خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان معجون پارت ۱۲

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

وارد شرکت شدم ، با صدای قدمهای بلندم منشی با دیدنم از پشت میزش بلند شد و با احترام سلام کرد :

– سلام خوش اومدین آقای سلطانی .
بعد از اون اتفاقی که تو شرکت پیش اومد و بهار صحنه زشت منو منشیم رو شکار کرده بود ، تصمیم گرفتم یه منشی با وقار و کاملاً متشخص براش جایگزین کنم ، کسی که اگر بهار روزی گذرش به شرکت میخورد ، با دیدنش حس اعتماد وجودش رو پرکنه و تن و دلش نلرزه که شاید من با این هم سرو سری داشته باشم.

کیفم رو رو میز گذاشتم :

– سلام ،ممنون … آقای پرویزی اومده ؟

با تکون دادن سر تائید کرد و گفت :

– بله تو اتاقشون هستن … البته مهمون دارن !

با تعجب گفتم :

– مهمون ؟

جوابم رو مجدداً با تکون دادن سرش تائید کرد.

کیفم رو برداشتم و به سمت اتاق بهروز رفتم ، احتمال میدادم مهمونش گیسو باشه ، چون امروز باهاش قرار گذاشته بودم که سر ساعت نه شرکت باشه ولی در واقع خودم یه ربع از ساعتی که تعیین کرده بودم دیرتر به شرکت رسیدم.

به اتاقش که نزدیک شدم صدای داد و بیداد کردن زنی حس شنوائیم رو تحریک کرد ، سریعتر قدم برداشتم و در اتاقش رو بی هوا باز کردم .

دیدم موهای بهروز طفلی تو چنگ دل آرام اسیر شدن و با تموم قدرت اونهارو میکشه.

خنده م گرفت که بهروز رو تو یه همچین موقعیتی میدیدم، خب بعضی چیزها حقش بود ، اینم سزای کاریه که چند شب پیش تو مهمونی به سر دل آرام بیچاره آورده بود و حالا باید بهش جواب پس میداد … بهروز مچ دستهای دل آرام رو گرفته بود و داشت با خنده و مسخره کردن بهش التماس میکرد دستش رو از رو موهاش برداره.

– آخ دلی … خدا لعنتت نکنه دختر …موهامو کندی احمق ول کن موهامو … به جون خودم دستم برسه به موهات میبندمشون به پنکه سقفی تا حالت جا بیاد.

دل آرام موهاش رو با حرص بیشتری کشید که بهروز آخ بلندی گفت :

– دردت میاد آره، اون شب که منو دادی دست اون عفریته خودت در رفتی حالا بفهم من چقدر درد کشیدم !

بهروز با خنده و مسخره بازی گفت :

– خب عزیزم اون موهاتو کشید تو هم موهاشو میکشیدی دیگه !

دل آرام با جیغ و سرو صدای حرص مانندی گفت :

– بهروز خفه شو … صداتو نشنوم بیشعور … با من رفته بودی به اون مهمونیه کوفتی یا با اون سلیطه ی ### ؟

چند قدمی به داخل اتاق برداشتم و با خنده ای که از حرکاتشون رو لبم اومده بود ، گفتم :

– چه خبرتونه ؟ چرا اینجوری میکنین شرکت رفت رو هوا ؟

– اینو بگیر کیان معلوم نیست از کدوم باغ وحش رم کرده !

دل آرام که بین اون همه زور زدن شالش از رو موهای بلوندش افتاده بود ،شونه بهروز رو محکم گاز گرفت ، صدای بهروز داد نبود که یه جوری جیغ زد که یه آن حس کردم دوتا زن با هم دعواشون گرفته !

با درد و عصبانیت داد زد :

– الهی بمیری دل آرام … الهی بمیری … دندوناتو با انبر‌دست از تو لثه هات بیرون میکشم حالا ببین !

نوچ نوچی کردم و زیر لب غر زدم :

– خل و چلارو ببین تورو خدا !

به سمتشون رفتم تا دست دل آرام رو از رو موهای بهروز رها کنم ، دست رو دستش گذاشتم و با ملایمت و طمئنینه گفتم :

– ولش کن دلی زشته تو شرکت اینجوری بحث نکنین بین بقیه کارمندا خوبیت نداره.

دل آرام بهم نگاه کرد، چشمهاش اشکی بود ، معلومه بهروز باز هم با دیوونه بازی هاش اعصاب این دختر رو بیشتر بهم ریخته که اینجوری از کوره در رفته ! با حرص و خشونت گفت :

– کیان من دلم پره ازش … بذار تا جایی که دلم میخواد زهرمو روش خالی کنم ، تو که نمیدونی این دوست بوزینت چه بلایی سرم آورده ؟
دست دل آرام رو گرفتم و گفتم :

– بسه … دعواهاتونو بذارین واسه یه وقت دیگه … شما که آخرش دوباره باهم جفت و جور میشین حداقل این بچه بازیاتونو جمع کنین تو شرکت من.

با بی میلی دستش رو از رو موهای بهروز برداشت ،که بهروز از فرصت استفاده کرد و سریع گونه دلی رو بوسید … با همین یه بوسه آبی رو آتیش شد که با خنده های معروف و شیطونش پشت بند اون بوسه چونه دل آرام رو با ناز کشید و گفت :

– مخصلتم دِلی … خودم چاکرتم … امروز بعد شرکت میبرمت یه رستوران توپ نه نه میریم سینما ، نه اونجا هم نه اصلاً میریم شهر بازی … تو هم که عشق بازی داری حسابی حال می‌کنیم … “به من نگاه کرد” تو و بهارم میاین کیان ؟

نگاهی به هر دوشون کردم و دستم رو تکون دادم ، بهار … بهار … دیگه هیچ وقت مثل سابق نشد، شبیه یه غریبه و یه همخونه ناشناس فقط تو اتاقی از خونه م باهام شریک شده بود .

