خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 16

رمان معجون پارت 16

Rate this post

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

به اجبار و طبق این چند روز رو پای کیان نسسته بودم تا صبحونه دو نفره مون رو بخوریم … لباسهای مدرسه م رو پوشیده و حاضر بودم که بعد از صبحونه به مدرسه برم … کیان و دل‌آرام هنوز خواب بودن … اما طولی نکشید که یه چیزی شبیه زلزله یا سونامی تو خونمون به پا شد … صدای جرو بحث بهروز و دل ‌آرام یه جوری تو خونه پیچید که از ترس سه متر بالا پریدم و تا خواستم از رو پای کیان بلند بشم محکمتر فشردم و سریع گفت :

– به ما ربطی نداره بشین صبحونه‌تو بخور باید خودشون حلش کنن.

دل‌آرام مانتو به دست از همون اتاقی که توش خوابیده بودن بیرون اومد و بهروز هم به دنبالش.

– دِلی چرا یهو رَم میکنی من دارم مثل آدم باهات حرف میزنم مثل آدم جوابمو بده.

– برو بابا میخوام صد سال سیاه حرف نزنی مردک بیشعور فکر کردی کشته مرده خودتو اون هیکل بی خاصیتتم که از قصدی گذاشتم حامله بشم تا به زور بیای منو بگیری ؟

بهروز همینطور پشت سرش راه میرفت ، هنوز متوجه منو کیان نشده بودن که از تو آشپزخونه نظاره گر دعواشون بودیم ، شونه ش رو گرفت و گفت :

– دِلی سوتفاهم شده برات عزیزم یه دقیقه گوش کن ببین چی میگم .

دل آرام جیغ زد و گفت :

– نه میخوام گوش کنم نه حرفی دارم باهات گفتی سقط گفتم چشم حالا هم راه بیفت بریم تا انجامش بدیم.

بهروز که انگار تو هَچل بدی گرفتار شده بود دو دستی تو سر خودش زد و گفت :

– آقا من اصلاً غلط کردم خوبه ؟ تو یه دقیقه وایستا ببین منظورم چی بوده بعد اینجوری عصبی شو.

دل آرام با پوزخندی غلیظ و در حالیکه داشت مانتو رو به تنش میپوشوند با تمسخر گفت :

– منظورت این بود که آدم نیستی ، یه لاقبای عوضی ای که جز خودتو هوست چیزی دیگه ای برات مهم نیست خاک تو مخ من کنن که چند سال عمرمو به پای یه حیوون عوضی علاف نکنم ، هر چند ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست از حالا به بعد دیگه تموم شد جرات داری نزدیکم شو ببین محل سگ بهت میذارم یا نه !

– نمیخوای بری یه چیزی بگی تا آروم بشن ؟

کیان دستهاش رو دور شکمم حلقه کرد و با بوسه ای که از روی مقنعه به سرم زد گفت :

– نه … بهتره ما هیچ دخالتی نکنیم فردا میگن تو فلان کردی یا نذاشتی اونموقع اینکارو بکنیم ،بذار هر کاری میخوان خودشون انجام بدن.

بهروز کف دستش رو محکم به دیوار پشت سر دل آرام زد و تازه نگاهش به سمت ما پیچید و متوجه ما شد اما با حرص و همون خشم سابقش گفت :

– چرا توهین میکنی بیشعور ” مجدداً به ما نگاه کرد که گیج و منگ خیره به دعواشون بودیم و من هنوز رو پای کیان نشسته بودم و با حرص گفت ” کیان به جای عشق بازی کردنات پاشو بیا اینو یه جوری حالی کن من دیگه اعصابم نمیکشه کم مونده یه سگ بشم شبیه ویکی‌.

کیان خیلی عادی جواب داد :

– به من ربطی نداره … من دخالت نمیکنم.

دل آرام انگشتش رو با حرص مقابل ما بالا گرفت و با نفرت شدیدی گفت :

– بهم گفته سقط کن منم گفتمش چشم بهش بگو همین الان میریم انجامش میدیم اما دیگه حق نداری از کیلومتریه من رد بشی وگرنه …

بهروز سریع از پشت سر آروم به سمت آشپزخونه هلش داد و گفت :

– بیا برو بابا ، بیا برو صبحونتو بخور اول یکم خون به مغزت برسه اون سیم اتصالیات باز بشن بعد بیا با هم اختلاط می‌کنیم.

مشخص بود که بهروز دل آرام رو دوست داره و نمیخواد بخاطر موضوع پیش اومده و جریان سقط اونو از دست بده ، اما من تماماً حق رو به دل‌آرام میدادم که از این به بعد نخواد تو رابطه ای باشه که طرف مقابلش زیر بار مسئولیت عشق و ثمره دوست داشتنشون نرفته .

دل آرام محکم و با عصبانیت گفت :

– من کوفت میخورم، زود باش راه بیفت بریم برای سقط.

یک آن بهروز با عصبانیت شدیدی دستهاش رو به دیوار کوبید و داد زد :

– اصلاً نمیخوام … نمیخوام … من به گور بابام خندیدم گفتم سقط خوبه ؟

– به گور بابات که هیچ به گور جد و آبادت خندیدی … مگه دست توئه که نمیخوای ؟ فکر کردی من توله مبارکتو نگه میدارم ؟ راه بیفت بهروز اعصاب کشمکش ندارم.

– دِلی بخدا داری سگم میکنی ، اون بچه منه اصلاً مگه از خونه بابات آوردیش که همش داری چرت میگی … گفتمت بشین یه چیزی بخور آروم که شدی با هم منطقی حرف میزنیم .

– هه … منطقی ؟

رو سینه بهروز زد و به عقب هلش داد و گفت :

– تو داری چرت میگی یا من ؟ مگه نگفتی مسئولیت قبول نمیکنی ؟ مگه نگفتی مرد نیستی که پاش وایستی باید سقط کنم ؟ منم میخوام همین کارو بکنم لااقل پای حرفت مثل یه مرد بمون.

بهروز دست به کمر شد و چشمهاش رو بست و با حرص و سابیدن دندونهاش غر زد :

– کیان … کیان چرا نشستی مثل بز داری نگاه میکنی ؟ بیا تکلیف منو با این الاغ معلوم کن تا دیوونم نکرده.

دل ‌آرام با مشت رو سینه ش زد و گفت :

– الاغ تو و اون هیکل قناص و بدقوارته که مغزتم مثل الاغ کار میکنه اوسکول بی خاصیت.

از رو پای کیان بلند شدم و بهش نگاه کردم تا بلند بشه و یه جوری مداخله کنه ، دلم نمیومد بیشتر از این دعوا و حرص خوردنشون رو ببینم.

کیان از رو صندلی بلند شد و پشت اپن ایستاد و رو به بهروز گفت :

– تو مگه خودت بهش نگفتی سقط کنه ؟

– ای مرده شوره اون زبونتو ببرن که اگه حرف نزنی لال بمونی کار من بیشتر راه میفته … کیان سرم داره میترکه نکبت اینو یه جوری آروم کن تا مخم نترکیده!

کیان با خنده آرومی گفت :

– خب دیشب کمتر میخوردی خره ، چی بگم حالا ؟ تو بهش گفتی سقط کنه این بدبختم که داره میره همون‌کارو انجام بده.

دل آرام راه افتاد به سمت در هال … دلم هری ریخت و همینطور از اعماق وجودم براشون دل سوزوندم … چرا آدم قدر لحظات خوبش رو نمیدونه و به فرصت بکر و نابی که براش پیش میاد پشت پا میزنه که حالا محتاج التماس و تغییر عقیده طرف مقابلش باشه ؟ دل ‌آرام بهروز رو دوست داشت و بهروز هم به همون اندازه دل آرام رو دوست داره چرا حالا که خدا یه ثمره شیرین برای ادامه زندگی بهشون داده دارن این شیرینی رو به کام خودشون زهر میکنن ؟ من از همه جوانب به دل ‌آرام حق میدم اما برای بهروز هم کاملاً نگران بودم چون میدونستم با این اشتباه و لگد زدن به عشقشون از این بعد روزهای خوبی در پیش نخواهد داشت.

بهروز با حرص و عصبانیت سرش رو تکون داد و حرصی گفت :

– از این به بعد کارت به جایی گیر کنه که از من کمک بخوای ببین چه جوری گزارشتو به بهار میرسونم که زندگیت مثل الان من زهرمار بشه …. وای دِلی … وای … صبر کن دختر کجا داری میری ؟ ای مرده شوره منو ریختمو ببرن که دیشب انقدر کوفت و زهرماری نخورم که اول صبحی تِر بزنم به بختم … وایستا دِلی بیشعور.
دل آرام و بهروز رفتن و کیان هم منو به مدرسه رسوند و بعد خودش به شرکت رفت، سر کلاس ، موقع درس خوندن و حرف زدم با محدثه یا حتی کارهای خونه و حین حرف زدن با کیان همش فکرم درگیر موضوع بین بهروز و دل‌آرام بود ، برای هم‌جنسم غصه میخوردم که بخاطر یه اشتباه و کنار نیومدن طرفش تو مسئولیت به این قشنگی شکست خورده و رابطه بینشون به بدترین شکل ویرون شده بود.

دعوای بینشون چند روز به همین صورت ادامه پیدا کرد ،بهروزی که روز اول عزای حامله شدن دل‌آرام رو گرفته بود حالا بخاطر سقط نارضایتیه خودش رو نشون میداد.

از صبح تا شب کشیک خونه‌شون رو میداد تا دل آرام خطایی نکنه ‌حتی تو این چند روز شرکت هم نرفت، کار و زندگی و همه چیز رو تعطیل کرده بود و چهار چشمی دل ‌آرام رو میپایید تا از روی عصبانیت تصمیم نادرستی نگیره. هر چند برای من جای سوال داشت که بهروزی که خودش این تصمیم رو گرفته بود چرا در مورد رضایت دل‌آرام انقدر سخت واکنش نشون میده، هم من و هم کیان آخرش نفهمیدیم بهروز واقعاً دل آرام و اون بچه رو میخواد یا سر از لج و لجبازی کردن این رویه رو پیش گرفته.

چند روزی میشد بخاطر اوضاع پیچیده کاریه کیان و نرفتن بهروز به شرکت برای رفتن به خونه با آژانس برمیگشتم، صبح ها زحمت رسوندنم رو کیان میکشید اما برای برگشتن بهم تاکید کرده بود که حتماً با آژانس برگردم تا بالاخره مشکل بهروز و دل آرام حل بشه و دوباره همه چیز به روال قبل برگرده، هر چند من میدونستم که اگه حتی مشکلشون به هر طریقی حل بشه دیگه دل آرام هیچوقت دل آرام مثل سابق نخواهد شد که حوصله همنشینی با من یا رسوندنم رو به مدرسه داشته باشه.

