خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 13

رمان معجون پارت 13

رمان معجون پارت 13
4 (80%) 4 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

《بهار》

انگار کمی زیاده روی کرده بودم ، یک آن حس کردم نفسهاش از حدمعمول تندتر شده ، این نفس های هوس و شهوت نیستن نفسهای خشمن که دارن لابه لای موهام طوفان بپا میکنن …

کمی سرم رو عقب کشیدم ته دلم از نگاهش فرو ریخت ، این همون کیانی هست که شبیه چند شب قبل منو تا سر حد مرگ ترسوند ، صدای نعره هاش مثل ناقوس مرگ تن و بدنم رو میلرزوند و اون کتک زدنش دنیام رو کن فیکون کرد ، همون چهره و همون نگاه خشم آلودش جلوی صورتم نمایان شد .

خواستم خودم رو عقب بکشم که حلقه دستش رو دور کمرم تنگ تر کرد و با چشمهای تیز و موشکافانه ش به چشمهام زل زد و گفت :

– واسه یه بارم که شده نمیخوای مثل آدم زندگی کنی ، بذاری اعصاب جفتمون سر جاش باشه تا کمتر هار بشم و پاچه بگیرم ؟

از ترس دست و پاهام نامحسوس میلرزیدن، من از کیان در حد مرگ ترس داشتم مخصوصاً وقتی عصبی میشد و یا حرف بی مربوطی در مورد غیرت و خوبیهاش بهش تلقین میکردم، همونطور کنارم نشسته و منو محکم تو حصارش قفل کرده بود که حتی نمیتونستم یک میلی متر جنب بخورم، با پوزخند تمسخر آمیزی گفت :

– چیشد لال شدی که ؟ از صبح تا حالا خوب شِروور رو هم میبافتی بلبل زبونی میکردی چیشد یهو نطقت کور شد ؟

لبخند محوی زد و سرش رو به قصد بوسیدنم جلو آورد ، سریع سرم رو به عقب کشیدم و گفتم :

– پاشو برو بیرون باید به درسام برسم.

نگاهش رو لحظه ای از چشمهام گرفت و به ثانیه نکشید که تند و تیز دوباره به چشمهام پرنفوذ نگاه کرد و با عصبانیت کنترل شده ای آروم گفت :

– منو ببین بهار بیا دیگه تمومش کن ،به خدا قید دوست داشتن و عشق و عاشقی و این دل لامصبمو میزنم میرم اون بیشرف بیناموسو مثل یه گرگ با دندونام تیکه تیکش میکنم سر خودمو خودتم یه بلایی میارم که دیگه حرف اضافه بارم نکنی، فکر کردی زن ندیدم یا با یه پسر بچه هجده ساله طرفی که تو اوج غرایز جنسیشه و بخواد از رو اوج نیازش زورت کنه ؟

با تمسخر سر تکون دادم و گفتم :

– تو که زن ندیده نیستی ماشاالله انقدر دوروبرت ریخته ست که …

یه داد بلندی زد که روح از تنم پرید، گیج و با ترس بهش نگاه کردم که دهنش سه متر باز شده بود و بهم آلارم هشدار میداد.

– با من اینجوری حرف نزن بهار انقدر خون منو به جوش نیار .

با ترس و لکنتی که بخاطر لرزش صدام بود آروم گفتم :

– سر من داد نزن … بی صاحب گیر آوردی هر طوری دلت میخواد باهام رفتار میکنی ؟ داد میزنی ، عربده میکشی، کتک کاری میکنی دیگه چی ؟ مثل این اسیرای بدبخت زمان جنگم یه سیخ داغ کن بذار رو سرو بدنم تا داغ دلت خنک بشه ، با هر سوزی که میکشم حداقل یه سوزش از قلب تو بیرون بره که یادت بره من بازیچه دست یه آدم مریض بودم و به زور باهاش همخواب شدم !

” بغض دوباره به گلوم نشست ، کیان راست میگفت ، من لوس بودم ، واسه همین مردی که دو برابر سنم رو داشت خودم رو لوس میکردم تا همیشه تو قلبش حک شده بمونم ، خودم رو لوس میکردم تا بهش بفهمونم من هنوز بچه م ، میگن دخترای بین ۱۳ تا ۱۸ سال شورانگیز ترین دخترهایی هستن که هر مردی آرزوی داشتنشون رو داره ، این رو قبلاً تو یه فیلم هالیوودی شنیده بودم، همیشه فکر میکردم منم جز همون دخترهام که کیان با هر بار دیدنم حس زندگی و بشاشت بهش دست میده ، یه انرژی مضاعف که فقط و فقط میخواد روز و شبش رو با بهترین لحظات کنار من بگذرونه، اما الان بغضم تنها بخاطر لوس بودن و داد کشیدنش سرم نبود ، من خودمم نمیدونم چرا همش میخوام از کیان فاصله بگیرم ، با اینکه به عشقش ذره ای شک نداشتم اما میترسیدم یه روزی این برگ سوخته م بازیه جدیدی باشه که بخواد جوونی و زندگیم رو با سرکوفت زدن‌هاش تلخ کنه ، نگاه خیره ش هنوز جستجوگرانه تو چشمهام چرخ میخورد، از راست به چپ و از چپ به راست یه جوری که منتظر بودم تا ادامه حرفهام رو بزنم ،با بغض گفتم :

– یه جوری باهام رفتار میکنی انگار من خواستم ، انگار من زندگیمو ورق میزدم که اقبال و روزو شبم اینجوری بشن که دختریم دست یه آدم رذل بیشرف پر پر بشه ، هزار بار بهت گفتم بازم میگم بذارم از این خونه برم کیان ، من تحمل ندارم اینجا باشم ؟

با برم گفتن‌های من همیشه اخم‌هاش در هم فرو میرفت و مثل میرغضب به آدم نگاه میکرد ، با همون اخم‌های ترسناکش گفت :

– مگه من دارم اینجا چیکارت میکنم که تا یه بحث پیش میاد برم برم راه میندازی ؟ بری خونه خودتون که چیکار کنی ؟ تا الان که اونجا بودی چه گِلی به سرمون زدی که دوباره بری اونجا بخوای بزنی ؟ بری که اینبار بیام دستتو بگیرم ببرمت با خاری و سر به زیری بچه نامشروع سهیل یا یه مفنگیه دیگه رو سقط کنم ؟

وای انگار منو تو یه مکان پر از بمب گذاشتن و با یه دکمه انفجار زدن ، ترکیدم ، از اینکه اینجوری باهام حرف زد نه خودم تنها قلبم هم ترکید ،با چشمهای پر اشکم ناباور بهش نگاه کردم ، تار میدیدمش و کاش همیشه همینطور برام تار بود انقدر تار تا از مقابل چشمهام محو میشد، اما با اولین پلک زدن و فرو ریختن اشکهام صورت عصبی و خشمگینش واضح جلوی صورتم نقش بست ، مثل جنون زده ها با مشت به سرو سینش کوبیدم و جیغ زدم :

– هرزه خودتی کثافت … هرزه توئی که دمار از زندگیه دخترا در آوردی بعد ته موندتو آوردی سمت من … خدا میدونه چند تا بچه نامشروع سقط کردی که انقدر راحت به همه تهمت میزنی ، از قدیم گفتن بدکار بدگمونه بدکاره توئی نامرد ، بدکاره توئی که نمیفهمی من نخواستم ، من هیچ زور و قدرتی نداشتم که جلوی اون نانجیبی که از خودت بدتر بود مقاومت کنم …

مچ دستهام رو سریع گرفت و تو صورتم عربده بلندی از حرص کشید :

– منو با اون یکی ندون میزنم تو دهنت بهار … من روزی به نامردی به دختری نزدیک نشدم که بخوام زورش کنم بیشعور … هر کی به خواست خودش تن به رابطه باهام داده …

از صدای بلندش و خشم وضوحش نفسهاش و ریتم سینه ش بالا پایین میرفت ، ولوم صداش پایین تر اومد و آهسته تر گفت :

– مراعاتتو میکنم پرو نشو ،نرو رو اعصابم بهار ،حلقتو ببند تا دندوناتو از دست ندادی.

با هق هق و گریه بهش نگاه کردم، قلبم رو شکونده بود، با این حرفش تموم محبت‌هاش رو کیش و مات کرد واسه همین تو این مدت نمیتونستم درست بهش اعتماد کنم که اجازه بدم دوباره زندگی کردن در کنارش نرمه نرمک شکل بهتری بگیره ، یه جورایی شبیه قبل، شبیه اون موقع هایی که من سنبل و نماد عشق تو ذهن و روح کیان بودم.

