خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده پارت ۸

رمان ماه شب چهارده پارت ۸

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

تا پشت در اتاق رفتیم ..ومن با دیدن اون همه ملاقات کننده از دیدن پارسا پشیمون شدم ..
مامان رفت و فروغ خانم رو صداکرد و با زهره خانم و دوتا خواهرای پارسا اومدن بیرون …
من که خودمو مقصر می دونستم دلم نمی خواست با خواهراش روبرو بشم ولی دیگه تو موقعیت انجام شده قرار گرفته بودم ..
زهره خانم اومد جلو و منو بغل کرد و گفت : وای دلبر جون چی به روزت اومد خیلی ناراحت شدم شمال بودم که شنیدم ..
دیشب رسیدیم خدا خیلی بهت رحم کرد عزیزم ..
گفتم : بله واقعا ولی ، دست منو گرفت و رو کرد به خواهرای پارسا و گفت : اینم دلبر خانم ما،، سیما جان و مریم خانم …
با شرمندگی سلام کردم و نفهمیدم چرا مثل احمق ها گریه ام گرفت …
فکر می کردم اگر جای اونا بودم و برادرم به خاطر یک غریبه اینطور می شد چیکار می کردم و بر خوردم با اون شخص چی بود …
ولی هر دوی اونا که معلوم میشد از پارسا جوون تر بودن با مهربونی باهام دست دادن و سیما گفت : واقعا خدا به شما رحم کرد من هر وقت یادم میفته مو به تنم راست میشه و نفس کم میارم … اگر به صورتتون پاشیده بود چی می شد؟ ..
گفتم : من اونقدر ناراحتم که نمی تونم تو صورت شما نگاه کنم ..باور کنین اگر یک در صد احتمال می دادم اصلا پیش برادرتون کار نمی کردم … می دونستم که صابر آدم خوبی نیست ولی یک همچین چیزی برای من غیر ممکن بود تا این حد بتونه پیش بره ..
متاسفم برای آقا پارسا …

گفت : آره ما هم خیلی ناراحتیم حتما جاش روی بدنش میمونه ولی بازم که فکر می کنم می ببینم از همه بدتر این بود که روی صورت شما ریخته می شد … زندگیت تباه می شد ، حالا دیگه فکرشو نکنین..خدا رو شکر دستگیر شده و دیگه خطری نیست ..
مریم که همسن و سال من بود گفت : پاتون چطوره چقدر سوخته ؟
گفتم : هنوز درد دارم و حس می کنم گوشت پام داره جمع میشه ولی دکتر میگه اینطور نیست و رو به بهبودی رفته …
مال من زیاد نیست به اندازه ی یک کف دست روی رون پام و چند قطره هم روی دستم ریخته ..
آقا پارسا خودشو انداخت جلوی من نفهمیدم همین مقدار کم هم چطوری شد ریخت روی من ..چون روی زمین افتاده بودم …
به خدا این چند روز همش به فکر بچه ها بودم خیلی بد شد ..
مریم گفت چند روزه خونه ی ما هستن بهانه گرفتن الان آوردیمشون باباشون رو ببینن …
گفتم : الان اینجان ؟
گفت : آره از کنار تخت تکون نمی خورن دیگه نمیشد بهشون نگیم ..
گفتم : شما سر کار نمیرین ؟
گفت : چرا ولی یک کاریش می کنم تا مامان برگرده خونه ..
گفتم : تو رو خدا بزارین من ببرمشون خونه ی خودمون خواهش می کنم شاید اینطوری یکم شرمندگیم کم بشه .. لطفا قبول کنین ..
و رو کردم به مادر پارسا و ادامه دادم فروغ خانم لطفا اجازه بدین من ازشون مراقبت کنم ..

