خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان معجون نوشته مریم پیروند

رمان معجون نوشته مریم پیروند

رمان معجون نوشته مریم پیروند
4.5 (90%) 6 vote[s]

رمان معجون

نویسند:مریم پیروند

ژانر:عاشقانه

مقدمه:

بهار دختر ۱۴ ساله ای که برای آزادیه تنها سرپناهش “برادرش” از زندان از پسر عموی ناتنیش کمک میخواد اما کیان سی و دو ساله سخت عاشق بهارِ وبرای این کمکش شرط همخونگی رو میذاره که بهار مجبور میشه …

قسمتی از رمان:

مثل یه برگ خشکیده ، مثل یه دریای سراب ، مثل انتظاری سخت برای هیاهویی جنجالی ، مثل آواز پرنده ای تنها و اسیر در قفس ، مثل باد زوزه کش پاییزی و مثل غروب دلگیر و دل مرده ی جمعه به آینه ی روبروم خیره شدم .

دلم فقط کمی تپیدن میخواست ، تپیدن از نوع واقعی و حقیقتی نو .

دلم کمی جوشش میخواست، جوششی شیرین با دمی از امید و وصال .

دلم کمی هیاهو میخواست ، رقصیدن میخواست ، کمی هوس بچه بازی با معجون دلگرم کننده ش میخواست ، معجونی که برای من قدرت و بقای عمرمه ، معجون زندگی ، معجون دیوانگی ، معجون دلداگی و شورو اشتیاق ، معجون نفس کشیدن و معجون عشق …

درون آینه به صورتم نگاه کردم به زیبایی که از مادرم به ارث بره بودم .

پوزخندی گوشه ی لبم جای گرفت ؛ مادری که بعد از چهار سال زندگیه زناشویی و دو سال بعد از به دنیا اومدن من به خاطر مسئله ارث و میراث بابام پاپس کشید و برای همیشه مارو ترک کرد، بابام هم بعد از ده سال و بزرگتر شدن من ، به خاطر دعواها و کشمکشهای پی درپی برای تقسیم ارث و میراث با برادر ناتنیش ، بالاخره در یک شب زمستونی به دیار باقی پیوست .

نفس سنگینی کشیدم و دستامو به میز کنسول سفید مقابلم تکیه دادم ، من کیان 32 ساله با کلی ارث و میراث از طرف بابام و بابا بزرگم و با تلاش بیشتر خودم و درس خوندن تونستم یه شرکت بزرگ واردات و صادرات بنام “کیان سلطانی ” بر پا کنم .

به صورت مه آلود و غم گرفته م نگاه کردم ، پسری با تمام زیبایی و بدون کوچکترین عیب و نقصی ، چشمهای عسلی که بیشتر وقتها با کمی خشم و عصبانیت تبدیل به رنگ سبز یشمی میشن .

به موهای ژولیده و خیسم که کمی بلند بودن و همیشه اونارو به صورت کج و یه طرفه حالت میدادم که به قول بهروز این موهای خرمایی ، زیبایی چهره و پوست گندمیم رو چند برابر میکردن .

به بینی ای که بخاطر اون تصادف لعنتی مجبور شدم زیر تیغ عمل ببرم و واونو کمی شبیه قبلش کنم .

به لبهای گوشتی و قلوه ای که با لبهای مامانم توی عکساش اصلا مو نمیزد ، وقتی به عکساش نگاه میکنم شباهت خودم رو با اون یکسان میبینم ولی خداروشکر هیچ کدوم از اخلاق و رفتارام شبیه اون آدم سنگدل نشد .

مادری که در سن 2 سالگی منو رها کرد و بخاطر نرسیدن به هدف شومش زندگیشو ترک کرد و به استرالیا رفت .

اما… اما … بیل زدن توی این باغچه ی گذشته برای من ارزشی نداره … تنها یه چیز برای من باارزش و زندگی بخشه که میتونه تمام خلا زندگیم رو از نو بسازه و منو تبدیل به شخصی بااراده و استوار و محکم نشون بده ، اما بدون حضور اون تبدیل به شخصی مریض و بدحال شدم که به جز خودم هیچکس دوای دردمو نمیدونه و همه ی اطرافیانم این مردگیِ احساسمو بیشتر بخاطر کار و تلاش زیاد تعبیر میکنن.