بی حس و حال و پوچ شونه ای بالا دادم و گفتم :

– نمیدونم ولی فکر نکنم بشه بیایم .

دل آرام شالش رو ازرو زمین برداشت و اون رو تکونی داد و رو به بهروز پرسید :

– بهار همون دختر کوچولوئه که اونشب تو مهمونیه سهیل دیدیمش ؟

با آوردن اسم سهیل تموم وجودم به یکباره آتیش گرفت … بدبختی های من از همین حیوون کثیف و پلیدکار بود که بهارم اینجوری ازم دور شده.

بهروزبه معنای تائید رو به دل آرام سرتکون داد و با تمسخر گفت :

– آره همون بهاره … موندم تو که انقدر چهار چشمی همه رو پاییدی چطور اون زرافه رو ندیدی چند میز پایینتر خودت نشسته بود ؟

دوباره دعواشون از نو شروع شد ،دلی مشت مشت به سرو صورت بهروز میکوبید و داد میزد :

– من از کجا باید میدونستم توئه بیشعور به جز من با اون زرافه هم اومدی مهمونی ؟؟ یه جوری وانمود نکن که انگار ازش بدت میاد اگه بدت میومد اونم با خودت نمیوردی اونجا که با من درگیر بشه عوضی ، الکی پیش من بهش میگی زرافه حتما پیش اونم به من میگی دارکوب آره ؟

بهروز که سعی میکرد مشت دستهای دلی رو مهار کنه پق زیر خنده زد و با شیطنت گفت :

– عریزم اگه گفتم دارکوب خب حق داشتم ببین چه جوری داری همش بهم نوک میزنی … تا یکم دیگه من شبیه آشپال میشم .

بیخیالشون شدم و قصد کردم از اتاق بهروز بیام بیرون ، یه دیوونه به تموم عیار بود که دوست دخترهاش هم دست کمی از خل بازی های خودش نداشتن … با اینکه سرو گوشش با خیلی از دخترهای اطرافش می‌جنبید اما من از چشمهاش میخوندم که نگاهش سمت دل آرام با همه فرق داره … انقدر با هم مچ بودن که بعد از هر قهر بزرگ یا مشکل فجیع دوباره به همون نقطه ی قبل و اتصالشون وصل میشدن.

قبل از اینکه اتاق رو ترک کنم تقه ای به در زدم تا اول به حرفم گوش بدن بعد ازرفتنم دوباره به دیوونه بازی هاشون برسن.

بین جیغ جیغ کردن دلی بهروز سریع متوجه اعلانم شد که سرش رو عقب کشید و مچ دستهای دل آرام رو سریع گفت :

– اَه دلی وایسا یه دقیقه …‌کیان داره میره وایسا ببینم چی میگه بعد دوباره میریم سانس بعد … تا همینجا استوپش کردم بعد از کیان دوباره پلی میکنیم.

سری با خنده تکون دادم، هر دوشون مثل دوتا بچه کوچیک زل زده بهم نگاه میکردن و مشتاق این بودن تا هر چه سریعتر حرفهام رو بزنم و تنهاشون بذارم تا به ادامه بازی گوشی و کل کل کردنشون برسن.

خیلی خلاصه و کامل رو به بهروز گفتم :

– من الان یه قرار مهم دارم ، حواست باشه ایندفعه هم مثل گاو سرتو ننداری پایین طبق معمول هر روز بیای تو اتاقم !

بهروز با ابروهای بالا برده آهان بلندی گفت که متوجهم کنه از حضور گیسو و قرارم آگاهه … گیسو و دل آرام قبلاً دوستهای صمیمی هم بودن نمیخواستم دل آرام، گیسو رو چند روز بعد از عقدش تو اتاق من نظاره گر باشه.

سری تکون دادم و گفتم :

– خوبه … تو تا کِی اینجایی ؟

این سوال رو خیلی یهویی از دل آرام پرسیدم، اول به بهروز و بعد به من نگاه کرد ،چهره ش کمی جا خورده بود ، حس کردم داره پیش خودش فکر میکنه من از حضور و دعواشون اینجا شاکیم … شونه ای بالا داد و تا خواست حرفی بزنه بهروز قبل از اون سریع گفت :

– حالا حالاها هستش … جنگ ما هنوز ادامه داره ، جنگ جنگ تا پیروزی … بعدش هم میخواین ناهارو با هم بخوریم احتمالاً یکی دو ساعت از شرکت جیم بزنم.

با پوزخند گفتم :

– اینکه کار هر روزته چیز جدیدی نیست.

سریع چشم غره ای برام رفت و لبهاش روگزید :
– عه … عه چرا چرت میگی داداشم ! برو برو تو اتاقت فکر کنم مهمونت اومده باشه چون دیگه داری گاف میدی.

دل آرام با حرص غلیظی رو به بهروز گفت:

– خدا میدونه هر روز تو این خراب شده چه غلطی میکنی … دستمو ول کن برم گورمو گم کنم از اینجا.

بهروز پشت دستهاش رو بوسید و با لحن التماس گونه و شوخی گفت :

– عزیزم میخوام ناهار ببرمت بیرون دیگه وحشی بازیو تموم کن قربونت برم.

– به همین خیال باش که بمونم پیشت … جنگشو هستم ولی ناهار نه میمونم نه میذارم تو چیزی کوفت کنی.

مجدداً تقه ای به در زدم تا این مسخره بازی هاشون رو لحظه ای قطع کنن و حواسشون رو به من بدن، کلافه وار و عاصی گفتم :

– خیله خب بس کنین … بذارین خبر مرگم حرفامو بزنم بعد که من که رفتم تو اتاقم تا میتونین تو سرو کول هم بزنین که پخش این زمین بشین .