لبهام از فرط گریه و بغض به پایین کشیده میشدن و صورت نزارم با اون همه اشک رنگ اعتراضی و نفرت داشت، که با بغض و هق هق گفتم :

– اگه مثل اون نیستی اما آدم خوبی هم نیستی چون تو تموم خوش گذرونیاتو کردی، با هر کسی دلت خواست خوابیدی ، با هر کسی هر کاری دوست داشتی انجام دادی، از تختخوابت بگیر تا مسافرتای خارج و مهمونیای شبونت که سرو ته همشون به سکس و همخوابی ختم میشد، روزی بهت سرکوب نزدم ، روزی به روت نیوردم که تو هم ذات یه مرد کثیفو داری ، با اینکه خودم تو شرکت دیدمت کنار اون منشیت داشتی طبق معمول به بیراهه میرفتی، بازم به خودم گفتم بهار تو هم گذشتت سیاهه کوتاه بیا انقدر پیگیر خطاش نشو ،من فقط یه اشتباه داشتم اما تو دنیائی اشتباه بزرگ داشتی، خدا منو مواخذه نمیکنه چون خودش شاهد بود دید که من کاری از دستم بر نمیاد تاجلوی اون خوک کثیف از خودم مراقبت کنم ولی تو داری منو مواخذه میکنی به جرمی که همش به اندازه یک درصد گناهای خودت نیست !

رنگ نگاهش عوض شد ، یه پشیمونی و شرم خاصی گرفت ،سرش رو به سمت مخالف پیچید و چشمهاش رو بست ، بدنم از حرص و عصبانیت میون دستهاش میلرزید، درون آشفته وار و پر از تشویشش رو به خوبی حس میکردم ، با اینکه از صمیم قلب دوستش داشتم ، با اینکه خودم بیشتر از اون به آرامش و بودن کنارش نیاز داشتم اما با خودم عهد بستم که نه بهش نزدیک بشم و نه اجازه بدم اون بهم نزدیک بشه نزریکی منظورم صمیمیت مشابه روزهای گذشته مون بود ، من هم آدم بودم ،غرور داشتم نمیخواستم کسی به خاطر گناه ناکرده م که هیچ خواستنی توش نبوده و همه و همه ش اجبار بوده ،مجازاتم کنه یا فردا بهم سرکوفت بزنه و بگه :

” تو دختر نبودی، تو فلان بودی، تو بهمان بودی قبلاً با مرد دیگه ای رابطه داشتی “

من از طرد شدن و حقارت میترسیدم ، حاضرم ماهها و حتی سالها تو این اتاق و سلول تنگ و تاریکم خفقان بگیرم اما نزدیکش نباشم تا مثل الان کوچکترین تلنگری بهم بزنه و بگه :

” اگه من جمعت نمیکردم تو که الان باید برده جنسیه سهیل یا امثالش بودی ، یا باید توله سگای اون مردک کثافتو تر و خشک میکردی من بهت زندگی دادم من … من … من”

وای مغزم الان میترکه ، سرم هم داره مثل یه بمب منفجر میشه ،من کیان رو دوست دارم اما به دور از هر تنش و آسیبی … کاش بلند بشه از اتاقم بره بیرون ، دوباره زمان میخوام که زخم امشبم رو یه جوری رفوه کنم … تنهائیم رو میخوام ،که با خودم کنار بیام و بگم :

” هیش بهار … چیزی نیست آروم باش ، کیان از رو عصبانیت حالا یه چیزی گفت تو قوی باش … قوی باش مثل اون موقع که زیر تن سهیل له میشدی، زار میزدی ، شکنجه میشدی و داد رسی نداشتی اما باز خودتو ساختی ، همونطور قوی باش “

حلقه دستش از دورم باز شد ، با زمزمه آروم و تحرص واری آهسته لب زد :

– معذرت میخوام عزیزم، منظور بدی نداشتم نمیخواستم ناراحتت کنم.

عزیزم ، عزیزم … کاش دنیای من تو همین یک کلمه خلاصه میشد، عزیزمی بودم و بس .

پوزخند تلخی زدم و کمی خودم رو به عقب کشیدم، به تخت تکیه دادم وفین فین کنان گفتم :

– برو بیرون میخوام تنها باشم.

کلافه وار نگاهم میکرد ، اصلاً میلی به رفتن نداشت ، با نگاه اشکیم بهش نگاه میکردم که از جا بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد ، آروم و با چشمهای ملتمس وارش گفت :

– من که گفتم معذرت میخوام میدونم یکم تند رفتم … پاشو عزیزم ، پاشو با هم بریم پایین یه چیزی درست کنیم بخوریم.

با پشت دست اشک‌هام رو پاک کردم و بی توجه به حضورش جلوم به جهت مخالف نگاه کردم ، همونطور ایستاده و دستش به سمتم کشیده بود .

آروم تر و با خواهش جذاب تری لب زد :

– بهار … بهار جان … پرنسس کوچولوم ؟

دلم لرزید، انگار رو چشمهام هیچ کنترلی نداشتم که بی اختیار دوباره بهش نگاه کردم ، لبخند کوچیکی از شرارت و شیطنت تو صورتش بود، لب زیریش رو هوس بار به دندون گرفت و عمیق و نافذ بهم نگاه کرد … میخوام بهش اعتماد کنم اما نمیتونم ! میخوام گذشته م رو چال کنم و به قول خودش دوباره کنارش زندگی کنم ، خودم رو جمع و جور کنم اما باز هم نمیتونم ! از کیان میترسم، من زخم داشتم یه زخم بزرگ و عمیق که میترسیدم کیان یه زخم خیلی خیلی بزرگ‌تر از این زخم‌های نفوذی بشه ، زخم‌های من شاید در کنار خودش ترمیم میشدن اما اگر خودش بهم زخم میزد چه جوری میتونستم اونهارو ترمیم کنم ؟

نگاهش ترس به دلم انداخت و در کنار اون ترس یه شوق زیر پوستی و وسوسه انگیز رو هم داشتم.

با ظاهر فریب دهنده ش اومد کنارم نشست ، کمی خودم رو جمع و جور کردم و دسته ای از پایین موهام رو بین دستم به بازی گرفتم.

نگاهم به روبه رو بود و نفس‌های کیان تموم حواسم رو به خودشون جلب کرده بودن.

تو همون سکوت به سر میبردیم ، اون خلسه ناب یه آرامش کوچیک رو برای هر دومون داشت اما با نشستن دست گرمش رو رون پاهام این خلسه و آرامش کامل به هم خورد، مثل برق گرفته ها سریع عکس العمل نشون دادم و دستش رو پس زدم و با تلخی گفتم :

– به من دست نزن پاشو برو بیرون مگه نمیفهمی چی میگم ؟

نوچی کرد و با حالت عاصی شدن تصنعی گفت :

– چته بهار یه جوری میپری انگار جن دیدی انگار من لولو خورخورم ! خب عزیزم میخوام با هم ‌…

یهو گوشیش زنگ خورد اینبار به صورت واقعی نوچ کلافه واری گفت و گوشی رو از جیبش در آورد، داشتم به صورتش نگاه میکردم، ته ریش داشت و چقدر این ته ریش قیافه ش رو با نمک میکرد، چشمهای عسلیش رو از صفحه گوشی گرفت و نگاه خیره منو شکار کرد، دوباره نگاهش رو به صفحه گوشی داد و با لبخندی از مسخره کردن گفت :

– این بهروزم انگار کنتورشو وصل کرده به پشت من ، من هر وقت میام با تو یکم خلوت کنم سروکله این مارموذ پیدا میشه .

لبخندش شاید میگفت نماد مسخره کردن بهروز رو داره اما من فهمیدم بخاطر نگاه من اون لبخند پرهیجان و کمرنگ رو لبش نشسته ، از اینکه میدید من دارم با یه نگاه خاص از جنس حس خاموشم بهش نگاه میکنم حتماً ذوق زده شده ، تازه فهمیدم چی گفت ، گفت با من خلوت کنه ؟ مگه قراره چه خلوتی باهام داشته باشه ؟

جواب بهروز رو نداد و رد تماس زد و دوباره گوشی رو تو جیبش گذاشت ، دستش دوباره به سمتم هجوم آورد، قبل از اینکه رو تنم بشینه سریع از کنارش بلند شدم و با تشر زدن گفتم :

– بعد که میگم داری موس موس میکنی به تیریش قبات بر میخوره ؛ حوصله ندارم ؛ حرفاتو زدی ، اخطاراتو دادی حالا هم پاشو برو میخوام تنها باشم.

خیلی خونسرد نگاهم کرد و بعد دستش رو به کناره‌ی تخت زد و از جا بلند شد ، قصد و نیت چشمهاش رو میخوندم که با چه شرارتی بهم زل زدن ،لحظه ای بعد مچ دستم رو کشید و خودش رو تخت افتاد و منو هم رو خودش انداخت.

هر دومون با یه مکث طولانی به هم خیره شدیم ، نفس نفس میزدیم ، من رو تنش نشسته بودم و از این حالت حس معذب بودن داشتن ، شیطنت‌های قبلمون و خاطرات شیرین گذشته همه تو سرم نقش و نگار بستن ولی چشمهای هردومون با مروری از این خاطرات تو نگاه هم درگیر و قفل شده بود.

یه دستش رو مچ دستم بود و با اون یکی دستش آروم و نوازش وار گودیه کمرم رو لمس کرد، بخاطر اوضاع نشستنم و یهویی بودن کار کیان موهام از دو طرفِ شونه هام رو سینه م افتاده بودن .

حس ترس و لرزش قوی تو دلم و تموم تنم پیچید ، احساس میکردم هر آن ممکنه کیان ماشه رو بکشه و بَنگ به احساسات درونم شلیک کنه و با این کارش بیشتر از همیشه داغون بشم ، نگاهش میگفت قصد بوسیدن و شیطنت داره ، اولین بار بود که از ته دل میخواستم هر طور شده ببوستم تا به راحتی عکس العمل‌هاش رو حلاجی کنم ، میخواستم بفهمم بدون کینه ای از راز و گذشته تلخم هنوز هم به همون اندازه عاشقمه ، هنوز هم دوستم داره ، بدون هیچ فکر مزاحم و مسمومی.

