خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون پارت ۱

رمان معجون پارت ۱

رمان معجون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان معجون از اینجا کلیک کنید

مثل یه برگ خشکیده ، مثل یه دریای سراب ، مثل انتظاری سخت برای هیاهویی جنجالی ، مثل آواز پرنده ای تنها و اسیر در قفس ، مثل باد زوزه کش پاییزی و مثل غروب دلگیر و دل مرده ی جمعه به آینه ی روبروم خیره شدم .

دلم فقط کمی تپیدن میخواست ، تپیدن از نوع واقعی و حقیقتی نو .

دلم کمی جوشش میخواست، جوششی شیرین با دمی از امید و وصال .

دلم کمی هیاهو میخواست ، رقصیدن میخواست ، کمی هوس بچه بازی با معجون دلگرم کننده ش میخواست ، معجونی که برای من قدرت و بقای عمرمه ، معجون زندگی ، معجون دیوانگی ، معجون دلداگی و شورو اشتیاق ، معجون نفس کشیدن و معجون عشق …

درون آینه به صورتم نگاه کردم به زیبایی که از مادرم به ارث بره بودم .

پوزخندی گوشه ی لبم جای گرفت ؛ مادری که بعد از چهار سال زندگیه زناشویی و دو سال بعد از به دنیا اومدن من به خاطر مسئله ارث و میراث بابام پاپس کشید و برای همیشه مارو ترک کرد، بابام هم بعد از ده سال و بزرگتر شدن من ، به خاطر دعواها و کشمکشهای پی درپی برای تقسیم ارث و میراث با برادر ناتنیش ، بالاخره در یک شب زمستونی به دیار باقی پیوست .

نفس سنگینی کشیدم و دستامو به میز کنسول سفید مقابلم تکیه دادم ، من کیان ۳۲ ساله با کلی ارث و میراث از طرف بابام و بابا بزرگم و با تلاش بیشتر خودم و درس خوندن تونستم یه شرکت بزرگ واردات و صادرات بنام “کیان سلطانی ” بر پا کنم .

به صورت مه آلود و غم گرفته م نگاه کردم ، پسری با تمام زیبایی و بدون کوچکترین عیب و نقصی ، چشمهای عسلی که بیشتر وقتها با کمی خشم و عصبانیت تبدیل به رنگ سبز یشمی میشن .

به موهای ژولیده و خیسم که کمی بلند بودن و همیشه اونارو به صورت کج و یه طرفه حالت میدادم که به قول بهروز این موهای خرمایی ، زیبایی چهره و پوست گندمیم رو چند برابر میکردن .

به بینی ای که بخاطر اون تصادف لعنتی مجبور شدم زیر تیغ عمل ببرم و واونو کمی شبیه قبلش کنم .

به لبهای گوشتی و قلوه ای که با لبهای مامانم توی عکساش اصلا مو نمیزد ، وقتی به عکساش نگاه میکنم شباهت خودم رو با اون یکسان میبینم ولی خداروشکر هیچ کدوم از اخلاق و رفتارام شبیه اون آدم سنگدل نشد .

مادری که در سن ۲ سالگی منو رها کرد و بخاطر نرسیدن به هدف شومش زندگیشو ترک کرد و به استرالیا رفت .

اما… اما … بیل زدن توی این باغچه ی گذشته برای من ارزشی نداره … تنها یه چیز برای من باارزش و زندگی بخشه که میتونه تمام خلا زندگیم رو از نو بسازه و منو تبدیل به شخصی بااراده و استوار و محکم نشون بده ، اما بدون حضور اون تبدیل به شخصی مریض و بدحال شدم که به جز خودم هیچکس دوای دردمو نمیدونه و همه ی اطرافیانم این مردگیِ احساسمو بیشتر بخاطر کار و تلاش زیاد تعبیر میکنن.

اخمامو در هم کشیدم و دست مشت شده م رو روی قلبم گذاشتم ، هیچکس بجز اون نمیتونه مرحم زخم این دل باشه ، نه دخترای رنگاوارنگ و بزک شده ی اطرافم و نه اندامهای بیش از اندازه تحریک کننده شون ،نمیتونن تمام اشتیاق منو به اون موجود ظریف و کوچولوی خودم کم کنن ، دختری ناسازگار و رنجور من ، دختر سرکش و شرور من ، دختری که نمیدونه با دیدنش دلم که هیچ تمام بدنم به رعشه میفته ، و حاضرم برای لمس گوشه ای از پوست سفید و مرمریش حتی جلوش زانو بزنم ، اما اون با بیرحمیِ تمام نگاهشو و اون چشمهای سیاهشو که تمام دنیام توی اون چشمها خلاصه میشن ،از من دریغ میکنه .

حوله رو روی موهای خیسم گذاشتم، نفس دیگه ای با درد و رنج کشیدم ، دلم درد میکرد از جهالت این قلب سرکش و این عشقی که داره منو در مقابل یه موجود تخس و شیطون و کوچیک به سجده در میاره .

دوباره بخودم توی آینه نگاه کردم ، با پوزخند تلخی گفتم ” خاک تو سرت کیان تو چی کم داری ؟ این همه دختر ، این همه زیبارو ، اون منشیِ زبل و ریزه میزه ی شرکتت ، همونی که همیشه میگی قدو قوراه و جثه ش شبیه دختر کوچولوی تخس منه ، یعنی هیچکدوم نمیتونن تورو خوشحال کنن، یا به تو زندگی ببخشن ؟ چرا فقط نفسهاتو بند یه دختر نوجوون کردی که فقط از زندگی خوردن و خوابیدن و درس خوندن بلده ، تو یه سوت بزنی ، توی این خونه و روی این تخت پراز دخترهای زیبا و لوندی میشن که با عشوه گریشون اون چه که بخوای رو دو دستی بهت تقدیم میکنن اما تو …

پریشون حال سرمو تکون دادم ؛ همه ی اینا برای من درده من هیچوقت نتونستم یه خاطره ی خوش داشته باشم حتی تو اوج رابطه م فکر بهار و تصور بهار بود که منو آروم میکرد .

– آخ بهار … آخ خدا لعنتت کنه چی به روزم بردی که حتی با آوردن اسمت قلب مریضمو بیمارتر میکنی، بی اونکه خودت بدونی تموم زندگیه من شدی و تمام وجودمو تحت سلطه ی خودت در آوردی ، منو به یه مرد بی غرور تبدیل کردی به مردی که پراز خواهش و خواستن لمس وجودته ، حاضرم تمام زندگیمو ببخشم اما برای یک روز تورو تو آغوشم داشته باشم .

