خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 17

رمان معجون پارت 17

رمان معجون پارت 17
2 (40%) 3 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

– میدونی بهروز کلاً خودمم به کارام خندم میگیره که یه الف بچه این همه منو گرفتار کرده ولی خودمم نمیفهمم چرا اینجوری شدم،چرا بین همه این همه دختر ، بهار ؟

بهروز سرش رو با ریتم آرومی همراه با لیوان دستش به اطراف تکون داد و گفت :

– آره میدونم از بس عقل نداری، منم نمیدونم چطوری بین اون همه دوست دختر و درو داف خوشکل چشمت یه الف بچه لجباز و یه دنده و بی ادب رو گرفت.

با همون دستی که سیگار بین انگشتهام زندانی شده بود، به سمتش دراز کردم و تشر زدم :

– هوی … مراقب حرف زدنت باشا … پا میشم جرت میدم.

پاهاش رو کامل دراز کرد و روی مبل لم داد و سرش رو به پشتی تکیه زد و گقت:

– میفهممت پسر ،میدونم خیلی خرابشی … یادمه قبلاً فقط میخواستی بیاریش تا ازش مراقبت کنی، همش میگفتی میترسم مجتبی لندهور کار دستش بده ، همه سرش تو اللی تللی خودشه حواسش به این دختر بچه نیست ولی بعد کم کم رفتی تو لاکش یهو شدی شیفته و خراب.

لبخندی بی اختیار رو لبم نشست و در حین پوک زدن به سیگار جرعه دیگه ای از لیوان دومم سر کشیدم که بهروز با لحن صدای آهسته تری ادامه داد :

– اونموقع بهار سیزده سالش بود ،یادمه اولین بار که دیدمش فکرکردم هشت، نُه سالشه ، از بس ریزه میزه و بِیبی فیس بود، هر چند همین الانشم بِبیه ،وقتی فهمیدم خراب این نیم وجبی شدی دلم میخواست با چوب تو ملاجت بزنم تا عقلتو به کار بندازی ولی بعد …

خاکستر سیگارم رو تو زیر سیگاری تکون دادم و گفتم :

– بهار خیلی حساس و یه دنده ست بهروز گاهی اوقات واقعاً خستم میکنه اما دلمم نمیاد چیری بهش بگم ، اینا بخاطر بچه بودنشه چون نمیتونه بفهمه من چی میخوام بهش بگم یامنظورم چیه فقط بلده لج کنه ، قهرو نازای بچه گونه کنه آخرشم بگه حق با خودمه.

– ای بابا دِلی که دو سن اینو داره از بهار بدتره ، مخ منو پوکوند ولی آخرش عاقل نشد … ببینم تو با بهار خوابیدی ؟

برای لحظه ای هنگ کردم و متعجب از سوال بی‌شرمانه و عجیبش بهش زل زدم که سیگاری از جعبه سیگار‌هام بیرون کشید و با نمایش دستش صریح تر ادامه داد :

– منظورم اینه تاحالت باهاش یه رابطه عمیق داشتی ؟

– گنده تر از دهنت داری حرف میزنی بهروز ، مست کردی افتادی چرت و پرت گفتن.

با اینکه مست بود و اثراتش رو صدا و حرکات زشتش چیره شده بود اما لبی کج کرد و گفت:

– جون خودت مست نیستم، بعدم واسه خودت میگم خِنگ ، یه بار بخواب باهاش خودش کم کم بهت انس میگیره، این باد فیس و افادش هم میخوابه کمتر برات قرو غمزه میاد.

اخمی کرد و به حالت تشر زدن توپیدم :

– اولاً میخوام صد سال سیاه اینجوری بهم انس نگیره ، دوماً بهار بچه ست، یکم درک کن الاغ اون آسیب دیده باید آروم آروم باهاش کنار بیام تا بتونه دوباره خودشو پیدا کنه مثل گذشته هاش، مثل دختر بچه های همسن و سالش.

پوکی به سیگار زد و از جا بلند شد و با تمسخر گفت :

-چرا شلوغش میکنی پسر، کجاش بچه ست ؟ بهار چهارده سالشه ، البته با این قد و قواره که واقعاً شبیه بچه‌هاست، آخه من دختر چهارده ساله دیدم پلنگ بود پلنگ ،قدش به این سقف میخورد ،یه جنیفری داشت بیا به دیدن ،دو تا هشتادو پنج هلو هم رو اون هیکل شاسی بلندش جا خوش کرده بودن که فقط دلت مالش میرفت وایستی نگاش کنی اونوقت بهار …

عاصی از حرفهای بی ربطش لیوانم رو یه سر بالا کشیدم ، بدنم داغ شده بود ولی با اون چند پیک سنگینی که بهروز خورده بود مطمئن بودم که مسته و همه این اراجیف از روی حال نامساعدش نشات میگرفتن … برای برهم زدن این تشویش و آشفتگیش گفتم :

– به جای این چرت و پرت گفتن بشین ببینم با دِلی میخوای چیکار کنی ؟ نمیتونی که بیخیالش بشی ،باید بری باهاش حرف بزنی !

نگاه غمگین و خمارش به چشمهام برگشت و با لحن آهسته و بم شده ای گفت :

– نپیچون بحثو بیشرف تازه داشتم به جاهای خوب خوبش میرسیدم …

لیوان رو به لبهام دوباره نزدیک کردم و گفتم :

– فعلاً که تو داری میپیچونی ! احمق تو که عاشقشی چرا نمیری دوباره از دلش دربیاری ؟ مطمئنم دِلی هم انقدرا سنگدل نیست ، جفتتون خطا کردین جفتتون هم باید یه جور‌ایی کوتاه بیاین حداقل بخاطر احساستون.

پوزخند زهرمانندی همراه با تمسخر زد و با لحن سابقش لب زد :

– کی گفته من عاشقشم ؟ من این همه دوست دختر دارم دِلی نباشه یکی دیگه جاشو پر میکنه اصلاً دنیا یعنی همین حتی اونی که میمیره یکی دیگه تِلپ میاد میشینه سر جاش دِلی هم رفت خب بره … به سلامت.

میدونستم داره دروغ میگه من احساسش رو به دِلی خیلی وقت پیش فهمیده بودم‌، بهروز عاشق دل‌آرام بود، یه عشق از جنس عشقی که من به بهار داشتم اما افکار احمقانه بهروز و ترس مسئولیت و زیر یک سقف رفتن و سرکوب کردن ابراز این احساس بزرگش باعث شد تا تو بدترین شرایط دل آرام رو از دست بده و حالا ندامت این همه سهل انگاری سودای شب نشینیه امشب و شبهای دیگه ای رو براش به همراه داشت.

آه عمیقش دلم رو به درد آورد که آروم گفتم:

– میخوای برم باهاش حرف بزنم تا یه جوری آشتیتون بدم ؟ دِلی دختر فهمیده ایه دیوونه بازیای تورو هم میشناسه مطمئناً اینم رو همه دیوونه بازیات دوباره فراموش میکنه.

با یه غم بزرگ بهم نگاه کرد ،نگاه، نگاه و بعد با چهره ای غبار گرفته گفت :

– دیگه تموم شد رفیق … دِلی داره میره کانادا پیش پسرخالش … همونی که پارسال زنشو طلاق داده بود و یه بارم ازش خواستگاری کرد … بعد اینکه بچمونو سقط کرد گفت تصمیمشو گرفته که بره پیش اون … دیگه تموم شد کیان … خیلی داغونم.

تازه فهمیدم شکست و سُر خوردن بهروز از روی اون سُرسُره بازیه بلند و شیب دار کجا بوده … سُرسُره ای که اگر بهروز عاقلانه و محتاط تر روی اون سُر میخورد موجب شادی و حس دلنشین لحظه هاش میشد … اما با یک اشتباه و پرت شدن یهوییش از روی اون سریره بلند این شادی رو به کامش تلخ کرد.

بهروز انقدر حرف زد، حرف زد و درد و دل کرد که همونجا روی کاناپه خوابش برد ، یه پتو روش انداختم و با حالی مست و خراب پاهام به سمت طبقه بالا کشیده شدن ،تلو تلو رفتم به طرف اتاقش و در رو باز کردم، انقدر نازو معصوم خوابیده بود که دلم برای لمسش هری پایین ریخت ولی نتونستم خواب شیرینش رو به هم بزنم، با اون لباس خواب گلدار صورتیش و اون جثه کوچیک و ظریفش لابه لای پتو اشتیاق به آغوش کشیدنش رو داشتم ، دختربچه لوس و یه دنده‌ای که بهروز ازش دم میزد، دارو ندارم بود و تموم جونم میون لبهای داغ و هوس انگیزش گرو بودن، سرم رو خم کردم و بوسه‌ی پرحرارتی از جنس آرامش و التیام عطش دلم رو لبهاش مُهر کردم و دقیقه های طولانی رو کنار تختش ایستادم و با دقت به صورت نازش خیره شدم.

****

– بپوش بهار بدو حوصله ندارم دوباره تکرار کنم … دیرم شده باید برم شرکت.

مانتو رو تو بغلش پرت کردم که دوباره با گستاخی اونو تو صورتم پرت کرد و گفت :

– صد بار گفتی صدبارم جوابتو دادم من نمیخوام دیگه برم مدرسه.

با عصبانیت بیشتری مانتو رو تو بغلش انداختم و گفتم :

– با من بحث نکن بهار ، من هزار تا کار دارم باید برم شرکت یه جلسه مهم دارم زودباش تا کفریم نکردی.

مانتو رو اون سر اتاق پرت کرد و شمرده شمرده و محکم گفت :

– نِ … می …رم … من اصلاً نمیخوام دیگه درس بخونم مگه زوره ؟ وقتی خودم مهم نیستم چرا درس خوندنم برات مهمه ؟

با عصبانیت سرسام آوری چشمهام رو بستم و با کف دست چند ضربه پی در پی رو پیشونیم زدم و با هر ضربه اسمش رو تکرار کردم :

– بهار …‌بهار … بهار پاشو، پاشو که داری خونمو به جوش میاری ،پاشو تا شهیدت نکردم ، مگه دست خودته که نمیخوای درس بخونی ؟ اینم عجب الاغی گیر آورده داره رو من حسابی سواری میخوره … هر چی من دهنمو میبندم مراعات بچگی و سن و سالشو میکنم این بدتر دُم در میاره.

خیلی خونسرد رو تخت نشسته و زانوهاش رو بغل زده بود و به بالا پایین کردن و عصبانیتم توجهی نمیکرد ،با پرویی تو صورتم زل زد و گفت :

– چیکارمی که همش میخوای واسه کارام نظر بدی یا با داد و بیداد کردن و کتک تهدیدم کنی ؟ نمیخوام برم مدرسه خسته شدم … هم از تو، هم از این زندگی ،از همه چی خستم ،دلم نمیخواد دیگه درس بخونم.

از جا بلند شد که از اتاق بیرون بره ، این بهار، بهار همیشگی نبود ،یه چیزی داره از درون اونو آشفته میکنه که حتی این آشفتگیه روحیش مانع گفتنش به من میشد ،دنبالش راه افتادم و بازوش رو گرفتم و کلافه تر گفتم :

– بیا برو لباس بپوش انقدر با اعصاب من بازی نکن دختر من باید برم دنبال بدبختیام … هزار تا کار دارم لج نکن بهار.

بازوش رو خواست از دستم بیرون بکشه ولی موفق نشد چون انقدر عصبی بودم که حتی استخون ظریفش رو زیر دستم احساس میکردم که با چه قدرتی تو چنگم فشرده میشد.

– کیان نمیرم مدرسه … اگه میخوای بری دنبال بدبختیات بیا برو وقتتو با من تلف نکن.
– تو چته بهار ؟ چرا همچین میکنی ؟ چی باعث شده یهو از مدرسه رفتنت منصرف بشی ؟ دوروزه مدرسه نرفتی معلوم هست چِت شده ؟

– هیچی نشده ولی انقدر به حلق و گلوتم فشار نیار ، باور کن دیگه مدرسه نمیرم.