از قصد نه پسش میزدم و نه رفتاری در باب اعتراض نشون میدادم ، نگاهش رنگ دیگه ای گرفت ، یه جور تعلل تو چشمهاش بود که اولین فرو ریختگی رو به قلبم سرایت کرد ولی باز هم امید داشتم … امید داشتم که کیان نمیتونه هیچوقت نسبت به من سرد بشه.

با دستش که رو گودیه کمرم بود فشاری به کمرم وارد کرد و منو به سمت خودش تمایل داد، امیدم کم کم پر رنگ شد و دلم داشت جوونه میزد ، منتظر بودم هر چه زودتر این راه اتصال بسته بشه و لبهامون رو هم قرار بگیرن ، با تموم احساس بوسیده بشم و تنم با تموم لذت میون آغوشش فشرده بشه.

نزدیک صورتش رسیدم ، چشمهام رو بستم و از رو نفسهای‌ تبدارش فهمیدم که چیزی نمونده تا درون عشق و آغوش گرمش حل بشم.

لبهاش رو لبهام قرار گرفت ،یه حس خوب بهم تزریق شد و تپش های قلبم رو تحت تسلطش به کوبش وادار کرد. ولی … ولی فقط همین بود … همین که انگار دکمه ی استوپ کیان رو زده باشن و لبهاش همونطور ثابت و بی حرکت رو لبهام بمونن ، هیچ حرکتی نکرد ، لبهاش تکونی نخوردن ، شبیه یه اجبار سخت بود که انگار کسی رو به زور مجبور به انجام این کار کنن … دلم مچاله شد … منو نبوسید … من دیگه تندیس عشقش نیستم … چشم باز کردم و با دیدن نگاه به خون نشسته ش که با همون پوزیشن به جهت دیگه ای نگاه میکرد تموم دنیام در هم شکست … انتظارش رو داشتم که هر لحظه این ماشه شکنجه وار رو بکشه و احساسم رو بشکنه … شکستم … سرم رو عقب کشیدم ، انقدر تو حال و هوای افکارش به سر میبرد که اصلاً متوجه نشد که از روش بلند شدم و کنارش رو تخت نشستم ، جای دستش رو کمرم و جای لبهاش رو لبهام گزگز میکرد، میسوختم اما از درد بی درمونی که به جون قلبم افتاده بود … از پس زده شدنم میسوختم ‌… نتونست باهام کنار بیاد … نتونسته منو اونجوری که همیشه از اعماق وجودش میبوسید ببوسه …

از ناچاری و خردشدن اشک ریختم و هق هق کردم ، صدای گریه م رو که شنید نیم نگاهی بهم انداخت و فقط گفت :
– ببخشید

بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، با صدای کوبیده شدن در به‌هم ،رو تخت وار رفتم و دراز کشیدم، اشک هم دیگه برام کار ساز نبود زندگیم طوری نابود شده بود که دیگه نمیتونستم هیچ جوره جمع و جورش کنم .

یک ساعت ،دو ساعت و شاید هم سه ساعت به همون شیوه رو تخت زار زدم و اشک ریختم که دوباره در اتاق باز شد …

صورتم به سمت در اتاق بود،چشمهام رو باز کردم و بهش نگاه کردم، یه لیوان شیر تو دستش بود و با یه حالتی از پشیمونی و ندامت به سمت تختم آروم قدم برداشت.

دیگه از دیدنش حس خوبی نداشتم ، تموم احساسم تبدیل به پوچی شده بود ، فقط نفرت بود و نفرت … پتو رو روسرم کشیدم و با بغض و نفرت گفتم :

– حالم از خودتو محبتای دروغیت به هم میخوره … برو بیرون اصلاً فکر کن این دختری که به زور تو این خونه نگهش داشتی مرده ، جسدشم پوسیده، دیگه نمیخوام حتی یک دقیقه هم ببینمت .

پتو رو از رو سرم برداشت ، با چشمهای اشکیم بهش نگاه کردم، خودش هم داغون بود، چشمهاش داد میزدن بهار پشیمونم، از همه چیز خستم ، لااقل تو درکم کن، لیوان شیر رو جلو صورتم گرفت و با صدای بم شده و گرفته ای گفت :

– پاشو این شیرو بخور شام که نخوردی نمیذرام با شکم گشنه بخوابی.

یه جوری لیوان شیر رو پس زدم که لیوان از دست کیان افتاد و با پاشیدن شیر تو اتاق و اصابتش به زمین صدای خرد شدنش پیچید.

با حرص و غضب غریدم :

– برو بیرون نمیخوام ریختتو ببینم، نمیتونم تحملت کنم برو بیرون.

دستش رو به سرش گرفت و با حالت عصبی ، عصبانیتی که از منو رفتارم نبود و بیشتر به رفتارخودش مربوط میشد ،گفت :

– من …من یکم زمان میخوام بهار … باور کن مسئله کوچیکی نیست که بخوام راحت باهاش کنار بیام، بخدا همه چی مثل قبلِ فقط من … غرورم ، غرورم داره میترکه.

از نفرت دندون هام رو هم سابیده میشدن و چشمهام از اشک پر میشد ، آرنج دستم رو رو بالش جک زدم و به حالت نیم خیر شدن با حرص و خشم بیشتری گفتم :

– امشب بهم ثابت کردی که آدمی نیستی که بهت تکیه کنم ، ثابت کردی کسی نیستی که بتونم باهاش همه چیزو فراموش کنم به زندگی دل خوش کنم و بگم گور بابای گذشته ها من خوشی میخواستم که الان دارم، اینارو نمیگم چون منو نبوسیدی ،نه اصلاً لعنت به خودت و بوسه هات ، اینارو میگم چون ازت متنفر شدم ،چون بهم فهموندی من دختری نیستم که ارزش زندگی و دوست داشتن داشته باشم چون یه بار به اجبار زمین خوردم دیگه حق ندارم زندگی کنم ، چون به ناروا غارتم کردن ازم همه چیزمو دزدیدن و نتونستم کاری بکنم دیگه باید برم بمیرم ، تو امشب اینارو بهم ثابت کردی ، اشکالی نداره منم کم کم با درد خودم کنار میام شاید اصلاً حق با تو باشه ،اما … اما ” چونه م میلرزید ، انگشت اشاره دست آزادم رو بالا گرفتم و با اخطار گفتم : بمیرمم نمیذارم دست کثیفت دیگه بهم بخوره از حالا به بعد همون که خودت گفتی تو میشی بابا منم همون حس دختر بودنمو دارم؛ فقط اینجوری میتونم تو خونت بمونم و تحملت کنم اما اگه تو نمیتونی تحملم کنی بگو تا هر چه زودتر از دست تو و این کاخ نحست خلاص بشم و برم.

نگاه ترسیده و ناامیدش چنگی به دلم نمیزد ، سرم رو، رو بالش انداختم و دوباره پتورو کامل رو خودم کشیدم ،باید بره بیرون ازش متنفرم ، دیگه نمیخوام حتی یک سانتی متر بهم نزدیک بشه ، کیان تو دلم مُرد … نمیذارم این احساس بچه گونه و هوس بازم رو ذهن و روحیه م تاثیر بیشتری بذاره.

آروم گریه میکردم غرور شکسته م اجازه نمیداد تا صدای گریه هام رو بلندتر کنم تا کیان به اوج ضعیف بودنم پی ببره … ضعیف بودم و چاره ای جز موندن اینجارو نداشتم ،نیش و زخم زبون‌های خودش و تیکه پاره شدن دلم رو به سواستفاده گری های سهیل و گرگ‌های درنده مشابش ترجیح میدادم … کیان بد بود خیلی هم بد بود اما برام امنیت داشت یه حس اعتماد محکم که دنیام رو قرص میکرد کنار خودش جام همیشه امن و محفوظه .

