خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان معجون پارت ۱۴

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

صدای عربده های کیان حتی تا تو حیاط هم به گوشم میرسید ، با دل آرام از مدرسه برگشته بودم خونه ، دل آرام گفت اول به کیان تحویلت میدم بعد میرم ، فکر کنم با بهروز قرار داشت چون دوباره بهروز برای برگشتن بهش زنگ زد و دل آرام در جوابش گفت ” بهارو رسوندم میام” ، با سرعت اون مسافت حیاط رو طی کردم و در هال رو شتابزده باز کردم که کیان عربده بلندتری کشید و با صدای ترسناکی که تموم گردن و صورتش در حال انفجار بودن گفت :

– به شرفم قسم بهروز میام خودتو شرکتو با هم آتیش میزنم ، چرا همون چند روز پیش به من نگفتی که اون بی همه چیز اومده شرکت ؟
منو دل آرام سریع وارد خونه شدیم ، کیان به حدی عصبی بود که جرات نداشتم ازش بپرسم چیشده ؟ یا کی بود که بخاطر اومدن و نگفتنش انقدر بهم ریخته و عصبی شدی ؟ با نفسهای بلندش و چشمهای غرق خونی که چهره ش رو شبیه گرگ کرده بودن از جلوی اپن بهم خیره نگاه کرد، کوله م تو دستم سفت فشرده شد، همون شلوارک دیشب و لباسهای امروز صبحش تنش بودن این یعنی اینکه اصلاً از خونه بیرون نرفته ، با عصبانیت آروم تری دوباره لب زد :

– بهروز نگرانیتو واسه خودت نگه دار انقدر سر به هوا نباش، تو حق نداشتی بدون اطلاع به من اینکارو بکنی ؟

نمیدونم بهروز چی بهش گفت ، که اینبار بدتر از قبل داد زد :

– به تو چه به تو چه پفیوز، من میخواستم باهاش قرارداد ببندم برم تو کار و معامله تو چرا جوابش کردی ؟چرا سر خود دو لگدی میری تو برنامه های من ! جناب احمق خان جای این همه اللی تللی حواست به کار و بدبختیای من باشه که به خدا قسم …

با کف دست محکم رو سنگ اپن زد و گفت :

– صداتو واسه من بالا نبر حیوون ،تو غلط کردی بدون صلاح با من ردش کردی بره !

یه چیزی تو ذهنم بارها و بارها جولان داد اونی که برای معامله و قرارداد به شرکت کیان رفته سهیل بوده و بهروز هم صد درصد از ماجرای بین منو سهیل خبر داشته که بدون اطلاع دادن به کیان اون رو از شرکت بیرون کرده ، نمیفهمم کیان داره حرص چی رو میزنه؟ کجای کار بهروز اشکال داشته که کیان انقدر عصبی و خشمگینه ؟ فقط یک کلمه جواب و صحت این حرفهام بود ،مطمئن بودم کیانِ آروم و به ظاهر بیخیال داره ریزه کاری های انتقامش رو فراهم‌ میکنه و حالا بهروز شاخه ای از تلاشش رو نقش بر آب کرده بود.

دل آرام کنار گوشم آروم‌ گفت:

– اوه اوه الان وقت دعواشون بود، خیر سرم میخواستم الان برم شرکت پیش بهروز ، الان که برم از حرص این با اون اخم و تَخماش دوقلوپی که قورتم میده!

آشفته وار به دل آرام نگاه کردم که شونه ای بالا داد و با تعجب گفت :

– اون یارو کی بوده که داره حرصشو میزنه ؟ گور باباش نشد با یکی دیگه قرارداد میبندن یا فوقش میرن دوباره درخواست همکاری میدن این دیگه این همه سرو صدا و داد زدن داره ؟

نیشخندی تو دلم زدم ،دل آرام خوش خیال و ساده که نمیدونست اون جونوری که کیان رو به این شکل و پریشون در آورده کیه ! دشمنمون خودش با پای خودش واسه همکاری و معامله پیش قدم شده و این واسه کیان یه فرصت طلایی بود که با رد کردن بهروز این فرصت رو از دست داد ، با اینکه اصلاً دلم نمیخواست کیان وارد دنیای انتقام و این نقشه ها بشه اما از صمیم قلب دلم میخواست زجر و عذاب سهیل و حتی مُردنش رو به چشم خودم ببینم ، کسی که روزگارم رو سیاه کرده بود مستحق شکنجه ای بدتر از سوختن تو آتیش بوده.

دل آرام آروم و با طمئنینه گفت :

– برو براش یه شربت درست کن بیار بهار جان میبینی که داره با چشاش قورتت میده ، فکر کنم الان خیلی بهت نیاز داره.

به کیان نگاه کردم، بالاخره تماسش رو قطع کرده بود ولی با همون صورت پر خشم و عصبیش به اپن تکیه داده و نگاهش … نگاه لعنتیش خیره به چشمهام و عکس العمل‌هام بود.

کوله م رو رو مبل انداختم و پالتوم رو از تنم در آوردم و رو دسته مبل گذاشتم ، از مقابل نگاهش که تو تموم جهات با من چرخ میخورد به سختی رد شدم و رفتم تو آشپزخونه ، براش شربت بهار نارنج درست کردم تا کمی اعصابش آروم بگیره ، این سهیل و اسم نحسش انگار قراره تا آخر عمر مثل بختک سایه ش رو زندگیم سنگینی کنه ،از آشپزخونه بیرون اومدم ، هردوشون رو مبل نشسته بودن ، تا متوجه م شد دوباره همون نگاهش رو به سمتم کشید، با قدمهای لرزونی به سمتش رفتم ، توان حرف زدن در مورد هیچی نداشتم ،من که میدونستم علت ناراحتیش برای چیه سوال کردنم خیلی خنده دار و مسخره بود اونم تو این اوضاع سخت و پیچیده.

شربت رو برداشت و دل آرام پرسید :

– چیشده حالا ؟ کی بود که انقدر بهم ریختی؟

کیان با نگاه به من کمی از شربتش خورد و لیوان رو دوباره تو سینیه توی دستم گذاشت.

جوابی به دل آرام نداد که دوباره سوال دل آرام تکرار شد :

– هوم ؟ کی بود کیان؟

خیلی کوتاه و سریع گفت :

– چیز مهمی نیست !

سینی رو ، رو میز عسلی گذاشتم که دل آرام نخودچی دوباره به حرف اومد و گفت :

– بهار عزیزم یکم شونه هاشو ماساژ بده ندیدی چه جوری داد میزد من که داشتم سکته میکردم گفتم الانه که خدایی نکرده یه چیزیش میشه، یکم‌ماساژش بده تا دوباره ریلکس بشه.
باید ماساژش میدادم اونم جلوی دل آرام ؟ کاش میشد دل آرام بره اصلاً حال خوبی ندارم ، دوباره طوفان شده بود، فقط میخواستم برم تو اتاقم و در رو ببندم تا کمین کنم، برگشتم به کیان نگاه کردم ،با نفس نفس زدن نگاهم کرد و خیلی خسته و عصبی آروم گفت :

– یکم ماساژم بده.

آرامشش رو میخواست ، آرامشی که فکر میکرد با نوازش دستهای من دوباره بهش برمیگرده ، روم نمیشد جلوی دل آرام اینکار رو انجام بدم اما چاره دیگه ای هم نداشتم، رفتم پشت سرش ایستادم و دستهام رو با لرزش رو شونه هاش نشوندم و آروم آروم شروع به نوازشش کردم ، از عصبانیت زیاد تنش مثل یه کوره آتیش داغ بود، به قدری فکرم مشغول ترس و رفتار کیان بعد از رفتن دل آرام بود که محسوس وار دستهام میلرزیدن، کیان سرش رو به پشتیه مبل تکیه داد ولی باز هم با چشمهای باز و خمارش تو همون حالت بهم نگاه میکرد.

– کیان من میخوام برم پیش بهروز شرکت، تو که نمیگی چیشده بنظرت برم ؟ زیاد که دیوونش نکردی هاپو شده باشه برم اونجا پاچه منو بگیره ؟

کیان بدون حرکت و تغییری تو پوزیشنش خیلی آهسته و خشدار گفت :

– دِلی مرسی که بهارو رسوندی.

همین یک جمله کوتاه پر از کنایه های زشت بود که دل آرام با شنیدنش از جا بلند شد و گفت :

– داری مستقیم میگی اعصابم جور حرفاتو نمیکشه پاشو بزن به چاک.

آروم خندید و گفت :

– خدا به دادم برسه رفتم پیش اون حداقل وحشی نباشه مثل هیولا قورتم بده..

از منو کیان سریع خداحافظی کرد و رفت ، تکیه کلام کیان خیلی واضح و زشت بود ، علناً بهش گفت داری بیشتر از کوپنت حرف میزنی بهتره دیگه بری ! یا اونو مثل یه مزاحم برای این خلوت و نوازش من میدونست و شاید … شاید هم برای طوفان و خشمش.

با رفتن دل آرام سریع دستهام رو از رو شونه ش برداشتم خواستم کوله و پالتوم رو بردارم که برم تو اتاقم ، خیلی سریع و بم شده گفت :

– امروز نرفتم شرکت موندم وسایلتو از بالا کشیدم پایین وسایلت تو اتاق مشترکمونه.

با حرص و عصبی سریع به سمتش پیچیدم و گفتم :

– حق نداشتی بدون مشورت با من اینکارو بکنی من بالا راحت ترم.

پوزخندی در جواب حرفم زد ، وای که من از این پوزخندهاش به شدت وحشت داشتم.