از عصبانیت خود به خود صدام بالا رفت، خب یه چیزی پشت این ظاهر تخس و لجبازش پنهون شده بود که حتی با اصرارهای منم راضی به گفتن نمیشد، ته دلم میترسیدم یه اتفاق خطرناک و بزرگ بهارم رو تهدید کرده باشه ولی باز امید ناچیزم بهم تلقین میکرد که اینبار بهار چیزی برای ترس و دلنگرونی نداره و اگه تو محیط بیرون از این خونه اتفاقی براش افتاده باشه، بدون هیچ چون و چرا و کم و کاستی این موضوع رو حتماً به من گزارش میکنه، سعی کردم با ملایمت و آرامشی تصنعی باهاش حرف بزنم، آرامشی که در واقع چند روزی میشد که با دیدن این حال و روز بهار و قهر این مدتمون به کل از زندگیم گریخته شده بود ولی بیشتر سعی داشتم بهار رو آروم کنم تا اگه ترسی از واکنش‌های من داره ترسش رو کنار بذاره و بتونه راحت ‌تر باهام حرف بزنه.

– خب دردت چیه ؟ مگه میشه یهو بیای بگی دیگه مدرسه نمیرم و تموم ؟ چه اتفاقی افتاده که دوروزه نه زندگی برامون گذاشتی نه خودت آرامش ذهنی داری …چیشده بهار ؟
با مکث بهم خیره موند و بعد با کمی دست پاچگی و من من کردن گفت :

– خب … خب همه همکلاسیام مسخرم میکنن ،همش پشت سر دوتاییمون حرف میزنن که من اومدم تو این خونه تا به کارای شخصیت برسم من شدم برده تختخواب تو، از بس این حرفارو زدن چند روز پیش یکی از معلمامم ازم پرسید این آقایی که هر روز میرسونتت مدرسه چه نسبتی باهات داره ، من گیج شدم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.

درکش برام سخت بود که از این چشم های معصومی که داشتن جار میزدن درونشون یه آشفتگی و ترس بزرگتری کمین کرده چیزی برعکس از واقعیت بشنوم ، هشت روز از قهر و دوری کردن منو بهار و جدا کردن اتاقمون میگذشت، بعد از اون شب و فهمیدن ماجرای گیسو من هر چقدر با بهار حرف زدم تا قانعش کنم موضوع مکالمه‌مون یه بحث کاری بوده و هیج علاقه ای بین منو اون زن نیست نتونستم این رابطه خراب شده رو دوباره ترمیم کنم ،چون طرف مقابلم یه دختر کاملاً رنجور و ضربه دیده بوده و درک این رفتارهاش برام طبیعی بود و بهش حق میدادم که حتی نتونه به منی که تنها آدم مورد اعتماد زندگیش بودم صد درصد و کامل اطمینان کنه و حالا این دو روز سیستم جدیدی از بهونه گیری ها و رفتارهای عجیبی ازش برخاسته بود که به من هشدار یک خطر بزرگ رو میدادن ،خطر بزرگی که بهار باز هم بخاطر ترسش یه جورایی سعی در لاپوشونی و مخفی کردنشون رو ازم داشت.

– میخوای بگی بخاطر دو تا دختر بچه خاله زنک و لوس میخوای درس خوندنتو کنار بذاری ؟

با عصبانیتی که از اصرار و توجیه بیش از حد خسته شده بود عاصی گفت :

– دارم میگم معلممون گفت این آقا چه نسبتی باهات داره من نمیدونستم چی جواب بدم اگه …

– خب میگفتی نامزدمه.

خجول زده مکث کرد و نگاه خجالت زده ش رو به اطراف چرخوند و بعد آروم و آهسته دوباره سرش رو به سمتم پیچید و آهسته گفت :

– خب … منم همینو گفتم ولی … ولی میترسم اگه یه مدرک بخوان من چه جوری ثابت کنم.

به خودم نزدیک ترش کردم ، نمیدونم این آشفتگی‌های جدیدش بخاطر قهر و اوضاع در هم برهم بینمون بود یا بخاطر شرایط مدرسه و یا شاید هم از یه دلیل محکم تری که در پس این چهره‌ مضطربش نشسته بود نشات میگرفتن ؛ بهرحال من اون لحظه گزینه اول رو تصور کردم و با خیال اینکه بهار هم مشابه خودم گرفتار این وابستگی و عشق خالص بینمون شده و از اینکه چند شبانه روز شیوه زندگیش رو با من عوض کرده و حتی جای خوابش رو تغییر داده ، حس کردم با این بهونه گیری ها قصد به رخ کشیدن حال خرابش رو داره و نیاز به آرامشی داشت تا آسوده تر بتونه با تموم این معذلات ذهنی و مخربش بجنگه، شاید با یه بوسه و آغوش کشیدن میتونستم از دل آشوبگیه این عزیز شیرین زبونم کم کنم تا حداقل دقایقی از این خیالات واهی فارغ بشه و دست از بهونه گیری‌هاش برداره. سرش فضای بین سینه و شکمم رو اشغال کرد ،بی هیچ حرف و عقب نشینی صامت و آروم موند ، با نوازش ملایمی رو موهاش آروم گفتم :

– از چی میترسی عزیزم ؟ چی باعث ترست شده ؟ هر چی هست بهم بگو نگران چیزی نباش.

مکث های طولانیش بین سوالاتم آزارم میدادن ، مرتب این حس بهم دست میداد که تو اون مغز کوچیکش دنبال کنکاش برای یک جواب دروغ و صد البته به ظاهر درست و حسابی میگشت.

– اوم … چیزی نشده فقط میترسم بهم بگن چرا تو خونش زندگی میکنی وقتی هیچ نسبت محرمیتی با هم ندارین ! من از سوال و جواب آدمای اطرافم بدم میاد، همین الانشم بیشتر همکلاسیام مسخره میکنن همه میدونن من فقط یه داداش دارم و خیلیاشون چندباری مجتبی رو دیدن اما تو …

آه عمیقی کشید ، دست زیر چونه‌ش گذاشتم و صورتش رو کمی به سمت بالا متمایل کردم تا سیمای قشنگ چهره‌ش نمایشی جذابی برای دیدن و حرفهام باشن …

– دقیقاً چی بهت گفتن که انقدر ریختی به هم و نمیخوای به مدرسه بری ؟ اگه مشکلت محرمیته و میترسی سر این قضیه جلو دوستات یا معلمات تحقیر بشی خب اگه بخوای من خیلی سریع ترتیبشو میدم که یه محرمیت بینمون صورت بگیره.

دستهاش دو طرف کمرم بودن ، سرش رو کمی به عقب کشید و با حالتی از هیجان گفت :

– یعنی میخوای با هم عقد کنیم ؟

سرم رو به اطراف تکون دادم و با ملایمت بیشتری گفتم :

– خب آره عقد میکنیم عزیزم اما نه عقد شناسنامه ای ، چون تو فعلاً سنت یکم پایینه بهار باید یکم بیشتر زمان بگذره تا تو کاملاً فکراتو بکنی نمیخوام عجولانه …

بیشتر به عقب رفت و دستهاش رو از دور کمرم برداشت از واکنشش ادامه حرفم تو دهنم باقی موند که با یه بغض نهفته خیلی سریع لب زد :

– میخوای بگی من بچم عقلم نمیرسه ممکنه الان بله بدم دو سال بعد پشیمون بشم بگم اشتباه کردم ؟
بهار واقعاً چی میخواست ؟ چه اتفاقی افتاده که هر روز شیوه جدیدی از اخلاق و رفتارهاش رو داره برام رو میکنه ؟ مسئله قهر کردنش بخاطر اون‌ تماس تلفنی و گیسویی که حتی نمیدونست کیه و فقط اسمش رو شنیده ،هنوز حل نشده باقی بود و حالا خودش رسماً داره بهم پیشنها ازدواج میده ! ازدواج با آدمی که با وجود این همه مدت زندگی کنارش هنوز هم اعتماد کافی و درستی بهش نداره.

صادقانه به تایید حرفش سرم رو تکون دادم خب واقعیتش همین بود و هیچ انکاری در بیان حقیقت نداشتم ، من نمیتونستم ریسک کنم و ناشیانه بهار رو به عقد دائم خودم در بیارم که چند سال بعد مُهر دیگه ای به شناسنامه ش اصابت کنه‌ و پشیمونیش برای من تموم عمرم رو در بر بگیره.

از تکون دادن تایید وار سرم دهنش از تعجب باز موند چون ظاهراً فکر نمیکرد که با این واقعیت روبه رو بشه.

با پشت رو ساعد دستم زد که بند بازوش شده بود ، دستم از دور بازوش افتاد و بهار با بغض سرکش و سختی صداش رو بالا برد و گفت:

– اگه بچم چرا دست از سرم بر نمیداری برم گورمو گم کنم ؟ چرا ولم نمیکنی ؟ چرا عشق و علاقه دروغتو به این دختر بچه چسبوندی که هر روز با دروغ و کلک ابراز کنی عاشقشی ؟ تو به من یه دِین بزرگ بدهکاری کیان یه دِین بزرگ …

گنگ بهش نگاه کردم که انگشتش رو بالا گرفت و با اشکی که از چشمهاش چکید با گریه گفت :

– بهم قول داده بودی داداشمو از زندان آزاد کنی ، محض رضای خدا هم که شده مجتبی رو آزاد کن ، دیگه خسته شدم ،تنها کسی که حق داره در مورد خودمو زندگیم تصمیم بگیره دادشمه نه تو یا دوستات یا هیچ کس دیگه، خسته شدم از این زندگی که حتی نمیدونم واسه چی اینجام.

بی حوصله و عاصی نگاهش کردم ظاهراً شروع یک بحث جنجالیه جدید و خسته کننده داشتم :

– تا من یه دور میرم رو تردمیل تو هم سریع بپوش بیا بریم که برسونمت مدرسه.

با بغض و اخمی از وارفتگی به اطراف نگاه کرد و با عصبانیتی خاموش گفت :

– نمیرم … نمیخوام دیگه برم مدرسه چرا نمیفهمی کیان ، بیا برو سر کارت جلست دیرت نشه انقدر با من بگو مگو نکن.

پوزخندی زدم و زیر لب آروم گفتم :

– ببین کی از بگو مگو حرف میزنه ،مخ منو سرویس کرد از بس شبیه بچه های دو ساله بهش گفتم چیکار کنه انوقت اون اعتراض میکنه.

رفتم مانتوش رو از گوشه انتهای اتاق برداشتم و دوباره بهش نزدیک شدم ، کمی عمیق و با احساس چشمی به هم نگاه کردیم ،مانتو رو آروم رو سینه ش زدم و گفتم :

– مگه مشکلت حرف اطرافیانتو سوال جواب کردنشون نیست ؟ خیلی خب بپوش اول میریم محضر پیش همون رفیقِ وکیلم دوباره صیغه رو میخونیم که اگه مشکلی برات پیش اومد بتونی با صیغه نامه حلش کنی، ولی امیدوارم دیگه بعد از این بحث جدیدی نداشته باشی چون نمیفهمی خودمو ذهنم تو کدوم قبرستون داریم سر میکنیم که فقط با حرفات و مسخره بازیات بدتر آزارم میدی.

مثل دختر بچه های لوس و بد دماغ مانتو رو از دستم کشید و با مانتو شروع به زدن رو بازو و سر و سینه م کرد … از این رفتارهای اخیرش کلافه شده بودم ، این قهر طولانی مدتش و ناسازگاری ‌های جدیدش و حالا موضوع از نو شروع شده ش که مثل مته برقی استخونم رو تراش میداد و اونم این بود که مرتب تکرار میکرد ” میخوام برم خونه خودمون دیگه نمیخوام اینجا باشم “

با عصبانیتی که از رفتارهای این چند وقتش بهم سرایت کرده بود با خشونت مانتوش رو از میون دستهاش بیرون کشیدم و تو صورتش غریدم :

– بسه دیگه اه … شورشو در آورده، یالا بپوش تا نزدمت بهار … این چند روز چه مرگته نمیذاری درست نفس بکشم ؟ منو دیوونه کردی !

اصلاً انتظارش رو نداشتم اما خیلی یهویی بلند زیر گریه زد و رو زمین نشست و با گریه گفت :

– نمیخوام برم مدرسه من میخوام مجتبی آزاد بشه برگردم به خونم … دیگه خسته شدم از اینجا.

دستم رو به پیشونیم گرفتم و نفس خشمگینم رو پوف بیرون فرستادم.