اما توعه شیطون با نفرت عمیقت از من تمام راهارو به روم بستی و حتی اجازه نمیدی تا نزدیک خونتون قدمی بردارم .

پوف کلافه ای کشیدم ، دارم داغون میشم ، خدا لعنتت کنه دختر ، مثل آدم معتادی شدم که باید هر چه زودتر جنسش بهش برسه وگرنه از پا در میاد ، باید ببینمش ، باید چشمهامو از دیدنش لبریز کنم تا باز تو خلوت خودم حال دلمو روبه راه کنم ، انقدر نگاش کنم تا تصویر چشماش و لباش تا ته مغز و جونم نفوذ کنه و رویای خوابم رو به آرامش برسونه .

به ساعت نگاه کردم ، هنوز وقت داشتم هرچه زودتر خودمو به مدرسه ش برسونم ، تا چند دقیقه ی دیگه ساعت کلاسش تموم میشد .

از داخل کمد یه پیرهن آبی جذب و یه شلوار جین سورمه ای بیرون کشیدم ، حوله رو ازدور کمرم باز کردم و لباسهارو پوشیدم ، با شتاب و سرعت عمل بالایی ، میخواستم هر چه سریعتر خودمو بهش برسونم ، تشنه ی دیدنشم ، تشنه ی کسی که میتونه منو به زانو در بیاره … با دوشی از ادکلن و افترشیو و مرتب کردن موهام ، سوییچ و موبایلم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ، نگاهی به دور تا دور خونه انداختم، خونه ای که برام حکم یه سلول تنگ و تاریک بود، تمام وسایل شیک و مدرن اما هیچ ردی از دلخوشی و آسایش در اون نبود.

سراسیمه و با هول به حیاط اومدم وسوار مورانوی مشکیم شدم، تنها هدفم رسیدن و هر لحظه دیدن این دختر تخس و شرور بود، تمام اندامهای حسیم خواستنشو رو فریاد میزدن ، تک تک سلولهام نبض گرفته بود یه نبض پرحرارت و آتشین ، تشنه ی یه بوسه یا فقط یه لمس کوچیک از طرف بهار بودم ، بهار بهارِ من ، بهاری که اگه یه نیم نگاه به من بندازه میتونه با ظرافت اون دستهای کوچیکش زندگیمو گلستان کنه… خودمو از حسش بیرون کشیدم، چون هر بار با فکر کردنش ضربه ی بدی به جسم و تنم وارد میشد که با در آغوش کشیدن هیچ مرحمی زخمهای شدت گرفته م بهبود پیدا نمیکردن.

ماشین رو روشن کردم و دنده رو جابجا کردم که مش رضا از ته حیاط و پشت درختهای بزرگ باغ خونه صدام زد.

مش رضا : آقا کیان ؟ یه لحظه صبر کنین .

از شیشه ی ماشین به مش رضا نگاه کردم که به سمتم میومد، پوفی کشیدم و ریتم وار و آروم با انگشتام روی فرمون ماشین بازی راه انداختم و منتظر شدم تا مش رضا نزدیکم بشه ، سرایدار خونه بود،پیرمردی سالخورده با چین چروک ریز و درشتی که بخاطر زحمت زیاد روی صورت و دستهاش افتاده بود، ریش و سیبیل با موهایی سفید داشت و چشمهایی که برق محبت و مهربانی در اون تیله ی قهوه ای رنگش موج میزد .

قدمهای سلانه وارش رو که نزدیکتر کرد، شیشه رو کمی بیشتر پایین آوردم و روبه مش رضا گفتم: جانم مش رضا ؟

نزدیکتر شد و دستهاشو به بدنه ی ماشین تکیه زد و گفت: آقا ببخشید که مزاحم رفتنت شدم، راستش چه جوری بگم …

وقت برای حاشیه رفتن مش حسن نداشتم سریع گفتم : بگو گوش میدم.

مش رضا : چندروزه دیگه عروسم وقت زایمانشه، سعید دست و بالش این چند روز خیلی خالیه ، خودش بخاطر مساعده های زیادی که ازتون گرفته بود روش نمیشد بیاد به حضورتون ، واسه همین من خدمتتون رسیدم تا …

مابین حرفش پریدم ، چون دوست نداشتم ابهت و بزرگیشو بیشتر ازاین در مقابل من پایین بیاره، مش رضا برام مثل یه پدر بود و هیچوقت به چشم یه سرایدار و خدمتکار خونم بهش نگاه نکردم.

– این چه حرفیه مش رضا ، خودش هم میگفت من دریغ نمیکردم، بهش گفتم هر وقت چیزی لازم داشتی کافیه فقط اشاره کنی.

مش رضا دستاشو رو به آسمون دراز کرد و گفت : خدا از بزرگی کمتون نکنه آقا …ایشالا به حق پنج تن آل عبا زیر سایه ی خدا خوشبخت باشی و هر چی ازش میخوای نصیبت کنه.

توی دلم آمین بزرگی گفتم من فقط یه چیز میخواستم برام مهم نبود چه جوری و به چه طریقی فقط بهار باید کنار من باشه ،با مرور اسمش به ساعت مچیم نگاه کردم، وقتم تنگ بود مش رضا هم با پر چونگیه همیشگیش و دعاهای پرفضیلتش داره منو از هدفم دور میکنه.

– مش رضا من خیلی عجله دارم، یه کار فوری برام پیش اومده ، وقتی برگشتم درمورد اون موضوع حرف میزنیم ، غذای ویکی رو حتما بدی یادت نره .

مش رضا به بدنه ماشین زدو گفت : برو بابا جان ، خدا به همراهت … حواسم هست.

ریموت در رو زدم و با تکون دادن سرم و و یه تک بوق از کنار مش رضا گذشتم.

****

ماشین رو جلوی مدرسه ش پارک کردم و منتظر شدم تا هر چه زودتر این زنگهای دلهره دار و مزاحم منو به نور امیدم و اکسیر نفس کشیدنم نزدیک کنه .

یه سیگار از جعبه ی کلاسیک سیگارام بیرون کشیدم و روی لبم گذاشتم .