سعی کردم دیگه حرفی نزنم اون هم تو این شرایط که هرآن ممکن بود واکنش تند تری بهم نشون بده، راهم رو به سمت اتاقش کج کردم، به خودم گفتم ” وسایل ضروریتو دوباره برمیداری میری بالا تو همون اتاق خلوتت ، نباید اجازه بدم همیشه حرف حرف اون باشه.

در اتاق رو باز کردم رفتم داخل ، در نیمه باز بود اول سمت کمد لباسهاش رفتم که بلافاصله صدای بسته شدن در اتاق شونه هام رو به بالا پروند.

با ترس و کمی وحشت بهش نگاه کردم، چشمهای خمار و صورت خشمگینش باعث این ترس و وحشتم میشد ، نگاه خیره ش تو صورتم در گردش بود ، قدمی جلو اومد و شونه ش رو به دیوار اتاق تکیه داد و با صدای بم شده و آهسته ای لب زد:

– منو تو یه آتیشی داری میسوزونی که فقط خودت میتونی خاموشش کنی ، دارم آتیش میگیرم بهار ، من یه قدم به انتقام نزدیک بودم که بهروز همه نقشه هامو خراب کرد ، هر دفعه اسم اون حیوون کثیف به گوشم میرسه یاد تو و اون روزا میفتم و همش به خودم میگم چرا نتونستم زودتر بیارمت اینجا که این بلاها سرت نره، این فکرا مثل یه آتیش منو محکم گرفتن و دارن خاکسترم میکنن، آرومم کن بهار … آرومم کن چون دارم میترکم … چون تنها کسی که میتونه یه ذره مغزمو از این فکرا خلاص کنه فقط تویی .

خیلی سریع و تهاجمی جلو اومد و عجولانه دستم رو به سمت خودش کشید.
با کشیده شدنم تو بغلش دستهام رو سینه ش جمع شدن ، کوچکترین کلمه ای به زبونم نمیومد تا حرفی بزنم ، یه ترس شدیدی داشتم همراه با یک اعتماد بزرگ ، اعتمادی که دیشب از رفتار و کارش بهم القا شده بود که کیان تحت هیچ شرایطی برای آرامش خودش جسمم رو شبیه یک گرگ نمیدّره.

عمیق و با خشم به چشمهام نگاه کرد و با غمِ کمین کرده تو صداش بم شده گفت :

– خدا داره تقاص چیو ازم میگیره بهار ؟ خیلی داره داغم میکنه این درد واسه اون شیطنت بازیای جوونیم خیلی سنگینه ! من بهای چیو دارم پس میدم که هر روز با فکرش هزاربار میمیرم و زنده میشم ؟

تنها جمله ای که به ذهنم اومد رو به زبون آوردم :

– کیان آروم باش.

پوزخندی زد و تلخ و آهسته گفت :

– دیگه با هیچی آروم نمیشم بهار، “فقط با تو خودت”

نفس سوز داری کشید و مقنعه م رو از سرم در آورد ، موهای بافته شده دستکار خودش بودن که اونهارو به سمت شونه م آورد و از پایین انگشتش رو لابه لاشون فرو کرد تا بافتشون رو از هم باز کنه.

نگاهم به صورتش بود و اون هم نگاهش به چشمهای ترسیده من ، با خماری و عذاب درونیش آروم پچ زد :

– دلم نمیاد اذیتت کنم فقط آرامشمو ازت میخوام ، تو گل منی من نمیخوام حالا که اومدی پیش خودم پرپرت کنم ! فقط دارم دیوونه میشم که نیاز دارم تو آرومم کنی .

– کیان لطفاً !

بدون توجه به خواهش صدام ادامه داد :

– هرروز و هرشب و هر ثانیه به این فکر میکنم چرا تو ؟ چرا تویی که تموم زندگیم بودی؟ چرا تو رو آلوده کرد ؟

موهام رو آروم آروم باز کرد و همه رو دور شونه هام ریخت، نگاهش کم کم سُر خورد به سمت دکمه های مانتوم، دستش رو از حصار بازوم برداشت و تماس هر دو دستش رو دکمه‌ها نشستن، دعوای دیشب و رابطه بعدش تو ذهنم تداعی شد ، حرفهای امروز صبح دل آرام همه برام مرور شدن ، کیان باز هم میخواد بدون هیچ رسمیتی تو رابطه مون منو به تختش بکشه و ازم آرامش بگیره ! برای یه همخوابی ولذت هم آغوشی فقط جمله “آرامشم تویی” کافی بود ؟ نه برای من کافی نبود چون من قبل از کیان داغ‌تر از این الفاظ مسخره رو از زبون سهیل دَغَل باز هم شنیده بودم ، دفعه اول چقدر از این کلمه های چندش‌آور تو گوشم زمزمه کرد، اون هم با این جملات خفه م میکرد و بعد از لذت بردنش ازم با دروغ و کلک بهم گفت ” پات هستم ، بذار مجتبی از زندان بیاد بیرون خودم میام این جوجه خوشکلمو ازش خواستگاری میکنم” بعدها این جوجه خوشکل شد عروسک خیمه شب بازی برای اون نامرد پست فطرتی که با کتک و زور و گریه و تهدید منو زیر دستش اسیر میکرد تا نقشه کثیفش رو انجام بده ،به آنی صحنه های ### دردناکش یادم اومد، التماس هام که تو هر بار منو به زور وادار میکرد به خواسته ش تن بدم، صدای گریه های بلندم تو اون خونه دَرَندشت و بزرگ ، بوی کثیف ###ش ،نجس بودن نفسهای ### ش که رو تنم فرود میومدن ،تموم اون صحنه ها و شکنجه ها حالم رو منقلب کردن که خیلی سریع واکنش نشون دادم و دست کیان رو گرفتم ،با صدای متحرص و گرفته ای آهسته لب زدم :

– دیشب بهم نزدیک شدی اصلاً حالم خوب نبود که بتونم جلوتو بگیرم اما دیگه نمیذارمت ! من عروسک اسباب بازی نیستم کیان ،دستتو بکش.

با تمسخر زهر خندی زد و سرش رو آروم به پایین خم کرد ،به قسمت شونه و کنار گوشم و آروم پچ زد :

– وقتی بهت میگم تموم آرامشمی چرا میخوای خودتو ازم دریغ کنی ؟

نفسهای داغش به گوشم میخوردن ، دست خودم نبود که پر از کینه و عقده و زخم‌های سرباز زده بودم که بی اختیار و با چشمهای بسته در جوابش گفتم:

– چون اونم مثل تو همینارو بهم میگفت.

با صدای کوبیدن چیزی سریع چشمهام رو باز کردم، مشتش رو تو دیوار کوبید و داد زد :

– ای خدا ، خدا ، خدا.

یکبار ، دوبار و سه بار مشت متحرص و عصبیش رو تو دیوار خالی کرد و با هر بار کوبیدن از ته دل ضجه زد :

– نگو … نگو لامصب .. نگو اینارو میگی که من بترکم ، که منو آتیش بزنی؟

راست میگفت من آرامشش بودم و الان بهترین فرصت بود تا آرومش میکردم چون اشاعه های فوران زده از خشمش هرآن ممکن بود گریبانگیر خودم بشن.

دستهام رو دور کمرش حلقه زدم، با قد کوتاهم سرم بین سینه و شکمش افتاد و با لحنی از التماس گفتم :

– جون بهار بس کن، بس کن ببخشید، ببخشید کیان.

فهمیدم نباید اون چیزهارو بهش میگفتم، حرفهایی که غیرت یک مرد رو به سخره میگیرن و باعث نابودیش میشن، اگه یک دقیقه دیرتر خودم رو تو بغلش پرت میکردم با اون رگهای برجسته صورت و گردنش معلوم نبود چی انتظارش رو میکشید.
با صدای بلندنفس نفس میزد، میخواستم سرم رو از رو سینه ش بردارم تا دستش رو ببینم که تا ثانیه ای پیش تو اصابت محکمش به دیوار ضربه دیده بود، اما کیان این فرصت رو بهم نداد چون سریع دستهاش رو دور کمر و شونه هام حلقه کرد و محکم منو تو بغلش فشار داد، زیر لب با صدای خفه و حرص داری گفت :

– خدا لعنتت کنه مجتبی، خدا لعنتت کنه که آسایشمونو گرفتی احمق.

فشار دستهام رو دور کمرش بیشتر کردم ، متقابلاً حصارش رو تنگ‌‌تر کرد، این همون آرامشی نبود که تموم سلول‌های تنش برای لمسش لحظه شماری میکردن ؟ بوسه ی داغی رو موهام نشوند و زمزمه وار لب زد :

– من یه آرامش عمیق تر میخوام بهار، آرامشی که بتونه مثل یه تصادف حافظمو پاک کنه، میخوام همه چیو تموم کنم، میخوام هر دفعه که بغلت میکنم حس کنم تو فقط از اول مال خودم بودی من فقط بهت دست زدم نه هیچ پست فطرت دیگه ای ، ” بغض داشت به من هم سرایت میکرد، چرا نمیتونه اون روزهای لعنتی رو از سرش بیرون کنه، به خودم گفتم خیلی احمقی بهار مگه خودت تونستی فراموششون کنی که انتظار داری کیان با این همه علاقه و غیرت اون صحنه هارو از توذهنش پاک کنه “

– میخوام باهات باشم بهار ” سرم رو از رو سینه ش خواستم بردارم که فشار دستش از پشت سرم دوباره منو به سینه ش چسبوند “

– میخوام تو هم امشب همراهیم کنی بهار، یه جوری که بفهمم تو هم به اندازه من میخوای تو زندگیم کنارم باشی، بدون اینکه به خودت بگی با اون‌ نامردیه روزگار آرزوهات ازت دزدیده شدن ،میخوام یه جوری با هم باشیم که هردومون تعهد قلبمونو به هم نشون بدیم، تو که میدونی من حال این روزامو مدیون خودتم حداقل بیا امشب درمون هم باشیم.

