خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده پارت ۷

رمان ماه شب چهارده پارت ۷

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

منم دنبالش رفتم ؛؛ اولِ پاساژ یک پله بود ..
صابر تا پاشو گذاشت روی پله پارسا با یک دست یقه شو از پشت گرفت ؛ وتا سرشو برگردوند با دست دیگه اش یک مشت زد توی صورتش …
اما صابر با یک چرخش سریع خودشو از دست پارسا خلاص کرد و با سرعت دور شد … پارسا دنبالش می دوید و ول کن نبود ..
چند تا از مغازه دارای اونجا گرفتنش و به زور آوردنش ..
برای من دیدن این چهره ی پارسا خیلی عجیب و غریب بود اون همه متانت و خونسردی که توی رفتارش بود ؛ یک روی دیگه ای هم داشت …
با نگرانی در حالیکه چشمم پر از اشک بود رفتم جلو و گفتم : آقا پارسا تو رو خدا خودتون رو به خاطر من توی درد سر نندازین .
پارسا با صدای بلند به دوستاش گفت : اگر یک بار دیگه این آدم پاشو گذاشت توی پاساژ بزنین لت و پارش کنین ..
مردم که انگار منتظر یک همچین چیزایی بودن جمع شدن و شلوغ شده بود در حالیکه هیچ خبری نبود ..
همه می خواستن از ماجرا سر در بیارن ..منو و پارسا رفتیم توی کتابفروشی فورا پرسید : اذیتت کرد ؟
گفتم : نه فقط حرف زد ..
گفت : پس چرا اینقدر بهم ریخته بودین؟ .. من دیدم داشتی می لرزیدی ..

گفتم : کلا بهم استرس وارد می کنه ..ولی کاری نکرد..قسم می خورم ..
گفت : پس برای چی اومده بود ؟
گفتم : احمقه دیگه به من می گفت تو رو می بخشم به شرط اینکه با من ازدواج کنی …باورتون میشه …
پارسا زد روی دست خودشو گفت : می دونستم ..می دونستم ..کاش گرفته بودمش می دادم دست پلیس .. اون بیکار نمی مونه ؛ می خواد ازت انتقام بگیره ..
فکر می کنم با یک آدم مریض سر و کار داریم …
گفتم : آقا پارسا چرا خودتون رو داخل این قضیه می کنین ؟ فکر نمی کنم اینطوری باشه …
و در حالیکه یک آب قند درست می کردم ادامه دادم …من دلم نمی خواد شما وقتت رو برای این کارا بزاری .. نویسنده ای؛؛ باید فکرت راحت باشه ..
دارم می ببینم چند روزه درست کار نکردین ..برای اینکه کار و دیر تحویل دادین ؛ مجبور شدین خودتون امروز برین دفتر مجله ..
من راضی نیستم ..از فردا هم نمیام اینجا ؛ مثل اینکه براتون درد سر شدم ..در ضمن من یک آدم بزرگم چرا باهام مثل بچه ها رفتار می کنین ؟ امانت کسی هم نیستم این بار رو روی شونه های خودتون نذارین …
آب قند رو دادم دستش و گفتم بخورین عصبی شدین آروم میشین ..
گفت : نه ؛تو بخور حالت از من بدتره …هنوز داری می لرزی ..بزار یک بار دیگه این طرفا پیداش بشه من می دونم باهاش چیکار کنم .