فروغ خانم گفت : عزیزم پارسا نمی زاره ..تا به هوش اومد و فهمید که بچه ها خونه ی مامانِ شما هستن گفت برین اونا رو بیارین مزاحم مردم نشن …
گفتم : شما می تونین راضی شون کنین ؛؛ بگین خواهش کردم فقط به خاطر اینکه من یکم از عذاب وجدانم کم بشه قبول کنین …
سیما گفت : این چه حرفیه ..برای چی عذاب وجدان داشته باشین به زور که وادارش نکردین این کارو بکنه میل و انتخاب خودش بوده ..
اگر فکر می کرده جلوی شما سینه سپر کنه حتما عواقبشم می دونسته ..
پارسا آدمی نیست که بی خودی کاری رو انجام بده ….
فروغ خانم یک فکری کرد و گفت : مریم تو که صبح ها نیستی بزار یک مدت پیش دلبر جان باشن .. چند روز دیگه تو برو بیارشون اینطوری بهتره …
تا انشاالله پارسا بهتر بشه و خودم میرم خونه و دیگه مشکلی نداریم …
اینطوری شد که منو و بابا و مامان اونقدر صبر کردیم تا بچه ها از پدرشون جدا بشن و با خودمون ببریم …
ولی من پارسا رو ندیدم ..
اما بچه ها از دیدن من چنان خوشحال شده بودن و دلبر جون دلبر جون می کردن که سیما و مریم حیرت کرده بودن اونا نمی دونستن که فقط یک بازی ساده کنار دریا با ماسه ها و یک قصه؛ این دلبر رو برای اونا که دلای پاک و ساده ای داشتن به یاد موندی کرده بود ..
و از اینکه با من میومدن راضی به نظر می رسیدن …

دستم رو دراز کردم طرف پدرام دست کوچولوش آورد جلو و دستم رو گرفت ..و دست دیگه ام رو طرف پریا .. یک لبخند شیرین به من زد در حالیکه دست اونا توی دستم بود و هنوز نمی تونستم درست راه برم از بیمارستان رفتیم بیرون ..
از اینکه باعث شده بودم پدرشون به این حال روز بیفته از اونا هم شرمنده بودم …
با اینکه هنوز بشدت درد داشتم صدام در نمی اومد تا مامان بیشتر از این لوسم نکنه و مانع کاری که می خواستم انجام بدم نشه …
اونشب تمام وقتم رو با اون دوتا بچه گذروندم ….و به دنیای زیبای بچگی و بی خیالی پا گذاشتم …
و شب اونا رو توی تخت خودم خوابوندم و در حالیکه نوازششون می کردم تا دوری از پدر رو حس نکنن براشون قصه گفتم تا خوابشون برد …
اما خودم نمی تونستم درست بخوابم چون پای راستم سوخته بود ..و وقتی روی پهلوی چپم هم می خوابیدم ، سوزشش بیشتر می شد و انگار گوشت بدنم رو می کشیدن ..
این بود که در حالیکه به پهلوی چپ جلوی تخت نشسته بودم دستهامو گذاشتم زیر سرمو کنار بچه ها موندم ..
چشمم گرم شده بود که وجود مامان رو حس کردم ..یک پتو کشید رومو مدتی بالای سرم ایستاد ..
مثل این بود که خدا دوباره منو بهش داد باشه مدام بهم نگاه می کرد و اشک میریخت ….

من می دونستم تنها منبع در آمد پارسا همون کتابفروشی هست و چیزایی که می نویسه ..
نمی تونستم دست روی دست بزارم که زندگیش نابود بشه …
صبح صبحانه ی بچه ها رو دادم و براشون غذای خوشمزه درست کردم …با هاشون بازی کردم و خوشحال نگهشون داشتم ….
هنوز از من رو دروایسی داشتن …نزدیک ظهر آذین؛ ملیکا و ماهان رو آورد تا بچه ها تنها نباشن ..
در عین حال می خواست پیش من باشه چون می دونست که راه رفتن و کار خونه کردن برام خیلی سخته …
وقتی بچه ها مشغول بازی شدن بهش گفتم : آذین جان یک چیزی ازت می خوام برام انجام بدی و قول میدم آخرین خواهش من از تو باشه چون خیلی برام مهمه …
با هراس پرسید : باز می خوای چیکار کنی دلبر ؟
گفتم : اونطوری که تو فکر کردی نیست ..حالا صابر زندانه و خطری منو تهدید نمی کنه ..می خوام مغازه ی پارسا رو باز کنم ازت می خوام پشتم باشی و نذاری کسی با من جر و بحث کنه ..چون اصلا حالشو ندارم … ولی من باید این کارو بکنم …
گفت : باشه خواهرم ..قربونت برم تو می تونی این کارو بکنی؟ تو که درد داری هنوز پات خوب نشده …
بازم گریم گرفت و گفتم : یعنی درد من در مقابل درد پارسا چیز مهمیه ؟
گفت : بیا اینجا توی بغلم ..قربونت برم تو چقدر مهربونی ..الهی بمیرم کاش من وارد بودم خودم میرفتم ..ولی نمی دونم چی به چیه ؛؛

