خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان ماه شب چهارده پارت 13

رمان ماه شب چهارده پارت 13

Rate this post

رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار

برای مشاهده پارت ها به ترتیب واردشوید

گفتم : آقای دکتر معذرت می خوام ..واقعا ببخشید ؛ ولی ساعت ده شب زمانش زیاده و نمی تونم به درس هام برسم …
بعد هم دیر وقت میشه و برای من امکان نداره
گفت : خوب درس تو همینه دیگه تا کار نکنی یاد نمی گیری ..می خوای یک مدت آزمایشی بیای اگر دوست داشتی بمون ..چطوره ؟
با خودم فکر کردم ..آره یک مدت میرم تا به پارسا بفهمونم به من ربطی نداره یعنی چی ؟
فکر می کنه مرده و کشته ی اونم ؛ آره کار می کنم
گفتم : باشه دکتر چشم اینطوری خوبه ؛؛ پس آدرس بدین از همین امروز میام
گفت : منشی از ساعت چهار میاد وقت میده شما می تونی همون شش که خودم می رسم بیای .. این آدرس
گفتم : اووو شریعتی ؟ خیلی به خونه ی ما دوره ، ولی خوب باشه اشکالی نداره ؛ مرسی که بهم اعتماد کردین دکتر..
گفت : پس شب می ببینمت .
احساس کردم از اینکه پیشنهادشو قبول کردم خوشحال شده .
باید فاصله ی خودمو با اون حفظ می کردم . اما از اینکه قبول کرده بودم پشیمون شدم ..
زیر لب گفتم : این دکترم یک چیزیش میشه ..حتم دارم؛؛؛ هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره .
کاش قبول نمی کردم ….اما به پولشم احتیاج داشتم ..بابام هنوز مثل بچگی هام بهم هفتگی می داد و اگر بی پول می شدم دیگه از پول خبری نبود
و اینجا مامان بود که به دادم می رسید …

وقتی به بابا و مامان گفتم هر دوشون موافق بودن و دلیل خودشون رو داشتن مامان می خواست من از فکر پارسا بیام بیرون و بابا به همه بگه که دختر من دکتر شده و توی مطب کار می کنه …
برای روز اول با تاکسی تلفنی رفتم تا چون آدرس رو درست بلد نبودم دیر نرسم ..
ساختمون پزشکان ؛ طبقه ی سوم ؛
از آسانسور بالا رفتم دنبال مطب گشتم ..تابلوی دکتر علیرضا یاوری دندونپزشک رو دیدم ؛
زنگ زدم ..یک خانم جوان درو باز کرد گفتم : یزدانی هستم ..صورتش از هم باز شد و گفت : بله ؛بله خوش اومدین خانم دکتر ؛
آقای دکتر گفتن شما تشریف میارین بفرمایید من زهرا کاشفی هستم .
باهاش دست دادم و گفتم خوشبختم .
دختر مهربونی به نظرم رسید هم سن و سال من بود …صندلی های اتاق انتظار پر بود و یک عده ای هم ایستاده بودن .
منو برد به اتاق دکتر ..

از اینکه اینجا کار کنم بهم حس خوبی داد …
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در باز شد و دکتر اومد تو و با خوشحالی گفت : به ؛به خوش اومدین دلبر خانم ..
فکر کردم مریض اول رو معاینه کردی ..
زود باش امشب سرمون خیلی شلوغه ..روپوش آوردی ؟
گفتم : بله آقای دکتر ..ولی من به چیزی وارد نبودم نمی دونستم باید چیکار کنم
همینطور که تند و تند خودش حاضر می کرد گفت :می دونم شوخی کردم ..
بپوش ..بپوش که مریض داره میاد تو ..مریض دوم رو تو توی اون اتاق معاینه کن کارای لازم رو انجام بده ….
اشکال داشتی از من بپرس سر خود کاری نکن …
امشب سه تا جرم گیری داریم ..باید با هم انجام بدیم ..
هر دو مشغول شدیم ….گاهی پشت دستش نگاه می کردم گاهی خودم کار می کردم..
تا آخرین مریض که دکتر داشت قالب گیری می کرد .. از خستگی نای حرف زدن نداشتم ..
عجب کار سختی بود ..چشمم افتاد به ساعت روی دیوار یک ربع به یازده بود با هراس رفتم گوشی رو از کیفم در آوردم ..
دیدم مامان ده بار زنگ زده از اتاق اومدم بیرون و بهش زنگ زدم …
چنان جیغی سرم کشید و گریه افتاد که خانم کاشفی هم شنید .
گفتم :مامان جان نگران نباش دارم راه میفتم مثل اینکه امشب مطب شلوغ بوده ..همین الان کارم تموم شد .

