با کمی من من کردن گفت :
– اون بلای آسمونی هم میاد ؟

به بهروز نگاه کردم که کنارم ایستاده بود و منتظر نگاهم میکرد ، با اخم ظریفی سرش رو به معنای “چی میگه” تکون داد ، فقط شونه ای بالا دادم و نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :
-آره اونم‌ میاد.

صدای زمزمه پر حرص بهروز از پشت سرم به گوشم رسید :
-ناکِس میپرسه ببینه من هستم یا نه که نیاد ،احمق مغز پوکی.

اینو گفت و دوباره با حرص پشت میز روی صندلی نشست ، بهش نگاه کردم بدوم کوچکترین حرفی با چهره عصبی و اخم دوباره بشقابش رو پر از برنج کرد و روش چند تا کباب گذاشت و شروع کرد به خوردن .

کیان با تاسف سری تکون داد و به من چشمکی زد که یعنی کاری به کارش نداشته باش اوضاعش داغونه.

دل آرام از پشت گوشی با نفرتی ساختگی گفت :
-اون صدای نحس خودش بود آره ؟ عنترخان طبق معمول بازم اونجاست ؟ خب معلومه اونجاست، شمال هم باهاتون میاد ، دُم کیانِ مگه میشه کیان جایی بره اون عنتر خان همراهش نباشه.

با اینکه از آوردن اسم عنتر خان داشتم منفحر میشدم اما دوست نداشتم بخاطر گسسته شدن رابطه‌شون این حرفهارو به من بزنه و یا از بهروز بد بگه بهرحال هردوشون چند سال تو قالب عاشق و معشوق و یا دوتا دوست خیلی صمیمی کنار هم بودن و حالا با پاشیده شدن رابطه‌شون هر کدوم با عصبانیت بزرگی از این دوری درد و رنجش رو با بدگویی کردن به زبون می آورد.

خووش که جواب سوالش رو داده بود پس فارغ از جواب اون سوالش دوباره پرسیدم :
-حالا همراهمون میای ؟

– نه عزیزم من خیلی کار دارم بهار جان ، فکر کنم میدونی که قصد دارم برم کانادا دارم کارای ریز و درشتمو انجام میدم حسابی سرم شلوغه.

وارفته به هر دوشون نگاه کردم که داشتن به هم نگاه میکردن و منتظر بودن بفهمن جواب دل آرام چیه ، کیان از قصد به بهروز گفته بود همراهمون بیاد تا دل ‌آرام رو هم راضی کنیم و طی این سفر هر دوشون رو آشتی بدیم اما با این برنامه ریزی باز هم تیرمون به سنگ خورد، چون ظاهراً دل آرام قصد کوتاه اومدن از این لجبازیه واقعیش نداشت.

سرم رو بالا گرفتم و به غذاها اشاره کردم که به ادامه خوردنتون برسین چون هیچ خبر خوبی براتون ندارم … هردوشون پوفی از عصبانیت کشیدن و دوباره مشغول شدن .

صدای دل آرام دوباره منو به سمت حال و هوای گوشی کشید ، کلی معذرت خواهی کرد و گفت :
– ببخشید بهار جان باور کن خیلی دوست داشتم بیام این مسافرت آخر کنارتون باشم اما بخاطر شرایطم خودت که بهتر میدونی …

-بله میدونم منم این روزها بخاطر همین بهت زنگ نزدم ،کیان گفت حال روحیت خیلی مساعد نیست یه مدت مزاحمت نباشیم تا بتونی کنار بیای.

کمی سکوت کرد و بعد پرسید :
-حالا کِی قراره برین ؟

– همین فردا صبح … یهویی تصمیم گرفتیم آخه چند روز پیش دوباره منو کیان با هم محرم شدیم.

خوشحال و خرسند خنده ای کرد و گفت :
– ای جان …‌دختر تو خیلی فعالیا …نصف سن منو داری ولی ببین چه جوری ازم جلو افتادی .

خجالت کشیدم ولی خب این خواسته کیان بود که با هم محرم بشیم هر چند بیچاره بی راه هم نگفته بود اینجوری حتی میتونستیم با هم صمیمیت بیشتری داشته باشیم و عقایدمون رو یکی کنیم.

با سکوت و خجالتم تماس رو خاتمه داد و با محبت گفت :
– انشاالله بیام جشن عروسیتون عزیزم ،مزاحمت نمیشم یه سلام گرم به کیان هم برسون.

ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم و روی اپن گذاشتم.

همین که پیچیدم بهروز از پشت میز بلند شد و آخرین لقمه کباب تابه رو تو دهنش گذاشت و به طرفم اومد.

– چی میگفت سرکار خانوم ؟

نگاهم به کیان افتاد، ابروهاش رو بالا داد و چشمکی زد به معنای اینکه سربه سر بهروز نذارم چون حال و روزش به اندازه کافی زار هست ولی خودش رو به زور محکم نگه داشته و دم نمیزنه‌.

سریع و بی مقدمه جواب دادم :
-گفت نمیام.

بهروز نیشخندی زد و گفت :
– بله اینو که خودمون متوجه شدیم ، انقدر حرف زدین دیگه چی گفت ؟ چرا نخواست بیاد؟

روم نمیشد بهش بگم با چه لقبی صداش میزد، با کمی من من کردن گفتم :
– گفت … گفت …

با حرص یه نفس کلافه کشید و به کیان نگاه کرد و گفت :
-ظاهراً لکنت گرفتن های استثناییه دِلی از اونور خط به اینم سرایت کرده‌ “دوباره منتظر و کنجکاو نگاهم کرد، از حرص حرف زدنش با پرویی گفتم :

– گفت چون آقای عنتر خان همراهتون میاد من نمیام.

بهروز با ابروی بالا رفته و خنده ای که به زور داشت کنترلش میکرد تا بروز داده نشه ،سرش روبه سمت کیان کج کرد و با تعحب ساختگی گفت:
– منظورش من بودم ؟ به من گفت عنتر خان ؟

کیان که چهره‌ش داد میزد هر آن ممکنه صدای خنده‌ش با ولوم بلندی تو آشپزخونه بپیچه به صندلی تکیه داد و خونسرد گفت :
– نمیدونم … ببین بچه کدوم عنترو سقط کرده که ازش کینه گرفته.

– وای کیان من یه عنتری نشون این دِلی بدم که با دیدنم تموم سیستم بدنش بلرزه دختره بی عقل به من میگه عنتر، دو سه هفته ست دمار از روزگارم درآورده بعد میشینه مسخرم میکنه و به ریشم میخنده.

کیان نتونست خنده‌ش رو کنترل کنه و با صدای بلندی زیر خنده زد ، نگاهم به خنده جذابش بود که بهروز خلوت شیرینم رو به هم زد.

– تو چه اسمی گذاشتی رو این کیان ؟ ببین بی پدر چطوری به اسم مقدس من میخنده ، تو هم حتماً یه اسمی گذاشتی رو این نره خر، بگو که منم بهش بخندم دلم خنک بشه.

من همیشه تو حرص و عصبانیت با هر لقبی کیان رو صدا زدم “میمون، گوریل، هرکول ،بوزینه ،گودزیلا ، و خیلی چیزهای دیگه ” قبل از اینکه من چیزی بگم کیان با خنده گفت :
– به من همیشه میگه گوریل .. نه خودش شبیه جوجه ست منو گُنده میبینه بهم میگه گوریل.

– حالا بهار به تو بگه گوریل یه چیزی ، ولی اون دِلی مادر مرده به من میگه عنتر من کجام شبیه عنتره ؟ پسر به این خوبی،خوشتیپی، مهربون ،تو دل برو .

کیان با پوزخند مسخره ای گفت:
– اوهو نچایی خرس گنده عنترُ چه به این حرفا …

بهروز نگاهی به من کرد و گفت :
– این از اون گوریل وحشیاستا … حواست باشه یه وقت تنهایین نخورتت البته من تا حد امکان رامِش کردم، دندوناش فعلاً غلافه نمیتونه گازت بگیره.

از کل کل کردنشون خندیدم دوتا دوست صمیمی بودن که شبیه دو تا پسر بچه کوچیک با هم رفتار میکردن.

– بهار بیا شامتو بخور.

کیان صدام زد ،به طرف میز رفتم که صندلیه کنار خودش رو برام عقب کشید تا نزدیکش بشینم ،همیشه این صندلی رو کنار صندلیش میذاشت تا من خیلی نزدیک به خودش باشم.