بهروز با خنده و شیطنت انگشت لایکش رو بالا گرفت و گفت :

– اینو خوب اومدی من الان پخش زمینش میکنم چون کارش دارم.

قبل از واکنش دل آرام بی حوصله و کمی کلافه تر رو به دل آرام سریع گفتم :

– قرارم که تموم شد یه سر بیا اتاقم دِلی، باهات کار دارم.

سرش رو تکون داد و باشه ای گفت.

از اتاق بیرون اومدم و یه نفس عمیق کشیدم ، بدجوری ریه های بن بستم به این هوا و تنفس عمیق نیاز داشتن … زندگیه شخصیه خودم کم تنش و دلهره نداشت تحمل فضای رقت بار دیگه ای برام شبیه سم و فضای مسموم بود.
به اتاقم که نزدیک شدم گیسو رو دیدم پشت کرده به من جلوی میز منشی ایستاده و انتظارم رو میکشید، یه مانتوی خردلیه بلند و نازک تنش بود با یه شال زرد رنگ که حاشیه ها و طرحی از رنگ مشکی و قرمز درونشون کار شده بود.

از پشت سرش با صدای بلندی سلام کردم .

به سمتم پیچید ، اگه بگم آرایش غلیظ که اصلاً آرایش نبود، یه خروار کرم و بتونه کاری که انگارصورتش رو از کرم و لوازم آرایشی ماله کشی کرده بود … صورت طبیعیه خودش خوشکل بود … واقعاً خوشکل بود اما با این عملهای جور واجور و عجیب ،دیگه چیزی از خوشکلی و ظرافت تو صورتش به چشم نمیومد … نه اون لبهای بزرگ و قلوه ایش و نه اون بینی خیلی خیلی کوچیک شده تو صورتش و نه اون گونه های پروتزی و چشمهایی که هر بار با یه رنگ و لنز تغییر رنگ میدادن .

با عشوه پیچ و تابی به گردنش داد و خیلی طناز و ظریف لب زد :

– سلام …‌ دیر کردم ببخشید …‌ ولی در عوضش اینجا پنج مین من معطل شدم.

لبخندی زدم و با اشاره به اتاقم گفتم :

– اشکالی نداره …خوش اومدی بریم تو .

در اتاق رو باز کردم و کنار ایستادم تا اول اون وارد بشه ، صدای ترق تروق کفشهای پاشنه بلندش تو فضای آروم شرکت پیچید، درکل از زنونه بودن فقط یه تختخواب و این ظاهر عجیب غریبش رو میشناخت .

بعد از ورودش در رو بستم و به طرف میزم رفتم ، کیف رو رو میزگذاشتم و به سمتش پیچیدم کنجکاو به دور تا دور اتاق نگاه میکرد.

-چی میخوری گیسو ؟

نگاهم کرد و با لبخند فریبنده ای آروم گفت :

– یه قهوه تلخ .

سرم روتکون دادم و گوشی رو برداشتم تا درخواست این ملکه کریه رو سفارش بدم.

بعد از سفارش دادنم به منشی ، پشت میزم نشستم و گیسو هم روی مبل نشست و آهسته گفت :

– یادش بخیر … تو این‌ اتاق چقدر با هم خاطرات ریز و درشت داشتیم.

لبخندی تصنعی زدم ولی فکم روی هم فشرده شد … گیسو یه زن متاهل بود که با تموم احساس و علاقه ای که به من داشت باید تعهدش رو به نسبت به شوهرش حفظ میکرد … ولی خدا خودش بهتر صلاح دیده که در و تخته رو برای هم جور کرده بود، بیخودی نبود که برای اجرای نقشه هام رو کمک این زن حساب باز کرده بودم.

– اووم … کیان تو واقعاً با اون دختر بچه نامزد کردی ؟
دختر بچه ،دختر بچه ،همین دختر بچه ای که داشت ازش حرف میزد شوهر عوضیش دودمانش رو به آتیش کشیده بود و من باید مرهم دونه به دونه زخمهای عمیق این دختر بچه میشدم.

در جوابش چیزی نگفتم ، چون گلوم از حجم نفس گرفته شده و خفه م خیال آزاد شدن نداشت.

با نگاه خیره ای که به سمتش داشتم اشاره ای به لباسهاش کردم و گفتم :

– سردت نشد با این یه لا لباس و مانتوی نازک اومدی بیرون ؟

آروم و با عشوه خندید :

– با ماشین اومدم نیازی به شال و کلاه و پالتو نبود، بعدش هم تو که بهتر میدونی من دختر سرمایی نیستم.

لبم رو به نشونه لبخند کج کردم، فکرم در حول افکاری بود که باید تا دقایق دیگه به زبون میوردمشون و من داشتم رشته این افکار رو کنترل میکردم تا ببینم باید از کجا شروع کنم.

گیسو با چشمهای تنگ شده بهم نگاه کرد، نگاهش رد عصبانیت و خشمم رو در پیش گرفته بود ، سرش رو کمی از حد معمول بالا گرفت و با یه غرور مضحکانه لب زد:

– چرا میخواستی منو ببینی کیان ؟ باید حتماً کارت خیلی مهم بوده باشه که ازم خواستی بیام اینجا !

دستهام رو به میز تکیه دادم و با فشارشون روی میز از جا بلند شدم ، اهرم خوبی برای تن لَش شده م جلوی چشمهای ریز بین این زن بودن.

– آره کارت داشتم کارمم خیلی مهمه گیسو انقدر مهم که حتی ازت خواستم در موردش چیزی به سهیل نگی.

– خب بگو منم اومدم که بشنوم.

مقابل مبلی که نشسته بود ایستادم و دستهام رو از پشت سر به میز تکیه زدم، نگاه تیز هر دومون تو یک محور قرار داشتن، من به چشمهای گیسو و گیسو به چشمهای من ،دختر زرنگی بود و ممکنه بعد از گفتن حرفهام تیر امروزم به سنگ میخورد ولی باید ماهرانه از جایی شروع میکردم که تموم معادلاتم به شیوه ای که میخواستم پیش بره.