گفت : من و بابات از نگرانی مُردیم و زنده شدیم دلبر ببین چی میگم ؛
تاکسی تلفنی بگیر مبادا کنار خیابون وایستی این وقت شب خطر ناکه …
گفتم :چشم ..چشم مامان جان ..حتما تاکسی می گیرم ..
گفت : مادر مراقب باش داره دوازده میشه ..زود باش …
گفتم : باشه مادر من ..اینطوری نکن
دکتر از پشت سرم با صدای بلند گفت : نگران نباشین خانم یزدانی من می رسونمشون؛ از نظر شما اشکالی نداره ؟
اجازه میدین دیر وقت شده من ایشون رو برسونم ؟
مامان گفت: دلبر کی بود؟
گفتم : نه بابا شما چرا خودم میرم آقای دکتر الان تاکسی می گیرم مزاحم شما نمیشم ..
خیلی قاطع گفت : از مامان بپرسین اگر اجازه دادن خودم شما رو می برم تقصیر منه دیر شد .
مامان گفت : آره مادر از غریبه که بهتره ..با دکتر بیا ولی فقط یک امشب …
و برای بار دوم نشستم توی ماشین دکتر ولی این بار جلو و کنار دستش .
تا راه افتاد گفت : من که خیلی گرسنه شدم شما چی ؟
گفتم : از خستگی شکمم رو فراموش کردم ..
تازه پامم خیلی درد می کنه …
گفت :همون جای سوختگی ؟ راستی چی شد پا تون سوخت ؟

گفتم : مهم نیست سوخته دیگه …
گفت : کباب ترکی دوست داری ؟
گفتم : چی ؟کباب ترکی ؟ وای نه ، آقای دکتر مامانم الان دیوونه میشه ..
گفت : من طاقت ندارم تا برسم خونه و شام سفارش بدم خیلی طول می کشه این کباب ترکی سر راهه منو هم می شناسه زود می گیرم و میام …
بعدم که من از مامانتون اجازه گرفتم خیالشون راحته …
خوب چیزی نمی تونستم بگم چون ماشین اون بود و استاد منم که بود ..
مجبور شدم صبر کنم ,, ولی خیلی نگران بودم که الان برسم بابا چیکار می کنه
دکتر نگه داشت و دوتا ساندویج ترکی خرید و اومد …
یکی شو دراز کرد طرف من ..
با تردید گرفتم و گذاشتم روی پام ..مال خودشو باز کرد و یک گاز بزرگ زد وهمینطور که با ولع می جویید روشن کرد و راه افتاد
و گفت : دلبر بخور از دستت میره خیلی خوشمزه اس ….
آخیش داشتم میمیرم از گرسنگی ..بخور دیگه ..اینطوری بهم نمی چسبه راستش منو هم به اشتها آورده بود ..
ساندویج رو باز کردم و شروع کردم به خوردن …در حالیکه دهنش پر بود و چشمش به جلو گفت : دیدی گفتم خیلی خوشمزه اس ..
اقلا هفته ای یک بار من مشتری این کباب ترکی هستم ..خوشت اومد ؟
گفتم آره مرسی خیلی خوشمزه اس ..
پرسید : تو با دوستات این جور جا ها نمیری ؟ لقمه ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم : آقای دکتر معمولا کار شما اینقدر دیر تموم میشه ؟

