خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت 10

رمان معجون پارت 10

رمان معجون پارت 10
4.7 (94.17%) 24 votes

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

نجواهای تهدید آمیزش کنار گوشم قلبم رو از تپش نگه داشت … با همون چشمهای بسته م که قدرت نداشتم پلک باز کنم و خشم چهره ی کیان رو از نردیک ببینم ،اشک داغم سُر خورد رو گونه م و مثل ماده مذابی گونه م رو به آتیش کشید .

خیلی بهم نزدیک بود ، انقدر نزدیک که دم و بازدم نفسهاش به موهام و گوشم میخوردن … ازپشت چشمهای بسته م حرارت تن داغ و آتیش خشمش رو احساس میکردم و همینطور بوی تنش که با ادکلن مخصوصش و حرارت و تعریق تنش، مخلوطی از بوی تلخ و ترش رو ایجاد کرده بود و همین برای من حکم نفس و زندگیم رو داشت.
با همون حال عجیب و لحن غریبانه ش که داشتم از ترسش سنگوب میکردم دوباره نجوا کنان لب زد :

– راه بیفت تواتاق … منم یه سیگار میکشم یکم که آروم شدم میام … دلم نمیخواد یه ذره زور و خشم لابه لای کارمون باشه ، میخوام همش با آرامش و لذت انجام بشه … شاید واقعاً من دارم اشتباه میکنم، پس میخوام یه راه برگشت واسه زندگیم و تو داشته باشم.

با چشمهای بسته و اشک بارم پوزخند تلخی زدم و به سختی لب باز کردم :

– نمیخوای زوری باشه ؟ واسه همینم داری منو تهدید میکنی یا به زور میفرستی تو اون اتاق تا نقشه هاتو عملی کنی ؟ داری منو میکشی کیان !

دست پر حرارتش رو بازوم نشست ، راهی نداشتم که به عقب برم تا دستش رو پس بزنم چون تو حصار تن درشتش قفل شده بودم ، اما خیلی سریع عکس العمل نشون دادم و کمی شونه م رو به عقب کشیدم ، چشمهام رو باز کردم ، به حدی بهم نزدیک شده بود که با یه تکون دیگه تنش مماس با تنم میشد، دکمه های پیرهنش باز بودن و سینه ی ستبر و پهنش از میون اون دکمه های باز خودنمایی میکردن ، نگاهم رو به چشمهاش کشیدم که شبیه دو گوی خونی تو کاسه ی چشمهاش فرو رفته بودن ، با بغض آشکاری از ترس گفتم :

– اگه بهم دست بزنی جلوی چشات یه بلایی سر خودم میارم .

– از چی میترسی هوم ؟ از همونی که وحشت داری برام بازگوش کن بذار بفهمم چی به سرت اومده ! خودت بگی خیلی بهتره تا خودم طور دیگه ای بفهمم !

چیزی برای گفتن نداشتم و کیان هر لحظه سمج تر میشد … دست چپم رو به سرم گرفتم خدایا همین الان تموم بشه … من این مرد رو میخوام … دارم میترکم که امشب قراره از دستش بدم … قسم میخورم اگه بفهمه و پسم بزنه یه بلایی سر خودم میارم … خدایا بنده ی کثیفت یه زخم عمیق رو تنم کاشته که فقط خودت دوای زخمم رو داری التماست میکنم حداقل حالا که قراره بفهمه این زندگی و کیان رو از دست ندم .

سکوت لبهام که طولانی شد ، با تمسخر سر تکون داد و اون پوزخند نیش دارش رو چِفت لبهاش کرد … سرش رو نزدیک آورد و باز هم خشن و وسوسه انگیز پچ زد :

– یه چیزی داره تو مغزم میترکه بهار ، یه چیزی که همش حس میکنم تو یه کاری کردی که اینهمه ازم وحشت داری … ازم نترس عزیزم بهت که گفتم اگه قضیه بر عکس باشه خودم پای همه چیزت هستم، نوکریتو هم میکنم چیزی که همیشه آرزوشو داشتم اما اگه نه …

” نفس سختش رو بیرون داد و با خشونت و جدیت ادامه داد ” اونوقته که واویلا میشه… واویلا بهار … واویلا …

گریه م اوج گرفت ،شونه هام از گریه ی خفه م لرزیدن و پشت سر هم اشکهام ریزش کردن … من این حرفهارو قبلاً از اون آدم نفرت انگیزی که بلای امشبم شده ، شنیده بودم ولی اون آدم کجا و کیانِ مورد اعتمادِ من کجا !

پلک زدم و اشکم چکید کینه ی سوزان چشمهاش آتیش به جونم میزد و مصمم بودنش وحشت بزرگی به دلم مینداخت … نگاه ترسیده و وحشت بارم رو سینه و گردن و چشمهاش و تموم اجزای صورتش چرخ میخوردن … دیگه باورم شد که نمیتونم ازش فرار کنم و رازم رو بیشتر از این محبوس نگه دارم … اون به تمامِ من مشرف شده و میخواد به راز کثیفم هم آگاهی داشته باشه اما تاوانش برام زیادی سنگینه که شونه هام و کمرم از این بار ذلت و خاری همین الان خمیده و افتاده شدن.

نگاه خودش هم با یه وحشت بزرگ‌ همراه بود … میدونستم این حرف زدن و رفتارهاش بخاطر عصبانیت و خشمشِ و همون طور پا بر جا موندنش رو کاری که میخواست انجام بده … تشویش و ترس و وحشت برای هر دومون بود، من از رسوا شدن و بی آبروئی میترسیدم و کیان از صحت افکارش …

وقتی مچ دستم رو گرفت و به سمت اتاقش حرکت کرد از همه چیز ناامید شدم و فهمیدم این آخر قایم موشک بازی کردن هامه … کیان مردی نیست که بخوام با دو تا جمله ی کوتاه و دروغ، حقیقت رو ازش پنهون کنم … کیان مثل مجتبی نیست که با اعتماد به دشمنهاش دامن منو لکه دار کردن، این همون آدمیه که خوب میدونه اطرافش چی میگذره و کی دست هرزه و نانجیبش رو به سمت ناموس و غیرتش دراز کرده !
میترسیدم و تموم بدنم میلرزید ، سعی کردم با التماس قانعش کنم تا کمی بهم مهلت بده یا بتونم از یه راه دیگه اون رو از این دونستن منحرف کنم ولی برای منه ناامید راهکاری بهتر از مرگ نبود … اشکهام پشت سر هم بارش میکردن ، تنم به شدت میلرزید، با ضعف و درموندگی به سختی گفتم :

-کیان … کیان تورو به جون بهار … مرگ من ولم کن … بذار یکم که آروم شدی دوباره برات توضیح میدم بهت میگم چیشده اما کاریم نداشته باش .

اصلاً توجهی نکرد و با باز شدن در اتاقش آروم به سمت داخل هلم داد و با عصبانیت و خشم خاموشی گفت :

– که بازم شِروور برام تعریف کنی ؟ نکنه منو هم سن خودت میبینی که اومدم مهد از این داستانای خیالیت واسم تعریف کنی یه چند دقیقه لال بشم یا خوابم بگیره ؟

گریه م از بیچارگی شدت دار شد ، دستهام رو با التماس و عجز بالا گرفتم و گفتم :

– حق با توعه … اما من کاری نکردم کیان ! در ضمن ما با هم نامحرمیم اینو یادت باشه !

با تمسخر گفت :

– آره خب حتماً من کردم که دارم از ترس سکته میکنم ! خرج اون آیه هم یه سرچ کردن تو اینترنت و خوندنشه نگران محرمیت نباش !

با گریه و غصه نالیدم :

– من از تو میترسم لعنتی که دارم سکته میکنم !

لبی کج کرد و با تعجب گفت :

– از من ؟ مگه من لولو خورخوره م ، یا میخوام قورتت بدم ؟ اگه منظورت واسه رابطه اوله تو نمیخواد بترسی ، من انقدر کارمو وارد هستم که نذارم یه ذره اذیت بشی … ولی اگه بخاطر چیزی که بین خودتو سهیل هست داری میترسی که من ازش سر در بیارم، اون حسابش جداست.

وارفته و ناامید با لودگی و ناشی گری به دروغی بزرگتر و احمقانه چنگ زدم :

– کار سهیل نیست … کار سهیل نبود مطمئن باش اون حیوون نبوده من … من … من … من قبلاً دوست پسر داشتم که سهیل یکی دوبار دیدش … امشب بهم گفت کیان میدونه تو با اون پسره …

وای … خدایا … چرا با بچه بازی هام دارم همه چیز رو خراب میکنم … مجبور بودم چون باید حواسش رو از صحنه ی امشب پرت میکردم ولی کاش لال میشدم یا میتونستم حرفهای نسجیده م رو پس بگیرم … من چی گفتم که کیان شبیه یه کوه آتشفشان شده … خدایا خودم رو به تو میسپارم من از پسِ این مرد بر نمیام ، چون با هر قدمی که داره جلو میاد شبیه یه شیر یا یه ببر خشمگینِ که میخواد بفهمه کی تو قلمروش هرز پریده !

عقب میرفتم و اون جلو میومد … گیج و هنگ بود و صورت و ابروهاش تو هم فرو رفته بودن … انگار با خودش درگیری داشت و تمام حواسش پیش حرفهای من چرخ میخورد ، تا کلمه به کلمه از حرفهام رو دوباره تو ذهنش حلاجی کنه .

پشت کمرم به دیوارخورد و سمت راستم تو یک قدمیم تختخواب دو نفره ش قرار داشت.

داشت با قدمهاش بهم نزدیک میشد که هم از تاثیر مشروب و هم از شوک حرفهای من قدمهاش نامیزون و سنگین شده بودن.

سری با گیجی تکون داد و با صدای گرفته و بم شده ای گفت :

– تو … تو چی گفتی بهار ؟ دو … دوست … دوست پسر !

منگ و ترسیده نگاهش میکردم ، با همون وارفتگی و گیجی بهم نزدیک شد … چند بار تموم اجزای صورتم رو از نظر گذروند … فقط منتظر یه چیز بود یه انکار کردن تا بگم حرفهام دروغ بوده که اینجوری مسخ و منگ به صورتم زل زده بود اما با تکون دادن تائید وار سرم ابهامش از بین رفت و تو یه حرکت جلیقه و پیرهن حریرم رو تو تنم درید .

با صدای خشدار و تعصب واری داد زد :

– فقط واسه من محرم نامحرم میکنی آره ؟ با همه بله ،اما ادعات فقط پیش خودمه ! تو چه غلطی کردی کثافت ؟

نفهمیدم چطوری رو تخت انداختم ، خودش هنوز مقابلم ایستاده بود ، صورت کبودش ،رگهای دست و گردنش و اون سابیدن دندونهاش با فک سفت و منقبض شده ش همه میگفتن یه طوفان خطرناک و غیر قابل کنترل در پیش دارم .

با کف هر دو دستش محکم تو سر خودش کوبید ،دستهاش میلرزیدن با عجز و چشمهای درشت شده از ناباوری گفت :

– تو چیکار کردی بهار ؟ تو باهاش چیکار کردی ؟ مگه تو چند سالته که دوست پسر گرفتی ؟

نیم خیز شده بودم و لباس پاره شده م رو جلوی خودم گرفته بودم ،جرات نداشتم از تخت پایین بیام فقط با صدای خفه ای گریه میکردم حتی میترسیدم صدای گریه م خشمش رو منقلب تر کنه.

به سمت وسایل اتاقش هجوم برد و هر کدوم رو با لگد زدن و کوبیدن تو دیوار پخش و پلا کرد … هیچکدوم از این حرکات نتونست خشمش رو آروم کنه، تیر آخرش خودم بودم که با کندن پیرهنش به سمت تخت اومد.

بی هیچ حرفی دراز کش شدم و خودم رو باخته دیدم ، لرزش تنم و هق هق کردن خفه م حتی برای خودمم اهمیتی نداشت ، چه برسه به کیان‌ که دنبال پیدا کردن رشته ی درازه سر نخش بود .