تنم یخ کرد ، کاملاً مشخص بود چه آرامشی رو ازم میخواست ،از ترس و ناخواسته قدمی به عقب رفتم ، بهش نگاه کردم، یه تای ابروش رو بالا داد و منتظر نگاهم کرد تا واکنشم رو ببینه ، انگشت اشاره م رو بالا گرفتم و اخطار وارونه ولی آروم گفتم:

– کیان من دیگه بهت اجازه …

– چه جوری میخوای جلومو بگیری ؟ هوم ؟ چه جوری میتونی خودتو ازم دریغ کنی وقتی تتها خودت میتونی آرمشم باشی ؟

چشمهام رو با عصبانیت بستم و پرخاشگر گفتم :

– نمیخوام با پر کردن تختخوابت آرامشت باشم ! شما مردا فقط آرامشتون با این چیزا …

یک آن دستم رو محکم کشید که پشت کمرم به دیوار خورد ، با نگاه آروم ولی عصبی به چشمهام زل زد و بیقرار و آشفته گفت :

– چرا ؟ دیشب خوب نبودم ؟ دیشب آرومت نکردم که دیگه نمیخوای باهام تجربش کنی ؟ من که از پیشونیت تا نوک انگشت پاهاتو با زبون و دست و لبام بوس و نوازشت کردم ، کجاش بد بود ؟ هر جاش بد بوده برات بهترش میکنم اما حق نداری ازم دور بشی، حق نداری از این اتاق و این تخت یک میلی متر اونور تر بری، حق نداری منو زندگیمو ترک کنی، چون تو ” به شقیقه م زد و با تحکم‌ گفت” چون تو تموم زندگیه منی، کنارم میمونی تا باهم انتقاممونو از دنیا پس بگیریم.

دلم رو با حرفهاش قرص و محکم میکرد اما من هنوز تکلیفم تو زندگیه کیان مشخص نبود،کیان این روزها مثل سابق نیست، یک روز خوب بود و یک روز هم انقدر عصبی که نمیتونستم از واکنش هاش به احساس دلش پی ببرم، برای من الان تنها یک معنا و مفهوم بود اون هم آرامشی عمیق از نوع لذت هم آغوشی ازم میخواست که بدون هیچ نسبتی با هم باشیم واین برای من درک آسونی نبود، آروم به سینه ش زدم تا کمی به عقب بره چون نفسهای داغش پوست صورتم رو آتیش میزدن، با عصبانیت ملایمی غریدم :

– بس کن دیوونه چرا منو تو این سن درگیر این چیزا میکنین من از نفرت این کارا به تو پناه آوردم اما تو هم میخوای بخاطر خودتو ###ت و بهونه آرامش گرفتنت هرروز و هر شب تو گناه کارات شریکم کنی؟

سرش رو توموهام فرو بردو آهسته لب زد :

– میخوای برم همین الان بکشمش ؟ آره میخوای برم ؟

– کیان تو چرا درست نمیشی من نمیخوام دیگه باهات باشم.

بیقرار و آشفته تر آهسته لب زد :

– آرامشمو ازم نگیر بهار … آرامشمو نگیر لعنتی .. اگه تموم دنیارو همین الان بریزن اینجا تا بهم آرامش بدن همشون نمیتونن اون یه ذره آرامشی که تو بهم میدی رو بدن … غرور منو کشتن، منو له کردن تو منو دوباره از نو بساز … منو بساز بهارم.

با بغض و جنس احساساتی که ازشون حرف میزد، آهسته بهش گفتم :

– خب چه جوری باید بهت آرامش بدم‌ من اصلاً نمیدونم باید چیکار کنم کیان ؟ تو با بوسیدن آروم‌ نمیشی که ازم میخوای …

امون نداد تا حرفم رو کامل کنم ، پاهام از زمین فاصله گرفتن، دستهاش یه جوری سفت و محکم دربرم گرفته بودن که انگیزه هیچ تقلایی رو بهم نمیدادن، یه جوری لبهام رو میبوسید که انگار بیشتر داشت لبهام روگاز میگرفت تا ببوستم با ولع و اشتیاقی توصیف نشدنی ! آرامشی که میگفت منظورش این بود ؟ برای این بوسه میگفت باید تو هم همراهیم کنی تا آرامشم کامل بشه ؟ نه مسلماً قصد دیگه ای داره و این آغاز گر اون رابطه ش هست.

سرش رو کمی فاصله داد و با چشمهای بسته و نفسهای داغش که سینه ستبرش رو بالا پایین میکردن، آروم پچ زد :

– با من باش بهار … بذار مثل قبل حست کنم ، تو هم منو ببوس.

از حس بوسه ش و این خواهش کلامش آروم و کشدار صداش زدم :
– کیان !

سرش رو خم کرد و پیشونیش رو به شقیقه م چسبوند ، با چشمهای بسته ش و لحن پرشور و وسوسه انگیزی کنار صورت و گوشم نجوا کرد :

– دردو بلات به جون کیان …جانم ؟ چیه عزیزدلم ؟ میخوام مثل خودم باشی ، بذار با بودنت تموم بدبختیامو فراموش کنم، بذار بفهمم که تو هم با وجود هر چیزی که برات پیش اومده بازم منو میخوای بازم تو این زندگی دلت به من گرمه.

چشمهام رو بستم و آهسته زمزمه کردم :

– من میترسم کیان.

بوسه گرمی به گونه م زد و مملو از احساس و آرامش گفت :

– آدم که از گوشت و تن خودش نمیترسه عزیزم، فکر کن من نیمه خودتم آدم از خودش میترسه ؟

مگه میشد این همه احساسات کنار گوشم زمزمه بشن و قلبم به تپش در نیاد؟ مگه میشد برای کیان تا این حد ارزشمند باشم و با تلقین بی ارزشی به خودم تموم زندگی کنار این مرد رو به خودم زهر کنم ؟ من عاشق کیان بودم در این قضیه شکی نبود اما دل چرکینم از گذشته های تلخم ترس بزرگی رو به دلم انداخته بودن که از بودن حتی با این مرد که تموم دنیام با بودنش خلاصه میشد برام وحشت بار و منزجر بود ،کیان مرد باهوشی بود اون میفهمید که من هر روز و هر روز ازش فاصله گرفتم و دارم با دنیای کوچیک و زخم خورده خودم خو میگیرم ، کیان عمداً بهم نزدیک میشد تا دوباره اون صمیمیت قبل و حس دوست داشتن و اعتماد رو تو دلم زنده کنه ، اگه یک دختر نرمال و بدون هیچ خدشه جسمی بودم تموم این عشق بازی ها برام وسوسه بار و شور و هیجان خاصی داشت اما با وجود اون ضربه های عمیقی که رو تنم کاشته شدن یه خوف و وحشت شبیه یه کابوس تکرار شدنی از این صحنه ها داشتم.

زانوهام رو کمی خم کردم، تنه م وارفته شد و با حالتی شوخی ناز کردم و گفتم :

– اولاً یکم ازم فاصله بگیر داری خفم میکنی جسم و جون که ندارم توئه هرکول سایه انداختی روم مثل این ماشین پلاستیکیا شدم که یه بار واقعی و چند هزار کیلویی روشون سوار میکنن، دوماً کجای منو تو شبیه همه که میگی فکرکن نیمه دومتم ، تو که شبیه غول بیابونی منه بدبخت با این قدوقوارم که باید پا بلندی کنم تا بتونم نگات کنم!

صدای خنده بلندش تو اتاق پیچید ،سرش رو کمی فاصله داد و بلند بلند میخندید ، به خندیدنش نگاه کردم ، دلم براش ضعف رفت و فقط بهش نگاه میکردم که با خنده و هیجان لپم رو کشید و گفت :

– خب دیگه چی بگو ببینم!

با حالت متفکرانه انگشتم رو گوشه لبم گذاشتم و صادقانه گفتم :

– بعدش هم انقدر دور من نپلک، خوشم نمیاد همش بهم بچسبی یا بخاطر کارای خاکبرسریت صدتا دروغ و شعر تو گوشم نطق کنی ، من تو باغ این چیزایی که تو دنبالشونی نیستم زندگیم تو درس و مدرسه و چیزای دیگه خلاصه شده، ” نگاهش کردم دیدم با لبخند پهنی داره نگاهم میکنه و لبش رو با ذوق شدیدی زیر لبش کشیده تا خطا نره و برای بوسیده شدنم پیش قدمی نکنن، بالاخره لبخند به لبم اومد و با شوخی و لحن بچه گونه ای گفتم ” اصلاً بیا فکر کن منو آوردی فرزند خوندگی تا بزرگم کنی، بذاری درس بخونم ، پیشرفت کنم برم دانشگاه، دکتر بشم برم سرکار بعد این دخترخوندتو به یه دکتر خوشکل و خوشتیپ و پولدار مثل پدر خوندش شوهر بدی.

از ترس واکنشش لبخندم رو جمع کردم ولی کیان نیشش رو تا پهنا باز کرد و آروم و مشتاق تر گفت :

– خب بعدش من چی میشم ؟

کیان آرومتر شده بود، خداروشکر کردم که حداقل با شیوه شوخی و خنده تونستم فکرش رو از نوع آرامش دیگه ای دور کنم ، آرامش دادن من با این الفاظ شوخی و خنده و لذتهای بچه گونه بود، من برای اون آرامشی که کیان میخواست درک و احساسی نداشتم، مهارتش رو بلد نبودم که شبیه یک زن واقعی با کلی احساسات طغیان کرده‌ی درونش امشب پذیرای لذت بردنش باشم ، من هنوز هم برای خودم یک دختر بودم ، یک دختر چهارده ساله با یه دنیای متفاوت و ویرون شده که فقط به اعتماد و محبت این آدم دنیاش رنگ بهتری میگرفت.

