خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 15

رمان معجون پارت 15

رمان معجون پارت 15
3.4 (68.57%) 7 vote[s]

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

تو اعماق خواب صدای باز شدن در اتاقم منو به سمت عالم خواب و بیداری کشید که به طور جزئی صداهای اطرافم رو متوجه میشدم‌ اما از یه جایی به بعد کاملاً هوشیارشدم.

– نچ نچ نچ ،خوبه بهش گفتم دیگه پاتو تو این اتاق نذاری بازم برمیداره میاد اینجا ، از فردا که چهل قفلش کردم بعد حالتو جا میارم بهار خانوم … هر بار باید بهش تاکید کنم تو فقط جات رو تخت منو تو بغل منه … چرا شیش میزنی کیان طرف بچه ست ها ، چه توقعی داری که درست و حسابی حرفاتو بفهمه اون فقط بلده لجبازی کنه تا تو نازکشش باشی … ای جان ببین چه جوری هم پهن شده رو زمین، درس خون کی بودی تو خاله ریزه خودم منم که یه درصدم شک ندارم که تو اصلاً با گوشی حرف نمیزدی و مثل یه دختر خوب داشتی درس میخوندی … آخ کیان دور اون اخمات بگرده که تو خوابم انگار با همه جنگ داری …

از ذوق حرفهاش کم مونده بود لبخند بزنم اما محکم خودم رو گرفتم تا نیشم باز نشه و نفهمه بیدارم … از رو زمین بلندم کرد، بوی گند مشروبش زیر بینیم پیچید، نمیدونستم ساعت چنده و تا الان کجا بوده که این وقت شب با این ظاهر برگشته !

منتظر بودم تا قدم برداره و به اتاق مشترکمون بریم ، بااینکه ازش دلگیر بودم اما بیصبرانه منتظر بودم تا هر چه زودتر بیاد و منو به پایین ببره ، میدونستم میاد ولی خیلی انتظار اومدنش رو داشتم وشاید دلیل گریه هام دلتنگیه همین موقعیت بود که میخواستم دوباره بعد از مدتها روی تخت دو نفره و اتاق مشترکمون کنارش قرار بگیرم.

بین زمین و هوا رودستهاش معلق مونده بودم و سنگینیه نگاه نافذ و پرحرارتش رو واضح حس میکردم، نبض لبش رو لبم نشست و بوسه ضعیف و کوتاهی به لبم زد در حد یک اتصال … تنم جون گرفت و کمی آروم گرفتم اما مزه تلخ لبهاش به مزاج دلم نبودن که با تپش تندی واکنش نشون داد … مزه ای تلخ و کمی هم هوس‌بار.

حرکت کرد و میون دستهاش بالا و پایین شدم ؛ زیر لب با خودش حرف میزد و زمزمه های شیرینش دل منه دختر بچه رو به لرزش در می‌آورد، دختر بچه ای که دنیای خاکستریش رو با بودن و حضور این مرد به دنیای روشن و سر سبزی گره زده بود.

چشم انتظاریم برای رسیدن به تخت و لمس آغوش خواستنیش هوشیاریم رو صدبرابر کرده بود، شمارش پله ها و بعد هم حس عبور از راهرو و باز کردن در اتاقش و بعد هم انتهای مقصد و قرار گرفتن رو تخت بود.

با ولع نفس کشیدم، این اتاق و تخت منبع آرامش بودن که برای امشب و درآغوش کشیده شدن لحظه شماری میکردم و انتظار کشیدن برای اومدن خودش روی تخت ،هر ثانیه رو برام به ساعتها طول میداد … چند دقیقه بعد تخت فرو رفت و گرمای تنش رو کنارم احساس کردم، دستهای بزرگ و مردونه ش دور تنم حلقه شدن و منو سفت و تنگ تو آغوشش کشید … ماوای آرامشم همین بود … به خودم قول داده بودم هر چقدر دلگیر و غصه دار باشم اما کنارش زندگی کنم ،بگذرم و به زمان اجازه بدم مشکل بینمون رو کامل حل کنه.

تو خلسه شیرین و عمیقی فرو رفتم که با زمزمه خمار آلود ناشی از بوی سیگار و الکل تندش کنار گوشم نجوا کرد و منو به اعماق فکر فرو برد.

– تا خرخره خوردم که یادم بره چی به روزت رفته اما بازم نمیتونم فراموش کنم بهار … نمیتونم فراموش کنم … قسم خوردم انتقامتو میگیرم ،بازی تازه شروع شده.

با همین جمله تمام شب رو بیدار بودم و فکر کردم که قراره کیان این بازی رو تا کجا ادامه بده …‌ انقدر خورده بود که بعد از گفتن این جمله به خواب عمیقی فرو رفت و من تموم شب خیره به صورت غرق خوابش و نفسهای ملایم و خوش نوازش بودم.

***

یک هفته از روزهای جدیدم میگذشت، روزهایی که نوع زندگی کردن منو کیان عوض شده بود … هر روز زودتر از ساعت مقررش به شرکت میرفت و شبها دیرتر از معمول به خونه برمیگشت، زحمت رفت و شد من به مدرسه همچنان با دل‌آرام بود ،ارتباطم باهاش خیلی صمیمی تر شده بود و تموم راه رفت و برگشت به خونه و مدرسه رو با شوخی و خنده و غیبت کردن درمورد کیان و بهروز میگذروندیم.

از زبون دل‌آرام فهمیدم این یک هفته میونه بهروز و کیان تقریباً شکر‌آب بوده، بعد از اون دعوا کوتاهی که با هم داشتن ظاهراً هنوز رابطه بینشون همونطور سرد و قهر گونه سپری میشد ،دیشب با کلی التماس تونستم کیان رو راضی کنم امشب دل‌‌آرام و بهروز رو برای شام دعوت کنم تا هم صمیمیت بینمون بیشتر بشه و هم این دوتا جغد پیر با هم آشتی کنن.

از مدرسه بیرون اومدم ،امروز محدثه بخاطر ناخوش بودن حال بابابزرگش به مدرسه نیومده بود و من در نبود بهترین دوستم روز تلخی رو گذرونده بودم، کوله م رو رو شونه م جا بجا کردم و چشم چرخوندم تا بین این همه ماشین، ماشین دل‌آرام رو ببینم، صدای بوق آشناش رو می‌شنیدم اما نمیتونستم پیداش کنم ،انقدر به اطراف چشم چرخوندم تا بالاخره ماشینش رو دیدم که پشت یه سمند سفید کمی پایینتر مدرسه پارک کرده بود.

قدمهام رو به حالت دویدن سرعت دادم، به قدری با دل‌آرام مَچ شده بودم که هر بار با دیدنش لبخند پهنی رو لب‌هام می‌نشست.

با لبخند عرض خیابون رو طی میکردم تا به سمت سانتافه سفید رنگش برم اما یه لحظه ماشین مدل بالای سهیل با سرعت از کنارم گذشت … گیج شدم و وسط خیابون به حرکت پر سرعت ماشینش نگاه میکردم به خودم گفتم حتماً دارم اشتباه میکنم ولی خودش بود … مطمئنم خودش بوده … ترس با تموم قوا تنم رو احاطه کرد صدای بوق ماشین دل‌آرام و ماشین‌هایی که میخواستن بگذرن متوجهم میکردن که وسط خیابون هاج و واج ایستادم … بین اون بوق زدن‌ها صدای داد بهروز بیشتر از همه منو به خودم آورد به طرفش نگاه کردم ،با اخم و جدیتی که چهره ش مشابه کیان شده بود با عصبانیت صداش رو بالا آورد و به سمتم اومد :

– کجارو نگاه میکنی ؟ سه ساعته داریم بوق میزنیم صدات میزنیم چرا ایستادی وسط خیابون ؟ بِروبِر چیو نگاه میکنی ؟

از چیزی که دیدم مطمئن نبودم که بخوام به بهروز حرفی بزنم هر چند مطمئم بودم که خودشه ، اما باز خودم رو آروم میکردم که سهیل دیگه هیچوقت جرات نداره طرفت بیاد اگه اون سهیل بوده حتماً بهروز ماشینش رو میشناخت … بهروز ! بقول کیان یه سربه هوای خنگول بود که به خاطر امورات شخصی و مسخره بازی‌های خودش از کار و شرکت یهویی جیم میزنه، مثل الان که معلوم نیست به کیان چی گفته تا از شرکت بیرون زده!

بهروز نزدیکم شد و مچ دستم رو گرفت و دوباره به سمت ماشین راه افتاد زیر لب غر زد :

– حالش خوش نیست انگار ، وایستاده وسط خیابون یه ماشین بیاد بزنه لهش کنه شر کیان یقه منو بگیره !

ببین چه پرو دستم رو گرفته و دنبال خودش میکشه ، اون اینجا چی میخواست ؟ مگه کیان نگفت که دل‌آرام بیاد دنبالم چرا با این اومده ؟

همینطور زیر لب غر میزد و منو دنبال خودش میکشید ، به ماشین که رسیدیم در عقب ماشین رو باز کرد و با اخم به داخل ماشین اشاره کرد:

– برو بشین خانوم کوچولو … امروز انگار درسات خیلی سنگین بوده که مخت رفته تو آف تایم استراحت !

بیشعور بهم میگه کوچولو ، چقدر از این کلما متنفرم حتی وقتی از زبون کیان میشنوم دوست دارم گلوش رو بگیرم و خفه ش کنم تا بهم نگه کوچولو ! هنوز تو حال و هوای دیدن ماشین سهیل بودم و حوصله جواب دادن به این مغز تخیلی رو نداشتم اما با چشم غره و اخم ظریفی عکس العمل خودم رو نشون دادم که آروم خندید و گفت :

– خیله خب حالا اخم نکن …بشین بهار پروفسور!