همون لحظه آقای فرجی تقه ای به در زد و وارد اتاق شد.

سینیه قهوه و کیک رو رو میزم گذاشت، ازش تشکر کردم ، جواب تشکرم رو با محبت داد و دوباره از اتاق بیرون رفت.

قهوه گیسو رو با یه کیک نارگیلی از تو سینی برداشتم و جلوش روی میز عسلیه بین مبلها گذاشتم ،پاهاش رو فخرمندانه رو هم گذاشته بود و خیلی آروم لب زد:

– ممنون.

با کمی فاصله روی مبل کنارش نشستم، با خیره شدن به لاک زرد رنگ روی ناخنهاش شروع به مقدمه چینی کردم :

– زندگیه متاهلی چطوره ؟ راضی هستی ؟

با عشوه و دلبری خندید و کمی به سمتم مایل شد :

– خوبه خداروشکر سهیل خیلی پسر خوبیه کنارش حس خوبی دارم.

دستی به چونه م کشیدم و رد نگاهم هنوزی روی دستهاش و لاک بد رنگش ثابت مونده بود.

– یادمه توپیش همه حس خوبی داشتی ، از همه بیشتر پیش من .

با حس فرو رفتگی و جا خوردن بهم نگاه کرد اما به ثانیه ای نکشید که دوباره بلند زیر خنده زد و بین خنده اش با ادا اطوار دستش گفت :

– کیان نگو منو کشوندی اینجا تا در مورد گذشته ها حرف بزنی ، تا اونجایی که میشناسمت تو با زنای متاهل نمیپری !

کوتاه خندیدم و سرم رو کج کردم و با نگاه به صورتش گفتم :

– الانم قرار نیست با یه زن متاهل همخواب بشم … منم تورو میشناسم میدونم تو دلت داری خدا خدا میکنی که همین الان دست به کار بشم ،لباساتو از تنت در بیارم و تو این اتاق و رو همین مبل یه حال توپ و با لذت رو با هم بگذرونیم !

حالش کمی منقلب شد، انقدر میشناختمش که خیلی راحت میتونستم میل به میل افکار این زن رو از تومغزش بخونم ، مطمئن بودم که با همین حرف و جمله ی کوتاهم تا چه حد احساساتش رو برانگیخته کردم، این رو از واکنشش فهمیدم که برای هر بار برانگیختگی این جمله آروم و سنگین رو ادا میکرد
“اوه کیان بسه “

لبه مانتوش که بخاطر نشستن این مدلیش کنار رفته بود رو بیشتر رو رون پاهاش کشید و با حالتی تصنعی گفت :

– بهتر نیست بریم سر اصل موضوع ، چون میدونم اومدنم اینجا دلیل دیگه ای داره نه سِیر کردن به گذشته ها !

وقتی با یه جمله سریع تغییر ظاهر داده ،خیالم از همه چیز راحت شد که گیسو هنوز شبیه موم تو دستهای من بوده حتی با وجود اون ازدواج و تعهدش نسبت به زندگیش ،حالا میتونستم با خیال راحت نقشه م رو به اکران بذارم ، وقت تلافی و انتقام بود اون هم با کمک نزدیکترین عضو خونواده ی سهیل
“همسرش”

دستم رو پشت به گردنم گذاشتم و با خیره شدن به صورت منتظرش گفتم :

– حق با توئه … ببین گیسو من الان حرفامو کامل میزنم و تو بعد از شنیدنشون حق انتخاب داری، چه راضی بشی باهام همکاری کنی و چه راضی نشی دلم میخواد تموم حرفامون تو همین اتاق سربسته بمونه حله ؟

با کمی مکث سرش رو تکون داد و گفت :
– اوهوم … حله.

اشاره به قهوه ش کردم تا در حین خوردن قهوه و کیکش شنوای حرفهام باشه، قهوه ش رو برداشت و فنجون رو مقابل لبهاش گرفت، یک آن تو ذهنم اومد اگه بخواد با اون همه رژلب فنجون رو لا به لای لبهاش بذاره ممکنه چقدر از اون رژ رو فنجون مهر میشه ؟

به نوشیدنش نگاه نکردم چون حس خوبی بهم نمیداد ، دیدن اون لاک های بد رنگ جسارت بیشتری تو حرف زدن بهم میدادن.

– شاید از نظر تو حرفم خنده دار باشه ولی میخوام کمکم کنی گیسو ، من یه خرده حساب با شوهرت دارم که میخوام با کمک تو تسویش کنم.

به ثانیه نکشید که پشت بند حرفم قهوه تو گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن.

دستمالی ازجعبه بیرون کشیدم و مقابلش گرفتم و کمی خودم رو به سمتش کشیدم تا با ضربات آرومی به کمرش سرفه های آزار دهنده ش رو ازش دور کنم.

ناچاراً دو سه ضربه آروم پشت کمرش زدم که کمی آروم شد ، با دستمال دور دهنش رو پاک کرد و با صدای لرزون و گرفته ای گفت :

– داری شوخی میکنی درسته ؟ فکر کنم هنوز نتونستی درک کنی نسبت جدید منو سهیل چیه !

با تمسخر و نیشخند گفتم :

– اتفاقاً نسبتتونو درک کردم که ازت خواستم بیای اینجا.