گفت : گاهی پیش میاد و دندون یکی زمان بیشتری می گیره و خوب چون وقت قبلی دادیم باید ویزیت بشن ولی شما هر وقت دلت خواست و خسته شدی می تونی بری …که خانواده ات نگران نشن …
دکتر منو تا در خونه برد از دور بابا رو دیدم که با لباس خونه دم در ایستاده ..
خودم حدس می زدم ..قبل از من دکتر پیاده شد و خودشو معرفی کرد با بابا دست داد و عذر خواهی کرد به مامان سلام رسوند و به من گفت : من فردا منتظرتون هستم امشب کمک زیادی بهم کردین ..
گفتم منم خیلی چیز یاد گرفتم آقای دکتر …
وقتی اون دور شد بابا دستشو گذاشت توی پشت منو و با هم رفتیم توی خونه …
این نشون می داد که عصبانی نیست ..بابا همیشه یک خشمی ازمن به دلش بود و به نظر میومد تموم شدنی هم نیست ولی اون شب منو متعجب کرده بود..

دندونم رو شستم و یکراست رفتم تو تختم مامان اومد سراغم و گفت : چیکار می کنی شامت رو آماده کردم نمی زارم گرسنه بخوابی …
گفتم : یک چیزی خوردم سیرم ..مامان ؟
بابا چیزی به من نگفت چرا ؟
خندید و گفت : مثل اینکه عادت کردی به دعواهاش ..چرا بابا مغز منو خورد نمی دونم چرا تو رو دید دهنش بسته شد …
گفتم نکنه دکتر رو پسندید
گفت : بعیدم نیست ..تو چطوری مادر ؟ بهتر شدی ؟
گفتم :از چه نظر ؟اگر پارسا رو میگی اتفاقی نیفتاده که اونو فراموش کنم ..ولی الان که فقط خسته ام می خوام بخوام …
شب بخیرمامان جون ..چراغ رو خاموش کرد و رفت .
اما من در حالیکه فکر می کردم فورا خوابم می بره باز صورت پارسا ..با ژست های مختلف از جلوی نظرم رد می شد ،،
عشق اونو نمی تونستم با چیزی توی این دنیا عوض کنم ..و به محض اینکه خوابم برد خوابشو دیدم از در اتاقم اومد تو .
.من روی تخت دراز کشیده بودم ..بهم نزدیک شد و نزدیک تر …بعد خم شد توی صورتم تپش قلبم شدت گرفت و سراپای وجودم پر از عاشقی شد..
گرمای وجودشو حس کردم ..دستشو گذاشت روی سرم ..و من با اشتیاق خواستم دستشو بگیرم که از جا پریدم …
فورا بلند شدم و پرده رو پس کردم ..ماه با اینکه یک گوشه اش کم شده بود هنوز توی آسمون می درخشید ….

چه احساس لطیفی بهم دست داده بود ..از خوابی که دیده بودم راضی شدم و دوباره رفتم توی تختم …
یک بالش توی بغلم محکم گرفتم و آروم خوابیدم ….چون می دونستم این خواب تعبیر داره …
تا روز چهارشنبه کار من همین بود .
دانشگاه و بعد مطب و آخر شب هم دکتر منو میرسوند اون می گفت از رانندگی خوشش میاد براش مشکلی نیست .
ولی من فاصله رو حفظ می کردم ..درد دل نمی کردم و راز هامو بهش نمی گفتم اما اون مدام از خانواده اش از اینکه چطوری دکتر شده و با چه سختی درس خونده می گفت و من حدسم به یقین تبدیل شد که اون سعی می کنه به من که دیواری سخت بین خودمون کشیده بودم نزدیک بشه و با اینکه رفتن و کار کردن توی مطب دکتر برای من تجربه خوبی بود و داشتم پیشترفت می کردم قصد نداشتم اونجا بمونم …
تا روز پنجشنبه که تازه از خواب بیدار شده بودم آذین زنگ زد و گفت : خواهری خوبی چند روزه درست نتونستم باهات حرف بزنم خانم دکتر شدی و دیگه ما رو تحویل نمی گیری ..
گفتم : ما اینیم دیگه ….از شوخی گذشته خیلی دلم برات تنگ شده مخصوصا برای اون دوتا ورجک هات ..