با لحن مظلوم و ترسیده ای گفتم :

– من نمیخوام وارد رابطه بشم کیان چون … چون باور کن اصلاً آمادگیشو ندارم اصلاً نمیتونم … من …. ” سخت بود برام تا کلمات رو کامل به هم بچسبونم و بتونم پیغامم رو رو بهش بفهمونم ، از حرف زدن در موردش هم تنفر داشتم چه برسه به اجرا و عملی کردن اون رابطه ، خیلی خلاصه و کوتاه گفتم ” من نمیتونم شبیه اون دخترایی که قبلاً تو رابطه باهاشون بودی باهات رابطه داشته باشم، یکم فرصت میخوام”

فقط خیره و با آرامش نگاهم کرد و بعد با گرفتن بازوهام منو تو آغوش گرمش انداخت،کیان خیلی خوب بود ، خیلی خوب ، انقدری که دوست داشتم طبق میلش زندگیم رو باهاش سهیم بشم ، این مرد دوای دردهام و تکیه گاهم تو زندگی بود باید باهاش راه میومدم تا بتونم به تموم دنیا ثابت کنم من هم سر پناه دارم، من هم کسی رو دارم که با وجود اون ظلمی که درحقم شده عاشقانه‌هاش رو برام به حراج میذاره و منو فقط برای خودم و برای دلم دوست داره.

دست نوازش گرش رو ، رو کمرم کشید و محکم به تنه ش فشارم داد، با اطمینان و حس علاقه شدیدی لب زد :

– اگه میدونی لازمه میریم پیش یه مشاوره بهار، میخوام کامل از ذهنت پاک بشه نمیخوام رو زندگیمون تاثیر بد بذاره.

بی اراده و شاید هم از روی احساس قلبم آهسته لب باز کردم:

– تو خودت خوبی کیان ،من همیشه کنارت آرومم.

بوسه عمیقی به سرم زد ، دستهای نوازش گرش و اون بوی تن مجذوب کننده ش چشمهام رو خمار آغوشش کرده بودن دلم میخواست ساعتها تو حصار قفل شده دست و پاهاش و آغوش پرلذتش چشم رو هم میذاشتم و فارغ از هر فکر مسمومی این لذت رو به خون و رگهام هدیه میدادم، هردومون محتاج آرامش بودیم محتاج نوازش هم و محتاج لذت گرفتن از تن‌هامون که برای تمنای هم جون میدادن، این حس فقط تو کیان ملموس نبود بلکه من هم از این احساسات لبریز بودم ولی الان موقع احیا کردنم بود.

– من هیچوقت اونجوری که تورو اذیت میکنه بهت نزدیک نمیشم عزیزم، هر چقدر زمان ببره میذارم تا کم کم خودت آروم بشی و موقعیتش برامون آماده بشه ” لبخند روی لبم اومد که با بوسه ی دیگه ای که به سرم زد ادامه داد” در حدی بهت نزدیک میشم که مثل دیشب بتونیم همو آروم کنیم چون اینجوری هم صمیمیت بیشتری بینمون پیش میاد هم میفهمیم که سند چهار دنگ دلامون به نام همن، حس من به تو تغییری نمیکنه بهار فقط میخوام تو …

– با گذشت زمان درست میشه کیان.

از اینکه منظور حرفش رو درست برداشت کرده بودم و براش یه جواب دلگرم کننده داشتم ،تک خنده ای زد و آروم گفت :

– خب من میخوام از همین الان شروع کنیم به زندگیمون ،این قهر و آشتیارو تموم کنیم ؟

انگار رسمیت رابطه خیلی برای کیان مهم نبود که اصلاً در موردش حرفی نمیزد ، روم نمیشد تو این شرایط چیزی بگم تا تکلیف خودم رو باهاش مشخص کنم، قراره تا کجا پیش بریم و قراره تا کی به این شیوه با هم زندگی کنیم ؟ تنها یک جواب به خودم دادم اون هم این بود که من الان دارم کنارش زندگی میکنم به اجبار یا فریب یا هر طور دیگه ای هم که شده کیان خواه ناخواه بهم نزدیک میشه و هدفش رو عملی میکنه پس چه فرقی داره که من چه جوری کنارش باشم!

سرم رو از رو سینه ش کمی فاصله داد و تب دار و شورانگیز به چشمهام نگاه کرد، میدونستم چه هدفی در پیِ اون نگاه سرکشش کمین کرده که با نجوایی خاص و نفسهای تندش لب زد:

– بمیرم و زنده بشم بازم بجز خودت کس دیگه ایُ تو دلم راه نمیدم بهار، خیالت راحت باشه، همه چیزو فراموش میکنیم دوباره از نو میسازیم.

سرم رو با تائید تکون دادم ، با نگاه و چشمهام بهش اطمینان دادم که برای همیشه کنارش میمونم ،برای بار دوم بوسیده شدم ، چقدر خشن و شیرین و چقدر با حس مالکیت و عشق ، به خودم گفتم باید خودتو رها کنی بهار ، به قول کیان باید تموم گذشته ت رو با خاطرات و لحظات پرشور این مرد از بین ببری ، کنارش باش و زندگی کن به هرقیمتی که شده بذار روزهای خوش جایگزین غم و سیاهیه دلت بشن.

همراهیش کردم ، اگر من آرامشش بودم حاضر میشدم تموم ساعت بهش آرامش میدادم تا فکرش از روی گذشته و اون روزاهای تلخ زندگیم منحرف بشه، پاهام رو از زمین فاصله داده بود تا رو قد کوتاهم کنترل بهتری داشته باشه ، دست تو گردنش فرو بردم و پنجه م رو میون موهاش نوازشی کشیدم، این حرکاتم توضمیر ناخودآگاهم وجود داشت و اصلاً ربطی به رابطه قدیمی و اجبار تن دادن به سهیل نداشتن، اما با هر حرکتی که انجام میدادم حس میکردم حال کیان بدتر و بدتر میشه، از درون داشتم فرو میریختم، یه جوری متوجه بودم که میخواد ازم فاصله بگیره، شاید داشتم به خودم تلقین میکردم و این به همون افکار پریشون و ترس خودکارم مربوط میشدن که هر لحظه منتظر عقب نشینیه کیان بودم ، به بوسه هام لعاب بیشتری دادم که ته واکنشش رو بخونم ،انتظارم خیلی طول نکشید چون ثانیه ای بعد سرش رو آروم فاصله داد اون هم با نفس بلند و عصبی مانندی، بخاطر رفتار من آشفته نبود، خوب میفهنیدم که یادآور چه صحنه هایی شده و دارن از درون تموم احساسش رو پایمال میکنن.

نگاهم کرد، کمی تلخ ولی با شور و احساسات عمیقش ،لبخند ضعیفی زد و آروم زمزمه کرد :

– ادامه بدیم ؟

نگاهم پر از کینه و غصه بود، میترسیدم که دوباره پس زده بشم ، میترسیدم که باز هم غرورم بشکنه و امروز رابطمون کامل فروپاشی بشه.

من فهمیدم درد کیان چیه اما اون فکر کرد من متوجه نشدم ، پس اون نتونسته فراموش کنه، خب یه جورایی هم بهش حق میدم که نتونه فراموش کنه من تموم زندگیش بودم و این موضوع رو تموم روحیاتش رخنه کرده که با هر بار فکر کردن به اون صحنه ها روحش رو آزار میده ، فهمیدم معاشقه دیشبش بخاطر بدست آوردن دل من بود تا بهم بفهمونه چیزی بینمون تغییر نکرده در حالیکه تغییر داشت ، کیان حین هر بار بوسیدن یاد خاطرات زهرمانندم میفته و با خیال اینکه من با سهیل چه جوری و تا کجاها پیش رفتم لذت اون معاشقه رو برای خودش و من تلخ میکنه … فهمیدم معاشقه دیشبش هم ساختگی بود، مثل الان که با وجود این حرکتش باز هم داره منو به سمت هدفش میبره ،دست زیر زانو و کمرم گذاشت و از رو زمین مثل پرکاهی بلندم کرد و به سمت تختش برد تا باهام یه عشق بازیه سوری داشته باشه، عشق بازی که به ظاهر نشون بده همه چیز خوب و لذت بخشه اما در واقع جز عذاب و نفرت چیزی تو قلب کیان نداره.

با شور و اشتیاق ساختگی رو تخت گذاشتم و مانتوم رو بی طاقت از تنم کَند و با یه لبخند گشاد و شیطون رو تخت اومد ، اومدنش رو تخت و چیره شدنش رومن باعث شد دراز بکشم، این عشقبازی هم شبیه دیشب از بوسه داغش شروع شد و با نوازش دستهای گرم و لذت بخشش رو تموم تنم به پایان رسید، با این تفاوت که اینبار هم مثل دفعه اول کامل تخت اختیارش بودم اما اون با رعایت شرط رابطه آرامش این لذت رو برای هردومون مهیا کرد ،به ظاهر آروم بودم اما قلبم بی محابا ناله میکرد، حسم به خودم منفورترین حس دنیا بود اینکه برای اجبار و یک رابطه سوری باید حقارت رو تا آخر عمرم تحمل کنم ، کیان هیچوقت نمیتونست ذهنش رو پاکسازی کنه چون غیرت و تعصبش برای هر کدوم از رفتارهام تعبیری زشت و کثیف رو بهش توضیح میدادن ، کیان میخواست فقط من طبق میل و خواسته خودش باهاش رابطه داشته باشم، یه عروسک کوکی باشم که فقط دراز بکشم و بدون ذره ای واکنش به حرکات و تغییر پوزیشنهاش خیره بشم …در غیر اینصورت کوچکترین تحرکی از دستهام رو تن و بدنش از حس و اوج لذت اون رو به خاطرات زجرآوری میبره که دوباره تبدیل میشه به همون کیان چند دقیقه پیشی که حین بوسیدن سرش رو یهویی عقب کشید و طوری وانمود کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده‌.