تو کسری از ثانیه صورتش از خشم قرمز شد و با تحرص و عصبانیت گفت :

– نه انگار درست به مخیله ت نرسیده که منو کشوندی اینجا تا پیشنهاد مسخرتو بهم بدی ، اون شوهرمه میفهمی این یعنی چی‌؟

بلند شدم و دوباره به سمت میزم قدم برداشتم شاید از فاصله دورتر بهتر میتونستم رو حرکات و حرف زدن هردومون تسلط داشته باشم ، روی صندلیم نشستم و با تحکم گفتم :

– منم میدونم شوهرته ، قرار نیست اتفاقی براش بیفته تو فقط کمکم میکنی تا من بفهمم با کیا قرار میذاره ، قرارداداشو با کیا میبنده ، یا یه جورایی از معاملات داخلی و غیر داخلیش منو آگاه میکنی همین !

از جا بلند شد و با عصبانیت کیفش رو چنگ زد و گفت :

– میگم که اصلاً حالیت نیست منو سهیل نسبتمون چیه ؟ نمیدونم خودتو احمق فرض کردی یا منو ؟ مگه مغز خرخوردم بیام اطلاعات کاریه شوهرمو دست دوست پسر سابقم بدم که با اون همه دوست داشتن منو زیر پاهاش له کرد و رفت با یه الف بچه رو هم ریخت !

مستقیم بهم نگاه کرد و زل زده به چشمهام گفت :

– کورخوندی آقای کیان سلطانی ، شده همه حسودای دورو بر خودمو شوهرمو زمین میزنم اما نمیذارم کسی لطمه ای به زندگیمون بزنه ! من زن سهیلم انقدر خر و احمق نیستم که بیام چقولیشو پیش تو بیارم ،” پوزخندی زد و با دهن کجی و تکون دادن سرش با تمسخر گفت ” اطلاعات دقیق کاری ، قرارداد و معاملات سرّی و مهمش ! منو هم قدو قواره اون نامزد کوتولَت نبین کیان خان ؛ اگه دیگرون انقدر خرن که دوست پسراشونو به شوهرشون ترجیح بدن من همون گرگ آب دیده ایم که زیر دست خودت تعلیم شدم هیچوقت نمیذارم کسی خودم یا شوهرمو زمین بزنه.

به صندلی تکیه دادم و خودکار رو، روی چونه م به بازی گرفتم، پوزخندی حواله خشم و گستاخیش کردم، فکر میکرد با این حرفهای صدمن یه غازش میتونه صلابت زنونگیش رو بهم نشون بده ؟ به بهار من میگفت کوتوله و جربزه احمقانه ش رو به رخم میکشید ؟ ادعای زرنگ بودن میکرد اما از نظر من یه احمق تمام و کمال بود که هنوز نمیدونست کیان الکی اون رو مهره هدفش قرار نداده.

خیلی خونسرد بهش نگاه میکردم،حرفهاش و چهره به خون نشسته ش تفریح سرگرم کننده ای برام بود ، با حرص دسته کیفش رو بین دستهاش فشرد و به سمت در پیچید قدمهاش رو برداشت تا از اتاقم بیرون بره ، دستش که به دستگیره در اصابت کرد ، با صلابتی نقش بسته تو صدام که الان میتونست اوج زرنگ بودن گیسو رو امتحان کنه محکم گفتم :

– تو با من همکاری میکنی گیسو … من مطمئنم … بوی پول که به مشام کسی بخوره نمیتونه ازش بگذره، اونم نه یه قرون دوزار ، صحبت میلیارد میلیارد پول و مال و املاکه ، تو کمکم میکنی در عوض تموم دارائیش سهم تو میشه، فکر کنم انقدر خوب منو بشناسی که آدم حرف زدن الکی نیستم اگه چیزی بخوام هر طور شده بهش میرسم ، هارت و پورت نمیکنم چون آروم آروم قدم برمیدارم یه جوری میام و میرم که حتی وجودمم حس نشه در حالیکه مثل سایه دنبال هدفم قدم بر میدارم … اگه کمکم کنی این وسط خودت صاحب همه چیز میشی ، اما کمک نکنی هم مهم نیست چون خودم انقدر قدرت دارم که به زودی هم خودشو هم خونوادشو به روزگار سیاه بنشونم ، همونطور که یکم‌ پیش داشتی جار میزدی تو زنشی و مهمترین عضو خونوادش ،شاید بخاطر انتقامِ من، تو اولین نفری باشی که تو این آتیش بسوزی چون با یه ازدواج اشتباه یه دفعه همه چیزتو از دست میدی هم شوهرتو هم ثروتشو !

خودکار رو رو میزم پرت کردم؛ از صدای برخوردش به میز توجهش به من جلب شد و بهم نگاه کرد، سری تکون دادم و گفتم:

– حق انتخاب با خودته گیسو بهت که گفتم توئی که انتخاب میکنی با من باشی یا نه ! اگه باشی که چیزی رو از دست نمیدی چون من بهرحال تموم مال و املاک سهیلو بالا میکشم ، تمومشو، یعنی اونو تبدیل به یه گدای بی خاصیت و مفنگی میکنم، اما اگه تو باشی من همه اون املاکو بعد از بالا کشیدن به نام خودت میزنم، تو یه عمر با تموم اون دارائی ها برو عشق و حال کن، زندگی کن اما در عوض بهم کمک میکنی تا یه حیوون نجس و کثیفو از رو زمین محو کنم.

چرا زنها برای هر مشکلی به گریه پناه میارن، چرا گیسو هم در مقابل حرفهام بغض کرد، نگاهش رو به پایین سر داد دقیقاً آروم آروم اون رو به سمت دست خودش کشید که روی دستگیره در ثابت مونده بود … انگار بین یه دو راهی گیر افتاده که هم برای موندن و هم برای رفتن مردده ، پیشنهاد بکر و به جایی بود و این اختلال و پریشونیه ذهنیش داشت من رو به هدفم و پیروزیم نزدیک میکرد.