کنارش نشستم و دستهاش رو گرفتم ، نوک انگشتهای دستش یخ زده بودن ، پشت دستهاش رو نرم بوسیدم و گفتم :

– چرا این چند روز اینجوری شدی بهار چته؟

چشمهای اشک بارش رو بهم دوخت، حالت چهره‌ش کمی آرومتر شده بود اما هنوز آشفتگی و اون ترس پنهون شده درونشون مشهود بود.

– کسی اذیتت کرده یا مزاحمت شده ؟

سریع سرش رو به اطراف تکون داد و گفت :

– نه نه … ولی من خودم نمیخوام برم که دوباره همه مسخرم کنن.

من ترس و نگرانیه بهار رو واضح میدیدم ،یه ترس بزرگ تو دلش رخنه کرده بود که با رفتار و حرکات عجیبش کاملاً حسش میکردم ، زیر بغلش رو گرفتم و به طرف بالا کشیدمش :

– پاشو قربون اون چشات برم … کسی بخواد به دختر خوشکل من حرفی بزنه دمار از روزگارش در میارم.

با طنعه و کنایه گفت :

– همونطور که دمار از روزگار سهیل در آوردی ؟

حرفش دو پهلو بود و کلی ایهام در بر داشت ، با آوردن اسم نفرت انگیز این حیوون کثیف بی اختیار اخم کردم ، از کجا شروع میکردم و چی ازش میپرسیدم ؟کلی سوالات جورواجور و مختلط ذهن منو بدتر از این ظاهر دختر کوچولوی تخس روبه روم آشفته کرده بودن که اگه بهار دختر سرکشی نبود جواب تک تکشون رو همین الان بدون هیچ مکثی ازش میخواستم ولی بهار با همه فرق داشت و حرف کشیدن از زبونش کار این یکی دو ساعت نبود،زمان میبرد تا امراز دلش رو آروم آروم و به سختی و طی مدت زمان طولانی به زبون بیاره.

با نفرت عمیقی لب زدم :

– در میارم …تو فقط بشین و تماشا کن ببین قراره به کجا برسه.

پوزخند تلخی زد و گفت :

– منو کجا میبری ؟

– بریم یه آب بزنم به دست و صورتت بعد بیا لباس بپوش که ببرمت مدرسه.

فین فینی کرد و بدون مخالفتی باهام همراه شد ، بعد از اینکه آرومترشد تنهاش گذاشتم تا بهار مشغول لباس پوشیدنش میشه منم کمی ورزش کنم ، این چند روز بخاطر اوضاع فشرده کاریم و گیر دادنهای بهار زمان باشگاه رفتنم کامل به ریخته بود و وقت مناسبی براش نداشتم.

دکمه سرعت تردمیل رو بالاتر بردم وحرکاتم رو تندتر و پرشتاب کردم که از گوشه چشمم پایین اومدن بهار رو از رو پله ها دیدم ، بدون اینکه بهش نگاه کنم با نفس نفس زدن گفتم :

– برو صبحونتو بخور عزیزم منم تا ده دقیقه دیگه آماده‌م.

حرکتی نکرد و روی همون پله آخری ایستاد و حرکات سرعتیه منو روی تردمیل تماشا میکرد، با نیم‌نگاهی سرم رو به سمتش کج کردم و گفتم :

– عزیزم از تو آشپزخونه هم میتونی منو دید بزنی، نترس مال خودته دارم برات میسازمش فقط بجنب قربونت برم ، صبحونه خوردنتم طول میکشه بشین مفصل بخور.

با لبخند پهنی واضح تر بهش نگاه کردم ، با لبخند محوی نگاه ازم گرفت و به سمت آشپزخونه رفت و با لحن شیطنت باری گفت :

– برای من نمیسازیش واسه دوست دخترای کثیفت میسازیش که بیرون این خونه باهاشون سرگرمی.

ذوقم واسه ادامه ورزش کردن به کل کور شد ، درجه سرعت دستگاه رو آروم آروم رو دور پایین و بعد هم به حد خاموش رسوندم و پایین اومدم.

حوله رو ازرو دستگاه برداشتم تا قطرات عرق رو از روی سینه لُخت و صورتم تمیز کنم و با نهایت و اوج ناراحتی گفتم‌:

– هزار بار برات آیه و قران خوندم که والا به قران من با زنی به اسم گیسو هیچ سَر و سِر اونجوری که تو فکر میکنی ندارم نمیفهمم چرا متوجه نمیشی ؟

از تو آشپزخونه با دهن پر گفت :

– چرا باید باور کنم ؟ مگه خر گیر آوردی ؟ فکر کردی نمیدونم چون منو بچه فرض میکنی و باهات راه نمیام رفتی سراغ اون تا تامینت کنه ؟ سخت گیری هم که نکنم تو خودت اصلاً دلت نمیخواد به من نزدیک بشی مگه پس خورده های مردمم خوردن دارن که بخوای دنیاتو با من تقسیم کنی ؟ خب حق داری من از اول زیر دست خودت نبودم تا خودت …
ادامه حرفش رو نزد ، بغض صداش و دهن پرش و همینطور شرم از گفتار بیشتر این حرفها مانع گفتنش میشد ،باورم نمیشد این گلایه‌ها از طرف بهار باشن و از اینکه من بخاطر بهبود روحی و شرایط سخت گذشته‌ش ازش فاصله گرفتم گمان بد کرده و با این حدسیات اشتباه دلگیر و افسرده شده.

از بیرون آشپزخونه بهش نگاه کردم قصد کرد لیوان شیر رو مثل هر روز تو سینک خالی کنه که سر مچش رو گرفتم و گفتم:

-اون شیرو من هر روز داغ میکنم میذارم تا بخوریش نه اینکه بریزیش تو سینک، لجبازیاتو سر غذا خوردنت در نیار … چرا حرف بیخودی در میاری ؟ کی منو تامین کرده ؟ من که مثل یه بز فقط میرم شرکت و برمیگردم ، از جفتت تو این خونه تکون نمیخورم ، بخاطر اون فکرای پوچ و مسخرت حتی باشگاه رفتنمو کنسل کردم گفتم یه وقت باشگاه میرم فکر نکنی از سر راه رفتم تو بغل یه دختر خوابیدم، پس دیگه چی میگی ؟

با اخم نگاهی بهم کرد و دوباره لیوان شیر رو رو میز گذاشت و با لجبازی گفت :

– به جهنم که باشگاه نمیری مگه من جلوتو گرفتم یا بهت گفتم نرو ؟ اونی که بخواد خطا بره حتی تو قوطی در بسته هم بذاریش آخرش کار خودشو میکنه ،انقدرم تو کارام دخالت نکن ، این دیگه شکم و معده خودمه، دلم نمیخواد همش بگی چیکار کنم یا نکنم.

وقت برای بحث کردن با این دختر شیطون و زبون دراز نداشتم اگه زمان بهتری بود حتماً طور دیگه‌ای بهش میفهموندم که من هر حقی رو نسبت بهش دارم … همه حقی .

انتهای جاده دعوامون شد سکوت و رضایتی برای رسوندنش به مدرسه ‌… بهار رو رسوندم به مدرسه‌ش که با کلی غرغر‌کردن و اکراه از ماشین پیاده شد و خودم مستقیم به سمت شرکت حرکت کردم ، یه جلسه مهم با رفیق قدیمی و دشمن سرسختم داشتم که بعد از مدتها قرار بود تو چهارچوب قواعد کاریم از حالا به بعد با این آدم منحوس ملاقات زیادی داشته باشم.

نزدیک شرکت بودم که منشیم به گوشیم زنگ زد .

بعد از اینکه تماس رو وصل کردم مطمئن شدم دشمن نانجیبم تو شرکت منتظرمه، خیال منشی رو راحت کردم که نزدیک شرکتم و بعد از قطع تماس سریع به گیسو یه پیام فرستادم.

” اومده شرکت ‌… امیدوارم کارتو خوب انجام داده باشی چون نمیخوام تیرم خطا بره “

بلافاصله با ارسالش جوابی محکمی دریافت کردم ، انگار رعشه تنش اونو وادار کرده کنار گوشیش بنشینه تا گزارش مو به مو جزئیات رو بشنوه.

” همون کاری که گفتی رو انجام دادم ،دو تا رو باهم قاطی کردم فقط خدا کنه مشکل بدی پیش نیاد”

پوزخندی زدم و تو دلم گفتم :

– پیش نمیاد عزیزم … فقط امروز قراره زیر برگه ای رو امضا بزنه که نصف سرمایه‌ش به نام من میشه”

بعد از پارک کردن ماشین تو پارکینگ شرکت وارد شرکت شدم و با آنسانسور به طبقه ای که دفترم قرارداشت بالا رفتم.

با ایستادن آسانسور و ورودم به دفتر آقای فرجی بلافاصله با دیدنم به سمتم اومد و گفت :

– سلام آقا خوش اومدین .

– سلام ممنون ‌… اوضاع چطوره فرجی ؟

– خوبه خداروشکر.

قدمهاش رو با قدمهای تندم همگام کرد:

-این پسره که آوردی نمیدونم چرا بهش اعتمادی ندارم حس میکنم از زیر کارش در میره و کارشو درست انجام نمیده.

تند و سریع و با اطمینان گفت :

– نه آقا خیالتون راحت خواهر زادم بچه زرنگیه مو رو از تو ماست میکشه بیرون اگه اتفاقی پیش بیاد حتماً میفهمه و بهتون گزارش میده.

ایستادم و فرجی هم از حرکت ایستاد.

– خیله خب بهش بگو قبل اینکه به مدرسه بره اول یه سر بیاد اینجا باهاش حرف دارم باید گزارش کامل این مدتو بهم بده ، حس میکنم یه چیزایی اون وسط دَر رفتن اینم درست و حسابی حواسشو جمع نکرده.

فرجی سری به تایید تکون دادو گفت :
– چشم آقا … الان میرم بهش زنگ میزنم میگم خودشون بیان تا باهاش حرف بزنین.

نفس کلافه ای کشیدم ، شاید واقعاً بهونه های بهار به این دوری وفاصله چند روزه بینمون باشه که بهار کوچکترین رفتار و حرفهای منو به هر چیز بدی تعبیر میکرد و این روزها براش یه زندگیه خسته و کسل کننده رو تشکیل داده بودن … باید یه فکر اساسی میکردم تا طبق میلش اون رو به این اجبار شیرین پیوند میزدم تا برای همیشه دلگرم این زندگی و مال خودم باشه بدون اینکه فکر و وهم آزار دهنده ای ذهن دختر رنجورم رو پریشون کنه.

– خیله خب تو برو فعلاً سر کارت.

فرجی چشمی گفت و به طرف آبدار خونه رفت و من قدمهام رو به سمت جایی که منشیم قرار داشت برداشتم و به دو مردی که روی صندلیه رو به روی راهرو دفترم نشسته و پشتشون به سمت من بود اصلاً توجهی نکردم، یه جوری گذشتم که وانمود کنم حضور نحسشون رو متوجه نشدم.

منشی به احترامم از پشت میزش بلند شد و با لبخند سلام کرد.

– سلان آقای سلطانی روزتون به خیر .

– سلام روز بخیر، پرویزی اومده ؟

-خیر تماس گرفتن گفتن که تو ترافیک موندن ولی تا چند دقیقه دیگه میرسن.

سری تکون دادم و به سمت اتاق تغییر جهت دادم.
– اگه اومد بگو سریع بیاد به اتاق من.

– سلام رفیق.

لبخند محوی روی لب نشوندم ، لبخندی که چند منظور متفاوت داشت ، حرص ،خشم و پیروزی از به حساب نیوردن این آدم نفرت انگیزی که وادارش کردم خودش در مقابلم بلند بشه، دشمنم منو رفیق خطاب میکرد دشمنی که خونه خرابم کرده بود و بلایی به سر جونم آورده که هر بار بهش فکر میکنم درونم آتیشی از له شدن و حقارت بر پا میشد.

به سمتش پیچیدم و چهره‌ موفقم رو طوری نشون دادم که انگار تازه متوجه حضور این لجنزار تو شرکتم شدم.

لبخند تصنعی زدم و قدمی به طرفش رفتم که از جا بلند شده و منتظر گشاده رویی و احترام از طرف من بود.