بار غم بزرگی رو دلم نشست ، زندگیه پوچ و خالی از احساسی نصیبم شده بود که جام زهرش رو هر روز جرعه جرعه به کامم میداد ‌… با من به آرامش رسید ، با یه شور و حس و حال تصنعی جز به جز تنم رو لمس کرد و من فقط بهش نگاه کردم، آروم بودم، لذت داشتم ولی قلبم از بغض در حال انفجار بود، جرات نمیکردم حرفی بزنم و یا واکنش گزنده ای نشون بدم تا روزهای قبلمون دوباره تکرار بشن و حکایت سهیل دوباره از نو شروع بشه … کیان خیلی احمق بود که نمیفهمید فرق ### و رابطه زوری با عشقبازی کنار عشقت چقدر با هم تفاوت دارن ! اون جنایت به روح بود ولی این تسکین روحمه که با هر حرکت اشتباهش داره روح مرده م رو به خاک میسپاره.

**

بوسه ای به پیشونیم زد و دقیق تر به چشمهام نگاه کرد، منو میفهمید همونطور که من اونو میفهمیدم ،هنوز روم بود ولی هیچ سنگینی رو تن لَش شده م نداشت ، با سکوت و خیره بهم نگاه میکرد، حس کردم میترسه حرف بزنه و من بخاطر چیزهایی که تو مغزم جولان میدن سرش هوار بشم ، ما باهم قول داده بودیم که آروم آروم گذشته هارو فراموش کنیم ، باید خودم دست به کار میشدم برای کیان سخت بود ولی من میتونستم به هردومون کمک کنم تا آرامش و اطمینان همیشگی به زندگیمون برگرده.

لبخندی زدم ، حس کردم جون گرفت و چشمهای تیره ش برق گرفتن.

دست رو سینه برهنه ش کشیدم و آهسته گفتم :

– نمیخوای پاشی ؟ باید برم دوش بگیرم بعدشم ناهار درست کنم.

انگار با همین واکنش و جمله کوتاه انرژی بهش دادم که تموم حس های منفی ازش دور شدن، با حالت خاصی لبخندی زد و گفت :

– بهار تو میدونی جون کیانی ؟ الهی من دورت بگردم عزیزم‌.

با مشت آرومی زدم به کمرش و گفتم :

– وقتی اینجوری قربون صدقم میری حس میکنم دهری مخ بزنیا پاشو لوس نشو.

آروم خندید و با لبخند سرش رو خم کرد و بوسه عمیقی به لبم زد ، سرم رو کمی کنار کشیدم که گفت:

– همه چی درست میشه عزیزم … با هم درستشون میکنیم.

سرم رو به تایید تکون دادم و گفتم:

– منم دارم سعی میکنم تا درست بشن ،میخوام زندگی کنم کیان.

با نگاه ذوق زده ش به چشمهام و لبهام موقع حرف زدن، لبخند پهنی زد و محکم دور تنه ش فشارم داد، بوسه عمیقی به پیشونیم زد و ملایم و آروم گفت :

– درست میشن عزیزدلم ، ما باوجود هر چیزی کنار همیم و با هم زندگی میکنیم.

کاش میتونستم در مورد جدیت رابطمون باهاش حرف بزنم ، با اینکه اینجوری زندگی کردن کنارش برام سخت بود اما به هیچ وجه حاضر نمیشدم خودم ازش بخوام تا رابطمون رو مستحکم و جدی کنه ، میخواستم به خواست خودش صمیمت و نسبت بینمون تغییر کنه نه با پیشنهاد و اجبار من .

به کمرش چند ضربه ضعیف زدم و با نفس نفس گفتم :

– له شدم آقا کیان ،نمیخواد حالا خودتو لوس کنی ، پاشو هزارتا کار دارم .

با لبخند و موفقیت و بوسه ی دیگه ای از روم بلند شد ، سریع رفتم دوش گرفتم ولی چقدر حین دوش گرفتن به نوع رابطه و احساس پیش اومده بینمون فکر کردم ، هردومون به ظاهر با آرامش کنار هم بودیم و انگار نه انگار چیزی برای بر هم زدن احساس قلب‌مون وجود داشت اما در واقع هر دومون تو دنیای افکارمون غرق بودیم ، من به حس حقارتی که با هربار تو رابطه با کیان بهم دست میداد و کیان به احساس بزرگش که نه میتونست ازم دور بشه و دوریم رو تحمل کنه و نه میتونست با حرف غیرت و منطقش کنار بیاد ، بین دوراهیه سختی گیر افتاده بودیم و تنها علاج دردهامون گذشت زمان بود و گذشت.

***

میز ناهار رو حاضر کردم ،از رو اپن به کیان نگاه کردم که جلوی تلویزیون نشسته بود و وانمود به تماشای تلویریزون میکرد اما میدونستم که حال و افکار درونش به کجا و به چی کسی خطور کردن و چه نقشه هایی رو تو سرش داره زیرو رو میکنه !

– کیان ؟ کیان ناهار آماده ست نمیای ؟

صدام رو نشنید ، انقدر غرق افکارش بود که نشنید چی بهش گفتم.

دوباره صداش زدم ولی بلندتر ازقبل، که با هول به سمتم نگاه کرد و گفت :

– جان ؟ چیه چیشده عزیزم ؟

– کجایی تو ؟ بیا ناهار دیگه یه ساعته دارم صدات میزنم حلقم پاره شد از بس گفتم کیان …!

“کجا یه ساعته بهار ، تو هم خوب جونوری هستی که هیچ جوره دست از آزارو اذیت کردن این بدبخت بر نمیداری خودش که فلک زده عالم هست تو دیگه کمتر اذیتش کن”

باشه آرومی گفت و از جا بلند شد ، منم تا کیان بیاد بقیه تدارکات میز رو چیدم و رو صندلی نشستم‌.

کیان دستهاش رو شست و به آشپزخونه اومد، صندلیه کنار منو کنار کشید و جفتم نشست ، یعنی در واقع چسبیده به خودم طوری که رون‌ پاهاش و بازوهاش چسبیده به تنم بودن.

یه جوری ریلکس نشسته بود که دلم نمیومد حس و حالش رو خراب کنم ، از اینکه میدیدم کیان انقدر بهم وابسته ست که تحت هر شرایطی فقط میخواد کنار من باشه و لحظاتش رو با من با آرامش بگذرونه خیلی خوشحال بودم ، فرقی نداره تو چه سنی باشی و یا چه شرایط سختی رو گذروندی وقتی برای یک مرد انقدر ارزشمند باشی اونجاست که زندگی برات بهترین لحظات رو به ارمغان میاره و به خودت می‌بالی که ملکه قلب اون مرد شدی.

بشقابش رو مقابلم گرفت و با لبخند گفت :

– خودت برام بکش عزیزم.

از اینکه همیشه با یک دلیل محکم بهم نزدیک میشد و عاشقونه هاش رو برام به نمایش میذاشت از ته دل خوشحال بودم، دلیلی که در پستوی قلب عاشقش خونه کرده بود و برای بودن کنار من با تموم قوا به دریچه ها و دیواره هاش میکوبید مثل صدای پرتپشی که هنگام بوسه های عمیقش رو جای جای تنم تو زمان معاشقه دلم رو به وجد میوردن که با وجود هر احساس تخریب کننده ای تو حصار آغوشش آروم و رام شده باشم، درست چیزی که کیان رو تسکین میداد.

نگاهش کردم و با لبخند و شوخی بشقاب رو گرفتم و گفتم :

– قرار بود من دختر خوندت باشم ولی انگار شدم مادرت ، مثل این بچه های لوس واسه خودشیرینی هم که شده چسبیدی بهم، بشقابتو میدی من برات پر کنم ، میخوای خودمم قاشق قاشق تو دهنت بذارم که فیضت کامل بشه ؟

با پروئی و حالتی از خنده گفت :

– اتفاقاً خودمم تو فکرش بودم.

کفگیر بعدی رو نکشیدم نگاهش کردم، در مقابل قیافه شرورش نمیتونستم جدی باشم و لبخندم رو جمع کنم لب گزیدم و گفتم :

– یعنی اگه یکم صندلیتو ببری اونور تر نمیتونی درست غذاتو بخوری نه ؟

نوچی کرد و خیره به صورتم گفت :

– میخوام هر روز اینجوری با هم غذا بخوریم ، چسبیده به هم ، هر چند اینجوریم حال نمیده، باید بیای رو پام بشینی که قشنگ بفهمم چی میخورم ، اونموقعست که توپ میچسبه بهم.

با آب و تاب لب و لوچه کج میکرد و حرف میزد ،ابروهام از تعجب حرفش بالا رفتن و چونه م رو با انگشت شستم لمس کردم و گفتم :

– فکر کنم دیگه داری کم کم پرو میشی … تو از اون دسته مردایی که رو بهت بدن سوار میشی خیال پیاده شدنم نداری.

خندید و با آرنجش آروم به پهلوم زد و گفت :

– غذارو بکش بیا رو پام بشین با هم بخوریم.

اینبار با جدیت و بدون لبخند گفتم:

– غذاتو بخور پاشو برو شرکت تا اون بهروز خاک برسر باخُل بازیاش دودمانتو به باد نداده چی امروز افتادی تنگِ من شبیه این پسر بچه های لوس مامانی که از جفت ماماناشون جُم نمیخورن.