گفتم : من خوبم فقط جلومو نگیرین ..تو بعد از ظهرا بیا اینجا اگر رامین ناراحت نمیشه اصلا اینجا بمونین ..تا بچه ها تنها نباشن ..
بزار ما هم ثابت کنیم که فداکاری پارسا رو فهمیدیم ..تنها با حرف نمیشه …
و اینطوری روز بعد با کمک آذین صبح رفتم و کتابفروشی پارسا رو باز کردم …
اول مثل خودش همه جا رو دستمال کشیدم زمین رو تمیز کردم و یک چایی گذاشتم …کاری که اون می کرد و همیشه برای من چایی تازه دم داشت ..
چیزی نگذشت که مغازه دارای توی پاساژ یکی ؛یکی میومدن و به من نوید می دادن که تنها نیستم و همه ی حواسمون به منه اونا خاطرم رو جمع کردن که هر کمکی بخوام می تونم روی اونا حساب کنم …
اون روز بیشتر از همیشه مشتری داشتم و تا ظهر سرم گرم بود انگار روزی پارسا رو خدا نگه داشته بود که بهش بده ..و چیز دیگه ای هم متوجه شدم؛ که چقدر همه اونجا دوستش دارن و بهش احترام می زارن ..
ساعت سه بابا اومد ..و گفت : منم از این به بعد از اداره میام اینجا کمکت می کنم ..تو خونه کاری ندارم ..
دیگه بیمارستان نرفتم و فقط تلفنی از فروغ خانم حالشو می پرسیدم …و در مورد باز کردن کتابفروشی هم حرفی نزدم ..
می خواستم اول ببینم از عهده اش بر میام یا نه ؛؛و هر شب وقتی به خونه می رسیدم تمام اوقاتم رو صرف بچه ها می کردم …
و خودم اونا رو تر و خشک می کردم و کنار خودم می خوابوندم …
طفل معصوم هایی که مادر هم نداشتن …

سه روز بعد پولها رو برداشتم و وقتی کتابفروشی رو بستم از بابا خواهش کردم منو ببره بیمارستان ..
دلم می خواست پارسا بدونه که هواشو دارم …بابا هم موافقت کرد چون اونم عذاب وجدان داشت و خودشو مدیون پارسا می دونست …
دیر وقت بود اجازه نمی دادن کسی بره بالا ..
با هزار زحمت اجازه دادن من تنها برم از پله های بیمارستان که رفتم بالا پرستار همیشگی رو دیدم که باهاش دوست شده بودم از حال پارسا پرسیدم ..گفت : خیلی بهتره البته آدم عجیبیه حرف نمی زنه و ناله نمی کنه ..
ولی زخم هاش دیگه پیشرفت نمی کنه و انشالله زود تر بهبود پیدا می کنه ..ولی بد جوری جاش میمونه ….
یک بار دیگه دلم ریش شد و قلبم درد گرفت …
با انگشت آهسته چند ضربه به در زدم ..
فروغ خانم گفت : بفرمایید ..
درو باز کردم و گفتم اجازه میدین بیام تو ؟
صورتش از هم باز شد و گفت : آره عزیزم بیا بیا …این وقت شب اینجا چیکار می کنی ؟
گفتم با بابام اومدم ..
گفت : تو خودت مریضی اینقدر راه نرو ….بزار بچه ها رو هم مریم نگه داره حالا چند روز سر کار نره که طوری نمیشه …
گفتم حرفشو نزنین ..سلام آقا پارسا …

گفت : سلام …خوش اومدین ..یکم رفتم جلوتر نمی دونم چرا اونو که می دیدم گریه ام می گرفت ..
گفتم : از پرستار بخش پرسیدم می گفت زخم هاتون داره بهتر میشه و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زار ؛زار گریه کردم ..
گفت : خواهش می کنم خودتو مقصر ندون .. چرا گریه می کنی ..
من خودم خواستم اصلا به تو ربطی نداره ؛ بزار بچه ها برن پیش عمه شون به من مدیون نیستی ..
این بار رو روی شونه های خودت نزار ..قبول نمی کنم …
گفتم : نه ..اینطور نیست ..من اونا رو دوست دارم تازه آذین هم اومده خونه ی ما فعلا اونجاست به بچه ها خوش میگذره ….
و دست کردم توی کیفم و پاکت پول ها رو گذاشتم جلوی فروغ خانم و ادامه دادم ….
اومدم بگم که سه روزه کتابفروشی رو باز کردم ..
این پول فروش این چند روزه ….چند تا از ناشر ها هم که همیشه باهاشون کار می کردین کتاب آوردن جا بجا کردم و به جای شما رسید دادم …
همه ی مغازه دارای پاساژ هوای منو به خاطر شما دارن …..
جوابی که پارسا به من داد غافلگیرم کرد و غیر منتظره بود ..
گفت : خوب کردین اگر درد ندارین به نظرم کار دوای هر دردیه .. خوشحال شدم که کتابفروشی رو باز کردین ..
اگر مشکلی پیش اومد به من زنگ بزنین الان حالم بهتره حلش می کنم …