سیاهیه اتاقم رو پتوم سایه انداخت ، چراغ رو خاموش کرد، منتظر بودم صدای در بیاد و از اتاقم بیرون بره اما دقیقه ها طول کشید و همچین صدایی به گوشم نرسید تنها صدای نفس‌های کلافه و خودخوری‌های عصبیش بود که اون سکوت رو در هم می‌شکست، چند دقیقه بعد تختم فرو رفت ، اومد کنارم دراز بکشه ، چه جوری نامردی میکرد و ادعای مرد بودنش میشد ؟ چه جوری درد به جونم مینداخت و ادعای دوا و درمون بودن میکرد ؟

پاهاش که کنار پاهام زیر پتو قرار گرفتن با عصبانیت پتورو پس زدم و با جیغ و گریه به جونش افتادم ، خودم رو میزدم کیان رو میزدم ، دلم از تموم دنیا پر بود اگر دستم به تموم دنیا میرسید قطعاً امشب اون‌هارو هم به باد ناسزا گفتن و خشمم میگرفتم …
کیان که از گریه و بدو بیراه گفتنم عاصی شده بود نوچ کلافه واری گفت و مچ هر رو دست‌هام رو محکم گرفت ، تو اون تاریکی چشمهاش هم برق داشتن، شاید برق عصبانیت بود که حدس میزدم بخاطر پنجه هامه که تموم سرو گردنش رو خراش دادم، اما اشتباه فکر کردم چون بدون اینکه بهم اجازه گفتن جمله نفرت انگیز دیگه ای رو بده، لبهاش رو لبهام قرار گرفت و عمیق بوسیدم ، حتی عمیق تر از روزهای خوشمون … حتی عمیق تر از اون چیزی که همیشه سینه ش رو از کوبش تند قلبش عیان میکرد … بوسیدم یه جور عجیب با خواستنی غیر قابل باور … انگار انقدر دلتنگمه که سدّ غرور و کِبرش و حتی غیرتش از رازی که چند شب پیش فهمیده هم شکستن …

همراهیش نکردم ولی سازم ساز مخالف بود ، شاید اگر یکی دوساعت پیش منو اینجوری میبوسید احساسم برای همیشه پابر جا میموند ، اما اون منو له کرد ، غرورم رو شکست ، بهم زخم زد که من ارزش عشق و ملکه شدن تو زندگیش رو ندارم … این بوسه یه بوسه عمدی نبود ؟ یه بوسه از رو منّت و عذر خواهی نبود ؟ بود یا نبودش دیگه برام فرقی نداشت ، پسش زدم با تموم جونی که تو تنم بود سعی میکردم به عقب هلش بدم ولی کیان با زور بازوهای قدرتمندش منو تو یه حرکت به زیر خودش فرستاد و باعث شد تا دوباره دراز بکشم و خودش بدون اینکه لبش رو از رو لبهام برداره روم خیمه زد.

با مشت رو سر و شونه ش میزدم ، سرم رو به چپ و راست تکون میدادم ، سرم رو محکم گرفت تا بوسه هاش رو کنترل کنه ،از اعماق حلقم جیغ میزدم تا ولم کنه اما بصورت نجوایی خفه از پشت لبهام خارج میشد ، لبش رو برداشت ، نفس نفس میزد شبیه روزهایی که از اعماق وجودش این بوسه ها رو ازم شکار میکرد …‌ فاصله ای نگرفت در عوض پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند … چشمهاش رو بسته بود و چند ثانیه به همون صورت پیشونیش رو پیشونیم قرار داشت ،شاید داشت حال و هوای اون بوسه رو دوباره برای خودش مرور میکرد.

با بغض گفتم‌:
– رذل کثافت فقط همینو میخوای …

آهسته و خیلی خفیف پچ زد :
– یه دقیقه آروم بگیر عزیزم.

با هق هق تصنعی از گریه های چند دقیقه پیشم گفتم :

– تو یه عوضی که فقط بخاطر خودت و هوست منو همیشه …

یه جوری پچ زد و خیلی خاص این جمله اول رو گفت که ناخودآگاه لبهام بسته شد و آروم گرفتم :

– تو مال منی بهار … مال خودمی … اجازه نمیدم چیزی تورو ازم دور کنه … نمیذارم چیزی تورو ازم بگیره … بهت گفتم فقط بهم زمان بده .

با مشت بی جونی رو شونه ش زدم :

– پاشو برو بیرون بذار با درد خودم بمیرم.

آهسته و مرموز نجوا کرد :

– نه بهار … نه … نمیرم … نمیتونم الان با این حال تنهات بذارم … حال خودمم خرابه ما جفتمون باید از هم آروم بشیم.

منظورش رو نفهمیدم اما همین که کمی از تنم فلصله گرفت و تیشرت خاکستریش رو از تنش در آورد و پایین تخت انداخت ، قلبم بایه ترس شدیدی شروع به کوبش کرد من این صحنه رو قبلاً از کیان دیدم ، درست همین بود همین حالت اما با تِمی خشن تر و خوی وحشی تری ، با تته پته و ترس گفتم :

– میخوای چیکار کنی ؟

تو اون تاریکی لبخند کمرنگی زد و خم شد و سنگینیش رو روم انداخت، با بوسیدن لبهام جواب سوالم رو گرفتم و فهمیدم چی تو سرش میگذره و منظورش از اون آرامش کذائیش چیه! با هر جون و توانی که داشتم پسش زدم من هیچوقت همچین آرامشی رو نمیخواستم منی که گذشته م داشت برام تداعی میشد … سرش رو عقب کشید و با نفس های بلند و کشدارش ملتمس وار گفت :

– بهار عزیزم.

با مشت دوباره به بالا تنه برهنه ش کوبیدم و غریدم :

– به امام حسین اگه پا نشی یه کاری میکنم که خودت پشیمون بشی، پاشو برو گم شو بی حیا ، مزه کردی خوشت اومده ؟

هر دو طرف بازوهام رو گرفت و منو زیر تنش مچاله کرد ،میون تنه و بازوهای عضلانیش گم شده بودم ولی … ولی هر طوری تقلا میکردم هر طوری به عقب هلش میدادم تموم کارهام بی نتیجه بود.

با اون هیکل درشت و عضلانی و سنگینش داشتم خفه میشدم، زیر تنش مو به مو اجزای بدنش رو حس میکردم … تموم قسمت‌هایی که ثابت میکرد کیان دنبال شروع یه آرامشِ تمام و کماله.

ترس شدیدتری به تنم رخنه کرد ،بدون اینکه به تهدیدم اهمیتی بده سرش رو تو گردنم فرو برد … نمیخواستم فقط بخاطر خودش کنارم باشه اگر هدفش آرامش دادن به من بود من عمراً این آرامش رو نمیخواستم … نمیخواستم همیشه اون چیزی باشه که مردها برای رسیدن بهش تموم قانون و منطق هارو زیر پا میذارن … از شرعی نبودن رابطمون گرفته تا رفتار زشت و حقیرانه ای که امشب ازش دیده بودم و منو بی ارزش کرد، مثل یه شکارچی اول گردنم رو بو کشید ، بوی تن و موهام رو طوری به مشامش میفرستاد که انگار براش حکم یه طعمه رو دارم که میخواد اول با بو کشیدنم حس چشیدنم رو تو وجودش زنده کنه.

بوسه آرومی به پوست گردنم زد و پچ پچ گونه گفت :

– بذار با هم گذشته رو فراموش کنیم بهار … فاصله گرفتنمون بیشتر زَهر زندگیمون میشه ، وقتی ما مال همیم چرا بی دلیل از هم کناره گیری میکنیم …‌بذار پیشت باشم اونجوری که دلم میخواد … بذار یه امشب یادمون بره که دیگران واسه جدا کردنمون چه کارای کثیفی کردن.

با گریه و بغض گفتم :

– من نمیخوامت … من نمیخوامت میفهمی … پاشو … پاشو کیان.

شونه هاش رو هل میدادم به عقب اما دریغ از کوچکترین تکون و جابجایی …

بوسه ای رو رد لبهاش به گردنم زد، تنم منقبض شد و گریه م با صدای بلندی تو اتاق پیچید ، من نمیخوام باهاش باشم ،چرا راحتم نمیذاره ؟

– دردو بلات تو جون کیان انقدر گریه نکن عزیزم ، باور کن اذیتت نمیکنم فقط یه ذره جفتمون آروم میشیم … تظاهر نکن که بدت میاد، تو دختر منی انقدر خوب میشناسمت که میدونم این پس زدناتم الکیه.

چرا دست از سرم بر نمیداشت ؟ چرا با یا بار مزه شدنم مردهای حریص دورو برم حریص تر میشدن و لذت و هوسبازیشون رو به پای عشق و دوست داشتن میذاشتن ؟ گریه کردم حس این رو داشتم که کیان هم میخواد مثل سهیل ازم سواستفاده کنه ، لبهام رو کوتاه بوسید و زمزمه کرد :

– آروم باش دورت بگردم.

هق زدم و با گریه گفتم :

– نمیتونم … ازم دور شو … من فقط اینجوری آروم میشم که تنِ لَشتو از روم برداری .

دوباره لبهام رو بوسید، جای لبهای داغش روی لبم میسوخت از بس لبهاش حرارت و شور داشتن، با حس خاص و ملموسی از عشق و لذت پچ زد :

– میخوام کنارت باشم.

جیغ زدم و مشت مشت به کمرش کوبیدم و گفتم :

– من نمیخوام … بفهم الاغ من نمیخوامت ، من اصلاً نمیتونم.

مچ دستهام رو گرفت و پنجه های دستش رو میون دستهای کوچیکم فرو برد و اونهارو دو طرف سرم نگه داشت ، از ترس سینه م با شدت بالا پایین میرفت ،وزنش از حالت سنگینی کمی از رو تنم برداشته شده بود و خیره به صورتم نگاه میکرد ، چشمهای خمارش رو تو تاریکی میدیدم و صورت ملعونش که برای یه شیطنت پر هیجان لحظه شماری میکرد، ازش ترس داشتم و نمیخواستم بینمون چیزی پیش بیاد تا دوباره روزهای گذشته و چند شب پیشم برام تکرار بشن .

چند ثانیه هر دو به هم خیره بودیم که لبهاش تکون خورد و آهسته زمزمه کرد :

– تو دارو ندارمی بهار نمیتونم ازت بگذرم … بهت گفتم اذیتت نمیکنم فقط یکم …‌ یکم آروم میشیم.