اشکش چکید و با هق ریزی که زد کفت :

– خودتو ازم گرفتی حالا میخوای شوهرمم ازم بگیری ؟

به سمتش رفتم ،کاری به گذشته ها و اون مسائل خصوصیه بینمون نداشتم، اصلاً رفاقت مگه زن و مردی داشت ؟ مرام و معرفت برای همه قشری هست که گاهی اوقات بین دو دوست از جنس مخالف این معرفت ها بیشتر و عمیق تر میشد که با وجود هر ممنوعیتی پایبند اون رفاقت خالص و ناب میموندن.

بدستم رو دور شونه ش حلقه کردم و اون رو دوباره به سمت مبل آوردم.

گیج و منگ روی مبل نشست ، کنارش نشستم ولی حصار دستم رو از دور شونه ش برنداشتم :

– ببین گیسو خودت میدونی چقدر برام عزیزی، نه بخاطر اون مسائلی که بینمون گذشته ، برام عزیزی مثل بهروز مثل دل آرام و مثل خیلی از رفیقای دیگم ، ببین دختر خوب اگه فکر میکنی با ازدواجت با سهیل قراره یه ملکه خوشبخت باشی باید بگم سخت دراشتباهی ، سهیل اگه باهات ازدواج کرده قطعاً بخاطر منافع خودش بوده حتماً کارش یه جورایی پیش بابات لنگه که تن به این ازدواج مالونده ولی میتونم قسم بخورم همین الان به جز تو حداقل با یه سه، چهار تای دیگه هم رو هم ریخته، حیف نیست بخاطر یه همچین آدمی موقعیت به این خوبی رو از دست بدی ؟ فکر میکنی اگه الان واسه سهیل اتفاقی بیفته تا چه حد میتونی از دارائیه سهیل سهم بشی ؟ اونم با وجود خونواده ش که همشون مثل کفتار گرسنن !

مات و با تردید بهم نگاه کرد، معلوم بود افکارش پراز تشویشه و نمیتونه روی هیچکدوم از حرفهام تمرکز کنه، دستش رو میون دستم گرفتم و با حجی کردن انگشتهای دستش برای حرفهام شمرده شمرده گفتم :

– برو خونه ، یه استراحت توپ کن، یه لیوان نسکافه داغ بخور و بعد از استراحتت بشین در مورد حرفامو درست و کامل فکر کن … کامل گیسو ، کامله کامل … یه جوری فکر کن که بعدها جای پشیمونی واسه خودت نذاری ! یه جوری که اگه بهم اوکی دادی بفهمی دیگه راه برگشتی نیست و باید تا تهش باهام باشی، یا اگه گفتی نه تموم این حرفارو زیر خاک چال میکنی و دوباره به زندگیت ادامه میدی ! بشین درست فکر کن هر چقدر زمان خواستی هم من صبر میکنم فقط فکراتو کردی بعدش یه جواب بدون دلهره یا پس لرزه بهم بده.

خیره نگاهم کرد، ظاهراً جوابی برای حرفهام نداشت فقط سری تکون داد و آشفته وار گفت :

– من الان فقط میخوام برم خونه کیان … بذار تو یه فرصت بهتر با هم حرف بزنیم.

– باشه تو هر وقت خواستی مفصل باهم حرف میزنیم .

گیسو که رفت به دل آرام جیغ جیغو گفتم یه سر بیاد به اتاقم ، ازش خواستم برای مدتی زحمت رسوندن بهار رو به مدرسه و خونه قبول کنه ، دختر خیلی مهربونی و با کمال احترام و دوستی با درخواستم موافقت کرد … هشت روز از دعوای بینمون و اون قهر و ناسازگاریه بهار میگذشت … تموم زندگیش تو همون اتاق فکسنیش خلاصه میشد، صبح زود با آژانس به مدرسه میرفت و موقع برگشتش دوباره به همون اتاق پناه میبرد … روزها و شبهامون به بدترین شکل و به بی‌رحمانه ترین احساس درگیر شده بودن … دلم پر میزد چند دقیقه کوتاه و مسالمت آمیز کنار هم باشیم و بتونم راحت باهاش حرف بزنیم اما بهار بیشتر از قبل ، حتی بیشتر از زمانی که من از راز دلش آگاه نبودم ازم فاصله گرفت و کاملاً باهام سرد شد … اینبار حتی موقع غذا خوردن هم نمیدیدمش شاید با بردن سینیه غذا به اتاقش میتونستم خیلی کوتاه و خلاصه باهاش یه دیدار جزئی داشته باشم … نه به اوضاع در هم ورهم خونه رسیدگی میکرد و نه برای دل خوش کردن دلم حاضر میشد دست به آشپزی بزنه … هم دیدن خودش و هم دست‌پخت خوشمزه ش رو ازم محروم کرده بود و این یعنی اوج تنها شدن من … منی که جز به جز نفسهام به بودن و حس این دختر چهارده ساله بند بودن.

****
در هال رو باز کردم و وارد خونه شدم بعد از یه روز پرکار و خسته کننده دلم دیدن بهارم رو میخواست تا مثل قدیم سر به سرم بذاره و با خنده های شیرین و مجذوبش دل ضعف رفته م رو آروم کنه.

وارد خونه که شدم باز هم همون سکوت و خاموشی و لحظات مرده و بی احساس به سمتم هجوم آوردن … درک این همه بی محبتی برام سخت بود … من بهار رو با تموم جونم میخواستم اون حق نداشت تا این حد خودش رو ازم دریغ کنه ‌ولی از طرفی هم دلم نمیخواست کوچکترین رفتار ناشایستی باهاش داشته باشم، بهار روح زخم خورده ای داشت که من باید آروم آروم باهاش کنار میومدم تا بتونم زخمهاش رو ترمیم میکردم.

کیفم رو، رو مبل پرت کردم ، ویکی رو مبل بود، دستی به سرش کشیدم و بعد به سمت پله ها رفتم تا اول بهار رو ببینم.

تقه ای آرومی به در زدم ، صدایی نشنیدم، خب قاعدتاً میدونست که به جز کیان کسی قصد دلتنگی و اومدن به اتاقش رو نداره.