– اوه … خوش اومدی سهیل ، اصلاً یادم نبود که اینجایی منشیم بهم خبر داد ولی پاک فراموش کردم.

ابروهاش رو با کمی تعجب بالاداد ولی لبخندی در جوابم زد و گفت :
– مهم نیست پیش میاد.

با وکیل احمقش اومده بود ، به هر دوشون دست دادم و به سمت اتاقم راهنمائیشون کردم.

قبل از اینکه خودم پشت سرشون داخل برم رو به منشی گفتم :

-به فرجی بگو فعلاً چیزی تو اتاقم نیاره تا خودم بهش بگم … بهروز اومد بدون معطلی بفرستش داخل.

با گفتن چشم محکمش از کنار میزش گذشتم و وارد اتاقم شدم ، با فخر و غرور روی صندلی و پشت میزم نشستم ،این فخر و کِبر عزت من بود ، عزت کیان سلطانی که نشون بدم بیدی نیستم تا با باد حیله و مکر این آدم منفور بلرزم ، من کیانی بودم که با وجود اون همه اعتبار و ابهتِ سهیل، اونو به دفترم کشوندم تا با پای خودش برای زمین خوردن و له شدن به پیشوازم بیاد ، خیلی محکم و خونسرد به صندلیم تکیه دادم و چند دقیقه نافذ و عمیق به این موجود رِند و مکار خیره شدم.

– خب شروع کنیم کیان ؟

– آره حتماً ولی قبلش صبر کنین تا مباشر منم بیاد.

پوزخند صدا داری زد و گفت :

– نکنه بهروز خنگولو میگی ؟

اولین توهینش رو با جواب دندون شکنم خیلی جدی و محکم بهش پس دادم که چشمهاش رو با تعجب گرد کرد.

– یادم نمیاد با منو بهروز انقدر صمیمی باشی که هر طور دلت میخواد خطابش میکنی … بهروز نه تنها مباشر منه بلکه مثل بردارمه کسی که میتونه به تموم امورات و کارای شرکتم مشرف باشه.

سری با تایید تکون داد و گفت :

– باشه هر طور بخوای ،منتظر میمونیم.

دوباره بهش خیره شدم ، من داشتم نقشه خورد شدنش رو مرور میکردم و سهیل داشت به ظاهر بی تفاوت با برگه های تو دستش کلنجار میرفت.

بعد از چند ثانیه سکوت سرش رو از تو برگه ها بیرون کشید و لبخند چندش واری گفت :

– راستی از مجتبی چه خبر کیان ؟خیلی دلم براش تنگ شده خیلی وقته ندیدمش.
دستم رو به اطراف تکون دادم و نیشخندم رو با کج کردن لبهام پنهون کردم :

– چه خبر باید باشه ؟ داره زندگیشو میکنه مثل تو که داری زندگیتو میکنی.

حس کردم اشاره مستقیم متلکم رو فهمید چون کمی مکث کرد و با لبخند تمسخر باری گفت :

– خب آره، هردومون داریم زندگی میکنیم ولی موقعیتا فرق داره زندگی کردن من کجا و زندگیه اون بیچاره کجا.

“بیجاره، بیچاره که خودش عامل بیچاره شدنش بود و به این روز گرفتارش کرد که حالا با حالت تدافعی و تمسخری پررنگ از حق زندگی کردن و اوضاع تاسف بارش حرف میزد ،بیان هر کلمه‌‌ش دنیام رو خفه و تاریک میکرد که میل و اشتیاق به کشتنش درونم شبیه غریزه‌ طغیان کرده در یک نوجوون بود که هر لحظه منو تحریک به انجامش میکرد”

سهیل پسر دوره دیده و رندی بود که در جواب حرف منظور دارم این جمله به ساده ولی پر تمسخر و کوبنده رو به زبون آورد.

دستی به صورت پریشونم کشیدم ، با این حرکات بیشتر سعی داشتم خودم رو کنترل کنم که واکنش تندرویی ازم سر نزنه ،قبل از اینکه حرفی بزنم سهیل دوباره دهن باز کرد و گفت :

– چرا آزادش نمیکنی ؟ تو که ماشاالله پول و پَله زیاد داری ،اون بیچاره گناه داره چند ماهه تو زندانه نمیخوای براش یه کاری بکنی ؟

دست خودم نبود که بی احتیار اخمهام در هم گره شدن و صورتم بخاطر نفرت و تعفن حرفهاش مچاله شد، با اخم و جدیت گفتم :

-هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه ؛ اشتباه کرده باید تاوان پس بده وگرنه خرج آزادیش نهایت پول یه سفر شمالم باشه ولی اول باید تاوان خطاهاشو پس بده بعد هر وقت خودم صلاح بدونم آزادش میکنم.

خفه خون گرفت اما لبخندش بدجوری روی مخم بود و داشت آزارم میداد، من آدم ضعیفی نبودم اما تحمل سوالات حقارت بار این حیوون کثیف رو نداشتم و اون لحظه از ته دل میخواستم قبل از اینکه این اعصاب فشرده شده‌م کار دستم بده هر چه زودتر بهروز سر برسه.

سکوت کرده بودم اما ظاهراً این بازی به مزاج سهیل خوش اومده بود که دوباره لب باز کرد و با جمله ای که ازش شنیدم تموم سلولهای بدنم رو فلج کرد.

– پس چطوری با بهار نامزد کردی وقتی مجتبی هنوز تو زندونه ؟اصلاً خبر داره که تو بهارو خونه خودت بردی ؟ چون تا اونجایی که من یادمه مجتبی میونه خوبی باهات نداشت وتعصبش رو بهار هم زیاد بود…

با لبخند تهوع آوری سر کج کرد و با جسارت و بی شرمی گفت :

– اصلاً اینا به کنار تو واقعاً با بهار نامزد کردی کیان ؟ آخه اون خیلی برات بچه ست ، من که میگم موضوع ازدواج و اینا نیست مگه نه ؟ حتماً تو هم شبیه من از درو دافای شاسی بلندت خسته شدی دنبال یه ظریف مریف و فنچش میگردی که بهار …

محکم روی میز کوبیدم و از جا بلند شدم،طوری که صندلی با شتاب به عقب رفت و صدای برخوردش به دیوار اومد و از صدای برخورد صندلی و واکنش سریع من شونه سهیل و وکیلش که تا الان با دقت سرش رو تو برگه ها فرو برده برد به بالا پرید ،قدرت تموم بدنم به سمت گلوم هجوم آورد وبا صدای بلندی که تارهای صوتیم رو از شدت خشم و عصیان دو رگه و خشدار کرده بودن داد زدم :

– به چه حقی اسم ناموس منو تو زبون کثیفت میچرخونی ؟ به چه حقی در مورد منو خونواده‌م حرف میزنی ؟ تو اینجا اومدی برای بستن قرارداد و یه معامله کاری، بهت حق بیشتری ندادم که در مورد مسائل شخصی و خونواده من نظر بدی !

– آقای سلطانی فکر کنم سو تفاهمی پیش اومده، لطفاً خودتو کنترل کنین.

بدون توجه به وکیلش که پریشون حال از روی مبل بلند شد، اخطار آخرم رو با چهره‌ برافروخته و آتشینم بهش دادم :

– حد خودتو بدون سهیل ، جز مسائل کاری حق هیچ حرفی رو در مورد ناموسم یا مجتبی و بهروز نداری ،اینا خونواده منن کوچکترین حرفی بشنوم حتی به ظاهر پیشنهاد دلسوزانتو ، آتیشی میشم که دودشو تو چشم خودت فرو میکنم ، من قانونایی تو روابطم با دیگرون دارم که اگه طرف مقابلم این قانونارو درست رعایت نکنه به شیوه خودم بهش تفهیمشون میکنم.

با چشمهای ریز و تنگ شده و سکوتی همراه با غرور همشگیش به مبل تکیه زده بود و به صورت خشمگینم نگاه میکرد ، چشمهاش یه ترس و نگرانی رو فریاد میزدن نگرانی که به سهیل ثابت کرده بود احتمال اینکه بهار در مورد مسائل پیش اومده بینشون ممکنه چیزی به من گفته باشه … نفسهای سنگین و خشونت بارم هر کدوم سینه م رو با شدت بالا پایین میکرد و با چشمهای مبارزه گرم بهش خیره نگاه میکردم ،که در حین این دوئل در اتاقم باز شد و بهروز با حالت تعصبی سریع گفت :

-کیان مشکلی پیش اومده ؟

نگاهی به بهروز کردم تو این بحران سر سخت بهترین آرامشی بود که با اومدنش بهم تزریق کرد، یه دستش روی دستگیره دربود، سری به طرفین تکون دادم که دست آزادش رو بالا گرفت و گفت :

– خوبی ؟ بگم برات آب بیارن ؟

– نه نه خوبم … بیا بشین که کلی داریم بهروز.
خوب صبر کرده بودم تا اول حالتهای عجیب غریب سهیل بخاطر مصرف همزمان اون قرص‌‌هایی که به خورد دیگرون میده بالا بیاد تا بتونم به راحتی رو موضوع اصلی متمرکز بشم .

سهیل که از فشار گیجی و تهوع هر چند ثانیه یکبار دستش رو به سرش میگرفت و یا چشمهام رو روی هم فشار میداد داشت اعلام میکرد که وقت اجرای نقشه بقیه حاضرینِ تو اتاقه.

حین حالت‌هاش وکیلش چند بار ازش پرسید:
– حالتون خوبه آقای نعمتی ؟ میخواین یه آب قندی چیزی بخورین ؟

سهیل با اشاره سر و صدای خفیف و بی جونش تایید میکرد که حالش خوبه در حالی که نبود و داشت منو به سمت هدفم نزدیک میکرد.

نامحسوس به بهروز چشمکی زدم ،لبش رو با اشاره لبخندی ملیح کج کرد و بهم این اطمینان رو داد تا نگران چیزی نباشم و کارش رو خوب انجام داده.

بهروز پرونده روی میز رو برداشت و دقیق و با مکث طولانی نگاهی به برگه های قرارداد و محتویاتشون کرد تا سهیل با سرگیجه و پریشونیش بیشتر مارو به اجرای نقشه نزدیک کنه.

مرد مغرور رو به روم با اینکه نشون میداد اوضاع جسمیش رو به راه نیست اما سرسختانه وانمود میکرد که حالش خوبه و میتونه از پسِ این جلسه ساختگیه من بر بیاد در اصل داشت با دست‌های خودش گور خودش رو میکَند.

بهروز بر حسب چیزهایی که تو قرارداد قید شده توسط سهیل خوندخیلی جدی و محکم بحث رو شروع کرد :

– آقای نعمتی طبق پیشنهادی که به کیان دادی باید بگم ما فکرامونو کردیم اگه قراره بیشترین سهام از ما باشه پس باید سودمونم از شما بالاتر باشه چون این وسط قراره یه امتیاز بزرگ برای شرکتون باشیم نمیشه که انقدر آوانس بالا بدیم با سود کم.

سهیل گیج وارونه نیشخندی زد و گفت :
– ولی من از قبل با کیان حرف زدم قرار شد همه چیز نصف نصف باشه تو این قراردادم همینو نوشتم.

بهروز شاکی اخمی کرد و محکم گفت :
-کیان بهت تائیدیه داده بود که همه چی قبوله ؟

سهیل با نگاهی به من دوباره گیج سرش رو تکون داد و با کمی مکث گفت :
– آ … گفت در مورد پیشنهادم فکر میکنه.

– خب الانم فکراشو کرده که دارم در حضور خودش جواب پیشنهادتو بهت میدم.

عوارض ناشی از مصرف اون قرصها حالش رو رفته رفته بدتر میکردن، خطر آنچنانی نداشتن قبلاً تو یه مهمونی بهم گفته بود که ترکیب این دوتا قرص با هم میتونه آدم رو در حین شنگول کردن کمی گیج و منگ کنه که درست متوجه اطراف و اتفاقات پیرامونش نباشه ، مرتب روی مبل جابجا میشد و نمیتونست یه جا بند بشه ،کمی خودش رو جلو میکشید و دستش رو به سرش میگرفت و دوباره به عقب میرفت و تکیه‌ش رو وارفته به پشتی میداد ، حالتهایی که کاملاً انتظارشون رو داشتم و اون لحظه تو دلم گفتم” دست مریزاد گیسو” از سهیل چیزی ساختی که خودم میخواستم ،تموم اطرافیان سهیل رو از آن خودم کرده بودم حتی … حتی … وکیل به ظاهر دلسوزش رو‌.