با محدثه از مدرسه بیرون اومدم نفس خسته ای کشیدم و گفتم :

– عذاب وجدان دارم که به آژانس زنگ زدم اگه کیان بفهمه سرمو بیخ تا گوش میبره.

محدثه با کوله به شونه م زد و با شوخی و لبخند گفت :

– ای بابا بعد مدتها میخوایم با هم بریم بازار، تو نپوسیدی همش تو خونه ای ؟ من که خسته شدم هر وقتم بهت گفتم یه بهونه بنی اسرائیلی آوردی ! اصلاً این کیان رو چه حسابی شده همه کاره تو ؟زیاد محلش نذار فردا دُم در میاره حس میکنه همه کارته.

محدثه فقط میدونست من تو خونه کیان زندگی میکنم اونم بخاطر شرایط مجتبی و تنها شدنم تو خونه به اون بزرگی و کیان بدون هیچ منظوری و فقط برای اینکه مراقبم باشه منو به خونه ش برده ،اون روزهایی که کیان در مدرسه م میومد و میخواست باهام حرف بزنه بیان حرفهاش در مورد مجتبی و رفتنم به خونه ش بود که دروغم رو تصدیق میکرد، درمورد رابطه بینمون و اون علاقه ای که هر روز داغ و سوزان‌تر میشد هیچوقت چیزی به محدثه نگفته بودم ،حتی در مورد موضوع سهیل هم چیزی نگفتم ،قبح و زشتیه این چیزهارو درک میکردم که گفتنشون به کسی غیر از خونواده درست نیست ،چون درسته رابطه منو محدثه الان مثل دو تا دوست صمیمی و یا شبیه دو تا خواهر بود اما هر دومون بزرگ میشدیم و آینده‌مون هم نامعلوم، پس نمیتونستم پیش بینی کنم و نقطه ضعف‌هام رو تو دست کسی بندازم.

نیم نگاهی به طرفش کردم و با کلافگی گفتم :

– کیان خیلی روم حساسه خستم کرده با این رفتاراش ،مثل بچه کوچیکا باهام رفتار میکنه ،مرتب میگه اینکارو بکن اونکارو نکن ،همش میترسه که پامو کج بذارم حس میکنم بابامه که واسه همه کارام باید نظر بده.

محدثه خندید و در مورد اوضاع رفتارم تو خونه و نوع لباس پوشیدنم جلوی کیان ازم سوال پرسید ،از همون سوالات معمول و کنجکاو گرانه ی دخترونه و آخر سر با خنده غلیظی گفت ” وای فکر کن کیان عاشقت بشه بهار ،چه خر شانسی بشی تو کوفتت بشه “

بیچاره محدثه خبر نداشت کیان یه دل که نه صد دل عاشقمه و با هم چه روز و شبهایی رو سپری میکنیم و من هر شب رو تخت و تو بغلش میخوابم ، در حالیکه دلم غنج میرفت با چشم غره تصنعی گفتم :

– شوخیت گرفته ؟ من واسه کیان جوجه‌م دیوونه ، کیان جای بابامو گرفته که هی به من بگه چیکارکن چیکار نکن منو دق بده.

تو حین حرف زدن که منو محدثه سخت مشغول غیبت کردن در مورد کیانِ دوست داشتنیم بودیم دوباره همون ماشین سفید رنگ چند روز پیش رو دیدم ، نمیدونم شبیه ماشین سهیل بود ،و شاید هم ماشین خودش بوده !

مرتب به خودم امید و دلگرمی میدادم که این ماشین سهیل نیست حتماً خونواده ی یکی از بچه های مدرسه ست که تو این چند روز دنبالش میاد، شک و تردید همراه با استرس و اضطراب دست و پاهام رو سست کردن که قدمهام خیای آهسته و نامتعادل شدن و مدام برمیگشتم به اون ماشین مشکوک نگاه میکردم ،شیشه ماشینش رو کمی پایین کشید اما نه در حدی که بتونم چهره شخص داخل ماشین رو ببینم و با مکثی که کرد چند ثانیه بعد صدای جیغ پر گاز لاستیکهای ماشینش بلند شد که با سرعت از کنارمون گذشت.

قلبم تالاپ و تولوپ و وحشیانه تو سینه م میکوبید، پاهام رمق راه رفتن نداشتن ،هر طوری که میخواستم خودم رو آروم کنم که ماشین سهیل نبوده ولی اصلاً موفق نمیشدم چون تموم تنم گواهیه وجود نحس و کثیفش رو میداد … از ترس حتی لکنت زبون گرفته بودم و فشار و تعریق بدنم تو اون سرمای زمستون انقدر زیاد شده بود که به یه دوش آب سرد نیاز داشتم ، ته خیابون یه تاکسی سرویس بود ، رو به محدثه با تته پته و لرزش گفتم :

– من … من … باید …باید برم خونه … بریم یه … یه آژانس بگیریم سریع برگردم خونه.

محدثه اول شوکه شد اونم به خاطر حالت گفتاریم اما بعد دستم رو کشید و گفت :

– وای مسخرشو در نیار بهار بیا بریم تو این پاساژه یه لباس دیدم خیلی خوشکله تو هم ببین چطوره بهم میاد که بعد بیام بخرمش یا نه ؟ آخر هفته عروسی داریم لَنگِ لباسم بیا یه نظر بده برام.

هر چقدر مخالفت کردم و گفتم باید برگردم میترسم کیان زنگ بزنه خونه و ببینه من هنوز برنگشتم و نگرانم بشه گوشش بدهکار نبود که نبود و ناچار به دنبالش رفتم … اما تموم حواسم به دورو اطرافم بود و مرتب به دورو برم نگاه میکردم که یه وقت سهیل مثل عجل معلق جلوم ظاهر نشه.

با محدثه رفتیم به همون پاساژی که به قول خودش یه لباس خوشکل انتخاب کرده بود ، لباس رو پوشید و حتی ازم خواست کمکش کنم تا زیپ پشت سرش رو ببندم و تو آینه اتاق پرو کلی قِر و ادا اطوار در آورد ولی چشمهام هیچکدوم از رفتارهاش رو نمیدید، انقدر تو حس ترس و دلهره م غرق شده بودم که حتی نفهمیدم لباس چه مدلی بوده و یا چه رنگی داشت.

من سابقه تلخی از روزهای گذشته م داشتم ؛ سابقه ای که هر بار بهشون فکر میکنم تموم موهای تنم از ترس تکرار دوباره شون سیخ میشه و رعشه به تنم میفته … من تو اون رابطه های دردناک تنها به یک چیز فکر میکردم که روزی امکان داره من این لحظات رو بدون هیچ استرس و وحشتی کنار کسی که جسم و روحم متعلق به اون میشه با لذت داشته باشم ؟ هیچوقت نمیتونم تصور کنم که با کیان فردا و فرداهایی که منو اون اگه قرار بود برای همیشه کنار هم باشیم یه لذت شیرین و بدون تلنگرهای پی در پی از فلش بک این خاطرات گزنده با هم داشته باشیم.

تو راه برگشت به حدی فکرم مشغول بود و بین تردد ماشینها دنبال اون ماشین سفید رنگ میگشتم که تعقیب کردن ماشین مشکی رنگی رو به دنبالم متوجه نشده بودم و زمانی فهمیدم که قرار بود مسیرم از محدثه جدا بشه ؛ باهاش خداحافظی کردم و بلافاصله یه دربست گرفتم و سوار تاکسی نشستم.

تو طول مسیر مرتب از شیشه عقب به پشت سرم نگاه میکردم ماشین مشکی رنگ هنوز دنبالم بود ، داشتم از ترس سنگ‌کوب میکردم ، هیچ راهی نداشتم تا به کسی یا چیزی پناه ببرم تنها تو این شرایط به یک نفر نیاز داشتم و اونم کیان بود اما اگه میفهمید من از مدرسه مسیرم رو به سمت بازار کج کردم و الان دوساعته تموم بازار گردی کردم مطمئناً به شیوه بدی بازخواستم میکرد، چون هزار و هزار بارها تاکید کرد ” بهار جان خونه مدرسه، مدرسه خونه ، اوکی عزیزم؟ “

هر بار که به عقب نگاه میکردم اون ماشین هنوز دنبالمون بود، انقدر ترسیده بودم که بدنمم محسوس وار میلرزید و عرق از تیره کمرم راه گرفت ، راننده به سمت خیابونمون پیچید دوباره به عقب نگاه کردم باز هم دنبالمون بود ، دیگه از ترس تموم قوای بدنم هدر رفت و نیمه جون شدم ، پیچید تو خیابونمون ولی همون ابتدای خیابون ایستاد.

تا تاکسی جلوی خونه توقف کرد سریع کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم ، با دسته کلید تو دستم خیلی تند و سریع در رو باز کردم ولی همش نگاهم به سمت ماشینی بود که چند متر بالاتر پارک کرده و سرنشین لعنتیش پشت اون شیشه های دودی به من نگاه میکرد.

تا رفتم داخل و در رو بستم سرم رو به در تکیه دادم و چند بار نفس عمیق کشیدم ، پشت سر هم ، با اینکه تو خونه بودم و امنیت خونه از همه جای دنیا برای هر شخصی بالاتر بود ولی باز اثرات همون ترس باعث میشد که فکر کنم حتی اینجا هم امنیت ندارم ،اصلاً بجز کیان هیچ مامنی برای من وجود نداره ، با پاهای لرزونم به سرعت طول حیاط رو طی کردم و در هال رو باز کردم و داخل رفتم، در رو قفل کردم و کلید رو هم در اوردم و رو جا کفشیه کنار گذاشتم.

یکبار مزه تلخ این بلاها به سرم رفته بود و حالا با هر فرضیه منفوری که تو مغزم جولان میداد نهایت کار رو برای اطمینان و امنیت خودم انجام میدادم.

تلفن خونه زنگ خورد ، حدس اینکه کی باشه و برای چی زنگ زده موضوع سختی نبود ،چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم و تلفن رو برداشتم و با آرامش ظاهری جواب دادم :

– سلام خسته نباشی.

به ظاهر آروم بود ولی من جنس این صداو ناملایمتی‌هاش رو میشناختم که جواب داد :

– سلام عزیزم …‌ تو هم خسته نباشی، خونه ای ؟

با تمسخر و شوخی گفتم :

– نه خونه نیستم ، خب الان به کجا زنگ زدی ،خونه‌م دیگه.