چند دقیقه منتظر شدم و چند بار وسواس گونه به لباسهام و چهره م نگاه کردم تا بالاخره سوت پایان این دلتنگی زده شد.
از دور دیدمش ، با همون یونیفرم مخصوص مدرسه ش، یه مانتو و شلوار سرمه ای و یه مقنعه از همون رنگ تنش بود، داخل اون لباسها، شیرین مثل عسل شده بود که دلم میخواست بازبونم تمام شهد این شیرینی رو لیس بزنم ، بازم طبق معمول با اون دختره ی نچسب و سیریش یا همون دوسش محدثه بود، دختری که از لاغریه زیاد مانتو و لباسهاش توی تنش زار میزدن ، بر عکس بهارِ من که اندام زیباش حتی با این لباسهای نه چندان جذب و خوش پوش در مقابل چشمهای من به وضوح قابل لمس و وسوسه انگیز بود.

اون دوستش انگار منو دید چون یه چیزی به بهار گفت که نگاه بهار بطرف من کشیده شد .

قلبم با صدای بلندی شروع به تپیدن کرد ، آخ نگاه کن دختره ی لجباز ، منم همینو میخوام که با اون چشمهای معصومت چشمهای هرزه ی منو نور ببخشی ، از نگاهش یه حس قوی مردونه توی تنم تزریق شد ، مثل کسی بودم که معتاد به موادم ، مواد جلوم بود اما نمیتونستم بهش دست بزنم یا نزدیکش بشم ، یا یه آدم گرسنه که یه عالمه غذای خوشمزه و لذیذ جلوش بذارن اما بهش بگن فقط حق داری بهشون نگاه کنی و این اجتنابی دردناک و عذاب آور بود ، تکیه مو از ماشین گرفتم دستی یه لباسهام کشیدم تا آشفتگیمو سرو سامون ببخشم ، نگاه سوزانش شعله های آتیشمو فوران تر میکرد ، قدمی به جلو برداشتم ، حس کردم با هر قدم پیشرفته دارم خودمو به عالم و آدم نشون میدم که از ضعف نچشیدن مزه ی این دختر جون به لب شدم .

با ظاهر اقتدار و با نقابی از غرور روی اون ظاهر هوس بارم پرده کشیدم که حداقل بتونم جلوی جاهلیت خودم رو جلوی ملاعام بگیرم و حرکت اشتباهی ازم سر نزنه .

با نزدیک شدنم به این موجود وسوسه انگیز، چهره ش رو سخت کرد و دست دوستشو گرفت تا راهشو کج کنه .

لبخند پت و پهنی توی دلم زدم آخ من میمیرم واسه این قایم موشک بازیات، واسه این سرکش بودنت، لج کن که انقدر دلتنگتم که لجبازیات هم دنیامو بهم میریزه.

همچنان با ظاهر مغرور و خشکی گفتم : بهار … بهار وایسا باید باهات حرف بزنم .

برگشت و با دیدن صورتش اونم بعد از یک و ماه و نیمی که بخاطر قرار کاری خارج از کشور رفته بودم ، دلم سست و بی امان شد .

بهار: واسه چی باز اومدی اینجا ؟ مگه صد دفعه نگفتم حق نداری اسممو به زبونت بیاری ؟ حق نداری هرجا میرم دنبالم کشون کشون راه بیای ، چند بار بگم نمیخوام دورو برم باشی ، نمیخوام ریختتو ببینم ، نمیخوام اینجا بیای تا همکلاسیام برام حرف در بیارن … گورتو گم کن یه مدت سرو کلت پیدا نبود حداقل از سایه نحست راحت بودم.

لبخندم غریزی اوج گرفت ،گله ای نیست من عاشق این زبون ریختن و شر بازیاش بودم رو به محدثه دوستش که هاج و واج به صحنه ی تماشاییه ما نگاه میکرد گفتم : تو بهش بگو میخوام باهاش حرف بزنم شاید زبون تو رو بهتر بفهمه خیلی وقتشو نمیگیرم .

محدثه صورت ظریفی داشت با اینکه لاغر بود اما گونه های برجسته ش بخوبی به چشم میومد، چشمای مشکی و معصومی داشت و ظاهر نوجوونش کمی زار و بیریخت میزد، اما میدونستم از یه خونواده ی پاک و متینه باباش جانباز بود و بین اهالیه محلشون مرد متدین و با وقاری شناخته شده بود.

همه ی اینارو زمانی تحقیق کردم که پا به دوستی با بهارِ من گذاشت هر چند به انتخاب دوستیش شک نداشتم چون بهارو میشناختم چقدر سختگیر و حساسه.

محدثه گیج دستشو تکونی داد و با نگاهی به بهار و من گفت : چی بگم آقا کیان ؟

به اطراف نگاه کردم که اکثر همکلاسیاش و دخترای مدرسه ای از کنارمون رد میشدن و به صحنه ی شکار شده ی جذاب ما خیره نگاه میکردن ،تفریح جالبی بود اما غرور و منزلت من بخاطر یه الف بچه مضحکه ی دست این و اون میشد.

یه قدم به جلو رفتم که خودشو بیشتر کنار کشید ، آروم و بر حسب اطمینان گفتم : بزار حرف بزنیم ، دفعه ی پیش هر چی گفتم تو افتادی به ننه من غریبم بازی و در رفتی حداقل این دفعه گوش کن شاید یه جایی از حرفام به دردت بخوره.

سرتقانه پوزخندی زد و با تمسخر گفت : معاملتو میگی ؟ میخوای منو بکشونی تو خونت یا شایدم تو تختت تا وعده وعید و نوید چیزای بهتر بهم بدی ؟ برو گورتو گم کن بچه سوسول من اگه بی کس و کارو بدبخت شدم اما هنوز خدارو دارم که اجازه نده با توعه عوضی و کثافت دمخور بشم .

این حجم از گستاخیش خارج از تحملم بود ، پشت گوشمو به عادت همیشگی ازکلافگی و عصبانیت خاروندم و گفتم : بزار مسالمت آمیز با هم حرف بزنیم این موضوع رو حل کنیم بهار، تومیدونی من کوتاه نمیام تو هم نمیتونی هر دفعه با دیدن من چند تا شعار بدی یا با توپ وتشر از زیر بار حرفام در بری .

با جدیت به ماشین اشاره کردم : تو ماشین … زود .

محکم و سرسخت گفت : من وقت واسه شنیدن اراجیف تورو ندارم، برو گورتو گم کن روز خوش.