تو بشقابم برام کمی برنج کشید ، نگاهش به ظرف خالیِ کباب ها افتاد و با حرص گفت :
– بهروز کوفت بخوری، گوریل تویی که معلوم نیست این همه غذا کجات رفته ، همه کباب هارو خوردی بیشعور هیچی برای بهار نموند که.

بهروز که تو اعماق فکر بود با این حرف کیان لیوان نوشابه ش رو به سمت لبهاش برد و گفت :
– کباب میخواد چیکار، ماست بریزه رو برنجش بخوره اتفاقاً خیلی هم میچسبه.

خلاصه اونشب من مجبور شدم نون پنیر و سبزی بخورم ، چون آقای بهروز خان شکمو به بهونه دست پخت خوشمزه من و حرص ‌هایی که از دل آرام خورده بود همه غذاهای روی میز رو بالا کشید حتی ترشی کلم بنفشه ای که خودم درست کرده بودم، کیان تا چندساعت سرش غر میزد و مرتب بهم میگفت “زنگ بزنم برات غذا بیارن آخه نون پنیر شد شام ؟ کوفتش بشه این بهروز مثل گاومیش میفته رو غذاها به هیچکس هم رحم نمیکنه ” هر چی به کیان ایما و اشاره کردم که زشته و بخاطر احترام به مهمونمون چیزی نگه اما زهی خیال باطل ، انقدر گفت تا خودش دیگه خسته شد و رفت جلوی تلویزیون نشست ،منم بدون هیج حرفی شکمم رو با همون نون پنیر سبزی سیر کردم.

شب موقع خواب تازه اول ماجرای سفرمون و دلتنگی‌های بهروز شروع شد، پونصد هزار بار با بهونه های مختلف من یا کیان رو از تو رختخواب بیرون میکشید و دوباره سر حرف رو سر یه موضوع مسخره باز میکرد تا به دل آرام و اومدنش ختم میشد و حرف اصلیش این بود “صبح هر کدومتون زودتر بیدار شدین اول به اون دختره دیوونه زنگ بزنین ، یه کاری کنین حتماً باهامون بیاد ،هر طور شده راضیش کنین” من که مرتب خیالش رو راحت میکردم که هر کاری لازم باشه انجام میدم هر چند میدونستم دل آرام نمیاد، اما کیان دیگه از کوره رفت و برای آخرین باری که در اتاقمون رو زد کیان با کلی دَری وَری و ناسزا گفتن اونو به اتاقش فرستاد تا حداقل برای چند ساعت کمی تو آرامش بسر ببریم.
پسر خوبی بود من خیلی دوستش داشتم اما گاهی اوقات تحمل وراجی کردن و کارهای مضحکانه ش رو نداشتم درست مثل امشب.

بالاخره با خوابیدنش این مجال رو به ما داد که با آرامش رو تخت و به آغوش هم پناه ببریم … دستهای کیان حصار هر شبم رو دور تنم تشکیل دادن ، لباس خواب کوتاهی تنم بود که با خوابیدنم از روی رون پاهام بالا رفت ، بعد از اون محرمیت اولمون و جنون پریشبم این اولین باری بود که کنارش یه لباس باز و کوتاه میپوشیدم، محرمم بود و من به خوبی این کلمه مهم رو درک میکردم که هیچ کس به اندازه همسر نمیتونه برای انسان محرم باشه.

دست کیان رو رون پام نشست ، با کمی خجالت خودم رو بیشتر تو بغلش فشردم و سرم رو تو گردن خوشبوش فرو بردم.

از پریشبی که بینمون بحث پیش اومده بود و ترس و وحشتم رو تو انجام این رابطه دیدم که با اون همه اطمینان به کیان اما نتونستم لرزش تنم رو از وحشت کنترل کنم تصمیم گرفتم خودم رو از نوبسازم ، این محرمیت زمان خوبی بود تا من بتونم برای فردایی که شاید صحنه اون رابطه دوباره تکرار بشه خودم رو آماده کنم ،من هیچوقت تو این سن نمیموندم، بزرگتر میشدم و خواسته های منو کیان هم بزرگتر میشد، پس باید دوباره ترمیم میشدم تا بتونم زخمهای گذشته رو فراموش کنم و فقط و فقط درگیر دوست داشتن این مرد مهربونم باشم.

دستش نوازش وار رو رون پام حرکت کرد، حس خوبی بود ، حسی که آرامش رو آروم آروم از راه دستهاش به تنم تزریق میکرد ، درگیر این آرامش بودم که بوسه طولانی به شقیقه م زد و آهسته پچ زد :
– مشکلی نداری عزیزم ؟

خیلی واقعی و آروم جواب دادم :
– نه … تازه خوشم میاد.