بی حوصله به صندلی تکیه داد ، نوع حرف زدنش کمی تلخ شد چون مسئله امروز و اشتباه بهروز رو دوباره براش یادآور شدم:

– حوصله نداشتم امروز برم شرکت، اون نره خر بل###و بگو کمتر بفکر شب خوابیات باش که بفهمی چه کاری درسته چه کاری غلط ،بیشرف فقط بلده گند بزنه … من خودم جدیداً حوصله هیچ کاریو ندارم اعصابم واسه کارام دیگه نمیکشه حداقل اینجا یه ذره آرامش دارم ولی اونجا که میرم همش فکرم درگیره، اعصابم بهم میریزه نمیتونم درست کار کنم این الاغم هر دقیقه میاد تو اتاقم یه زری میزنه یه شعری نطق میکنه یه گندی بالا میاره که بدتر میریزتم به هم.

با کمی تشویش و مکث آروم ازش پرسیدم :

– حالا باهاش قهر کردی ؟

نیشخندی زد و با دستش رو پاش زد که برم رو پاش بشینم :

– نه بابا قهر که نکردم کلاً بهروز همینه هیچوقت درست بشو نیست، ولی انصافاً خیلی خر شانسه که با این خنگ بازیاش تا الان تو هَچل نیفتاده، من موندم این گاگول چه جوری از پس زندگیه خواهر و مامانش براومده تونسته به جای باباش زندگیه اینارو اداره کنه!

بشقاب رو با دو کفگیر بعدی پر کردم و ناشیانه گفتم :

– با همین خل بازیاش کلی دوست دختر داره ، اگه خِنگ بود که این همه کشته مرده نداشت !

کیان پوزخندی زد و دستش رو رو سرم گذاشت و به حالت نوازشی و مسخره کردن گفت :

– قربون اون مغز فندوقیت برم من ، همین کارارو میکنی که هر روز بیشتر شیفتت میشم، من زن نیوردم که بقول خودت بچه آوردم بزرگ کنم.

با حرص و چشم غره نگاهش کردم که لبخند دندون نمایی زد و گفت :

– خب قربونت برم هر کی دوست دختر یا دوست پسر زیاد داره که بهش نمیگن زرنگ ، اتفاقاً بهش میگن الاغ اونم نه هر الاغیا ، یه الاغ به تموم عیار که هنوز نمیدونه واسه چی زنده ست یا کِی قراره بمیره فقط سرش تو کارای مرده شوریه خودشه.

با حرص تو بشقابش یه تیکه مرغ گذاشتم و جلوش رو میز گذاشتم و گفتم :

– بیا فکر کنم خیلی گشنته ناهارتو بخور تا کم کم حرفات به منم سرایت نکردن !

سریع مچ دستم رو گرفت و با خنده و حس خاصی گفت:

– دِ نشد دیگه قرار بود جنابعالی رو پام بشینی که با هم بخوریم.

– انقدر لوس نشو من خودم میخوام غذامو بخورم .

دستم رو کشید ،از رو صندلی بلند شدم و کمی صندلیش رو با پاهاش عقب کشید تا جای بیشتری برام نشستنم باز بشه، منو رو پاهاش نشوند ، با اون جثه ظریف مَریفم دقیقاً شبیه دختر بچه ای بودم که رو پاهای باباش نشسته و میخواد غذاش رو با همراهیه باباش بخوره، یه ذوق زیر پوستی و لذت بخش تو تنم پیچید ولی از نشون دادنش به کیان امتناع میکردم.

با لذت خاصی خودم رو رو پاهاش جا کردم که دستهاش دور کمرم رو گرفتن، با اخم و حرص تصنعی زیر لب گفتم:

– خوبه سی سالشه دو برابر سن منو داره اما انقدر لوسه که انگار بچه ی دوساله ست ، هر روز یه فیلم جدید داره، ادا بازیاش تمومی ندارن.

با دست بزرگش از رو شلوار رو رون پام زد و رون پام رو تو مشتش آروم و با لذت فشرد و با خنده و شیرینیه خاصی گفت :

– عزیزم مرض که نداشتم بین این همه جا صندلیمو بیارم بچسبونم به صندلیه تو که برعکس من مثل پیرزنای نودساله داری غرغر میکنی، بی حرف اضافه بشین که ناهارمونو با هم بخوریم، اینجوری بیشتر بهمون میچسبه.

اون کیان مغرور و غُد میتونست انقدر ملایم و جذاب باشه که برای غذا خوردن در کنار معشوقش اون هم یک دختر چهارده ساله اینجوری بی تاب باشه؟ چشم های عسلیش شور و عشق منو فریاد میزدن انگار با تموم وجود اسمم رو از افق های بلندی صدا میزدن ،بهار
… بهار … بهاری که اگر مشکلی نداشت الان زندگیه کیان رو به بهار و گلستان واقعی تبدیل کرده بود اما با وجود این همه عشق و عطش و این همه حواسپرتی از موضوع نفوذگر ذهنیمون و گذروندن بهترین دقایقش کنار من ، باز هم میتونستم اوج غم و سختی ای که بهش دچارشده رو احساس کنم، امید داشتم که همه چیز درست میشه یعنی واقعاً میخواستم تلاشم رو بکنم تا این زندگی و این مرد رو برای همیشه کنار خودم داشته باشم، من هم میتونستم خوشبخت بشم مخصوصاً اگر کنار کیان بودم و با این لحظات لذت بخش سپری میکردم.

رو پاهاش بودم و دستهاش از دوطرف کمرم به بشقاب و قاشق و چنگال تسلط داشتن.

با لبخند و عشق غذا خوردیم ؛ شوخی میکردیم و میون هر قاشقی که به دهن هم میذاشتیم چقدر از ته دل خندیدیم … در مورد همه چیز حرف زدیم تا حواسمون فقط و فقط دلگرم این لذتهای به یاد موندنی باشن … از دل آرام گفتیم ، از بهروز خنگی که هنوز نمیدونست کیان برای هر قدمش چطوری برنامه ریزی میکنه و هیچوقت نمیتونه شبیه اون بیخیال باشه … زرشک پلوی خوشمزه م خوشمزه ترین ناهاری شد که تو بغل کیان خوردم ، لقمه م رو که قورت دادم قاشق بعدی رو که مقابل لبهام گرفت سریع سرم رو عقب کشیدم و با نگاه به صورتش دست رو شکمم گذاشتم و گفتم :

– دارم میترکم دیگه به من نده نمیتونم بخورمش … وای چقدر خوردم الان منفجر میشم کیان.

با تکون دادن سرش و نیش باز قاشق پرملاتش رو تو دهنش گذاشت و زیر لب با خنده و شوخی گفت :

– یه دوبار اینجوری جلوی دو نفر حرف بزنه من باید برم بمیرم ،نمیخورمشو ، چقدر بهم دادی خوردمشو ، نوچ نوچ نوچ بچه آوردن همینه دیگه …

عادت همیشگیش بود که از تو حرفهام همیشه یه چیزی در بیاره ،مغزش اتومات منحرف بود، با حرص غلیظی گفتم:

– کوفت تو مغزت منحرفه مشکل حرف زدنه من نیست !

بهم نگاه کرد و با دهن پر لبخند زد و آروم گفت:

– باید یه دور رو حرف زدنت کار کنم اینجوری حرف میزنی عواقب داره خوشکلم باید رو الفاظت بیشتر کار کنی !

فقط با حرص نگاهش کردم البته بیشتر به غذا خوردنش و صورت جذابش نگاه کردم، یعنی ممکنه کیان با گذشت زمان و بزرگ تر شدن من باز هم همینطور بمونه، همینطوری که عاشقمه و تموم فکر و ذکرش منم ؟ خودم چی یعنی تا آخر عمر میتونم پایبند عشق این مرد باشم ؟ من نمیدونم فردا و فرداهام چی میشن اما اینو خوب میدونم که هیچوقت نمیخوام از پیش کیان برم و بدون اون زندگی کنم، اما مجتبی هر وقت از زندان آزاد بشه مسلماً با زور و شکایت هم که شده منو از پیش کیان میبره، منی که در حال حاضر هیچ نسبتی با کیان ندارم، اگر رابطمون همیشه در همین حد بمونه چی ؟

لقمه ش رو که قورت بی هوا سرش رو جلو آورد و بوسه ی کوتاهی به لبم زد و با لبخند گفت :

– چرب و چیلی بودن جلو چشام مانور میدادن که ببوسمشون.

اخم نکردم در عوض لبخند زدم، رفتارم طبیعی بود که در مقابل این همه عشق و دوست داشتن لبخند به لبم بیاد.

– کیان میگم تو قبلاً یه قولی بهم داده بودی یادته ؟

سر تکون دادو گفت:
– چی بوده ؟

حس کردم ته حرفم رو خونده اما خودش رو به اون راه میزنه که یعنی بهم بفهمونه چیزی یادش نیست.

– در مورد مجتبی قرار …

– یه کم دوغ بریز عزیزم.

بیشعور … بیشعور ،میخواد به کوچه علی چپ بزنه ولی من دست بردار نبودم ، تو لیوان دوغ ریختم و به دستش دادم.

با چشمهای شیطونش چشمکی به صورت حرص خورده م زد و لیوان دوغ رو از دستم گرفت و یه سر بالا کشید.

لبهام رو از حرص رو هم فشردم تا با زیاده روی کردنم امروزِ شیرین رو برای جفتمون زهر نکنم ، لیوان رو رو میز گذاشت و به دیس برنج اشاره کرد و گفت :

– یکم دیگه برام بکش ” با دست چپش آروم رو شکمش زد” لامصب سیر نمیشه … تو که رو پام نشستی همش ضعف میرم ، معجونی دیگه آدمو به اشتها میاری دوست دارم این غذاو سرآشپز کوچولوشو یه جا باهم قورت بدم.