گفت : امروز کارت در اومده خانم خانما ..پرسیدم برای چی؟
گفت : پارسا …
فورا گفتم : پارسا چی ؟
گفت : هیچی,, زنگ زد و خواهش کرد من پریا و پدرام رو با ملیکا و ماهان بیارم پیش تو ..
می گفت طفلک بچه پدرام از اون شب امون شون رو بریده و می خواد بیاد تو براش قصه بگی …
خودش روش نشد به تو بگه .
گفتم : کی میای ؟
گفت: اگر تو آمادگی داری ناهار بیایم ..
به مامان گفتم : مخالف بود و می گفت حوصله ی سر و صدای بچه نداره، دلبر تعجب کردم ..بهش گفتم مامان جان اونا بچه های پارسا هستن که جون دلبر رو نجات داد حالا حوصله یک روز اونا رو نداری ؟
گفتم : بیاین من خودم آشپزی می کنم ..
پس ظهر منتظرت هستم …از جام پریدم انگار یک جون تازه ای گرفتم ..می دونستم مامان چرا مخالفه ..
ولی این برای من که عاشق بودم مثل یک فرصت دیگه بود …نمی خواستم از بچه ها سوءاستفاده کنم چون اونا رو دوست داشتم ..ولی همین که اونا پیشم باشن حس نزدیکی به پارسا رو داشتم …
به مامان گفتم : پارسا میره کتابفروشی و فروغ خانم خونه تنها می مونه زنگ بزنم اونم بیاد ؟
سری با افسوس تکون داد و گفت : فکر می کنی من اینقدر بی خیالم ؟ زنگ زدم اونم میاد ..ولی خدا به خیر کنه …
گفتم : مامان پشیمونم نکنی که رازم رو بهت گفتم لطفا حساسیت نداشته باش
با طعنه گفت: چشم خانم دکتر …

گفتم : تو رو خدا به من نگو دکتر وقتی هنوز نیستم مسخره ام می کنین ؟
گفت : آخه مادر اگر حساسیت نشون ندم پس چیکار کنم ؟
تو داری این بچه ها رو به خودت وابسته می کنی که به پارسا برسی ؟؛؛ منم می فهمم و نمی تونم بهت حرفی بزنم …
گفتم : شاید از بیرون اینطوری معلوم باشه ولی واقعا این طور نیست ..من اینقدر پست نیستم که از احساسات اون بچه های بی مادر سوءاستفاده کنم مگه ملیکا و ماهان منو دوست ندارن؟
مگه من عاشق اونا نیستم ؟ این دوتا بچه هم مثل اونا به جون خودتون قسم می خورم که اصلا منظورم این نیست ..
من دنبال اونا نرفتم که شما این حرف رو می زنی ؛؛ اونا دنبال من اومدن ..
منم می خوام خوشحالشون کنم فقط همین …
گفت : می دونم مادر دل تو رو میشناسم یک ذره شیله پیله تو کارت نیست ..اما اون بچه ها گناه دارن به خاطر من به خودت وابسته نکن خواهش می کنم …