– با چی اومدی عزیزم مشکلی که نداشتی ؟

من با چی اومدم ؟ خب الان به کیان چی باید بگم ؟ کدوم یکی از موضوعات مهم امروز رو باید توضیح میدادم ؟ ماشین سفید رنگی که شبیه ماشین سهیل بود؟ یا رفتنم به بازار و یا پرادو مشکی رنگی که تو تموم مدت دنبالم اومده و من اصلاً متوجه نشده بودم ؟ حوصله بحث نداشتم ، چون گفتن هر کدوم از این ماجراها ترس و دلهره کیان رو بیشتر میکرد و باعث گیر دادن و سخت گیری‌هاش به خودم میشد ، زیپ مرموذ دهنم رو کشیدم و با لبخند و لوس بازی‌های معمولم گفتم :

– مثل همیشه دیگه ،با آژانس برگشتم تو کجایی ؟ امروزم بهروز نیومد ؟

آهان کشیده و بلندی گفت که یک آن گفتم حتماً به دروغم شک کرده ولی بلافاصله با لحن آمرانه و آرومش گفت :

– نه احمق نیومده معلوم‌ نیست قراره تا کِی کشش بدن کلی کار سرم ریخته نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم این اوسکولم که بیخیاله … ناهار چی درست کردی بهار ‌؟ میخوام ناهار بیام خونه ،امروز کارام سبکتر بود گفتم ناهار بیام پیشت.

چشمهام رو با حرص شدیدی بستم و گوشیه تلفن میون دستم از عصبانیت فشرده شد ، تو دلم گفتم “گند بزنن این شانس رو … حالا تو این چند روز هیچوقت کیان به خونه نمیومد اما امروز که من از مدرسه پیچوندم و به اصرار محدثه رفته بودم بازار و این همه موضوعات در هم برهم برام پیش اومده که ظاهرم رو حسابی آشفته کرده ،کیان هوس خونه اومدن و خوردن دستپخت منو کرده بود !”

نگاهی به ساعت دیواری کردم، دو ظهر بود ، من ناهار چی داشتم؟

باز هم نفس عمیقی کشیدم و با مِن مِن کردن و کمی مکث گفتم :

– اووم خودم خیلی میل نداشتم که چیزی درست کنم ولی اگه تو میای الان سریع کوکو سبزی درست میکنم ، خوبه ؟

چند ثانیه سکوت کرد، یه سکوت مشکوک و مبهم … سکوت و سکوت و بعد خیلی آروم گفت :

– اوکی ردیفش کنم منم الان میام.

تا کیان بیاد سریع لباسهام رو عوض کردم ، یه تیشرت سبز که طرح یه خرس گنده جلوش داشت پوشیدم با یه شلوار گشاد و اسپورت طوسی.

سریع مایع کوکو سبزی رو آماده کردم و داشتم تو آشپزخونه سرخشون میکردم که صدای ماشینش از تو حیاط اومد و چند دقیقه بعد هم صدای باز شدن در هال.

حس یه مجرم رو داشتم که کار اشتباهی انجام داده و حس میکردم کیان با دیدن چهره م متوجه اون کار بشه … خب این برمیگشت به همون عذاب وجدانی که من بخاطر رفتن به بازار داشتم و دروغ و پنهان کاریم که علناً یه سری مسائل مهم رو ازش لاپوشونی میکردم .. میترسیدم یه کلمه حرف بزنم و کیان تا ته ماجرا دنبالم بیاد و آخر سر از موضوع رفتنم به بازار و تموم دروغ‌هایی که گفتم سر دربیاره.

از پشت اپن نگاه داغ و پر حرارتش رو حس کردم ، بی توجه به نگاهش آخرین کوکو رو سرخ کردم و تو ظرف گذاشتم و گاز رو خاموش کردم … سرم رو از رو شونه م کج کردم ، داشت با یه اخم نه چندان خوشایند و بی منظور بهم نگاه میکرد که با نگاهم سریع حالت چهره ش رو عوض کرد و گفت :

– چطوری خوشکل خانوم ؟

ته دلم از نگاهش خالی شد ، حس کردم از نگاهم همه چیز رو تعبیر کرده ولی باز موضع ظاهر سازیه خودم رو حفظ کردم و با ناز صدام رو کمی ظریف تر کردم ،کیان عاشق این تُن صدام بود، مخصوصاً تو عشق بازیمون که به حالت پچ گونه و با این لحن باهاش حرف میزدم، اون لحظه بقدری از خود بیخود میشد که احتمال میدادم هر آن ممکنه تموم قانون هاش رو زیر پا بذاره و به چیزی که محتاجشه دستبرد بزنه.

انگشتهای دستم رو میون هم فرو بردم و طناز وارونه گفتم :

– خوبم آقا خوشتیپه … تو چطوری ؟

با حالتی از حرص و ولع گفت :

– دلبری نکن که میام کار دستت میدما.

خندیدم و گفتم :

– باشه بی جنبه ، خودم میدونم که تو جنبه نداری !

با همون حرص و برق چشمهاش، قدمهاش رو به داخل آشپزخونه برداشت یه جور خشم تو چهره ش بود اما نگاهش پراز گدازه های شیطنت بود …

از خجالت و اون حس حرارتش لب گزیدم و گفتم :

– میدونم خیلی گشنته برو تا لباستو عوض کنی این خانوم خوشکله هم میز ناهارو ردیف میکنه.

مقابلم ایستاد و دستش رو زیر چونه م برد تا سرم رو بالا بگیرم ، تنم داشت آروم آروم اثرات شرم و احساستش رو بروز میداد، چون به خاطر این احساس حس کردم خون با تموم قدرت به صورتم هجوم آورده و قلبم با فشار محکمی تو سینه م میرقصید، سرم رو بالا گرفتم و به چشمهاش نگاه کردم که از شور و هیجان و چند تا حس مختلف دیگه تنگ شده و ریز بینانه بهم نگاه میکرد.

دست آزادش رو گودیه کمرم نشست و منو ملموسانه به سمت خودش کشید طوری که تنم مماس با تنش شد و حرارت سوزان بدنش رو حتی از روی اون کت اسپورت مشکیش احساس میکردم … خودش رو بهم چسبوند و سرش رو به سمت صورتم خم کرد و پچ پچ گونه با دم و بازدم داغش تو صورتم لب زد :

– خب وروجک خوشکلم حالا اگه راست میگی تو بغلم دلبری کن ببین چه عواقبی نصیبت میشه.

“کیان”

سفت تنش رو به تنم چسبوندم ، با ترس خاص و ضعیفی از پایین بهم نگاه کرد، خواست کمی تو بغلم جابجا بشه که عرصه این آغوش رو تنگ‌تر کردم و با اشتیاق به تموم اجزای صورتش خیره شدم، با اون لبهای خوشگرنگش که مثل انار قرمز و ترکیده بودن و جلوی چشمهام برای مکیده شدن بی تابی میکردن ، بدجوری شعله هوس شیطنت و چلوندنش رو تو این سرمای زمستونی تو تنم روشن کرد …‌ اصلاً این هوس انقدر شیرین بود که شاید با دنبال کردنش امروز بینمون یه خاطره تکرار نشدنی و موندگار ثبت میشد، کنار شومینه ،با یه پیک مشروب و یه نخ سیگار و بغل گرم و نرم این دختر که آرامشی از جنس شور و لذت به زندگیم و تنم میبخشید، این هیجانات میتونستن بهترین ساعتها و آرامبخش ترین لحظات برای هر دومون بشن، اما … اما …

یه جای کار میلنگید و من به خوبی اونو حس میکردم … بهارم داشت بهم دروغ میگفت ، از اون دسته دروغ‌هایی که تو شان و شخصیت معصومانه‌ش جایی نداشتن و برای من دنیایی سوال به همراه داشت که بهار بخاطر یه کار کوچیک و یه بیرون رفتن با دوستش چرا باید بهم دروغ میگفت ؟ چرا نگفت که با تاکسی دربستی و بعد از بازار رفتنش به خونه برگشته ؟ چرا وقتی پرسیدم بهم گفت با آژانس برگشتم ؟ مگه تو این همه مدتی که کنارم زندگی کرده حسی غیر از اعتماد و راحتی بهش داده بودم که با این صراحت و راحتی بهم دروغ گفت ؟ اصلاً اینها به کنار وقتی برای اولین بار و برای یه کار خیلی کوچیک و بی ارزش تونسته این دروغ رو راحت به زبون بیاره پس باید انتظار دروغ‌های بزرگتر و وحشت انگیز دیگه ای رو در آینده ازش داشته باشم … شبیه ماجرای سهیل که اگه خودم بهش پی نبرده بودم معلوم نبود الان چه بلایی به سر خودش و زندگیش میومد …

خیلی ازش دلخور بودم ولی با شناخت کاملی که ازش داشتم دروغش رو به پای ترس های دخترونه ش گذاشتم که بعد از مدرسه هوس یه بازار رفتن یا خرید کردن با دوستش به سرش زده و مسیرش رو کج کرده ، سعی کردم چیزی به روی خودم نیارم ، شاید بهارم به این بیرون رفتن‌ها احتیاج داشت باید خودم زمان بیشتری رو از وقتم براش کنار میذاشتم تا بتونه تموم لذت هاش رو کنار خودم داشته باشه … مگه زندگیه من همین دختر نبود که برای همیشه، با همین خنده های جون‌دار و از ته دلیش و صورت ناز و قبراقش کنارم زندگی کنه ؟ باید انقدر براش زمان میذاشتم که برای رفتن به هر جایی یا هوس هر چیزی و هر لذتی فقط و فقط به خودم بگه و فقط به خودم وابسته باشه، بدون اینکه مجبور باشه برای هر کار بچه گونه‌ش چیزی رو ازم پنهون کنه و یا بهم دروغ بگه‌.

دستم رو از پشت سر داخل لباسش فرو بردم و کمرش رو آروم چنگ زدم ، لبهای قرمزش رو جلو داد و با حرص ساختگی گفت :

– نکن … نکن کیان … اومدی ناهار بخوری یا شیطون بشی ؟

با اینکه ازش دلگیر بودم اما تموم قلبم برای بوسیدنش لحظه شماری میکرد ، با شیطنت سری به اطراف تکون دادم و کمی روش خم شدم و گفتم‌:

– هم غذا بخوریم هم بهارو … هوم ،چطوره ؟

صورتش گل انداخته بود و نفسهاش با حرارت بیشتری دم و بازم میشدن ، با وجود اون چند باری که به زور موفق شده بودم برای ساعتی دلم رو از وجودش سیراب کنم و یه عشق بازیه کوتاه مدت باهاش داشته باشم ولی باز هم ازم خجالت میکشید … سرش رو کنار کشید و با صدای لرزیده ای گفت :

– من خیلی درس دارم کیان ،خیلی هم گرسنمه بیا بشینیم ناهار بخوریم که برم به درسام برسم … راستی یه زنگ نزدی بهروز ببینی دل‌آرام حالش چطوره ؟

تک خنده ای مقابل صورتش زدم … من رِند تر از این حرفها بودم که بهار کوچولو میخواست حواس منو از این شوری که تو تنم افتاده بود پرت کنه … بدون اینکه بهش مهلتی بدم خیلی سریع دست زیر زانوها و کمرش گذاشتم و با یه جیغ خفیف از روی زمین کَندمش … مشت آرومی رو کمرم زد و گفت :

– وای کیان باز تو شروع کردی ؟ خب آره دیگه الکی اون همه راه و پا نمیشی به هوای خوردن یه کوکوسبزی بیای اینجا ! اون چشای هیزت قفل شدن رو منه بدبخت ولم کن دیوونه.