فقط یکم چی ؟ چیکار میخواست باهام بکنه ؟ تموم تنم از تکرار اون رابطه وحشیانه ش از ترس نبض گرفت و عضلاتم با تیکی از عصبانیت میپرید ، انقدر ترسیده بودم که صدای نفسهام هم رینگ و آهنگش هیستریک و عصبی تو اتاق پیچیده بود.

تا به خودم بیام پنجه های دست قفل شده م رو به سمت خودش کشید ،کمرم رو از رو تشک فاصله داد و دستهاش رو آزاد کرد تا تیشرت تنم رو در بیاره ، با خشم پنجه دستم رو روصورتش گذاشتم و جیغ زدم :

– دستت بهم بخوره خودت میدونی … من قسم خوردم کیان.

بی توجه بازوم رو کشید و سفت تو بغلش گرفتم و سریع تیشرتم رو از تنم در آورد ، مشت کوبیدم بهش باز هم جیغ زدم ، تقلا کردم اما هیچ فرقی به حال کیان نداشت، تو یه خاموشیه پر خطر داشتم دست و پا میزدم و کیان دنبال آرامش برای هر دومون بود …آرامشی که آرامش نمیشد و شاید هم میشد اما چیزی نبود که من میخواستم …

از تقلا کردنهام نا نداشتم ، بی جون رو تخت افتادم و گریه میکردم و هق میزدم ، نمیدونستم قراره چه بلایی به سرم بیاره ، ترسم بیشتر از همین بود … چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و دوباره روم افتاد، بوسه ای به گونه م زد و آروم گفت :

– دیگه دلم نمیخواد رو رابطمون نسبت پدرو دختری بذاری من اون‌شب یه غلطی کردم یه چیزی گفتم تو گرفتی تو مشتت ول کن هم نیستی.

با گریه خفه و کشدار گفتم :

– پاشو …

بوسه دیگه ای به گونه م زد و آروم تر پچ زد :

– بهت گفتم اذیتت نمیکنم ، گذشتتو بریز دور فقط کنار من باش ،باهام راه بیا تا جفتمون از هم لذت ببریم عزیزم.

از نوع حرف زدن و کلماتش تنم به شدت میلرزید ، من آمادگیش رو نداشتم ، چرا با من اینکار رو میکنه ؟ سرش رو تو گردنم فرو برد ، عمیق بوسیدم و در مقابل هر بوسه ش هق میزدم و بهش میگفتم :

– حالم ازت بهم میخوره پستِ عوضی.

فقط در جوابم لبخند میزد و به کارش هیجان بیشتری میداد ، لبهاش ، دستهاش با یه احساس لطیف روی تنم چرخ میخوردن ، احمق بود ، بیشعور بود ، نفهم و نامرد بود و از همه مهم تر نامحرم بود ولی هیچکدوم از اینهارو نمیفهمید … میخواست با این نزدیک شدنش بهش اعتماد کنم و به دور از هر چیزی برای خودش باشم اما … اما کارش آزارم میداد چون من اینجوری نمیخواستم … بااینکه همونطوری که خودش گفته بود اذیتم نکرد و فقط در حد یه معاشقه بود و با اینکه در مقابل این معاشقه طولانی مدتش هر دومون آروم گرفتیم، انقدر آروم که انگار سالهاست تنم به ممالکت دستها و لبهاشه … انقدر آروم که وقتی کنارم دراز کشید و منو تو آغوشش فشرد و اون آغوش و حرارتش باز هم برام لذت بخش ترین تکیه گاه بود … اما هنوز هق میزدم و گریه میکردم، درسته اذیتم نکرد و رابطه ای بینمون صورت نگرفت، اما باز هم بدون اجازه و رضایتم به حریمم وارد شد و من نمیتونستم از این موضوع راحت بگذرم .

زیر لب با بغض زمزمه کردم :

– ازت متنفرم عوضیِ کثافت.

پتو رو رو کمرم کشید و بوسه ای گرم به پیشونیم زد و همزمان با بوسه ش نجوا کرد :

– عزیزدلم.

هق زدم و آرومتر گفتم :

– ازت متنفرم.

دستش که دور شکم و کمرم بود از پشت سر تو موهام فرو رفت و با نوازش و ملایمت زمزمه کرد :

– قربونت برم الهی.

با کف دست رو سینه برهنه ش زدم و گفتم :

– پاشو برو نمیخوام پیشم باشی ، نمیخوام نوازشم کنی نمیخوام بهم دست بزنی … بدبختیای من با تو تمومی ندارن ،پاشو برو گورتو گم کن.

با لذت بیشتری رو سرم بوسه زد و با احساس غلیظ تری نجوا کرد :

– تو دنیامی بهار … تو همه زندگیمی … انقدر میخوامت که نمیتونم از بچه بودنت بگذرم … من تموم جونم داره برات در میاد اما نمیتونم کاری کنم که بیشتر اذیت بشی ، بذار یواش یواش به هم انس بگیریم میخوام هر دومون با این خاطرات، گذشته رو فراموش کنیم … باید فقط مال خودم باشی فقط مال من بدون اینکه خاطره ای از گذشته تو ذهنت بیاد .

تو گوشم حرف میزد ،نجوای شیرین میکرد و موهام و کمرم رو آروم نوازش میکرد ، کم کم چشمهام سنگین شدن و به همون شکل تو بغل مامن و پناه‌گاهم به خواب عمیقی فرو رفتم.

با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شدم ،صورتم یه جای گرم فرو رفته بود، سرم رو کمی عقب کشیدم و چشمهام رو که کامل باز کردم چشم تو چشم کیان شدم، یه جوری زل زده و خیره بهم نگاه میکرد که میتونستی خیلی راحت حدس بزنی تموم شب به همین شکل و تو اعماق فکر بهت خیره نگاه میکرده … یه لحظه یادم اومد که باهاش قهر بودم رابطه بینمون سرد و زهرمار بوده پس چه جوری اومده پیشم ؟ خیلی هوشیار نبودم و علت خوابیدنش کنارم برام گنگ بود … با بالا تنه برهنه کنارم دراز کشیده بود و با نگاهش به صورتم، موهام رو آروم و ملایم نوازش میکرد ،با نفس اول بوی تنش به ریه هام فرو رفت و به آنی خاطرات و لحظات دیشبمون برام تداعی شد … با نفرت چشم ازش گرفتم و خواستم کنار برم که سریع صورتش رو جلو آورد و پیشونیم رو عمیق بوسید و نرم و با احساس لب زد :

– صبح بخیر عزیزم.

محکم زدم زیر سینه ش و با اخم و غیظ شدیدی گفتم :
– برو کنار .

با هاله ای از غم نگاهم کرد دوباره صدای زنگ در اومد ، نیم خیز شدم که از رو تخت بلند بشم نگاهم به بالا تنه م افتاد که چیزی تنم نیست ، با حرص و نفرت جیغ کشیدم و مثل دیوونه ها بالشتم رو برداشتم و محکم چند بار تو سرو صورتش کوبیدم، انقدر عصبی بودم که تموم جزئیات دیشب تو ذهنم مرور شدن :

– کثافت .. کثافت … بیشعور عوضی … پس بگو این عزیزم عزیزم کردنات بخاطر چیه ؟ واسه حال و حول دیشبته ؟

قصد داشت مهارم کنه و چند بار عصبی گفت :

– بهار بس کن عزیزم … بهار جان … بهار ؟

منم با حرص میزدمش و میگفتم :

– بهار و زهرمار ، بهارو کوفت ، بهارو درد بگیری که …

بالشت رو گرفت و عاصی شده اونو پرت کرد به گوشه ی پایینی تخت و با تمسخر گفت :

– تازه ویندوزت اومده بالا یاد دیشب افتادی فهمیدی چی به چیه ؟ خب با هم بودیم ،دیگه این اداها چیه از خودت در میاری ؟

با مشت محکمی به شونه ش زدم که خیلی بیخیال و عادی آرنجش رو جک زده بود و همونطور دراز کشیده رو تخت بهم نگاه میکرد ،خواستم از ضعف و بی قدرتیم گریه کنم که سریع و اخطاری چشمهاش رو درشت کرد و گفت :

– بهار گریه کنی من میدونم و تو … عادت کن … این زندگیته میفهمی؟ زندگیت درکنار من … یه روز قهر دو روز قهر تا کی قراره کنار هم اینجوری زندگی کنیم ؟ من نمیتونم وقتی پیشمی ازت دور باشم !

با اخم و بغض و نفرت گفتم :

– کدوم زندگی تو این به این میگی زندگی که بخوای منو اینجا به زور نگه داری مثل سگ خونت بهم جا و غذا بدی تا بشم همخواب کثافت کاریات ؟ ” با تمسخر بیشتر گفتم “بگو نمیتونم هوسمو کنترل کنم !

دوباره صدای زنگ اومد ،خونسرد بهم نگاه کردو گفت :

– پاشو برو یه دوش بگیر سریع بیا آماده شو ، به دل آرام گفتم بیاد ببرتت مدرسه ظهرم بمون تا خودش بیاد دنبالت، پاشو الان دیرت میشه عزیزم.