دست دوستش رو گرفت و قدمی برداشت که سریع خیز برداشتم و بازوی ظریفش رو قفل دستم کردم که تمام تنم با این لمس و تماس کوتاه لرزید و اشاعه ای از حسهای قوی توی تنم بیداد کردن .
یکه خورده برگشت و به دستم که دور بازوش چنگ انداخته بود نگاه کرد، اما طولی نکشید که با جیغ جیغ کردن و ناسزا گفتن این تماس شیرین رو ازم محروم کرد ؛ بدون رضایت دستمو برداشتم اما خودم میدونستم که این ولوله ی بپا شده داره با حرارت سوزنده ش آتیشم میزنه .

بهار : به چه جراتی به من دست میزنی عوضی ، تو حق نداری گرد من بیای ، حق نداری کیلومتریه من راه بری ، حق نداری …

بی اختیار داد زدم :
– خیله خب اون صداتو بیار پایین همه رو بهم شاکی کردی ، احمق بازیای تو تمومی نداره میگم میخوام باهات حرف بزنم میفهمی یا نه ” با انگشت شست و میانی ادای حرف زدن رو در آوردم ” میخوام باهات حرف بزنم .

محدثه : بهار بنظر من دوباره …

بهار : نه نه نه من حرفی با این آقا ندارم .

– پشیمون میشیا .

کج خندی زد و گفت : هیچوقت زیر دستت نمیام، شرتو کم کن تا داد و هوار راه ننداختم .

ازش بعید نبود که منو توی مخصمه ی بزرگی بندازه و بیخیال از کنارم بگذره کینه ی شتریه این دختر ظاهراً تمومی نداشت.
با قدمهای محکمی از کنارم گذشت یک آن به خودم اومدم دیدم ازم دور شده ، به دنبالش قدم برداشتم و راهشو سد کردم .

با اخطار و تهدید گفتم :بهار بهت گفتم میخوام باهات حرف بزنم بهتره این بچه بازیاتو تموم کنی.

بهار دوباره از کنارم گذشت و با تخسی گفت: برو بابا

خندم گرفت چقدر حرکات و رفتاراش برام شیرین بود این دختر خودش به تنهایی چه جوری میتونست توی یه خونه بزرگ و بتنهایی زندگی کنه ؟ همین شجاعتای بچه گانشه که اونو محکم و مقاوم ساخته .

صدامو کمی بلند تر کردم و گفتم : بهار میخوام در مورد مجتبی باهات حرف بزنم باور کن اگه به حرفام گوش ندی میرم پیش خودش.

ایستاد و آهسته بطرفم پیچید ، نگاهش تیز ولی گرفته بود .

پیروز مندانه به طرفش قدم برداشتم، سکوتش اعلام رام بودنش رو میکرد، که محدثه با نگاهش به من و کمی مِن مِن کردن گفت : بهتره من دیگه برم ، امشب مهمون داریم باید برم کمک مامانم.

خِبره تر از اونی بودم که نفهمم محدثه با این ترفند میخواد بهارو با من تنها بذاره ، باز خنده ی خبیثی روی لبم نشست این دختر نمیدونه که منه پلیدکار چه نقشه هایی واسه این فرشته کوچولو کشیدم.

محدثه با یه خداحافظی هول و هولکی از منو بهار مارو تنها گذاشت ، با رفتن محدثه دستهامو توی جیب شلوارم فرو بردم و لبخندمو عریض تر کردم که خیریگی و وحشت نگاه بهار کم کم اوج گرفت.

با سر به ماشین اشاره کردم و گفتم : انقدر سخت نگیر، خیلی هم با من بد نمیگذره.

با صدایی که لرزش محسوسی داشت لب زد : تو خیلی عوضی و آشغالی میدونستی ؟

دستی به صورتم کشیدم و گفتم : چرا انقدر از من متنفری ؟چرا حاضری به سگ و ناکَس رو بندازی اما نمیخوای ازمن کمک بگیری ؟

اشکش که چکید یه چیزی از ته دلم فرو ریخت دوست نداشتم هیچوقت چشمای خوشکلش رو بارونی ببینم .

با بغض گفت : چون ازت متنفرم.

باز هم قدم دیگه ای بهش نزدیک شدم ، که عقبتر رفت ، سعی کردم با آرامش و ملایمت اونو آروم نگه دارم .

– بهار بیا فراموش کن گذشته ها گذشته ؛ هر اختلافی بین خونواده مون بوده نباید بذاریم روی رابطه ی ما تاثیر بذاره، تو دلت نمیخواد مجتبی از زندان آزاد بشه ؟ بذار من کمکتون کنم.

قطره اشک دیگه ای از چشماش چکید که دستام بی اختیار مشت شدن ، مگه من با این دختر چیکار کردم که حتی از حرف زدن باهام نفرت داره ؟

سرمو تکون دادم که بجز نگاه خیرش بتونه یه جواب درست و حسابی بهم بده تا درون آشفته م رو تسکین ببخشه.

با بغض گفت : حاضرم تا آخر عمرش تو زندان بپوسه اما تو راه نجاتش نباشی که بخاطر بُرد معامله ت منو به عیش و هوست آلوده کنی.

جواب کوبنده ش اخم به پیشونیم آورد ، سرتا پاشو نگاه کردم کلِ قدش به سینمم نمیرسید اما بین با حرفهای نامتعادلش چه جوری زجر هر روزمو بیشتر میکنه.

– من میخوام کمکت کنم بهار، این وسط یه زندگی شاهانه هم نصیب تو میشه، چیزی که همه دخترا آرزوشو دارن ، تو با یه تیر سه نشون میزنی ، هم آزادیه مجتبی ،هم صاحب یه زندگیه جدید میشی و هم اون ارثی که همیشه ادعا داشتین پیش بابای من بوده، رو مالک میشی.

تخس و سرتق گفت :همشون پیشکش خودت، گدا نیستم که بخوای از صدقه سریت یه چیزی بندازی جلوم ، من از نقشه ی کثیفت باخبرم ،چون میدونم هیچ گربه ای محض رضای خدا دنبال موش دو نمیکنه ، مجتبی گند زده خودش باید تاوان پس بده نمیخوام تو ناجیه خطاهاش بشی که این وسط بابتش منو قربونی کنین.