وقتی دید حرفی نمیزنم و آروم و ریز ریز به حرف زدنش میخندم، با حرص دوباره مشت دیکه ای کوبید و گفت :

– هوی کیان با توام …‌ چرا مثل این پسر بچه های وحشی و ندید بدیده رفتار میکنی ؟ بابا من گشنمه میفهمی یا نه ؟ نه دیگه نمیفهمی آخرش جون منو باید بگیری تا با خیال راحت بشینی سر جات.

– عزیزم انقدر حرف نزن من که نمیخوام جونتو بگیرم میخوام بهت حال بدم.

دستهاش رو دور گردنم حلقه کرد و صورتش رو مقابل صورتم جلو آورد و با چشم غره غلیظی گفت :

– تو کوفت میدی نه حال … ولم کن من نگران دل‌آرامم بیا برو به جای این دیوونه بازیات یه زنگ بزن به بهروزِ خاک بر سر ببین چیکار کردن دلم شور میرنه ؟

روی همون کاناپه ای که چند دقیقه پیش نقشه ش رو تو سرم طراحی کرده بودم توقف کردم ، سرم رو کمی به عقب کشیدم و یه صورت خواستنیش نگاه کردم و گفتم :

– دلت شورِ منو بزنه عزیزم چرا دِلی ؟ به من چه که میخواد چه خاکی تو سرش بریزه هر کسی زندگیه خودشو داره انتظار داری وسط عشق و حالم برم به بهروز دیوونه زنگ بزنم ؟

– تو اصلاً مگه گرسنت نبود ؟

نوچی کردم و گفتم :

– کم بهونه بیار بهار … انقدر بزن وسط حال آدم که حالت تهوع بگیرم از این حال دادنت.

چشمهاش گشاد شد و با تعحب و تمسخر گفت :

– آخه میترسم یه وقت رو دلت سنگین بشه عزیزم.

دوباره نوچی کردم و در حالی که سرم رو به سمت صورتش میبردم تا هر چه سریعتر اون لبهای ظریف و خوشرنگش رو ببوسم که هر لحظه جلوی لبهام عشوه‌نمایی میکردن، آهسته و پر عطش گفتم :

– راحت الحلوقمه عزیزم فقط یکم لیز میخوره که گاهی اوقات از شانس بدم بد قِلقی در میاره مثل الان .

لبخندی زد و من جون میدادم برای این لبخند و شیطنت گری‌هاش که بیشتر بیقرار و تشنه‌م میکرد … تا صورتم به هدف نزدیک شد و خواستم لب رو لبش بذارم موبایلم زنگ خورد و میل و اشتیاق اون شور و عطش پرهیجان رو از سرم پروند.

با حرص سرم رو به عقب کشیدم و پوفی از روی کلافگی سر دادم که بهار از حال و روزم غش غش خندید و با مشت ضعیفی که به شونه‌م زد گفت :

– میبینی خدا هم طرف منه آقا کیان … جنس خبیث بنده‌شو میشناسه که تا میای طرفم یه چیزی پیش میاد تا زهرمارت بشه.

چرا فقط خدا به لحظه های من نگاه میکرد ؟ پس جنس خبیث سهیل رو نمیشناخت که بهش اجازه داد با نامردی یه دختر بی گناه و تنهارو بی‌عفت کنه و تموم روحیاتش رو برای زندگیش آلوده کنه ؟

قبل از اینکه از روی عصبانیتم حرفی بزنم و بهار دوباره روزهای نفرت انگیزش رو ورق بزنه با تک بوسه ای روی لبش آروم رو کاناپه خوابوندمش و گوشی رو از تو جیبم در آوردم ، تو همون حالت دراز کش گفت :

– آخرشم به چیزی که خواستی رسیدی ملعون.

چشمکی زدم :

– هنوز نه عزیزم ‌… بذار اول ببینم این بهروز خل و چل چی میگه بعد حسابتو میرسم.

– عه بهروزه … بزن رو اسپیکر منم بشنوم ببینم‌ چیکار کردن.

خواست از حالت درازکش بلند بشه که دست رو سینه ش گذاشتم و آروم به عقب مایلش کردم تا دوباره تو همون حالت قرار بگیره و همزمان دکمه آیکون تماس رو لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.

– خروس بی محل همیشه عادت داری گند بزنی به لحظه های خوشم که …

نذاشت ادامه حرفم رو بزنم ،سریع گفت :

– خفه بابا گند که هیچ گوه میزنم تو عشق و حالت … من اعصابم از این دختره احمق خرابه منو دیوونه کرده امروز تو به فکر کیف و حالتی که کوفتت شده ؟ بیشعور روانی لج کرد لج کرد تا آخر امروز یواشکی رفت بچه رو سقط کرد ،دلم میخواد خفش کنم … خراوسکول رفته تو یه گاراژ عقب افتاده پیش یه پیرزن نود ساله بچه منو سقط کرده … بچه منو !

فکر نمیکردم دِلی این کار رو بکنه از کارش تعجب کردم و با همون حالت در حالیکه نگاهم رو بهار ثابت شده بود که لب چیده و با کمی اخم منتظر بهم نگاه میکرد آروم گفتم:

– واقعاً سقط کرد ؟

بهار هینی شبیه جیغ کشید و دستش رو جلوی دهنش گرفت ، بهروز خشن وار صداش رو بالا برد و با عصبانیت گفت :

– سقط کرد … احمق سقط کرد … یه جوری به من میگفت بچمه ،من تکلیفشو معلوم میکنم نه تو ، من میخوام برم سقطش کنم ،انگار از رو قبر باباش بچه رو آورده “با عصبانیت بیشتری داد زد ” یکی نیست بهش بگه دِ اوسکول اون بچه از منه من باباشم ، از رگ و ریشه منه، من تصمیم میگیرم چیکار کنی ، من که بهت گفتم‌ صبر کن بذار درست حرف بزنیم ، تو غلط کردی سر خود بریدی و دوختی بعدم رفتی سقطش کردی …

– مگه خودت همینو نمیخواستی بهروز اونشب یادت نیست چی میگفتی ؟

کمی مکث کرد و گرفته حال گفت :

– میخواستم اما نه به قیمت خراب شدن رابطمون.

با اینکه هم‌جنسم بوده و به خوبی رو اخلاق و رفتارش شناخت داشتم اما نمیتونستم احساسش رو در این مورد درک کنم ،میدونسم بهروز دل‌آرام رو خیلی دوست داره اما نگه نداشتن بچه و یا پیش کشیدن حرف سقط و قبول نکردن مسئولیتش تموم ابهامات ذهنیه منو بهار تو این چند روز شده بود … پوزخندی با تمسخر زدم و گفتم :

– نمیفهممت بهروز … دلی رو میخواستی اما بچتونو نه ؟ خودت میفهمی چی ازش میخواستی ؟ بهش گفتی سقط کن حالا که رفته سقط کرده شاکی شده ؟

با عصبانیت و خشونت داد زد :

– من اونروز مست بودم کیان تو که بهتر از هر کسی باید درکم کنی ، گیج بودم اصلاً نمیدونستم چی بهش گفتم که یهو رَم کرد، این چند روزم مثل سگ پاسبونیه خونشونو دادم تا بتونم درست و حسابی باهاش حرف بزنم اما اون احمق اصلاً نذاشت بفهمم چی به چیه پاشو کرد تو یه کفش انقدر گفت سقط تا آخر شد این.

نفس عمیقی کشیدم و چشم از بهار گرفتم و پایین پاهاش روی کاناپه نشستم.

– پاشو بیا اینجا … من اومدم خونه حس و حال نداشتم بیشتر بمونم شرکت بیا اینجا حرف میزنیم.

– نمیتونم کیان سرم مثل یه بمبه که الان متلاشی میشه دلم میخواد این دختره رو ببینم یه فصل کتکش بزنم بعدم تا جون داره بگیزمش باهاش …

با حرص بیشعور غلیظی بهش گفتم … وقتی عصبی میشد اصلاً تو حرف زدنش مراعات نمیکرد … بی حس و حال و آروم گفت :

– حسش نیست جایی برم دارم میرم خونه … از بس داد زدم رگای حلقم ترکیدن … برم خونه یکم بخوابم شب تونستم میام نتونستمم تو که از خداته بشین به عشق و حالت برس.

گوشی رو قطع کرد … چند ثانیه خیره به زمین نگاه کردم … با تموم وجود برای هر دوشون نگران شدم، هر دوشون عاشق هم بودن اما بخاطر یه بچه بازی و لج کردن راهشون رو از هم جدا کردن … بهروز رو میشناختم میدونستم بدون دِلی دووم نمیاره همونطور که من بدون بهار نفس دوباره ای نداشتم … سرم رو به سمتش پیچیدم ،مثل من صورتش گرفته و غمگین شده بود ، دوست‌های احمقمون بالاخره کاری که نباید میکردن رو انجام دادن، انقدر ضدحال سنگینی بود که دیگه حسی برای ادامه شیطنت‌هام با وروجک به ظاهر انتظارم نمونده موند.

– دل‌آرام سقط کرده کیان ؟

سرم رو با تایید تکون دادم و گفتم‌:

– آره بالاخره کار خودشو کرد.

بهار خودش رو بالا کشید و کمر ش رو به دسته مبل تکیه داد ، درحالی که پاهاش هنوز پشتم دراز کش بودن، آروم ولی با حرص گفت :

– بیچاره ‌ها دلم براشون میسوزه ولی به دل‌آرامم حق میدم، منم اگه به جاش بودم همینکارو میکردم … گندو این احمق زده بعد برداشته اول صبحی با اون همه مشروبی که خورده یهویی بهش گفته تو ازم حامله ای منم نمیخوامت بیا بریم سقط کنیم من فقط واسه عشق و حالم میخواستمت نه اینکه بخوام به پات باشم یا باهات زندگی کنم چه برسه پا به پاتم بچه داری کنم.

زیر چشمی بهش نگاه کردم که از پشت سر با پاش ضربه آرومی به پهلوم زد و گفت :

– اینجوری نگاه نکن …من دارم جدی میگم … میدونم دوستته دلت به حالش میسوزه یا براش نگرانی ولی آدمی مثل بهروز لیاقت نداره که با دل‌آرام زندگی کنه … من کاری به رابطشون ندارم که تا الان الکی پَلکی با هم بودن، ولی آدم اگه واقعاً کسی‌و دوست داشته باشه برای همیشه میخوادش نه فقط واسه یه دورانی ، اگه میگه عاشقتم باید جدی بهش بگه و شریک عشقیش باشه، تا آخر عمرش تا زمانی که زنده ست و بتونه فقط با عشق اون زندگی کنه ،نه اینکه فقط …

– دو پهلو حرف میزنی ریزه میزه ؟

کمی مکث کرد و با تمسخر گفت :

– نه چهار پهلو حرف میزنم … آخه تو هم جنس همین رفیق شفیق عَنترتی … آخرش میدونم منم باید مثل دل‌آرام یه روزی ازت رَم کنم و برم.