دل آرام کی بود ؟ داره با من چیکار میکنه کیان ؟ فکر میکنم از تصورات و وحشتی که همیشه در مورد رازم داشتم که اگر یه روز کیان بفهمه چی میشه یا ممکنه طرد بشم الان چیزی فراتر از اون نصیبم شده، حس خوبی نسبت به زندگیم و شیوه تنبیه کردن کیان ندارم، حس میکنم ازم متنفره و داره زیره زیره و مرموذانه با این شیوه آزارم میده !

با تعجب و دهن باز شده بهش نگاه کردم که از جا بلند شد و خیلی خونسرد و عادی که انگار نه انگار بینمون چیزی پیش اومده باشه از تخت پایین رفت ، همین طور هاج و واج بهش نگاه میکردم ، خم شد و تیشرتش رو از رو زمین برداشت و بدون اینکه نگاهم کنه ،با ملایمت گفت :

– به چی نگاه میکنی عزیزم … پاشو قربونت برم پاشو الان دیرت میشه صبحونه هم باید بخوری.

– برام پاسبون گرفتی ؟

نگاهم کرد ،لب گزید و با لبخند ملایمی گفت :

– عه عه … زشته بهارجان پاسبون چیه عزیزم ؟ دِلی یکی از دوستای خوبمه که ازش خواهش کردم واسه رفت و آمدت به مدرسه کمکت کنه ، خودم که بیکار نیستم حداقل اون که بیکاره یه کار مفید واسه رفیقش انجام بده.

با اخم و بغض غلیظ تری گفتم :

– رفیقت ؟

اومد که بیاد طرفم سریع بهش گفتم :
– نیا … نمیخوام چیزی بشنوم برو بیرون.

نگاهم کرد … باز هم نگاه از اون نگاههای عمیقی که دریای طوفانی پشتشون کمین میکرد اما درمقابل من فقط سعی داشت سکوت کنه و تظاهر کنه که همه چیز آرومه.

از اون زنگ خوردن های مکرر رسید به تماس با گوشیش ، ظاهراً رفیق جونش صبرش لبریز شده بود و بیشتر از این تحمل نداشت تا چند دقیقه دیرتر کیان رو ببینه، تو دلم پوزخند تلخی نشست ،کیان گوشی رو از رو پاتختی برداشت و بلافاصله تماس رو وصل کرد و خیلی کوتاه و سریع گفت :

– اومدم، اومدم.

تیشرتش رو پوشید و به سمت در اتاق رفت ، در اتاق رو باز کرد و قبل از بیرون رفتن گفت :

– رفیق منظورم اون چیزی که تو برداشت میکنی نیست بهارجان ، دِلی دوست دختر بهروزه من هیچوقت به چیزایی که صاحب دارن نزدیک نمیشم فقط به عنوان یه دوست و آدم مورد اعتماد ازش خواهش کردم تورسوندت به مدرسه کمکم کنه همین .

باز هم پوزخند تلخ دیگه ای زدم ولی یه چیزی شبیه سنگ رو قلبم نشست … حس کردم براش بی ارزشم … بهم شک داره و میخواد اینجوری خیالش راحت باشه تا در حین رفت و شد کردنم یا به هوای مدرسه رفتن راهم رو کج نرم که این دختره یا همون رفیقش رو پاسبون من کرده بود.

از اتاق بیرون رفت ، سرم پر از فکر و هوا شد به خودم میگفتم دیشب بازیچه شدم ، بازیچه دستهای کثیفش که به آهستگی و پر از لذت رو تنم چرخ میخوردن و جرقه ای به احساس کم رنگ و خاموشم زدن.

حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم …. زیر دوش تموم لحظات دیشب دوباره به ذهنم رجوع کردن ،درسته کار خاصی نکرد و تنها بازیه دستها و لبهاش روی تنم بود که میخواست بهم بفهمونه تن و جسمم مال ا‌ونه و من فقط برای خودشم و هیچ اتفاقی تو گذشته م پیش نیومده که بین ما فاصله بندازه ، اما باز هم ته دلم از کارش یه نفرت و نارضایتی بزرگی موج میزد .

از حموم بیرون اومدم، سریع موهام رو خشک کردم و مانتو شلوار مدرسه م رو پوشیدم، جلوی آینه میز توالتم ایستادم تا موهام رو با گیره جمع کنم اما یه بار، دو بار، سه بار و هر چقدر سعی کردم تا موهام رو بالای سرم دم اسبی ببندم دوباره از بین دستم سُر میخوردن و پایین میریختن … دستهام میلرزیدن تعادل انجام کارهام رو به خوبی نداشتم.

با حرص مشتم رو، رو میز کوبیدم و با عصبانیت غریدم :

– شماها دیگه چه مرگتونه … ای خدا … شیطونه میگه همین الان با قیچی همه رو از ته بزن خیال خودتو راحت کن.

– چی شده بهار ؟ چرا پایین نمیای ؟ دیر شد که، تا بخوای صبحونه بخوری و بری …

نگاهش کردم که لای در ایستاده بود ، هنوز همون شلوارک کوتاه دیشبش پاش بود ، اینجوری جلوی دوست دختر رفیقش میگرده ؟ انگار یه خار دیگه تو قلبم فرو رفت دروغگوی پست فطرت، با اسم دوست دختر بهروز اون دختره رو اینجا کشیده تا منو دق بده ، عذابم بده ،من مطمئنم یکی از دوست دخترهای خودشه ، با عصبانیت گفتم :

– تو چی میگی هی میای و میری شبیه این ناظمای مدرسه یه اخطار میدی ؟ خداروشکر انقدر از دستت ضعف اعصاب گرفتم که نمیتونم حتی موهامو جمع کنم ” دست راستم رو نشونش دادم و گفتم ” ببین ، ببین چه جوری دستم داره میلرزه اینا مال اعصابه میفهمی !

به طرف آینه دوباره پیچیدم و پنجه هر دودستهام رو رو میز گذاشتم ، چند ثانیه سکوت کرد و بعد با کشیدن نفس بلندی به داخل اتاق اومد و بهم نزدیک شد .

سرم پایین بود اما چشمهام رو به سمت آینه بالا بردم که از تو آینه حرکات و واکنش ‌هاش رو ببینم ، کیان با لبخند ملیح و آرومی سرش رو خم کرد و رو سرم بوسه ای کاشت که از حرارتش پوست سرم داغ شد، چرا با وجود نفرتم باز هم دلم براش میلرزه ؟ چرا شبیه این دختر بچه ها شدم که دلم میخواد الکی الکی دوروبرم بگرده و ناز کِشم باشه ؟ بازوی راستم رو گرفت و آهسته گفت :

– بیا بشین عزیزم ،بیا خودم برات میبندمشون.

با اخمی ساختگی بازوم رو با لجبازی کشیدم و گفتم :

– نمیخواد ولم کن ..‌ اصلاً کوتاشون میکنم از دستشون راحت بشم.

با لبخند جذاب و ملایمی سریع گفت:

– بیخود مگه مال توئن … جون من لابه لای این موهاست کوتاشون کنی دستتو قلم میکنم ؛ بیا بشین ببینم دختره سرتق امروز چه پرو شده حرفای گنده گنده میزنه برام !

نشوندم رو تخت و خودش پشت سرم نشست ، زانوی راستش رو، رو تخت گذاشت و اون یکی پاهاش رو زمین بود ، با صبرو حوصله و ظرافت موهام رو اول شونه زد و بعد شروع به بافتنشون کرد.

صدای نفسهاش و نوازش دستش بین موهام حس خوبی بهم میداد ، حسی که میتونست قلبم رو دوباره زنده کنه و برای این آهنگ موزون و پراحساسش اون رو به تپش راه بندازه.

یه حال و هوای خوب بود ، حال و هوایی که دوست داشتم ساعتها دووم بیاره و ادامه دار باشه، هیچکس تا حالا موهام رو برام نبافته بود این دستها اولین دستهایی بودن که با عشق و محبت داشتن این کار لذت بخش رو برام انجام میدادن.

پشت سرم بود و نمیتونست لبخند ذوق زده م رو ببینه، کارش که تموم شد دستهای قوی و مردونه ش رو دور شکمم حلقه کرد و بوسه گرمی به گردنم زد.

تنم از بوسه گرمش جون گرفت و هرم نفسهام با حرف زدنش شدت بالاتری گرفتن ،کنار گوشم با ملایمت پچ زد :

– اینم از موهات فداتشم … هر وقت کاری داشتی به خودم بگو برات انجام میدم.

سرم رو خیلی ریز تکون دادم ، دستهاش رو از دور شکمم برداشت و بلند شد، به سمت میز توالتم رفت و با برداشتن مقنعه م دوباره بطرفم برگشت ، باز هم خودش مقنعه م رو، رو سرم پوشوند و خیلی تمیز اون رو برام مرتب کرد، فقط داشتم به کارهاش و رفتارهاش نگاه میکردم ، نه شبیه دوسته ، نه باوجود عشق بازیه دیشبمون شبیه پدره و نه شبیه یه شوهر … کیان برای من همه چیزه اما من برای اون چی هستم ؟ انقدر رفتارهاش تو این یکی دو روز تغییر کرده که دارم شک میکنم هنوز جایگاهم مثل قبل تو دلش هست یا نه ؟

دستم رو گرفت و گفت :

– پاشو بهار خانوم که دیگه خیلی دیرت شد.