لبخندی پیروزمندانه رو لبهام نشوندم و به وکیلش که داشت با پریشونی به سهیل نگاه میکرد خیره شدم.

– هفتاد به سی اگه قبوله همین الان چک بنویسم.

سهیل با عصبانیت نیشخندی زد و گفت :
– مسخره کردین ؟ منو کشوندین اینجا تا بگین کل سود شرکتت برای ما خودت مثل گاو چرون بمون مارو نگاه کن.

همین که از جاش بلند شد و زیر لب غرولند میکرد سرش به شدت گیج رفت و طوری افتاد که تموم ترس منو از اکران نشده نقشه‌م به آرامشی ملیح و دلپذیر تبدیل کرد.

همهمه وکیلش و سرو صداهای پیش اومده و بعد هم اومدن فرجی با لیوان آب قند و شلوغ کاریه خودِ سهیل باعث شد هیچکس به شگرد بهروز و سرعت عملش برای جابجا کردن اون برگه های قرارداد و نگه داشتن اصل قراردادها پیش من شک نکنه …

برگه هایی که هیچوقت دوباره رو خوانی نمیشدن و با اطمینان کامل برای امضای من به شرکتم حمل شدن.

اشاره ای به بهروز کردم که با موفقیت و پیروزی انگشت شصت و اشاره ش رو نامحسوس مقابلم گرفت و برای وکیل به ظاهر تیز بین اما مکار سهیل چشمک ریزی زد.

**
بالاخره روز پر کار امروزم به پایان رسید ،طبق قرارداد هم عقیده شدیم که با همون‌ پیشنهاد سهیل پیش بریم و تموم مبلغ تعیین شده رو به صورت چک بهش تحویل دادم، مبلغی که درازای ممالکت کلِ شرکتش به حسابش واریز میشد و خبر نداشت که اصل قراردادی که تو دست‌های من بود متنی رو در برداشت که با امضا و اثر انگشت سهیل من الان مالک اصلیه شرکت بزرگ وارادات و صادراتش میشدم و قراردادی که برای مشارکت در سهام شرکتش در دست داشت قراداد جعلی بیش نبود که با امضا و اثر انگشت بهروزی بود که برای شرکتم حکم یه کارمند نمونه و یه رفیق پایه بود نه مباشر یا وکیلی که همه کاره اموراتم باشه.

با هر قاشقی که تو دهنم میذاشتم از فکر پیروزیه امروز لبخند عمیقی رو لبم جا میگرفت ، نگاهی به بهار کردم که داشت با بشقاب غذاش بازی میکرد، کمی آب تو لیوانم ریختم و ازش پرسیدم :

– امروز مدرسه چطور بود عزی…

هنوز کلمات آخرو کامل نکرده بودم که سریع و با اخم جواب داد :
– خیلی بد … افتضاح.
با چنگال تکه ای از مرغ تو دهنم‌گذاشتم و به صورت دلخور و عصبیش نگاه کردم ، موهاش رو بافته بود، بعد از مدتها موهاش رو به حالتی که من دوست داشتم حالت داده بود ، موهای بلند و بافته شده‌ش حس طراوات و شادی به زندگیم میدادن.

لبخندی زدم و آروم گفتم :
– بازم کسی اذیتت کرد ؟

با همون لحن مذکور و عصبانیت بیشتری گفت :
– نه عزیزم … ” تیز نگاهم کرد و برنده‌تر گفت” فقط کم مونده سازو کرنا تو دستشون بگیرن و وسط شهر جار بزنن که این دختره تو خونه پسر عموی ناتنیش جا خوش کرده و به بهترین شیوه داره بهش سرویس میده.

اخمهام بی اختیار در هم فرو رفتن و قاشق چنگالم رو با خشونت تو بشقاب رها کردم.

نفس کلافه ای کشیدم و به صندلیم تکیه دادم، نگاهش کردم ،نگاه … نگاه و انگار حتی میلی به برداشتن نگاهش از بشقاب غذایی که همش دو قاشق ازش خورده بود نداشت.

با نوچی که کردم آروم گفتم :

-بهار میشه یه خواهش ازت بکنم ؟

سرش رو بلند کرد و نگاه دلگیرش رو به چشمهام دوخت ،کاش میدونستم درون اون قلب کوچیکش چی میگذره تا هر چه زودتر مشکل بینمون رو حل کنم.

– چی میخوای ؟

نفسی گرفتم و گفتم :

– میشه خواهش کنم وقتی اون اوسکولایی که دارن سر به سرت میذارن از گوشات درست استفاده کنی ؟ مثلاً یکیش در باشه و یکیشم دروازه .. اینجوری خیلی بهتر میتونی با اطرافیانت کنار بیای و درستو ادامه بدی بدون هیچ فکر مزاحمی‌، قرار نیست هر کی اون بیرون یه زِری زد تو بیای خونه و زندگیه جفتمونو به هم بریزی.

شاکی قاشق و چنگالش رو تو بشقاب پرت کرد و بشقاب رو از جلوش کنار کشید و به صندلی تکیه داد، کمی با حرص نگاهم کرد و بعد ناملایم گفت :

– دقیقاً کدوم زندگی کیان ؟ من تو این خونه چه نسبتی باهات دارم ؟ اگه منو آوردی تا مراقبم باشی پس چرا منو تو بغلت میخوابونی ؟ چرا دست به بدنم میزنی ؟ چرا ازم لذت میبری در حالی که هیچ صنمی بینمون نیست ؟ چرا میبدپوسیم ؟ چرا به همه چیزایی که ممنوعن و مال جسم منن بهشون نگاه میکنی یا پیشم …

– بهار کافیه … این حرفا چیه میزنی ؟ خب تو تموم اون زندگی ای هستی که مال منه ؛ منظورتو واضح بگو بفهمم چته ؟ چند روزه اینجا رو کردی جهنمی که نمیدونم دردت از چی و از کیه ؟

پوزخندی زد و گفت :

-کیان تمومش کن لطفاً ‌… قبول کن من برات یه عروسک جذاب و ظریفم که به قول خودت حکم‌ معجون زندگیتو دارم البته برای شهوتت نه عشقتت.

میدونستم حرفهاش از کجا نشات میگیرن ،بی حوصله از این بحث تکراری و تموم نشدنی دستهام رو کلافه به صورتم کشیدم و گفتم :

– بهار عزیزم فعلاً برای ازدواج کردنت زوده ! تو همش چهارده سالته اگه بخوای تو این سن ازدواج کنی و یه زن متاهل بشی دیگه نمیتونی بین همکلاسیات و هم سن و سالات درس بخونی ممکنه فردا برای این تصمیم عجولانت پشیمون بشی.

با بغض گفت :
– منم نمیخوام دیگه درس بخونم.

چشمهام رو روی هم گذاشتم ، نیاز داشتم کمی فکر کنم ، به هر دومون ، به آینده‌مون، به بهار لجبازی که به عاقبت تصمیمش فکر نمیکرد و فقط ازدواج و تاهل بودن رو میخواست ، اون تو خیال بچه‌گانه‌ش تصور میکرد ممکنه بعدها از زندگیم کنارش بزنم و به کسی غیر از خودش نزدیک بشم در حالی که خودش نفسم برای ادامه زندگی بود و این رو نمیفهمید.

از جا بلند شدم تا به سمتش برم ، خیلی سریع دستهاش رو مقلبلم گرفت و با اخم و جدیت گفت :

– کیان نزدیکم نشو … این روزها به حد انفجارم که حتی خودمم نمیدونم چه مرگمه فقط میخوام آزاد بشم.

با اخم و کلافگی آهسته غریدم :

– مثلا با چی میخوای آزاد بشی ؟ با ازدواج کردن با من ؟

محکم و تلخ گفت :
– نه اینارو نگفتم که بیای باهام ازدواج کنی فقط خواستم مزه زبونتو بفهمم که فهمیدم‌.

خشدار و عصبی گفتم :
– پس چه مرگته ؟ منظورت از اینکارا چیه ؟ چند روزه زندگیو زهرمارمون کردی، رفتی چپیدی تو اون اتاق منم تو این خراب شده لعنتی که تا صبح خبرم وول بخورم رو اون تخت و بی خوابی بگیرم، روانیم کردی با اداهات که هر روز خدا تمومی ندارن، برگرد به اتاقمون بهار از این روال زندگی اصلاً خوشم نمیاد.

از جا بلند شد و با عصبانیت بشقابش رو تو سینک پرت کرد و دست به کمر و شاکی به طرفم برگشت و گفت :

– برنمیگردم تو اون اتاق ،چون تو آدم کثیف و زن باره‌ای هستی ، دنبال همه کثافت کاری میری منو میذاری واسه تفریح و آخرشبات ،دیگه خستم شدم، از خودمم بدم میاد که تموم تنم بوی تنتو گرفته.

از تعریف آخرش لذت بردم که با هیجان و لبخند بازوش رو سریع گرفتم و به سمت خودم کشیدمش اما به محض اینکه لبم روی لبش نشست،در کمال ناباوری سیلی ای به گوشم زد که برق از سرم پرید ، تو دلم گفتم ببین عاقبت کار مارو با یه نیم وجبی به کجا رسیدیم.
اخطاروارونه و با تشر بهم توپید :
– یه بار دیگه منو ببوسی اون لباتو با چاقو واست خط خطی میکنم ،از این به بعد برو با گیسو جونت حال کن.

دستم رو بالا گرفتم و با اطمینان و کلافگی براش قسم خوردم :
– به خدا قسم داری اشتباه میکنی بهار ، بین منو گیسو یه موضوع کاریه و طبق عادت باهاش اونجوری حرف زدم خب من عادتمه با همه راحت حرف میزنم وگرنه اونجوری که تو فکر میکنی نیست…

دست به سینه و گستاخانه جواب داد :
– منم برم به پسرای اطرافم عزیزم جونم کنم تو ناراحت نمیشی ؟

بدون اینکه جواب بدی بهش بدم لحظه‌ای رو سوالش فکر کردم ، خب حق با بهار بود معادله سختی بود که جواب دادنش به همون اندازه سخت میشد ؛ اون حق داشت ناراحت بشه از اینکه احساس پوچ و بی منظورم رو به جز خودش به کس دیگه ای ابراز کردم ، اما بیشتر از هر چیزی برای این حسادت زنانه‌ش ذوقی در درونم فریاد میزد که دلم میخواست اون تن ظریفش رو تو بغلم بگیرم و سفت و محکم بچلونم.

برای خاموش کردن این خشمش موهای بافته شده‌ش رو از روی سینه‌ش لمس کردم و با لبخند گفتم :
– میدونم اشتباه کردم عزیزم و خودمم قبولش دارم ولی به روح مامانت به روح بابام بین منو اون زن هیچی نیست فقط یه موضوع کاری بود.

با اینکه چشمهاش آرومتر شده بودن و معلوم بود خیالش از بابت حرفهام راحت شده اما باز هم دست از بهونه گیری‌ و لجبازی‌هاش برنداشت ،به کابینت تکیه زد و با کج کردن لبش گفت :
– خیلی دوست دارم ببینمش حتماً خیلی از من خوشکل تر و سرتره که اونو به من ترجیح دادی ، حتماً از این دختر لونداست که دماغشون عملیه موهاشونو بلوند میکنن یا میرن آرایشگاه ناخنای خوشکل کاشت میکنن و موهاشون هر دفعه یه مدل دیگه میزنن …

پوفی کشیدم و از روی کلافگی راه خروج آشپزخونه رو در پیش گرفتم و گفتم :
– یکی فَکم با تو جام میکنه یکی با اون بهرور الاغ که هر چی بگم آخر حرف خودشو میزنه … وسایلتو جمع کن بیا تو اتاقمون وگرنه شب میام از تو رختخواب میکِشمت بیرون دیگه حوصله این نذق نِق کردنای بیخودیتو ندارم.