گفتم : آقا پارسا من چی میگم شما چی میگی؟ ..نمی خوام؛؛ این طور که معلومه صابر یک لات آسمون جُله ..بی خودی باهاش در نیفتین منم که نیام همه چیز تموم میشه میره پی کارش ..
گفت : نه بابا من حواسم هست ..اصلا خودم با این جور آدما ضدیت دارم ..
اعصابم رو خرد می کنن ..آخه یک مرد چقدر باید پست و بی غیرت باشه که با ناموس مردم بازی کنه؛؛ ..واقعا اسم اینا رو نمیشه مرد گذاشت ..
این پسره یک انسان منفی و کج رفتاره آخرشم خودشو نابود می کنه ..چون زهری که توی وجودش داره و فکر می کنه دیگرا ن رو مسموم می کنه در واقع داره توی وجود خودش میریزه خیلی ساده معلومه که تو باتلاق افتاده و چون خودش نمی دونه بازم همون جا دست و پا می زنه و آخرم غرق میشه ….
شما هم دیگه فکر نیومدن اینجا رو از سرت بیرون کن چون اگر بخواد کاری بکنه توی خونه براتون خطر ناک تره …
گفتم یک مدت میرم خونه ی آذین می مونم ..ولی اینجا می ترسم شما دوباره با هاش در گیر بشین و من عذاب وجدان بگیرم ..
دلیل نداره بی خودی شما رو توی درد سر بندازم …
گفت : باشه اگر میرین خونه ی آذین خانم حرفی نیست, اونجا براتون بهتره از اینجام هست ؛ بیشتر خیالم راحته …
ولی من دوباره دست تنها می مونم ..اگر این نوشتن نبود خودم به کارا میرسیدم ..ولی یا باید حواسم به مطلبی که می نویسم باشه یا به مشتری و حساب و کتاب ..
توی خونه هم بچه ها نمی زارن به کارم برسم باید توجه ام تمام مدت به اونا باشه ..تنها وقت نوشتن من اینجاست …
خوب الانم که شما خوب به کارا مسلط شدین خیالم راحته ..ولی هر طوری خودتون صلاح می دونین …
گفتم : اینطوری نگین تو رو خدا من به خاطر اینکه شما توی درد سر نیفتی میگم نیام ،، باشه می خواین چند روز دیگه میام تا یک کمک پیدا کنین ..گفت : باشه ممنون؛؛ حتما پیدا می کنم …

بعد رفت بیرون و مدتی با مغازه دارای اونجا حرف زد و برگشت من داشتم کتاب به مشتری نشون می دادم ..بدون اینکه حرفی بزنه نشست پشت میزشو شروع به نوشتن کرد …
داشتم با خودم فکر می کردم اونقدری که پارسا عصبانی شده و واکنش نشون میده خودم ناراحت نبودم ..
اصلا نمی فهمیدم برای چی اینقدر خودشو ناراحت می کنه من فقط یک غریبه بودم که مدت کمی بود با اون از طریق رامین آشنا شده بودم و لزومی نداشت که خودشو وارد این ماجرا کنه …
اونشب بابا و مامان اومدن دنبالم تا با هم شام بریم خونه ی آذین شب جمعه بود و فردا تعطیل بودیم ..
وقتی وارد مغازه شدن فکر می کردم که پارسا همه چیز رو تعریف کنه ولی نکرد و سکوت اون برای من از همه ی کاراش عجیب تر شد …
حتی وقتی من گفتم روز پر ماجرایی داشتیم حرف تو حرف آورد و گفت : آقای یزدانی یک شب هم شام تشریف بیارین منزل ما ، مادرم خیلی خوشحال میشه ..
منم ساکت شدم .
و چون بی اندازه تونسته بود اعتماد منو جلب کنه فکر کردم نمی خواد کسی بدونه این بود که اصلا در این مورد به هیچ کس حرفی نزدم …
وقتی می رفتیم طرف خونه ی آذین قرص ماه رو دیدم که هنوز از اثر نور خورشید زرد رنگ بود و داشت میومد بالا..
آهسته گفتم : ای خدا چرا همه آدما از دیدن این منظره لذت می برن و من می ترسم ..چیزی به این قشنگی توی آسمون ما باشه و من جرات نگاه کردن به اون رو نداشته باشم ؟

یک مرتبه به خودم اومدم احساس کردم مثل همیشه اضطراب و نا آرومی ندارم …
خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که : حتما چون از صبح ساعت هفت سرِ پا توی کتابفروشی ایستاده بودم و کار می کردم و موقعی هم که صابر اومد و رفت انرژی زیادی مصرف کرده بودم و بشدت احساس خستگی می کردم شاید این حالت رو ندارم ..
حتی توی ماشین داشت خوابم می برد و این برام تازگی داشت که شبی که ماه قرص کامل باشه و خواب به چشم من بیاد .
تا روز شنبه بی اختیار مدام به پارسا و کارایی که برای من می کردفکر می کردم ؛
اون بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه با من حرف می زد و بیشتر اوقات احساس می کردم منو نمی ببینه ..
حتی ظهرها من جدا غذا می خوردم و اون جدا غذایی رو که مادرش براش بسته بندی می کرد پشت میزش می خورد ؛؛ و تمام حواسش به نوشتن بود ..
حتی به من تعارف هم نمی کرد ..و اگر منم ازش می خواستم کمی از غذای منو بچشه قبول نمی کرد ..
ولی از طرفی فکر می کردم چرا اونقدر برای اومدن صابر عصبی شده ؟ و با این حال اصرار داشت من توی کتابفروشی اون کار کنم …