بی حرف بلند شدم و باهاش به پایین رفتم ، حتی کوله م رو خودش تو دستش گرفته بود و یه جوری دست چپش رو دور شونه و کمرم حصار کرده بود که سر و تنه م به سمت شکم و سینه ش مایل شده بود.

رفتیم پایین، تموم اون حس‌های خوبی که تو اتاق از رفتار کیان بهم غالب شده بود با دیدن دل آرام همشون دود شدن و به هوا رفتن، دختر زیبائی بود ، بیشتر بخاطر همین زیبا بودنش حس حسادت عمیقی تو تنم نشست ، چشم های درشت و سبز رنگش به آدم فخرفروشی میکردن ، لبهای درشت و قلوه ایش با اون رژ کالباسی رنگش پوست سفیدش رو بیشتر به رخ میکشید گونه هاش خدادادی برجسته بودن ولی بینیش و لبهاش کاردستیه پزشکی و پروتز بود که روی هم رفته یه فیس زیبا و ملوس رو برای این چهره ساخته بودن ، با همون نگاه اول زیبا بودنش یه جوری با چشمهای وحشیش خودنمائی میکرد که بی اختیار مثل الان من ترس به دلت غلبه میکرد که مبادا این دختر زیبا رقیب ماهر و سر سختی برات باشه ! دلم ترکید ، به خودم‌گفتم ” بهار به ناخن کوچیکه این دختر زرق و برق دار هم نمیرسی تقصیر کیان نیست که این دختره رو آورده تا تورو عذاب بده ،مطمئنم عمداً آوردتش که بگه ببین دوروبریای من این شکلین پس به خودت نناز که فکر کنی برام خیلی ارزش داری ارزشت برای یه چیز بود که تو همونم نداشتی”

دوست داشتم همون لحظه جلوی کیان و دل آرام مشت مشت محکم تو سر خودم میزدم تا این فکرهای مسخره از ذهنم بیرون برن و بتونم خودم رو آروم آروم جمع و جور کنم ،مثل تموم روزهایی که شکستم و خودم به تنهائی تیکه های شکسته م رو جمع کردم و به هم چسبوندم و دوباره سر پا شدم.

به زور اخم و تَخم های کیان با دل آرام سلام کردم و بهش دست دادم، برعکس من اون خیلی بامحبت و گرم جواب احوالپرسیم رو داد … تموم اون مدت زمان کوتاه احوالپرسیش با من و حرف زدنش با کیان با نفسهای حرصی و کلافه م سپری شد که حتی کیان با وجود شنونده بودن دقیقش به حرفهای دل آرام متوجه این حالت‌های عصبیم شد و سریع بحث حرف زدنش رو به اتمام رسوند و گفت :

– دل آرام بذار واسه یه وقت دیگه … بهار صبحونه ..‌. بدو عزیزم … از دیشبم چیزی نخوردی.

نگاهش کردم و مظلومانه گفتم :

– چیزی میل ندارم.

اخم غلیظی کردو با سرو ابرو به میز و آشپزخونه اشاره کرد و گفت :

– بدو دیرت میشه … نمیخورم و میل ندارمو این حرفارو نداریم صبحونتو باید تا آخرش بخوری.

به اجبار کیان رو صندلی نشستم ،میلی به خوردن صبحونه نداشتم ولی کیان مجبورم کرده بود و خودش کنارم نشست و با عشق و حوصله برام لقمه میگرفت و به زور دستم میداد تا بخورم … جلوی دوست دخترش ،جلوی دل آرام همه این رفتارهارو با یه لذت خاص انجام میداد ، یه دختر چقدر میتونه خودش رو حقیر بدونه که طرف مقابل یا عشقش رو ببینه برای شخص دیگه ای این همه عشق و علاقه به حراج میذاره و اون هم راحت و آسوده بایه لبخند پت و پهن به تماشاشون بشینه ؟

رو به روم رو صندلی نشسته بود ، لقمه رو از دست کیان گرفتم و تو دهنم گذاشتم وبه دل آرام نگاه کردم ، یه جوری دستش رو جک زده بود زیر چونه ش و با لبخند به ما نگاه میکرد که انگار به تماشای یه فیلم عاشقانه و پرهیجان نشسته.

– خب این لیوان شیرم بخور عزیزم که دیگه صبحونت کامل بشه.

چشم از لبخند روی لب دل آرام گرفتم، این دختره قطعاً دیوونه بود، به کیان نگاه کرد و آروم و خجالت وار گفتم :

– دیگه نمیخورم، بسمه نمیتونم.

چشمهاش با بالارفتن ابروهاش درشت شدن و با نوچ کردن گفت :

– دیشب که اون لیوان شیرو نخوردی ،بخور این چند روز با غذا نخوردنات حسابی ضعیف شدی هر چی میذارم برات باید تا تهشو بخوری.

– آخی الهی عزیزم.

نگاه منو کیان به سمت دل آرام کشیده شد که با یه حالت خاص این جمله کوتاه رو گفت ، یه جور عجیبی بهمون نگاه میکرد انگار اولین بارشه که داره یه همچین صحنه‌هایی رو میبینه.

من که چیزی نگفتم ولی کیان با خنده و شوخی گفت :

– چیه حسودیت شده ؟

دل آرام خیلی جدی و کش دار گفت :

– خیییلی … اون دوست بیشعورت که مثل دُم چسبیده بهت چرا یکم از این رفتارات یاد نمیگیره ؟ یه بار نشده تو این چندسال اینجوری بامن رفتار کنه.

کیان بلند زیر خنده زد ، یه جوری که سرش به عقب کشیده شد و با کف دست آروم رو رون پای من زد تا لیوان شیر رو از دستش بگیرم و بخورم ، حتی تو اوج خندیدن هم حواسش به منو صبحونه خوردنم بود.

لیوان شیر رو از دستش گرفتم و کمی خوردم ، کیان حین خندیدن رو به دل آرام با شوخی و خنده گفت :

– خیلی حسودی دِلی باید تا شما رفتین پاشم برم سریع یه اسپند دود کنم چشم نخوریم … وای اگه به گوش بهروز برسونم که تو به منو بهار حسودیت شده ؟

دوباره غش غش خندید که دل آرام از جا بلند شد و با حرص و عصبی گفت :

-کوفت رو آب بخندی … گودزیلای خبیث چشای خودت شورن بیشعور … خاک تو سر منو شانسم که از این همه آدم گیر اون دوست خُل و چلت افتادم که جز فکرای مسخره و خل بازیاش چیز دیگه ای بلد نیست … ” به من نگاه کرد سوییچ رو تو دستش چرخوند و گفت “

– بهار جان اگه صبحونتو خوردی بیا بریم عزیزم این دیوونه رو بذار تو عالم خوش خنده ایش به سر ببره.

از صمیمیتش با کیان خوشم نمیومد ، دوست نداشتم به جز خودم کسی با کیان راحت حرف بزنه ، باهاش شوخی کنه و راحت بخنده و یا از احساساتش حرف بزنه مخصوصاً وقتی کیان هم اون رو با اسم مخففش “دِلی” صدا میزد نوع صمیمیت بیش از حدشون رو به اثبات میرسوند، از این بابت حس خوبی نداشتم اما متوجه شدم که دل آرام دوست دختره بهروزه و رابطه ش با کیان در حد همون رفاقتیه که من هیچ جوره نمیتونستم باهاش کنار بیام.

قبل از اینکه بلند بشم بوسه ای روی گونه م کاشته شد ، به کیان نگاه کردم ، یعنی انقدر با دل آرام راحته که میتونه جلوی اون منو ببوسه ؟ به حدی خجالت میکشیدم که نمیتونستم به صورت دل آرام نگاه کنم و واکنشش رو از این برخورد شرور کیان ببینم اما کیان ظاهراً خیلی براش عادی بود چون خونسردانه گفت :

– پاشو برو خوشکلم … مواظب خودت باش ‌… ظهر بمون تا دلی بیاد دنبالت.

دلی آروم و زیر لب با تمسخر و تک خنده ای گفت :

– اطاعت امر میشه جناب رئیس .

کیان دستش رو دور شونه م حلقه کرد و با کمی فشار دادن برای تلقین حس اطمینان ، رو به دل آرام گفت :

– حواست به عروسکم باشه دلی ،رسوندیش مدرسه بهم خبر بده ، زیادم تند نرون.

– چشم … چشم … چشم .

با دل آرام و کیان بیرون رفتیم ، دل آرام سریع از کیان خداحافظی کرد و سوار ماشینش نشست.

من هنوز کنار کیان ایستاده بودم ،پاهام قدرت هیچی رو نداشتن انگار تو یه مسیر پر فراز و نشیب و پر از میانبر راهم رو گم کرده بودم … به کیان نگاه کردم با لبخند عمیق و دلبرانه ای آروم لب زد :

– برو عزیزم.