– چرا نمیشینین دیگه بهروز ؟ کم مغز منو تراشکاری کردی که حالا رفتی سراغ بهار؟

بهروز از شیشه ماشین سرش روداخل برد و با شوخی گفت :

– کو ؟ کجاشو تراش دادم ؟ مگه سادیسم دارم دختر ، این هنوز مغزش هنگه، مخش سر کلاس جا مونده خودش اومده پیش ما … نگاه نگاه یه کلمه حتی بهم نگفت :

“با یه حالت مسخره و لحن نازک و بچه گونه ادام رو در آورد”

– سلام عمو بهروز … شما هم با خاله دلی اومدین … وای چقدر از دیدنت خوشحالم عمو “

– خیله خب حالا، از دست تو بهروز چقدر از فکت کار میکشی، بیا بشین دیگه ماشین یخ کرد.

بهروز خندید و با خنده در ماشین رو باز کرد و گفت :

– تو که تو شرکت نیستی اون بت اعظم بداخلاقو ببینی شبیه بخت النصر میمونه تا میرم تو اتاقش دو کلمه حرف بزنم اون مزرعه پشت چشاشو یه جوری تو هم میبره انگار اومدم خواستگاریه دخترش.

دل‌آرام از این جمله بهروز بلند زیر خنده زد خودمم خنده م گرفت ،ولی خودش خیلی خونسرد با دستش به من اشاره کرد و دوباره ادامه داد :

– اینم از بت صغیر که ایستاده وسط خیابون زاغ سیاه مردمو چوب بزنه ما که نفهمیدیم اون وسط دنبال چی بود میخواسته به جای افسر پلیس فیش جریمه برسونه دست اون ماشین پدرسوخته ای که …

دل ‌آرام کلافه و عاصی گفت :

– وای بهروز اون فکتو از چی ساختن لعنتی، یه ساعته پیش من نشستی مخمو ترکوندی حالا بهارو دیدی تازه شروع کردی ؟ ببین ننشستین من گازشو میگیرم میرما !

سوار ماشین نشستم ، بهروز در رو بست و با زمزمه ای که منظور حرفش با دل‌آرام بود آروم گفت :

– بذار بریم خونه یه حال اساسی ازت بگیرم که جلو دیگرون نزنی تو حس حال وراجی کردن من، داشتم زر زر میکردما به کل پرید تو حسم خروس بی محل.

خلاصه نشستیم و مسیرمون با شوخی و وراجی کردن‌های بهروز سپری شد ،منو دلآرام از خنده روده بُر شده بودیم و بهروز همچنان به شوخی‌هاش ادامه میداد طوری که کامل صحنه دیدن ماشین سهیل از حافظه م پاک شد و فراموش کرد همیچین صحنه ای مقابل مدرسه م امروز اتفاق افتاده.

بین حرف زدن و شوخی کردنش گوشیش زنگ خورد ،نگاهس به صفحه گوشی انداخت و با ترس تصنعی چشمهاش رو درشت کرد و گفت :

– وای بت اعظم بداخلاق زنگ زد، حتماً فهنیده تو شرکت نیستم، حالا چی بهش بگم ؟ بگم چه قبرستونی اومدم ؟

دل‌آرام با خنده شونه ای بالا داد و گفت :

– توکه تخصصت تو دروغ گفتن رو صدر جدوله، حالا هم یه چیزی بگو

قیافه بهروز یه جوری ترسیده و مظلوم شده بود که نمیتونستم جلوی خنده م رو بگیرم، آروم آروم میخندیدم دل‌آرام هم از تو آینه به من نگاه میکرد و ریز ریز میخندید.

بهروز یه نگاه جزئی به منو دل‌آرام انداخت و با بسم الله گفتن کشداری تماس رووصل کرد، تماس رو اسپیکر رفت و صدای پر حرص کیان تو ماشین پیچید.

– کدوم گوری رفتی دوباره ؟ باز سر منو گرم کارا دیدی جیم زدی ؟ کِی تو قراره بزرگ بشی دست از این اَلَلی تَلَلیات برداری بهروز ؟

بهروز خیلی آهسته زیرلب زمزمه کرد :

– دلم خوش بود باهام قهره بهم زنگ نمیزنه … هوف گاوم زایید …

و بلند تر تو گوشی گفت :

– آ … چیزه … راستش اومدیم دنبال بهار.

کیان با جدیت گفت :

– موضوع بهار به تو چه مربوطه خوبه سپردم دست دِلی بره دنبالش ،تو رفتی چیکار کنی ؟

تو دلم یه ماچ گنده براش فرستادم ، اسمم رو طوری تلفظ میکنه که اون لحظه تموم جونم میشه حرارت … حرارتی که این روزها شدتش بیشتر شده بود و با وجود صمیمیت بینمون این حس برام تکراری نمیشد.

– اوم ، آخه دِلی دیروز گفت یکی مزاحمشون شده اومدم خدمتش برسم یه عرض ادبی باهاش داشته باشم و برگردم.

– زر نزن بابا تو خودت مزاحمی گوره خر … پاشو بیا سرکارت من کار دارم باید برم سر قرار با این دختره.

دختره ؟ کیان با کی قرار داشت ؟ درست شنیدم گفت دختره ؟ خنده رو لبم ماسید و لب باز شده م خود به خود بسته شد، قدرت شنوائیم انقدر زیاد شد که فقط منتظر بودم ببینم ادامه حرفهاشون چی میگن ! متوجه شدم که دل‌آرام از قصد سرفه کرد تا به بهروز بفهمونه منم تو ماشینم و یه جوری قضیه رو ماست مالی کنه ،ولی بهروز با بی حواسی رو کمر دل‌آرام آروم ضربه زد زد و گفت :

– آخ بمیرم برات عزیزم ،کیان میبینی که دِلی هم حالش خوب نیست اومدم ببرمش دکتر صدای سرفه شو خودت شنیدی دیدی که دروغ نمیگم …

” رو به دل‌آرام یه طوری با حالت خنده دار گفت” الان میرسیم دکتر قربونت برم یکم دیگه تحمل کن.

انگار موقع زایمان دل‌آرام بوده ! دل‌آرام با صدای بلندی غش غش خندید ولی من دیگه خنده م نمیومد یه حرص عمیق از جنس حسادت و تعصب تو تنم کمین کرده بودو فقط منتظر بودم ببینم کیان چی میگه ، من اون کلمه رو شنیدم اون کلمه ای که کیان به زبون آورد و گفت ” میخواد بره سر قرار با اون دختره” دختره کی بود ؟

کیان با حرص بیشتر گفت:

– انقدر چرت نگو الاغ سر کیو میخوای شیره بمالونی پاشو بیا شرکت بهت میگم کار دارم دختره یه ساعته منتظرمه، توئه بی‌خیرم که فقط بلدی جیم بزنی!

– ای بابا خب بگو دختره کیه مغزم پوکید !

کیان با حرص و کلافگی مشهودی که به خوبی قابل وضوح بود گفت :

– فکر کن ببین بعد بهار من این روزا سرم کجا و با کی گرمه بعد خودت میفهمی اوسکول !

بهروز متفکرانه به دل‌آرام نگاه کرد و بعد از یکی دو ثانیه سریع گفت :

– آها … اون پلنگ عملیِ رو میگی، خیله خب الان …

یک آن ساکت شد و یه جوری به طرفم پیچید که صدای ترق تروق گردنش رو شنیدم، لب گزید و با زمزمه آرومی زیرلب گفت:

-بهار، وای ، وای خاک بر سرم شد.

دل‌آرام با حرص بیشتر و پوزخندزنان زیرلب حرفش رو تایید کرد:

– واقعاً خاک توسرت ،سه ساعته دارم اِهم اوهوم میکنم انگار گوشاشو قرض داده به کیان … از بس حرف میزنه دیگه مخش نمیکشه دوروبریاشو چک کنه ببینه چی میگن.

کیان با جدیت و پرخاشگری دوباره ادامه داد :

– بهروز دارم با تو حرف میزنما میگم پاشو بیا من حوصله خودمم ندارم نکبت… نیومدی خداشاهده شب ببینمت جفت لنگاتو میشکنم من موندم بهار واسه چی به توئه نسناس گفته بیای ؟

بهروز گوشی رو از رو حالت اسپیکر برداشت اما هنوز نگاه ترسیده و منگش به طرف من بود، گیج بود و نمیتونست درست حرفهاش رو جمع بندی کنه فقط سریع تو گوشی گفت :

– باشه الان میام … تو برو من تا چند دقیقه دیگه شرکتم.

گوشی رو که قطع کرد دستهاش رو سریع جلوی صورتم بالا برد و هراسون گفت :

– بهار توضیح میدم برات فقط تورو خدا بد برداشت نکن.

دل‌آرام سرش رو با تاسف به اطراف تکون داد و گفت :

– بخدا تو اصلاً حرف نزنی خیلی بهتره بهروز … گند پشت گند میاری دیوونه اگه کیان بفهمه آتیشت میزنه.

بهروز با کمی عصبانیت و محکم گفت :

– گفتم توضیح میدم دل‌آرام انقدر سوزش و نرون.

اشکم رو که دید وارفت و پریشون حال گفت :

– نوچ ،به جون کیان اون جوری که تو فکر میکنی نیست بهار … تورو قران گریه نکن … مرگ بهروز آروم باش نری تو خونتون یه بامبول جدید درست کنی، بخدا کیان جرم میده تازه دوروزه اومده سر حال.

