خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان شوهر غیرتی من پارت 12

رمان شوهر غیرتی من پارت 12

رمان شوهر غیرتی من پارت 12
Rate this post

رمان شوهر غیرتی من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده (رمان شوهر غیرتی من)وارد شوید.

با اومدن نازگل دیگه حرفی درموردش نزدیم خواست بره ک صداش زدم:
_نازگل؟!
مثل همیشه سر به زیر جواب داد:
_بله ارباب
_بیا بشین بعدش اتاقت رو نشون بده تا استراحت کنم
به سمتم اومد و کنارم نشست مشغول حرف زدن با خاله شدم ک صدای زن فربد اومد:
_سلام!
سرم رو بلند کردم و سرد جوابش رو دادم همیشه از این زن بدم میومد چراش رو خودم هم نمیدونستم روی مبل تک نفره نشست و رو به نازگل کرد و با لحن بدی گفت:
_بلند شو برام چایی بیار چرا اینجا نشستی تو!؟
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت این چی داشت میگفت مگه نازگل خدمتکارش بود ک هر کاری این گفت و انجام بده تا نازگل خواست بلند بشه گفتم:
_بشین!
نازگل نشست ک به سمت اون زن نفرت انگیز فربد برگشتم و گفتم:
_نازگل خدمتکار شخصی تو نیست!
پوزخندی زد و گفت:
_اما برای خدمتکاری فرستادنش!
بیتفاوت گفتم:
_خاله این زن فربد رو یه مدت میفرستی عمارت برای خدمتکار شخصی نازگل بشه!؟
خاله لبخندی زد و گفت:
_از فربد بپرس پسرم
صدای عصبی نرگس بلند شد:
_شماها چی دارید میگید
اصلا توجهی بهش نکردم زنیکه ی آشغال چجوری جرئت میکرد به نازگل من بگه خدمتکار آدمش میکنم!
#نازگل

انقدر ک از اومدن ارباب خوشحال شده بودم اصلا توجهی به حرف های نرگس نداشتم ک بخواد ناراحتم کنه برعکس بقیه ی روزا با لبخند محوی ک از سر ذوق روی لبهام نشسته بود به زمین خیره شده بودم ک ارباب بلند شد و گفت:
_نازگل!
بلند شدم و گفتم:
_بفرمائید از این طرف ارباب
صدای نرگس بلند شد:
_قراره اینجا بمونی!؟
ارباب سالار به سمتش برگشت و گفت:
_تو مشکلی داری!؟
_نه چه مشکلی!

خنده ام گرفته بود نرگس اصلا جرئت نداشت ک با ارباب سر و کله بزنه یا حرفی بهش بزنه فقط ساکت بود چون ارباب خیلی بد و رک جوابش رو میداد جوری ک ساکت میشد!
صدای خاله جون بلند شد:
_برید بچه ها!
ارباب رو به سمت اتاق همراهیش کردم داخل اتاق ک شدیم در اتاق رو بستم و گفتم:
_ارباب شما استراحت کنید من میرم بیرون به کارام برسم مزاحم شما هم نباشم.
با صدای عصبی گفت:
_لازم نکرده بری بیرون کاری بکنی!
متعجب گفتم
_باشه
ارباب چرا باید عصبی بشه به سمتم اومد و گفت:
_بیا بخوابیم
دستم رو گرفت و به سمت تخت برد خودش خوابید من و هم مجبور کرد تو بغلش بخوابم با صدای آرومی گفت:
_اینجا بهت بد گذشت؟!
_نه
_به زن فربد نزدیک نشو!
_نه اون بدجنس!
_چیکارت کرده مگه؟!
با یاد آوری حرف هاش اخمام تو هم رفت و گفتم:
_بهم گفت به شوهرش چشم دارم
ارباب با صدای عصبی گفت:
_اون زن روانیه ولش کن!
بعد از نوازش موهام توسط ارباب چشمهام گرم خواب شد و خوابم برد.
_نازگل بلند شو!
با شنیدن صدای ارباب چشمهام رو باز کردم و گفتم:
_چیشده؟!
_بیدار شو وقت شام!
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
_الان
به سمت سرویس رفتم و بعد از شستن دست و صورتم لباس مناسب پوشیدم و همراه ارباب به سمت پایین رفتیم همه سر میز شام نشسته بودند!

صدای فربد بلند شد:
_چخبر سالار کم پیدایی!
ارباب نگاهی بهش انداخت و گفت:
_زیاد نیستم شاید یه مدت دیگه برم تهران برای یه چند ماه برای پروژه کاری.
با شنیدن این حرف ارباب وا رفتم اگه ارباب میرفت دیگه نمیتونستم اصلا ببینمش صدای نرگس بلند شد:
_همسر جدیدتون رو نیاوردین چرا!؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نقش بست ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_فربد؟!
_بله؟!

_مشکل همسرت چیه؟!
فربد متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یعنی چی؟!
_ با نازگل مشکل داره میخواد ناراحتش کنه میخوام ببینم نازگل چیکارش کرده‌.
دهنم از فرط تعجب باز موند ارباب خیلی رک داشت ازش میپرسید ک مشکلش با من چیه!
فربد به سمت نرگس برگشت و گفت:
_تو چرا با نازگل مشکل داری؟!