با اینکه دلم نمیخواست از کنارش جنب بخورم اما قدمهام رو به سمت ماشین دل آرام برداشتم ، این مرد داره چه بلایی به سرم میاره ؟ قلبم داشت از شور و حس و حالش از جا کنده میشد ، لحظه آخر بهش نگاه کردم ، تکیه داده به در حیاط و فقط به خودم نگاه میکرد … فقط به من …‌ به عروسکش … نگاهش حتی یک ثانیه هم از روم برداشته نشد، حتی زمانی که چشم ازش گرفتم و سوار ماشین نشستم و ماشین از جلوی در خونه حرکت کرد.
تو مسیر مدرسه بودیم ، بدون هیچ حرفی داشتم از شیشه بغل به بیرون نگاه میکردم ، تموم فکرم پیش کیان و خاطره دیشب و رفتار امروز صبحش بود ،کیان سعی داشت با تغییر اخلاق و رفتارهاش منو از دنیای گذشته م بیرون بکشه و با تن و آغوش و لذت‌های خودش مانوس کنه.

دیشب منو بوسید ، تموم تنم رو ، هنوز هم گرمای بدن و داغیه لبهاش رو رو تنم حس میکنم ، دیشب از رفتارهاش خجالت میکشیدم، بیشتر از دفعه اول که بر عکس دیشب، تموم تنم برهنه زیر شکنجه ی تنش بود، دیشب از بوسیده شدن و لمس دستهاش خجالت میکشیدم ، همه معاشقمون در حد همین بوسیدن و نوازش کوتاه بود ولی همین هم برام سخت بود که برای مردی باشم که نسبتمون بجز یه همخونه بودن و یا همون پسر عمو و دختر عموی ناتنی چیز دیگه ای نباشه و بدون نسبت محکم تر و محرمیت، هر از گاهی از نازو و نوازشش با من تنش آروم بگیره ، ما نسبت محکمی نداریم و انگار قرار نیست هیچوقت نسبت بین منو کیان عوض بشه … شاید کیان بخاطر گذشته م هیچوقت منو برای زندگیش نخواد و تا آخر عمر منو پیش خودش نگه داره و برای دست گرمیش هر چند روز یکبار مثل دیشب مزه م رو بچشه بعد هم راحت ولم کنه ، من اینجوری باید زندگی کنم ؟ کنار کسی که ادعا میکنه عاشقمه شبیه یه آدم پس انداز و ذخیره برای آرامش تنش باشم ؟ منو بچه حساب میکنه و بخاطر نداشتن بکارت میخواد از همه چی منعم کنه ؟ از خودش ، از زندگی کردن ، ازم دور بشه، تبدیلم کنه به کسی که با وجود نامردی های روزگار دیگه حق نداره باز هم ازدواج کنه ،شوهر داشته باشه و یا مادر بشه ؟ کیان میخواد منو فقط برای شبهاش داشته باشه نه برای زندگیش و برای تموم عمرش فقط برای خودش و تختی که برای مدتی پذیرای هم آغوشیمون باشه.

صدای زنگ گوشیه دل آرام تشویش و سردرگمیم رو ازم دور کرد ، بهش نگاه کردم ، با دیدن اسم روی بک گراند گوشیش لبخند عمیقی زد و آیکون تماس رو وصل کرد:

– اول صبحی یاد منو کردی ؟ از اونجایی که جنستو خوب میشناسم میدونم که خیر نیست … اوهوم دارم میبرمش … نمیدونم … آره خب ظهرم باید برم دنبالش دیگه امر امر کیانِ …

نیم نگاهی به من انداخت وقتی دید دارم بهش نگاه میکنم لبخندی زد و آرومتر لب زد :

– فکر نکنم بتونم بیام بهروز … آ … بعد از ظهر بعد باشگاه میخوام با فرانک و ترانه برم بازار خرید دارم …نمیتونم بهروز … دارم میگم که … اوه نه بابا من نمیام اونجا، از اونروز که مامانت دیدمون دیگه دلم نمیخواد بیام … خیله خب حالا بذار بعد بهروز فعلاً دارم رانندگی میکنم بذار بعد حرف میزنیم‌.

قشنگ واضح بود که بخاطر حضور من نمیتونه راحت حرف بزنه و میخواد بحث رو فیصله بده نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون چشم دوختم ، خودم انقدر مسائل پیچیده و مختلف تو ذهنم داشتم که موضوع بهروز و دل آرام تو افکار پی در پیم جایی نداشتن.

– باشه اگه تونستم یه سر میام … فعلاً.

گوشی رو قطع کرد و زیر لب و خفه گفت :

– پوف همه رو برق میگیره منو درد … اونم نه همه دردی درد بی درمون میگیرم.

– مگه دوسش نداری ؟

نگاهم کرد و با لبخندی از حرص و عصبانیت گفت :

– چرا ،دوسش دارم ولی، اوم چطور بگم، گاهی وقتا خیلی اذیتم میکنه، هم لوسه ، هم پروعه هم اینکه شیطنت زیاد داره ، کلاً پسر خوبیه اما دیوونه بازیاش عاصیت میکنه یه جوری که دلت میخواد از دست کاراش سر به بیابون بذاری .

– آقا بهروز چی اونم دوست داره؟

معلوم نیست کجای حرفم خنده داشت که بلند زیر خنده زد و گفت :

– آقا بهروز ؟؟

دوباره غش غش خندید و گفت :
– بابا یه بهروز خل و چله بهش بگی مَشنگ هم من راضیم آقا کجا بود تو هم بهار جون.

پس به اون کلمه آقایی که تنگ اسم دوست پسرش گذاشته بودم میخندید ! بهروز از نظر من پسر بدی نبود اما من در مورد جنس تموم مردها نفرتم برانگیخته شده بود و بخاطر رفتار سهیل و کارهای کیان جنس مرد رو فقط از دید شهوت پرستی و رابطه جنسی میدونستم، با کمی لودگی از دل آرام پرسیدم :

– میخواین با هم ازدواج کنین ؟

دل آرام خنده ش رو جمع کرد و با نیمچه لبخند آرومی گفت :

– نمیدونم راستش هیچوقت بهش فکر نکردم، با اینکه پنج ساله با همیم اما اصلاً به ازدواج فکر نکردم.

از جوابش تعجب کردم و مطمئن بودم آثار تعجب تو صورتم کاملاً مشخصه.

– مگه میشه پنج سال با هم باشین بعد در مورد ازدواج تصمیم نگیرین ؟ شما که همیدیگه رو دوست دارین چرا با هم ازدواج نمی‌کنین ؟

دل آرام با کمی کلافگی از سوال من دستهاش رو تکون داد و مِن مِنی کرد و گفت :

– ببین بهار جان دوست داشتن که تنها ملاک ازدواج نیست ،من میدونم منظورت چیه اما منو بهروز قرارمون از اول ازدواج نبود ، راستش ازدواج یه مسئله خیلی مهمه که نمیشه در موردش به همین سادگی تصمیم بگیریم اینکه من بگم بهروزو دوست دارم یا اونم منو دوست داره اینا ارزشی ندارن عزیزم، مهم شناخت کامل آدماست ، یه معیارایی که بشه دو طرف باهاش تو زندگی کنار بیان ، زندگی تفاهم دو نفره‌ست، شوخی نیست که من بگم چون فلانیو دوست دارم یا اون منو پس باید باهم ازدواج کنیم فردا هم خوشبخت میشم میریم …

از نظر من حرفهاش خیلی احمقانه بودن، شاید هم درک حرفهاش برای منه دختر بچه کمی زیادی مفهوم دار و سنگین بود …چطور میشه دونفر این همه مدت فقط برای دوستی و خوش‌گذرونی با هم باشن ؟ وقتی دو نفر با همن خب به مسئله ازدواج هم فکر میکنن پس برای چی با هم دوست میشن ؟ اگه همدیگه رو دوست دارن و میخوان برای همیشه کنار هم باشن هدفشون باید ازدواج باشه چون تنها چیزی که میتونه اونهارو برای همیشه به هم پیوند بده ازدواج و یکی بودن زیر یک سقفه.

از حرفهای دل آرام تنها یک برداشت رو کردم اینکه قصد هر دوشون برای باهم بودن یه مدت دوستی و رابطه زودگذره ، وحشتم از بودن با کیان و همخونگیش برای همین بود، از کیان هم میترسیدم که شبیه بهروز منو برای یه دوران و مدت زمان کوتاه بخواد بدون اینکه به ازدواج یا زندگیش کنار من فکر کنه، قلبم سفت و سخت شد، دوباره به بیرون خیره شدم که جمله دل آرام ریشخند مسخره ای رو لبم کاشت.

– ولی در مورد تو و کیان اوضاع اینجوری نیستا … موضوع منو بهروزو از خودتو کیان سوا کن عزیزم، کیان مرد خوبیه ، خدایی هیچوقت فکر نمیکردم کیان با اون همه غرور و ادعاش یه روز واسه یه دختر کم سن و سال اینجوری دلش بلرزه.

به دل آرام که این حرف‌ها رو با خنده و چشمک زد فقط صامت نگاه کردم ، هنوز نمیدونه که من از تموم آدمهای دنیا بدبخت ترم ، کنار همین آدم به ظاهر خوب ، هنوز نمیدونه زندگی داره بهم میخنده اما یه خنده تمسخر آمیز ، کف میزنه و با خنده قبراقی میگه خودت رو واسه روزهای سخت زندگیت آماده کن، اینبار شکنجه هات کمی سخت‌ترن چون هدف قلبتِ نه جسمت !

****

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.