شنبه صبح خیلی زود قبل از اینکه من آماده باشم زنگ در خونه به صدا در اومد ..
مامان داشت چایی میریخت قوری رو گذاشت زمین و گفت : بسم الله این وقت صبح کی می تونه باشه ؟
آیفون رو بر داشت و پرسید کیه ..و گفت : آقا پارسا شمایید ببخشید ، دلبر حاضر نیست شما برین من با تاکسی می فرستمش …
گفت : نه منتظر میشم امروز یکم کار دارم زود تر اومدم ..
مامان گفت : پس بفرمایید تو تا حاضر بشه دم در که بده …
گفت : نه توی ماشین منتظر میشم …
تند و تند لباس پوشیدم و بدون اینکه چیزی بخورم خدا حافظی کردم و رفتم …
سوار شدم و فقط سلام کردم ..انگار بعضی کارای اون روی منم اثر گذاشته بود پرسیدن های بی مورد حرف هایی که گاهی بی خودی زده میشه و تند و بلند حرف زدن ..اینا چیزایی بودن که وقتی کنار پارسا بودم رعایت می کردم …
گفت : سلام صبح به خیر ..و یک لبخند زد ..
کاری که تا اون روز ندیده بودم انجام بده …
یکم که رفت بی اراده بلند گفتم : آخ ظرف غذا مو فراموش کردم بیارم …
گفت : دیگه دیرم میشه من ساعت هفت دفتر مجله قرار دارم فکر کنم غذای من برای هر دومون کافی باشه ..دست پخت مامان منم بد نیست …

گفتم : حتما همینطوره اینو می دونم که برای همه ی بچه ها دست پخت مادرشون همیشه و تا ابد از همه ی غذا های دنیا بهتره …
ولی خدایش مادرتون زن خوبیه ..و من فکر می کنم ایشون یک خانمی که فکر سالم داره ..
پرسید چطور مگه ؟
گفتم : اون روز توی ویلای زهره خانم ندیدین ازشون معذرت خواهی کردم ؟
نگفتن سر چی بوده ؟
گفت : نه من پرسیدم نه ایشون توضیح داد ..
گفتم :آهان پس اخلاقتون به مادرتون رفته ….حتما منم به بابام ..چون اونم زود حرف دلشو ؛ همونی که احساس می کنه میریزه بیرون در واقع همه از تهِ؛ ته دلمون خبر دارن …
آروم گفت : نمی دونم چی بگم ؟
و تا دفتر مجله رسیدیم و اون رفت کارشو تحویل داد و برگشت ؛ دیگه حرفی بین ما رد و بدل نشد …
ولی من متوجه شدم برای چی صبح زود توی دفتر قرار گذاشته بود که وسط روز منو تنها نزاره و بره کارشو تحویل بده ..
.و اون حس احترامی رو که براش قائل بودم بیشتر کرد …
اون روز برای اولین بار با هم غذا خوردیم ..
نزدیک ظهر خودش گرم کرد و یک سفره ی کوچک انداخت و همین طور که این کارا رو می کرد و سرش به کار خودش بود به من گفت : دلبر خانم بفرمایید وقت ناهاره ….
گفتم : بدون تعارف میام به شرطی که قول بدین یک روزم شما مهمون من باشین …
با خونسردی طوری که انگار صدای منو نشنیده گفت : بفرمایید سرد میشه …