در اتاق رو باز کردم، پایین تخت رو کتابهاش افتاده بود و وانمود میکرد در حال درس خوندنه … اما از گوشیه کنار دستش مشخص بود که یا در حال چت کردن یا فک زدن با محدثه بوده.

– سلام ، فکر کردم خوابی که جواب نمیدی ؟

ته خودکار رو به دندون گرفت و چشمهاش رو به طرفم بلند کرد جواب سلامم رو خیلی آهسته داد :

– سلام … نه دارم درس میخونم.

تو دلم پوزخندی زدم و زیر لب گفتم :

– چقدرم که درس میخونی.

شنید و لبخند محوی رو لبش نشست اما چیزی به روی خودش نیورد، قدمی به داخل اتاق برداشتم نمیدونستم باید چه جوری شروع کنم و بهش بگم این شیوه زندگی کردن رو تغییر بده.

– شام خوردی بهار ؟

نگاهی به ساعت دیواریه روبروش انداخت و با تمسخر سرش رو تکون داد.
نگاهش به ساعت تلنگر دیر اومدن من رو میداد یا شاید هم داشتم اینجوری دل خودم رو خوش میکردم که به خاطر دیر اومدنم شاکی شده ؟ از واکنشش فهمیدم اون هم مثل من شام نخورده.

– امروز مدرسه چطور بود ؟ مشکلی نداشتی ؟

با پوزخند کجی دوباره سر از تو کتابش در آورد و بهم نگاه کرد و یه جوری شاکی گفت :

– نه مشکلی نداشتم ،از چه نظر میگی ؟

موهای باز و مشکیش که رو شونه هاش ریخته بودن دستهام رو تحریک میکردن تا درون موجشون فرو برن ،قدو قواره ریزه میزه ش اشتیاق در آغوش کشیدنش رو تو وجودم به قل قل انداخته بود ولی باز با همون ظاهر خونسرد و بی تفاوتی رفتار میکردم ، این روزها بین منو بهار یه دیوار نازک شیشه ای قرار داشت که باید برای هرچیزی محتاطانه رفتار میکردم تا با کوچکترین اشتباهی این دیوار نازک بینمون ترک خرده نشه.

با اون تیشرت گشاد صورتی و شلوار خاکستریش که یه بافت زرشکی کاموا هم رو شونه ش انداخته بود شبیه عروسکی دلربا برای لمس و وسوسه آغوشم جلوی چشمهام خودنمائی میکرد، درسته ازش دلگیر بودم ولی هنوز چیزی از احساساتم نسبت بهش کم نشده بود ، به آنی ذهنم به چند پیش کشیده شد، یاد اولین رابطه مون افتادم که چه جوری تو اوج عصبانیت بهش عارض شدم … چقدر ترسوندمش و چقدر بهار زیر لمس دستهام و بوسه های خشونت بارم اشک ریخت و التماس میکرد … خاطره شوم اون شب هیچوقت از تو ذهنم پاک نمیشد مخصوصاً کتک های سنگینی که به دختر معصومم زدم و دل زخم خورده ش رو شکستم … آهی از اعماق قلبم نشات گرفت … چه فکرایی در مورد شب اول زندگیمون داشتم و دلم میخواست با چه معاشقه شیرینی وجودم رو از این معجون عشق و زندگی پر میکردم اما با چه حقارت و دردی انجامش دادیم که خاطره ش جز بدترین روزهای زندگیمون حک شده بود!

دستی به صورتم کشیدم و گفتم :

– ناهار چی خوردی ؟ حتماً ناهار هم نخوردی آره ؟

صفحه دیگه ای از کتابش باز کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت :

– نون پنیر سبزی خوردم.

پوفی کشیدم و گفتم :

– نون پنیر سبزی هم شد ناهار ؟ چرا یه چیزی درست نکردی که هم ناهارتو بخوری هم بمونه واسه شام با هم شام بخوریم ؟ این چه وضع زندگی کردنه بهار ، تا کِی میخوای اینجوری ادامه بدی ؟

تخس و شاکی ابروهاش رو بالا داد، ته خودکار هنوز بین لبهاش بود ، با نیشخندی لب زد :

– مگه باهات قرارداد بستم که کارای خونتو انجام بدم ؟ فکر کنم یادت رفته که قرارداد قبلیمون تاریخ انقضاش تمون شده.

لبخندی غیر ارادی رو لبم نشست و با همون لبخند گفتم :

– خیله خب پاشو بریم پایین با هم یه چیزی درست کنیم منم هنوز شام نخوردم‌، تو که چیزی درست نمیکنی حداقل دلم یه ذره خوش بشه یه زن تو این خونه هست لااقل بیا کمک دستم باش.

نمیدونم تو حرفهام دنبال چی بود که چند ثانیه با اخم غلیظ و نفرت باری بهم نگاه کرد و بعد با حرص شدیدی گفت :

– منو نگه داشتی اینجا تا کلفتیه خونتو بکنم ؟ حتماً میخوای بگی بهت جا و مکان دادم ، امنیت دادم وظیفته برام غذا درست کنی، خونمو مرتب کنی، رختامو بشوری ، چه میدونم هر کار دیگه ای که زنا از صبح تا شب تو خونشون انجام میدن تو هم باید …

با برخوردش و مفهوم نا به جایی که از حرفهام برداشت کرده بود اخمهام‌ در هم فرو رفتن و با عصبانیت آرومی گفتم :

-داری میگی زنایی که توخونشون انجام میدن ؟ این جمله خودت چه معنی میده که برداشتی جمله های منو دونه دونه با اون مغز فندوقیت واسه خودت تعبیر کردی ؟

شونه ظریفش رو بالا داد و گفت :