با بغض و گریه و صدای گرفته ای لب زدم :

– اون دختره کیه ؟

سرعت ماشین کمتر شد و بلافاصله دل‌آرام هم به سمت بهروز پیچید و با تعجب و بهت پرسید :

– راستی میگه اون دختره کیه واسه منم سوال شد ؟ تا اونجایی که من یادمه کیان ماهاست طرف هیچ دختری نرفته این عجوزه کیه که درست باید الان پاش تو زندگی اینا باز بشه ؟

بهروز با عصبانیت دستش رو به سرش گرفت و برای چند ثانیه چشمهاش رو ،رو هم گذاشت تا کمی خودش رو کنترل کنه و شاید هم دنبال یک جواب از نوع همون دروغ‌هایی بود که تا چند دقیقه پیش مشابهشون رو به کیان تحویل میداد.

دلم زیر و رو میشد ، تنم داشت از حرارت و عصبانیت آتیش میگرفت ،تموم دست و پاهام یخ کرده بودن اما درونم آتیش بود، مغزم روی کلمه “اون دختره ای” که از زبون کیان شنیده بودم قفل شده بود … عوضیه نامرد … نامرد … نامرد تو که همش میگفتی من دارو ندارتم، من زندگیتم ،نفس‌هاتم ، چطور میتونی با یه دختر دیگه قرار بذاری و بری پشش ؟ دیدی چه جوری به بهروز گفت ” فکر کن ببین بعد بهار من این روزا سرم با کی گرمه “

یعنی حرفهایی که به من میزنه همش دروغن ؟ اون نامرد به جز من با کس دیگه ای هم رابطه داره ؟

صدای دل‌آرام باعث شد با گریه بهش نگاه کنم ، داشت از تو آینه به من نگاه میکرد و با حرص به بهروز گفت :

– کجا گیر کردی بیام درِت بیارم بهروز؟ یه سوال کردیما چرا چشاتو بستی جواب نمیدی؟ بیچاره بهار دق کرد !

بهروز پرخاشگرانه و کمی عصبی گفت :

– هیس … میشه تو دیگه آتیش بیار معرکه نباشی عزیزم ؟ رانندگیتو بکن حالا به کشتنمون ندی تا ببینم میتونم با این گِلی که به سرم زدم از دست کیان و بهار جون سالم در ببرم یا نه!

بهم نگاه کرد و با التماس و خواهش آروم گفت :

– ببین دختر خوب این قضیه جریان داره، یه جورایی مثل یه راز میمونه که منم خیر سرم باید راز داری کنم و چیزی ازش لو ندم … بیا مرگ بهروز آروم بگیر تا به وقتش خودت بفهمی باشه ؟

ظاهراً قرار نبود چیزی از راز دوستش لو بده نه به اون وراجی کردن‌های بی موقعش و نه به الان که باید حرف بزنه و متاسفانه لال مونی گرفته و صحبت رازداری رو پیش میکشه …

دنبال چی هستی بهار وقتی یه همچین آدم خوشگذرون و سر به هوایی دوست جون جونیه کیان باشه چه انتظاری داری که کیان تموم گذشته ش رو بخاطر توئه الف بچه کامل کنار بذاره و با یه بوس و نوازش گاه‌گاهی تنش رو آروم کنه که نخواد سراغ هیچ زن دیگه ای بره ! تو مغزت چی گنجوندی که کیان بخاطر تو پا رو تموم احساسات مردونه ش بذاره و به ضعیف بودن و نابلدی ‌هات قانع بشه و با اون عشقبازی‌های جزیی به آرامش برسه ؟

عصبی شدم و پشت دستم رو محکم رو صورتم کشیدم تا اشکم رو پاک کنم ، بهروز باز هم نوچ کرد و با بیرون دادن نفس کلافه ش گفت :

– تورو خدا چیزی بهش نگو بهار بخدا منو
میکشه ، اخلاقشو که میشناسی اگه بفهمه تیکه تیکم میکنه.

اگه من تا این حد براش مهمم که برای فهمیدن این موضوع بهروز رو مورد خشمش قرار بده هیچوقت سراغ زن دیگه ای نمیرفت؛ پوزخند ریزی زدم و گفتم :

– برام مهم نیست.

اخمی از گنگی کرد:

– یعنی چی برات مهم نیست ؟ بهش نمیگی چی شنیدی ؟

سرم رو فقط به اطراف تکون دادم ، منو باش میخواستم این دو تا ابله رو امشب با هم آشتی بدم اگر باز میخواستم بحث تازه ای رو باز کنم و کیان بفهمه مسبب دلخوری و ترش رویی امروزم که صد درصد بعد از دیدنش این حالتهارو تو چهره‌م نشون میدادم بهروزه و از رو تماسش با بهروز تموم حرفهاش رو شنیدم مطمئنم بین خودشو بهروز تا مدت طولانی قمر در عقرب میشد … شبیه دو تا برادر خونی بودن که اصلاً دلم نمیخواست از هم دور و یا دلگیر باشن … ولی هر دو شون نامرد بودن که با وجود داشتن منو دل‌آرام باز هم از نامردی‌هاشون دست نمیکشیدن.
بغضم سرسخت تر شد دلم میخواست هر چه سریعتر برسیم به خونه ، بهروز ملتمس وار بهم نگاه میکرد تا رو حرفم بمونم و چیزی از حرفهایی که شنیدم بروز ندم ، مطمئن نبودم از پسش بر میام یا نه ولی ناچاراً بخاطر مهمونیه امشبم مجبور بودم نقاب همیشگیم رو، رو صورتم بذارم.

***

روز سختی بود ، وقتی به خونه اومدم باز هم گریه کردم و بین هر کاری که انجام میدادم یه عالمه فحش به کیان میدادم ، ” مردک بیشعور هوسباز ” از حرص و عصبانیت تِی رو صدبار رو سرامیک‌ها کشیدم و با وسواس همه کارهام رو انجام میدادم … خب عصبی بودم و یکی از علائم شدید عصبانیتم همین وسواسی بود که موقع انجام کارهام بهم سرایت کرد.

دو نوع غذا پختم قورمه سبزی و مرغ بریونی که مرغ هارو زعفرونی کردم و تو فر گذاشتم تا آروم آروم پخته بشن.

کار دیگه ای تو آشپزخونه نداشتم، سر قابلمه خورشت رو گذاشتم و نگاهی به ساعت کردم ده دقیقه مونده به هشت بود و باید کیان و مهمونام کم کم میرسیدن.

مشغول سالاد درست کردن بودم که صدای در هال اومد و بعد از اون صدای کیان که با یه لحن نازگونه صدام زد :

– بهار … بهاری ؟ بهار بهار ؟ بهار جونم !

تو این چند روزی که زندگیمون به شیوه بهتری تغییر کرده بود هر شب بعد از شنیدن صدای ماشینش مثل دختر بچه هایی که ذوق بغل شدن تو آغوش باباشون رو دارن به پیشوازش میرفتم تا کمی خودم رو لوس کنم و سهمی از آغوش خسته ش داشته باشم و شاید با همون افکار بچه گونه م فکر میکردم که با این کارم میتونم خستگی رو ازش دور کنم، ولی زهی خیال باطل که قبل از من یکی دیگه خستگیش رو به طور کامل از تنش بیرون میکرد و بعد به خونه میومد … دلم از سادگیه خودم گرفت و حسرت وار نفس کشیدم.

دوباره صدام زد و انگار قدمهاش به سمت آشپزخونه برداشته شد :

– بهار خانوم ، خانوم کوچولوی خوشکلم … چه بویی هم راه انداخته نیم وجبی کوفت بخورن دِلی و بهروز حیف این غذاها نیست که برن تو شکم اون گوریل بی خاصیت … به به گل خونم که اینجاست ، تو اینجایی و جواب نمیدی خوشکل خانوم ؟

از پشت میز کمی نگاهم رو به سمتش پیچیدم و با اکراه لبخندم زدم اما درونم غوغایی بپا شد و دلم لک میزد مثل شبهای قبل تو آغوش گرم و پرمحبتش فرو برم.

– خسته نباشی ؟

لبخند پهنی زد و به داخل آشپزخونه قدم برداشت:

– حتماً واسه مهمونات امشب یکم هول شدی عزیزم، درسته ؟

فهمیدم چرا این سوال رو پرسید ، داشت به خودش تلقین میکرد که نیومدن من جلوی در بخاطر هول شدنم برای مهمونیه امشبه ، ولی باهوش تر از این حرفها بود و شک نداشتم که با همون نگاه اول از چهره م فهمیده که از بابت مسئله ای نگران و آشفته م.

یه خیار از تو سبد میوه ها برداشت و با گاز زدن خودش جواب سوالش رو داد :

– بهرحال اولین باره تو این خونه میزبان میشی معلومه یکم هول میکنی ، مهمونا که خودین عزیزم تو که زیاد باهاشون برخورد داشتی ،بهروز اوسکولو دوست دخترش که هول شدن ندارن ، حالا چی پختی عسلم ؟

خیلی سرد و به ظاهر مشغول کار خودم رو نشون دادم و گفتم :

– یعنی از رو بوشون نفهمیدی چی پختم ؟

سر تکون داد و به سمت بار شیشه هاش رفت و یه شیشه بیرون کشید، کمی از محتواش تو لیوان ریخت و به یکباره سر کشید ، خیلی وقت بود که کمتر از این نوشیدنی ها مصرف میکرد نوچ نوچی کرم و با اخم گفتم :

– الان معده‌ت میترکه دیوونه حداقل یه چیزی بخور.