گفتم : اینو ازم نخواین مامان اگر خودشون بخوان وابسته بشن دست من نیست دیگه این کار خداست ..
سری تکون داد و رفت و من هر چی در توان داشتم گذاشتم تا بتونم اون بچه ها رو خوشحال کنم ..
میز کنار اتاقم رو خالی کردم روش انواع خوراکی هایی که بچه ها دوست دارن رو گذاشتم طوری که اونا بفهمن من منتظرشون بودم عروسک های بچگی هامو از بالای کمد در آوردم دور میز چیدم … و همراه مامان غذا رو آماده کردم ..
مامان زیر چشمی منو می پایید و می فهمید که چه ذوقی تو وجودم افتاده ..
و من متوجه بودم که اون چقدر نگران من شده …بابا وقتی دید که خونه پر از بچه میشه کاراشو کردو با چند تا دوستاش رفتن بیرون بگردن …
اون روز آذین رفته بود دنبال فروغ خانم و بچه ها و همه با هم رسیدن ..
رفتم به استقبالشون .. از روی ادب اول خودم به فروغ خانم رسوندم..
سلام کردم و خواستم باهاش رو بوسی کنم منو بشدت گرفت توی بغلش و اشک توی چشمش جمع شد و گفت : دختر مهربون ؛ ببخشید این بچه ها این یک هفته که نه ؛ مدتیه اسم تو از زبونشون نمی افته ..
دیگه مجبور شدیم مزاحم بشیم ..

گفتم : تو رو خدا اینو نگین من شرمنده میشم ..
اولا خیلی خودم دوستشون دارم دوما اونقدر به شما مدیونم که تا آخر عمرم نمی تونم جبران کنم …
گفت : اینو نگو دخترم محبت داشتن به این چیزا نیست باید توی وجود آدم باشه …
من داشتم حرف می زدم ولی پدرام دیگه توی بغلم بود ..
محکم لپشو بوسیدم و گفتم : قربونت برم خوش اومدی از اون طرف ماهان پامو چسبیده بود؛؛ دو زانو نشستم و هر دوشون رو بغل کردم ..
پدرام گفت : خاله دلبر من دروغ میگم ؟
گفتم معلومه نه تو دروغ گو نیستی ؛؛
گفت : مگه تو اونشب قول ندادی به من که برامون قصه بگی ؛ قصه نگفتی خوب من باید میومدم تو رو می دیدم ..
دماغشو گرفتم و تکون دادم و گفتم : من عمدا نگفتم تا شما ها برگردین ..می دونستم میاین برای همین این کارو کردم …

و ساعتی بعد من یک دختر بچه بودم…خاله بازی می کردیم و براشون قصه می گفتم …دنیای بی خیالی و پاکی ..دنیای بدون دغدغه بدون رنگ و ریا و روشن ..وقتی توی این دنیایی ؛خودت تصمیم می گیری کجا بری ،، و چی از این دنیا می خوای؛ و راحت به دستش میاری ..همه راست میگن ؛ و کسی چیزی رو از کسی پنهون نمی کنه …و هر احساسی داره بدون خجالت به زبون میاره ….و اینقدر از این دنیا خوشم اومده بود که حاضر نبودم ازش بیرون بیام کاش آدما همون طور مثل بچگی هاشون با صداقت بزرگ می شدن …. تا نزدیک غروب که آذین می خواست اونا رو ببره باهاشون بازی کردم …بعد آذین رو کشیدم یک کنار و گفتم : این بچه ها گناه دارن به خدا مادر می خوان تو نمی دونی چرا پارسا ازدواج نمی کنه ؟ گفت : والله دقیق نمی دونم ..راستش چند نفررو مریم و سیما براش در نظر گرفتن ولی قبول نکرد ..آدمی هم که نیست حرف دلشو بزنه ..به رامین یکبار گفته بود نمی خوام تجربه تلخ گذشته رو تکرار کنم …پرسیدم زنشو خیلی دوست داشت ؟