اخمامو در هم کشیدم و دست مشت شده م رو روی قلبم گذاشتم ، هیچکس بجز اون نمیتونه مرحم زخم این دل باشه ، نه دخترای رنگاوارنگ و بزک شده ی اطرافم و نه اندامهای بیش از اندازه تحریک کننده شون ،نمیتونن تمام اشتیاق منو به اون موجود ظریف و کوچولوی خودم کم کنن ، دختری ناسازگار و رنجور من ، دختر سرکش و شرور من ، دختری که نمیدونه با دیدنش دلم که هیچ تمام بدنم به رعشه میفته ، و حاضرم برای لمس گوشه ای از پوست سفید و مرمریش حتی جلوش زانو بزنم ، اما اون با بیرحمیِ تمام نگاهشو و اون چشمهای سیاهشو که تمام دنیام توی اون چشمها خلاصه میشن ،از من دریغ میکنه .

حوله رو روی موهای خیسم گذاشتم، نفس دیگه ای با درد و رنج کشیدم ، دلم درد میکرد از جهالت این قلب سرکش و این عشقی که داره منو در مقابل یه موجود تخس و شیطون و کوچیک به سجده در میاره .

دوباره بخودم توی آینه نگاه کردم ، با پوزخند تلخی گفتم ” خاک تو سرت کیان تو چی کم داری ؟ این همه دختر ، این همه زیبارو ، اون منشیِ زبل و ریزه میزه ی شرکتت ، همونی که همیشه میگی قدو قوراه و جثه ش شبیه دختر کوچولوی تخس منه ، یعنی هیچکدوم نمیتونن تورو خوشحال کنن، یا به تو زندگی ببخشن ؟ چرا فقط نفسهاتو بند یه دختر نوجوون کردی که فقط از زندگی خوردن و خوابیدن و درس خوندن بلده ، تو یه سوت بزنی ، توی این خونه و روی این تخت پراز دخترهای زیبا و لوندی میشن که با عشوه گریشون اون چه که بخوای رو دو دستی بهت تقدیم میکنن اما تو …

پریشون حال سرمو تکون دادم ؛ همه ی اینا برای من درده من هیچوقت نتونستم یه خاطره ی خوش داشته باشم حتی تو اوج رابطه م فکر بهار و تصور بهار بود که منو آروم میکرد .

– آخ بهار … آخ خدا لعنتت کنه چی به روزم بردی که حتی با آوردن اسمت قلب مریضمو بیمارتر میکنی، بی اونکه خودت بدونی تموم زندگیه من شدی و تمام وجودمو تحت سلطه ی خودت در آوردی ، منو به یه مرد بی غرور تبدیل کردی به مردی که پراز خواهش و خواستن لمس وجودته ، حاضرم تمام زندگیمو ببخشم اما برای یک روز تورو تو آغوشم داشته باشم .

اما توعه شیطون با نفرت عمیقت از من تمام راهارو به روم بستی و حتی اجازه نمیدی تا نزدیک خونتون قدمی بردارم .

پوف کلافه ای کشیدم ، دارم داغون میشم ، خدا لعنتت کنه دختر ، مثل آدم معتادی شدم که باید هر چه زودتر جنسش بهش برسه وگرنه از پا در میاد ، باید ببینمش ، باید چشمهامو از دیدنش لبریز کنم تا باز تو خلوت خودم حال دلمو روبه راه کنم ، انقدر نگاش کنم تا تصویر چشماش و لباش تا ته مغز و جونم نفوذ کنه و رویای خوابم رو به آرامش برسونه .

به ساعت نگاه کردم ، هنوز وقت داشتم هرچه زودتر خودمو به مدرسه ش برسونم ، تا چند دقیقه ی دیگه ساعت کلاسش تموم میشد .

از داخل کمد یه پیرهن آبی جذب و یه شلوار جین سورمه ای بیرون کشیدم ، حوله رو ازدور کمرم باز کردم و لباسهارو پوشیدم ، با شتاب و سرعت عمل بالایی ، میخواستم هر چه سریعتر خودمو بهش برسونم ، تشنه ی دیدنشم ، تشنه ی کسی که میتونه منو به زانو در بیاره … با دوشی از ادکلن و افترشیو و مرتب کردن موهام ، سوییچ و موبایلم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ، نگاهی به دور تا دور خونه انداختم، خونه ای که برام حکم یه سلول تنگ و تاریک بود، تمام وسایل شیک و مدرن اما هیچ ردی از دلخوشی و آسایش در اون نبود.