خنده بلندی رو به لبهام آورد … حق داشتم که با تموم وجود برای این دختر شیرین زبون بیقراری کنم ؟ حق داشتم همین الان تمنای چلوندنش رو داشته باشم و ساعتها تنگ تو بغلم بگیرمش و انقدر فشارش بدم تا حتی نتونه نفس بکشه یا تکون بخوره ؟

تو همون حالتی که لَم داده سریع روش مایل شدم که حیغ کشید و گفت :

– بیشعور زَهرم ترکید چرا مثل وحشیا یهو میای میفتی رو آدم ؟

چینی به بینی و لبهام دادم و گفتم :

– تو چرا انقدر نسازی آخه ؟ بعد این همه مدت باز باید با هم چونه بزنیم ؟
نگاه دقیقی به چشمهام کرد، حس کردم قصد داره در مورد یه موضوع مهم و چیزهایی که تو اون مغز کوچیکش گنجونده باهام حرف بزنه، موضوعی که به قضیه و رابطه دلی و بهروز هم مربوط میشد ،میدونستم چه حرفهایی تا نوک زبونش میاد و دوباره پس زده میشن، من حتی میدونستم که آشوب ذهنیه بهار بخاطر چیه و چرا همیشه از دستم فرار میکنه، اما الان وقت جواب دادن به هیچکدوم از این سوالات ذهنیش نبود ، بهار فرصت میخواست تا گذشته ش رو فراموش کنه و من داشتم تموم سعیم رو میکردم تا این گذشته زشت و کثیف، کم کم از ذهنش بیرون بره و خاطرات این زندگی و روزهای خوش و خیال آینده ای بهتر جایگزین این گذشته سیاه بشن، هر چقدر زمان ببره و هر چند سال طول بکشه من این فرصت رو به بهارم داده بودم تا دوباره کنار من عوض بشه …مثل گلی خوشبو و بهاری شاداب که از نو جوونه میزنن … میخواستم بهار با این جوونه زدن حس عشق و دوست داشتن رو به خوبی درک کنه و این حس شیرین رو با لذتی عمیق تو بند بند وجودش پرورش بده … من این اطمینان رو بهش داده بودم که اون فقط و فقط مال منه، برای تموم عمرم و تموم جونم ،اما این فرصت و وابستگی دلیل محکمی برای محک زدن و شناخت بیشترش روی زندگی و رفتارهای من بود تا با اطمینان کامل و خیالی آسوده این بار بزرگ‌ عشق رو کنارم به دوش بکشه.

دلم نمیخواست بدون خواست خودش طوری پیش برم تا تصور غلطی از رابطه‌مون داشته باشه و سوظن براش پیش بیاد …‌ بیشتر روش خم شدم و فقط بوسه آبدار و پر تب و تابی به لبهاش زدم و شمرده شمرده و با صدای گرفته ای از سرکوب تموم احساستم ،آهسته گفتم :

– پاشو اول بریم ناهار … بعدش بریم بخوابیم … بعد خوابم بریم یه دوش بگیریم با هم بریم بیرون ، چطوره ؟

لبخندی زد و شیطون کف دستهاش رو به هم مالید و گفت :

– همشو پایم بجز اون دوش گرفتن، البته اگه منظورت دو نفره بوده.

صدای بلند خنده م برای بار دوم تو خونه پیچید ،نوک بینیش رو محکم کشیدم و گفتم :

– تو چقدر بلدی نمک بریزی جوجه … پاشو تا نخوردمت.

مثل دختر بچه های کوچیک ذوق زده از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکرد، برف ملایمی میومد و خیابون و اطراف تو لایه نازکی از برف پوشیده بودن.

بهش نگاه کردم، با نیش باز منظره بیرون رو به خوبی تماشا میکرد ، سرش رو به سمتم پیچید و لبخند و نگاه بیقرارم رو غافلگیر کرد با خنده ظریف و شیطونی گفت :

– کیان میخوام یه چیزی بهت بگم که از ظهر هِی میاد تا اینجا ولی دوباره برمیگرده ” با دستش اشاره ای به زبونش کرد” حسم میگفت در مورد بازار رفتنش و اون دروغی که بهم گفته بود میخواد حرف بزنه …هیچ واکنشی از دونستن نشون ندادم و کنجکاوانه پرسیدم :

– چی هست ؟ خب بگو راحت باش .

مظلومانه و با کمی عشوه لوس مانند بهم نگاه کرد، دلم زیر و رو شد برای این نگاه و عشوه بچه گونه‌ش:

– میخوام بهت بگما ولی از اونجایی که خوب میشناسمت و میدونم لب لاز کردنم مساوی با یه عالمه داد و بیداد کردن و عربده کشیای تو گفتم بذارم حداقل رفتیم خونه بهت بگم که این بیرون چندساعت دل خوشی رو لااقل کوفتم نکنه.

با خنده سر تکون دادم ، کاملاً مطمئن شدم که در مورد همون قضیه بیرون رفتنش با محدثه میخواد باهام حرف بزنه ولی خب من انقدر آدم بی منطق و ترسناکی نبودم که بهار تصور میکرد بعد از شنیدن حرفهاش ،برای یه همیچبن دروغ کوچیکی فضای ناآرومی براش ایجاد کنم.

نمیدونم اون بیرون چی دید که با ذوق و هیجان دستهاش رو به کوبید و گفت :

– وای کیان، کیان این آدم برفیه چقدر بزرگه … خیلی باحاله … نگاهش کن گذاشتنش جلو رستوران … کیان.

با خنده گفتم :

– چه ذوقی میکنه بچم … خب عزیزم بخاطر زمستونه که این آدم برفی رو گذاشتن تا مشتری جذبشون بشه.

با چشم غره و حالتی بچه گونه اول بهم نگاه کرد و بعد با حرص گفت :

– عه … چه خوب شدی گفتی زمستونه چون من اصلاً نمیدونستم … تازه چشمامم که کلاً مشکل پیدا کردن این برفارو نمیبینن.

با صدای بلندی زیر خنده زدم ، صدای قهقهه‌م لبخند به لبش آورد و کوفت زیر لبی همراه با لبخندش نثارم کرد ، با ذوق به بازوم ضربه آرومی زد و گفت :

– منو ببر پیشش میخوام بهش دست بزنم کیان … خیلی دوست دارم تو دستام بگیرمش یکم نازش کنم.

خنده م به خودی خود از رو لبهام جمع شد ، انقدر غرق دنیای بچه‌گونه‌ش بود که حتی وارفتگیه چهره‌م رو حس نکرد … چرا بهار سعی نمیکرد یکم شیوه گفتاریش رو درست کنه ،چرا متوجه نیست این نوع حرف زدن برای دختری به اسم بهار ممکنه خیلی گرون تموم بشه اونم در مورد شخص خودم … تو دلم گفتم “کیان لطفاً بهارو با خودت مقایسه نکن، مغز این دختره پاک و ساده‌ست ،شبیه مغز تو نیست که مخزن کلی افکار فاسد و هرزه شده” خب معلومه دختر کوچولوی من هیچکدوم از این سوتی ها رو درست متوجه نمیشه… سوتی ها که قند تو دلم آب میکردن و تنم رو برای لمس وجودش سرکش میکردن.

یقه پالتوم رو کمی باز کردم و آب دهنم رو به سختی قورت دادم ، همیشه لحظه های سختی رو کنارش میگذروندم ولی با خودم عهد بستم تا زمانیکه بهار دوباره از نو ساخته نشده تموم این حس ها رو درون خودم سرکوب کنم.

سخت بود ولی بخاطر بهار باید تحمل میکردم.

زیر لب بی اختیار ولی با حسی به آتیش کشیده زمزمه کردم :

– خب بیا منو بگیر ناز کن من دارم میترکم خانوم هوس کرده عروسک دیگرونو ناز کنه … خب تا اصلش هست چرا بدل.

– چی داری زیر لب میگی بلند بگو منم بشنوم.

با لبخند عمیقی نگاهش کردم و گفتم :

-هیچی قربونت برم.

کمی خودش رو لوس کرد و بهم نزدیک شد و گفت :

-کیان ؟

با این رفتارهاش نمیتونستم لبخندم رو جمع کنم و کمی جدی باشم :
– هوم ؟

دست ظریفش رو دور بازوم حلقه کرد و با لحن لوس و پر عشوه ای گفت :

– هوم و کوفت … منو میبری پیشش که بهش دست بزنم ؟ میخوام تو دستم بگیرمش خیلی بزرگ و گُنده بود.

هوس شیطنت کردم که کمی سربه سرش بذارم حالا که بهار نمیخواست تو نوع حرف زدنش ملاحظه کنه بدم نمیومد با شیوه خودم زننده تر جواب حرفهاش رو بهش پس بدم.

لپش رو محکم‌کشیدم که صدای آخش در اومد و با همون لبخند پهنی که رو لبهام بود، گفتم :

– کجا ببرمت خوشکلم ؟

لپش رو با کف دستش مالید و گفت :

– پیش این آدم برفیه دیگه … دیدی چقدر بزرگ بود دوست دارم برم بهش دست بزنم.

خنده م رو به زور قورت دادم و نفسم رو به آرومی به بیرون فوت کردم ، ولی خودم میدونستم که تا چه حد با این عشوه های بچه‌گونه‌ش و نوع حرف زدنش حالم رو خراب کرده.

– نمیبرمت بهار .

– وا چرا ؟

– من شنیدم این آدم برفیه جنسش مذکره، میگن حس داره ،وقتی یه زنی بهش دست بزنه سریع میفهمه سنسوراش میزنن بالا ، سفت اون زنه رو بغل میکنه.

دستش رو از دور بازوم برداشت و با تعجب و دهن باز شده بهم نگاه کرد و گفت :

– جدی میگی ؟

یه جوری چشمهاش گرد و گشاد شده بودن که دلم میخواست سر تا پاهاش رو همین الان بوسه بارون میکردم …
باآب و تاب بیشتری گفتم :

– تازه بی حیا هم هست اگه بهش دست بزنی، یهو همه لباساشو درمیاره و مجبورت میکنه تا به همه جاش دست بزنی، خب عزیزم من که خودم هستم چرا دیگه انقدر راه ببرمت پیش اون عروسک هیز بابا قوری که اونو دست دست کنی.