گفت : نه ؛ فکر نکنم , چطور مگه ؟ ….والله اونم نمی دونم فقط می دونم که زنش یکی دیگه رو دوست داشت و نامزد بودن و پدر اون پسره توی جبهه شیمیایی شده بود و از موقعی که به دنیا اومده بود ناراحتی تنفسی داشته و ریه اش از کار افتاد و فوت کرد….. وقتی با پارسا ازدواج کرد هم نتونست اونو فراموش کنه..بچه ی اولشون پریا رو یادم نیست جبریانش چی بود؛؛ اون موقع خیلی با هم ارتباط نداشتیم ..یک طورایی از ما فاصله می گرفت ..ولی وقتی پدرام رو حامله شد با گریه اومد پیش من ازم خواست با رامین ؛ پارسا رو راضی کنیم که بچه رو کورتاژ کنه…می گفت دیگه بچه نمی خوام ..رامین وقتی شنید خیلی ناراحت شد و گفت ما توی این دخالت نمی کنیم ..اصلا برای چی باید توی از بین بردن یک بچه دخالت داشته باشیم ؟ اما می شنیدم که پارسا خیلی ناراحته و بالاخره هم نذاشت این کارو بکنه و همین باعث شد اختلاف بین اونا بالا بگیره و به گوش ما برسه و چون رامین بهترین دوستش بود این دعوا ها به خونه ی ما کشیده شد و از اونجا زیاد میومدن پیش ما ..

تقریبا پارسا از همون اوایل ازدواجش فهمیده بود که زنش دوستش نداره ..اینو می دونم که سه ماه بعد از عقد می خواستن طلاق بگیرن ولی نفهمیدم چی شد که دوباره آشتی کردن اما مدام با هم قهر بودن …حتی یکسال که با هم شمال ویلای زهره بودیم یک کلمه با هم حرف نزدن ….وقتی موقع زایمان پدرام مریض شد پارسا خودشو مقصر می دونست …به هر حال زندگی خوبی نداشتن ..گفتم : ولی به من گفت برای زنم مشکی می پوشم ..شاید پارسا اونو دوست داشته ..گفت: چه می دونم ,ولی خوب بالاخره مادر دوتا بچه اش بود ..خدا از دلش خبر داره ..دلبر جان من برم فروغ خانم منتظر منه ….
این بارهم بچه ها هیچکدوم دلشون نمی خواست برن و پریا به فروغ خانم التماس می کرد و ملیکا به آذین که شب رو خونه ی ما بمونن …ولی من درس داشتم زیاد اصرار نکردم و رفتن ..خیلی دلم می خواست خود پارسا بیاد دنبالشون و من بتونم ببینمش ..هنوزامیدم رو از دست نداده بودم و حس می کردم اونم همین احساس منو داره …

روزها از پس هم گذشتن و من دیگه هیچ خبری از پارسا نداشتم …در حالیکه هر لحظه منتظرش بودم که طاقتش برای دیدن من تموم بشه خبری ازش نشد و چشمم به راهش موند ؛ روزگارم رو با دیدن خوابش و یاد آوردی محبت هاش می گذروندم …ولی نمی تونستم پارسا رو فراموش کنم ….زمستون داشت تموم می شد هوا بشدت سرد و آلوده بود ..توی تهرون دیگه نمی شد نفس کشید . برای همین روزا یکراست از دانشگاه میرفتم مطب کلید داشتم باز می کردم و یک چیزی می خوردم و روی مبل می خوابیدم تا زهرا بیاد …دختر خوب و مهربونی که اون روزا با هم خیلی صمیمی شده بودیم و اون چون می دونست من اونجام گاهی میوه و خوارکی برای من میاورد ….یک روز از من پرسید : دلبر تو کسی رو دوست داری ؟