زیر لب طوری که من بشنوم آروم گفت :
– خب آره من اصلاً هرزشی واست ندارم ، ارزشم واسه همین ساعتای آخرشبه.

از حرکت ایستادم و با اخم غلیظی بهش نگاه کردم که آروم آروم به سمتم اومد و مقابلم ایستاد و با اخم و عصبانیت گفت :
– من بر نمیگردم به اون اتاق ،برو تو بغل گیسو و ساراجون و غزال خانومت بخواب بهرحال اونا اندامشون قشنگتر و قلمیه خوب بلدن چطوری راضیت کنن، من یه دختر بچه دست خورده‌م که حتی دلت نمیخواد بیشتر از این بهم نزدیک بشی در حد یه تفریح و سرگرمیم برات چون نسبت به اون کِیسای رنگاوارنگت فرق داره‌ واسه همینم …

بازوش رو گرفتم و با خشم شدیدی که روونه چشمهام کردم بهش تشر زدم :
– من با هیچکس به جز خودت رابطه نداشتم انقدر این بچثو کِش نده ،خوشم نمیاد هر روز و هرشب تو خونم بحث مفت و الکی باشه‌.

دستم رو از رو بازوش پس زد و با عصبانیت غرید :
– به درک که خوشت نمیاد چون میدونی دارم واقعیتو به رُخت میکشم حالت بد میشه ؟ بعدش هم ما هیچوقت با هم رابطه ای نداشتیم.

دستهام رو مشت کردم ، چرا این دختر چموش دست بردار نبود ، یعنی از من رابطه میخواست ؟ به چه قیمتی ؟ منظدرش از این حرفها و بحث کردن‌های مداومش چیه ؟

– بهار ما رابطه داشتیم همون شبی که هردومون عصبی بودیم ، همون شبی که به خاطر اون اتفاق هر دومون تو بدترین حالت با هم انجامش دادیم من اون شب خیلی عصبی بودم باور کن بعد اون شب من هیج غلطی …

– توجیه بیخودی نکن کیان … من تنها یه چیز میخوام که فقط از اینجا برم.

نگاه عصبی و بی حوصله ای به سقف کردم و دوباره به بهاری که هیچ طریقه از این راه اشتباهی که رفته بود خیال توقف یا برگشتن نداشت ، به چشمهاش خیره شدم ،با نمی از اشک که تو چشمهاش نشسته بود خیره بهم نگاه میکرد ،مچ دیسش رو گرفتم و با ملایمت و آرامش براش توضیح دادم :

– بهار عزیزدلم تو فعلاً بچه ای عجولانه نشستی فکر کردی که با هم زندگی کنیم ولی این راهش نیست تو باید درست فکر کنی تا حداقل چند سال دیگه منو لعنت نفرستی که چرا اون موقع جلوی افکار بچگونتو نگرفتم ،من میگم بیا دوباره با هم یه مدت صیغه کنیم تا هم خیال تو از این زندگی راحت بشه و هم بتونی درستو کامل کنی و به این قضیه هم درست فکر کنی .

پوزخندی زد و با تمسخر گفت :
-من یه زن بیوه پنجاه ساله نیستم که ازم میخوای زن صیغه ایت بشم.

کمی با مکث بهش خیره شدم ، به هیچ وجه نمیتونستم درون این دختر رو موشکافی کنم، من با دختر‌های زیادی رابطه داشتم اما هیچکدومشون به سختیه بهار و افکارش نبودن که حتی نمیدونستم دلیل این همه پافشاریش برای چیه !

با چشمهای تنگ شده و سوالی گنگ و مبهم که دنبال جواب صادقانه‌ای بودم، ازش پرسیدم :

– واضح بهم بگو تو چی میخوای بهار ؟

متفکرانه فکر کرد و دستم رو که بند دستش بود از رو مچش برداشت و دستش رو میون پنجه دستم حلقه کرد، کمی تعجب کردم و گیج به حرکاتش زل زدم که با لبخند گفت :

– یا بهم زندگی بده ، یا داداشمو آزاد کن تا از اینجا برم و خودم در مورد زندگیم درست فکر کنم ،وقتی با این اوضاع اینجام نمیتونم یه تصمیم عاقلانه بگیرم چون تو همش منو درگیر خودت میکنی ، یا به بغلت انسم میدی اینجوری حتی نفس کشیدنم برام سخت میشه من الان تو بلاتکلیفی دارم زندگی میکنم حکم کسی که لای منگنه قرار گرفته و نمیدونه باید چیکار کنه.

دوباره با مکث بیشتری بهش نگاه کردم ، حسی که از فشردن دستش میون دستم بهم میده حس ناب و آرامشی ملیح بود که این حس رو خیلی دوست داشتم ، انگشت شستم رو نوازشی پشت دستش به حرکت در آوردم و به احساس درون چشمهاش خیره شدم تا بفهمم بهار چی ازم میخواد.

منتظر نگاهم کرد و مشتاق بود جوابم رو بشنوه ، نفسی کشیدم و مطمئن و محکم گفتم :
– سر گزینه دوم که اصلاً حساب باز نکن که بذارم یه روزی با داداش اوسکولت از اینجا بری ولی در مورد پیشنهاداولت باشه من حرفی ندارم با هم زندگی میکنیم ولی اول یه شرط داره …

سرش روریز تکون داد:
– چه شرطی ؟

بادلبخند خبیثی سرم رو تکون دادم و بدون اینکه میلی به برداشتن دستم داشته باشم ناچاراً دستم رو از میون دستش بیرون کشیدم و گفتم :
– الان میام.

به سمت اتاقمون رفتم و از تو کشوی لباسهای ممنوعه‌ش که هنوز هم تعداد زیادی از لبلس‌هاش اونجا بود یه لباس خواب تور سفید رنگ و نازک و خیلی باز برداشتم و با همون لبخند بدجنس و خبیث به طرفش رفتم.

تا لباس رو تو دستم دید جا خورد و شوکه وار ابروهاش بالا پرید .

لباس رو مقابلش بالا گرفتم و گفتم:
– برای ازدواج یه سری چیزا هست که باید اول بفهمم تو کامل از پسشون بر میای یا نه ؟ اگه مطمئن بشم که مشکلی نیست اونوقت با هم …

با نتباوری و اخم گفت :
– واقعاً تو واسه ازدواج با من شرط میذاری ؟ مگه تو خودت قبلاً همینو نمیخواستی اما حالا … حالا چون فهمیدی دختر نیستم داری برام شرط و شروط میذاری ؟

سری با تاسف تکون داد و با عصبانیت شدیدی گفت :
– من همین الان از اینجا میرم.

تا خواست از کنارم بگذره و از آشپزخونه بیرون بره خبیثانه لبخندی زدم و سرم رو جلوی صورتش پایین بردم و گفتم :
– در هرصورت این شرط مال هر دو پیشنهادته … هر کدومو میخوای عملی کنی باید اول اینکارو انجام بدی … بپوش بیا رو تخت منتظرتم عزیزم.

چشمکی زدم و لباس رو شونه‌ش گذاشتم و پیروزمندانه از آشپزخونه بیرون اومدم … میدونستم هیچوقت اینکار رو نمیکنه فقط جهت اینکه اون زبون تند و تیزش رو خاموش کنم ازش خواستم کاری که گفتم رو انجام بده.
تا به در اتاق نزدیک شدم و خواستم داخل برم بهار سریع جلو اومد و دستش روی چهارچوب در گذاشت که راهم رو سد کنه ؛ با چشمهای عصیان گر وعصبیش به چشمهام زل زد و گفت :

– اگه نمیخوای با من باشی چرا شرط و شروط مسخره میذاری ؟ چرا هزار تا دلیل الکی میاری تا منو از سرراه خودت برداری ؟ میخوای کاری که گفتی رو انجام بدم اونوقت چه تضمینی میذاری که بعدش سر قولت بمونی و بهم بگی خودت خواستی من که اجبارت نکرده بودم ، بهم بگی تو یه دختر لوس و دست خورده بودی که من دلم به حالت سوخت میخواستم بهت زندگی بدم چون مجبورم کردی ، میخوای منو کوچیک کنی تا به چیزی که میخوای اول خودت برسی بعد هم با هزار کوفت و منت منو قبول کنی و هی تو سرم بکوبی که خودت خواستی …

بدون هیچ نرمشی به سمت داخل اتاقم هلش دادم که شوک زده عقب عقب رفت تا کامل روی تخت افتاد ،وحشیانه و بدون اینکه از موضع خشمم کوتاه بیام روش خینه زدم، ترسیده بود انقدر که با ترس عمیقی که چشمهاش رو از حالت معمولی درشت تر کرده بودن به واکنش یهویی و شوک بر انگیز و چهره خشمگینم خیره شد.

توصورتش غریدم :
– میخوای با رابطه بهت نشون بدم چقدر میخوامت ؟ آره ؟ تو اینجوری عشقو احساس میکنی، اینجوری که حتماً باید باهات رابطمو کامل کنم ؟ تو فکر میکنی عشق و عاشقی یعنی فقط وقتی که با طرف مقابلت میخوابی یا ببریش تو تخت و تو گوشش شعار چرت و پرت بخونی تا طرف بفهمه عاشقشی ؟

با بغض نالید :
-تو هیچوقت منو دوست نداشتی فقط منو واسه هوست اینجا …

اجازه ندادم حرفش رو کامل کنه ،تصمیمم رو گرفتم ، فقط بخاطر همین لجبازی‌های بهار ،بهار بخاطر سنش برحسب چیزهایی که تو ذهنش رشد کرده، فکر میکنه من عاشقش نیستم و فقط با رابطه داشتن با هم میتونه ثبات این عشق رو محکم تر کنه ،از اون دسته فکرهایی که تموم دختر بچه های همسن و سالش تو رویا و خیال پردازیشون این موضوع رو برای خودشون مهم میدونستن و اینجوری پرورشش دادن.

طوری خشن و عمیق میبوسیدمش که بفهمه تا چه حد رو تصمیمم پا برجام ، با مشت شروع به ضربه زدن رو کمر و بازوهام میکرد تا ازش فاصله بگیرم اما من در مقابل این تقلاهاش بیشتر وحشی و سرمست میشدم ، من کیان بودم کیانی که فقط تو رابطه با خشن ترین لذت‌ها راضی میشد ولی بهار این مراعات کردن رو نمیفهمید که تا چه حد خواستنش جلوی این نیازهای منو گرفته بود تا به دختر کوچولوی لجبازم آسیبی نزنم.

طوری میبوسیدمش که اشتیاقم برای یکی شدن با این دختر بچه به قدری شدت یافت که بدون هیچ ملاحظه‌ای تیشرتش رو از روی شکمش بالا کشیدم تا اونو از تنش در بیارم ، میون لبم جیغی شبیه “نه” کشید و ضربات مشتش رو روی کمرم بیشتر کرد، تموم احساسم به غلیان افتاده بود و فقط میخواستم ادامه بدم ، انقدر ادامه بدم تا روح و جسممون در هم یکی بشه اما بخاطر این تقلاها و حرکت تند سرش به اطراف ، مجبور شدم بی میل سرم رو کنار بکشم تا آرامش دوباره به حال ترسیده‌ش برگرده، هردومون نفس نفس میزدیم ،چشمهای خمارم رو باز کردم ونگاهم رو به صورت ماتم زده‌ش انداختم ، روح بهار هنوز هم کامل مداوا نشده بود، با وجود این مدت زمان همخونه بودن کنارم ،هنوز نتونسته با درد روزهای گذشته‌ش کنار بیاد تا به زندگیه جدیدی قدم بذاره، با ترس و کمی لرزش به چشمهتا نگاه کرد و زیر لب غرید :

– عوضی.

چند بار نفس عمیق کشیدم تا از این احساست شکل گرفته تو بدنم رها بشم و نفس زنان و آروم لب زدم :

– مگه نمیخوای ازدواج کنی ؟ مگه نگفتی زنم باشی و کنار هم زندگی کنیم ؟زندگی یعنی همین بهار ، ازدواج یعنی تعهد ، مسئولیت ، همخوابگی کنار همدیگه که شامل همه زن و شوهرا میشه ،شاید من چند روز یا چند ماه صبر کنم مثل این دو سه ماهی که پیشم بودی و جلوی خودمو گرفتم ولی منم آدمم یه مردم نمیتونم تحمل کنم زنم باشی تو بغلم باشی اما بهت دست نزنم ، دیگه اینجوری نیست که هر وقت قهر کردی پاشی بری تو یه اتاق دیگه بخوابی، پای هیچکدوم از لجبازیات دووم نمیارم که اجازه بدم قهرت بیشتر از یک ساعت طول بکشه، اونموقع دیگه هیچی رو ملاحظه نمیکنم بهار، زنم شدی فقط جات تو بغل منه،حتی اجازه نمیدم از تو بغل و تخت و اتاق من یه متر اونورتر بری.