– واضح بود که منظورت چیه ؟ منم در مورد کاراشون گفتم نگفتم اینجا خونمه فعلاً که یه سربارم که توبخاطر ترحم و حفظ آبروت اینجا نگهم داشتی تا دوباره خطا نکنم گند بیشتری بالا بیارم تا آبروت پیش …

با عصبانیت انگشتم رو رو دهنم گذاشتم، چشمهام از فرط گشادشدن سوزش گرفتن که با عصبانیت و خشم کشداری گفتم :

– هیس هیس … ساکت بهار … ساکت …‌ بحثو تموم کن ‌… اگه اینجایی بخاطر خودته نه کس دیگه ،نمیخوای آشپزی کنی نکن مگه من اجبارت کردم ؟ یه جوری حرف میزنی انگاراز صبح تا شب بستمت به کتک و توپ و تشر ! بودنت تو این خونه ربطی به ترحم من نداره ،من دارم با گذشتت خودمو آسیاب میکنم، انگار گوشتمو دارن تو چرخ گوشت له میکنن امابخاطر تو صدامم در نمیاد، چیزی به روت نمیارم که تو روحیت از این بدتر خراب نشه ، به درس و مشقت برسی مثل همه دخترای همسن و سالت بدون اینکه دلهره گذشته و مشکلتو داشته باشی …

با پوزخند سرش رو تکون داد و گفت :

– آره حق با توئه من خیلی ناشکرم که تو این همه در حقم خوبی میکنی اما من چشم بسته گازت میگیرم.

عاصی دستم رو لا به لای موهام فرو بردم و گفتم :

– بهار دفعه آخرت باشه این چرت و پرتارو جلوی من به زبون میاری ،بودنت بخاطر ترحم و دلسوزی نیست اینجا خونه تو هم هست، اینو تو ذهنت بسپار.

– شبیه باباها باهام حرف میزنی ! وقتی باهات حرف میزنم باور کن یادم میره که بابام خیلی وقته مُرده.

چشمهام رو محکم تر رو هم فشردم و آروم غریدم :

– بس کن بهار.

با بغضی لرزونی لب زد :

– بس نمیکنم چون ازت بدم میاد … از تو و همه مردای دیگه هم بدم میاد …‌ همتون دنبال ### خودتونین … منه دختر بچه واستون شبیه یه لقمه چرب و چیلیم ، ترو تازم ، بقول بچه های مدرسه که یه چیزی میگن پوست و استخونم هنوز ترَک بر نداشته، اورجیناله اورجینالم ، تو هم به موقش میخوای ازم استفادتو کنی بعد پسم بزنی بگی برو هری، یه دختر دست خورده بودی که دلم به حالت سوخت آبروتو پوشیدم باید ممنون دارمم باشی که پیش خودم نگهت داشتم ،ولی حالا دیگه نمیخوامت چون تاریخ مصرفت تموم شده دیگه باید …

با عصبانیت و خشونتی که از بغض و معنای حرفهاش بهم دست داده بود ،داد زدم و دستم رو کف اون یکی دستم کوبیدم :

– بس کن … بس کن … بس کن بهار الان سر خودمو میزنم تو این درو دیوار تورو هم انقدر میزنم تا جفتمون با هم بمیریم!

بی قید شونه هاش رو بالا داد و با بغض سرکشش گفت :

– به خدا من حاضرم بمیرم میخوای بکُشی بکُش تنها چیزی که دلم میخواد فقط مامانمه دلم میخواد همین الان برم پیش اون.

تکیه به تخت پشت سرش داد و با دنیایی از کینه و غصه بهم نگاه کرد، چشمهای اشکیش و اون چونه لرزون و غصه تلنبار شده در قلبش منو بی اختیار به سمتش کشید، انقدر درمونده و بیمار این دختر لجباز بودم که به آنی کنار پاهاش چنبره زدم و سفت و سخت در آغوشم کشیدمش … با دستهاش سعی میکرد به عقب هلم بده ، یه جور تظاهر میکرد که این آغوش تسکین دلتنگی‌هاش نیست … ولی در واقع بود … بود و دردش از تموم این کینه و نفرت حس آرامشی بود که من ازش دریغ کرده بودم و وقتی در آغوشم محکم گرفتمش با خیال راحت گریه دلتنگیش رو رو سینه م به اوج خودش رسوند .

هق زد و با مشتش روسینه م کوبید و نالید :

– ازت متنفرم.

حرف نمیزدم ،ترجیح میدادم دلتنگی های خودم پشت لبهای بسته م ناگفته بمونه، این دختر زخم خورده بیشتر از خودم به این لحظه و آغوش محتاج بود که از ته دل زار میزد و با تنفر و بیزاریش و مشتهای ظریفش حجم دلتنگیش رو بهم نشون میداد.

مشت دیگه ای کوبیدو با ناله و گریه بیشتری گفت :

– ازت بیزارم … دلم میخواد برم گورمو گم کنم یه جایی برم که نه تو باشی نه هیچ هیچکس دیگه ای …. اصلاً برم یه جایی خودمو گم کنم که هیچ اثری ازم به جا نمونه، دیگه خسته شدم … از زندگی بدم میاد … از همه اطرافیام بدم میاد.

دستی رو موهاش کشیدم و حصار دستم رو دور کمرش تنگ تر کردم :

– هیش … انقدر گریه نکن الان باز حالت بد میشه .

سرش رو از رو سینه م به عقب کشید و با چرخ دادن خشم وار سرش به اطراف و گریه های بلندش که شبیه جیغ زدن بود گفت :

– واسه من دلسوزی نکن … من به دلسوزی کردنت نیازی ندارم … تو هم الکی موس موس نمیکنی اگه داری موس موس میکنی که شبتو باهام بگذرونی باید بگم کور خوندی … دیگه نمیذارم بهم دست بزنی … ولم کن … اصلاً بهم نزدیک نشو دست از سرم بردار.

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.