ده روز گذشت و هیچ اتفاقی غیر عادی که پارسا مدام منتظرش بود نیفتاد …
برای در قفل رمزی گرفته بود که از تو باز می شد ..زنگ کشید به مغازه ی بغلی تا اگر کسی خواست اذیت کنه همه بفهمن …و خودشم میزش رو روبری در گذاشته بود و اگر مگس می پرید اون عکس العمل نشون می داد …
بدون اینکه به من حرفی بزنه ..
من مشغول کار بودم و اون نوشتن ..و تحویل اونا رو هم صبح زود انجام می داد …طوری رفتار می کرد که انگار منتظر یک اتفاقی بیفته ..
از این وضع خسته و معذب شده بودم ..و دعا می کردم زود تر دانشگاه باز بشه برم سر کار خودم …
دیگه داشتم فکر می کردم عجب آدم پیله ای ول کن این موضوع نیست .
تا یک روز نزدیک ساعت سه بعد از ظهر بود و درست موقعی که مشتری کم می شد و من کتاب می خوندم و پارسا با خیال راحت می نوشت ..که یکی زد به در ..
دکمه ی در زیر دست من بود نگاه کردم یک پسر جوون و کم سن و سال و چاق با ریش کم؛ پشت در ایستاده بود ..
خیالم راحت شد و درو باز کردم ..همون جا توی پاشنه در ایستاد و پرسید : کتاب بر باد رفته رو دارین ؟ میشه برام بیارین ؟
از جام بلند شدم و رفتم سراغ کتاب ها ..
پارسا مثل برق از جاش بلند شد و اومد جلو و گفت : شما برو من خودم به کار آقا رسیدگی می کنم ..چرا تشریف نمیارین تو ؟ چی می خواستین ؟
من پشت سر پارسا ایستاده بودم چون می دونستم کتاب کجاست می خواستم براش بیارم .

پارسا دستشو گذاشت روی زنگی که به مغازه ی پهلویی وصل بود و بلند گفت : دلبر از اینجا برو ..
اون پسرفورا دستشو کرد توی کاپشنش ..,,
چیزی که میگم در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد؛؛ …پارسا منو بشدت هل داد و اون پسر یک شیشه در آورد و پاشید به طرف من ؛؛
پارسا در یک چشم بر هم زدن خودشو جلوی من حائل کرد و در حالیکه من نمی دونستم چه اتفاقی داره میفته با سر خوردم زمین …
یک چیزی ریخت روی دست و پام و سوخت ..اون پسر با یک ضرب شیشه رو خالی کرد و پا گذاشت به فرار ..
پارسا دوید بیرون و فریاد زد : بگیرینش اسید پاشه؛؛ …و خودش از شدت درد فریاد زد سوختم ..سوختم …
و دست انداخت توی یقه ی پیراهن شو با یک حرکت اونو از تنش جدا کرد و با صدای بلند در حالیکه مثل مار به خودش می پیچید فریاد می زد سوختم …سوختم ….
من رسیده بودم بالای سرش ولی از بس این کار با سرعت انجام شده بود نمی تونستم تصمیم بگیرم چیکار کنم ..
نگاه کردم به پارسا ..وای خدای من جیغ بلندی کشیدم ..اسید ریخته بود روی سینه اشو دستهاش و گردنش و با سرعت داشت پوست و گوشت رو می خورد ….
حالا پاساژ قیامت شده بود..اون پسر رو گرفته بودن و همه با هم داشتن می زدنش و من بالای سر پارسا شیون می کردم ..
یکی زنگ زد ه بود آمبولانس خیلی زود رسید ..
من از شدت درد و نگرانی اصلا به فکرم نرسید که به آمبولانس خبر بدم … یک مقدار کم از اون اسید ریخته بود روی رون پام و چند قطره روی دستم .. ولی تمام استخوان های بدنم درد گرفته بود و از ناله ها و فریاد هایی که پارسا می کشید می تونستم بفهمم چه دردی رو تحمل می کنه ..