تک خنده مستانه و آرومی کرد و دستش رو دور تا دور رون پام چرخ داد و من صامت و آروم تو همون حالت خودم رو قربانیه این آرامش عمیق کردم که تموم تنم از این نوازش گرم و لذت بخش سست و سبک شد.

لباس خوابم کم کم بالا رفت و دست کیان هم به قسمتهای دیگه بدنم راه پیدا کرد و آروم و نرم طوری پیش رفت که افسار دل و جسمم رو به چنگ گرفت که بی اختیار نفسهام از جنس هیجان و لذت روی پوست گردنش با قدرت بیشتری دم و بازدم میشدن.

خفه شده و آروم صداش زدم :
-کیان ؟

لاله گوشم رو بوسید و آروم پچ زد :
– جان کیان ؟ خوشت میاد ؟

– آره ولی … یعنی میخوای …

با همون حالت دوباره گفت :
– منم خوشم میاد که تو آرومی و بهم اعتماد میکنی …‌اما نمیخوام بیشتر از این پیش برم.

– بخاطر اون شب میترسی که من …

بوسیدم و گفت :
– تو درست میشی بهار فقط باید یکم تحمل کنیم وآهسته آهسته پیش بریم.

زیر گردنش رو با شرم بوسیدم و خفه شده لب زدم :
– کنار خودت خوب میشم کیان بهت قول میدم.

دستش رو برداشت و لباسم رو پایین کشید، پتو رو روی هر دومون مرتب کرد و آهسته گفت :
-میدونم فدات بشه کیان ،من نمیذارم اینجوری بمونی.

با حس امنیت بیشتری منو تو بغلش فشرد ، نفسهای داغش به پوست سرم میخوردن و مثل باد نوازش گرانه تار موهام رو بازی میدادن … کاش میتونستم موضوع پیش اومده این چند روز اخیر رو برای این مرد حمایتگر و محکم قاطعانه و بی کم و کاستی توضیح میدادم … ماشینی که حدس میزدم سهیل باشه و همیشه ازش ترس داشتم سهیل بود ، بعد از اون روزی که ازبازار برمیگشتم به خونه و یه ماشین تا در خونه تعقیبم کرد دیگه ماشین سهیل رو دم مدرسه م ندیدم اما از فردای همون روز شروع کرد به پیام دادن و تهدید کردن که اگه کیان رو ترک نکنم و از خونه‌ش بیرون نیام اینبار باید منتظر مصیبتهای بیشتری برای مجتبی باشم که به زودی همه رو به اجرا میذاره.

اصرارم برای نرفتن به مدرسه و ازدواج دائمیم با کیان و همینطور تلاشم برای آزادیِ مجتبی همه بخاطر تهدید و مزاحمت های جدید سهیل بود که اینبار با جسارت بیشتری برای بدبخت کردنم پیشقدم شده بود … ازش میترسیدم و نمیتونستم شرح کامل پیامهاش رو برای کیان توضیح بدم، تهدیدهای سهیل مثل یه کابوس بود که ازش وحشت داشتم بلایی مهلک تر از قبل سر مجتبی و یا کیان بیاره، تا همین حد تونستم به کیان گفتم تا بتونه با یه راهی اون آدم کثیف رو ازم دور کنه قبل از اینکه من دوباره طعمه ی ### و ### این حیوون پست فطرت بشم که هیچ بویی از معرفت و نشون آدمی تو ذاتش وجود نداره … حاضر بودم قید مدرسه رفتن و درس رو بزنم اما هیچوقت دستهای کثیف و آلوده اون حیوون رو تنم نشینه .. خودم رو از آنِ این مردی میدونستم که بانفسهای گرم و آرومش بهم زندگی داده ، آرامش داده و بهم نشون داد که ارزشم برای باکره‌گیم نبود ، بخاطر خودم بود که از من یه تندیس بزرگ و ستودنی تو دلش نگه داشته.

آروم زیر گلوش رو بوسیدم تا از خواب بیدار نشه اما بیدار بود چون جواب بوسه‌م رو با بوسه دیگه ای داد و خمار آلود از خواب گفت:
– بخواب قربونت برم …

***

رمان-معجون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.