نیمچه لبخندی زد و به سمتم قدم برداشت و درست پشت صندلیم ایستاد، یه دستش از کنار سرم به سمت جلو اومد و روی میز قرار گرفت و دست دیگه‌ش که لیوان مشروبش رو حمل کرده بود به پشتیه صندلیم تکیه داد، سرش رو جلو آورد و آروم لب زد :

– یکی این خیلی آرومم میکنه یکی هم تو … ولی فکر کن هر دوشون مکمل هم بشن دیگه چه شود … وای وای اونوقته که نور علی نور میشه.

حرارت نفسهای داغش کنار گوشم تار موهام رو به بازی گرفتن ، دوست نداشتم دیگه بهم نزدیک بشه ،سر کج کردم و شونه م رو همزمان بالا دادم که تک خنده آرومی زد و دوباره گفت :

– دختر کوچولوم چرا امشب نیومده به پیشواز باباش ؟

قبلاً خودش بهم گوشزد کرده بود که از این لقب متنفره و چند روزی میشد که هر دومون نسبت صمیمیتری با هم گرفته بودیم و به همون اندازه که از حس جدید بینمون راضی بودیم مطمئناً از این لقب بیزارتر میشدیم … همونطور که من بیزار بودم، نیم نگاهی با اخم بهش کردم ولی همین که سرم به سمتش کج شد خیلی سریع و یهویی لبم رو شکار کرد و بوسه عمیقی همراه با مکش خشن وار لبهاش به لبهام زد و اون طعم تلخ مشروب رو به داخل دهنم کشید.

از وقتی فهمیدم منو فقط برای دست گرمی هاش میخواد و لذت کاملش رو با کس دیگه ای سر میکنه بدم میومد حتی بهم دست بزنه یا ببوسم ، با حالتی از نخواستن خودم رو به عقب میکشیدم تا اتصال بوسه ش رو کات کنم ولی تموم حواسم پیش بوی تنش بود تا بتونم ردی از ادکلن محرک یک زن دستگیر کنم ، لباسهاش بوی ادکلن خاص خودش رو میدادن که با بوی تنش مانوس شده بود ،هر چقدر بو میکردم تا تلاشی برای پیدا کردن ردی از اون شخص سوم باشم نمیتونستم چیزی از بوی لباسها و یا ظاهر و شیطنتهاش بفهمم.

با تقلا و کنار کشیدن‌های من سرش رو با اکراه عقب کشید و با اخم ظریف اما لبخند پیروزمندانه ای گفت :

– اَه نزن تو حس و حالم بهار … تو که نمیدونی طعم لب و مشروب با هم چه مزه ای میدن، بذار خستگیم در بره تا حداقل پاچه مهمونای مزاحمتو نگیرم.

فقط بهش نگاه کردم بدون اینکه چیزی بگم یا حرکتی انجام بدم ،چشمهای خمارش شور داشتن، شورِ با من بودنی که فقط برای سرگرمی و رفع خستگیه چند ساعته ش بودم، صدای بم شده‌ش پر از احساس متفاوتی بود که با لب باز کردن تموم اون حس‌ها درونش موج میزد، چند ثانیه عمیق و نافذ نگاهم کرد ، اگر بخاطر بهروز نبود همین الان تموم اون حرفهایی که شنیده بودم رو تو صورتش تف میکرد و بهش میگفتم ” تو نامردی، اگه نامرد نبودی با احساسات من بازی نمیکردی که اینجا نگهم داری و هر طور دلت بخواد باهام سر کنی بعد هم دنبال کثافت کاریات بری ” اما قول داده بودم جلوی خودم رو بگیرم و چیزی به روم نیارم هر چند سخت بود و نمیدونستم تا چه حد میتونم این خودداریم رو تحمل کنم.

سرش رو جلو آورد تا دوباره ببوسم ، اخم کردم و تا خواستم اعتراضم رو نشون بدم صدای زنگ در مهلت نداد ،با لعنتی که کفت عقب رفت و اخمهاش کامل در هم فرو رفتن.

بلند شدم و ظرف سالاد رو رو کابینت گذاشتم و شالم رو از رو صندلیه کنارم برداشتم تا سر کنم ، همونطور ایستاده کنار صندلیم هنوز داشت بهم نگاه میکرد :

– به چی زل زدی ؟ بچه ها اومدن … برو درو باز کن دیگه … لااقل یه امشب زود اومدی میرفتی دوش میگرفتی بقول خودت خستگیت از تنت بره البته اگه هنوز خستگی تو تنت باقی مونده باشه‌.

تیکه کلامم رو درست برداشت نکرد چون در جوابم با لبخند ظریفی گفت :

– خستگیم که با یه بوسه کامل رفع نمیشه عزیزم، بردیم لب چشمه و تشنه آوردیم پیش این بهروز اوسکول، ولی “با چشمک شیطونی اضافه کرد” بقیش باشه واسه بعد ،این سرخرا که رفتن از خجالت نیم وجبیه خودم در میام.

با حرص و طمع شدیدی این جمله آخر رو گفت نمیدونستم باید قند تو دلم آب میکردم که ابراز علاقه هاش دلم رو به لرزش در میورد یا باید بخاطر این اوضاع پیش اومده کیلو کیلو خاک تو سر خودم میریختم که بعد از اون همه بلا و مصیبت، گیر آدمی افتادم که فقط منو برای هوس و لذتش میخواست و تموم این حرفها و علاقه نشون دادن‌هاش برگرفته از همون احساسات بیشعوریشه … کیان هوسباز نبود ولی شیطنتهای زیادی توزندگیش داشته که کم و بیش در موردشون شنیده بودم، حتی اون روزی که تو اتاق کارش تو شرکت با منشی دیدمش اون هم یه سرچشمه از همین شیطنت‌هاش بوده ، کیان آدم بدی نیست اما نمیتونه بخاطر من از تموم اون شیطنت‌های رنگاوارنگش دست بکشه، به خودم اگر اشتیاقش برای من بخاطر نوجوون بودنمه که با اندام های تازه جوونه زده م باعث تشدید این میل و اشتیاقش شدم پس منو با خیال مراقبت اینجا نگه داشته تا هر زمانی که دلش بخواد ازم سواستفاده کنه و بعد کنارم بزنه … اگر کیان بعد ازلذت هاش با من ازم خسته بشه با کس دیگه ای ازدواج کنه اونوقت من چی میشم ؟

به لحظه ای که از آشپزخونه بیرون رفت و گفت ” نمیخواد شال سرت کنی ، منو بهروز با هم این حرفارو نداریم ” توجهی نکردم، عقایدش برام مهم نبودن چون اگر عقیده ای داشت بدون محرمیت اینجوری بهم نزدیک نمیشد ،البته منم نسبت به بهروز حس بدی نداشتم و اونو شبیه برادرم میدیدم ولی دنیای من با همه فرق داشت من بعد کیان نمیتونستم به کسی اعتماد کنم ، از نگاه همه مردها میترسیدم حس میکردم نگاه همشون یه معنی داره و فقط به یه چیز فکر میکنن، برای منی که گزیده بودم و از ریسمون سیاه و سفیدم ترس داشتم این افکار طبیعی بودن.

تو آینه قدی راهروی کنار آشپزخونه دوباره به سرو وضعم نگاه کردم ، یه بلیز آستین سه ربع پوشیده بودم که جلوش پلیسه ای بود و گلبرگهای گلبهی رو پارچه ش داشت و رنگ اصلیش قرمز بود و شلوار کتون کرم رنگ با یه شال صورتی … آرایشی نداشتم خب من اصلاً لوازم آرایشی نداشتم تنها یه رژ لب صورتی داشتم که اون هم خیلی ملایم رو لبهام کشیده بودم و حالا بخاطر اون بوسه وحشیانه کیان هیچ اثری ازش باقی نمونده بود.

کیان بعد از جواب دادن آیفون تو اتاقش رفت و لباسهاش رو با تیشرت سفید و شلوار خاکستری عوض کرد و بیرون اومد.

منو که کنار در هال منتظر دید لبخندی زد و شیطون به سمتم اومد و با لبخند گفت :

– قدو قواره هم که نداری نیم وجبی، دلم میخواد بذارمت لای نون همین الان یه لقمت کنم.

با اخم خواستم نگاه ازش بگیرم که تند و سریع گفت :

– بعدً باید بگی تو اون دل کوچیک و فسقلیت چی میگذره که از وقتی اومدم چشاتو واسم پیچ و تاب میدی …”کشدار و شیطون گفت”
– نکنه … ؟

منظورش رو نفهمیدم که خودش دوباره سریع گفت :

– نوچ پریود نیستی ، آمارتو دارم درسته با هم قهر بودیم اما یادمه ده روز پیش آخرین روزت بوده.

با حرص و اخم شدیدی گفتم :

– از بس بیشعور و فضولی به همه چی سرک میکشی ؟

سری کج کرد و با لبخند پهنی گفت :

– خب عزیزم من بایدهمه طوره حواسم به وروجک خوشکلم باشه کم و کسری چیزی داشت سریع براش رفع کنم.

– لازم نکرده رو که رو نیست سنگ پای قزوینه.

خندید و با خنده جذابش گفت :

– اتفاقاً جنسش اصل اصله بنجل نیست.

باز هم نفهمیدم چی گفت هر چی بود منظورش حتماً با همون مَثل سنگ پا بوده که طبق معمول به ریخت و قیافه خودش مینازه.