نرگس خیلی خونسرد گفت:
_چون میخواد باهات لاس بزنه باهاش مشکل دارم.
با شنیدن این حرف نرگس اشک داخل چشمهام جمع شد من اصلا زیاد حتی فربد رو ندیده بودم رفتار ناشایستی هم نداشتم ک داشت این حرف رو میزد صدای عصبی فربد بلند شد:
_تو چی داری میگی؟!
_دارم حقیقت و میگم
اینبار تقریبا فربد عربده زد:
_ببند دهنت و!

نرگس رنگ‌از صورتش پرید دیگه تحمل این رو نداشتم ک بشینم به حرف هاشون گوش بدم بلند شدم و با گریه به سمت اتاق دویدم حتی نمیتونستم به ارباب نگاه کنم اون حرف من و باور نمیکرد من عاشق ارباب بودم چجوری میتونستم به یکی دیگه نگاه کنم.
با باز شدن در اتاق حتی سرم رو بلند نکردم تخت بالا پایین شد و صدای ارباب بلند شد:
_نازگل؟!

سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب
با صدای خشداری گفت:
_جونم
از شنیدن حرفش دلم لرزید درست مثل روز های گذشته شده بود لحن صداش با گریه نالیدم:
_بخدا من به ارباب فربد چشم نداشتم من حتی زیاد باهاش صحبت هم نداشتم بخدا دروغ میگفت!
_میدونم

با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم میدونست!وقتی چشم های گرد شده ام رو دید لبخند محوی زد و گفت:
_خوب خانوم کوچولو دیگه گریه بسه وقتشه از شوهرت تمکین کنی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_چی؟!
چشمهاش خمار شد و گفت:
_تمکین باید بکنی کوچولو!

با شنیدن این حرفش صورتم از خجالت گر گرفت بهم نزدیک شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن عجیب دلم برای بودن با ارباب تنگ شده بود بدون هیچ حرفی همراهیش کردم!
دست ارباب پیشروی میکرد لباسم رو از تنم بیرون آورد و شروع یه رابطه جدید بود.
_نازگل بیدار شو!
با شنیدن صدای ارباب کنار گوشم چشمهام رو باز کردم و گفتم:
_بله ارباب

لبخندی زد و گفت:
_بیدار شو خانوم کوچولو وقت نهار
با شنیدن این حرف ارباب چشمهام گرد شد با تعجب گفتم:
_کی صبح شد! من چرا انقدر خوابیدم
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_خسته شدی زیاد خوابیدی خانوم کوچولو
_اما من ک کاری …..
با یاد آوری دیشب هینی کشیدم و سرم رو پایین انداختم ک صدای قهقه ی ارباب بلند شد

با خنده گفت:
_زود برو اماده شو دوش بگیر بیا پایین ضعف میکنی
لبخند خجولی زدم و مطیع گفتم:
_چشم ارباب.
با بیرون رفتن ارباب از اتاق خنگی نثار خودم کردم و بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از اینکه حموم کردم لباس هام رو عوض کردم و بیرون اومدم از اتاق

به سمت پایین حرکت کردم همه سر میز نشسته بودند ک گفتم:
_سلام
با گرمی جوابم رو دادند کنار ارباب نشستم ک صدای نرگس بلند شد:
_با چه رویی بلند شدی اومدی اینجا!

با شنیدن این حرف نرگس چشمهام گرد شد و متعجب گفتم:
_یعنی چی؟!
تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی فربد بلند شد:
_زود باش برو تو اتاقت.
_اما من ….
فربد عصبی داد زد:
_گمشو داخل اتاقت.
نرگس با عصبانیت بلند شد و رفت نگاهم هنوز هم متعجب و بهت زده بود ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_بخور نهارت و!

گیج گفتم:
_باشه
بعد مشغول خوردن نهار شدیم دلم میخواست به ارباب بگم هر چه زودتر برگردیم دیگه دلم نمیخواست اینجا بمونم نرگس همش بهم به چشم بد نگاه میکرد و تهمت میزد.
صدای مامان فربد بلند شد:
_سالار؟!
_جونم خاله؟!
_امروز نرو پسرم باشه؟!

_نمیشه کلی کار دارم خاله بهم زنگ زدند باید برم
با شنیدن این حرف ارباب اشتهام کور شد بغض تو گلوم افتاد یعنی ارباب میخواست بره من چجوری اینجا دووم میاوردم اونم بدون ارباب آخه!
_بعدش باید دوباره بیای ولی
_چشم

از روی میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم بیشتر از این نمیتونستم بمونم ارباب داشت میرفت و من باز تنها میشدم چجوری باید طاقت میاوردم اونم بدون ارباب اصلا مگه شدنی بود!
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم ک چشمهای اشکیم به ارباب افتاد ارباب به سمتم اومد و گفت:
_چرا داری گریه میکنی؟!

رمان-شوهر-غیرتی-من
رمان-شوهر-غیرتی-من

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.