یه جیغ بنفش کشید که چند ثانیه فقط گوشهام کیپ شدن، با جیغ و مشت‌های ظریفش رو بازوم زد و گفت:

– منو سرکار میذاری بیشعور ؟ بگو چه منظوری پشت حرفات نشسته که منه احمقم نمیدونم سه ساعته با دهن باز زل زدم بهت ‌… از کِی تا حالا عروسکا هم مثل تو هیز و هوسباز شدن ؟

با خنده دستم رو جلوش میگرفتم تا ضربات ضعیفش رو مهار کنم:

– خب عزیزم هر چی بخوای من خودم دارم … فقط کافیه همت کنی و دست به کار بشی ، تازه منم نوکرتم ، بی حرف و لال مثل همون عروسکه می ایستم تا هر کاری که دلت خواست، یا هر جایی که دوست داشتی رو با آرامش ناز کنی.

دوباره جیغ زد و گفت :

– کیان خیلی بیشعوری بخدا … خیلی خیلی بیشعوری اصلاً دیگه حق نداری با من شوخی کنی.

– هر وقت تونستی دیگه از این سوتیا ندی منم باهات از این شوخیا نمیکنم … حالا آروم بشین پلیس سر چهار ایستاده جریممون نکنه … اینا که از خداشونه تو یکم‌ گردنتو کج کنی یا یه بادی به غبغب بندازی سریع برات ده برگ جریمه مینویسن.

پشت چشمی برام نازک کرد و صورتش رو به سمت شیشه پیچید … تصویر همین ناز و دلبری‌های کوچیکش رو به هزاران عشوه و لوندی زن‌های دیگه نمیدادم … رفتارهای بچه گونه ش برام حکم زندگی داشتن که هر کدومش رو مثل لیستی از کارهای مهم روزمره‌م تو ذهنم حک کرده بودم و موقع هر کاری یا تو خلوت خودم این لیست دوست داشتنی رو دوباره مرور میکردم.

ماشین رو تو پارکینگ پاساژ پارک کردیم و با هم وارد پاساژ شدیم ..‌. بهش قول دادم بعد از خرید کردن و گشت و گذار تفریحمون برای شام به همون رستورانی میریم که عروسک بزرگ آدم برفی رو دیده بود و باز هم کلی شوخی درباب این باهاش داشتم “میبرمت هر چقدرم دوست داری بهش دست بزن ، بغلش کن و ناز و نوازشش کن ،اصلاً هر کاری که دوست داری باهاش انجام بده ” با اینکه از ته دل خوشحال شده بود اما بخاطر اون شوخی‌هایی که تو ماشین باهاش کرده بودم مرتب میگفت ” نمیرم ، اصلاً نمیخوام ، لازم نکرده ” و آخر سر وقتی گفتم ” باشه هر جور دوست داری … نمیریم اونجا نیریم یه جای دیگه” حرفش رو پس گرفت و خیلی سریع گفت ” میریم همونجا ولی من اصلاً بهش دست نمیزنم بخاطر اون فکرای خاکبرسری ای داشتی “

مقایسه قدی و سن و سالمون خیلی با هم زیاد بود … با اینکه خجالت میکشیدم که دیگران مترو با نسبتهای مختلف تفسیر کنن اما در مقابل هر قدمش پوستم رو کلفت میکردم و به خودم میگفتم ” رویای زندگیه تو همین قدمها و ناز دخترونشه …برام مهم نیست دیگران پشت سرمون چی میگن … برای من فقط این مهمه که بهار همیشه کنارم باشه “

وارد یه مغازه بزرگ مانتو فروشی شدیم … یه خانم و آقای جوون فروشنده های اصلیه مغازه بودن که به منو بهار با خوشرویی خوش آمد گفتن.

بهار که همون اول و از پشت ویترین یه پالتو چشمش رو گرفته بود، با ورودمون به مغازه از فروشنده خواستم از سایز بهار یه نمونه ش رو بیاره.

– تو برو تو اتاق پرو آماده شو تا من پالتو رو برات بیارم سریع بپوشی.

باشه ای گفت و داخل یکی از اتاق‌های پرو رفت.

چند دقیقه بعد که فروشنده بین تموم سایز‌هاش دنبال سایز مورد نظر بهار بود، بالاخره یه پالتو بهم داد که برای بهار بردم، به اتاق پرو زدم و گفتم :

– بهار بیا اینو بگیر بپوش .

تو همین حین گوشیم زنگ خورد … در اتاق پرو رو باز کرد ، دستش که جلو اومد تا پالتو رو از دستم بگیره ،ساعد و بازوی لخت و حتی اون بند تاپ و لباس زیرش هم مشخص شد اما یه جوری پشت در پنهون شده بود که تو دید فروشنده ها مشخص نباشه.
جلوتر رفتم تا کامل قسمت جلوی در رو بپوشونم که راهی برای دید زدن این قسمت وجود نداشته باشه ، پالتو رو بهش دادم و گفتم :

– پوشیدی صدام کن بیام ببینمت عزیزم.

پالتو رو از دستم گرفت و اشاره ای به جیبم کرد و گفت :

– صدای زنگ‌ موبایلته داره زنگ میخوره

– میدونم حتماً بهروزه … تو بپوش بعد صدام کن تا جواب این خل و چله رو بدم.

– باشه …حله.

در اتاق پرو رو بستم و گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم … گیسو بود … گیسو … برگشتم و نگاهی به در اتاق پرو کردم که کاملاً بسته بود ، الان زمان خوبی برای زنگ زدن گیسو و جواب دادن به تماسش نداشتم ولی میدونستم بخاطر این تماس گرفتن بی موقعش حتماً کار واجبی داره چون قبلاً بهش گفته بودم تا زمانی که تو شرکت هستم فقط میتونه به شماره همراهم زنگ بزنه غیر از اون نه و این سخت گیریم بیشتر برای طرز فکر بهار بود، نمیخواستم شک و تردیدی از جنس رابطه پنهونیه منو گیسو به دلش راه پیدا کنه و رابطه شیرین و صمیمیت بینمون تو خطر بیفته ، با خیال اینکه کار خیلی ضروری داره سریع تماس رو وصل کردم :

– اوه گیسو چیشده ؟ بهت گفته بودم فقط تو زمان کاری بهم زنگ بزن.

هول زده و سریع گفت :

– وای کیان کجایی تو …؟ بهت پیام دادم جواب ندادی مجبور شدم زنگ بزنم.

– عیبی نداره چیشده حالا ؟ بگو ببینم ؟

با صدای ترسیده ای گفت :

– کیان من میترسم این چه کاری بود منو انداختی تو دردسر ؟ باور کن این راهش نیست ، اوضاع خیلی بدتر از اون چیزیه که فکرشو میکردی ، سهیل امروز حالش خیلی بدتر شده، میخواد واسه چکاپ بره پیش دکتر ،تا الانم من به زور جلوشو گرفتم اما دیگه نمیتونم ، چقدر جوشونده بهش بدم ، میگه این مسمومیت ساده نیست که با این جوشونده ها رفع بشه باید حتماً برم دکتر … اگه بره دکتر میدونه چه اتفاقی میفته ؟ کافیه دکتر اشاره ای به اون قرصا بکنه اونوقت میفهمه کار منه …. کیان متوجهی چی میگم، میفهمه کار منه، بعد من باید چیکار کنم؟

ترس‌های گیسو منو دست پاچه میکردن … شیوه کار رو بهش گفته بودم که اصلاً نیازی به این همه استرس و آشوب بعد از عمل نباشه، انقدر عصبی شدم که با لحن تند و نسجیده ای بهش توپیدم :

– خیره سرت پزشکی خوندی گیسو بجای اون همه دیسکو و پارتی رفتن رو رشتت تمرکز میکردی که اینجای زندگیت بدردت بخوره ، نمیتونی یه کاری کنی بتمرگه سر جاش ؟ بهت که گفته بودم اولش سخته چند روز که بگذره بدنش بهش عادت میکنه … اگه میتونی تا دوسه روز دیگه تو همین حالت نگهش داری تقریباً راه اصلی رو طی کردیم، اونموقع دیگه نیازی نیست تو به خوردش بدی خودش با سر میره سراغشون ،فقط کافیه به چیزایی که بهت گفتم درست گوش بدی و همون کارو انجام بدی.

با صدای گرفته ای نالید :

– کیان چرا نمیفهمی من دارم از دلشوره میمیرم ؟ چرا متوجه نیستی ؟ چهار روزه به خاطر این حالش شرکت نرفته، کافیه بره دکتر اونوقت میفهمه من چه بلایی سرش آورم ، بعد بیاد یقمو بگیره من بهش چی بگم ؟ بگم شوهر عزیزم با دشمنت دست به یکی کردم تا جفتمون کم کم راهیه قبرستونت کنیم ؟‌ به خاطر انتقام اون همه جوون بیچاره که این قرصارو به خوردشون دادی و بی خانمانشون کردی ؟ که شبیه موشای آزمایشگاهی جنسای کثیفتو سرشون امتحان میکردی ؟ کیان … کیان باور کن مثل سگ پشیمونم که زنش شدم، فقط دلم میخواد از خودشو زندگیش فرار کنم ولی تو منو انداختی توی برزخی که نمیدونم چیکار کنم من از این آدم بی رحم میترسم کیان، اگه بفهمه و یه بلایی سرم بیاره چی ؟

ترسش رو با تموم وجودم درک میکردم، گیسو هم شبیه بهارم زن بود و شبیه اون تو چنگال ظلم این حیوون پست فطرت و وحشی افتاده بود ،حق با گیسوئه، سهیل اگه بویی ببره حتی به همسر خودش رحم نمیکنه ،همونطور که بخاطر پول و شهرتش تو کار قاچاق و پخش قرص و مواد تقلبی و روان گردان ،خیلی از دختر و پسرهای مردم رو راهیه گور کرد، همونطور که به بهارم و خیلی از دختر بچه های همسن اون تجاوز کرد و همونطور که همیشه به من میگفت خوراک اصلیش دختر بچه های فنچه و با چه ولعی روابط کثیفش رو برام تعریف میکرد “با فکر بهار و شکنجه ش زیر دستهای این حیوون هوسباز به یکباره تنم تو شراره های انتقام آتیش گرفت، برام مهم نبود چی قراره پیش بیاد و چه اتفاقی میفته ،گیسو به من قول داده بود که باید هر طورشده باهام همکاری میکرد تا به چیزی که میخوام دست پیدا کنم”

سعی کردم آمرانه و محبت آمیز برای اینکه خیالش رو کامل جمع کنم که همه طوره مراقبشم ،شمرده شمرده لب زدم :

– گیسو جان ،عزیزم … دختر خوب، من یه بار بهت گفتم نمیذارم اتفاق بدی برات بیفته چرا همش استرس داری به منم ترس و استرس میدی ؟ ببین گیسو بذار خیالتو راحت کنم ،من هیچوقت قرار نیست کنار بکشم و نمیذارم تو هم کنار بکشی ، قسم خوردی تا آخرش باهام باشی و باهام میمونی حتی اگه سخت ترین اتفاقا تو این راه بیفته … من قولایی که بهت دادم مرد و مردونه پاشون هستم،
تو هم بهتره نگران هیچی نباشی تو این دوروز هم یه جوری آرومش کن تا به چیزی شک نکنه، راه سختش همینجاست که با کمک هم می‌گذرونیمش … این دو روزو تحمل کنی همه چیز حل میشه … از حالا خیالتو راحت کنم که هر اتفاقی هم که قراره بیفته مطمئن باش من اول فکر راه و چاره واسه تو میکنم و هیچوقت تنهات نمیذارم که دست این گرگ درنده بیفتی … از چیزی نترس عزیزم کاری که بهت گفتمو انجام بده.