با حرص و شاکی بهش نگاه کردم که با لبخند آرومی گفت :

– حالا جوش زدنت مال چیه عزیزم ؟ من کاری کردم که خودم خبر ندارم ؟ واسه چی اینهمه اخم و تَخم میکنی ؟ میخوای بعد شام با بچه ها بریم شهربازی ؟ خیلی وقته بجز مدرسه و خونه جایی نرفتی فکر کنم واسه همینه که …

صدای خنده و صحبت بهروز و دل‌آرام که داشتن به ما نزدیک میشدن حرفش رو قطع کرد، کیان همه طوره حواسش به من بوده و فکر میکرد ترش روییه امشبم بخاطر خستگی و یکنواخت بون زندگیمه … نمیدونست درد اصلیم چیزیه که با همین بچه بودنم حسادتی درونم فوران کرده که احساس میکنم یه رقیب سخت وارد قلمروم شده … درسته قلمروام شاید موقتی بود و این حرفها کمی برای من زیاد گُنده به حساب میومدن اما من زندگیم رو باهاش تقسیم کرده بودم و این قلمرو برای من پناه‌گاهی امن محسوب میشد.

با کمک دل‌آرام میز شام رو چیدم ، پسرها جلوی تلویزیون نشسته بودن و با هم خیلی آروم حرف میزدن طوری که صداشون حتی به گوش ما نمیرسید، با اصرار کردن‌های دل‌آرام بالاخره راضی شدم تا شالم رو از سرم بردارم درسته حس خوبی نداشتم ولی در مقابل اصرارهاش کم‌کم رام شدم ، آخه از بدو ورودش به خونه خودش تموم لباسهاش رو از تنش در آوردو تنها با یک تاپ حلقه ایه زرشکی و شلوار جین آبی جلوی کیان و بهروز راه میرفت … با این حرفها که بهروز برای کیان حکم یک برادر رو داره و اون هم مثل کیان جز خونواده ت حساب میشه و نباید از بهروز خجالت بکشی راضیم کرد تا منم بدون روسری جلوی بهروز راحت باشم ، به خودش اشاره کرد و گفت ” ببین منو با اینکه نسبت عمیقی با بهروز ندارم اما بخاطر صمیمیتش با کیان حتی جلوی کیان هم راحت برخورد میکنم و باهاش خودمونیم طوری که حس میکنم اونم جزیی از خونواده مه ” درسته صورت خوشی نداشتم که با این ظاهر جلوی کیان ببینمش ولی انقدرا هم دختر ساده نگر و کوته فکری نبودم که با طرز فکرهای احمقانه قضاوت نا به جایی در مورد دیگرون داشته باشم و با این عقیده که هر کس اختیار لباس پوشیدنش رو داره و تو طرز رفتارش مختاره از دید و نظرات منفیم چشم پوشی کردم.

از رو اپن سرک کشیدم دیدم هر دوشون جفت هم نشسته و جیک تو جیک هم آروم با هم حرف میرنن.

با حرص خاصی که تو صدام بود ، صدام رو کمی بالا بردم :

– شما گشنتون نیست ،نمیخواین بیاین شام بخورین ؟ غذاهارو کشیدم الان سرد میشنا … یه ساعته دارم صدا میزنم.

کیان :
– اومدیم عزیزم اومدیم.

نگاهم به دنبالش بود که از جا بلند شد ولی محفل بحثش رو ترک نکرد و ایستاده مشغول حرف زدن با بهروز شد :

– فعلاً که یه سری جزئیات بهم گفته ولی حس میکنم یکم میترسه … من خیالشو راحت کردم که همه طوره پشتشم هواشو دارم ولی بازم ته دلش قرص نیست، البته حق داره که از اون شوهر بیشرفش بترسه با اینکه امروز کلی باهاش حرف زدم تا خیالشو راحت کنم ولی …

نگاهش به آنی به سمتم پیچید و دید که از بالای اپن مستقیم دارم بهش نگاه میکنم، داشت درباره قرار امروزش و اون دختره با آب و تاب برای بهروز حرف میزد، دلم ترکید و دوباره حس حسادت تو سلول به سلول تنم به حرکت در اومد، اشک تو چشمهام جمع شد و با نفرت شدیدی نگاه ازش گرفتم.

برگشتم سمت میز و جعبه دستمال رو با حرص رو میز گذاشتم که هر دوشون کمی بعد وارد آشپزخونه شدن.

نگاه تیز کیان به محض ورودش تو چشمهام نشست و بعد نگاه پر خواهش بهروز بود که باز هم اصرار داشت خودم رو جمع و جور کنم و چیزی به روم نیارم اما مگه آسون بود …؟

رو به بهروز کرد و با حالتی که میگفت خر خودتی و چشم غره شدیدی نثارش کرده بود، خیلی ضعیف و خفه شده گفت :

– فعلاً بشین خوب بخور تا بعد منو تو درست و حسابی با هم حرف میزنیم.

بهروز هم با شوخیه زیر لبی گفت :

– ووی مگه هنوزم حرف داری ؟ وراج کی بودی تو ؟

– یه چیزی این وسط درست نیست و مطمئنم این آتیشا از گور خودت بلند میشن.

دل‌آرام با حرص گفت :

– یه وقت تمومش نکنین، حالا تا خودِ صبح رمزی حرف بزنین ! شما گشنتون نیست ما گشنمونه یا بشینین یا برین همون بیرون ادامه بحثتونو کنین مزاحم ما هم نباشین … بشین بهار جون بشین ما شاممونو بخوریم … ” کف دستهاش رو با ذوق و ولع به هم مالوند و پشت صندلی نشست” وای عجب قورمه سبزی شده دستت درد نکنه نمیدونی امروز چقدر دلم لک زده بود که فقط یه قاشق بخورم.

بهروز هم کنارش روی صندلی نشست و با خنده و شوخی گفت :

– تو کلاً تنبلی یکم از بهار یاد بگیر نصف سنتو داره ها ببین چه غذاهای خوشمزه ای به خورد این دراکولا میده اونوقت تو میای پیش من یا تخم مرغ آب‌پز برام میذاری یا سوسیس آشغالی سرخ میکنی همین کارارو کردی ترشیدی رو دست ننه بابات دیگه، اگه یه ذره هنر بهارو داشتی الان تو خونه بهروز خان خانمی میکردی.

کیان برام یه صندلی کنار کشید و نشستم و خودش هم روی صندلیه کنارم نشست ، میخواد یه جوری وانمود کنه که هیچ چیزی بیرون از این خونه اتفاق نیفتاده ولی مگه میشد با این رفتارهای کوچیک و به ظاهر علاقه مندش حرفهاش رو در مورد حمایت یک زن دیگه خارج این چهارچوب نادیده بگیرم ؟ موقع نشستن با شوخی رو به بهروز گفت :

– زیاد داری حرف میزنیا … اون بدبخت انقدر هول شکمش بوده اصلاً نمیفهمه تو چی زر میزنی وگرنه الان شوتت کرده بود خونه همسایه بغلیمون نگاش کن ، یه لیوان آب برسون دستش یه وقت خفه نشه .

نگاه منم همزمان با بهروز به سمت دل‌آرام کشیده شد ، بقول کیان از هول شکمش انگار تو مسابقه خوردن شرکت کرده بود، یه جوری غذا میخورد که دوست داشت فقط نگاهش کنم و بهش بخندم ، بهروز با خنده و تعجب سوت کشدار و مولودی واری زد و گفت :

– حداقل آرومتر بخور بابا نترکی … نترس غذاها سرجاشونه قرار نیست منو دراکولا خان میزو جارو برقی بکشیم، آروم آروم بخور عزیزم آبرومو بردی.
یه لیوان آب ریخت و کنار دل‌آرامی که سخت مشغول خوردن بود و اصلاً حواسش به دورو اطرافیان و تیکه های تمسخر آمیزشون نبود گذاشت و زیر لب با خنده و مسخره گفت :

– بیا حداقل اگه یه وقت خواستی خفه بشی کنار دستت آب باشه به دادت برسه چون منم شروع کنم به غذا خوردن بهت قول نمیدم حواسم به مرگ و میرت باشه.

دل آرام در حین جویدن با احساسی از لذت گفت :

– وای چقدر خوب میشد خفه بشی بهروز تا بذاری من با آرامش غذامو بخورم … چقدر خوشمزه ست بهار تو چه جوری این قورمه سبزیه مَشتی‌و درست کردی دختر ؟ معرکه ست.

لبخندی زدم و نوش جانی بهش گفتم ، سرم رو به سمت کیان پیچیدم ، داشت بهم نگاه میکرد تیز و با یه لبخند عمیق … اما نگاهش کمی نگران بود و علت نگرانیش بیشتر به همون قضیه چند دقیقه پیش برمیگشت.

با اون همه تعریفی که دل‌آرام در مورد غذام داشت اما قورمه سبزیم یه قورمه سبزیه کاملاً معمولی بود ولی این غذا خوردن و هیجانش تو طعم و مزه غذا کمی به شک انداختم که نکنه مشکل خاصی داشته باشه و همین فکر درست چند دقیقه بعد کاملاً به اثبات رسید و دل‌آرام خیلی یهویی موقع غذا خوردن حالت تهوع و دل پیچه شدیدی بهش دست داد که ناچاراً از روی میز بلند شد.

بهروز بر عکس اون همه شیطنت و شر و شیطون بودنش با نگرانی از سر میز بلند شد و به دنبال دل‌آرام رفت :

– دِلی چیشد ؟ چیشد با توام ؟ خو دیوونه چرا مثل نخورده ها افتادی رو بشقاب ؟ مگه چند روزه غذا نخورده بودی ؟ وای خو یه دقیقه وایسا یه چیزی بگو ببینم چِت شد ؟

دل آرام به سمت سرویس رفت و عوق بلندی زد … ته دلم لرزید نکنه با این غذا خوردن براش اتفاقی بیفته نگاهی به کیان کردم اون هم با چهره ای ترسیده مشابه من از پشت میز بلند شد و گفت :

– یه دمنوش براش درست کن دختره احمق عین نخورده ها افتاده رو غذا ، اندازه یه گاو غذا خورده کار دستمون نداده باشه شانس آوردیم.