تا آمبولانس رسید با زحمت و گریه رفتم تلفنش رو از روی میز بر داشتم و درو قفل کردم و با اون نشستم توی آمبولانس ..
و همین طور که با سرعت آژیر کشون میرفت دو نفر پزشک یار کنارش بودن و داشتن کمک های اولیه رو برای اون انجام می دادن ؛تا اسید رو از روی تنش پاک کنن و پارسا فریاد هایی می کشید که تا مغز سرم داغ می شد …
خودمم بی تاب بودم ولی نگفتم که منم سوختم می خواستم فقط به پارسا برسن ….
همین طور که گریه می کردم صداش می زدم پارسا ..پارسا؛؛ تو رو خدا حرف بزن ..آخه چرا این کارو کردی؟ ..تو دوتا بچه داری ..
چرا به فکر اونا نبودی ؟و پارسا از شدت درد بیهوش شد ..
و بی حرکت موند انگار نفس نمی کشید و من فکرکردم مُرده …
خودمو می زدم و اشک میریختم …و فریاد می زدم تو رو خدا نمیر ؛؛
پارسا ..تو رو خدا نمیر ,به خاطر بچه هات ..بی پدرشون نکن …
وای خدایا چیکار کنم ؟ کمک کن ..
خدا صدامو بشنو ..پارسا چشمت رو باز کن ..و همین طور که بشدت گریه می کردم با گوشی پارسا زنگ زدم به رامین ..
گفت : چطوری دوستم ؟
و صدای شیون من بلند تر شد که : رامین بیا بیمارستان روی ما اسید پاشیدن ..
پارسا حالش خیلی بده ..فکر کنم داره میمیره …
رامین فریاد زد : یا امام حسین …وای خدای من کدوم بیمارستان ؟ …

توی بیمارستان که پارسا رو بردن برای درمان ..
فورا منم خوابوندن ..اسید داشت گوشت پا و دستم رو می خورد و اونقدر درد داشتم که نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم …و لحظات سختی رو گذروندم تا دست و پامو پانسمان کردن ….
که رامین و آذین از راه رسیدن ..خودمو انداختم تو بغل آذین و گریه کردم و به رامین گفتم: تو رو خدا برو ببین پارسا چی شده ؟..خواهش می کنم منو ببر اونو ببینم ..
رامین به خدا حالش خیلی بده …اون خودشو فدای من کرد ..
الان باید صورت من سوخته باشه ..زود باش خبرش رو برای من بیار ..
رامین رفت ..و من همچنان که درد داشتم و با مسکن هم آروم نمیشدم بدون ملاحظه فریاد می زدم..
خدایا جون منو بگیر ولی پارسا طوریش نشه ..ای خدا از این به بعد مطیع میشم هر کاری تو گفتی انجام میدم قول میدم؛؛ به خاطر خطای من پارسا رو مجازات نکن …
خدایا اگر من کار اشتباهی کردم ؛ غلط کردم ..منو ببخش ..
پارسا رو نجات بده ..خدایا به بچه هاش رحم کن …
کمی بعد مامان و بابا رسیدن ..هر دو گریان و نا باور از اینکه من صورتم طوری نشده تا بیمارستان سراسیمه اومده بودن ..
فکر می کردن رامین به خاطر اینکه اونا هل نکنن گفته که اسید روی سینه ی پارسا ریخته .
مامان در حالیکه تو سر و کله ی خودش می زد اومد به طرف من ..
دستهامو باز کردم از شدت گریه نمی تونستم حرف بزنم …

داد زدم مامان ..مامانم جونم ..پارسا داره میمیره ..مامان ؛به خاطر من داره میمیره …بچه هاش ..
مامان ؛ بچه هاش ..خودش انداخت جلوی من ..سوخت ؛ بد جوری هم سوخته ….
من می دونم کار اون کثافته ..می کشمش ..به خدا زنده نمی زارمش اگر همین اسید رو تو صورتش نپاشیدم تا بفهمه چه دردی داره …
بابا بغلم کرد و گفت آروم باش اون پسر رو گرفتن ..
فورا اعتراف کرده که کار صابر بوده بهش پول داده و قول یک ماشین آخرین مدل …
دنبالشن …به زودی می گیرنش …
من برم سراغ پارسا ..گفتم منم میام ..ولی از شدت درد نتونستم پامو تکون بدم ..آذین و مامان منو گرفته بودن به زور دوباره روی تخت خوابوندن …
دو ساعتی طول کشید که رامین برگشت ؛؛
همینطور که اشک میریخت و نمی تونست جلوی هق و هق خودشو بگیره گفت : پارسا رو بیهوش کردن تا درد نکشه ..
میگن زخم هاشو بستن تا خدا چی بخواد ..ولی همه ی سینه و گردنش و دست راستش سوخته و اسید کار خودشو کرده …
خدا رو شکر اقلا به صورتش نریخته ….
مامان گفت : یا امام زمان ..خودت به فریاد برس ..
از خونه تا اینجا فکر کردم رامین دروغ میگه اسید ریخته روی پارسا ..فکر می کردم می خواد ما هل نکنیم …
رامین به آذین گفت : بیا بریم فروغ خانم رو بیاریم بچه ها رو هم تو ببر فعلا خونه ی مامان تا ما بر گردیم ؛ ..
مادرش باید بالای سرش باشه و خواهراش و شوهر خواهراشو خبر کنه ….