مشت دیگه ای به کمرم زد و با حرص و بغض لب زد :
– ازت متنفرم.

سرم رو کمی پایین تر بردم ، هنوز هم حالتهام به همون شکل تو بدنم پیش قدم بودن که با دیدن برق لبهاش که حاکی از بوسه یهویی و تندم بود و قرمزیه گونه ها و بینیش که بخاطر بغضی که داشت به زور اونو طاقت میکرد تا راه گلوش رو از هم نشکافه این حالتهارو تو بدنم شدت دار میکرد، هوسناک تر و وسوسه انگیز نگاهم بین لبها و چشمهای براقش در گردش بود ، پیشونیم رو نرم و آروم به پیشونیش تکیه زدم و با حس های فوران شده تو وجودم آهسته و خفیف نجوا کردم :

– من خیلی بیشتر از تو دارم عذاب میکشم خوشکلم اما الان وقتش نیست .

پوزخندی زد و چشمهاش رو به بهونه حرص و کلافگی بست ،اما در اصل تحریک شده بود که با این بهونه چشم بستن، اعصاب در هم برهم و نیازش رو برای آرامش گرفتن بیشتر از این نجوای‌های خفیف و پراحساسم به رخ میکشید، میدونستم هر دفعه که بهش نزدیک میشم یه حس شورانگیز و خواستن تو وجودش بیدار میکنم که ساعتها به اون عشقبازیه بینمون فکر کنه و تماماً اونو تو ذهنش حک میکنه، شبیه حرفی که تو آشپزخونه بهم زد و گفت” تموم تنش بوی تن منو گرفته”

هنوز از شور اون بوسه نفس نفس میزدم که حتی صدام هم از جنس احساسات تحریک پذیرم دورگه و بم شده بود ،گونه ش رو بوسیدم و دستم رو لای موهاش فرو بردم که حالت چشمهاش رضایت بیشتری برای این لمس رو اعلام کردن.

خفه شده و آهسته نالید :

– تو عاشقم نیستی ازت بدم‌ میاد دروغگو.

لاله گوشش رو بوسیدم و با نفسهای داغی که روونه پوست گردنش کردم نجواگونه لب زدم :

– هستم عزیزم … من دارم برات جون میدم‌، اما قبول کن هنوزم یه مجهولاتی تو زندگیه هر دومون هست که باید اول اونارو برطرف کنیم‌ ،تو همین الانش هم درست و حسابی به من اعتماد نداری پس چطوری میخوای زیر یک سقف با آدمی زندگی کنی که بهش بی اعتمادی ؟

با نیشخند تلخی جواب داد :
– باشه باشه اصلاً حق باتوئه، تو راست میگی ، اما من دیگه دلم نمیخواد تو هیچ کاری اجبارم کنی.

کمی جا خوردم و با اخمی که میدونستم تو صورتم نشسته پرسیدم :
– من تورو به چی اجبار کردم بهار ؟

چشمهاش رو باز کرد و با کمی تعلل و مکث کوتاه شونه‌ش رو تکون داد و گفت :

– دیگه نمیخوام برم مدرسه.

با این حرف انگار یه ضربه محکم به سرم کوبیده تا دوباره مغزم به کار بیفته ، سرم رو به عقب کشیدم و دقیق به چشمهاش نگاه کردم، این روزها بهار شبیه یه قمار بزرگه که داره با حرکاتش منو میترسونه که اگه یه بی بی اشتباه رو صفحه بندارم من تموم زندگیم رو با این قمار میبازم.

-تو … تو میخوای باهام ازدواج کنی که به مدرسه نری ؟”چشمهاش از جواب سوالم طفره رفتن ” تو داری منو میترسونی بهار ؛ اون بیرون کسی مزاحمت شده که انقدر از مدرسه رفتن وحشت داری ؟

سرش رو تکون داد و گفت:
– نه کسی مزاحمم نشده ولی دیگه خوشم نمیاد درس بخونم، خیلی خستم کیان ، باور کن دیگه حتی از زندگی کردنمم خسته شدم.

چونه ش لرزید و اون بغض لعنتیه فشرده شده تو گلوش به انفجار رسید، یک آن بعد دستهاش رو صورتش سایه انداختن و از ته دل زیر گریه زد ، با صدای گریه هاش شعله خشمم طغیان میکرد و خاکسترش عصیان شدیدتری رو در پیش میگرفت ؛ هیچوقت تحمل اشکهای دختر رنجور و عذاب کشیده‌م رو نداشتم، بهارم شبیه اسمش باید شادی میکرد و پراز نشاط و خنده باشه نه اینکه تو دنیای خفقان و تاریکیش غرق بشه.

محکم تو بغلم فشردمش، سرش رو رو سینه‌م گذاشت و لجبازانه و با گریه گفت :
– میخوام برم تو اتاق خودم حتی دیگه از تو هم خسته شدم.

– هیش الان وقت لجبازی کردن نیست.

با گریه و بغض بیشتری نالید:
– لجبازی نمیکنم ؛ ازت بدم میاد ، دارم بهت معتاد میشم ،دارم به این بغل کردنات خودمو اسیر میکنم.

تو اون برزخ مه گرفته با این حرفش لبخندی از ته دل و غنج رفتن تو دلم نشست، تو همون حالتی که سرش رو سینه‌م بود با هق هق نالید :

– نمیخوام بهت وابسته بشم ، میخوام از اینجا برم چون حتی پیش خودتم آرامش ندارم من دارم هر روز میشکنم ، داغون میشم نمیفهمم اصلاً نقشم تو زندگیت چیه ؟ فقط یه بغل پرکن بچه‌م برات که جای خوابشو از تو خونشون عوض کردی آوردیش اینجا .

تموم اون ذوقم با این جملات نیش دارش دود شد و به هوا رفت ،برای آرامشش زیر گوشش رو بوسیدم و با احساس ملایمی لب زدم:

– آروم باش قربونت برم … وقتی اینجوری ناسازگار میشی تموم دنیامو به هم میریزی.

صورتش رو بوسیدم ،گونه هاش رو ، چشمهای خیسش رو، تموم تنش رو غرق بوسه کردم، بوسه هایی که از روی هوس و غریزه شهوت نبودن و فقط جهت آرامش دادن روی تن دختر بچه‌ای کاشته میشدن که دنیای هر دومون میون قلبمون گرو بود؛ انقدر بوسیدمش که کم کم آروم گرفت و بین اون آرامش ظریف و لذت بخش دستهای کوچیکش رو دور گردنم حلقه کرد ،یه شوق و هیجان زیر پوستم دوید، سر تا پاش رو عمیق تر بوسیدم که ساعد دستش رو رو چشمهاش گذاشت و با نجوای خفیفی از خجالت و شرم دخترانه نالید :
– بیا پیشم بخواب.

دستش رو بوسیدم و با اشتیاق گفتم :
– باشه عزیزدلم الان میام.

چراغ رو خاموش کردم و قبل از رفتنم روی تخت تیشرتم رو از تنم در آوردم و کنار تخت انداختم.

کمی بهش نگاه کردم که دوباره گفت :
– چرا نمیای دیگه از نِق زدنام خسته شدی ؟

رو تخت رفتم و گفتم :
– دیوونه ای به خدا این حرفارو از کجا در میاری ؟ بنظرت من از دختر لوس و زبون دراز خودم خسته میشم ؟

کنارش دراز کشیدم و به سمتش پیچیدم تا بهار رو تو بغلم بکشم اما با تکون خوردن تخت و قرار گرفتن دستهاش روی شونه‌م که به سمت عقب مایلم کرد، مجبور شدم به فرمان دستهاش طاق باز دراز بکشم.

– بهار چیزی شده ؟

بدون اینکه جوابم رو بده جسم ظریفش رو رو تنم انداخت … بی اختیار تنم از حس وجودش و این حرکت ناگهانیش لرزش خفیفی گرفت.

رفتارش برام شوک برانگیز بود ولی بیشتری چیزی که بهار رو وادار به این رفتارها کرده بود :
-میخوای چیکار کنی عزیزم؟

تموم حرکاتش تو تاریکیه نیمه ای که با نور کم سوی چراغ تو حیاط روشن شده بود رو تقریباً میتونستم ببینم، دستش رو پایین لبه تیشرتش گرفت و اونو به سمت بالا کشید و ثانیه ای بعد از تنش در آورد و پایین تخت انداخت … آب دهنم رو به سختی قورت دادم و باز هم خیره رفتارهای عجیبش شدم.

تا دستهاش به سمت شلوارش نفوذ کردن، سریع دستش رو گرفتم و گفتم :
– تمومش کن عزیزم باشه؟

با حال خراب و بغض داری گفت :
– میخوام تازه شروعش کنم تو هم باید تا آخرش باشی‌.

با جدیت و اخطار دوباره بهش توپیدم :
– بهت گفتم تمومش کن بهار.

مشتی رو سینه‌م کوبید و با تشر گفت :
– نگران چی هستی اینکه بکارتمو ازم بگیری و مجبور بشی دِینتو ادا کنی که یه عمر به پام بشینی ؟ انگار یادت رفته من دختر نیستم … میتونی خیلی راحت امشب باهام باشی بعدش بزنی زیر قول و قرارت ، تو که تموم این مدت داری تلاشتو میکنی تا به خواستت برسی حالا خودم میخوام کمکت کنم.

دستش رو خیلی نرم از تو دستم بیرون کشید و دوباره به سمت کمر شلوارش هجوم برد.

– بهار منو اینجوری دیوونه نکن ، اگه حالت خرابه میتونم آرومت کنم عزیزم اما اینجوری نه.

با بغض بیشتری گفت :
-که بازم ناکام بمونی بری با زنای دیگه بخوابی ؟

دستهاش رو گرفتم و با عجز نالیدم :
– به امام حسین من با کسی نخوابیدم بهار از روزی که پا تو زندگیم گذاشتی فقط خودت بودی.

لبخند تمسخر آمیزی زد و تو اوج دیوونگی گفت :
– ما هم هیچوقت باهم نخوابیدیم همش یه بار بوده که حکم تست کردنمو داشتی .

دستهاش رو، روسینه م گذاشت و با گریه گفت :
– خوب نبودم ؟ چیزی بلد نبودم ؟ به دردت نمیخوردم ؟ چرا بعد اون موقع دیگه حتی یه بارم ازم نخواستی ؟ چرا حس میکنم‌ بعد اون بار دیگه حتی علاقه ای هم بهم نداری و فقط به اجبار …

ملتمس‌وار ازش خواستم تمومش کنه :
– خواهش میکنم بهار، بقران این چیزایی که میگی حقیقت نداره ،من بخاطر شرایط خودت دیگه نخواستم بهت نزدیک بشم‌.

پوزخندی زد و دوباره به کارش ادامه داد … تا کمر شلوارش رو کمی پایین کشید دستهاس رو گرفتم و با عجز بیشتری گفتم:
-عزیز دلم … بهار … آروم باش.

تخس و سرسخت دوباره تکرار کرد :
– من این حرفا حالیم نیست باید باهام باشی ، باید بفهمم موضوع چیه ؟ باید بفهمم چرا منو نمیخوای ؟ چرا فقط تو یه ویترین نگهم داشتی و از دور بهم نگاه میکنی ؟ پس چه جوری باورت کنم که دوسم داری یا قراره بهم زندگی بدی ؟

بی پروا لباسهاش رو کامل از تنش در آورد و تنِ برهنه‌ش رو مماس با تنم کرد ، با لمس تنش تموم غریزه‌م بیدار شد و حالا چیزی از درون من برخاسته بود که به هیچ وجه نمیتونستم مانع ادامه رفتارهای بهار بشم، ولی همچنان برای ادامه این هیجان لذت بخش تو تردید و بلاتکلیفیه سختی دست و پا میزدم.