یک خواهش دیگه ام از شما دارم ..چند تا مقاله روی میز منه یکی میاد بدین برام بیارن که کاملش کنم ..بفرستم دفتر مجله …
وقتی این حرف رو می زد احساس کردم درد داره و این از صورتش پیدا بود ..
به روی خودم نیاوردم و با تعجب پرسیدم : پس شما ناراحت نشدین من این کارو کردم ؟
فقط با گوشه ی لبش یک لبخند زد ..و این طوری فهمیدم که خیلی هم راضیه ..
در حالیکه بی اختیار اشکم میومد پایین و تند و تند با دست جمع و جورش می کردم گفتم :چشم فردا خودم براتون میارم آخه می دونین بابا هم بعد از ظهر ها میاد پیش من با هم بر می گردیم خونه ..
گفت : ولی شما خودت هم به تنهایی از پسش بر میای تا حالا که این طور بوده …
ولی بزار بچه ها چند روزی برن خونه ی مریم بهش گفتم امشب بیاد دنبالشون ؛ من اینطوری راحت ترم ….
گفتم : به خدا زحمتی نیست آذین خونه ی ما مونده و بچه ها با هم خوشحالن ؛ بازی می کنن و کمتر متوجه ی نبودن شما میشن …
شب هم من خودم بهشون میرسم اصلا نگران نباشین …

گفت : حالا اجازه بدین امشب مریم اونا رو ببره ..از یکی دو روز دیگه از مامان عزیزم خواهش می کنم بره خونه؛؛ دارم بهتر میشم احتیاجی نیست کسی اینجا بمونه ….
دیگه حرفی نزدم ؛؛ نمی دونم شاید نخواستم معذبش کنم؛ در عین حال اشک امونم نمی داد ..حال و روز پارسا زیاد خوب به نظر نمی رسید اون زخم ها جگر منو می سوزند..لبهامو بهم فشار دادم تا حرفی نزنم ؛؛ بهش نگم که منم به اندازه ی تو درد دارم ..؛؛ بهش نگم که تحمل می کنم تا بتونم به جای اون کتابفروشی رو بگردونم؛؛ ..با یک خداحافظی تند رومو برگردونم و رفتم بیرون ..فروغ خانم حالم رو دیده بود دنبالم اومد و توی راهرو صدام کرد .. برگشتم ؛ بشدت به گریه افتاد بود و همدیگر رو در آغوش گرفتیم و عقده ی دلمون رو خالی کردیم …بعد خودشو جمع و جور کرد و یک خنده ی زورکی روی لبش نشست و گفت : منو ببین ..اومدم تو رو دلداری بدم …گفتم : نه من می تونم شما رو دلداری بدم نه شما منو ؛؛ از حال هم با خبریم …مثل اینکه حال آقا پارسا خوب نیست …گفت : آخه تازه پانسمانشو عوض کردن ..هر بار بچه ام میمیره و زنده میشه …گفتم : می دونم چون مال منم همینطوره کمه ولی فکر کنم همون درد رو داره ..انگار اصلا نمی خواد خوب بشه …

همراه بابا رفتیم خونه مریم اونجا بود اومده بود بچه ها رو ببره ..پریا و پدرام تا منو دیدن دویدن توی بغلم که دلبر جون ما نمی خوایم بریم …می خوایم پیش تو بمونیم …بغلشون کردم و با مریم سلام و احوالپرسی ونشستم و گفتم : مریم خانم باور کنین که از اینکه بچه ها اینجان ما خیلی خوشحالیم .. اگر کار دارین بزارین بمونن ..گفت : نمی دونم به خدا الان یک ساعته منو معطل کردن و نمیان ..کارم مهم نیست تو شرکت شوهرم کار می کنم …مهم اینه که پریا و پدرام خوشحال باشن ..ولی پارسا نمی خواد شما و مادرتون اذیت بشین ..در واقع مزاحم زندگی شما شدیم …
جلوی بچه ها نمی خواستم حرفی بزنم این بود که گفتم : حالا اجازه بدین چند روز دیگه بمونن فروغ خانم خودشون میان خونه …فورا قبول کرد …اونقدر این خانواده آدم های مثبت و آرومی بودن که من حسودیم می شد که چرا نمی تونم مثل اونا باشم …
به محض اینکه مریم رفت بچه ها از خوشحالی بالا و پایین می پریدن ..که بازم می تونن کنار من بخوابن و تا موقعی که خوابشون می بره براشون قصه بگم و کتاب بخونم …