دلم ضعف میرفت روی اون گونه هاش که که مثل سیب قرمز میموندن یه گاز آبدار بزنم ، وقتی اینجوری حرف میزنه چقدر برام جذاب و خواستنی میشه ، یه کشش خاص بهش دارم ، کششی که با وجود تموم ناملایمتیاش دوست دارم وحشیانه تو آغوشم بگیرمش و انقدر فشار بدم تا صدای ترق و شکستن استخوناش رو بین دستای بزرگم احساس کنم ، این دختر با این سن کم و این قدو قواره ی ریزه میزه ش چه جوری تونسته تو دل من انقدر جا باز کنه ،که تمامِ خودم که هیچ، تمامِ خونم هم انتظار داشتنش رو میکشن .

اومدم دستش رو بگیرم تا با خودم بطرف ماشین ببرمش ، باید آرومش میکردم ،این اشکاش دارن منو از پا در میارن، ولی بیشتر از هرچیزی خودم بهش محتاجم که با وجودش به آرامش برسم چون با تیغ های برّانش به اندازه ی کافی امروز منو زخمی و به مرز دیوونگی رسونده .

اما قبل اینکه دستم اون تن گرم و ظریفش رو لمس کنه رفت ، رفت و من خیره به راه رفتنش شدم ، خیره به اون شونه های کوچیکی از گریه ی نازک و دخترونش میلرزیدن ، به خودم و دوست داشتنم لعنت فرستادم چرا بهار نمیخواد با من کنار بیاد ؟ چرا کور شده و این همه عشق و بدبختی که بجونم انداخته رو نمیبینه ؟

بهار کاش این لجبازیا رو کنار میذاشتی و به تصمیمی که برای سامان دادن به زندگیمون گرفتم ؛ اهمیت میدادی.***

ساعت ملاقاتی تموم شده بود اما با جیب پر راحت تونستم یه تایم ملاقات با مجتبی داشته باشم .

روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا مجتبی بیاد و باهاش حرف بزنم ، گره ی کارم پیش مجتبی بود ، اون هر چقدر از من نفرت داشته باشه اما برای خلاصیه خودش از این جهنم تیره و تنگ به تصمیمم رضایت میده.

چند دقیقه گذشت، از انتظار متنفر بودم اما بسختی تحمل کردم که حرفامو هر طور شده امروز به کرسی بنشونم ، برای من هیچوقت نه گفتن وجود نداره اما این یه مورد برای بهار استثنا بود و هر بار با شنیدن مخالفتش، کشش و هیجانم رو به خودش بیشتر میکرد و منو مجذوبتر به دنبال خودش میکشید

بالاخره مجتبی روی صندلیه مقابلم جای گرفت .
با دیدنم اخماشو توی هم کشید و خواست برگرده که به شیشه زدم و بهش اشاره کردم گوشی رو برداره.

برگشت و نفسش رو سنگین بیرون فرستا و روی صندلیه مقابلم نشست..

گوشی رو با اکراه برداشت که منم متقابلاً اونو برداشتم با لحن ناخوشایندی گفت : بنال واسه چی اومدی ؟

به جایی که نشسته بود اشاره کردم و با نگاهی به دورو اطراف و چشمکی مغرورانه گفتم : ببین کجا اومدی پسر عمو ؟ اون فامیلی که تنگ اسمته، تنگِ اسم منم هست فکر کنم بفهمی که با اومدنت به اینجا داری اعتبار منو هم زیر سوال میبری.

پوزخندی زد و با عصبانیت لب زیریش رو به داخل دهنش کشید و زیر دندون گرفت ، چشمهاش رو یه مرتبه روی هم فشرد و باز کرد ، عصبی بلند شد و گفت : من واسه شنیدن این زِرت هایی که میندازی بیرون وقت ندارم از همون راهی که اومدی هری .

– بدهیت چقدره؟

سوالمو به موقع پرسیدم چون سعی داشت گوشی رو سر جاش بذاره و بی توجه به حضور من اونجا رو تر کنه که با سوال من مردد ایستاد و برگشت تیز نگام کرد.

به صندلی اشاره زدم و گفتم : بشین مجتبی.

دوباره سرجاش نشست و با کشیدن نفس کلافه ای گفت : واسه چی اومدی ؟

ریشخندی زدم :
– اومدم گند کاریای پسرعمومو لاف پوشونی کنم .

با تحکم و خشم گفت : لازم نکرده من به کمک توعه یه لاقبا احتیاجی ندارم.

با تمسخر پوزخندی زدم و گفتم : عه ؟ جدی ؟ یعنی میخوای بگی اینجا بودنو به کمک من ترجیح میدی ؟ خیله خب پس انگار ظاهراً من این همه راهو الکی اومدم …. ولی بذار قبل اینکه برم در مورد حکم دادگاهت بهت خبر بدم که چی در انتظارته …

دستی به ته ریشم کشیدم، کمی مکث کردم تا انتظار عذاب آورش رو تحریک کنم ، که بالاخره لب باز کردم :

– با وکیلت حرف زدم از قرارمعلوم ویلای شمالتون مصادره بانک میشه ، اون پولای پس اندازت هم که فاتحشو کامل بخون و اما خونتون، که فعلاًسر پناه خواهرته اونم میره واسه مصادره ، یه ماشین زپرتی و قراضه داری که ته تهش بشه ۳۰ ، ۴۰ میلیون که حتی نتونی باهاش یه خونه واسه خواهرت رهن و اجاره بگیری” اونم اگه تونستی از این تو دربیای” راستی اصل کاریو یادم رفت بهت بگم، یه حکم سنگین هم داری احتمالاً حبست تا ۱۵ سال شایدم بیشتر طول میکشه ،به جرم کشیدن چک برگشتی و بالا کشیدن سهام شراکات.

با چاشنیه پوزخندی گفتم : کم جرمی نیستا ؟

دهنش از تعجب و ترس هنگفتی وا مونده بود که با جملات صریح و بی ملاحظه ی من، شگفتی و حیرتش روی تمام اجرای صورتش تاثیر گذاشته بود.

مغرورانه و با کبر بیشتری به صندلی تکیه دادم و کج کردن لبم در باب لبخند بخاطر این پیروزیم لب زدم : تو که عُرضه نداشتی از پسش بر بیای چرا خودتو تا خرخره تو لجن فرو بردی ؟ با ندونم کاریات یه شرکت مسخره با کلی تشکیلات واسه خودت ردیف کردی که چی بشه ؟ میخواستی رقیب من بشی ؟

پوزخندم اوج گرفت و با لذت چشمکی زدم و گفتم : نشدی داداش، رقیب که نشدی در واقع محتاجم شدی .