ترسم رو پشت چشمهای بسته م مخفی کردم ، دیگه راهی نداشتم ، ما محرم نبودیم اما جرات بیان این کلمه رو نداشتم ،اون داشت با خشمی که تظاهر به ملایمت میکرد تا استرس و اضطراب قبل رابطه رو ازم دور کنه ،یکی یکی لباسهام رو از تنم بیرون میکشید .
اومد روم ، زانوهاش که دو طرف لگنم قرار گرفتن چشمهای خیس از اشکم رو بستم و کف هر دو دستهام رو، رو صورتم گذاشتم .

کیان دونه دونه لباسهام رو از تنم در آورد ، تاب نگاه این صحنه زجر آور رو نداشتم ، کاملاً برهنه بودم ، از خجالت و شرم داشتم آتیش میگرفتم و اون خیلی راحت مشغول بررسی تن سفیدم شد ، اول گردنم رو چک کرد ، بازوهام ، شکمم و جاهای دیگه تا به قول خودش یه ردی از کبودی یا آثار جرم ببینه … هنوزم حرفهام رو باور نکرده بود که با اطمینان دنبال یه رد از دستها یا لبهای سهیل رو تنم میگشت … این مرد شکاک نبود فقط زیادی آدم شناسه و جنس و ذات کثیف سهیل رو به خوبی میشناسه که دروغهای شاخ دارم رو امشب باورنکرد.

دستهام رو، از رو صورتم برداشت و کنار سرم بالا گرفت، پنجه های بزرگش رو میون انگشتهام قفل کرد و آروم گفت :

– چشماتو باز کن.

چشمهام رو باز کردم ، با دیدن نگاه خشمگینش که حالا شور خاصی گرفته بودن ،اشک از گوشه ی چشمهام به قسمت شقیقه هام راه گرفت هیچوقت اینجوری جلوش ظاهر نشده بودم حتی زمانیکه با هم محرم بودیم در حد و بوسه و لمس و شیطنتهای جزئی پیش رفتیم نه تا این حد که بتونه جز به جز اجزای تنم رو ببینه.

زبونش رو زیر لپش فرو برد و متنفکرانه بهم زل زد … میدونستم مردده، اما چیزی از درون به قشقرق امشب واداراش میکرد.

چشمهای قرمزش رو لحظه ای کوتاه بست و با نفسی که بیرون داد، دوباره باز کرد ..‌. مثل بید تو دستهاش میلرزیدم … روم خم شد و سرش رو کنار گوشم آورد.

آهسته و ملایم لب زد :

– میخوای یکم مشروب بخوری تا آروم بشی ؟ حداقل تا چند ساعت آرومت میکنه …

میون هق هق نالیدم :

– نمیخورم.

کمی بیشتر تنش رو روم انداخت … نفسم رفت و برگشت چون بالا تنه برهنه ش با تن بی پوششم داشت به هم میچسبید .

بوسه ی ریزی به گوشم زد، تنم با وجود اون همه لرزش گُر گرفت ، نفس داغش حالم رو زیرو رو میکرد اما خشمش هنوز برام عیان بود که با نجوای ظریفی از خشم و خواهش گفت :

– باید اول آرومت کنم بهار … اینجوری نمیتونم درست رابطمونو کنترل کنم … مخصوصاً تو که اولین بارته … اگه آروم نشی چیزی خوب پیش نمیره … یکم بخور تا فکرت آزاد بشه بتونم بدنتو آماده کنم.

با همون حال داغونم آهسته لب زدم :

– تو خودتم آروم نیستی … به نظرم هردومون باید امشب از هم دور بشیم چون با این کارات انقدر ترس به جونم انداختی که حس میکنم یه اجنبیه کثیفی که میخواد بهم تجاوز کنه !

چند ثانیه سکوت کرد ، شاید داشتم موفق میشدم که برای ادامه این کار پشیمونش کنم ، باید بیشتر تلاش میکردم و فکرش رو از از این رابطه و فهمیدن رازم انحراف بدم، دوباره با التماس و گریه آروم لب زدم :

– بهت که گفتم همه چیزو اون مال قبلاً بود … دوست پسر داشتم ولی زیاد باهاش نبودم کیان … ازدواج کرد رفت … سهیل اونو دیده بود چون یکی دوبار درمدرسه با‌ هم قرار میذاشتیم امشب که تو گفتی نامزدیم میخواست در مورد همین ازم بپرسه !

پوزخندی زد و لحظه ای بعد تنش رو کامل بهم چسبوند …نفسم حبس شد و ناچار زدم زیر گریه … انگار دست و پاهام قفل و زنجیر بودن که تموم راهای فرار به روم بسته شد.

کنار گوشم با اون صدای تحرص وار و عصبیش پچ زد :

– هییییش … آروم باش عسلکم … آروم باش موش موشیِ کیان … دیگه نباید گریه کنی … میخوام شروع کنم امشب اولین رابطمونه … قراره “من” سند دختریتو امضا بزنم !

یه جوری محکم و تشدیدوار “من” رو گفت که پشتم از ادای این جمله و من گفتنش لرزید ؛ التماس گونه بهش گفتم :

– کیان پاشو مرگ بهار تو هم آروم نیستی چه جوری میتونی امشب اینکارو بکنی وقتی نه من آمادگیشو دارم نه خودت که اعصابت بخاطر چند تا فکر مسخره بهم ریخته ؟

لاله ی گوشم روبین لبهاش کشید و با خشم پرسوز و گدازی که حرارت از میون لبهاش لاله ی گوشم رو به آتیش میکشوند؛ زمزمه کرد :

– من امشب زمانی آروم میشم که دستمال خونیتو ببینم … بهار من سی سالمه … قدِ موهای سرت آدم دیدم و میشناسمشون که لب باز کنن میفهمم چند مرده حلاجن ، نمیتونم این دروغاتو باور کنم میدونی چرا ؟ چون تو چند تا سرنخ توپ امشب دستم دادی که راحت میتونم بقیه ماجرارو حدس بزنم؛ یکیش اونموقع که سهیل و گیسو اومدن بهمون سلام کنن تو اصلاً از سرجات بلند نشدی روتو هم ازشون گرفتی وقتی هم بلند شدی حتی یه کلمه حرف باهاشون نزدی ، یا اونموقع که گفتی میخوای بری دستشویی سهیل هم پشت سرت به بهونه زنگ زدن دنبالت اومد ، من همه جارو دنبالت گشتم وقتی پیدات کردم که یه جای خلوت نشسته بودی و داشتی زار میزدی ،در حالیکه سهیل هم اون دورو برا بود … و یا الان که از هر ترفندی داری استفاده میکنی تا ازت دور بشم ، از اون اشکای لعنتیت ، هق هق کردنات ، مظلوم نمائیت ،اما من ساده نیستم که به همین آسونی عقب بکشم، مغزم داره منفجر میشه بهار ، سهیل امشب به چی تهدیدت کرده که نمیخوای راستشو بهم بگی ؟
باهات چیکار کرده دختر ؟ از کِی بهت نزدیک شده ؟

من چقدر احمقم که با خودم فکر کردم میتونم این آدم رو دور بزنم ! کیان کی بوده که با این ظرافت به تمام جزئیات ریز و درشت اطرافش دقت به خرج میداد … با گریه و بیچارگی گفتم :

– هیچی … هیچی به جون خودم من امشب بهت راستشو گفتم کیان … من واسه سهیل مثل خواهرشم … اون خیلی احتراممو داره .

فشار سخت انگشتاش رو پنجه های دستم داشت انگشتهام رو خورد میکرد… سرش رو از کنار گوشم فاصله داد و صورتش رو مقابل صورتم گرفت.

لب زیریش رو با حرص داخل دهنش کشید و همزمان نیشخندی زد و گفت :

– نمیخوای راستشو بهم بگی که چی بینتون پیش اومده ؟

کلافه شدم و حتی نمیتونستم تکون بخورم … با چشمهای اشک بارم زل زدم به چشمهای قرمز و براقش که پر از تردید و اضطراب بودن … دلگیر و غمگین با بغض گفتم :

– قبولم نداری من هر چی میگم باز داستانو از یه جای دیگه شروع میکنی … همه این صحنه ها که میگی اتفاقی بوده چه ربطی داره به هم ؟

سرش رو با غصه و خشم تکون داد ، ریشخندش هنوز روی لبش بود ، نگاه گنگ و فرو ریخته ش از چشمهام به لبهام تردد میکرد ، حس کردم بغض داره و وقتی شروع به حرف زدن کرد، لابه لای حرف زدنش این بغض کمین کرده مشهود شد :

– میدونی چی بیشتر از همه امشب سوزوندتم ؟

نه نمیدونم دور اون غیرت و مردونگیت بگردم که حالا دارم به قدرتت پی میبرم که تو کی بودی و من چه احمقانه اجازه دادم دشمنهات برتی بدبختیم پیش قدم بشن … سرم رو به معنای ندونستن تکون دادم … آه عمیقی کشید و با نگاه خیره ش به لبم آهسته گفت :

– از اونجایی میسوزم که جلو همه برگشته بهت گفته ” هنوز مزه غذاهات زیر زبونمه اصلاً نمیتونم اون مزه رو فراموش کنم “

بدبخت شدم و وا رفتم بین کیان تا کجا به عمق فاجعه پی برده بود ..‌. من خودم اون لحظه کنایه سهیل رو فهمیدم اما هیچوقت فکر نمیکردم کیان متوجه شده باشه …

اشکش از گوشه چشمش رو گونه ش چکید باورم نمیشد کیانم با اون همه ابهت و مقام جلوی من داره گریه میکنه … اشکش به چونه ش رسید و رو گردنم افتاد … دلم از جا کنده شد ‌… کاش میتونستم همین الان یه بلایی سر خودم میوردم … من با این مرد و زندگیش چیکار کردم ؟ کجای قلبش نفوذ کردم که اینجوری کمرش رو شکستم ؟

چشمهاش روبست و با بغض صداش و اشک دیگه ای که از زیر پلکهای بسته ش راه گرفت ، آهسته لب زد :

– بهار تو دختر بکر و دست نخورده من بودی … تو جونم بودی … نفسم بودی … قلبم بودی … همه زندگی و دارو ندارم بودی … همیشه با خدا سرت معامله میکردم … بهش میگفتم این خونه ، ماشین، شرکتم ،همه چیزامو ازم بگیر اما بهارو بهم ببخش ، من تموم دنیامو میدم به تو اما اونو همه دنیام کن … بهار تو زنم بودی اما من دلم نمیومد بدون خواست خودت بهت دست بزنم … هیچوقت بیشتر از حدی که تعیین کردیم پیشروی نکردم چون نمیخواستم آزارت بدم …چون تو مثل یه گل میون دستام بودی … چون عاشقت بودم … میفهمی عاشقت بودم !
چرا از فعل بودم همش استفاده میکرد ،نکنه سعی داشت با این فعل نفسم رو قطع کنه ، اشکش دوباره از راه چونه ش به همون قسمت قبل رو گردنم چکید، چشمهاش رو باز کرد و با تکون دادن ریز سرش و جنون وار و بیچاره گفت :

– تو ناموس و غیرتمی بهار … غیرتم آتیش گرفته که کسی قبل خودم به ناموسم دست زده و من اینو با تک تک سلولای تنم دارم حس میکنم … کسی قبل من لمست کرده ، بوسیدتت ، ناز و نوازشت کرده ، به تنت دست زده ، لبهایی که مال من بودنو اول سهم اون شدن …

با سوسوی چشمهاش از برق اشک، تو قرنیه چشمهای خیسم از راست به چپ نگاه کرد ، دیوونه شده بود و من تموم حالتهاش رو از عصبانیت و خشم بزرگش درک میکردم ، اشکهایی که از سر غیرتِ پایمال شده ش ریزش میکردن قلبم رو تیکه تیکه میکرد … با غصه عالم و حال پریشون داغونش خیره به چشمهام گفت :

– اون مزه ای که با شوق و ذوق ازش حرف میزد، مزه خودت بوده بهار … اون دخترونگیت رو مال خودش کرده … دختر چشم و گوش بسته منو، اون زن کرده !