سراسیمه و با هول به حیاط اومدم وسوار مورانوی مشکیم شدم، تنها هدفم رسیدن و هر لحظه دیدن این دختر تخس و شرور بود، تمام اندامهای حسیم خواستنشو رو فریاد میزدن ، تک تک سلولهام نبض گرفته بود یه نبض پرحرارت و آتشین ، تشنه ی یه بوسه یا فقط یه لمس کوچیک از طرف بهار بودم ، بهار بهارِ من ، بهاری که اگه یه نیم نگاه به من بندازه میتونه با ظرافت اون دستهای کوچیکش زندگیمو گلستان کنه… خودمو از حسش بیرون کشیدم، چون هر بار با فکر کردنش ضربه ی بدی به جسم و تنم وارد میشد که با در آغوش کشیدن هیچ مرحمی زخمهای شدت گرفته م بهبود پیدا نمیکردن.

ماشین رو روشن کردم و دنده رو جابجا کردم که مش رضا از ته حیاط و پشت درختهای بزرگ باغ خونه صدام زد.

مش رضا : آقا کیان ؟ یه لحظه صبر کنین .

از شیشه ی ماشین به مش رضا نگاه کردم که به سمتم میومد، پوفی کشیدم و ریتم وار و آروم با انگشتام روی فرمون ماشین بازی راه انداختم و منتظر شدم تا مش رضا نزدیکم بشه ، سرایدار خونه بود،پیرمردی سالخورده با چین چروک ریز و درشتی که بخاطر زحمت زیاد روی صورت و دستهاش افتاده بود، ریش و سیبیل با موهایی سفید داشت و چشمهایی که برق محبت و مهربانی در اون تیله ی قهوه ای رنگش موج میزد .

قدمهای سلانه وارش رو که نزدیکتر کرد، شیشه رو کمی بیشتر پایین آوردم و روبه مش رضا گفتم: جانم مش رضا ؟

نزدیکتر شد و دستهاشو به بدنه ی ماشین تکیه زد و گفت: آقا ببخشید که مزاحم رفتنت شدم، راستش چه جوری بگم …

وقت برای حاشیه رفتن مش حسن نداشتم سریع گفتم : بگو گوش میدم.

مش رضا : چندروزه دیگه عروسم وقت زایمانشه، سعید دست و بالش این چند روز خیلی خالیه ، خودش بخاطر مساعده های زیادی که ازتون گرفته بود روش نمیشد بیاد به حضورتون ، واسه همین من خدمتتون رسیدم تا …

مابین حرفش پریدم ، چون دوست نداشتم ابهت و بزرگیشو بیشتر ازاین در مقابل من پایین بیاره، مش رضا برام مثل یه پدر بود و هیچوقت به چشم یه سرایدار و خدمتکار خونم بهش نگاه نکردم.

– این چه حرفیه مش رضا ، خودش هم میگفت من دریغ نمیکردم، بهش گفتم هر وقت چیزی لازم داشتی کافیه فقط اشاره کنی.

مش رضا دستاشو رو به آسمون دراز کرد و گفت : خدا از بزرگی کمتون نکنه آقا …ایشالا به حق پنج تن آل عبا زیر سایه ی خدا خوشبخت باشی و هر چی ازش میخوای نصیبت کنه.

توی دلم آمین بزرگی گفتم من فقط یه چیز میخواستم برام مهم نبود چه جوری و به چه طریقی فقط بهار باید کنار من باشه ،با مرور اسمش به ساعت مچیم نگاه کردم، وقتم تنگ بود مش رضا هم با پر چونگیه همیشگیش و دعاهای پرفضیلتش داره منو از هدفم دور میکنه.

– مش رضا من خیلی عجله دارم، یه کار فوری برام پیش اومده ، وقتی برگشتم درمورد اون موضوع حرف میزنیم ، غذای ویکی رو حتما بدی یادت نره .

مش رضا به بدنه ماشین زدو گفت : برو بابا جان ، خدا به همراهت … حواسم هست.

ریموت در رو زدم و با تکون دادن سرم و و یه تک بوق از کنار مش رضا گذشتم.

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

به نا به درخواست نویسنده ادامه این رمان در سایت مستر رمان منتشر نخواهد شد لذا جهت خواندن ادامه این رمان به کانال تلگرام نویسنده از طریق این آدی اقدام نمایید:[email protected]

 

رمان-معجون
رمان-معجون-مریم-پیروند

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.