انقدر با غرور این جمله رو گفتم که خودم به عظمت و شکوه خودم افتخار کردم کسی نمیتونه در مقابل من قد علم کنه و ادعای پیروزی داشته باشه گنده تر از مجتبی، با اون همه ادعا و تجربه ی کاری باز هم در مقابل من کم میارن اما مجتبی …

سکوتش رو دوست نداشتم کلافه به دورو اطراف نگاهی انداختم و گفتم : بگو بدهیت چقدره ؟

از روی صندلی بلند شد و با خشم و جدیت گفت : من صدقه نمیخوام برو گورتو گم کن پفیوز ،حاضرم همه ی عمرمو این تو بگذرونم اما محتاج تو نباشم، اون از بابای عوضیت اینم از خودِ کثافتت ، پاشو برو یه بار دیگه تنِ لَشتو اینجا نبینم.

– مگه نمیخوای از اینجا بیای بیرون ؟

محکم گفت : نه ، من محتاج تو نمیشم .

– محتاج من نیستی مجتبی، محتاج خواهرتی .

یک آن داد زد که تمام رگهای گردنش برجسته شد .

مجتبی : اسم خواهر منو نیار عوضی، اگه بفهمم بهش نزدیک شدی به خدا قسم اون دست و پاهاتو قلم میکنم.

خیلی عادی و خونسرد لبخندی زدم ، چه هارت و پورتی راه انداخته ،خوبه با اون جرم سنگینش بازم میتونه ادعای غرور داشته باشه ، بیخیال از این واکنشش گفتم : من همه ی بدهیاتو یه جا پرداخت میکنم بدون اینکه بذارم حتی یه درصد ضرر مالی از طرف خونه و ویلا یا مال و اموالت داشته باشی .

مشت گره شده ش رو به شیشه ی مقابلم کوبید و از بین دندوناش با لحن کاملاً عصبی و خشن غرید : کثافت بعد اون همه کثافت کاریت دندوناتو واسه خواهرمن تیز کردی ؟ من اون دندوناتو تو دهن کثیفت پودر میکنم، اسم خواهرمو بیاری جنازت میکنم کیان ، بخدا جنازت میکنم فهمیدی ؟

باز هم خونسرد و عادی نگاش کردم ، میدونستم نگاه آرومم اونو بیشتر جری و عصبی میکنه ؛ برام هیچی مهم نبود من الان تشنه ی دختریم که احتمالاً همین حالا جلوی آینه نشسته و موهای بلند و خرمایی رنگش رو بعد از یه شونه زدن و مرتب کردن، شروع به بافتن میکنه ، عطشم به این دختر داره مغز استخونمو آسیاب میکنه ، دلم پر میکشه که اون جثه ی ظریف و کوچیکش رو بین آغوش سفت و سختم جا بدم، لمسش کنم، جای جای تنش رو ، با حرکت دستام روی تمام بدنش مالکیتم رو بهش ثابت کنم، اینکه بهش ثابت کنم حتی ناخن انگشت کوچیکه ی پاهاش هم متعلق به منه ، انقدر به لباش و بدنش بوسه بزنم که باز هم عطشم از این هیجانات آروم نگیره ،انگار دارم کار دست خودم میدم بایداز این فکرای همیشگی بیرون بیام ، سرمو تکون دادم و به مجتبیِ لجباز که یکدندگیش شبیه بهارم بود گفتم : باشه خودت خواستی مجتبی ، من از این در بیرون برم تمام دنیاروهم که بسیج کنی و به پابوسم بفرستی برات کاری انجام نمیدم ،در موردش فکر کن ببین آزادیتو میخوای بدون هیچ کم و کاستی ،یا این زندان با وجود ویلون شدن خواهرت ؟ با لجبازی کارت به جایی نمیرسه به جای شاخ و شونه کشیدن بشین یکم منطقی فکر کن.

خشمگین نفس نفس میزد با کف دستش به شیشه زد و گفت : برو گم شو کیان .

مجدداً سرمو تکون دادم و گفتم : فکراتو کن بعد به وکیلت خبر بده که میخوای چیکار کنی .

از جام بلند شدم ، نگاه خیره و تشویش وار مجتبی هنوز بطرف من بود، عمق نگاهشو میخوندم که افکارش داره با تردید روی حرفام کنکاش میکنه .

نگاش کردم و قبل اینکه گوشی رو بذارم با چشمک بدجنسی گفتم :منتظر خبرتم.

مجتبی آهسته و با خشم گفت : نامرد شرمِت بیاد بهار همش ۱۴ سالشه.

محکم و قاطع به چشماش نگاه کردم و گفتم : فکراتو بکن ، تنها شرطم همینه.
با مجتبی خداحافظی کردم و از اون مکان چندش وار بیرون اومدم .

تصمیم گرفتم قبل اینکه برم خونه اول یه سر برم بازار تا برای بهار خریدای ضروری انجام بدم ، بهر حال اون خودش تک و تنها توی اون خونه بزرگ زندگی میکرد باکلی نیاز و خریدای روزمره که لازم بود حتما یه مرد اونارو انجام بده ، هر چند به مش رضا سپرده بودم که بعضی وقتها براش خرید کنه و در خونش ببره اما همیشه دست پر میرفت و دست پر برمیگشت و میگفت : آقا این دختره خیلی یه دنده ست حتی درو هم به روم باز نکرد تا ببینه چی براش گرفتم که بخواد اونارو ازم بگیره یا نه ؟

وقتی مش رضا بر میگشت و از لجبازیایش برام تعریف میکرد قنج رفتن دلم تازه میشد ، دلم آب میریخت یه جایی از صورت این دخترو زیر دندونام یه گاز محکم بزنم.

با خنده و کلی عشق و علاقه ی خاص شروع به خریدن کردم ، از تنقلات گرفته تا پر کردن مواد لازمه ی یخچال و فریزر ، مرغ ،گوشت ، ماهی ، کیسه ی برنج ، انواع وسایل شوینده و هر چیز دیگه ای که برای مصرف خونه لازم میشد .

حدود چند ساعتی از خرید کردنم گذشته بود ، انقدر با ذوق و علاقه و حوصله ی زیاد ،دونه به دونه این وسایل رو خرید میکردم که کوچکترین احساس خستگی توی تنم و پاهام نداشتم ، انگار برای خونه ی خودمو همسرم خرید میکردم .

وسایل رو توی صندوق عقب ماشین جا دادم و در صندوق رو بستم .