آتیش گرفتم و سوختم … زیر سنگینه تن وارفته ش داشتم له میشدم … با صدای بلندی افسوس وار زیر گریه زدم … اون فهمید … همه چیز رو فهمیده بود … طوری که کوچکترین راهی برای انکار کردن وجود نداشت … دهنم خشک شده بود و هیچ قدرتی برای جیغ زدن از بدبختی هام نداشتم … کاش همین الان روی این تخت و زیر این تن آوار شده ش میمردم تا تموم شرو بدبختی هام فرو کش کنه … من امشب این مرد رو کُشتم … غرورش رو … مردونگیش رو و همینطور قدرت و منزلتش رو که برای همه رقیبهاش آدمی شکست ناپذیر بود … لهش کردم و اون رو مضحکه ی تمسخر دشمنش قرار دادم … به خدا که خودش شاهد همه چیز بود من نخواستم … تو مخمصه گیر افتاده بودم چه جوری اینهارو برای کیان توضیح بدم ؟

گریه و بغض مردونه ش قلبم رو خورد و خاکشیر کرد ، زیر لب چند با تکرار کرد :

– دختر منو زن کردن … گل منو پژمرده کردن … زندگیمو نابود کردن … منو کُشتن … منو کُشتن …منو کُشتن.

پنجه راستش از میون دستم کشیده شد و ثانیه ای بعد تو موهام فرو رفت ، سرم رو محکم نگه داشت و صورتش به سمت صورتم فرود اومد ،شاید فرضیه های خودش روهم باور نمیکرد که میخواست علناً بفهمه اصل موضوع چیه … لبهام روبا خشونت میبوسید … بوسه ای که با اکراه بود و هیچ لذت و هیجانی برای هردومون نداشت …‌ در عوض با یه غم بزرگ همراه بود که میون اون بوسیدن اشک ریختنمون متوقف نمیشد … موهام بیشتر کشیده شدن و با شتاب و خشونت بیشتری به جون لبهام افتاد …‌ از پشت لبهام صدای هق هق خفه م به گوش میرسید … قلب خاموشم رو به موت و ایست کردن رسید … پایان خط این زندگی و این بازیه مسخره داشت جونم رو ازم میگرفت و من محکوم به تباهی و بیچاره گی بودم.

از روم کمی بلند شد و کمربند شلوارش رو باز کرد ، نمیخواستم تا این حد پیش بره وقتی خودش به تموم موضوع آگاه شده بود حداقل بخاطر نامحرم بودنمون هم که شده باید آب پاکی ر رو دستش میریختم که بیخیال ادامه ش بشه ،زیر لب با وحشت و ترس شدیدی خیلی ضعیف زمزمه کردم :

– بسه دیگه تمومش کن .

– هیشششش … چیزی نمیخوام بشنوم.

– دیگه دنبال چی هستی کیان ؟ تو که خودت بریدی و دوختی به تهشم رسیدی ! تو راست میگی من …

انگشتش رو، رو لبش گذاشت و با چشمهای درشت شده و اشکیش گفت :

– خفه بهار … فقط خفه خون بگیر بذار کارمو بکنم.

کمر بندش رو باز کرد … اجازه دادم خودش شاهد این ننگ و رسوائیم باشه، تا پایان امشب خیلی باقی نمونده بود، پایانی که جز سیاهی و تلخی چیز دیگه ای برامون نداشت … بهتر بود با خواسته کیان پیش میرفتم تا بفهمه حق با اونه … به دختر چشم و گوش بسته ش دست زدن … با نامردی منو مجبور کردن تا تن بدم …حق با اون بود ، من دختر نیستم من یه زنم … زنی که توسط رفیق برادرش و دشمن عشقش زن شده ، و خدا میدونه تا چند دقیقه دیگه قراره چه طوفان وحشتناکی رو از این مرد متعصب شاهد باشه .

هق میزدم و گریه میکردم … بلند شد تا شلوارش رو از پاش در بیاره ، دستش رو گرفتم و با وحشت و ترسی که داشت سکته م میداد ، با بغض سر تکون دادم و گفتم :

– تورو خدا تمومش کن.

غمگین و گرفته حال سر تکون داد و با بغض صداش آروم لب زد :

– تا چند دقیقه دیگه تموم میشه.

هق زدم و با گریه نالیدم :

– کیان … من … من … من چیزی ندارم که بهت نشون بدم … تو راست میگی .. من قبلاً …‌ من قبلاً زن شدم.
بدون توجه به حرفهام دستاهام رو از دور تنم کنار زد و روم افتاد ، رو تموم بدنم مسلط شد … سرش رو تو گردنم فرو برد ، در مقابل هر بوسه ش اشک از چشمهامون فوران میزد … حس و حالمون متقابل بود و اشکهامون از سر بیچارگی و شکست غرورمون ریزش میکردن … تموم گردنم از رد اشکهاش خیس شد …‌ صورتش رو به قاب دستهام گرفتم ، بی حس و حال و بدبخت به چشمهام نگاه کرد هق زدم و گفتم :

– حالت خیلی بده … تورو خدا بیخیال شو … من میرم گورمو گم میکنم‌ کیان …اصلاً یه بلایی سر خودم میارم تا نمونم و مایه ننگت بشم ، اما تو آروم شو … نمیتونم اینجوری ببینمت، بذار همین الان برم .

صورتش رو از میون دستهام بیرون کشید و دوباره مشغول بوسیدنم شد …
تنم از سرمای بوسه هاش میلرزید، محکم تر منو به خودش چسبوند و خفیف زیر گوشم پچ زد :

– من آرومم تو هم آروم باش … ریلکس باش بذار درست کارمو انجام بدم.

با زجر و عذاب نالیدم :

– کیان …

با بوسه ی ریزی به لبهام آهسته گفت :

– جونِ کیان …‌ من حواسم بهت هست بهارم نمیذارم خیلی دردت بیاد …‌ هر چی بیشتر به خودت سخت بگیری بیشتر درد میکشی … دردش همش یه لحظه ست طاقت کن.

با گریه و بی رمق گفتم :

– چیزی ندارم کیان … ندارم … چرا نمیخوای بفهمی ؟

با اینکه خودش تمام معادلات رو در مورد این قضیه به جواب قاطعی رسونده بود ، و من خودم مستقیم بهش گفتم که قبلاً زن شدم باز هم باور نمیکرد ، درون آشفته ش رو میدیدم که چقدر عصبی و سرگردونه ولی هر بار با یه لمس یا یه بوسه سرش رو تکون میداد تا افکار مزاحم و پریشونش رو پس بزنه و بتونه رو کارش متمرکز بشه … کیان از اون دسته آدمها بود که اگر چیزی دوروبرش اتفاق میفتاد باید تا آخر اون هدف رو در پیش میگرفت تا با چشمهای خودش حقیقت جریان رو متوجه بشه.

برعکس همیشه دستهای داغ و پر حرارتش سرد بودن و بوسه هاش چیزی شبیه نفرت و بیزاری رو جای جای تنم کاشته میشدن ، با اشک هق زد ولی کارش رو ادامه داد … از این همه حقارت و افسوس تنم تو تب و لرز شدیدی افتاد …

حین بوسیدنهاش رو تنم با بغض مردونه ای از بین دندون هاش آروم غرید :

– تو دختر منی … هیچکس جرات نکرده بهت نزدیک بشه … من مطمئنم … من بهارمو میشناسم اون دختر چموش و بدقلق اجازه نمیده کسی گِردِش بیاد … همونطور که همیشه خودمو پس میزد … باهام لج میکرد، نمیذاشت حتی تو اوج لذت اینجوری باهاش یکی بشم .

چشمهام رو از درد بستم و آخ خفه م رو پشت لبهام نگه داشتم، از سرخوردگی و دردی که تو تنم پیچید ریز گریه کردم و هق زدم … خدا باید ادامه این راه رو بهم کمک میکرد … با تموم وجودم از ته دل التماسش کردم که بهم رحم کنه و کیان رو ازم نگیره.
از روم بلند شد و چند دقیقه با سکوت و شاید هم با عصبانیت خاموشی به ملحفه زیر پام نگاه میکرد … تمام جسم و روحش شده بود اون ملحفه تا ردی از دختر بودنم دستگیرش بشه … از حقارت و بدبختی اشک ریختم و هق زدم … دقیقه ها که طولانی شد ، کیان ناامید چشمهای قرمزش رو بست و بعد از باز کردن ،اشک سرکش دیگه ای از چشمهاش روی گونه ش چکید.

دستش رو چند بار کلافه وار و عصبی تو موهاش فرو برد و گیج و درمونده نگاه سرگردوندنش رو به دور تا دور اتاق چرخ میداد.

به چشمهام نگاه کرد … از نگاهش مُردم و یخ زدم چون تموم حس های بدِ دنیا درونشون جا گرفته بود .

آه عمیقی کشید و بلند شد ، چشم بستم نمیتونستم برهنگیه کامل بدنش رو ببینم؛ هر چند تا دقایقی پیش تن هر دومون با هم پیوند خورده بود ولی باز هم شرم و حقارت داشتم من نتونستم برای حفظ آبروم چیزی از سند دختر بودنم بهش نشون بدم.

زمزمه های زیر لبیش رو میشنیدم که دیوونه وار زیر لب میگفت :

– بدبخت شدم … خاک برسرم شد … شرفمو به باد دادن … خدایا جواب کدوم گناهمو امشب بهم دادی ؟ چی به روزم بردی ؟

خفیف و غمبار زمزمه کردم :

– منو ببخش !

نعره ی بلندی کشید که از وحشت دستهام رو ،رو صورتم گذاشتم .

– دهنتو ببند کثافت هرزه … ببخشمت ؟ تو زندگیمو به باد دادی بی حیا ، حیثیتمو بردی ؛ تو همش چهارده سالته … چطور تونستی بری زیر خواب اون حرومزاده باشی ؟ چطور تونستی بیشرف ؟ من دیگه آبرو دارم جلو کسی سر بلند کنم ؟ یه عمر همه رو مسخره میکردم حالاخودم مسخره چیِ دیگرون شدم ؟

اولین ضربه کمربندش که رو تنم لُختم فرود اومد از درد جیغ زدم و ملحفه رو به چنگ گرفتم .

– آی مامان .

با سنگدلی ضربه دیگه ای زد و با گریه فریاد کشید :

– بیشرف میکشمت … میکشمت … انقدر میزنمت تا همین الان بمیری منو نابود کردی ، غرورمو جلو همه شکوندی !

در مقابل ضرباتش رو تن برهنه م ، از درد به خودم پیچ میخوردم و جیغ میزدم و التماسش میکردم تا نزنه.

صدای زنگ خونه بین نعره های کیان و جیغ های درد آلودم پیچیده بود.

دستم رو بالا گرفتم و با جیغ و التماس گفتم :

– نزن کیان نزن … تورو خدا نزن …توضیح میدم برات … به روح مامان بابام مجبور شدم … بخدا مجبورم کرد.

با خشم و عصبانیت و در حالیکه با کمربند به جونم افتاده بود ،غرید :

– تو بهش حال دادی ؛ اون همه چیزتو گرفت ازت … همه چیزتو ! ” داد زد ” خدا …

لباس زیرش رو پوشیده بود حداقل بابت این ازش ممنون بودم … با گریه دست رو شونه م گذاشتم که داشت از شدت ضربه ی کمربند آتیش میگرفت .

– کیان توروخدا … کیان دردم میاد …

– چندبار … چندبار باهاش بودی ؟

خدایا این چه مصیبیتیِ که بهش گرفتار شدم … چرا امشب تموم نمیشه ؟

با گریه و ناله گفتم :

– دوبار … همش دوبار بود مجبورم شدم به خدا.

ضربه ی دیگه ای بهم زد که روح از تنم پر کشید … رمق نداشتم و اون با بی رحمی ضربات سنگینش رو بهم میزد .

انقدر با کمربند بهم شلاق زد که تنم از درد سست و بی حال شد و نیمه جون رو تخت افتادم .