دو کفگیر دیگه برنج تو بشقابش ریختم با یه تیکه مرغ بزرگ، بقول خودش “لامصب” آدمیزاد نبود که، شبیه هیولا این بشقاب غذارو تو همون حالتی که من رو پاش نشسته بودم و با تعجب بهش نگاه میکردم کامل خورد و پشت بندش دو لیوان دوغ دیگه سر کشید.

ابروهام با حالت تعجب بالا پریدن ، من اوج زیاد غذا خوردنم نهایت دو سه قاشق اضافه تر از حد معمول همیشگی بود که به قول کیان امروز خوش اشتهاتر از هرروز شده بودم ولی کیان … اون همه غذا !

با لبخند پهنی نگاهش کردم و با حالت تمسخر گفتم :
– تموم ؟ سیر شدی ؟

خندید و به پشتیه صندلی تکیه داد و دستهاش رو از دو طرف رو پهلوهام گذاشت و با لبخند گفت :

– بعد چند روز درست و حسابی غذا خوردیم … هیچ میدونستی با این قدو قواره و ریزه میزَه ت دستچختت حرف نداره فنچول ؟

فنچول ! لقب جدیدی بود که بهم میداد … حتی لقب دادن‌هاش هم برام بامزه بود … با لبخندی از ذوق سرتکون دادم و گفتم :

– اوهوم … چون سه ساله دارم آشپزی میکنم.

یه تای ابروش رو بالا داد و با تعجب پرسید:

– تو که ورِ دست کسی نبودی که بخوای یاد بگیری ،مامان خدابیامرزت که نبوده، تا اونجایی که داداش بی غیرتتو میشناسم میدونم جز لاابالیاش کاری انجام نمیداد ، تو چه جوری یاد گرفتی؟ آخه دست پختت خیلی خوشمزه ست.

شونه ای بالا دادم و لب‌هام رو به حالت بچه گونه ای جلو کشیدم و گفتم:

– از بابام یه چیزایی یاد گرفتم بابام دست پختش خیلی خوب بود همیشه بابام برامون آشپزی میکرد.

ابردهاش تو همون حالت بالارفته بالا موند ،سری تکون داد و زیر لب آروم گفت :

– خدا رحمتش کنه … عمو خیلی مرد خوبی بود، اگه بودش تو هیچوقت …

حرفش رو کامل نکرد و به جاش نفس حسرت واری کشید … فهمیدم چی میخواست بگه … فهمیدم باز هم اون افکار ذهنش رو آشفته کردن … افکاری که به من و گذشته فراموش نشدنیم مربوط بودن.

صورتش هنوز غرق بهت بود ،شاید باورش نمیشد بابام برای منو مجتبی آشپزی میکرد اون هم با تموم جون و اشتیاقش، بابایی که بعد از فوت مامانم با اینکه اعتیاد داشت ولی با محبت و مسئولیت‌های سنگینش برامون هم پدری کرد و هم مادری …اعتیادش بیشتر یه نوع مریضی بود تا وابستگی، چون انقدر شریف و مهربون بود که اعتیادش برام اهمیتی نداشت، گاهی اوقات با اون عقل بچه گونه م فکر میکردم که همه پدرها باید اعتیاد داشته باشن مثل بابای من ،اما وقتی تو مدرسه به دو سه نفر از بچه ها گفتم و اونها مسخره م کردن فهمیدم چیز خوبی نیست اما در مقابل خوبی‌های بابام و سیلِ محبت‌هاش این موضوع اصلاً برام ارزشی نداشت و همیشه به بودنش افتخار میکردم.

نگاه کیان به سمت صورتم پیچید، بین لبهاو چشمهام گذر کرد ، به آنی چشمهاش شیطون شدن، نگاه ازش گرفتم و خودم رو به جمع کردن وسایل روی میز مشغول کردم ولی همچنان رو پاهاش نشسته بودم … کیان در هر شرایطی شیطنت‌های مخصوص خودش رو داشت و این نوع نگاهش افکار شرور ذهنش رو بهم نشون میدادن ، لیوان‌کثیف دوغ رو تو بشقاب گذاشتم تا به بهونه جمع کردن میز هم بلند بشم و هم بتونم ادامه حرفهام رو در مورد مجتبی راحت تر به زبون بیارم.

بشقاب رو برداشتم و تا خواستم از رو پاهاش بلند بشم سریع فشار دست‌هاش رو رو پهلوهام بیشتر کرد و کنار گوشم‌ آروم گفت :

– بشین ،جات که گرم و نرمه کجا میخوای بری به این زودی ؟

صورتم رو کج نکردم تا بهش نگاه کنم، تو همون حالت پشت کرده بهش گفتم:

– میخوام برم ظرفارو بشورم … البته اگه اجازه بدی !

– تازه ناهار خوردیم بذار حالا از گلومون پایین بره این ظرفارو هم میشوریم … بشین یکم با هم حرف بزنیم.

واقعاً میخواست حرف بزنه یا شیطونی کنه ؟ منم که اصلاً کیان رو نمیشناسم ! با حرص نگاهش کردم و گفتم:

– تو که حوصله حرفامو نداری پس بشینم واسه خودم بلغور کنم؟ نمیذاری حرف بزنم که !

از اونجایی که میدونست چی میخوام بگم و قراره در مورد مجتبی چی بشنوه کلافه وار گفت :

– خب بستگی داره حرفات چی باشن !حالا چی میخوای بگی بگو گوش میدم !

کمی رو پاهاش جا به جا شدم و کامل به سمتش پیچیدم، حس کردم با این کارم شیطنت درون چشمهاش بیشتر شدن چون خودش دوباره تکونی بهم داد و محکم بغلم کرد، یه جوری رو تموم تنم مسط بود که خودمم به بچه بودنم پی بردم که چقدر در مقابل کیان با این هیکل درشت و مردونه ش کوچیک و ظریفم و به همون اندازه هم شکننده.

نگاهم رو به چشمهاش دوختم و آروم با کمی تشویش لب زدم :

– قبلاً بهم قول داده بودی مجتبی رو آزاد …

خیلی محکم و با جدیت سریع بین حرفم پرید و گفت :

– نمیخوام دیگه بشنوم … دیگه درمورد این موضوع حرفی نمیزنی بهار .

با عصبانیت گفتم :

– چرا ؟ چرا نباید حرف بزنم ؟ مگه ما شرطمون از اول همین نبود ؟

با عصبانیتی بدتر از خودم صداش رو بالا برد :

– کدوم شرط ؟ مگه هنوز داریم با شرط زندگی میکنیم ؟

– کیان قبلاً بهم قول دادی مجتبی رو آزاد کنی باید …

چشمهاش رو درشت کردو سرش رو نزدیک صورتم آورد و زل زده به چشمهام گفت :

– من اینکارو نمیکنم … قرار نیست بخاطر دوست داشتنت تو هر کاری گفتی منم بگم چشم و زیر پاهات بیفتمو عرعر کنم.

دوباره داشت بی ملاحظه میشد، دوباره داشت با عصبانیتش چیزهایی میگفت که ناراحتم کنه ، سعی کردم با ملایمت باهاش حرف بزنم تا جواب گرفتنم به همون صورت ملایم و آروم باشه.

– ببین کیان من میدونم تو بخاطر چی اونو اون تو نگه داشتی اما اون … اون بیچاره تقصیری نداره تو نباید بخاطر …

تیز و برنده گفت :

– گفتم نمیخوام در موردش حرف بزنم!

ساده لوحانه و ناشی گفتم:

– تو عمداً میخوای منو خفه کنی که من حرفی نزنم اون بدبختو هم اون تو نگه داری تا بی دردسر و مزاحم روزو شبتو باهام عیش و نوش کنی ؟

تو یکصدم ثانیه چشمهاش قرمز شدن و رگ پیشونیش به حالت عصبی پرید ، ابروهاش در هم رفتن و نفوذگر و تهاجمی بهم نگاه کرد … از واکنشش و چیزهایی که ممکنه ازش بشنوم ترسیدم … و طولی نکشید که با جدیت و چونه فشرده شده غرید :

– چه عیش و نوشی بهار خانوم ؟ ها ؟ چه عیش و نوشی ؟ میگم چرا اون زبونتو به دندون نمیگیری آروم بشینی زندگیتو کنی بی حرف اضافه ؟ من دوبار میخندم تو روت تو پرو میشی چرت و پرتایی که لایق داداش بی‌غیرتته رو به من نسبت میدی ؟

با عصبانیت و صدای بلندتری گفت :

– اون داداش پفیوزت همونیه که تورو به یه شب ### و خوشگذرونیش فروخته ؟ چه خریه که بخواد بیاد دردسر و مزاحم من باشه ؟ من اصلاً اونو به آشغال زیر پامم حساب نمیکنم ،باید بیاد مثل سگ دست و پاهامو لیس بزنه ،خدمت بَرم باشه که دارم مثل آدم ،”دندونهاش رو با فشار رو هم سابید” نه مثل اون حیوونی که ناموسشو دریده، دارم مثل آدم با خواهرش زندگی میکنم ، چشمهامو رو گذشتش بستم و رو سرم گذاشتمش، هر روز از درون خودم میسوزم ، آتیش میگیرم اما همش به خودم میگم بهار … بهار هیچ تقصیری نداره، اون گناهی نکرده، اون هنوزم عشقته، نفسته جونیه که لیاقت بهترینارو کنارت داره و باید مثل تموم دخترای هم‌سنش حتی بالاتر از اونا زندگی کنه.