رفتم برای دل‌آرام یه جوشونده گیاهی گذاشتم تا دم بکشه ، بهروز و کیان هر دو طرف دستهای دل‌آرام رو گرفته و جسم نیمه جونش رو آوردن و رو کاناپه دراز کش انداختن …

کیان با حالی پریشون رو به من کرد و گفت :

– بهار برو براش یه دست لباس بیار عزیزم همه لباساش خیس شده … تا منم یه زنگ بزنم امیر بیاد.

سریع رفتم از تو اتاق کیان و از بین لباسهاش یه تیشرت مشکی برداشتم و براش بردم ، اندامش کمی توپر بود و استخون بندی درشتی داشت و لباسهای منه ریز جثه اندازه ش نمیشدن.

بهروز بغلش کرد و تو اتاق مهمان بردش تا هم لباس‌هاش رو عوض کنه و هم کمی استراحت کنه تا امیر بیاد … بعد از اینکه امیر اومد و دل‌آرام رو معاینه کرد تشخیص داد که علائمش بخاطر بارداریه.

همه تو شوک بزرگی فرو رفتیم و این باعث تغییر چهره بهروز شد … با این خبر از اون شاد و شنگول بودن و شیطنت‌های بهروز چهره سابقش کاملاً متوقف شد و رو بُعد دیگه ای چرخید… بُعدی که منو دنیام رو هم دچار دگرگونی کرد … از زندگیه خودم و فرداهایی که منجر بود منم مشابه دل‌آرام گرفتارشون بشم میترسیدم … بهروز مرد مسئولیت پذیری نبود این رو از مکالماتی که بعد از فهمیدن بارداریه دل‌آرام با کیان داشت متوجه شدم و ترس داشتم که این رفتارها رو ذهن و شخصیت کیان تاثیراتی مشابه اون بذاره.

پشت در تراس فالگوش ایستاده بودم برام خیلی مهم بود بدونم در مورد سرنوشت دل‌آرام و اون بچه بی‌گناه چه تصمیمی میگیرن … دل‌آرام هنوز تو اتاق مهمان که همجوار اتاق کیان بود خوابیده بود … بهروز و کیان هم تو تراس نشسته بودن و لیوان لیوان از اون نویشدنیه زهرماری میخوردن … البته بیشتر بهروز میخورد که ظاهراً این خبر حال و احوالش رو بهم ریخته بود.

– تو میگی چیکار کنم کیان ؟

– نمیدونم … ولی نمیشه هم سرسری ازش بگذری دِلی ازت حامله ست.

بهروز با پریشونی جواب داد :

– چه جوری حامله شده ؟ آخه مگه میشه ؟ من همیشه مراقب بودم.

کیان در جوابش پوزخندی زد و گفت :

– چه جوری حامله شده ؟ اون مغز دوزاریتو بنداز به کار ببین چه جوری حامله شده اوسکول ؟ نکنه فکر کردی از درو دیوار بوده جهش خودکار داشته اینم بچه دونش جذب و فعال …

– اَه … اَه … ولم کن کیان وقت مسخره بازیه ؟ من میگم بگو چه خاکی تو سرم بریزم نشستی جوک تعریف میکنی بخندیم ؟

– خب اوسکول جون اونموقع که تو حال و حولت بودی باید فکر اینجارو میکردی … یارو ازت حامله ست ؛ یا باید بری خواستگاریش خیرِسرت یه دفعه هم زن دار بشی هم بابا که شِرت ایشالا کم بشه یا باید سقطش کنی.

قلبم ایستاد وقتی کیان خیلی عادی اسم سقط کردن رو آورد … اصلاً توقع نداشتم کیان یه همچین پیشنهادی رو بهش بده … چرا هیچوقت پای خرابکاریه خودشون مسئول نمیشن ؟ چرا با پیشرفت زمان دارم به شخصیت همه مردها مشکوک میشم که همشون شبیه یکی مثل سهیلن …. مگه اونم شبیه این دو نفر دنیام رو نابود نکرد ؟ اونم منو به بدترین شکل از دنیای دخترونه م دور کرد ولی پای گناهش مسئول نموند … چرا بهروز دل‌آرام رو باردار کرده اما به جای اینکه مسئولیتش رو قبول کنه میخواد اون بچه رو سربه نیست کنه ؟ مثل سهیل که خیلی راحت به من گفت ” اگر به کسی حرفی بزنم برادرم رو پای اعدام میکشه “؟ خیلی مسخره ست که این همه نامردی تو دنیا از یه موجود به اسم “مرد” صورت بگیرن … اصلاً خودِ کیان چند تا بچه شبیه بچه بهروز سقط کرده که با این صراحت یه همچین پیشنهادی بهش میده ؟ همین الانش هم معلوم نیست بیرون از این خونه داره چه غلطی میکنه که منو به هوای دوست داشتن داری بازی میده !

مغزم سوت کشید وقتی بهروز هم خیلی راحت گفت :

– پس فکر کردی دست زیر چونه میزنم نُه ماه منتظر میمونم تا پسرکاکُل زَریم به دنیا بیاد ؟ “پوزخندصداداری زد و ادامه داد ” همین فردا میبرم سقطش میکنم … چه گندی شده یهو اونم از طرف دِلی … بعد این همه سال چی بود افتاد تو پاچه‌م ؟

-خاک تو مخت کنن … بخدا تو مریضیه روانی داری بهروز ! خو احمق من که میدونم جز دِلی کس دیگه ای‌و نمیخوای چرا حالا که خدا داره به ریخت و قیافه احمقت نگاه میکنه و یه خیری تو آستینت میذاره مَشنگ بازی در میاری ؟

بهروز با عصبانیت و خشم گفت :

– تو دیگه چرا این حرفو میزنی کیان ؟ ببینم اصلاً اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟ فرض کن بهار حامله ست میخواستی باهاش چیکار کنی ؟

به خدا که اون لحظه تموم جسمم شبیه یه گوش بزرگ شد تا بشنوم ببینم کیان چی میگه که در جواب بهروز شاکی گفت :

– بهار همسن دِلیه که با هم مقایسشون میکنی ؟

– چرا شیرین عقلی میکنی بابا … چه فرقی داره اونا جفتشون زنن … تا آخر عمرشم که قرار نیست تو همین سن باقی بمونه بالاخره یه روزی حامله میشه یا نه ؟

– دوست ندارم پای بهارو تو این قضیه بکشی هر مشکلی هست بشین درست حلش کن اسم بهارو وسط نکش موضوع ما با شما فرق میکنه.

بهروز بی حوصله و عصبی گفت:

– آره … آره حق با توئه تو که خِنگ نزدی که جاییت بسوزه اونی که زده منه احمقم … من نمیتونم قبولش کنم کیان حوصله مسئولیت و زندگی ندارم که فردا یکی بخواد بگه اینکارو بکن اونکارو بکن یا چرا اینور رفتی چرا اونور رفتی ؟ من اصلاً آمادگیه زیر یه سقف رفتنو ندارم.
– گوه خوردی … پس چرا حامله ش کردی ؟ خوبه سن خرِ خان‌و داری یه جوری حرف میزنی انگار پونزده سالته …

بهروز پوفی کشید و با تمسخر گفت :

– از تو بعیده اینارو بگی ! مگه دفعه اولته یه همچین موضوعی به تورت میخوره ؟تو که جز پیشکسوتایی ، اگه نبودی که ازت راه و چاره نمیخواستم.

تنم از حرف بهروز یخ کرد … چی داشتم میشندیم ؟ حرفش پراز ایهام و منظور بود … اینکه کیان هم قبل تر ها مثل بهروز تو یه همچینین شرایطی قرار گرفته … خدا میدونه بخاطر هوسشون قاتل چند تا بچه بی گناه بودن … منتظر عکس العمل کیان بودم که چیزی علیه حرفهای بهروز بشنوم اما اون … اون با نامردی حرفش رو تایید کرد.

با آه حسرت واری که کشید در جوابش گفت :

– میبینی که خدا به موقعش چوب همشو تو کمرم زده واسه این نمیخوام تو هم به روزگار من گرفتار بشی.

بهروز با تمسخر غلیظی گفت :

– اگه چوبشون با دادن یه دختر شبیه بهار باشه که فقط مشکل نداشتن بکارتشه والا به پیر به پیغمبر من باید از خدامم باشه که خدا جواب کارامو اینجوری بهم پس داده … بخدا که راضیم .

اشکم چکید … چرا موضوع حیثیت منو جواب گند کاری و گناهشون میدونن مگه من خودم خواستم که زیر دست یه حیوون کثیف تباه بشم ؟

کیان با عصبانیتی که بخوبی حسش میکردم با خشونت و لحن تندی گفت :

– تا بلند نشدم قبل اون بچه خودتو سقط نکردم دهنتو ببند بهروز … من اگه این حرفو زدم منظورم شرایط بهار نیست … بهار با همین نیم وجبی و مشکلش از سرمم زیادیه منظورم “حس کردم لیوانش رو محکم رو میز کوبید و گفت ” عذابایین که خدا در جواب گناهای من از دماغ عزیزترینم بیرون کشیده … بهار مستحق اون همه درد و عذاب نبوده میفهمی ، خدا چوب کارامو اینجوری بهم زده که هر روز بخاطر درد بهار دارم تو پوست خودم مثل سگ زار میزنم … وقتی مخت رد میده و چیزی حالیت نیست اول بپرس ببین منظورم از حرفم چی بوده بعد چرت بگو.