و اینطوری شد که بچه ها پیش ما موندن …مامان یک هفته مرخصی گرفت و آذین پدرام رو بر داشت و رفت خونه ی خودشون …اما ملیکا رو پیش ما گذاشت .
روز بعد به محض اینکه رسیدم ..رفتم سراغ دست نوشته های پارسا ….و شروع کردم به خوندن می خواستم بدونم چطوری فکر می کنه که می تونه اینقدر متین و آروم باشه …..طوری نوشته بود که حس می کردم دارم با خودش حرف می زنم …
روزها کار می کردم وبعضی از شب ها که باید کاری رو که پارسا آماده کرده بود میرفتم بیمارستان تا بگیرم و بدم دفتر مجله …و این دیگه تنها بهانه من بود که اونو ببینم و خاطرم جمع بشه که داره حالش بهتر میشه ..و شب ها به بچه ها می رسیدم ..شایدم می خواستم اینطوری خودمو تنبیه کنم یا کاری رو که پارسا برای من کرده بود جبران ؛؛ ..نمی دونم ولی هر چی به خودم بیشتر سخت می گرفتم احساس بهتری داشتم …حالا گوشیمو از بابا گرفته بودم و اقلا روزی دوبار به پارسا زنگ می زدم ..اخلاقشو می دونستم ودر حالیکه دلم می خواست لحظه به لحظه ازش خبر بگیرم فقط مواقعی که واقعا باهاش کار داشتم این کارو می کردم ..

ده روزی طول کشید که حال پارسا بهتر شد و فروغ خانم با سیما اومدن و بچه ها رو بردن …در حالیکه هر سه تای ما گریه می کردیم واقعا بهشون عادت کرده بودم دلم نمی خواست ازشون جدا بشم ….
تا چند روز مونده بود به اول مهر و باز شدن دانشگاه ؛؛ چهار روزی بود که بیمارستان نرفته بودم …پارسا بهم زنگ و گفت : اگر زحمتت نیست امشب بیا تا مقاله ای رو که نوشتم بهت بدم اگر می تونی برام تایپ کنی چون بیشتر شو با دست چپ نوشتم خوب نشده …و یک کاری هم با شما دارم …نمی دونم چرا اون همه خوشحال شدم دلم خیلی می خواست برم پیشش ؛ ولی احساس می کردم خوشش نمیاد گاهی بهم اخم می کرد و گاهی سر زنشم می کرد که لزومی نداره خودت بیایی من با تاکسی یا وسیله ی دیگه ای می فرستم دفتر مجله و مدام تکرار می کرد دیگه نیا …کارم که تموم شد یک تاکسی گرفتم یکراست برم بیمارستان ….

تو راه از پنجره ی ماشین ماه رو دیدم باز قرص کامل بود ..یکماه گذشته بود و توی این مدت حوادث زیادی برام اتفاق افتاده بود انگار من اون دلبر سابق نبودم ..دانشگاه باز می شد ؛ در حالیکه همه ی هم دوره ای های من کار آموزی رفته بودن و من از ترس صابر افتادم توی ماجرایی که ضربه ی روحی بدی بهم زده بود و فکر نمی کردم تا آخر عمرم فراموش کنم ….ولی حس می کردم بزرگ شدم اون همه ناراحتی و اضطراب از من آدم دیگه ای ساخته بود حس پرخاشگری نداشتم ..می تونستم از بعضی مسائل آسون رد بشم و اهمیتی بهشون ندم ..می تونستم زخم زبون های بابا رو نا دیده بگیرم ….یک مرتبه دوباره متوجه ی ماه شدم ..من خوب بودم او طغیان روحی که همیشه توی این شب به من دست می داد که گاهی دلم می خواست لباسم رو پاره کنم خبری نبود ….ویاد حرفی که اون دکتر بهم زده بود افتادم ..ماه شبِ چهارده آنچنان رو آنچنان تر می کند ..
با خودم فکر می کردم الان من چه حسی دارم که آنچنان تر شده باشه …یک آن از فکری کرده بودم از خودم شرمم اومد و صورتم داغ شد و آهسته گفتم : دلبر خیلی بدی ..تو اصلاح بشو نیستی …