مامان گفت : آره ببر خونه ی ما من خودم ازشون مراقبت می کنم … تا پارسا خوب بشه …
نمیشه دردی رو که از سوختن اسید بوجود میاد رو هیچ طوری بیان کرد..فقط در یک جمله …غیر قابل تحمل ..همین ؛
درد پای من و همون چند قطره ای که روی دستم ریخته بود باعث شد سه شبانه روز از درد ناله کنم دردی طاقت فرسا و توی این مدت پارسا رو با مرفین آروم می کردن …
هربار دردم شدت می گرفت یادم میفتاد که پارسا چه دردی رو داره تحمل می کنه ، قلبم آتیش می گرفت و می دونستم تصور کنم اون داره چی می کشه …
دلم می خواست برم ببینمش ولی می گفتن بیهوشه و مادرو خواهراش کنارشن …
از خجالت نمی تونستم خودمو به اونا نشون بدم اگر بهم فحش می دادن و یا حتی منو می زدن دور از ذهنم نبود …
پریا و پدرام خونه ی مامان بودن و به هوای اینکه تنها نباشن و بهانه ی پدرشون رو نگیرن ملیکا و ماهان با آذین هم توی این مدت اونجا مونده بودن تا بچه ها بویی نبرن ؛
بهشون گفته بودن پدرتون رفته مسافرت ……
اونشب و فردای اون روز حال پارسا خیلی بد بود و خبر های خوبی نمیاوردن ..
تا روز چهارم پرستار داشت پانسمان منو عوض می کرد؛
ازش از حال پارسا پرسیدم گفت : امروزحالش بهتره و خطر رفع شده ..که یک مرتبه مادر پارسا فروغ خانم رو دیدم که داشت میومد به ملاقات من ..
خودمو برای هر چیزی آماده کرده بودم ….

با افسوس سرشو تکون داد و گفت : الهی بمیرم برات تو داری چی می کشی ؟ دخترم اگر اسید ریخته بود روی صورت قشنگت چی می شد …خدا رو شکر …
اشک توی چشمم حلقه زد بهش خیره شده بودم لب هام می لرزید و قدرت حرف زدن نداشتم ..
اومد جلو تر و بغلم کرد و بوسید ..و گفت : ببخش تا حالا نیومدم دیدنت نمی تونستم پارسا رو تنها بزارم ….
گفتم : فروغ خانم شما ها کی هستین ؟ واقعا می تونه یک انسان اینقدر خوب باشه ؟ من باعث شدم پسرتون این همه درد بکشه ..
کاش نرفته بودم اونجا کار کنم ..آخه از کجا می دونستم اینطوری میشه ؟
در حالیکه اونم به گریه افتاده بود و معلوم بود بشدت برای پارسا نگرانه گفت : ای بابا نکن اینطوری دخترم تو چه گناهی داری نمی تونی زندگی نکنی که ..
پارسا با من حرف زده بود من بهش گفتم تنهات نزاره …منم نمی دونستم اینطوری میشه؛؛ ما بنده های خدا که علم غیب نداریم …. حالا کاریه که شده ..خدا رو شکر الان هر دوی شما زنده هستین ..
خدا به من و بچه هاش رحم کنه زخم هاش خیلی عمیق و بد نباشه روی تنش نمونه ..حالا دیگه فقط دعام اینه چیکار کنم مادر ..تو پات چطوره؟
شنیدم پای توام بد جوری صدمه دیده ؟
گفتم : تو رو خدا شرمنده ام نکنین اصلا بهش فکر نمی کنم فقط نگران آقا پارسا هستم از شماخجالت کشیدم بیام ببینمشون ..واقعا جون منو نجات دادن ..