صدای قدمهاش میومد که داره به سمت در تراس میاد، وقت برای عقب نشینی و پنهون شدن نداشتم … انقدر ناراحت بودم که دیر جنبیدم و وقتی کمی خودم رو جابجا کردم در باز شد و کیان منو تو نقش فالگوش ایستادن دستگیر کرد.

در مقابل نگاه نگرانش اشکم چکید و با چونه لرزون گفتم :

– ازتون بدم میاد … همتون لِنگه سهیلین.

تا به طرفم قدمی برداشت پا تند کردم و با دویدن از پله ها بالا رفتم تا به اتاق همیشگیم پناه ببرم … پشت سرم با سرعت و شتاب اومد و ترسیده و هراسون صدام زد :

– بهار … بهار وایستا … وایستا بهت میگم … بهار مرگ کیان وایستا … زشته عزیزم مهمون داریم خوبیت نداره بری تو بِچَپی تو اتاق.

تند تند بالا رفتم و با حرص و اشک گفتم :

– مرده شور خودتو مهموناتو ببرن که از خودت بدترن.

با حرص گفت :

– مرده شور منو ببرن که از این زندگیه کوفتی شانس نیوردم تا لب باز میکنم یه گوهی میخورم یه چیزی از توش در میاری که شر بسازی.

بالای راه پله ایستادم ،کیان هم رو پله ایستاد و با نفس زدن بهم نگاه کرد با اخم و تشر گفتم :

– من شر میسازم ؟

محکم‌ گفت :
– کم نساختی فقط بلدی خون به جیگرم کنی ؟ خب الان بگو چِته ؟ از سر شب که اومدم همش مثل جُزامیا ازم فرار میکنی!

دستم رو بالا گرفتم و در حالیکه از عصبانیت میلرزیدم گفتم :

– شر میسازم چون آدم نیستین هر روز یه دسته گل جدید از هنراتون واسم رو میشه ؟ اوایل فکر میکردم فقط تنتون هرزه ست که با این زن و اون زن خوابیدن هرزه شده، اما امشب فهمیدم مشکل تنتون نیست مشکل مغزتونه که مریضه ، که هرزه ست که هر کاری کنین و تو هر مرحله‌ای از زندگیتون باشین بازم نمیتونین مثل آدم زندگی کنین.

– اوه اوه اوه بهار تورو خدا از بالای منبر بیا پایین انقدر فتوای چُس گُنده نده … من امشب مثل یه دینامیت منتظر انفجارم.

بهروز بود که با صدای کشدار و خشنی این جمله رو گفت ، لیوان به دست به راه پله نزدیک شد و پایین پله ها ایستاد با لبخند تمسخر آمیزی لیوانش رو بالا آورد و مضحکانه و کشدار لب زد :

– میزنیم به سلامتیه بهار چُس گُنده گو.

به سمت اتاقم پیچیدم و با حرص گفتم :

– برو بابا منم احمقم که با شما فَک میزنم … خدا دیده آدم بشو نیستین خواسته بهتون لطف کنه ولی بازم تو کثیف کاریاتون غرق موندین.

بهروز با صدای بلندی زیر خنده زد … خنده ش بیشتر عصبی بود تا یه خنده واقعی.

پشت در اتاقم ایستادم صدای کیان به گوشم رسید که با حرص و خشم‌ غلیظی گفت:

– آخ دهنتو گِل بگیرن بهروز وقتی نباید حرف بزنی میفتی به شِرورو گفتن.

بهروز با همون لحن کشدار و مخمورش جواب داد :

– خوبی بهتون نیومده منه اوسکولو بگو اومدم دعواتونو جمع کنم.

– لازم نکرده دعواهای منو جمع کنی تو گند خودتو جمع کنی زیادیه از خودگذشتگیت پیشکش … یه جوری قیافه مادر مرده هارو گرفته که رسماً داره از رده خارج میشه‌.

رفتم تو اتاق و در رو بستم اما شنیدم که بهروز به کیان گفت ” اون مشکلش موضوع دِلی و من نیستیم … مشکلش تویی که خوب میدونه امروز سر از ناکجا آباد درآوردی “

کیان شاکی ازش پرسید که “منظورش چیه” ولی اون لحظه رفتم تو اتاقم و در رو بستم و نشنیدم که بهروز در جوابش چی گفت … چند دقیقه بعد هر چقدر کیان در زد ، پشت در باهام حرف زد و ازم میخواست در رو باز کنم محل نذاشتم ، رو تخت دراز کشیدم و به عاقبت دل آرام فکر کردم که یه مرد چقدر میتونه پست باشه که فقط برای خوش گذرونیه خودش کلمه عشق و دوست داشتن رو برای جنس مخالفش به زبون بیاره … یعنی دل‌آرام رو فقط برای هوسش میخواست ؟ وای وای نمیتونم اصلاً از این موضوع راحت بگذرم مگه نه اینکه ادعا میکنه دوستش داره و عاشقشه خب عشق یعنی چی ؟ تا اونجایی که من تو فیلم‌ها و کتاب‌ها خودندم عشق یعنی اینکه انقدر طرف مقابلت رو دوست داشته باشی که تحت هر شرایطی و تو هر وضعیتی خواهان داشتنش باشی … دل‌آرامی که این همه بهروز رو دوست داره یعنی سزاوار یه زندگیه کامل و ارزش ستوده شدن نداره ؟ چقدر آدم پست دوروبرم میبینم که همه شون مشابه همه و یا از هم بدترن … حتی داداشم هم مشابه اینها بود که من قربانی هوس و خوشگذرونی‌هاش شدم … اون ساعت انقدر به این مسائل مهم فکر کردم که بی اختیار اشکم چکید … من درسته سن پایینی داشتم اما مثل دل‌آرام زن بودم و زخم خورده بزرگی از جنس مخالفم که تحمل دیدن زخم دیگه ای از همون جنس به همنوعم نداشتم … مگه ما چی از مرد‌ها کمتر داریم که باید انقدر در حقمون نامردی کنن و ما ساده از اون موضوع بگذریم … خدا خدا میکردم دل‌آرام بعد از فهمیدن این موضوع اگر با بهروز برای سقط موافقت کرد حداقل یه تنبیه بزرگ برای این کار زشتش داشته باشه و بیشتر از این اجازه نده سلطه گریه این آدم پست رو دنیاش تاثیر بذاره.

خونه تو سکوت عمیقی فرو رفته بود … چند دقیقه ای میشد که دیگه صدای آواز خوندن بهروز و دیوونه بازی هاش به گوشم نمیرسید .. همه وسایلم تو اتاق کیان بودن از اتاق بیرون اومدم تا به بهونه درس خوندن به اتاقش برم و وسایلم رو بالا بیارم … اول یه سر به اتاق دل آرام زدم خیلی نگرانش بودم دل‌آرام تقصیری نداشت که تو رابطه مسخره ای سهیم شده بود … معلوم نبود با چه بهونه ای خونواده ش رو راضی کردن تا امشب بیرون از خونه بمونه ،من شناخت درستی رو دل‌آرام نداشتم ولی شاید خونواده ش با این مهمونی رفتن‌های دوستانه و شبانه ش مخالفتی نداشتن … برام‌ مهم نبود چون فرهنگ زندگیه دیگرون به من ارتباطی نداشت … لای در رو آروم باز کردم، نور چراغِ حیاط از پنجره داخل اتاق رو کمی روشن کرده بود و تونستم هر دوشون رو ببینم … بهروز از پشت سر محکم دل‌آرام رو تو بغلش گرفته و کنارش خوابیده بود ،مگه عاشقش نیست ؟ مگه الان به پای علاقه ش انقدر سفت و محکم عشقش رو تو آغوش نگرفته و کنارش خوابیده ؟ چرا نمیخواد اونو برای همیشه اینجوری کنارش داشته باشه ؟ بهار … بهار مگه تو هم اینجوری کنار کیان نیستی اونم مثل بهروز حتماً حاضر نیست زیر بار مسئولیت بره که تا الان شرایط بینتون رو تغییر نداده … در رو بستم دوباره افکار با مغزم هجون آوردن و بغض سنگینی تو گلوم نشست ‌… به خودم که اومدم دستم رو دستگیره در اتاق کیان بود.

چراغ خاموش بود اما حدس میزدم بیدار باشه ، به محض اینکه در رو باز کردم دود عمیق سیگار و شعله ش رو بین اون فضای نیمه تاریک دیدم.

با بالا تنه برهنه طاق باز رو تخت دراز کشیده بود و سیگار هم لابه لای انگشتهاش … ولی نگاهش به سمت رو به رو بود جایی که مشخص میکرد تو عالمی از افکار غرق شده.

پا به اتاق گذاشتم که بلافاصله تخت تکون خورد و تو همون حالت دراز کش به سمتم پیچید.

چهره ش زیر اون نور کم و نیمه تاریک به وضوح نمایان شد … سیگار رو تو جا سیگاریه کنارش له کرد و با صدای خشدار و بم شده ای گفت :

– خودخواه کوچولوی من ،نتونستی طاقت بیاری ؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و محکم گفتم :

– اومدم کتابامو ببرم باید درس بخونم.