کمربند رو انداخت و یه پاش رو تخت گذاشت تا بهم نزدیک بشه ، از لای چشمهام قیافه ترسناکش رو دیدم ، داشتم سنکوب میکردم ، موهام رو چنگ زد و با غرش و سابیدن دندونهاش گفت :

– بهش حال دادی بعد با افتخار برام تعریفشون میکنی ؟ چطوری روت میشه کثافت ؟ من که همه جوره برات میمردم چه جوری تونستی آبرومو دست یه نامرد بندازی ؟

محکم تو سر خودش کوبید و گفت :

– خونه خرابم کردی میفهمی ؟ تموم اعتبار و اسم و رسممو نابود کردی بهار … نابود کردی چطور تونستی کثافت ؟

سیلیه محکمی تو گوشم زد ، گوشه لب نازکم ترک خورد و شوریه خون رو تو دهنم حس کردم.

بیحال نالیدم :

– بذار حرف بزنم … تورو خدا بذار حرف بزنم.

سیلیه دیگه ای بهم زد و گفت :

– از شیوه دادنت حرف بزنی ؟ چه جوری دادی ؟ چه جوری نفس کشیدی ؟ چه جوری بوست میکرد ” داد زد ” یا چه جوری بهش لذت میدادی ؟

موهام رو که از پشت سر میکشید پوست سرم هم کِش میورد ، از پشت موهای بلندم رو گرفتم و یه دستم رو مچ دستش گذاشتم ؛ با گریه و ضعف شدیدی که دلم رو به هم پیچ میداد ،لب زدم:

– مجبورم کرد … به قران مجبورم کرد … من … من تنها بودم تو خونه نمیدونم چه جوری دسته کلید مجتبی رو قاپیده بود که راحت درای خونه رو باز کرد اومد داخل … من … من خواب بودم کیان بخدا دارم راستشو میگم … یهو دیدم یکی تو تختمه تا به خودم بیام اون نامردِ عوضی منو زور کرد.
چشمهاش هر لحظه گشاد تر و قرمز تر میشدن … شده بودن دو کاسه خون و وارفته بهم نگاهم میکرد ،منتظر بود ادامه بدم، تنم از اون ضربات تحمیل شده میسوخت ،نمیتونستم حتی تکون بخورم ، نیمه جون رو پهلو افتاده بودم و با گریه شدیدی ادامه دادم :

– اون منو زور کرد … گفت اگه نذارم مجتبی رو بدبخت میکنه … من حتی چیزی بلد نبودم هیچی حالیم نبود وقتی … وقتی تختم پر خون شد حتی نمیدونستم این خون مال چیه … من کلی گریه کردم … چون … چون انقدر دردم گرفت که تا چندروز نمیتونستم بشینم … بعدها فهمیدم اون خون … اون خون علامت دختریم بوده … تو هیچی نمیدونی کیان تو از هیچی خبر نداری …

با غصه و چشمهای اشک بار بهش نگاه کردم ، انقدر درمونده و خشمگین بود که صدای نفسهای بلندش ترس و وحشت به دلم میداد ، نالیدم و گفتم :

– اگه میخوای منو بکش، یا برو اونو بکش، اما اون جایی نمیخوابه که زیرش آب بره، یه مدرک بزرگ از مجتبی داره که قسم خورده اگه من بهت چیزی بگم اون مدرکو رو میکنه تا مجتبی رو پای اعدام ببره.

بیچاره وار بهم نگاه کرد ؛ نی نی چشمهاش تو شراره های آتیش خشم وول میخوردن و از عصبانیت صورت کبودش در حال انفجار بود … تازه توجه کردم که صدای زنگ خونه هنوز میومد میدونستم بهروزه که این موقع شب برای پا درمیونی بینمون پیش قدم شده ؛ولی دادگاه کیان تازه شروع شده بود و تو دادگاهش چیز متفرقه ای غیر از مطلب اصلی ارزشی نداشت.

با صدای گرفته و بی رمقی ضعیف و خفه لب زد :

– مُ … مجتبی …‌ اون کجا بود ؟

صورتم از جای سیلی هاش گزگز میکرد و تموم جای جای تنم شبیه گدازه های آتیش رو پوستم در حال سوختن بود … لب گزیدم و صورتم از درد تو هم مچاله شد :

– نمیدونم کجا بود اونشب … من خودم تنها بودم ولی … ولی وقتی از بی کسی جیغ میزدم و میگفتم مجتبی ، اون… اون مسخرم میکرد و میگفت چرا اونو صدا میزنی اون الان تو بغل یه دختر دیگه داره عشق و حال میکنه … میگفت تا خرخره دادم داداش جونت بخوره منم اومدم اینجا … اون … اون منو … نَ … نَ … نجس کرد … همش میگفت پات هستم ، به کسی چیزی نگو خودم پا همه چیز هستم اما یه هفته بعد شراکتش با مجتبی بهم خورد، به بیست روز نکشید مجتبی افتاد زندان اونم بعدش رفت خارج … همش دروغ بهم گفته که پای گندش میمونه چون امشب با کس دیگه ای …

حال نداشتم دیگه ادامه بدم از بس درد کشیده بودم و جیغ زدم و با وجود اون همه اشک تموم انرژیم به هدر رفته بود.‌.. ضعف شدیدی تو بدنم داشتم و حتی نایی تو بدنم باقی نمونده بود که بلند بشم و لباسهام رو بپوشم.

کیان هنوز با بهت و اندوه کنارم نشسته بود و به قصه ی غمگین و خاطرات زجر آورم گوش میداد … با بغض و صدای گرفته ای دوباره پرسید :

– اونروزم بهم دروغ گفتی آره …؟ اون کبودیات …

با گریه بهش نگاه کردم ، انقدر حالش بد بود که قدرت کشتن صدتای سهیل رو داشت.

سر تکون دادم و گفتم :

– اون روز هم بهم دست زد …‌ اما …. اما محرم شدیم اول .

حس کردم فرو ریخت و همون ته مونده ی غرورش شکست و ریز ریز آوار شد .

– گُ … گفت اگه نذارمش یه فیلمی از مجتبی داره که به یه دختری تجاوز کرده و دختره همون شب بخاطر اون تجاوز خودکشی کرده بود … گفت هیچ .. هیچکس نمیدونه فقط من میدونم یه کاری نکن برم لوش بدم تا اعدامش کنن … من ‌…. من خیلی ترسیدم …

هیچی نگفت ولی سوال ذهنیش رو میدونستم که تو سرش سطر شدن چرا مستقیم به خودش نگفتم و ازش کمک بخوام ؟ چرا اونموقع که زنش بودم جریان رو بهش نگفتم تا حساب اون آدم کثیف رو پس بده ؟ من اون تیکه رو سانسور کردم که وقتی سهیل فهمید چند روز تو خونه ی کیان بودم و باهاش زندگی کردم چه جوری تهدیدم میکرد تا در مقابل هر رابطه دهنم رو ببندم که فیلمم رو برای کیان نفرسته … اون دوماهی که بعد از خونه ی کیان به خونه م برگشتم بدترین روزهای عمرم بود که با ذلت و خواری باید تن به خواسته های اون حیوون کثیف میدادم … میخواست از برملا شدن رازم پیش کیان فرار کنم اما اسیر یه ظالم خدانشناس شدم که هر بار به دروغ میگفت منتظره تا مجتبی از زندون در بیاد و بیاد منو خواستگاری کنه … من برای همین رفتم شرکت کیان تا ازش بخوام مجتبی رو آزاد کنه و هر چه زودتر تکلیفم مشخص بشه … اما اون دروغ گفت ،دروغ گفت و فقط ازم سواستفاده کرد.

از رو تخت بلند شد ،شونه هاش افتاده بودن و کمرش به هزار تیکه شکسته تقسیم شده بود … وسایل اتاق رو با نعره های بلندش پخش و پلا کرد … شکست و هر کدوم رو به گوشه ای انداخت .. چند بار سرش رو تو دیوار کوبید و با صدای بلندی نعره میکشید :

– نه … نه .. نه … نه …

انقدر این حال رقت انگیز بینمون ادامه داشت که هر لحظه آرزوی مردن میکردم … دیگه نایی برام نمونده بود حتی حرفی بزنم … کیان با صدای بلندی گریه میکرد و صدای عربده هاش رو از شکست غرور و بیچارگیش به عرش خدا میرسوند .
چند دقیقه و شاید هم چند ساعت از دعوای بینمون گذشته بود ؛ سکوت عمیق اتاق وحشت بار تر از اون هیاهو و جنجال رسوائیم سپری میشد.

روی صندلیه میز کنسول نشسته بود و با جک زدن آرنجهاش روی زانوهاش، تنه ش رو به سمت جلو کشیده و خیره نگاهم میکرد … نگاهی که پوچ و باخته و حتی خالی از احساس تنفر بود.

از درد مرتب لب میگزیدم و رو تخت وول میخوردم ، درد قلبم بیشتر از درد شلاق های روی تنم بود و جسم له شده م رو در هم پیچ میداد ، صدای ناله های درد آورم با صدای نفسهای خشمگین کیان سکوت بینمون رو اشغال میکرد … از جا بلند شد ، با وحشت و ترس بهش نگاه کردم که با بیرون دادن نفس آه مانند و گرفته ش از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش سد خودداریم شکست ، زانوهام رو تو شکمم جمع کرد و سرم رو تو بالش فرو بردم ،باز هم از فغان و رنجم گریه کردم و با خودم زیر لب زمزمه کنان گفتم :

– خدایا بلای دیگه ای نمونده که سرم بیاری … آرامشو به زندگیم برگردون …‌التماست میکنم به روح هر چی امامزاده داری، یه کاری کن کیان دوباره نیاد دعوا راه بندازه یا بگه همه چی تموم ننگ بودی یه بلایی سرم بیاره دارم از ترس میمیرم، دیگه تحمل ندارم، به همین شب قسمت میدم این اوضاع رو آروم کن.

چند دقیقه همونطور زمزمه کردم و اشک ریختم که کیان دوباره با یه لیوان آب و یه پماد سفید رنگ که تو دستش بود ،به اتاق برگشت .

تنها پوشش تنش همون لباس زیر بود، دیگه برام اهمیتی نداشت چون خودم هم بدون هیچ پوششی با تن سوراخ شده و زخمی رو تخت جلوش افتاده بودم، هر چند نایی تو بدنم باقی نمونده بود که قهدر باشم بلند بشم و لباس بپوشم.

اون با من رابطه برقرار کرد بدون محرمیت ..‌. از اون رابطه کوتاه مدتش عذاب وجدان داشتم ولی عذابی که با خودش یه حس امنیت و اعتماد کامل به همراه آورده بود و بین این همه آشوب باعث دلگرمیم به همین آدم عصبی و خشمگین میشد …

– پاشو این قرصو بخور مسکنه یکم دردات آروم میگیرن …

با بغض و چشمهای پر اشکم بهش نگاه کردم … گوشه ی لبش رو با غم بزرگی جویید و آهسته گفت :

– قرصو که خوردی ، برو رو شکم تا برات پماد بزنم.

ریشخندی با گریه زدم که خودش قرص رو به زور تو دهنم چپوند و لیوان آب رو جلوی لبهام گرفت … قلوپی خوردم تا قرص پایین بره.

دست رو شونه م گذاشت تا مجبورم کنه رو شکم دراز بکشم اما همینکه دستش به شونه م خورد از درد جیغ کشیدم و آخ بلندی گفتم.

با غصه نوچی کرد و با خشم برانگیخته ای که دستش رو مشت کرده بود آروم گفت :

– باشه … باشه … حواسم نبود … خودت آروم برو رو شکم بخواب .

با گریه نالیدم :

– همه جامو زخم کردی … همه بدنم درد میکنه اصلاً نمیتونم تکون بخورم.

با حرص و بی رمق جواب داد :

– اینا که چیزی نیست ، حقت بود بکشمت … هم تورو هم اون نانجیب کثافتو …

– پس چرا اینکارو نکردی ؟

چند ثانیه به چشمهام نگاه کرد، نگاهی سرد و قطبی … انگار یه آدم دیگه تو جلد کیانم رفته بود …‌ تنم از نگاهش رعشه گرفت و بی اختیار اشکم در مقابل نگاهش چکید ، چشمهاش رو بست و آهسته گفت :

-بخواب .