با گریه هق زد و گفت :

– کیان من الان باید چیکار کنم ؟ میترسم سهیل بره …

نگاهم نا خودآگاه به سمت چپم کشیده شد، شاید بخاطر حس حضورش و یا سنگینیه نگاهش بود که با آتشفشانی از عصبانیت و چشمهای متعجبش خیره نگاهم میکرد … با دیدنش تو اون ظاهر آشفته دنیا روی سرم خراب شد، مخصوصاً وقتی چهره‌ش پوشیده از خشمی بزرگ برای توهمات اشتباه ذهنیش بود و میدونستم به این سادگی‌ها از این خشم بزرگ خلاص نمیشدم.

نفهمیدم گیسو لابه لای ناله هاش چی گفت و ادامه حرفهاش چی بود ،فقط خیلی سریع گفتم :

– بعداً حرف میزنیم یا فردا یه ساعتی بیا شرکت.

گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم ،اینجا مکانی برای جروبحث بهار و یا توجیه کردن برای تماسم نبود، باید از در دیگه ای وارد میشدم تا کمی خشمش فرو کش کنه، به ظاهر عادی و خونسرد گوشی رو تو جیبم گذاشتم و به پالتوی تو دستش اشاره کردم :

– چیشد پوشیدی ؟ من که ندیدمت چرا صدام نکردی ؟

لبهاش رو با نفرت و حرص جمع کرد و با دندون های قفل شده روی هم لب باز کرد و گفت :

– صدات زدم اما انقدر مشغول خوش و بِش کردنت بودی که نشنیدی.

خب این از این اولین تیکه معناداردو پر خشمش … باز هم با همون ظاهر خونسرد سرتکون دادم و گفتم :

– خوش و بش نبود عزیزم ، به کار مهم داشت که باید جواب میدادم ،خب چطور بود دوستش داشتی ؟ اندازت بود ؟

چند ثانیه با عصبانیت و چشم های درشت و پر اشکش به صورتم زل زد و بعد پالتو رو محکم رو سینه و شکمم پرت کرد و گفت :

-یه سایز برام بزرگ بود دوستش هم نداشتم.

با قدمهای تیز و محکمی از جلوم عبور کرد و به بیرون از مغازه رفت … از فروشنده خواستم یه سایز کوچکتر اون پالتورو برام بیاره ، بهار خودش این پالتو رو انتخاب کرده بود پس نباید حس نفرتش از من رو سلیقه‌ش تاثیر بدی میذاشت ، میدونستم از عمد و بخاطر دلخور بودنش از من گفت دوستش نداره و بخاطر همین برای خرید و پیدا کردن سایزش برای این مدل پالتو کلی سماجت به خرج دادم تا بالاخره از همون مدل و همون رنگ قرمز گوجه ای سایز بهار پیدا شد.

پول پالتو رو حساب کردم و از پاساژ بیرون اومدم ،بیرون از پاساژ چشمهام به دنبالش میگشتن ،با یه عالمه اخم و عصبانیت کنار ماشین ایستاده بود تامن برگردم ،از دور دزدگیر رو زدم که سریع و بدون معطلی در جلو رو باز کرد و رو صندلی نشست ‌… در عقب رو باز کردم و پالتو رو روصندلیه عقب گذاشتم و مِنت کشانه گفتم :

– یه سایز کوچکترشو برات خریدم عزیزم … تو که نموندی بپوشی ببینم اندازت هست یا نه، منم همینجوری گرفتمش چون میدونستم دوسش داری.

اصلاً حرفی نزد … این شروع سر سختانه ای بود و باید میدیدم عاقبت این سر سختی تا کجا کِش پیدا میکنه … در رو بستم و رو صندلیه جلو کنارش نشستم … نگاهش کردم ، اخم و عصبانیتش حتی شدیدتر از قبل شده بود ،برای منت کشیه بیشتر پیش قدم شدم ولی دستم که رو بازوش نشست چنان جیغی کشید که بی اختیار خودم رو به عقب کشیدم.

– به من دست نزن حیوون … حتی یک کلمه باهام حرف نزن … نمیخوام نه صداتو بشنوم نه بهم دست بزنی.

چشمهام رو رو هم گذاشتم و سرم رو به صندلیه ماشین تکیه دادم ، من نمیخوام بهار بفهمه که در مورد سهیل چه نقشه هایی تو سرم دارم و از گیسو کمک گرفتم ، حتی بهروز هم نمیدونه که منو گیسو قراره تا کجاها پیش بریم، نمیخوام با برملا کردن این راز برای این دو نفر و هر حرکت احساسی یا حس نگرون بودنشون، تموم نقشه هام نقش بر آب بشن ،من بخاطر همین ازش پنهون میکردم ، بخاطر همین منطق بچه ‌گونه‌ش که کوچکترین مهلتی برای دفاع یا توجیه به طرف مقابل نمیداد و هر برچسب زشت و تهوع آوری رو به آدم وصل میکرد و در نهایت راه خودش رو در پیش میگیرفت.

همونطور که خواسته بود با سکوت و بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کردم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم ،این بهار عصبی بهاری نبود که بتونم تو یه مکان عمومی کنارش با آرامش شام بخورم و باهاش حرف بزنم … تو طول مسیر هم این سکوت نفرت انگیز بینمون از بین نرفت … به محض رسیدنمون به خونه ماشین بهروز هم همزمان با ما در خونه توقف کرد ، ریموت رو زدم ولی بهار قبل از اینکه ماشین رو داخل ببرم خیلی سریع پیاده شد و با شتاب و قدمهای بلندی شبیه دویدن به سمت ورودیه هال رفت.

بهروز از تو ماشینش دستی به منظور “این چِش شده ؟” برام تکون داد ، حوصله هیچ چیز رو نداشتم حتی حوصله بهروز رو … بی حوصله دستی تکون دادم و وارد خونه شدم که ماشین بهروز هم بعد از من وارد خونه شد.

ماشینش رو پشت سر ماشینم پارک کرد و پیاده شد :

– چه عجب یه روزم مثل آدما از خونه بیرون زدین ؟ کم کم داشتم با موش کور اشتباه میگرفتمون.

تک خنده ای تمسخر آمیز زدم که در ماشینش رو بست و به طرفم اومد .

– حالا این چرا این ریختی شده بود ؟ بردیش بیرون بهش حال بدی یا حالتو بگیره ؟ البته اینا کلاً روانینا، تو جونتم بذاری زیر پاهاشون مثل الاغ لگدش میکنن به هیچ جاشونم حسابت نمیکنن … نمک نشناسن دیگه.

با حرص در ماشین رو محکم بستم و گفتم :

– نمیدونم فقط میدونم دیگه داره با بچه بازیاش روانیم میکنه.

با هم به سمت در هال اومدیم که یادم اومد پالتوش رو از تو ماشین در نیوردم .

برگشتم و جعبه لباسش رو از تو ماشین در آوردم که بهروز سوتی زد و گفت :

– اوهو براش خریدم‌ کرده ، چی گرفتی حالا ؟ نکنه از خریداش خوشش نیومده قهر کرده ؟ خب پسر خوب این مثل درو دافای شترت نیست که از لباس یا طلا و جواهر خوشش بیاد باید برای بهار عروسک بخری ، به جون خودم یه عروسک میخریدی همچین جلوی همه میپرید تو بغلت و بوست میکرد که دل و ایمونت به فنا میرفت.

با این حرف بهروز یاد ذوق بچه گونه‌ش افتادم که برای اون آدم عروسک آدم برفی از ته دل هیجانش رو بروز میداد … دوست داشتم امشب برای شام اونجا بریم و بهار بتونه با خیال راحت به اون آدم برفی گنده و بزرگش دست بزنه یا نازش کنه و باهاش خاطره بسازه ولی تماس گیسو شب قشنگمون رو خراب کرد.

نفس کلافه ای کشیدم و گفتم :

– این پالتورو خودش انتخاب کرد ولی گیسو زنگ زد یهو بهار از این رو به اون رو شد … نمیدونستم پشت سرمه یه ساعت به گیسو عزیزم ، جونم کردم برگشتم دیدم خانوم چشماش یه کاسه خون شدن بعد هم که قهر کرد و رفت.

حسرت وار قدمهام رو برداشتم و داخل خونه رفتیم.

کفشهام رو که تو کمد جا کفشی گذاشتم ،صداش زدم :

– بهار … بهار ؟

ویکی رو مبل پذیرایی نشسته بود تا منو بهروز رو دید با ذوق به سمتمون خیز برداشت … البته این ذوق کردنش بیشتر برای بهروز بود … چون بهروز بیش از حد ویکی رو دوست داشت و با توجه و نازو نوازشش طفلک رو حسابی لوس کرده بود ،سریع این پا کوتاه پشمالو رو از رو زمین بلند کرد و تو بغلش گرفت.

– بهار کجا رفتی ؟ بیا پالتوتو بپوش ببینمت.

بهروز با ویکی به سمت یکی از مبل‌های نشیمن رفت:

– ای جان … پسر خوشکل خودم چطوره ؟ بهار خانوم مهمون داریا بیا یه چایی داغ یه نسکافه ای چیزی واسه مهمونت بیار ، ناسلامتی من شکست عشقی خوردم داغونم بیا یه حال و احوالی ازم بگیر قهر تو و کیانم باشه واسه آخرشب که من رفتم خوب تلافیشو سرش در بیار.

به شونه ش زدم و گفتم‌:

– انقدر مزه پرونی نکن بی مزه میبینی که نه من حوصله دارم نه اون.

بهروز یه چیزی زیر لب گفت که نشنیدم چون حواسم به سمت بهار رفت که با یه خروار وسیله از تو اتاق مشترکمون بیرون اومد ، کوله پشتیش ، لباسهای مدرسه ش و چند تا کتاب درسی و چند دست لباس خونگی .. همه رو بین دستها و سرو شونه ش گرفته بود و بدون نگاه به من یا بهروز به سمت راه پله رفت.

بهروز با شوخی بلند گفت :

– جون به جونشون بکنی آخرش از یه قُماشن … فکر کردم فقط دِلی نازو ادا داره این نیم وجبی که بدتره ، لامصب از اون آتیش پاره هاست که هیچ جوره نمیتونی رامش کنی تا تقی به توق خورد چشمش میره سمت اون اتاق تَهیِ بالا … نیم وجبی هم انقدر پرو!