بغض کرده بهش نگاه کردم ، نه از داد زدنش، نه از حرفهاش ، فقط بخاطر اون سرخوردگی و حقارتی که دوباره لابه لای حرفهاش بهم موج منفی داد ، کیان درسته به قول خودش مثل آدم و یه مرد واقعی داره باهام زندگی میکنه اما هنوز نتونسته منو همراه با گذشته م صادقانه قبول کنه و به خودش و احساسش بگه ” گوربابای گذشتش، این دختر جون منه هر چی اتفاق افتاده باشه خودش که نخواسته ، عمدی که نبوده، من بهارو میشناسم اون از برگ گل هم پاک‌تره”

اما کیان اینهارو نمیگه … نمیگه که دل من قرص باشه و بهش تکیه کنم که منم مردی دارم که به اندازه تموم دنیا براش با ارزشم ، کیان هربار از روی عصبانیت یه خنجرخیلی برنده به سمت قلبم پرتاب میکنه و درست نقطه ای از قلبم به نشونه نوک تیز و خراشش قرار میگیره .

بغضم نیشتر شد، همونطور خیره به صدرتم نگاه میکرد که خیلی سریع و یهویی با اخم و جدیت آروم بهم توپید :

– بغض کردی نکردیا … بخوای گریه کنی یا بری تو اتاقت غمبرک بگیری من میدونم و تو، به ولای علی پامیشم این خونه رو آتیش میزنم.

از حرص و بغض زدم به شونه ش و گفتم :

– بیشعور برو به جهنم هر کاری میخوای بکنی بکن ، میمیری اگه یه روز تحقیرم نکنی؟

دستهاش رو دورم سفت کرد و سرش رو رو سرشونه چپم گذاشت و با احساس آرومی گفت :

– خودت وول وول میزنی واسه یه جرو بحث تازه ، وگرنه من غلط بکنم به دختر کوچولوم حرفی بزنم، داشتیم خوش و خرم با هم ناهارمونو میخوردیم، خوشیمونو کوفت کردی با اسم نخس اون داداش بُزمَجت !

خودم رو عقب کشیدم و با حرص سرش رو از شونه م کنار زدم و گفتم :

– ولم کن میخوام برم کار دارم، یه جوری منت این زندگیه مسخرشو سرم میذاره انگار من با التماس و خواهش ازش خواستم اینجا بمونم.

ممانعت نکرد دستهاش رو از دورم آزاد کرد، از این که مثل قبل سمج نشد تا با حرف و رفتارهاش آرومم کنه بیشتر حرصم گرفت.

از رو پاهاش پایین اومدم و با حرص ظرفهارو از رو میز برداشتم ولی آروم آروم زیر لب غر میزدم :

– هر روز تیکه میندازه، داد میزنه، میکوبه تو پیشونیت که یادت بیاره تو فلان بودی اما من نگهت داشتمو باهات موندم، انگار خودش پسر امامزاده ست، همین دیروز بود که میخواست با اون منشیه بوزینه ش کارای خاک برسری کنه، فکر کنم با سگ و ناسگ خوابیده بعد میاد واسه من ادای غیرت و ناموس در میاره !

خودم حرف میزدم ، خودم جواب خودم رو میدادم و هر از گاهی پوزخند میزدم و بین حرفهام آه تلخ میکشیدم، ظرفهارو تو سینک با عصبانیت گذاشتم و با دهن کجی و حرص بیشتر گفتم :

– تا هم یه چیزی میشه میخواد که گند خودشو ماس مالی کنه یا بیاد موس موس کنه که تحویلش بگیرم همش میگه “تو نفسمی، تو جونمی، زندگیمی ، من نمیتونم بیخیالت بشم ، مگه میتونم زندگیمو ول کنم و از این چرت و پرتا انگار با بچه طرفه “

تو دلم گفتم :
” خب بچه ای دیگه بهار، کیان هم داره از این بچه بودن و ناشی گری‌هات سواستفاده میکنه، نه … نه اون منو دوست داره ، درسته بچه م اما دوست داشتنش رو حس میکنم میفهمم که تموم وجودش برای منه بچه اینجوری بی تاب و بی قرار میشه “

تو همون عالم فکر و غرغر کردن‌های زیر لبیم دستی دور شکمم حلقه شد، بخاطر لمس و یهویی بودن کارش دو متر بالا پریدم و هینی کشیدم، کیان از حرکتم پق زیر خنده زد و غش غش بهم خندید، با یه غیظ شدیدی بهش نگاه کردم، عادتش بود همیشه از حواسپرتیم فرصت میگرفت و به قسمتی از بدنم دست میزد که بخاطر شوک و لمس ناگهانیش ازترس بالا میپریدم.

میون خنده لب گزید که قیافه ش رو به حدی بانمک کرده بود که دوست داشتم اون چال ایجاد شده از خنده روی گونه ش رو گاز بگیرم.

با لبخندی که دلم رو به تاراج میبرد شورانگیز گفت :

– دیدم داری با خودت حرف میزنی گفتم بیام از خلوت درت بیارم بتونی سریع برسی به کارات، مشقات هم ننوشتیا… ببین من چقدر خوبم که به فکر درساتم هستم.

با قصد و غرض داشت مسخره م میکرد که بهم بفهمونه هنوز خیلی بچه م که بتونم این مارموذ حیله گر رو بشناسم.

پوزخندی زدم و دست به سینه شدم و با جدیت گفتم :

– شال و کلاه کردی به سلامتی ؟

کاپشن سورمه ایش رو ، رو پیرهن آبی‌کاربنیِ جذبش پوشید و با شیطنت گفت :

– قرار دارم خوشکلم میخوام برم مخ یکیو تَلیت کنم و بیام … “آنکارت کرده ایستاد و قرو پیچی داد وگفت “چطوره ؟ خوب شدم ؟ تیپم، قیاقم ، همه چی اوکی ؟ میخوام وقتی دیدم سریع بله بده.
لعنتی انقدر خوشتیپ و جذاب شده بود که هزار تا ماچ و گاز زدن رو گونه ش هم برام کم بود … اما … اما با کی قرار داشت ؟ عصبانیت به آنی سرتاپام رو فراگرفت با حرص نگاه ازش گرفتم و خودم رو مشغول شستن ظرفها کردم، حتی اگه بگم بغض کردم و چشمهام پر اشک شده بود دروغ نگفتم ، حق نداره با دلم بازی کنه، من بچه م و خیلی چیزهارو خوب متوجه نمیشم اما خوب میدونم که به اندازه بچه بودنم تا چه حد به وجود و خواستن این مرد وابسته شدم ، چقدر بوی عطرش تند و وسوسه انگیزه ، نکنه واقعاً با کسی قرارداره ؟ کیان قبلاً از این کارها زیاد کرده ، با دخترهای زیادی رابطه داشته اگه الان هم دنبال این کارها بره چی ؟ اگه بخاطر دوری کردن من بخواد آرامش کاملش رو از دختر‌های بیرون بگیره چی ؟ پس من چی میشم ؟ من اینجا نقش چی رو دارم ، یه عروسک تر وتازه و ظریف که با اندام‌های کوچیکش و وسوسه انگیزش برای هر مردی دلبری میکنه ؟ بغض راه گلوم رو بست ، دستهاش دور شکمم نشستن ، انقدر در مقابلش ظریف و ریز جثه بودم که هربار اینجوری بغلم میکرد کامل تو حصار بازو و تنش گم میشدم ،با لبهای داغش بوسه گرمی رو پوست گردنم نشوند و کنار گوشم پچ زد :

– دارم میرم شرکت ، کارم مهمه وگرنه نمیرفتم، یه قرار کاریه که مطمئنم بهروز از پَسش بر نمیاد حتماً باید خودم باشم، ” ببین جقدر منو میشناسه که حتی با ندیدن چهره م حال آشفته م رو درک میکنه.

جواب پوزخندم بوسه دیگه ای رو گردنم شد و آرومتر پچ زد :

– عزیزم برگشتم تو اتاق خودمون باش نمیخوام دوباره شروع کنی ؛ باشه ؟

باز هم جوابی ندادم که بی میل و بعد از کمی مکث دستهاش رو از دور شکمم برداشت و آهسته گفت :

– خداحافظ خانم کوچولوی خونم.

نگاهش کردم، با چشمک ریز و لبخندی راه خروج خونه رو در پیش گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت ، با حرص مشت آرومی رو سینک زدم و زیر لب غریدم :

– ببین چه جوری مسخرت میکنه بهارِ خنگ ! لعنتی رگ خوابمو بلده تا یه چیزی میشه میاد با دو تا بوس و ناز و نوازش خامت میکنه بعد دوباره هرجور دلش بخواد باهات فتار میکنه.

تا شب همینطور غر زدم و کارهای خونه رو انجام دادم ، گردگیری کردم ، جارو زدم و لباس چرکهای خودم و کیان رو شستم، دوش گرفتم و بعد از اینکه تنهایی شامم رو خوردم رفتم تو اتاق سابقم و کمی درس خوندم، بماند که بین هر خطی که مینوشتم دوباره یاد افکار در هم برهمم میفتادم و الکی الکی اشک میریختم، باز هم نتونستم آروم بشم چون فقط یه چیز تو ذهنم تیتر شده بود که “کیان بعد از اینکه کامل استفاده ش رو ازت ببره تو رو مثل یه دستمال استفاده شده دور میندازه اون نمیتونه برای همیشه تورو بخواد “

با اون حال داغونم به محدثه زنگ زدم و چند دقیقه باهاش دردو دل کردم، علت گریه هام رو دلتنگی و ندیدن مجتبی بهونه کردم و سیر دل پشت گوشی اشک ریختم و هق هق کردم، دست خودم نبود از وقتی کیان موضوعم رو فهمید هم نازک نارنجی شده بودم و هم بیخودی و بی جهت دنبال راهی برای ریزش اشکهام بودم انقدر فکر کردم و اشک ریختم و به سرنوشت و دوست داشتن پوشالیه بینمون بد و بیراه گفتم که همونطور رو دفتر و کتابهام خوابم برد.
****

رمان-معجون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.