و در حالیکه در ماشین رو باز میکردم که پشت فرمون بشینم گوشیه موبایلم زنگ خورد.

گوشی رو از جیب سمت راست شلوار کبریتیم بیرون کشیدم و با دیدن اسم بهروز کلافه نفسی کشیدم و بیحوصله دکمه ی اتصال رو زدم .

– جانم داداش ؟

بهروز با ریتم آهنگ و طبق معمول همیشه شروع کرد به مسخره بازی درآوردن ؛ اینم تو این ساعت پرهیجان وقت گیر آورده…

بهروز : تو آسمونا دنبالت میگشتم … روی زمین تورو پیداکردم … تو بهترین جواهری که …

– بهروز قطع میکنما حرفتو بزن حوصله ندارم.

بهروز با تندی و معترض گفت : اوووهو شده یه بار به تو غول وحشی زنگ بزنیم نرینی به هیکلمون ؟

پشت فرمون نشستم و درو بستم:
– چون مثل آدم زنگ نمیزنی بگی چه مرگته ؟ طبق معمول مزخرف میگی.

بهروز با همون لحن سابق و دلخورش گفت : بشین بینیم بابا مزخرف عمته …توکه غیرت نداری یه زنگ بزنی حداقل ما که زنگ میزنین بدقلقی در نیار.

با پوزخند گفتم : زنگ زدی حتما کارت پیشم گیره دیگه .

بهروز خندید و گفت : جووون خوشم میاد مخت به موقع کار میکنه.

– هوم ؟ چی میخوای ؟

بهروز : غرض از مزاحمت داداش … راستش …

عاصی شده نفسی بلندی کشیدم، این پسر همیشه عادت داره با اعصاب من بازی کنه.

– بهروز بگو کار دارم جون تو.

بهروز : کار چی داری ؟ باز دوره کردی افتادی دنبال …

– بهروز !!

بهروز : خیله خب بابا اصلاً به من چه ، با بچه ها قرار گذاشتیم این هفته بریم شمال ، جون تو بچه ها گفتن بهت زنگ بزنم گفتن اگه کیان نیاد اصلا صفایی نداره ، تاکید کردن بدون چون و چرا باید اوکی بدی.

با تمسخر و نیشخندی که میدونستم بهروز زرنگ تر از این حرفاست که متوجهشون نشه گفتم : بدون خودم صفایی نداره یا بدون ویلام ؟

بهروز از اون خنده های جیغ دار و مسخرش کرد و گفت : عاشقتم کیا ، قربون تو که یه پا مخی ، من بگم ف تا فرحزادو رفتی ، مرامتم که دیگه نگو ؛ اووووم توپ ، مامان ، اصلا لنگه نداره .

خندم گرفت از لحن و نوع حرف زدنش که صداش رو ضعیف و زنونه میکرد ، مخصوصاً اون خنده ی جیغ دار و رو اعصابیش.

– خوبه بابا انقدر مزه نریز واسه کِی میخواین ؟

بهروز با تردید پرسید: تو هم میای دیگه ؟

با دست چپ روی فرمون میزدم و گفتم: فکر نکنم خودت که میدونی اوضاع پرونده ی مجتبی اومده بالا نمیشه خودم نباشم .

بهروز : مگه وکیلت نیست ؟

– چرا هست ولی خودم که باشم خیالم راحتتره، از یه طرف بهار هم خودش تنهاست نمیتونم اعتماد کنم چند کیلومتر از اینجا دور بشم و اونو به امون خدا بذارم.

بهروز با پوزخند گفت : زکی ، تو الان اینجایی چه گوهی به سرت میزنی که حالا چند کیلومتر دور بشی بخوای بزنی ؟

– چرت و پرت نگو بیشرف ،انگار همچینم ویلای من به کارتون نمیادا.

بهروز : ووی خاک بر سرم ، آقا من غلط کردم ،گوه رو من به سرم زدم که بدموقع چرت و پرت میندازم بیرون، تو گُل زدی به سرت قربون اون سر بی مغزت بشم من.

– دری وری نگو احمق ، شب بیا کلیدارو ببر فعلا کار دارم … راستی نگفتی کیا هستن ؟

بهروز کمی مکث کرد و گفت : همه

– همه که کیا باشن ؟

باز هم با تعلل و تشویش جواب داد و گفت : اون ننه مرده هم هست ؛ همون ایکبیری که تو ازش بدت میاد.

با نفرت اخمامو توی هم کشیدم و گفتم : اه، چندش ، حالم ازش بهم میخوره.

بهروز آرومتر گفت : اتفاقاً اون از همه بیشتر اصرار داشت که تو هم حتماً بیای.

با پوزخند و عصبانیت گفتم : آره خب خورده خوشش اومده ،هار شده گفته کِیس خوبیه ، با هر دور یه چیزی ازش تیغ میزنم ، بلکه با این کثافت کاریام به یه جایی رسیدم.
بهروز برای پیچوندن بحث و اعصاب ناآروم من که با یادآوریه این موضوع اعصابمو کامل بهم ریخته میکرد، بحث رو عوض کرد و گفت : اینارو ول کن کار مجتبی چیشد ؟

به ساعت مچیم نگاه کردم و کلافه وار نفسی کشیدم و گفتم : درست میشه یعنی درستش میکنم.

بهروز : بهار … بهار رضایت داد ؟

با عصبانیت و پرخاشگریه آرومی گفتم : تو کِی میخوای آدمی شی بهروز ؟ صددفعه نگفتم تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن ؟

با شوخی و خنده تمسخری کرد و گفت : آخه دلم براش میسوزه بیشعور تو که آدم نیستی ، غولی غول، اون دختره که جسم و جون نداره میبریش پیش خودت یه دفعه میبینی …

اخطار وارونه و با تشر گفتم : ببند بهروز .

بهروز با عصبانیتی ساختگی گفت : خیله خب بابا دخالت نمیکنم، گندت بزنن با این اخلاق نجومیت که یهو میره فضا، بگو شب چیکاره ای ؟ بیام اونجا ؟

– آره بیا که کلیدارو هم بهت بدم .

بهروز: حالا کو تا آخر هفته ، باشه یه سر میام … پیشنهاد میکنم برو این بهارو ببین یکم این سِگرمه هات واشن اومدم پیشت بجای ویکی تو نپری بهم هاپ هاپ کنی.

خنده ی مستانه ای کردم اینکه بهروز هم مالکیت بهار رو از آنِ من میدونست سرزنده و مستم میکردم.