بدون هیچ واکنشی با سکوت و نفسهای سنگینی بهش خیره شدم که وزنش رو کامل روم انداخت و سرش رو کمی پایین کشید … تردید و دودلی رو از رفتارهاش متوجه میشدم … این وحشی شدن و جنون یهویی برای بهار چهارده ساله زیاری اغراق بود.

سرش رو جلوتر کشید ، حرکت تنش روی تنم و قرار گرفتن لبهای کوچیکش که روی لبم نشستن ،همه باعث شدن اختیار از کف بدم و سخت و خشن لبهاش رو بوسیدم … سرمست و مجنون لبهای ظریفش رو میون لبهام جا دادم ، برام شورانگیز ترین لحظه ای بود که با حال خراب هردومون داشت به بهترین آرامش تبدیل میشد … نفس داغ و تحریک پذیرش به صورتم اصابت میکردو شک نداشتم داغی و حرارت نفسهای من خیلی بیشتر از بهار بود.

هر دومون درون هم غرق بودیم با اینکه با تموم اشتیاق و نابلد بودنش به بوسه‌مون ادامه میداد اما مطمئن بودم هاله پررنگی از اشک چشمهاش رو ساتر کرده که دوست نداره من متوجه اشکهاش بشم تا مبادا از ادامه این بازیه لذت بخش کنار بکشم.

با فکر به این حس و حس اشکهاش، آروم لبم رو از رو لبش برداشتم که سد خودادریش شکست و با گریه مشت محکم دیگه‌ای رو سینه ‌م زد و گفت :
– حق نداری پسم بزنی ، حق نداری کنار بری ،میخوام تا آخرش با هم باشیم.

با اینکه به شدت میل و هوسش رو داشتم اما نفس زنان گفتم :
– بهار تو حالت خوب نیست این دیوونگیه محضِ … تو خودت نمیتونی، حتی داری گریه میکنی.

با صدای بلندی داد زد و گفت :
– میتونم … میتونم … میخوام باهات زندگی کنم لعنتی ، میخوام برات ارزش داشته باشم بفهمم هنوزم مثل گذشته ها منو دوست داری !

دستهام رو دور شونه هاش حلقه زدم و سرش رو بوسیدم و گفتم :
-تو هنوزم برام ارزش داری عزیز دلم ،مطمئن باش من یه تارموتو با دنیا عوض نمیکنم … آروم بگیر خوشکلم .. آروم بگیر بذار زمان همه چی رو بینمون حل کنه.

تو همون حالت با بغض و گریه گفت :
– اگه باهام باشی بازم دوباره عاشقم میشی ، همه میگن زن و شوهرا واسه اینکه عاشق همدیگه بشن با هم رابطه دارن شاید راست میگن که اینجوری علاقشون محکم تر میشه من میخوام فقط با خودت باشم کیان میخوام باهات زندگی کنم.

– بهار تو همین الانم داری با من زندگی میکنی چرا انقدر زود…

سریع و تهاجمی سرش رو بالا آورد و دوباره لبش رو رولبم گذاشت و با این کارش جمله های بعد و کلمات بعد رو از رو زبونم ربود.

دیگه هیچی دست خودم نبود تموم اختیاراتم تو دست دختر بچه ای افتاده بودن که از روی لجاجت و بی فکری و احساسات بچه‌گونه‌ش منو به بهشتی دعوت کرده بود که روندنم مساوی با ویرون شدن و تباهیه دنیام بود. … دختر بچه ای که به خیال خودش با این رابطه عمیق و پر جنب و جوش میتونست مالک زندگی ای باشه که در اصل بود و این رو نمیفهمید.

حالا که خودش تصمیم گرفته بود شروع کنه و همه طوره کنارم باشه با میل شدیدی بازوهاش رو گرفتم و اونو روی تخت انداختم و بدون قطع شدن اتصال لبهامون روش خیمه زدم.

کاملاً مشخص بود که تحریک شده ، خب طبیعیه برای دختر بچه ای به سن بهار که سرشار از احساساته این حالت خیلی عادی محسوب میشد، ولی لرزش تنش رو بر مبنای چی میذاشتم ؟ تموم تنش داغ بود اما سرانگشتهایی که رو تنم فرود اومده بودن رو به یخ زدگی میرفتن ، این تحریک پذیری از یه ترس بزرگ و رخنه شده تو تنش داشت نشات میگرفت … میخواست باهم یکی بشیم اما با چه احساسی ؟ دختری که هنوز نتونسته گذشته‌ش رو کامل فراموش کنه، شروع یه رابطه دیگه هر چقدر پرهیجان و لذت بخش میتونست اونو دچار خلا و تفکرات ضدو نقیضی کنه که کنار اومدن با منم براش سخت بشه و شاید این ترسش منو دوست داشتنم رو هم جلوی روش تاریک میکرد … به هیچ بهار ریزه میزه و کوچولو پارتنر خوبی برای لذت دونفره امشب نبود.

میون بوسیدن و حرکت بی اراده دستهام‌ روی تنش تموم این افکار به مغزم هجوم آوردن که بدون اینکه میلی برای عقب نشینی داشته باشم سرم رو به عقب کشیدم و خفه شده همراه با نفسهای سنگینی گفتم :
– نمیتونم بهار … تو … تو هنوز آمادگیشو نداری عزیزم بدنت همش داره میلرزه.

جا خورده و وارفته با لرزشی از ترس و وحشت به دروغ گفت :
– ولی … ولی من آماده‌م کیان … تو … تو میخوای عمداً ازم فرار کنی ؟

تنش رو میون بازوهام فشردم و گفتم :
– من نمیخوام ازت فرار کنم ، چرا دیوونه بازی در میاری بهار ؟ فقط الان وقتش نیست تو شرایطشو نداری.

با گریه گفت :
– دارم … شرایط چی میخوای ؟ باید چیکار کنم که بفهمی آمادم ؟ جیغ بکشم ؟ از خودم صدا در بیارم که مشخص بشه من آمادگیشو دارم ؟

اعصابم از حرفهاش داشت به هم میریخت ، مخصوصاً وقتی که هیچ شناختی رو حس‌های تحریک پذیر و آمادگیش برای انجام این رابطه نداشت.

وارفته و با ترس بهم زل زده بود ، اومدم از روش بلند بشم که مشت‌هاش پی در پی و عصبی رو تموم تنم آوار شدن ‌… با گریه جیغ کشید :
– دیدی منو نخواستی ؟ دیدی همه حرفات دروغ بودن ؟ ازت متنفرم کیان … بخدا ازت متنفرم‌.

دستهاش رو گرفتم و گفتم :
– بهار جان به مرگ خودم من بخاطر خودت دارم سخت گیری میکنم … من میخوام کامل جسمت آماده باشه نه فقط بهم بگی آماده‌م … من حست میکنم بهار تو از ترس این رابطه تموم بدنت هشدار وحشت بهت داده.

با صدای دورگه ای از بغض و شاید هم بخاطر ضدحال زدن به این دقایق پرشورمون داد زد :
– برو بمیر کثافت … برو بمیر بی‌لیاقت ، حقته یکی از همون عوضیای لاشی به تورت بخوره ،یکی شبیه خودت نه من … منی که اصلاً تقدیرم دست خودم نبود … من که اصلاً نمیتونستم جلوی اون دیوُ بگیرم که بهم دست نزنه که حالا یه پسر هوسباز واسم طاقچه بالا بذاره.

دو طرف تنش رو با دستهام محکم‌تر احاطه کردم و به حالت خیمه زدن روش قرار گرفتم، آروم و مطمئن گفتم :
– بذار یه چند روز دیگه عزیزم … من قبل از اینکه به این رابطه فکر کنم سلامتیت برام مهمتره.

پوزخندی زد و گفت :
– تا کِی قراره به بهونه هات ادامه بدی ؟ من که فهمیدم چته ، فهمیدم چرا منو نمیخوای ؟ ولی برام جای تعجب داره که خودت مگه کی هستی که حتی زورکی هم دلت نمیاد باهام باشی ؟ یه پسر هرزه که با هرزه بازیاش با تموم دخترا خوابیده و حالا میخواد خودشو پیش نماز مسجد نشون بده ، تو اصلاً نباید با من …

با حرص دوباره شروع به زدنم کرد ، انقدر کتم زد و تو گوشم سیلی زد که با عصبانیت از روش بلند شدم و پایین تخت رفتم، با جسم برهنه و ظریفش بدون هیچ پوششی روی تخت بود و صدای سوزناک گریه هاش حال داغونم رو به نیستی میبردن ،چه طور میتونستم بهش حالی کنم که خودم از عطش خواستنش تو چه آتیشی دارم دست و پا میزنم و میسوزم اما به خاطر آسیب نزدن به اون جلوی خودم رو گرفتم!

کمی بعد بلند شد و بدون اینکه ملحفه رو دور خودش بپیچه از تخت پایین اومد ،لباسهاش رو با گریه و فین فین کردن پوشید و د حالیکه زیر لب مکرر میگفت “ازت متنفرم عوضی” از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش انگار دنیا هم توقف کرد و همه چیز برام تنگ و تاریک شد … حس و حال هیچ کاری رو نداشتم ، این روزها زندگیم پر از خارو خس های بزرگی بود که از بین بردن هر کدومشون شاید مدتها زمان میبرد.

با عصبانیت دستهام رو به تاج تخت تکیه دادم و به جای خالیش نگاه کردم … عطر تن مغلوب کننده ش تو فضای اتاقم و روی تنم باقی مونده بود و اثرات لمس دستهاش هنوز روی تنم گز گز میکردن که نبض هر عضوم با شدت و محکم تکون میخورد.

بیشتر از هرچیزی بهش احتیاج داشتم ، بیشتر از حس بچه‌گونه خودش من تمنای این عشق و لذتش رو داشتم اما بهار درک نمیکرد و تصورش از این عقب نشینیه من همون افکار پریشون و غلطی بود که گاه گاه و شاید هم مداوم به خیالش گذر میکردن و براش تعبیری شبیه صحنه رقت بار امشب داشتن که من نمیتونم با دختری که آرزوش روداشتم همخواب بشم … دستم رو لابه لای موهای پریشونم کشیدم ،این تصور خیلی احمقانه‌ست که به ذهن بهار خطور کرده چون من همین الان باز هم خواستار تکرار اون بوسه ها ولمس برهنگیه کامل تنش رو تنم بودم‌.

با حسرت بزرگی نفس کلافه‌م رو به بیرون فوت کردم و دوباره به تخت و رو تختیِ نامرتبمون نگاه کردم … جای خالیه امشبش و شبهای بعد بی شک بزرگترین تَرک‌هارو رو قلبم به جا میذاشتن و این قهر تموم نشدنی شاید شب‌های طولانی تری رو دنبال میکرد.

شلوارم رو پوشیدم و جعبه سیگار‌هام رو برداشتم و رفتم تو تراس ، با حس سرمایی که به پوستم اصابت کرد بدنم به آنی مور مور شد و شونه هام بی اختیار بالا رفتن ‌، اما این سرما نمیتونست گرگرفتگی و خشمم رو از فکر روزهای بد بهار از بین ببره … حالم گرفته بود و هر پُکی که به سیگار میزدم به بهار و گریه های امشبش فکر میکردم، که با این حال و اوضاع خرابی که داشته، میتونه چشمهاش رو برای خوابیدنی آروم رو هم بذاره یا نه ؟

من یه پسر تنها بودم شبیه این آسمون تاریکی که ابهتش به شبهای پرستاره و ماه درخشانش بوده ، زندگیه منم بسته به بهاری بود که با بودنش شبیه همین آسمون صاف و غَرّه میشدم و با نبودنش جز سیاهی و تباهی چیزی نداشتم.

از پشت درتراس باز هم به تخت دو نفره‌مون نگاه کردم ، تختی که تا دقایقی پیش میتونست شاهد بهترین خاطره با منو عزیزم باشه ولی … ولی بهار با اون لرزش و وحشتش نشون داد که هنوز آمادگی و پذیرش هیچ رابطه ای رو نداره … حتی با منی که به قول خودش خواستار یه زندگیه بادوام و دائمی بود.

****

رمان-معجون

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.