گفتم : چه جالب این روزا دخترای دانشگاه هم از من همین سئوال رو می کنن ..بهتره بپرسی عاشق هستی یا نه …
برای چی پرسیدی ؟ تو خودت عاشقی ؟
خنده ی با نمکی کرد و گفت : مگه میشه عاشق نباشم ؛؛ دختر جون داریم می ترشیم ..
تو چرا ازدواج نمی کنی ؟
گفتم : وای نگو زندگی من فرق می کنه به قول بابام نه به زمینم نه به آسمون ..نه خواستگارم مثل همه اس نه عاشقیم ..
یکی منو دوست داره من ندارم یکی رو من دوست دارم اون نداره ..خلاصه قمر در عقربه …
گفت : مثلا آقای دکتر ؟
گفتم : نه اون اصلا توی زندگی من نیست ..
گفت : ولی من احساس می کنم از تو خوشش میاد ..
گفتم برای چی اینو میگی ؟
گفت : قول بده پیش خودت بمونه …
گفتم : باشه بگو ..
گفت : نه قول بده هیچوقت به دکتر نگی …
گفتم : قول میدم به جون عزیزترین کسم که مامانم باشه قسم می خورم ..

گفت : دیروز با خواهرش تلفنی حرف می زد …تو داشتی روی یک مریض کار می کردی اومد بیرون رفت توی آبدار خونه و من صداشو شنیدم ..
می گفت اول بزار با خودش حرف بزنم ..بعد بریم خواستگاری ..
نمی دونم تا حالا رویی نشون نداده …نفهمیدم خواهرش چی گفته بود که جواب داد ..
ای بابا چی میگی تو ؟ ..وقتی هر چی میگم خودشو می زنه به اون راه چیکار کنم؟ ..آره بابا من دست و پای این کار رو ندارم ..
اول اینکه شاگرد منه نباید آبروی خودمو ببرم دوم فردا توی دانشگاه انگشت نما میشم …..
دلبر من اینجا فهمیدم داره از تو حرف می زنه …
گفتم : یک چیزی ازت بپرسم ؟باهام رو راست هستی ؟
گفت : آره به خدا هستم …
گفتم : تو از دکتر خوشت میاد ؟
گفت : وا؟ نه؛ اشتباه بر داشت کردی …
گفتم : معذرت می خوام ..ببخشید وقتی داشتی در مورد دکتر حرف می زدنی یک لحظه این حس بهم دست داد …
گفت : چقدر تو دقیقی آفرین ؛ مرحبا , نه بابا یاد عشق خودم افتادم حالم گرفته شد ..کاش برای ما هم مثل شما مانعی نبود …

من پسر دایی مو دوست دارم ولی یک مشکل بزرگ بین ما هست و اونم زن دایی منه که دلش نمی خواد منو برای پسرش بگیره ..نمی دونم چرا از من بدش میاد ..به بطور کلی با ما قطع رابطه کرده …ولی پسر داییم منو دوست داره و دست بر دار نیست …
با حرفایی که زهرا بهم زد دیگه موندنم اونجا جایز نبود ..دکتر رفتارش اغلب با من عادی بود احترام میذاشت ؛محبت می کرد ؛ولی کاری رو که دور از ادب باشه نکرده بود و برای همین فکر می کردم من در مورد اون اشتباه کردم …ولی حالا که فهمیده بودم دیگه باید از اونجا میرفتم …
و همون شب بود که سرنوشت من تعین شد ..ساعت نزدیک نه بود ولی دیگه مریض نداشتیم …. و با وجود اینکه از وقتی توی مطب دکتر کار می کردم حسم نسبت به زندگی فرق کرده بود و احساس می کردم وجود دارم و می تونم کار مفیدی انجام بدم و کلا اونجا رو دوست داشتم ؛ خودمو آماده می کردم به دکتر بگم که دیگه نمیام ..همینطور که روپوشم رو در میاوردم گفتم: خسته نباشید آقای دکتر ..می خواستم بهتون بگم که …..حرفم تموم نشده بود که برگشت طرف منو به صورتم نگاه کرد طوری که نتونستم ادامه بدم فورا گفت :دلبر با من ازدواج می کنی ؟ ..

ادامه دارد

پارت آخر

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من5 (100%) 1 vote[s] رمان استاد خاص من  پارت1 پارت2 پارت3 پارت4 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.