دستش رو زیر گوشش جک زد و بهم خیره شد و چند ثانیه بعد به آهستگی پرسید :

– خب چرا همینجا نمیخونی ؟

کمی مکث کردم … مکث … مکث و نگاه خیره هر دومون به هم و باز هم مکث … نفس کلافه ای کشیدم و با کمی تشویش و اضطراب پرسیدم :

– حالا چی میشه ؟ بهروز واقعاً میخواد اون بچه رو سقط کنه ؟ اونوقت تکلیف د‌ل‌آرام چیه ؟

خیلی عادی دست آزادش رو تکون داد و گفت :
– نمیدونم و برامم مهم نیست چون این موضوع به من ربطی نداره.
باز هم سر تکون دادم و حالا به علاوه اون اضطراب و پریشونی حس لرزشی از جنس همون بغض چند دقیقه پیش تو صدام نشست که گلایه‌وار لب زدم :

– بوی گند نامردیتون همه جای دنیارو گرفته ،هر جا اسم یه قضا و اتفاق بد میاد دست یه نامرد از جنس تو تو کار بوده ، از تجاوز گرفته تا قتل یه بچه بی گناه که به اسم عشق و عاشقی ناخواسته شکل گرفته ، مثل سهیل، مثل بهروز و مثل امثالشون …‌ تموم کثافت کاریای دنیارو جنس تو انجام دادن بایدم برات مهم نباشه و بیخیال بگی به من چه ! اصلاً شما مگه رحم و مروّتم دارین ؟ اون بچه از خونشه ، از عشقشه چه جوری دلش میاد اون بچه رو سقط کنه ؟ یعنی تموم لحظه های بینشون رو فقط بخاطر هوس گذروندن ؟

– حرفتو قبول دارم عزیزم اما اصلاحش میکنم که این شامل همه مردا نمیشه …‌

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم :

– یعنی میخوای بگی گذشتت بهتر از اینا بوده.

با تلخی و حالتی از غصه گفت:

– نه من خودمو نگفتم … آدم بد تو هر جنسی هست … مادر منم یه زن بود که به بهونه ارث و میراث بابامو ول کرد و رفت تا به عشق و عاشقیش برسه ،من اونموقع همش دوسالم بود بهار اگه اینجوریه منم باید بگم چون مامانم مارو ول کرد تا به زندگیه خودش برسه پس همه زنا بد و نفرت انگیزن …

با لرزش بیشتری از استرس گفتم :

– زنا هیچوقت نامرد نمیشن کیان … زنا هیچوقت بد نمیشن هیچوقت کنار نمیرن مگه اینکه یه چیزی اونارو مجبور کنه من اینارو قبلاً هم شنیدم تو اونموقع بچه بودی پس نمیتونی بیخودی قضاوتش کنی که واسه چه رفته ؟ ولی من خودم دارم بهروزو با چشمام میبینم ، دارم میبینم که با نامردی میگه من مسئولیت گندی که زدمو قبول نمیکنم.

متفکرانه بهم نگاه کردم ، از همه جهت بغض داشتم ؛ از موضوع بهروز ، از تماس امروز کیان ، از قرارش ، از حرفهایی که با بهروز چه قبل شام و چه تو تراس زد از همه چیز بغض داشتم … متوجه حال خرابم شد چون دستهاش رو از هم باز کرد … آغوش امنم رو، که امشب نسبت بهش یه حس دوگانگی پیدا کرده بودم و با صدای آرومی لب زد :

– بیا عزیز دلم.

نرفتم و باز هم فقط بهش نگاه کردم که دوباره با همون تُن صدای آرومش ادامه داد :

– اونا خودشون دو تا احمق و بالغن بهار، خودشونو باید تصمیم بگیرن چیکار کنن منو تو نمیتونیم در مورد زندگیشون چیزی بگیم.

– در مورد من که میتونی ؟

کمی مکث و بعد سرش رو آهسته تکون داد و گفت :

– آره میتونم ولی تو شرایطتت فرق داره خودتو با کسی مقایسه نکن … من حتی دلم نمیاد بیشتر بهت نزدیک بشم تا یه تنت یه خش کوچیک برداره مطمئناً اگه …

– اگه من مثل دل‌آرام الان حامله بودم تو چیکار میکردی ؟

خیلی برام مهم بود بدونم اگر من شرایط دل‌آرام رو داشتم کیان چه برخوردی نشون میداد ! جوابی نداد و فقط نفس کلافه ش رو به بیرون فوت کرد … براش شبیه بچه ای بودم که از سوالات گنده م حوصله ش سر رفته ولی از روی ناچاری و شاید هم از روی علاقه ش به این بچه دوست داشتنی سعی میکرد یه جوری جدایِ از هر موضوع نگران کننده ای جواب سوالاتم رو بده.

لبخندی رو لب نشوند و خیلی واقعی و بدون اغراق لب زد :

– اگه من جای بهروز بودم که الان یه دنیارو سور میدادم که امشب میفهمیدم تو ازم حامله ای‌.

داشت رامم میکرد یا حرفش حقیقت داشت ؟ لرزش خفیفی از غنج رفتن دلم رو احساس کردم، لب گزیدم تا لبخندم حتی با این اتاق نیمه تاریک هم مقابل چشمهاش چراغ سبز نشون نده … جوابش خیلی دلگرم کننده بود و همین یه جمله کوتاه برای من دنیایی ارزش داشت که دل نا آرومم رو میون اون همه آشفتگی تسکین ببخشه … با صدای خفه و ملایمی صدام زد و دوباره تکرار کرد :

– بیا عزیزم بیا که دیگه وقت خوابه تورو بذارن تا صبح آدمو سوال پیچ میکنی … بیا بخوابیم.

این مسئله یه جورایی برام رفع و رجوع شد اما حالا ماجرای تماس امروزش تو سرم پردازش میکرد و بدون در نظر گرفتن بهروز و قول‌هایی که بهش داده بودم پرسیدم :

– تو امروز کجا رفته بودی ؟

انگار جریان رو میدونست که با لبخند لب زیریش رو گزید و سریع گفت :

– شرکت بودم بعدم با یکی از همکارام بیرون قرار داشتم رفتم سر قرارم ،چطور مگه ؟

– یعنی میخوای بگی با اونی که قرار داشتی یه قرار کاری بوده ؟

سرش رو تکون داد و گفتم :

– پس چرا میخوای از اون همکار عزیزت حمایت کنی ؟

تا خواست حرفی بزنه سریع گفتم :

– توجیه نکن من همه حرفاتو با بهروز شنیدم خودت گفتی من به جز بهار یه زن دیگه هم تو زندگیم هست که این روزا سرم با اون گرمه … حتماً اونم دوست دخترته مگه نه ؟ من واسه دست گرمیه شبونتم اونم واسه دست گرمیه روزانته.

با لبخند پهنی از جا بلند شد … کمی به عقب رفتم که زیر لب خیلی ضعیف و خفه شده زمزمه کرد ” پس وروجک کوچولوم حسودیش شده “

شنیدم چی گفت ولی خودم رو به نشنیدن زدم .. خب معلومه حسودیم شده … وقتی من تموم زندگیم رو تو این خونه باهاش تقسیم کرده بودم معلومه خشمم از وجود یه زن دیگه و حس رقابتی سخت فوران میکنه.

مقابلم ایستاد … چهره جذابش با اون سرو سینه پهن و عضلانیش تو این تاریکی هم فخر نمایی میکردن … لبخند به لب مقابلم ایستاده بود و از بالا بهم نگاه میکرد …دختر ریز جثه ش بودم که قلبم با تموم قدرت براش میتپید اما ترس ابراز کردنش رو داشتم که این دنیای زیبا با یک اشتباه از کیان کاملاً از هم واژگون بشه.

تو چشمهام زل زد و قاطعانه و محکم گفت :

– به مرگ خودم ،به خدا قسم به جز خودت من مدتهاست دنبال این کارا نرفتم و نمیرم بهار … باور کن یه قرار کاری بود در مورد یه جور شراکته که نصف سهام شرکت مال این زنه‌ست نصفشم مال شوهرشه … قراردادو با زنش بستم ولی شوهرش نمیدونه یکی از رقیبای اصلیه منه که واسه این شراکت اگه بفهمه شاید برخورد خوبی باهاش نکنه، من بهش گفتم که همه طوره حمایتش میکنم تا نگران این موضوع نباشه ولی این شراکت خیلی خیلی برام مهم بود که باید هر طور شده انجامش میدادم.

با نگاه به صورتش پریشون حال لب زدم :

– داری دروغ میگی تا آرومم کنی ؟

کف دستش رو بالا گرفت و محکم تر گفت :

– به جون خودت نه … تو فکر مینی من حاضرم تورو با یه زن دیگه عوض کنم ؟

دستش جلو اومد و رو شونه م نشست … خواستم خودم رو عقب بکشم که محکمتر گرفتم و آروم و خشدار گفت :

– فقط خودتی بهار و فقط خودتم میمونی … کیان بجز خودت سراغ کس دیگه ای نمیره، تو دختر کوچولومی که با دنیا هم عوضت نمیکنم چه برسه با یه زن دیگه.

با فشار دستش پشت سرم ، سرم رو سینه ش افتاد و کیان با بیقراری تموم قسمتهای سرم رو بوسه زد و آخر سر هم دوباره تو آغوش خودش و با بوسه های گرم و پر حرارتش به خواب رفتم، یه زمانی فکر میکردم امنیت کنار داداشمه و چقدر برای آزاد شدنش از زندون تلاش کروم اما حالا میفهمم امنیتم کنار کیانه چون هر بار با هر غصه قهر و نفرت باز یه اطمینان بزرگ بهم میده که هیچ جای دنیا شبیه این آغوش و این امنیت رو برام نداره.

***

رمان-معجون

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.