کمی نیم خیز شدم تا بتونم آروم رو شکم دراز بکشم ، از اینکه برهنه بودم خجالت میکشیدم ، چند ساعتی میشد که با این ظاهر جلوش دراز کشیده بودم … همین که پیچیدم تا رو شکم بخوابم، نگاهش رو دیدم که لب گزیده بود و با حس دردناک و غمگینی به فاجعه خیسی ملحفه و پایین پاهام نگاه میکرد ‌… پوزخندی زهر آگین رو لبم نشست و خفقانی از بغض و غمبادی سینه م رو کدر کرد.

چه توقع احمقانه ای داشت که یه دختر بچه تو این شرایط ترسش رو نادیده بگیره و از وحشت اون همه کتک و ضربات کمربند و حتی نعره های خشمگین این آدم ، خودش رو خیس نکنه و در مقابلشون صبور بمونه !

باز زیر گریه زدم و با درد و غصه گفتم :

– اینجوری نگام نکن من به دلسوزی و ترحم کسی نیاز ندارم … تو فکر میکنی اینا تقصیر من بوده ؟ تو خودت منو خوب میشناسی، بنظرت من همچین آدمیم که بذارم اون کفتار بوگندو بهم نزدیک بشه ؟ به قول خودت منه دختر بچه از پسِ چند نفر بر میومدم ؟از پسِ بقالیِ محلمون ، از پسِ پسر همسایه روبرویی که یه مفنگی بیشعور بود که تنها کافی بود نگات کنه تا بفهمی چه آدم کثیف و نجسیه … یا خیلیای دیگه که با وجود بی کسی و تنها بودنم همیشه خودمو بینشون پاک نگه داشتم ، اجازه ندادم کسی بهم نزدیک بشه یا پا جا پام بذاره … سر بلند بین همه زندگی میکردم و پاکیم برام افتخار بود اما … ” هق زدم و با غصه بیشتری ادامه دادم “
– مگه من چه گناهی کردم که خدا تو بچگی پدر مادرمو ازم گرفت و منو سپرد دست یه داداش لاابال که جز خودش به چیزی فکر نمیکرد … گناه من چی بود کیان ؟ من تو خونه خودم بودم ،دنبال کسی نرفتم ، اصلاً نمیدونستم رابطه چیه ،چه جوری انجامش میدن، بین اون همه دختر تو مدرسه من همیشه سرم تو لاک خودم بود ، راه دورم مدرسم بود راه نزدیکم خونه ،مثل خر سرمو مینداختم پایین میرفتم مدرسه کاری به کار کسی نداشتم، با کسی قاطی نمیشدم که از تنهاییم سواستفاده نکنن یا طمع برشون داره ،من از کجا میدونستم قراره این همه خودمو محکم بگیرم تا یکی خیلی راحت با دسته کلید داداش احمقم بیاد خونه ی خودم، تو تخت خودم و این بلارو سرم بیاره … ” به سینه م چنگ زدم و نالیدم “

– خدا منو بکشه … خدا منو بکشه که هر چی بلا و مصیبت داشت سر منه بدبخت پیادشون کرد.

رگهای دستش با اون گره محکم مشتش داشتن پوستش رو میدریدن، استخون فکش از گوشه های چونه ی سفت و منقبضش بیرون زده بود ، عصبانیتش رو کنترل میکرد تا دوباره وحشت تازه ای برام آغاز نشه … باهام مدارا میکرد تا امنیت و آرامش رو بهم برگردونه ولی میفهمیدم چقدر از کنترل خشمش و شنیدن این حرفها در عذابه .

آروم برعکس شدم و رو شکم خوابیدم، پتو رو رو پایین تنه م کشید؛ با آه و نفسهای بلندش پماد رو، رو زخمهام ریخت و با انگشت شروع به مالیدن اون قسمتها کرد … مرتب آخ میگفتم و از درد خودم رو تکون میدادم که کیان در جوابم آهسته میگفت :

– هیش … تموم شد ..‌. الان تموم میشه.

با گریه گفتم :

– میسوزن … تنم داره آتیش میگیره، بسه دیگه کشتیم … بذارم بمیرم.

– پمادش بی حس کننده ست الان دردت آروم میشه.

با هق هق ریزی گفتم :

– باید برم حموم تا صبح تخت بو گند میگیره، تموم تنمم زخمه چه جوری حموم کنم ؟

به دستهام نگاه کردم ازبس که دستهام رو جلوی ضربات شلاقش گرفته بودم تا به صورت و سرم اصابت نکنه پوست دستهام هم زخم شده بودن.

با دیدن زخمهام نفسی با درد کشید و با ملایمت گفت :

– نمیخواد … نگران تخت نباش، فردا ملافه هارو میندازم تو ماشین … بگیر بخواب خودم صبح حمومت میکنم.

پتو رو روم کشید ،با چشمهایی که به زور نیمه باز نگهشون داشته بودم با حسرت بهش نگاه کردم ، دستش رو گرفتم و با چونه لرزون و غصه وار لب زدم :

– تو منو میشناسی کیان بخدا من دختر بدی نیستم.

فقط نگاهم کرد و در جوابم ، نفسهای کلافه و سکوت خشمگینش رو بهم داد .

دستش رو آهسته تکون دادم و گفتم :

– بخدا من خیانت نکردم کیان … من ازش میترسیدم باور کن چاره ای نداشتم.

گلایه وار و اندوهگین لب باز کرد و با جوابش درد قلبم رو شدت داد .

– من یکسال بهت التماس میکردم بیای پیش خودم کنارخودم زندگی کنی چون میدونستم مجتبی آدمی نیست که بتونه از پسِ خودش بر بیاد چه برسه به تو …انقدر واسم طاقچه بالا گذاشتی که بری تو بغل اون گرگ درنده و کثیف بخوابی ؟ آبروم رفته … دنیارو سرم آوار شده … هم تو مقصری هم اون داداش نکبتت … اون اگه آدم بود که همه از پشت سر انگولکش نمیدادن خودشم نفهمه کی دوست و کی دشمنشه !مالشو بالا کشیدن ، خواهرشو بی آبرو کردن ، بعدم با تمسخر به ریشش بخندن و جلو همه به سخره بگیرنش که وای حیف شد مجتبی امشب نتونسته تو جشنم حضور داشته باشه … حقارت تا چه حد ؟ وقتی کسی مرد نباشه همه اینجوری زمینش میزنن … تو داداش خرتو به من ترجیح دادی … کنار اون موندی تا هممونو بدبخت کردی ،اما من تلافیه همه اینارو سرشون در میارم …‌ مثل خودشون جواب پس میدم … هم به مجتبی و هم به اون حرومزاده ای که جرات کرده به ناموسم دست بزنه.

با تته پته و لکنت و ترس بخاطر حرفهاش بی جون گفتم :

– میخوای چیکار کنی ؟

میدونستم کیان انتقامش رو میگیره و نمیتونه به این سادگی ها از کار سهیل بگذره … ازش میترسیدم که بخاطر خشم و عصبانیتش کاری انجام بده که خودش گرفتار بلا و مصیبت بدتری بشه.

جوابم رو نداد ، دستش رو از میون دستم بیرون کشید و شکسته حال و داغون به سمت حموم اتاق رفت.
” کیان”

ته سیگار رو تو ظرف له کردم و لیوان بعدی رو سر کشیدم … با هر پیک و هر دم و بازدم از سیگار اشکهام از روی بدبختی و غرور شکسته م رو گونه هام چکیدن …. کی میگفت مردها حق ندارن گریه کنن یا گریه کردن برای مرد عیب و عاره ؟ گریه کردن عیب نیست … ننگ نیست ننگ اینه وقتی همه چیزت رو جلوی چشمات پژمرده شده ببینی و هیچ کاری ازدستت بر نیاد غرور و غیرتت بشکنه … ننگ اینه نتونی روح زجر کشیده ت رو ترمیم کنی و جسم آوار شده ت رو دوباره از نو بسازی … ننگ یعنی درد ناموست ‌… درد بی رحمیه دشمنت که با یه ضربه مهلک تورو به یه آدم افلیج و تهی تبدیل میکنه و حالا بخاطر اون ضربه مهلک ساعتها بشینی و پیک پیک از این جام تلخ زهرماری بنوشی و پشت سر هم سیگار بکشی و از درد و فغان این همه رنج اشک بریزی.

سرم رو رو به بالا گرفتم … بهار من فقط چهار ده سالش بود … بهار من یه دختر بچه بود ،چه جوری تونستن روح لطیفش رو آزار بدن و جسم پاک و معصومش رو آلوده کنن …؟

صدای ناله هاش و کیان گفتنش از تو اتاق به گوشم رسید … هر بار چشمم به زخمهای تنش میخورد قلبم آتیش میگرفت … با اینکه ازش دلخور و عصبی بودم اما باز هم دلم نمیومد اذیتش کنم … چون هنوز هم قلب خرد شده م به تصاحب و اسم این دختر بچه تو سینه م کوبش میکرد.

با قدمهای سستی به سمت اتاق رفتم … در اتاق رو باز کردم، جسم ظریفش رو تخت مچاله شده و به تاج تخت تکیه داده بود ، تا من رو دید بلند زیر گریه زد و با هق هق گفت :

– کیان … تو … تو کجایی ؟ فِک … فکر کردم رفتی ! من .. من ترسیدم … ترسیدم بری سراغش یه اتفاق بدی بیفته.

مشت دستم سفت شد و از عصبانیت دوندونهام رو روی هم فشار دادم … کشتن اون آدم برام کاری نداشت اما من براش نقشه های بهتری در نظر گرفتم که چیزی از عذاب مُردن کم نداشتن.

به چهارچوب در تکیه دادم و با بیرون دادن نفسم آروم گفتم :

– بگیر بخواب من همینجام جایی نرفتم.

صدام‌ کشدار و بم شده بود و غم درون قلبم رو صدام هم تاثیر گذاشت … از اون فاصله با اشک نگاهم کرد و آروم زیر لب زمزمه کرد :

– دیگه نخور بسه … بیا بخواب.

با گفتن اون دو کلمه ” بیا بخواب ” غصه هام بیشتر شد … ازم میخواست کنارش بخوابم ؟ حالا که تموم دردهاش برام هویدا شده بودن ؟ این محبتها تو اصطلاح من یعنی شیره مالیدن چیزی که تا قبل از امشب وجود نداشت.

اخمهام تو هم فرو رفتن ،و بی اختیار پرخاشگرانه گفتم :

– تو بگیر بخواب … نمیخواد به فکر من باشی.

سرم رو پیچیدم تا از چهار چوب در اتاق فاصله بگیرن که با بغض آرومی گفت :

– ملافه هارو برات عوض میکنم خودمم میرم بالا تو اون اتاق میخوابم تو بیا سرجات بخواب حداقل یه ذره آروم بگیری …‌

به سمتش پیچیدم ،ملحفه رو دور خودش پیچید و از تخت پایین اومد … به سمتش قدم برداشتم … دست برد تا ملحفه هارو از رو تخت کامل جمع کنه که آرنج دستش رو گرفتم و با لحنی کنترل شده گفتم :

– من نمیخوام بخوابم خوابم نمیاد تو اگه میخوای بخوابی بخواب.

چشمهای معصومش از اشک براق شد و با بغض بهم نگاه کرد ، رفتارهای سازش گرش دیگه برام ارزشی نداشتن ولی امان از بغض و گریه هاش و فکر اون زجری که برای روزهای تباهیش کشیده بود ، با وجود این همه خشم و کینه باز هم با دیدنش تو این اوضاع و فکر اون شرایطش سینه م از سنگینیه دردی رو به انفجار میرفت.

لبهای ظریفش غنچه شد و چونه ش لرزید ،با بغض لب زد :

– بخاطر سوزش کمرم نمیتونم بخوابم … یه حس بدی هم دارم، تنم خیلی کثیفه باید حموم کنم.