دستم رو به معنای سکوت مقابل بهروز بالا بردم و آهسته گفتم:

– تو لطفاً هیچی نگو تو مسائل ما دخالت نکن که الان شَر بدتری میندازه‌.

برگشتم دیدم بهار لباسها و وسایلش رو، رو پله ها پرت کرد وبا اخم و عصبانیت دست به سینه شد و گفت :

– نازو ادا نداریم … شما شعور یه زندگیه سالمو ندارین که تو هر موقعیتی فیلتون یاد هندوستون میکنه ! اگه دل‌آرام نخواستت، اگه من دارم از این موجود پست و نامرد فرار میکنم ،بجای مسخره بازی و هرو کر خندیدن برین خودتونو درست کنین که دیگه دارین حال آدمو بهم میزنین.

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم ولی آروم به طرفش رفتم :

– بهار تو داری اشتباه میکنی عزیزم اون چیزایی که شنیدی …

با نفرت نگاهم کرد و تخس تر گفت :

– اشتباه میکنم یا گوشام مخملیه ؟ خر خودتی نه من ، درسته بچم و درست و حسابی چیزی حالیم نیست اما حداقل به گوشای خودم شک ندارم که چی شنیدن … گیسو هم یه اسم پسرونه نیست که بخوای زیرش بزنی بگی داشتم با رفیقم حرف میزدم …‌آهان نکنه این همون همکار عزیزته که باهاش یه قرارداد شرکتی بستی ؟
بهروز پق زد زیر خنده که برگشتم و با حرص غلیظی گفتم :

– مرده شورتو ببرن که تحت هر شرایطی نیشِت بازه … من اگه جای تو بودم دو دستی تو سر خودم میزدم نه اینکه بشینم هرو کر به دعوای دیگرون بخندم.

– خیر سرم اومدم پیش تو دردودل کنم یه جوری مشکلمو حل کنی، میبینم خودت بدتر از منی … یکی نیست مشکل خودتو حل کنه.

بهار دوباره داشت وسایلش رو جمع میکرد که بالا بره ، نزدیکش شدم و جعبه لباسش رو به سمتش گرفتم … نیم نگاهی با اخم به طرفم انداخت … حال خوش امروزمون تبدیل مرداب غم‌گرفته ای شد که تو چشم هر دومون جا پهن کرده بود … نفسم رو با عصبانیت به بیرون فوت کردم و گفتم :

– اینم همون پالتویی که دوسش داشتی … یه سایز کوچیکترشه.

پالتو رو از دستم گرفت و دندون رو هم سابید ، لب باز کرد که چیزی بگه اما دوباره سکوت کرد … فکر کردم آرومتر شده و راهی برای منت کشیدن و حرف زدن بینمون آزاد شده اما سری تکون داد و گفت :

– برای من خریدیش تا دوباره رامم کنی ؟ منو با این چیزا خر کنی که هر غلطی دلت خواست انجام بدی ؟

– بهار داری دیگه زیاده روی میکنی عزیزم … برو یکم استراحت کن آروم که شدی حرف میزنیم.

با تمسخر بیشتر سر تکون داد و گفت :

– آره آره حرف میزنیم … حرف میزنیم.

پالتو به دست به سمت اتاق مشترکمون برگشت ، نفهمیدم میخواد چیکار کنه اما زمانی که از اتاق بیرون اومد و قیچی رو تو دستش دیدم فهمیدم این قهر و بچه بازیش با همه دفعات قبلش فرق داره … لباس رو با قیچی مقابل چشمهای منو بهروز به هزار تیکه برش داد و زیر لب با عصبانیت و خشمش مرتب بهم ناسزا میگفت.
با این رفتار ناشیانه بهار بهروز بلند قهقهه زد و با تمسخر شروع به آواز خوندن کرد :

– بهار بهار میره بازار اوسکول میاد … بهار بهار خون کیان به جوش میاد …
وای که چه رنگی داره ، اون پالتوی گوجه ای ، وای که چه حسی داره پاره …

– بسه … بسه روانیا … اَه .. یه مشت دیوونه دورو بر خودم جمع کردم، مرده شوره منو ببرن با این زندگی … تُف به این شانس گور به گوریه من که هر روز یه بحث جدید دارم.

بهار با کنایه اشاره ای به بهروز کرد و گفت :

– روانی تویی و این دوست احمقت …

انقدر پرو و گستاخانه حرف میزد که حتی حرمت بزرگ بودن بهروز رو هم نگه نمیداشت ، با چشمهای درشت شده و اخم و تشر بهش خطاب کردم که حرف زدنش رو اصلا ح کنه.

– بهار !

سکوت کرد و نیم نگاهی به بهروز انداخت که خنده ش رو جمع کرده بود و در حین نوازش دادن به ویکی گهگاهی به ما نگاه میکرد … داغون بودن بهروز رو من درک میکردم ، میدونستم چقدر حالش خرابه و این خنده های به ظاهر خونسرد و بی خیال فقط از روی عصبانیتی هستن که این روزها مشکل بزرگی گرینباگیرش شده و فقط ظاهر خودش رو کنترل میکنه ولی از درون کاملاً بهم ریخته ست ، دوست نداشتم تو این شرایط سخت روحیش بهار هم بهش بی حرمتی کنه و اعصابش رو بدتر بهم بریزه.

با سر اشاره ای به راه پله کردم و گفتم :

– وسایلتو جمع کن برو بالا ، دیگه زبونم چرخ نمیخوره برات صغری کبری بچینم هر چی حرف زدم واسه تو مفتم نمی‌ارزه.

با تعجبی خاص و بچه گونه بهم نگاه کرد، شاید انتظار داشت مثل گذشته ها باز هم منت کشانه ناز گرون قیمتش رو خریدار باشم ، اما واقعاً شرایط اعصاب خودم به قدری فروپاشی شده بود که تو این لحظه کمی طلب آرامش داشتم و حوصله هیچ توجیه و توضیحی برای آرامش دادن به حال طرف مقابلم رو نداشتم مخصوصاً بهار که توجیه کردنش ساعتها و شاید هم روزها طول میکشید.

با بغضی که تو چهره‌ش کاملاً مشخص بود ، سریع به سمت راه پله رفت و بدون اینکه وسایلش رو برداره به حالت شتاب از پله ها بالا رفت، خب این یعنی انفجار سدّ بغضش و سیل گریه‌ش، که حجم این طوفان انقدر بهش فشار آورده که حتی بهش مهلت ندادن تا اول وسایلش رو جمع کنه و بعد به پناهگاه خلوتش برگرده.

نگاهم هنوز به راه پله بود که بهروز گفت :

– بیا بابا بذار یکم که آروم شد بعد برو از دلش در بیار.

– خاک تو سر منو این دل نکبتیم که علاف یه بچه شده که به جا عشق و عاشقی نشستم بچه داری میکنم.

بهروز پق زد زیر خنده :

– زهرمار اوسکول … تو دیگه بدتر از همه گور اجداد منو زیرو رو کردی.

رفتم تو آشپزخونه و از تو بار یه شیشه شراب برداشتم ، بهروز با خنده گفت :

– من غلط بکنم چیکار به تو دارم آخه … دل خودت خطا رفته به من چه خب.

از پشت اپن بی حوصله شیشه رو جلوش بالا گرفتم:

– شراب ؟

خنده تصنعیش جمع شد و نگاه خیره ش زمین رو نشونه گیری کرد، سری تکون داد و گفت :

– یه چیزی بیار که به این زودیا از سرم نپره ،امشب میخوام مست کنم.

و زیر لب افسوس وار و غمگین شروع به خوندن این آهنگ کرد، همونطور که حدس زده بودم و میدونستم حال درونیش تا چد حد اسفنبار و داغونه.

دوتا جام برداشتم و به پذیرایی برگشتم، جام ها و شیشه رو رو میز گذاشتم و گفتم :

– بریم پیش شومینه بشینیم ؟

– نه بابا چی چیو بریم پیش شومینه ؟شیش میزنیا، ما الان اینو بخوریم خودمون یه پا شومینه میشیم شومینه ازمون دَر میره ، بیا به نظرم بریم تو تراس.

رو مبل کنارش نشستم و گفتم :

– یخ میزنی الاغ … من که نمیام حوصله مریضی و بدبختی ندارم خودم کم مشکل ندارم مریض بشم میشه قوز بالا قوز.

جام رو به دستش دادم که خنده ای کرد و گفت :

-تو که کس و کار داری بهت برسه منه بدبختو بگو بمیرمم کسی نمیاد بگه آی بهروز مُردی یادت بخیر … یه فاتحه هم برام بفرسته روحم شاد بشه.

دستی به سر ویکی که تو بغلش بود کشیدم و لیوان رو به دهنم نزدیک کردم و گفتم :

– مشکل خودتی که این حال و روزتون شده ، فکر نکن اونم حالش خوبه ، خدا میدونه اون بیچاره چی داره میکشه اگه مثل آدم برخورد میکردی دلی هم باهات راه میومد.

تا سرم رو به سمتش پیچیدم لیوان خالی رو تو دستش دیدم ، حال خرابش داشت برام رو میشد که جام اول این شراب تلخ رو یه نفس بالا کشید.

– چرا باهاش منطقی حرف نزدی ؟

ویکی رو روی مبل کنارش گذاشت و از جا بلند شد و در حالیکه شیشه رو بهم نزدیک میکرد تا پیک بعدی رو براش پر کنم پوزخندی زد وگفت :

– مگه مهلت داد حرف بزنم که من نزدم ، اصلاً نفهمیدم کِی از خونشون رفت بیرون ، رفتم دنبال باران که از دانشگاه بیارمش این احمقم کار خودشو کرد.

باران خواهر بهروز بود که چند سال از بهار بزرگتر بوده، لیوان بعدی رو که براش پر میکردم ،با حرصی از قهر کردنهای مکرر بهار گفتم :

– همشون همینن تا یه چیزی بگی به تیریش قباشون بر میخوره زندگیو گند میکنن برات ، من نمیفهمم اینا خودشون خسته نمیشن از این همه بحث وجدال الکی و پوچ.

بهروز با تمسخر چپ چپ نگاهم کرد و گفت :
– تو که کشته مردی همین بحث و جدالش بودی … چیشد حالا ؟

نیشخندم جواب کاملی بود برای سوال احمقانه‌‌ش گفت که دوباره گفت :

– اگه حوصلتو سر برده پس چرا به پاش اسیر موندی؟

جعبه سیگارم رو از رو میز برداشتم و یه نخ رو لبم گذاشتم و با فندک زدن زیرش ،اسیر شده در بند بهار با احساس عمیقی لب زدم :

– چون گرفتارشم.

پوک اول رو عمیق زدم که یه حس داغ شدن و رهایی تو تموم تنم پیچید.

رمان-معجون

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.