انشالله زخم های آقا پارسا که خوب شد یک عالم نذر دارم باید بدم ….
گفت : چه میشه کرد؟ دنیای بدی شده آخه یک جوون چقدر می تونه دلش سیاه باشه که بتونه زندگی یک دختر رو این طور از بین ببره …
حتما توی زندگیش بدی زیاد دیده و کسی نبوده که درست زندگی کردن رو بهش یاد بده ..و گرنه مطمئنم که این کارو نمی کرد … دل آدم به این سادگی اینطور سیاه نمیشه …..
گفتم : فروغ خانم منو می برین آقا پارسا رو ببینم ؟
پرسید : می تونی راه بری ؟
گفتم : بله سعی می کنم …زیر بغل منو گرفت و آهسته با هم رفتیم ته سالن که پارسا رو بستری کرده بودن …
گوشت پام که جمع شده بود با زخمی که داشت مانع راه رفتنم میشد ..ولی خودمو کشوندم تا اونجا و درد رو قورت دادم و شکایتی نکردم …
نمی خواستم فروغ خانم بیشتر از این ناراحت بشه ….پارسا چشمش بسته بود ..تا زیر چونه اش باند پیچی شده بود ..
فروغ خانم صداش کرد و گفت : مادر ؛پسرم ,ملاقاتی داری …
چشمش رو باز کرد ..
فروغ خانم ادامه داد ببین حالش خوبه آوردمش که خیالت راحت بشه ….با اینکه نمی خواستم ؛نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ..
بغضم اونقدر زیاد بود که حرفی هم نداشتم بزنم …
با نگاهی بی فروغ پلکی زد و گفت : خواهش می کنم گریه نکنین به خیر گذشت …شنیدم روی دست و پای شما هم ریخته ..درد دارین؟ …
لبم رو بهم فشار دادم و سرمو به علامت مهم نیست تکون دادم …

فروغ خانم یک صندلی گذاشت من بشینم گفتم : نه ممنون نمی تونم بشینم ..فقط اومده بودم حالتون رو بپرسم .. خیلی حرف داشتم بهتون بزنم ..ولی ببخشید الان توانشو ندارم ..
همینقدر بدونین تا آخر عمرم به شما مدیون میمونم …و هیچ کلمه ای برای قدر دانی از این کار شما پیدا نمی کنم …
گفت : میشه بزرگش نکنین ..شما هیچ دینی به من ندارین ..چون اصلا تقصیری ندارین …این من بودم که فکر اسید پاشی رو نکرده بودم ..
وقتی شما درو روی اون پسره باز کردین و از دور دیدم استرس داره فورا شک کردم ..و اونجا به فکرم رسید نکنه می خواد اسید بپاشه ..
خوشبختانه به موقع زنگ رو زدم و تا اومد فرار کنه گرفتنش ..
امروز شنیدم رد صابر رو هم گرفتن ..اونم دستگیر بشه خیالمون راحت میشه ….
و من با همون بغض برگشتم به اتاقم …
احساس عجیبی داشتم …زندگی رو طور دیگه ای دیده بودم من و پدر و مادرم که هر دو مهربون بودن و عاشق من ، نمی تونستیم چند کلام با هم حرف بزنیم که در پایان صدای اعتراض و حق خواهی هر سه ما بلند نباشه …

هیچ کدوم با تمام عشقی که بهم داشتیم حرف همدیگر نمی فهمیدیم چون یک خود خواهی پنهان توی وجودمون بود که باید خودمون رو ثابت می کردیم و دیگری رو انکار …
و حالا پا به دنیای تازه ای گذاشته بودم …
بی ادعایی و فهم و درک زنی رو دیدم که در عین تواضع ایثار می کرد ..
اون حتی در مورد کسی که به پسرش اسید پاشیده بود با نظر بدی نگاه نمی کرد ..که نه تنها نفرینش نکرد براش دلسوزی هم کرد …
درست همون شب بود که پلیس توسط دوست دختر صابر اونو دستگیر کرد و بردن زندان و دو روز بعد من از بیمارستان مرخص شدم ..
توی این دو روز هر بار که خواستم به دیدن پارسا برم اتاقش پر بود از ملاقاتی ..
اون با چند تا مجله کار می کرد و تعداد زیادی دوست و همکار داشت ..و موقعی هم که بیمارستان رو ترک می کردم بازم اتاقش شلوغ بود و حتی نتونستم خدا حافظی کنم ….
در حالیکه هنوز حالش خوب نبود و از روی تخت نمی تونست حرکت کنه ….

پارت۸

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.