از اشکِ چشمهاش و بغض لرزونش، بغضی به بزرگیه تموم دردهاش تو‌گلوم چنبره زد ، هزار بار توسرم به خودم لعنت فرستادم که چرا من انقدر ضعیف شدم ؟ پوزخندی به سوال خودم زدم و جواب دادم چون همه چیزت رو باختی کیان ، بهار همه زندگی و جونت بود که دشمنت خیلی راحت بهش عارض شد … رو تنش یادگاری بزرگی انداخت که هیچ جوره نمیتونی اون لکه ی کثیف رو از رو تنش پاک کنی … به راحتی از ناموست سو استفاده کرد و اون رو به دامن هوسهای خودش کشید … تموم رگهای بدنم از خشم نبض میزدن و از فشار و سایش دندونهام فَکم درد گرفته بود … عصبانیتم دوباره شکل گرفت و دلم کشتن و عذاب سهیل رو میخواست … من خون بهای روح خَش گرفته دخترم رو ازش میگرفتم … نابودش میکنم همونطور که من و زندگیم رو نابود کرد … من کیان سلطانی ام نباید به دشمنم اجازه بدم تا با این برگ برنده فرصت زمین زدنم رو غنیمت بشماره و از ضعفم سو استفاده کنه.
لبهای بهار تکون خورد و خیره به چشمهای عصبیم لب زد :

– داری دستمو خورد میکنی .

نفس پر حرص و خشم وارم رو کلافه به بیرون فوت کردم … فشار دستم رواز رو آرنجش کم کرده و آهسته به طرف تخت کشیدمش .

– بشین اینجا الان میام.

سری تکون داد و بی هیچ حرفی دوباره رو تخت نشست … دیگه از اون دختر سرتق و لجباز و زبون دراز گذشته خبری نبود … بهارِ چموش و نا اهلم تبدیل شده بود به یه دختر زیادی حرف گوش کن که تمام غرور و سرسختیش با گفتن رازش به من ،فرو ریخته بود … لحظه ای دلم گرفت و غصه م سنگینی کرد … دیگه حتی نمیدونستم تکلیف هردومون چی میشه ؟ بین منو اون قراره چه نسبتی حکم کنه و رابطه مون با چه حسی ادامه دار میشه ؟ تنها چیزی که تو شرایط فعلی میدونستم این بود که حسم هر چیزی غیر از عشق و علاقه ست … انگار با گفتن اون حرفها یه پرده سیاه رنگ رو دریچه های قلبم کشید … سیاهیه تنفر نبود اما دیگه امپراطور عشق آتشین و سوزانی حکمفرمایی نمیکرد.

به آشپزخونه رفتم و یه قرص مسکن قوی تر برای بهار آوردم … قرص رو جلوش گرفتم و گفتم :

– اینو بخور قوی تره … دردت که آروم گرفت میبرمت حمومت میکنم.

نگاه معصوم و ترسیده ش رو به چشمهام دوخت و با فین فین و هق هق ریزی گفت :

– خودم میتونم حموم کنم من …

چشمهای درشت شده و عصبیم رو که دید به معنای واقعی لال شد … بعد از اینکه کمی آروم گرفت بردمش تو حموم … بماند که بهار زیر دوش چقدر دوباره اشک ریخت و من با دیدن زخمهای روی پوستش چقدر غصه خوردم … دیگه داشتم غمباد میگرفتم … نشستن دستهام روی تنش و شستن بدنش شاید روزی از روزگاری جز لذت بخش ترین کارهایی بود که همیشه حسرتش رو به دل میکشیدم اما حالا با اینکه یه جورایی اختیار تام رو بهم داده بود تا راحت بهش نزدیک بشم ولی حسمون دیگه شبیه قبل نبود ، نسبتمون شبیه نسبت پدر و دختریه که باباش بخاطر دست زدنِ یه نامرد به دخترش با غم بزرگی تو منجلاب فکری گرفتار شده و دخترش ترس این رو داره که با فهمیدن باباش از این موضوع دیگه عزیز کرده و دردونه ش نباشه.

با بغض نگاهم کرد و با صدای شکسته ای گفت :

– تو دیگه منو مثل قبل …

میدونستم چی میخواد بگه … این دختر لب تر میکرد میفهمیدم چی قراره به زبونش بیاد.

سرم رو تکون دادم و با نفس سوز داری که کشیدم آهسته گفتم :

– دیگه نه بهار … دیگه تموم شد … تموم اون احساسمو امشب نابود کردی دیگه خودمم نمیدونم تو دلم چی میگذره فقط میدونم به جای اون همه عشق و علاقه یه لایه ضخیم از نفرت و کینه نشسته که دلم میخواد شیر بشم و با دندونای تیزم سهیل رو بدرم.

حوله رو دور تنش پیچیدم نگاه بغض دارش مثل یه اره دلم رو خراش میداد ، تاب نگاه به چشمهای پر دردش رو نداشتم ولی میتونستم احساسش رو حس کنم که چقدر به آغوشم نیاز داره، و لحظه ای به خواست خودش جسم ظریفش رو تو بغلم انداخت و با گریه و هق هق آرومی لب زد :

– کیان بخدا جبران میکنم … جبران میکنم کیان فقط بهم فرصت بده.
هر کاری کردم نتونستم دستهام رو دور تن نحیف و ظریفش حلقه کنم ، از ته دل میخواستم که تنش رو محکم به خودم فشار بدم اما غرور له شدم بهم این اجازه رو نمیداد …‌ ناامید سرش رو عقب کشید ، نگاه اشکیش رو بهم دوخت و با غصه گفت :

– بهم فرصت میدی کیان ؟

پوزخند تلخی زدم و سرم رو به اطراف تکون دادم … برای فرصت دادن دیگه دیر شده بود کاش میشد زمان رو یه جوری به عقب برگردوند که من هیچوقت عاشق این دختر نمیشدم یا اصلاً بهاری وجود نداشت و یا اینکه ما باهم هیچ نسبتی نداشتیم … چشمهاش رو بست و اشک دیگه ای از چشمهاش چکید … کمی کلافه و آشفته بود ولی وقتی رو پنجه پاهاش بلند شد ، ابروهام از فرط تعجب بالا پرید … نه ‌… نه من هیچوقت این بوسه رو نمیخواستم .

قد کوتاهش درست بهم نمیرسید، دستهاش رو دور گردنم حلقه کرد تا سرم به سمت صورتش پایین بیاد ، خودم کمی سرم رو پایین خم کردم و قبل از اینکه بهار به هدفش برسه کنار گوشش زمزمه کردم :

– دیگه دیره بهار … همه چیز تموم شد …وسایلتو از تو اتاقم جمع کن از این به بعد تو اتاق بالا میمونی و تموم خاطرات این اتاقو فراموش میکنی .

صورتش تو زاویه گردنم بود … با گریه هق زد و نفس نالانش به گردنم اصابت کرد :

– کیان تورو خدا !

تنها یک جواب به لحن پر خواهشش دادم تا بفهمه تو این جریان هر کس رو مقصر بدونم به بدترین شیوه ازش انتقام میگیرم و حالا انتقام من از بهار همین بود و بهش گفتم:

– منو امشب کشتی بهار … باور کن اینی که الان داری جلوی خودت میبینی یه مرده متحرکه که فقط داره نفس میکشه و به انتقام گرفتن فکر میکنه …

دستهاش رو از دور گردنم باز کردم و با نگاه مستقیمی به چشمهاش لب زدم :

– دلم نمیاد کتکت بزنم یا آزارت بدم اما حداقل میتونم با این کار ازت انتقام بگیرم که تموم این چندماه منو نادیده گرفتی ولی حالا بخاطر مشکلت میخوای هر طور شده نگهم داری …‌ درسته نمیذارمت برگردی خونتون پیش خودم میمونی همینجا کنار خودم ازت مراقبت میکنم ولی نه مثل قبل، نه مثل اونموقعا که عاشقت بودم ، چون دیگه قلبی ندارم که بخواد عشقی بهت داشته باشه ، اینبار مثل یه پدرو دختر مراقبتم فقط همین .

هق زد ، گریه کرد و بغض سرکشش ترکید … کنار تخت رهاش کردم و از اتاق بیرون اومدم … بهش گفتم تموم وسایلش رو جمع کنه … همه رو … نمیخوام حتی لباسی ازش تو اتاقم بمونه … تنهاش گذاشتم تا با این اتاق و تخت دو نفره مون و خاطرات شیرینی که تا قبل ار این شب لعنتی داشتیم خداحافظی کنه و به اتاق ثابتش برگرده.

صدای هق هق کردنش از پشت در بسته هم گوشم رو آزار میداد و فضای قلبم رو تنگ تر … گوشی رو از رو میز عسلی برداشتم و به سمت در هال رفتم … شاید هوای بیرون میتونست این حال منفورم رو کمی آروم کنه.

با باز کردن در هال و هجوم هوای سرد آذر ماه پوستم رو از اون گر گرفتگی و التهاب خشمم کاهش داد.

هوا رو به گرگ و میش بود و هنوزکمی از ستاره های آسمون مشغول رقصیدن بودن، سکوت این فضا به دل مرده م تسکین میداد .. اینجا خبری از هق هق کردن و اشکهای بهار نبود میتونستم با خیال راحت ساعتها بنشینم و بدون هیچ مزاحمی درست و حسابی رو هدفم متمرکز بشم.

آهی کشیدم و بطرف آلاچیق رفتم … هوا سرد بود اما برای من سرماش شبیه نسیم خنک صبحگاهی بود که پوست داغ تنت رو بعد از هر بار بیدار شدن نوازش میکرد.

قفل گوشی رو باز کردم ،سیزده تماس از بهروز داشتم و کلی هم پیام که محتوای همشون رو از بر بودم و ترحیح دادم همونطور باز نشده بمونن … شماره زندی قسمت ارسال پیام رو باز کردم و براش تایپ کردم :

” سلام امروز میخوام برم دیدن مجتبی هر طور شده ترتیب ملاقتمون رو بدین .. کارم فوریه باید حتماً ببینمش “

پیام رو سند کردم و رو صندلی زیر آلاچیق نشستم … گوشی تو دستم لرزید ،تعجب کردم که به این سرعت زندی پیامم رو خونده و برام جواب فرستاده … پیام رو باز کردم ،زندی نبود … بهروز بود که تموم خشم و عصبانیتش رو تو تایپ این پیام به کار برد.

” مرده شورتو ببرن کیان که هیچوقت نمیتونی مثل آدم زندگی کنی … بیشرف من از ترس و استرس نتونستم بخوابم … دِ آخه وحشی اونجوری که تو پاشدی رفتی گفتم الان یه بلایی سر اون دختره بدبخت میاری، میدونم بیداری گراز یه زنگ بزن ببینم چه خاکی ریختی تو سرت … دختره زنده ست ،چیکارش کردی “

نمیدونم تو اون شرایط این پیام چی داشت که ردی از لبخند به لبم آورد … برای یک لحظه تموم اون افکار آوار شده تو مغزم فراموش شدن و شماره بهروز رو گرفتم … اما به محض شنیدن صداش دوباره اون حسهای آزار دهنده به سمتم هجوم آوردن و تبدیل به کیان چند ساعت پیش شدم … دمغ شده و عصبی.

– لعنت بهت … لعنت بهت … لعنت بهت کیان … بیشعور … گراز وحشی چرا هر چی زنگ زدم پیام دادم، در خونتو از جا کندم جواب ندادی ؟ دلم هزار راه رفت نکبت الاغ ! میمردی یه دقیقه جواب میدادی؟
از حرص خوردنش لبخندی رو لبم اومد و گفتم :

– چی میگی تو ؟ یکم ترمز کن منم حرف بزنم .

با عصبانیت گفت :

– میخوام حرف نزنی تو… لال بشی ایشالا … امشب چنان حرص خوردم که اگه ببینمت …

سریع گفتم :

– مثل سگ هاری هاپ هاپ میکنی تا پاچمو بگیری آره ؟

با عصبانیت و حرص گفت :

– فعلاً که مشخصه کدوممون قشنگ هاپ هاپ میکنه … معلوم نیست دختره رو چیکار کردی تا الان، شانس بیاره فقط نفس بکشه … من الان میام ببینم چه غلطی کردی ؟

صورتم رو با عصبانیت تو هم مچاله کردم و کلافه جواب دادم :

– کجا بیای ؟ من از دست تو نباید حریم خصوصی داشته باشم ؟ مگه دُممی که هر جا میرم باید باشی ؟ اینجا دیگه خونمه یکم درک کن حریم یعنی چی !