با خنده گفتم : درد ؛ کوفت گم شو بیشرف میخوام نیای احمق .

گوشیو با همون خنده قطع کردم ، تمام این چندسال بهترین رفیق و بهترین داداشمم بهروز بود و تنها کسیه که از راز دلم در مورد این عجوبه ی وسوسه انگیز باخبره.
بعد از حرف زدنم با بهروز به طرف خونه ی بهار حرکت کردم، با توقفم جلوی در ساختمونشون از ماشین پیاده شدم و زنگ آیفون رو زدم که بعد از یکی دو دقیقه صدای ناز و ظریفش به گوشم رسید .

انگار از دیدنم جا خورد چون بدون سازش گفت : من موندم تو چه رویی داری ؟ از در بیرونت میکنن از پنجره میای ، از پنجره شوتت میکنن از یه سوراخ دیگه سر در میاری ، چرا از دستت آرامش ندارم ؟ چی میخوای از جون من؟

صورتمو کامل جلوی آیفون بردم و با لحنی که از خنده سرشار شده بود ،گفتم : انقدرحرص نخور اون پوست لطیفتو خراب میکنی، باز کن عزیزم.

با حرص جواب داد : عزیزم و کوفت ؛ عزیزم بخوره تو سرت شَرِت کم، گم شو از درِ خونمون.

اینبار خنده م کمی وسعت گرفت که با خنده گفتم : سایم مستدام ،درو باز کن برات خرید کردم.

با تمسخر گفت : برو بابا تو هم دلت خوشه .

گوشیه آیفون رو محکم سر جاش کوبید ، که با تعجب خیره به آیفون شدم ، دیگه بیش از حد دارم این لجبازیاش رو تحمل میکنم، از زور عصبانیت با پاشنه ی پام روی زمین ضربه میزدم و با حرص لبم رو به بازی گرفتم و دوباره دکمه ی زنگ آیفون رو فشار دادم.

چند بار مداوم اینکارو تکرار کردم تا بلکه از خر شیطون پایین بیاد.

چنددقیقه گذشت که بالاخره آیفون رو برداشت و با تشر توپید : چه مرگته سادیسمی ؟ مگه مریضی اون انگشتتو بندِ زنگ کردی ؟

با جدیت گفتم : باز کن بهار .

بهار: برو پی کارت حق نداری بیای اینجا

با عصبانیت و بخاطر فشار گرما و یکندنده بازیای این دختر لجوج ، با پا لگدی توی در زدم و گفتم : این وامونده رو باز کن بهار ، داری اعصابمو سگی میکنی.

با تمسخر خندید و گفت : تو خودت سگی حضرت والا ، بالاخره همنشینی با اون سگ بدقورات ازت یه نماد شبیه سگ ساخته که بی اجازه وارد …

ضربه ی دیگه ای با پام توی در کوبیدم و گفتم : باز کن بهار ، لعنتی باز کن ، تو چرا انقدر احمق و یه دنده ای مگه من دیوم یا هیولام که اینجوری ازم فرار میکنی ؟

با همون لحنش که اعصاب پریشونمو بیشتر آشفته میکرد گفت : خوبه القاب خودتم میدونی چیه ؛ میگه یه دندم ؟ دوست نداری اینجوری ؟ من بهتر رو نمیدم شدی دُمم شدی هر جا میرم دنبالم میای، رو بهت بدم که دیگه هیچ باید رام زیر دستت بشم .

با خنده و ذوقی که میدونستم اونو حرصی تر میکنه گفتم : اوووف کِی اون روز بیاد جوجه کوچولوی زبون دراز … سرتقیاتو دوست دارم ولی یه روزی خودت با پای خودت به سمتم میای.

جدی و خشن و با استبداد کلامی گفت : گم شو راهتو بکش برو کثافت ؛ حیا کن تو اگه قرار بود زن و بچه داشته باشی من الان جای دخترت بودم ،خجالت هم خوب چیزیه .

کلافه شده نگاهی به اطراف کوچه کردم و گفتم : ندارم قربونت برم ، حیا کیلو چنده ، بالابری پایین بیای کل عمرتو با من سر میکنی ، درو باز کن من خریدارو تحویلت بدم ، از گرما هلاک شدم دختر حداقل باز کن بیام یه لیوان آب بخورم.

محکم تر از قبل گفت : گورتو گم کن کیان ، ازت متنفرم ، ازت بدم میاد، دوست ندارم ببینمت ، دوست ندارم بهم نزدیک بشی، آیفون رو دوباره با صدای بدی سرجاش گذاشت.

ناچار و دست از پا درازتر برگشتم و سوار ماشین شدم ، بهار به هیچ طریقی کوتاه بیا نیست ، شاید سازش براش خیلی کارساز نباشه اما نمیخوام با هیچ خشنوت و جبری اونو برای خودم کنم ، میخوام به خواست و اراده ی خودش به سمت کشش پیدا کنه ، یه کشش مثال خودم که با هر بار لجبازی و جسور بودنش منو مصمم میکنه که توی این راه بی پروا تر باشم و هر طور شده اونو بدست بیارم ، مالک اون منم ، صاحب اون جسم ظریفش منم ، اون تمام چیزیه که توی این دنیا میخوام ، یه دختر ظریف و معصوم و همینطور خواستنی، انقدر خواستنی که حتی با ندیدنش هم یه جاذبه ی قوی منو به طرفش سوق میده.

زیر لب با خنده و درحالیکه به طرف ماشین میرفتم تا سوار بشم با خودم زمزمه کردم ” بیشرف میگه اگه بهت رو بدم حتما باید رام زیر دستت بشم ” آخ اگه اون روز بیاد بهار، طوری تو رو به خواهش قلبم به زانو در میارم که با ترنم گوش نوازت منو در خودت غرق کنی .

صدای کوبش قلبم اعلان این خواهش بود که با این فاصله حتی از فکر هیجان نزدیک شدن بهش و لمس اون میوه شیرینی در تب و تابه ؛ انقدر بهش اشتیاق دارم که حس میکنم اگه یه روزی بهش نزدیک بشم از شدت لذت و هیجان قلبم در جا ایست کنه ، هیچی دست خودم نیست ، تمام وجودم اونو میخواد ، انگار یه مسکنه که قراره با تزریقش تمام تنم تو رخوت و آرامش قرار بگیره ، یه آرامش بی نظیر که با بودن هیچکس تا حالا بهم القا نشده .
***

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.