وقتی به بیمارستان رسیدم ..از لای در سرمو کردم تو و پرسیدم اجازه هست ؟ گفت : اوه اومدین دلبر خانم ..وارد شدم یکه خوردم روی تخت نشسته بود و داشت شام می خورد ..گفتم سلام ..گفت : سلام ببخشید تا اینجا شما رو کشوندم ..ولی امروز خیلی بد خط شده و نمی خواستم اینطوری تحویل بدم ..اصلا فکر نکنم بتونن بخونن میندازنش توی سطل آشغال ..میشه زحمتشو بکشین تایپ کنین و من میگم یکی بیاد ازتون بگیره ..گفتم : نه خودم می برم تحویل میدم ….راستش دیدم نشستین خوشحال شدم …گفت : آره خیلی بهترم ..دکتر گفت فردا می تونم برم خونه ..مامان زحمتشو می کشه پانسمانشو عوض می کنه ..گفتم : من که درسشو خوندم ..بزارین من براتون عوض کنم …به خدا هر روز میام و این کارو انجام میدم فروغ خانم مادره دلشو نداره …….
سینی شام رو عقب زد و روی تخت دراز کشید و در حالیکه اخم کرده بود گفت : یک پاکت گذاشتم اونجا حقوق این ماه شماست ..گفتم حالا نمی گیرم ازتون باشه وقتی برگشتین ..همه رو یک جا بهم بدین ..الان لازم ندارم ..چند روز دیگه صبح ها نیستم و باید برم دانشگاه نصف روز کار کنم ؛ در آمد مون کم میشه ..نگاهی به من کرد و آروم گفت : دلبر بسه دیگه؛ تمومش کن …

گفتم : منظورت رو نمیفهمم …گفت : خوب می دونی که منظورم چیه ..تو دلت می خواد کسی برات دلسوزی کنه ؟ من صد برابر تو از این کار متنفرم ..تمومش کن ..برای من دلسوزی نکن …یک اتفاقی بود و افتاد و هر دوی ما صدمه دیدیم ..
منم می تونم ابراز ندامت کنم از اینکه تو می خواستی نیای و من ازت خواستم بازم با من کار کنی پس مسبب این ماجرا شدم ..ولی من اینطور فکر نمی کنم ..
آدما تصمیماتشون توی شرایط مختلف اونطور که فکر می کنن درسته می گیرن ..مطمئنم ما اون موقع که تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم برامون بهترین تصمیم بود حالا هر سختی تو این راه پیش بیاد قابل پیش بینی نبوده و ما هیچکدوم مقصر نیستیم ..
پس آروم باش و زندگی خودت رو بکن اینطوری که تو پیش میری معلوم نیست فردا می خوای چیکار کنی که خودتو از عذاب وجدان خلاص کنی ..و این بدترین کاریه که منو خیلی اذیت می کنه …

پایین تختش خالی بود چون پاهاشو جمع کرده بود ..نشستم روی تخت و گفتم : ولی همه چیز رو که بزاریم کنار؛؛ نمی تونم این واقعیت رو فراموش کنم تو خودتو انداختی جلوی من و سپر بلای من شدی ؛ هزار سال هم که سخنرانی کنی من مدیون تو هستم ..صورتم رو؛؛ آینده ام رو؛؛ ..و هر اتفاق خوبی که برام بیفته به خاطر کاریه که تو برام کردی پارسا ..آقا پارسا , خیلی مرد بودی که می دونستی اون پسر اسید توی دستشه و بازم خودتو انداختی جلوی من ..و این کاری که من دارم می کنم اگر تا ابد هم ادامه بدم ..نمی تونم این خوبی تو رو جبران کنم ..بزار مثل تو باشم ..
گفت : دلبر هرگز موجودیت خودتو انکار نکن تو خوبی برای چی می خوای مثل من باشی ؟..من خودم هویت درستی ندارم تو کار خودمم موندم .. مثل خودت باش تا سر خورده نشی؛؛ تا راه رو گم نکنی .

پارت۹

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.