با طعنه و تمسخری که میتونستم قیافه ش رو تصور کردم و همینطور نیشخندش رو ، جواب داد :

– داداش من حریم خصوصی یعنی تخت و اتاق خواب، من به تخت و اتاقت چیکار دارم … من به خودتو وحشی بازیات کار دارم که انقدر خری … انقدر خری که دلم داره از جا در میاد میترسم تا الان یه کاری داده باشی دستمون !

– تو نمیخواد نگران باشی بهروز تو مسائل خصوصیه منم کمتر دخالت کن.

با عصبانیت و حرص خوردن واضحی بهم توپید:

– گم شو بینیم بابا تا دیروز پروژه های تختخوابتو بنده پر میکردم ، عرضه که نداشتی فقط مادیات داشتی که من باید حمال جور کردن بزم و عیش و نوشیاتو میشدم ،حالا دیگه شدم مزاحم ؟ حق دخالت ندارم بفهمم توئه گند دماغ و بی اخلاق با یه دختر بدبخت بی کس و کار چیکار کردی ؟ تا الان از ترس نعره هات سکته نکرده خیلیه.

با یاد آوری ترسیدن بهار و اون خیسی ای که از ضعف و هراسش رو تخت دیدم قلبم بی محابا تیر کشید … به آسمون نگاه کردم و با صدای گرفته و آرومی به بهروز گفتم :

– کس و کار داره …کس و کارش منم … من پسر عموشم هنوز نمُردم که اسم بی کسی سرش انداختی .

بهروز با نفسی که بیرون داد کمی عصبانیتش رو فرو کش کرد و با ملایمت و لحن آرومتری لب زد :

– باور کن نگرانتم کیان تو کم سختی نکشیدی … اون دختر هم کم سختی نکشیده بیشتر از هر چیزی دلم میخواد جفتتون کنار هم آروم باشین نه اینکه …

پوزخند صدا داری زدم و با تمسخر گفتم :

– فلسفی حرف نزن بهروز اصلاً بهت نمیاد … همون خل و چل همیشگی باشی قابل تحمل تری .

تو دلم گفتم :

– بهروز حرفاتو درک میکنم اما نمیدونی همین دختری که مایه آرامشم بود چه عذابی رو شونه هام انداخته که از بار سنگینشون نمیتونم قامتم رو صاف کنم .

بهروز که انگار از پوزخندم حال خرابم رو فهمیده بود، آرومتر گفت :

– الان میام اونجا باهم حرف میزنیم … یه چایی بذار اومدم. چای ساز رو روشن کردم و کنارش به اپن تکیه دادم ، بهروز با عصبانیت بلند شد و گفت :

– بترکی از پسِ یه چایی درست کردنم بر نمیای ؟ چایی باید دَم بخوره تا عطر و بو داشته باشه این چه وضع چایی درست کردنه تنبل خان … فقط قدو قواره زده به هم !

به سمت میز رفتم و گفتم :

– من که چایی نمیخورم واسه تو گذاشتم دوست نداری خودت دم کشیده شو درست کن … من به اندازه کافی نوشیدنی دارم که صبحونمو باهاشون تکمیل کنم.

صندلی رو کنار کشیدم و نشستم … قبل از اینکه بهروز بیاد اینجا یه سر به اتاق بهار زدم … انقدر شیرین و مظلوم رو تختش خوابیده بود که از ظلم روزگار سینه م تیر کشید … دختر کوچولوی من نفسم بود که با این کار پلید دشمنم نفسم رو بند آورده بودن.

قلوپی از لیوانم خوردم هر چقدر قلبم از این بازیه تلخ گرفته میشد تمایلم به خوردن این نوشیدنی هم بیشتر میشد ، آه عمیقی کشیدم که صدای بهروز خلوت مغزم رو به هم ریخت .

– بهار کجاست خوابیده ؟

سری تکون دادم و گفتم :

– اوهوم … به نظرت ساعت شش صبح روز جمعه بجز تختش باید کجا باشه ؟

کتری رو روی اجاق گذاشت و با حرص غر زد :

– حالا چرا درو باز نمیکردی ؟ جدیداً خیلی سگ شدی کیان اصلاً تحمل اخلاقتو ندارم .. .منو بگو شب جمعه مو ول کردم اومدم پیش توئه نره غول ببینم چه آشی پختی برامون تو هم که …

– چون مزاحمم بودی درو از روت باز نکردم … خوبه داری میگی شب جمعه ! منم شب جمعه با زنم خلوت داشتم دلم نمیخواست بیای گند بزنی تو حال و زندگیمون … من نمیفهمم حریم خصوصی که میگن یعنی چی ؟ فقط تو شب جمعه داری من نباید داشته باشم ؟

با یه حرص آشکاری چپ چپ بهم نگاه کرد و با چشمهای ریز شده گفت :

– کم قمپوز در کن داداش … خلوت داشتی چیه ؟ میخوای بگی شما دو تا باهم …

بهروز بهترین رفیقم بود و به تموم مسائل زندگیم هم آگاه … اما هیچوقت دلم نمیخواست چیزی از مشکل بهارم بفهمه … راز بهار فقط بین منو برادرش و قاتل روحش میمونه که همونطور که قسم خورده بودم تلافیه همه ی اون نامردی هارو از سرشون در میارم .

سیگاری از جعبه بیرون کشیدم و با تکون دادن سرم گفتم :

– آره خلوت داشتم … تو مشکلی داری ؟

لبهاش رو به پایین کش داد و با حرص بیشتری زیر لب غر زد :

– منه خرو بگو نگران کی بودم ؟ آقا تو خوش خوشانش بوده یادش رفته یکی اون بیرون داره خودشو جر میده ؟ من به خاطر تو اوسکول شب جمعه مو خراب کردم مهمونیو ول کردم اومدم ببینم شما چه غلطی کردین نگو تو داشتی واسه خودت عشق و حال میکردی … دل آرام بیچاره رو بگو فکر کنم تا حالا مو تو سرش نمونده !

– چرا مگه چیشده ؟

دستی کلافه تو هوا تکون داد و صندلی ای کنار کشید و نشست، آرنجهاش رو رو میز تکیه داد و پنجه های دستش رو بین هم فرو برد ، با لب و لوچه ای کج شده از لبخند و تمسخر گفت :

– تو مهمونی با فرشته دعواش شد … تو و بهار که رفتین خیلی نگران بودم اصلاً نمیدونستم دارم چیکار میکنم حواسم همش پیش شما بود ، دل آرام گفت برقصیم منم از رو خریت رفتم باهاش رقصیدم اما نفهمیدم چی شد که دیدم فرشته از پشت سر داره موهاشو میکشه صدای جیغ هر دوشون تا فلک رفت منم گرخیدم اومدم اینجا … ولی با پیامایی که جفتشون دادن فکر کنم فاتحه م خونده ست .

اینبار نتونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم که تو اون شرایط با این حرف یه خنده ی بزرگ لبم رو ترغیب به باز شدن کرد و با وجود اون همه دغدغه بلند زیر خنده زدم ، با کشیده شدن سرم به عقب همون دستی که سیگار مابین انگشتهام بود رو به سمتش کشیدم :

– خاک تو مخت کنن احمق آخه کی با خودش چند تا چند تا میبره مهمونی ؟ تو چرا آدم نمیشی دیوونه ؟ من موندم تو که انقدر دلی رو میخوای چرا همش اذیتش میکنی ؟

پوفی کشید و کلافه به اطراف نگاه کرد و گفت :

– کرمه دیگه چیکارش کنم ! بیچاره دلی نمیدونم چی به روزش رفته حالا … فکر کنم بدجوری امشب سوخت بعد باید برم از دلش در بیارم هر چند میدونم ببینتم تیکه پارم میکنه …

به صندلیش تکیه داد و با انگشتهاش آروم و ریتم وار رو میز ضربه زد و گفت :

– ببینم تو چرا بیدار بودی؟ به جای اینکه پیش بهار باشی ، محکم بغلش کنی ،بوسش کنی، کنارش رو تخت باشی شب بیداری کردی اومدی نشستی ورِ دل من حرفای صد من یه غاز منو گوش میدی ؟

یه لحظه مکث کرد و تیز بهم خیره شد … به صندلی تکیه دادم و پوک عمیقی به سیگار زدم … عمق نگاهش رو میخوندم که چی تو سرش چرخ میخوره … با یه حس عمیق و ترسیده سر تکون داد و گفت :

– نکنه شما دیشب اولین بارتون …؟

با تعجب بیشتری از صحت حرفهای خودش سرش رو کج کرد و گفت :

– تو چه غلطی کردی کیان ؟ تو نکنه بخاطر اینکه سهیل رو پیشش دیدی دیشب با نامردی بهش …
سرم رو به بالا گرفتم و دود عمیق سیگار رو به بیرون فوت کردم، چشمهام رو بستم و کلافه جواب دادم :

– چرند نگو بهروز … اینا چه ربطی به هم داره ؟

با کف دست محکم رو میز زد و از جا بلند شد … نگاهم به سمتمش کشیده شد که با حرص و عصبانیت گفت :

– احمق … بیشرفِ خر اون یه دختر چهارده ساله ست مثل گیسو و دل آرام و فرشته یا هر دختر بی سرو پای دیگه ای نیست که مار خوردن افعی شدن ، این دختر با بقیه فرق داره ، نوجوونه هزار تا امید و آرزو و رویا واسه زندگیش تو ذهنش ساخته ، جنس و دلش نازکه مثل یه شیشه ست که اگه ازت بدی ببینه از دستت قل میخوره میفته به هزار تیکه شکسته تبدیل میشه … تو چه طوری دلت اومد به خاطر یه شک و گمان مسخره اونو …

نفس کلافه ش رو به بیرون فوت کرد و دستش رو لا به لای موهاش کشید … سیگار رو تو جاسیگاری له کردم و از جا بلند شدم به سمت پنجره آشپزخونه رفتم … من به همه حرفهای بهروز یقین داشتم اما تعصب و غیرتم دیشب چشمهام رو کور کرده بود … منم بهار رو آزار دادم ولی تو اون اوضاع چاره ی دیگه ای نداشتم .

آروم پرسید :

– سهیل بهش نزدیک شده بود ؟

سرم محکم به جهت بهروز پیچید که رگهای گردنم از این پیچیدن خشن وارم درد گرفتن ، بی حوصله و عصبی گفتم :

– الکی حرف مفت نزن بهروز .. سهیل چه خریه که بخواد به بهار من نزدیک بشه یا بهش دست بزنه اگه اینجوری بود که الان باید نئششو میبردن قبرستون … انقدر سرک نکش تو زندگیه من خوشم نمیاد مثل آدمای عقب افتاده و کند ذهن باهام حرف بزنی همه این چیزایی که میگی خودم از حفظم.

آروم و خفه شده گفت :

– اگه دیشب اولین بارتون بوده معلومه بخاطر سهیل و اون مهمونی اینکارو کردی …

اینبار داد زدم :

– به تو چه ربطی داره بهروز مگه من باید کنتور همه زندگیمو به تو گزارش کنم ؟ تو چیکار به رابطه منو بهار داری ؟ زنم بود میخوام باهاش زندگی کنم میفهمی یعنی چی ؟ خب معلومه نمیفهمی چون توئه نره خر فقط از زندگی دوست دختراتو میشناسی با همون عشق و حال لحظه ایتو …

با دست به ظاهرم اشاره کرد که هنوز همون ربدوشامبری تنم بود که بعد از دوش گرفتن پوشیده بودم و با حرص گفت :

– من یه عمر رفیقتم خره میفهمم تو اون کله پوکت چه میگذره …‌ اگه راست میگی چیزی نیست چرا ظاهرت این شکلیه همش داری با مشروب و سیگار خودتو آروم میکنی ؟ حتماً یه چیزی هست که این ریختی در اومدی ! هی نگو زنمه زنمه زنمه چون تاریخ اون صیغه ای که خونده بودین دو ماه پیش تموم شده !

لبم رو با حرص جوییدم و با کلافگی گفتم :

– اصلاً حق با توئه … هر چی تو میگی درسته … باهاش بودم چون دلم خواست … میخوام باهاش زندگی کنم به تو چه … تورو سَنَنه ؟

با عصبانیت زیر لب غرید :

– میگم که خری … اگه خر نبودی این حال و روزت نبود !

مثل خودش زیر لب غریدم :

– خر توئی که نفهمیده داره حکم صادر میکنی .

اینبار بلند تر غرید :

– اگه سهیل بیناموس کاری کرده به منم بگو تا خودم برم مادرشو …

محکم و با اقتدار بهش نگاه کردم و با خشم گفتم :

– سهیل چه خریه هان … سهیل چه خریه که بخواد به زن من دست بزنه …؟ پاشو جمع کن بهروز اگه اومدی گند بزنی به روز و اخلاقم پاشو برو گمشو که حوصله ندارم باهات بحث کنم دیگه داره کلاهمون تو هم میره.

برو بابایی گفت و نگاهش رو ازم گرفت ، از آشپزخونه بیرون اومدم … خواستم به سمت بالکن برم اما ناخوادآگاه پاهام به سمت طبقه ی بالا قدم برداشتن … از پله ها بالا رفتم و در اتاقش ایستادم … کمی مکث کردم هر چقدر میخواستم چشم ببندم و بیخیال این قلب لعنتی و خواسته هاش بشم انگار نمیشد و بیشتر از پیش به سمتش کشیده میشدم … در اتاقش رو باز کردم و آروم آروم به سمت تختش قدم برداشتم …‌ کنار تختش ایستادم … پتو رو کامل رو خودش کشیده بود ‌… خیلی آهسته پتو رو پایین آوردم تا صورت غرق خواب و خواستنیش رو تماشا کنم و ذره ای دل نا آروم آرامش بگیره …‌ با برداشتن پتو و دیدن لرز تنش و اون عرق های پیشونیش دست و پاهام سست شد … سریع دست رو پیشونیش گذاشتم ‌… بهارم داشت تو تب و لرز میسوخت ، داشت میلرزید ولی تب شدیدی تنش رو به آتش کشیده بود … سریع از اتاق بیرون اومدم و از رو نرده های بالا داد زدم :

– بهروز … بهروز ؟

قامت بهروز که جلوم پیدا شد دا زدم :

– زنگ بزن امیر بیاد … زود باش بهار حالش خیلی بده !

پنجه هام رو تو هم فرو برده بودم و اونهارو جلوی دهنم گرفتم … چشمم به سمت امیر بود که داشت جسم بی جون بهارم رو معاینه میکرد.

نسخه داروهاش رو داده بودم به بهروز بره تهیه کنه … یه داروخونه نزدیک خیابونمون بود که احتمال میدادم الان بهروز برگرده … دلم شور میزد و حالم بی شک یکی از منفورترین حالهای دورانم بود.

امیر تیز بهم نگاه کرد و با رک بودن همیشگیش گفت :

– با دختر بچه ها میخوابی ؟ مردونگیت کجا رفته کیان ؟ انگار دیگه نمیشناسمت به کل عوض شدی ! بنظرت ارزششو داره واسه یه شب خوابیدن و لذت این بلارو سر این طفل معصوم بیاری ؟

دستهام رو از جلوی دهنم کنار کشیدم و با بیرون دادن پوف کلافه م گفتم :

– موضوع این نیست داری اشتباه میکنی ! دختر عمومه.

همون لحظه در اتاق باز شد و از اقبال بدم بهروز با نایلون داروهاش داخل اتاق اومد.

امیر بی پروا و صریح گفت :

– بهش تجاوز کردی ؟

سریع نگاهم رو از بهروز گرفتم و به امیر خیره شدم ، با اخم شدیدی سر تکون دادم و گفتم :

– نه .. این چرندیات چیه میگی احمق، دارم میگم دختر عمومه !

امیر سرش رو کمی تکون داد و نایلون رو از دست بهروز گرفت که داشت بی آگاه و هاج و واج بهمون نگاه میکرد.

بهروز به سمت من اومد و کنار صندلیم ایستاد ، امیر مشغول وصل سرم تو دست بهار شد و همزمان گفت :

– این دختر تموم تنش زخم و زیلی و کبوده ؟ معلومه شب سختی رو گذرونده که اینجوری شده ؟ من نمیدونم چیکارش کردی کیان اما هر چی هست حال بدش بخاطر همونه.

چشمم به بهرور افتاد که با اخمهای تو هم فرو برده و عصبی بهم نگاه میکرد … ناله ریز بهار منو از تیر رس نگاه گزنده بهروز خلاص کرد، از جام بلند شدم و سریع به سمتش رفتم

کنار تختش خم شدم و آروم گفتم :

– بهار … بهار خانوم …

امیر آروم تر از قبل گفت :

– بذار این سرمو نوش جون کنه بعد حالش بهتر میشه … الان نمیتونه جوابتو بده .

صدای قدمهای بهروز اومد که با عصبانیت از اتاق بیرون رفت .

امیر نگاهم کرد و دستهاش رو آروم به هم کوبید و گفت :

– خب دیگه کار من تموم شد … این داروهاشو سر وقت بده بهش بخوره … سرمش هم که تموم شد خودت زحمتشو بکش … من باید برگردم بیمارستان.

– بمون باهامون صبحونه بخور بعد برو .

منظور دار خندید و با کنایه گفت :

– تو که صبحونتو خوردی که بوش تا کیلومتریه مشامم میرسه … ممنون باید برم سر کارم.

لبخند کجی زدم و به بهار نگاه کردم … یه تیشرت آبی پوشیده بود … اثرات زخمهای کمربند رو دستهاش واضح مشخص بودن … قلبم تیر کشید و سودا و ناله سر داد که اون عشق و لذت بزرگ تبدیل شده بود به بدختیه ناتمومی که نمیتونستم خاطره ی دیشب رو از تو ذهنم پاک کنم … صدای امیر نگاهم رو از بهار گرفت و به سمت لبهاش کشید که محکم و بی حاشیه گفت :

– من نمیدونم دیشب چی به سرش رفته یا این زخما تاوان چیه ولی اگه بهش تجاوز شده پیشنهاد میکنم هر چه زودتر برو پزشک قانونی براش یه گواهیه پزشکی بگیر … تجاوز مساوی با قتله … قتل روح خیلی دردناک تر از قتل جسمه … نذار خونش پایمال بشه کیان .

مشت دستهام خود به خود سفت شدن …‌تمام فشار روحی و اعصاب تضعیف شده م بخاطر همین بود … بخاطر همین قتلی که دشمنم رو عزیز ترین کسم پیاده کرد … من جزای کارش رو مشابه خودش بهش پس میدم درست مثل کاری که با بهارم کرد.

سر تکون دادم و با حالی گرفته و غمگین گفتم :

– موفق نشد تجاوز کنه چون به موقع رسیدم ولی آثارش رو تنش هست.

دست رو شونه م گذاشت و گفت :

– خب پس تو این یه مورد شانس آوردی ! خداروشکر که به موقع رسیدی ! دختر بچه هایی که تو سن و سال پایین بهشون تجاوز میشه اکثراً مقابله محکمی با این بحران ندارن و خیلیاشون در آینده و ادامه زندگیشون به مشکل برمیخورن … البته مهم ماهاییم که چه جوری باهاشون رفتار کنیم .

از حرفهای امیر نفسم بند اومد و خیره و منگ به دهنش نگاه میکردم … یاد دیشب افتادم ، من هم بهش ظلم کردم و اون رو از خودم رنجوندم … هیچکدوم از رفتارهام دست خودم نبود … من عاشق همین دختر بچه م … همین دختر بچه ای که میتونه با یه حال خوش و بدش تموم زندگیم رو تو پستی و بلندی زیادی فرو ببره.

امیر کیف وسایلش رو برداشت و به سمت دراتاق رفت، نگاه سرگرونم به دنبالش کشیده شد که پیچید و با محبت بدون اغراقی محکم گفت :

– هر زمانی هر کاری داشتی کافیه بهم زنگ بزنی سریع میام … هواشو داشته باش روحیشون نسبت به همسن و سالای خودشون خیلی ضعیف تر میشه … من از صبح تا شب چند مورد شبیه بهار میبینم … ما فقط زخمای روی تنشونو میبینیم زخمای دل و ذهنشون برامون ناپیداست ‌… تو خیلی از خونواده ها با قشر شبیه بهار درست برخورد نمیکنن اما من میگم باید اینجور مواقع محکم کنارشون بود تا دوباره حس امنیت و آرامش به زندگیشون برگرده … زخماشون اینجوری ترمیم میشن کیان نه با کتک و مشت و لگد زدن … اعتمادشون به زندگی با امنیت ما برمیگرده امنیتی که منو تو بهش میدیم و دلشو قرص میکنیم تا بفهمه حساب ما با بقیه یا کسی که اینکارو باهاش کرده سواست … میدونم خیلی دوسش داری اون چشمات جار میزنن چی تو دلت میگذره ، اما بیشتر از اینکه بهش سخت بگیری کنارش باش این بزرگترین مداواییه که میتونی بهش بدی حداقل بخاطر دل خودت آرامشو بهش برگردون.

از اتاق بیرون رفت و من رو با دنیایی از فکرو خیال و حرفهای پر مفهومش تنها گذاشت ، کنار تخت بهار نشستم و انقدر بهش خیره شدم و فکر کردم که نفهمیدم کِی سرمُش تموم شد … ذهنم از افکار ناجور و هزیون درونش کدر شده بود ولی تموم قلبم در گرو این تخت و این جسم مچاله شده کوبش میکرد.

حق با امیره ، رفتار ناشایست منم با بهار درست نبود اما کم چیزی نیست که آدم بفهمه غیرت و ناموسش دست یه بیشرف به بازی گرفته شده و اون دختر به خاطر ترس یا هر کوفت و درد دیگه ای اون موضوع مهم رو ازت پنهون کنه.

سرم رو از دستش بیرون کشیدم که در اتاق باز شد ،برگشتم نگاه کردم بهروز بود … با یه مَن اخم و عصبی گفت :

– بیا بیرون کارت دارم.

بهار دوباره ناله ای کرد اینبار اسمم رو به زبون آورد ،سرم رو به صورتش نزدیک کردم و آروم گفتم :

– جانم ؟

ضعیف نالید :

– کیان …

با یه حس عمیق که قلبم تمنای گفتنش رو داشت جواب دادم :

– جانم … جانم بهار … چیه چیزی میخوای ؟

پا گذاشتن بهروز به داخل اتاق مصادف شد با گفتن این جمله ی بهار که ناله وار گفت :

– به خدا … من … من نخواستم … کیان من … اون سهیل …سهیل …

– هیش باشه … باشه میدونم عزیزم فعلاً استراحت کن حالت خوب نیست .

ناله دیگه ای کرد درست نشنیدم ، دستم روبه سمت پیشونیش بردم تبش پایین اومده بود اما هنوز تنش داغ بود.

به بهروز نگاه کردم ، رگ گردنش با اون مشت سفت شده ش تموم حقیقتهارو براش به اثبات رسوندن … معلوم بود که از ناله ی ریز بهار و اون سهیل گفتنش عمق مطلب رو فهمیده … تودلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم :

” بهروز وقتی تو با فهمیدن این موضوع این شکلی شدی که بخاطر حس دوستی و رفاقتت با من خشم و عصیانت فوران کرده پس حال و روز منو کی درک میکنه که خون خونمو داره میخوره و بخاطر حیثیتم رو این ننگ بزرگ درپوش گذاشتم تا بوش همه جا پخش نشه و آبروی منو بهارم دهن به دهن دیگرون نچرخه “

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 15

رمان استاد خاص من پارت 15Rate this post رمان استاد خاص من  زمان انتشار هر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *